دست ِ رد به سینهء کسی نمیزد؛ برای چاپ اولین مجموعهء شعرش، با بیست و سه نفر همخوابه شد. سر ِ پُرشوری برای شعر داشت. شعر، در ذاتاش بود، در دروناش، و در بند بند ِ انداماش. و بسیاری از اساتید ِ ادبشناس، همچون حقیر بر این شعور و معرفت، صحه میگذاریم، که ما طغیان شعر را در سراتاپای وجودش چهشبها که نظاره کرده بودیم. بهراستی بعد از او، نمیتوان کتابهاش را بهدست گرفت، چرا که هنوز هم حرارت از آن بیرون میزند... بنده البته ایشان را با اشارات دوستان دریافتم، و کمی هم دیر، اما خدای را شاکرم که مدتی از آن «چشمهء معرفت» نوشیدم، هرچند سیرابام نکرد. شعر، امروز دردانهای را از دست داد، و مردمان ادب را بار دیگر محتاج خیابانهای دودآلود کرد ... پاکباختهای از میان ما رفت، دریغ.
سطرهایی در ترجمان این غم و در رثای آن شاعرهء شیرینرفتار بر زبان ِ غمگینام جاری شدهاست که میهمانتان میکنم:
کسی چون تو با ما حساب نکرد
ارزانترین بودی در عاطفه و شعر
و باقی قضایا
شوخی ِ روزگار بود
دریغ که شعر معاصر، توان جلو رفتن ندارد دیگر؛ آه. تناش در گور آرام باد.
بیربط: بسترهای ادبیات ِ معاصر در یک کشور ِ دیگر با روشنفکرانی دیگر