تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - بهشت از آن ِ تو، که سیگار نمی‌کشی و غصه نمی‌خوری

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

تویی که سیگار نمی‌کشی، تویی که نمی‌فهمی از «نکشیدن» به بهشت نمی‌روی، تویی که خیال می‌کنی شاد بودن فضیلتی‌است انسانی، تویی که از موسیقی ایرانی فرار می‌کنی مبادا که غصه‌دارت کند، تویی که نمی‌فهمی دق دادن خود، یعنی چی... تو چه می‌فهمی از دل‌تنگی؟ چه می‌فهمی آدم ِ دل‌تنگ، آدم ِ غم‌گین، چه دنیای باشکوهی دارد. تویی که سیگار نمی‌کشی، «هابیل» باش، بگذار ما با «قابیل» ِ درون‌مان روزگار بگذرانیم.
کسی که اسم‌اش را گذاشته پزشک ِ روان، و مدام روح‌ات را مثل خُوره می‌خورد با تِزهای ابلهانه‌اش، از دنیا چی فهمیده؟ یعنی مثلا وقتی که می‌گوید:«غصه خوردن، برای روح تو زیان‌آور است و باید شاد باشی». والله من اگر احمدی‌نژاد را هم به‌م هدیه بدهی، شاد نمی‌شوم. شادی، نوعی سوء‌تفاهم است که برخی برای این‌که بلد نیستند غصه بخورند، اختراع کرده‌اند. غصه‌خوردن، یک «فن»است، حرفه است، و غصه‌خوردن، خود ِ خود «زندگی»است.
غصه خوردن را عده‌ای آدم دیوانه منع کرده‌اند. کی گفته تو غصه که می‌خوری، حتما می‌روی خودت را از برج میلاد پرت می‌کنی پایین؟ چه‌کسی گفته وقتی حسرت گذشته‌ای موهوم را داری، لابد دیوانه‌ای؟ نه! دیوانه کسی‌است که بلد نیست از صبح، حوالی ساعت دوازده‌یک، تا حوالی چهار صبح فردا، مدام یک موسیقی گوش بدهد و سیگار بکشد، بلد نیست با موسیقی ِ خراب و سیگار، غصه بسازد. دیوانه، کسی‌است که بلد نیست روزش را با فکر موهوم مرگ عزیزان‌اش آغاز کند و به استقبال ِ هر نغمهء غم‌گین‌ای سر از پا نشناسد. ما، دیوانه نیستیم اگر نشسته‌ایم به دوری از پس ِ سال‌ها. دیوانه، آن احمقی‌است که فکر می‌کند اگر روز و شب، خوش باشد و لذت معنوی و دنیوی ببرد، لابد آدم‌حسابی‌است. ای لعنت به هرچه آدم ِ شاد!
تو که سیگار نمی‌کشی، در جهان، چیز اضافه‌ای هستی؛ نامربوطی، وصلهء ناچسبی. تو که غصه نمی‌خوری، تو که غصه‌ای نداری، احتمالا دکترلازم شده‌ای و از زور ِ شادی، حواس‌ات به خودت به پیرامون‌ات، به دنیایی که هر کس وظیفه دارد تلخ‌ترش کند، نیست.
دیوانه‌هایی را که وسط عروسی، مثل احمق‌ها می‌رقصند، و از زور شادی، دارند دق می‌کنند، اصلا نمی‌فهمم. حتما آن بالا، یا جایی بالاتر، خدایی نشسته‌است و می‌بیند این‌ها را. واقعا دربارهء این «آدم‌های شاد»، چه قضاوتی دارد؟
آدم‌های شاد، تعادل دنیا را به‌هم می‌زنند. دنیایی اگر هنوز مانده، از صدقه‌سر همان معدود آدم‌هایی‌است که «غصه می‌سازند» برای خود و دیگران. کسانی که می‌نویسند. کسانی که به‌قول علی‌رضا شیرازی، «شعر و ادبیات خودشان» را می‌نویسند. آثار بزرگ ادبی، اغلب اندوه‌گین‌اند و خسته. شعرهایی که زمزمه می‌شوند، پُر از درد و غم و غصه هستند. این مردمی که در «انتظار» موعودی خیالی/واقعی هستند، اگر غصه نداشتند، اصلا در «بی‌انتظاری» کلافه می‌شدند.
کلافه شدن، با غصه‌خوردن، فرق دارد. کسی که روز و شب‌اش را در دیسکو و می‌کده می‌گذراند در غربتی خواسته و ناخواسته، الزاما آدم شادی نیست. از قضا، غصه در «لهو و لعب» بیش‌تر و پسندیده‌تر است.
غصه، چیز خوبی‌است اگر این روان‌شناسان با تئوری‌های بیمارگونه‌شان بگذارند. غصه، چیز لازمی‌است مثل راه‌رفتن کنار بزرگ‌راه، و فرو کردن یک هدفن توی گوش، دل‌سپردن به نوای موسیقی‌ای که تمام آن‌چه این دکترها اسم‌اش را گذاشته‌اند «زندگی»، از بین می‌برد و دنیایی تیره‌رنگ را به تو هدیه می‌دهد.
من آدم ِ غصه‌ام. حس رفتن به سیزده‌به‌در را نمی‌فهمم. حس ِ «تجمع بیش از یک‌نفر» را نمی‌فهمم. حس ِ مادرم را نمی‌فهمم وقتی که جوری به سیگار روشن‌ام نگاه می‌کند که یعنی «تو هم داری می‌میری». من این‌ها را نمی‌فهمم، و حس کسانی را نمی‌فهمم که فکر می‌کنند هرچیز، حتی غصه‌خواری، «اندازه» دارد... غصه، اندازه ندارد! در ظرف نمی‌گنجد. اوج و فرود ندارد. غصه، باشکوه است.
تو که سیگار نمی‌کشی، تو که نمی‌فهمی روزی سیزده ساعت و نیم توی هوای یک اتاق، تکرار بی‌وقفهء موسیقی یک وبلاگ، یعنی چه؟! تو که نمی‌فهمی آدم از بی‌غصه ماندن، کلافه می‌شود. تو که نمی‌فهمی زندگی در لجن یعنی چی. تویی که نمی‌فهمی هر لحظه با طعم مرگ دست و پا زدن یعنی چی. تو، نمی‌‌فهمی که در گوشه‌ای چنین، دور از یار و دیار مُردن، شکوه‌اش کم از مُردن در عصر پنج‌شنبه در بین عزیزان‌ات نیست.
تو چه می‌فهمی که من دارم ذره‌ذره از «بودن»‌ام را فدای این غصه‌ها می‌کنم. می‌توانستم روزگاری که می‌شد، جای دیگری باشم، در مقام دیگری با شادی‌هایی که تو می‌فهمی... نخواستم. می‌شد، نخواستم!
تو چی می‌فهمی وقتی که صبح بلند شوی، ببینی یک رشته موی سفید {دقیقا یک رشتهء منظم} توی سرت زاده شده، و اصلا باور نداری که این انتخاب، انتخابی از روی ضعف نبوده.. چه می‌فهمی؟ چی می‌فهمی؟
تویی که سیگار نمی‌کشی، تویی که حاضری برای یک لحظه شاد بودن، خیلی از غصه‌ها را در نطفه خفه کنی، تویی که اصلا حالی‌ات نمی‌شود که وقتی کسی دارد غصه‌های خودش را می‌خورد، نباید مزاحم‌اش شد، تویی که فرق بی‌پولی و غصه‌داری را نمی‌فهمی... تو برو با همان فلکستین‌های سبزرنگ زندگی کن، بگذار کسانی هم باشند که گوشهء وبلاگ‌شان می‌نویسند:« این‌جا اجباری نیست. دوست‌ نداری، فکر می‌کنی به‌ت توهین می‌شود، هرچی! نخوان! از خوانده شدن، لذت می‌برم. خواننده‌ای را که بفهمد، روی سرم می‌گذارم. ولی دل‌ام نمی‌خواهد نظر کسی را بدانم. حق توست که نخوانی، حق من است که نخواهم نظرت را بدانم. همین!»
تو که نمی‌فهمی که من چی توی دل‌ام هست، چی دارد خفه‌ام می‌کند، تو که نمی‌فهمی تنها امثال ما می‌توانند در غصه‌های‌شان عاشقیت کنند و بمیرند، تو که نمی‌فهمی «این‌جا، فقط یک‌نفر می‌تواند کامنت بگذارد» چه حرمتی دارد، تو حق داری پیدا و پنهان، سفیر ِ لعن و تمسخر بفرستی. تو چه می‌دانی از کسی که دارد گوشهء یک اتاق، در دوری و غربت و تلخی‌اش می‌میرد و کاری هم برای آن‌که باید، از دست‌اش برنمی‌آید جز روشن کردن سیگاری به هم‌راهی، از روی خطوط اینترنت و چت؟ ول کن این تنهایی را به حال خودش، و برو پی ِ دنیای زیبا و شادی که دوست می‌داری.
بگذار کسانی هم باشند که دل‌شان می‌گیرد از این‌که «وقتی که باید»، در «کنار» نیستند، و اندکی از پس ِ غصه‌هاشان، سبک شوند.
بگذار کسانی هم باشند که پایه‌ء هر «غصه‌خوردن»ای هستند، خودت برو با دلبرکان غم‌گین، مشروب نشاط‌آورت را بنوش، ما را به دود خود رها کن. بگذار شُرب خمر ما، همین باشد که روز و شب‌مان شده عاقبت یزید، و هر روز خدا را شکر می‌کنیم که هنوز هم بهانه‌ای برای غصه خوردن هست، و دنیا هنوز آن‌قدر که فکر می‌کنید، سفید نیست.
تو که سیگار نمی‌کشی، تو که سعی نمی‌کنی روزی دو پاکت را به سه پاکت برسانی، تو که تمام غصه‌های‌ات بالا و پایین رفتن قند و اوره و کوفت و زهرمار خون‌ات شده، تو که نمی‌فهمی در جوار سیگار و یار با دلی اندوه‌گین مُردن، یعنی چه، تو برو دنبال آن‌چه نام‌اش را زندگی گذاشته‌ای... لعنت ما جهنمیان بر تو باد.

# این؛ هم‌این # 87/02/22 حسین نوروزی |