خبر، سردترین خبر سال تازهست: ثمین باغچهبان، موسیقیدان و رهبر اکستر، و خالق اثر جاودان «رنگین کمون» و فرزند ارجمند استاد جبار باغچهبان، در آخرین روز سال ۱۳۸۶ در منزلاش در کشور ترکیه، در میان سکوت خبری، درگذشت. بیست و نه اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شش!

ثمین باغچهبان - عکس از کریم امامی به نقل از بخارا
دارم فکر میکنم که کجا بودم... از قضای روزگار، جای خوبی بودم. اولینبار است که وقتی من جای خوبی هستم، اتفاق ِ بد، جای دیگری میافتد: ثمین باغچهبان، موسیقیدان برجسته و صاحبنام و صاحبسبک، در همین روز، از دنیا رفتهست و رفتناش در بیخبری محض مانده، تا یکهو، مهندس «عبدالحمید اشراق»، یکی از قدیمیترین آرشیتکتهای ایرانی مقیم پاریس، و رییس انجمن توسعه و تجدد که حدود چهار دهه قبل، سردبیر مجلهء موزیک ایران و از دوستان نزدیک ثمین باغچهبان بود، خبرش را در گفتوگویی با رادیو فردا اعلام کند.
مهندس اشراق، دربارهء زندگی ثمین باغچهبان میگوید:« پدر ثمین باغچهبان، جبار باغچهبان، شخصيت بزرگی بود که برای کر و لالها بسيار زحمت کشيد. پدرش برای نتيجه گيری از کار خود، بر روی اين طفل مطيع، ثمين، آزمايش میکرد و توی گوش او موم میگذاشت و میگفت بايد بدون اين که صدا را بشنوی، بفهمی که طرف مقابلت چه میگويد. اين آزمايشها مدتها ادامه يافت تا اينکه به نتيجه رسيد و جبار باغچهبان، دستگاهی ثبت کرد که آن دستگاه در فرهنگ ايران ماندگار شد. {سپس} آقای ثمين باغچهبان، بورسی از دولت ايران دريافت کرد که در راستای ارتباط بين ترکيه و ايران بود. وی سال ۱۳۲۱ به ترکيه رفت و آنجا با دختری به نام «اولين» که در همان دانشگاه موسيقی درس میخواند آشنا شد و پس از بازگشتن به ايران {در سال 1329} آنها با هم ازدواج کردند. خانم اولين، استاد صدا و استاد موسيقی آواز با پيانو بود و ثمين هم در هنرستان عالی موسيقی کمپوزسيون تدريس میکرد و ۱۷ سال به اين کار اشتغال داشت....»
در همین سال، هنرستان ملی موسیقی، بعد از شکست دورههای انجمن موسیقی، با همت و پیگیری مرحوم روحالله خالقی و با همکاری وزارت فرهنگ وقت، فعالیت خود را آغاز کرد و چندی بعد، ثمین باغچهبان نیز در کنار دیگرانی چون «فاخره صبا»، «حسین حسینی»، «هوشنگ استوار» و «اِولین باغچهبان»، به عنوان جوانانی که موسیقی را در خارج از کشور فرا گرفته بودند، هنرآموزی در این مرکز را شروع کرد. وی در همین سالها، در کنار نامهایی چون «آمانوئل ملیک اصلانیان»،«لئون کیپر»،«هوشنگ استوار» و نامهای دیگر، از آهنگسازان برجستهء ارکستر سمفونیک تهران بود. {بهگمانام زیر نظر حسین دهلوی- این مورد، اشتباه بوده؛ دهلوی خود را شاگرد باغچهبان دانسته}
در سالهای تدریس همچنین، بسیاری از موسیقیدانان و آهنگسازان شهیر سالهای بعد، شاگردی وی را کردند؛ بابک بیات، در سن نوزده سالگی، موسیقی کلاسیک را نزد ثمین باغچهبان و همسرش فرا گرفت. فریدون ناصری، رهبر و مدیر هنری ارکستر سمفونیک تهران در سالهای اخیر، که سال گذشته درگذشت، به مدت چهار سال، نزد وی به فراگیری موسیقی و اصول آهنگسازی پرداخت. پری زنگنه نیز زیر نظر او و همسرش اِولین، موسیقی و آواز اُپرا را فرا گرفت. و .. و...
باغچهبان، به گفتهء نزدیکاناش، در سالهای کهولت، بهدلیل مشکلات موجود و فضای نامناسب حاکم بر هنر، ایران را ترک کرد و ساکن کشور ترکیه شد. وی در آنجا نیز فعالیتهایی در زمینهء موسیقی داشت، اما بههرحال، دوری از وطن و رسیدن روزگار پیری و بیماری، باغچهبان را روزبهروز کمکارتر کرد.
علت مرگ او را ایست قلبی اعلام کردهاند، اما وی سالیان درازی با بیماری چشم دست و پنجه نرم میکرد. مهندس اشراق میگوید:« چيزی که متأسفانه بايد بگويم و اشک بريزم اين است که در ملاقاتی که در سال ۱۳۳۵ با هم داشتيم، متوجه شدم که چشمهايش آب آورده و نمیتواند نتها را بخواند، من خودم ديدم که او مینواخت و همسرش، اولين، که بسيار در موسيقی متبحر بود، نتها را مینوشت. اين ناراحتی چشم تا آخر عمرش ادامه داشت..»
وی دستی نیز در ادبیات و نوشتن و ترجمه داشت؛ شعرهایی که از او ماندهاست، آثاری که اینجا و آنجا برای کودکان نوشته، و نیز چند ترجمه از ادبیات ترکیه برای مطبوعات، بخشی از آثار ادبی او هستند. ترجمهء «ینجه ممد» از «یاشار کمال»، «دنیای وارونه: مجموعهء پنجاه داستان طنز» که «عزیز نسین» گردآوری کرده و ثمین باغچه بان به همراه «ولی الله عاصفی» آن را ترجمه کردند. همچنین نوشتن کتاب «چهرههایی از پدرم» دربارهء زندگی و فعالیتهای جبار باغچهبان، بخشی از کارنامهء ادبی ثمین باغچهبان است.


مراودات و نشست و برخاستهای وی با اهالی ادبیات نیز در بسیاری از خاطرات و نوشتههای دیگران دیده میشود. شاملو را یادم هست که شعر «سخنی نیست» از کتاب «لحظهها و همیشه» را به وی تقدیم میکند. در مجلات و جُنگهای ادبی قدیمی نیز معدودی از ترجمههای او به چشم میخورد.
در سالهای اخیر مطالبی از او در نشریهء «بخارا» منتشر میشد که میتوانید در اینجا بخوانید؛ نوشتهاش دربارهء مرحوم «صبحی» خواندنیست.
اما در میان عموم مردم، بیش ازآنکه چهرهء آکادمیک باغچهبان در حوزهء موسیقی آشنا باشد، اثر جاویدان «رنگین کمون» در یادها ماندهست. اثری که در خاطرات چندین نسل از کودکان این سرزمین خوش درخشیده و اگر همتی بود برای انتشار چندینباره و وسیعاش، و حمایتی بود و حسادتی و غرضی نبود، نسلهای بسیاری را با خود به عالم صدا خواهد برد.
اثری برای ارکستر سمفونیک، کُر و دو خواننده سوپرانو و متسوسوپرانو که به ترتیب «منصوره قصری» همسر «کریستین داوید» و «اِِولین باغچهبان» همسر ثمین باغچهبان تکخوان آن هستند. این آلبوم در سال 1357 با رهبری «توماس کریستین داوید» با ارکستر سمفونیک رادیو وین به اجرا درآمد که پس از انقلاب، ابتدا بهصورت نوار کاست و سپس CD توسط انتشارات «ماهور» منتشر شد (با کمی ویرایش، بهنقل از اینجا)

کسانی که نمایشگاه کتاب سال 1378 را به یاد دارند، اگر در آن سال گذرشان به غرفهء کودک و نوجوان افتاده بود، حتما میدیدند که انتشارات «{.....}» کتاب و لوح فشردهء اولین چاپ این اثر را با کیفیت عالی، به قیمت سه هزار تومان به فروش میرساند که چند روز بعد، متوقف شد!! ( و دوستی که همراه من بود، موفق شد نسخههای خریداری شدهء حقیر را به کیف خود منتقل کند!!)
در حوزهء موسیقی کودک، بسیاری در همان سالها، و سالهای بعد، تولیداتی داشتند که اغلب در حوزهء کارهای «بازاری» میگنجد، و تقریبا همهء این آثار، بیشتر روی «متن» تمرکز دارند تا خود موسیقی. درحالیکه ویژگی «رنگین کمون» موسیقی کاملا حرفهای و باشکوه آن است.
یکی دو نسل، کودکیشان را با این موسیقی گذراندند. با صدای جاودان بانو «اِولین باغچهبان» و «منصوره قصری» { که سه سال قبل درگذشت}. خدا میداند، حالا آن صدای هنوز زنده، «اِولین باغچهبان» کجاست... ترکها، عزاداران خوبی هستند. شاید عزای ثمین باغچهبان، نه چون مرگ بیصدایش، باشکوه باشد. کاش، گوری در وطن داشت، جایی برای خفتن در این خاک؛ هرچند در تمام گوشها، در خاطرات بسیاری زنده است.
ثمین باغچهبان در سال ۱۳۰۶ در تهران متولد شد و پس از اخذ مدرک دیپلم از هنرستان عالی موسیقی، به همراه حسین ناصحی به عنوان شاگردان ممتاز هنرستان، از سوی وزارت فرهنگ بورس ادامه تحصیل در ترکیه را دریافت کرد+ . وی در 29 اسفندماه سالی که گذشت، بر اثر ایست قلبی درگذشت، و بهقول نویسندهء گفتوگوی هارمونیک، این ایست قلبی، هدیهء بهاری زندگی به او بود. که خودش، پیشترها سروده بود:
من در هر نوروزی مرغ می شوم و روی شاخه درخت می نشینم.
در هر نوروزی لبم کودک میشود و مثل بوسهای روی دست پدرم مینشیند.
ببینید... ببینید... مثل اینکه آسمان دریاست و بادبادکم یک ماهی قرمز
ببینید ماهی قرمزم با بالها و دُم بلند و رنگارنگش
چهجوری در آسمان شنا میکند.
نوروزهای آینده یکی از دیگری بهتر خواهند بود.
چشمم را میبندم
نوروزهای نردبانم را بالا میروم
و در یکی از نوروزهای آینده
بادبادکم را برمیدارم
و به دشت روبهروی خانهمان میدوم.
هرچه میدوم از این سر تا آن سرش نمیرسم
و این همان دیاریست که هر شب عید
دشت و کوه و باغ و بیابانش
با آتش چهارشنبهسوری چراغان میشود
..........
روحاش شاد، که یادش گرامیست
لینک در بالاترین
این نوشته را برای سایت شهرزاد نوشتم؛ بهخاطر عجله و عدم دسترسی به منابع مکتوب، برخی از اطلاعات را از حافظه نقل میکنم و ممکن است اشتباهاتی داشته باشد، که در این صورت تصحیح خواهد شد.
همینجوری: دزدی، سواد نمیآورد؛ حتی اگر رسانهای معتبر پشت تو نشسته باشد. و مخصوصا اگر مطلب مسروقه، ایرادات و دزدیهای فراوان هم داشته باشد... دزد به دزد زدهاست، نه؟!