بسته به اینکه دلات از چی گرفته باشد وُ چهقدر، امامزادهات را پیدا میکنی/ تعریف میکنی.
دیروز، از امیر که جدا شدم، برگشتم رفتم روی همانی نردهای نشستم که آنروز بیرمق ِ زمستان، با موها و ریش آشفته نشسته بودم؛ دیماه بود، سرد بود. روی همان حفاظ جوی آب آن خیابان لعنتی. هیچ ماشینی توقف نکرد در آنسوی خیابان، هیچ زنی پیاده نشد، دلی نلرزید. همهچیز غریب و غمگین بود.
تهران پْر از باد شدهست و پُر از صدا. همهجا صدای خوابهای طلایی...
کسی چه میداند توی سر من چیست؟
