قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا میکردم
نمیخواستم آوارهء جهان باشی
و من بهدنبال تو شهرها را بیایم
خیابانها را تمام کنم
همینجوریاست؛
گاهی
قهوهات دیر میشود
و آوارهء جهان میشوی
کاش تماشایات نمیکردم
و قهوهام را میخوردم
نمیدانستم عاشقات خواهم شد
2
در هیچ شهری تو را نمیبینم
رفتهای
و هیچ کافهای
بعد از تو قهوهاش نمیآید
ماهی سبزهروی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار
3
تو
قرار نیست خاطرهای باشی از یک بعدازظهر
تفنگی باشی که شلیک میکند
قرار نیست!
میخواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاهام کرد
و فهمیدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم
قهوهات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدتهاست که فکر نمیکنم
4
تو رفتهای
و کافههای ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ میشوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ میشوند
و هرچه بعد از تو، بسته میماند
تو رفتهای
برمیگردی
و تلخی قهوهها را از من میگیری
آنوقت دیوانهات میشوم
و برف
میبارد
و برف
میبارد
و برف
میبارد
5
کاش زیبا نبودی
تا نمیدیدمات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمیبینمات
لعنت به کافههای بعد از تو
برای «دیماه»ای که دوستات دارم و تمام قهوههای تهران، و یک صندلی چرخدار که اینروزها پایهاش شکسته، و بسیاری از «همونوقت، همینجا»های این سالها. برای بانو؛ برای بانو، و برای بانو!
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی نمیخواستم بمیری قیصر
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها