تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - آه اسفندیار مغموم من

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

۱
گفت:«عاشقش بودم، ولی وقتی توی چشماش نگاه کردم، دیدم که دیگه وقتشه که این دو تا رو از کاسه بیرون بیارم. بعد هم چشماش رو با همین دو تا انگشت از کاسه کشیدم بیرون. همون لحظهء اول، جون داد» بعد گفت:«من قاتل نبودم آقای بازپرس، فقط نتونستم ببینم که داره برای اون سگ زرد، چشم می‌چرخونه و دلبری می‌کنه». به دست‌هاش نگاه کردم؛ داشت انگشت‌هاش را بی‌اختیار می‌شمرد.
2
سطرها بی‌دلیل نوشته نمی‌شوند؛ هر سطری که می‌نویسی، ابهام خودت را بیشتر می‌کنی. چیزی نمی‌نویسی که توضیح ِ چیز دیگری باشد. هر سطر، سطر بعدی را می‌جَوَد، و سوال پیشین را با سوالی تازه جواب می‌دهد. کلمات، قرار نیست که چیزی را توضیح بدهند. وقتی می‌نویسی :«دست کرد توی جیب رضا، و چیزی را که دستمال پیچ شده بود، درآورد و پرت کرد توی رودخانه»، می‌پرسی:«مگر چی بوده توی جیب رضا؟ رضا کیست؟ چرا دستمال‌پیچ شده؟ چرا رضا ...». چرا نه؟ رضا، سینه‌سوختهء بنفشه، دختری در خیابان یازده شرقی بود.
من دارم ناخواسته توی بازی تو بازی می‌خورم. اگر قرار است بازی کنی، غمگین و افسرده بازی کن، و وقتی برنده می‌شوی، قهرمان افسرده باش.
3
نوشته‌ای که تو را توی تعلیق و غصه، از پا درنیاورد، به درد ویترین کتابخانه‌های ملی می‌خورد و صورت تُپُل اشعری. بخوان، غصه بخور، و وقتی که می‌نویسی، فکر کن به این‌که باید از میان خواننده‌هات، یکی دو نفر کشته شوند...
4
گفتم:«وقتی که با همین دستای کثیفت، داشتی چشماش رو درمیاوردی، اصلا فکر نکردی که یه روزی دلت برای همین چشم‌ها تنگ میشه؟»
گفت:«نه سرکار. آخه وقتی داشتم چشماش رو درمیاوردم، دستام تمیز بود...»

پی‌نوشت: ..............................

# این؛ هم‌این # 86/12/01 حسین نوروزی |