تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - پدرم یک گرگ ِ روس بود که تمام زمستان را زوزه می‌کشید

Home # Baanoo # Wap # Email # Archive

پدرم یک گرگ ِ روس بود که تمام زمستان را زوزه می‌کشید. چشم‌هاش، وقتی برای اولین‌بار مادرم را می‌دید، آبی بود. بعد، سبز شد، بعد هم یشمی. چشم‌های عجیبی داشت.
همه‌چیز روی پلی بر زاینده‌رود شروع شد. دو سه نفر از آدم‌های محلی، توی پاسگاه شهادت دادند که گرگی داشته آهوی ماده‌ای را می‌دریده. مادرم، وقتی برای اولین‌بار پدرم را می‌دید، شبیه بره بود. بعد، آهو شد، بعد هم کفتر و شد و پرید و رفت نشست روی گنبد مسجدشاه. چشم‌های مادرم، عجیب بود.
حالا، سیصد و دوازده سال است که عصرها می‌رود می‌نشیند جایی حوالی گاخونی، و فکر می‌کند دارد با فرستادهء ویژهء محمود افغان، دربارهء حمله به گرگ‌های روسی مذاکره می‌کند.
مادرم، روزگاری دوست داشته آهو باشد. مادرم، روزگاری دوست داشته آهو باشد.
مادرم
روزگاری
دوست داشته
آهو باشد .... 

امروز جمعه است سرهنگ - بعید است دیگر منتشر شوی

امروز جمعه است سرهنگ / مجموعه داستان کوتاه/ طرح جلد ِ یوریک کریم‌مسیحی / بعید است بعد از چهار سال توقف، منتشر شود.

# این؛ همین # 86/11/29 حسین نوروزی |