جیبهام پر از عکسهای سیاه و سفید
و دستام از تو خالی بود
2
دریاها
دل به آب نمیزدند اگر نبودی
بیدلیل نمیشد که آوارهات باشند
ماهیها
مردان
مسافران ِ سیاه و سفید
زیبا بودی
و زیباتر
3
نام تو را تمامی دریاها میگفتند
به دیدن تمام ِ دریاهای جهان رفتم
افسوس
آب شدی
از تور ِ مردان ماهیگیر
گذشتی
4
عکسها
همیشه پنهان کردهاند
زنی را که زیبا بود
و دریا ها
و ماهیها
عشقها
و آبها
و
آبها
بیحوصلهام؛ دلام نوشتن ِ طولانی و سطرهای بلند و کشیده میخواهد. چیزی از جنس ِ نوشتههای راحتتر ِ اواخر تابستان و پاییز. مینویسم، و راضی نیستم. باید بیشتر نوشت. باید امیدوار بود، و امید داد. و من این کار را خوب بلدم. چراکه نه! هی مینویسم باز. اینجا وبلاگ است: دیواری صاف برای روزنوشتها، اعلام وضعیت، موجودیت. پس قرار نیست به کسی جواب پس بدهم که سطح ِ نوشتههای این ایامام، کجاست و چهقدر. وبلاگ ِ شخصی، چهاردیواری اختیاری است. ادبیات، پیشکش به اهلاش، ببینم چه غلطی میکنند؛ طرفه آنکه، اینروزها، خیلیها بهمدد چیزهای دیگری غیر از متن، شدهاند نویسنده. پس گور پدر این نوع از ادبیات.
توی تهران، کمکم حتی نمیشود وبلاگ هم نوشت. باید برویم سفر، برگردیم، و روز از نو ... نوشتن، تنها کاریاست که در کنار سیصد و سی و پنج کار دیگر بلدم.