تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - اگر که تنهاییم، تو نیستی

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

قحطی نیست اگر که تنهاییم؛ می‌جوییم، و نیستی. درد، این‌است.
عُمر را توی کافه‌های جهان دود می‌کنیم، و می‌خندیم. کسی چه می‌داند؛ توی کیف ِ مرد ِ روبه‌رویی، چند بسته قرص ِ خواب، کاندوم میوه‌ای با طعم هلو، و یک عکس ... می‌گوید: «با دومی، شروع می‌کنم، سومی رو پاره می‌کنم، با اولی می‌رم اون‌جایی که تاریکه؛ توی تاریکی، مرد وُ زن نداره، به دومی و سومی نیازی نیست، محتاج اولی هم نیستی. حالا هی راه برو .. هی راه برو...»
مردها، حرف می‌زنند، و اغلب، زنی را در خود پنهان کرده‌اند. مردها، این حماقت ِ تنهای آفرینش. می‌گوید:«خواهر ِ این دنیا رو! که هرچی می‌کشم از این دنیاست!» نام زن‌اش، دریاست، و دنیا، خواهر دریا. حالا به تناقض‌های جمله‌اش فکر کن...
و توی تاریکی، راه می‌رویم وُ جهان را دود می‌کنیم در کافه‌های پُرعکس، با چای ِ طعم ِ هلو. به لاشه‌های ادبی، خودمان را اضافه می‌کنیم، و سیگار از پس ِ سیگار، و روزها، خیابان‌های پی‌درپی: کجایی پس؟
و هی راه می‌روم، هی راه می‌روم، و طعم هلوهای خیابانی، درد قرص‌های توی کیف، و بسیاری از قیافه‌ها که مال من نیست. مردها، گاهی دردهای بزرگی دارند؛ حتما که نباید بگویند...
قحطی نیست؛ اگر که تنهاییم، تو نیستی.

زیبایی، قبل و بعد از سیگار، زیباست 

  هفت‌ماه گذشت

 

# این؛ هم‌این # 87/01/16 حسین نوروزی |