از این بالا، نیگا کردم
زمین منوُ صدا میزد
یکی میگفت:«بپر پایین!»
یکی توو قلبام جا میزد ....
پس:
انگار تا ابد
با این بهونهها
جای من وُ تواند
دیوونهخونهها ...
پی:
- اردیبشهت که نزدیک میشود، میشوم کارشناس ادبیات و مسایل کودک و نوجوان! دریغ ...
- صدای مهدی آذر یزدی را بشنوید که از روزگار مینالد و بخوانید. سانسور ِ روزگار و مرداناش، به او هم رحم نکرده. «قصههای خوب برای بچههای خوب»اش، و مشخصا داستان «خیر و شر» اولین کتابی بود که خودم به انتخاب خودم خریدم و دهها بار خواندم... حالا انگار همین کتابها هم مورددار شده؛ شاید ممیزی هم مثل ِ من ِ آنروزها، «دختر ِ کُرد» را «دختر ِ کَرد»{با فتحه} میخواند! هفتهء بعد، چیزی خواهم نوشت دربارهء این پیرمرد.
و حرف دیگر:
- کم کم ایستگاه آخر ... ایستگاه ِ آخر! اینم برای قافیه.