دریاهای بسیاری به سمت ِ تو میریختند
نام تو را تمام رودخانههای جهان بُرده بودند
و نامههای مردان جزیره
دیگر عجیب نبود ...
آبها میدانستند عاشقات شدهایم
یک آفتاب که برود، و آفتاب بعدی بیاید، روزیاست که این خارجیها، اسماش را گذاشتهاند «روز ولنتاین»؛ بهانهای برای خوشی و خوبی. بهانه هم اینروزها حتی برای زنده ماندن کم شده، پس چرا همین دو سه خط را نادیده بگیریم؟ آفتاب میرود، و آفتاب بعدی میآید. و پیش از آنکه آفتاب برآید، صفحهای هدیهای برای بانو؛ از پُشت این مانیتور، با اینهمه بیهنری که من دارم، چیزی بهتر از این بهذهنام نرسید. و البته بهعلاوه کفش و شلوار و مانتو و شیرینی و «غیره»!!!
برای بانو :