روزنامهنگاران/خبرنگاران سه دستهاند؛ دستهء اول، دستهء دوم، دستهء سوم. دستهء سوم، دو گروهاند: گروه اول، گروه دوم. گروه دوم، همیشه میمیرند، و در سکوت بدرقه میشوند.
لیلا صمدی را فقط به شنیدن اسماش از بعضی دوستان، و گاه گاهی نوشتهای در سایتها میشناسم. میشناختم؛ فوت کرده است.
فکر میکنم، وقتی که از «ما» کسی میمیرد، نباید فکر کرد به اینکه دوست بود یا نبود، تاثیرگذار بود یا نبود.{و مگر حد و مرز تاثیر را چه چیزی چه کسی تعیین میکند؟ از صدقهسری باندبازیها، امروز و همیشه، هستند دخترکان زیبا رو و پسرکان دلال، که تنها نام روزنامهنگار را یدک میکشند و لابد که تاثیرشان غیرقابل انکار است؛ این عده دارند روزبه روز بیشتر میشوند}
هر مرگ، یکی را با خود میبَرَد. بدرقهء هر مرگ، گاهی فرصتیاست برای بازماندگان، که عمر ِ عزیزشان را هدر فرض نکنند، به خود ببالند، اندکی شاد شوند. بدرقه برای هر مرگ، نوعی نگاه صنفیاست. برای رفته، سودی ندارد، برای زندهها، تکرار نام «روزنامهنگار/خبرنگار»، حتی اگر در بدرقهء کسی باشد که نمیشناسیماش، فرصتیاست که به ادامهء خودمان میدهیم؛ فرصتی برای به رخ کشیدن شغلی که شاغلاناش یا خانهنشیناند یا مهاجر شهرهای دیگر، عدهای هم با سیلی ِ روزنامههای فرسایشی و نداری ِ خبرگزاریها روزگار را میکُشند.
ما، ریز و درشت، معروف و غیر معروف، بیرون و درون هر باند و دسته، آنقدر زیاد نیستیم که حتی خودمان در برابر روزگار خودمان سکوت کنیم.
کاش مسوولان ایرنا، بیش از یک خبر، برای همکارشان وقت بگذارند.
ليلا صمدی متولد ۱۳۵۴در شهر نهاوند، دانشآموخته رشته خبرنگاری با گرايش اجتماعی از دانشكده خبر بود. از نيمه اول سال ۷۶ در ايرنا مشغول به كار شد و با سایتها و نشریات مختلف نیز در حوزههای اجتماعی و زیست محیطی، از جمله مسایل مربوط به سد سیوند، همکاری کرد. و... جمعه شب، در بیمارستان رویال تهران بر اثر سکتهء مغزی درگذشت.
روحاش شاد و خاکاش بقای بازماندگاناش. + + + + + و ....بالاترین + رادیو زمانه
پینوشت: مراسم ختم این روزنامهنگار، سهشنبه، مسجد شفا
پینوشت: مرگ دیگر؛ منصور برمکی، شاعر معاصر و اهل شیراز، درگذشت. فرشید دربارهاش نوشته است. امسال زمستان، خیلی زمستان بود! خیلی ... + +