تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - من یک بچه گربهء تنهای تنها بودم

Home # Baanoo # Reader # Feed # Wap # Email # Archive

۱
دختربچهء بامزه‌ای، کتابی را گرفته بود توی دست‌اش. موهای دم‌اسبی داشت و چهره‌ای زیبا؛ هفت ساله مثلا. کمی به‌م خیره شد و خندیدم. خندید. گفتم:«دوست‌ش داری؟» چشم‌هاش را هم زد که یعنی آره. و خندید. گفتم:«ولی بلد نیستی بخونی!» شیطون شد و برق افتاد توی چشم‌های بامزه‌اش. شبیه ِ این‌که بخواهد در گوشی چیزی بگوید، جلوتر آمد و گفت:«عوض‌ش تو هم نمی‌تونی بنویسی! ولی من می‌تونم بنویسم! چون کلاس اول شدم امسال!» گفتم:«نویسندهء این کتاب کیه؟ اگه راس می‌گی» انگار نفهمید. گفتم:«روش رو بخون» و خواند. هم قند توی دل‌ام آب شد هم خجالت کشیدم. گفتم:«حسین، به‌نظرت چه‌قدریه؟» گفت:«قدر مادر ِ یه گربه!»
کتاب را برداشت، و رفت پای صندوق پیش مادرش. مادرش کتاب‌های دیگری هم خریده بود. به دخترک گفت:«ای وای.. اینوُ هم بالاخره برداشتی؟.. آخه مامی‌جون این کتاب بدآموزی داره برات! نمی‌فهمی اینوُ!» دخترک باز با چشم‌هاش بازی کرد یعنی که اصرار. کتاب را خریدند و رفتند.
۲
چهار سال بود که دیگر نمایش‌گاه کتاب نمی‌رفتم؛ نه برای خرید کتاب، نه برای بازدید، نه برای سخن‌پراکنی،  نه حتی برای اجرای مراسم مثلا. امسال فقط دو ساعت رفتم. سخن براندم، اجرا کردم و وقت‌ام را به دیگران دادم. امروز ولی راه رفتم، تجدید چاپ یک کتاب را دیدم، و چاپ آن‌دیگری را. هیچ‌کدام‌شان شادم نکرد، حتی دل‌ام هم نخواست خبری بزنم جایی شاید بیش‌تر دیده شود. لعنت به هرچی کتاب که تا به امروز نوشته‌ام، یا منتشر شده‌است.
۳
برعکس آن‌یکی، که ناشرش حتی توی پس و پشت ِ ویترین و قفسه‌ها هم نگذاشته بود اش {و چه به‌تر!}، این‌یکی در به‌ترین جای غرفه بود. حتی از بیرون غرفه دیدم‌اش: تنها، و با فاصله‌ای از خیل کتاب‌های دیگر... لبخند زدم به حسین نوروزی و رفتم تو.
اول دل‌ام شکست از حرف زنیکه، مادر دخترک. ولی بعد، خوش‌خوشان‌ام شد از این‌که همان دختربچهء بانمک شیطون هفت‌ساله، بچه گربه‌ام را انتخاب کرد. از ذوق‌ام، خودم هم یکی خریدم. مسوول غرفه، وقتی داشتم حساب می‌کردم، ده درصد تخفیف به‌م داد و گفت:«روز آخر نمایشگاه بود، همین یکی دو تا مونده» گفتم:«از چند تا؟» گفت:«زیاد بود.. بیست تا شاید» بیست تا!! چه‌قدر زیاد!! قفسه را نگاه کردم؛ چندتایی هنوز مانده بود. گفت:«هنری مُنری هستی؟ نویسنده؟ موزیک؟!» گفتم:«نه. به فیزیک علاقه دارم. اینوُ هم خوش‌گل بود، برای خواهرزاده‌ام می‌خرم». چیزی نگفت، چیزی نگفتم. نگاه دیگری به حسین نوروزی کردم، و از غرفه دور شدم. دختربچه هم رفته بود و نمی‌دیدم‌اش. باید بودی و حال‌ام را می‌دیدی؛ برخورد نزدیک و بی‌واسطه، با خواننده‌ء کوچولو، که حتی ندانست این توپ ِ مو و ریش، نویسندهء کتابی بود که دوست‌اش داشت. شاید فقط برای تصاویر کتاب بود که چشم‌هاش برق می‌زد؛ نمی‌دانم. حال‌ام به شد ولی.

من یک بچه گربهء تنهای تنها هستم - حسین نوروزی - کتاب‌های شکوفه، امیر کبیر

بعد: چمدان‌ها می‌روند سفر

 

# این؛ همین # 87/02/23 حسین نوروزی |