خداوند متعال
اگر اهل وبلاگ خواندن باشید، و گذرتان به این صفحهء بیرونق و بیحضور افتاده باشد، لابد نوشتهء عاجزانهء آن گوشهء وبلاگ را هم خواندهاید:« حسین نوروزی و بانو؛ بههمین سادگی...اینجا، فقط یکنفر میتواند کامنت بگذارد. باقی، دوستان و دشمنانی که میآیند، دعا میکنند، میروند. بانو، مخاطب عموم و خصوص این صفحه است. فقط بانو حق کامنت دارد؛ بانو، زیباست، و زیبایی، حقوق مادی و معنوی این صفحات را دارد؛ دیگران، رهگذرانی که میآیند، تماشاگر یک معاشقه خواهند بود و شاید دعاگوی ما دو تا.»
گویا، اصلا توجه نفرمودهاید که حقیر، از سر ِ غرور نبود اگر آنشکلی نوشتم؛ نوعی التماس، در لباس ِ فاخرانه بود، در همینحد. و باز، گویا اصلا توجه نفرمودهاید که «دُعا» را باید با حروف بُلد بخوانید؛ مشدّد بخوانید، دردمند وُ سوخته، بیکه حتی چارهای داشته باشد...
حضرت باریتعالی
در کمال استیصال این سطور را مینویسم. اگر گاهی، با کلمات بازی میشود، صرفا بهخاطر یک قول و قرار است. نقش یک مرد رِند را بازی میکنم که اصل حرفام را، رازم را نگویم و فاش نکنم. دردم، چیز دیگریست و از شر چشمهایی که میخوانند، چیز دیگری میگویم. ولی شما آگاهاید که عین سگ، تمام این سطور دروغ است و قصه، چیز دیگریست.
متعال
در کمال ِ بیپناهی مینویسم:
شما که آن بالا نشستهاید، لابد عنایت دارید که خواهر و مادر هر انسان، تحملاش حدی دارد. بنده، ضعیف است، خاصه وقتی روشنفکر باشد. پس لطفا بهجای آنکه از سر ِ بغض و خشم، آن گوشه را بخوانید، از موضع ِ عاجزانه ببینید و بخوانیدش: والله بس است!
حضرت قدرت ِ بالا وُ برین
لطفا این نوشته را یکجور التماس فرض کنید، که در پس ِ بازی با کلمات، درد دارد وُ پناه ندارد، خشم دارد وُ چاره ندارد، چاه دارد وُ چشم ندارد، غریب دارد وُ روادید ندارد!!! این نوشته را از یک بندهء بیهمهچیز بخوانید و بپذیرید. پولتان را هم نخواستیم. فقط، این آتش ِ سلسلهء خشم و غضب را کمی آرام بفرمایید.
والله بسمان است....
با تشکر و غصههای فراوان
همانی که بسیار راه میرود
رونوشت: بانوی عزیزتر از جان، جهت استحضار