مردمی که غمگین و دلخسته باشند، دنبال بهانه میگردند. بهانههای مردم را گرفتن، چه به نام تبرج باشد، چه در لوای روشنفکری و مبارزه، ظلم بزرگ کسانیاست که در تمام ینگههای دنیا ( از تهران تا تورنتو) غم و شادیشان را مدتهاست فراموش کردهاند در روزگار دوغ و دوشاب.
عَلم ِ ستیز با پندارههای این سرزمین ِ همیشه غمگین، هرکه برداشت، زیر عَلم ماند. به تاریخ نگاه کن حتی اگر باور نداری.
دوست روزنامهنگاری میمیرد، و درست روز اول محرم در پنجشنبهای سرد، دفن میشود. یکی به گوش پدرش میخواند:«عجب سعادتی داشت پسرت!» و های های پدر میرود هوا. پدر، مرگ فرزندش را هنوز باور نکرده، اما سعادتی را که نصیباش شده، تا دوردستهای زندگیاش برای تمام آمدهگان تعریف خواهد کرد. چه میخواهی دیگر؟ فرزند دلبند دیگر زنده نمیشود، اما همین بهانهها دل از داغدارش میرباید. حتی اگر من و تو خرافه بدانیماش، مردمی که داغدارند، سعادت ابدی میپندارند و روزها را سپری میکنند با همین شادیهای کوچک.
محرم، برای این مردم دقیقا همان روایتیاست که میشنوند و شنیدهاند: ظلم و برخاستن در برابر جور، تنهایی و تشنگی، و مرگ در بعداز ظهر یک روز آفتابی. مردم با همینها هم اشک خواهند ریخت. با همین بهانههای تکراری و معمول.
حالا تو هی سند بیاور که فلان نبوده و بهمان بوده، چه چیزی را تغییر میدهی؟
ببین! مادرش میگوید، حتی همان روزها که دیسکوها و عشرتکدهها بساطی داشتند، باز هم هنوز عشقهای بسیاری در خیابانهای عزاداری نقش میگرفتند. داری با چی میجنگی؟
تو ندیدهای، من دیدهام که بسیاری از آدمها خوشآورد ِ روزانهشان را به حساب شفا و شفاعت گذاشتند و شاد شدند؛ چه اصراری به عوض کردن تمام دلخوشیهاست؟ چرا؟ طرف سرما میخورد، دو هفته بعد بهطور طبیعی خوب میشود، و قضای آمده، همزماناش کرده با محرم: میگوید شفاعت امام بود! تو چرا پاره میشوی؟ دوست دارد که شفا و شفاعت ببیند. وقتی که دلتنگی، وقتی غمای، دنبال بهانه و دستآویزی. یا اعتقاد و ایمان داری یا نداری، خیلی فرق میکند؟ دوست دارد، دلاش میخواهد اینجوری فکر کند، تو چرا برنمیداری بگویی از برکات آزادی بود اینکه توانست برطرف شدن بیماریاش را بهنام دیگری ثبت کند؟
من میگویم هزار سال، تو بگو از صفویه؛ فرقی نمیکند در صورت ِ آنچه هست: مردمان بعد از 900 هجری هم آدم بودند، نه؟ یعنی همین تو یکنفر ماندهای که بر علیه خیالات و خرافات بشوری؟ نه عزیز من. خیلیها چون تو بودند، جمهوری اسلامی هم فقط سه دهه است که حکومت به دست گرفته. این روزگار ِ عزا و تلخیها/لذایذ جانبیاش برای این مردم، همیشه درونی بوده. تبلیغات و بالا و پاییناش، فقط سر و شکلی داده سال به سال به ظاهر این غصهپروری؛ دورن، همان است که بود.
هنوز آقای روشنفکر، فرزندش را که سرطان خون گرفته، دور از چشم من و تو، روی صندلی چرخدار مینشاند میبرد امامزاده صالح ( امامزادهای که با طبقهء مرفه بُر خورده) و شفای عزیزش را «طلب میکند»؛ دقیقا با همان لحن طلبکارانهای که از زمین و زمان ارث پدرش را میجوید. دیگر فرقی هم نمیکند که دکتر فلانآبادی درماناش کند یا معجزات و برکات ِ غیب. مهم نتیجهای است که تسکین میدهد دل غمدیدهء این مردم را. یکی میگذارد به پای کرامات «آقا-ابوالفضل» و آن دیگری، «پنجهء دکتر فلانآبادی» را تحسین میکند. این وسط، یکی هم پیدا میشود که ترجیح میدهد نه سیخ بسوزد نه کباب :«خب لطف خدا شامل حال پنجهء این دکتر نازنین شد و ...» میبینی؟ جای هر کدام که بنشینی، فرق چندانی نمیکند؛ حاجت است که دلیل میتراشد، وگرنه کسی که حاجتاش را گرفته، دیگر در بند این معانی نمیماند. دست دلبندش را میگیرد میروند سفر و نه یادی از پنجهء آن دکتر شیرینرفتار میماند، نه کراماتی که حالا خرافات میخوانیاش، و نه سیخ و کباب.
مردم درد دارند، مردم همیشه حاجت دارند. درد مردم همیشه از بیدردی ِ حاکمانشان نیست. دلی را که گرفته باشد، دستی را که پس زده باشند، به هیچ زور و ضربی نمیتوانی وصل کنی به حُب و ظلم «اینها». درد، میگردد درماناش را مییابد؛ توی مسجد، توی تکیه، توی هدفُنای که«داریوش» عربدههای غمگین در آن میکشد، و توی تمام خیابانهای عاشقی، گرههایی که زده میشود به ضریح.
دردهای مردم، مال ِ تنها این سرزمین نیست. سرزمینای که آدم ِ پدر، من و تو را به آن کشاند، سرزمین ِ تلخیاست. برای آدمی که غمگین است، تمام خیابانهای جهان یعنی تهران، همین درازای ابری ِ خیابان ولیعصر. داری با کی مبارزه میکنی؟ به آیینه اگر شلیک کنی، چیزی پس نمیفرستد جز شکستن خود ِ تو در حضور تو!
کسی که هر روز از سر ِ جهل و از در ِ بیمهری با مردم، به وضع قانونی مینشیند، با کسی که یکبند در فلان تیوی فریاد میزند:«ای یاوه! یاوه! یاوه ..» تفاوتاش فقط در یک کراوات و کمی لوازم جانبیاست. مردم، دردهاشان را فراموش نمیکنند، درمانشان را نیز. درمان را از رسانه نمیگیرند، که رسانهء مردم، درون تنهایشان است و آنچه حتی نمیدانند چرا به آن باور دارند.
باور ِ آدمیزاده را اگر بگیری، از همینجایی هم که هست، به ناشکیباتر جایی پرتاباش کردهای؛ به قعر هیچچی!
بهقول رییسجمهور بسیار عزیز، مردم که دارند از ماهواره استفاده میکنند! غصهء تو چیست؟ که چرا دو هفتهء تمام شبکهها مارش عزا میزنند؟ خب بزنند. تو بزن یک شبکهء خوش آب و رنگتر ماهواره، صفا کن. مردمی که ماهواره ندارند؟ طبقهء زیرین؟ خب آنها میروند توی دستههای جنوبشهر، که هنوز شکل دستهها را حفظ کردهاند، کرامات دید میزنند، دستشان میرسد به زری/ضریح! تو برو مبارزه کن، برو بجنگ با این رژیم و آن رژیم و به امید آزادی مردم، و «وطن ِ دربند» داد سخن سر بده! ولی هنوز هستند کسانی مثل من، که حتی آزادی را هم میخواهند برای غصه خوردن. حتی اگر تعداد «ما» روز به روز کمتر شود.
مادرم، پدرم، روی یک اتفاق، نذری میکنند سی سال قبل: خانهای بخرند بهگمانام، یا بیماری من شفا بیابد یا چیزی از همیندست. میگذرد و نه من بیمار میشوم، نه ما بیخانه میمانیم، و نه چیزی از همیندست. حالا نزدیک به سه دهه میشود که شبهای تاسوعا، «هلیم»پزان دارند و ده روز روضهء زنانهء علیاصغر! همان طفلی که تو با استناد به تاریخ درست و نادرست، انکارش میکنی.
فکر میکنی، اینها تمام روز و تمام سال را دارند کرامات میبینند و شفاعت میخرند؟ نمیدانم. و نمیدانم که چیزهایی که میبینم، و نمیبینم، کرامات بالاییاست یا توهمات یک ذهن بیمار چون من. هرچه هست، سی سال است که این مجلس و این دوُرهنشینی، شده است جایی برای آشتی اقوام، دیدن آدمهایی که سالبهسال تف به روی هم نمیاندازند، و خیلی از خوشیهای دیگر: غیبت = اطلاعرسانی بومی!
من که نه، ولی پسر همسایهء ما یکبار رفته بود پارتی؛ از همین میهمانیهای مشروب و دختران جوان و تن و بدن. خب «تعریف» ِ بسیار میکرد، ولی یادش بود که فضا، برای اطلاعرسانی بومی مناسب نبوده. حیف نیست؟ تو برو پارتی خوش باش، ولی من و بانو، دیوانهء اینایم که در هوای همین هلیم-پارتیها، در معرض اطلاعرسانی بومی باشیم.
هلیم ما، معمولا بیست ساعت روی شعله است. چرخ نمیکنیم گندم نیمپز را. قلم گاو و درستهء مرغ را آنقدر میجوشانیم که آب شود، مذاب شود. ده ساعت پیش از این شعله، پدرم و مادرم سرپا هستند، ده ساعت بعدش هم. تو چه میبینی؟ یک مجلس! من اما لانگشات ِ زن و شوهری را میبینم که از پس ِ تمام این خستگیها، وقتی که همه رفتهاند یا در خواب، به هم خیره میشوند: دارند دنبال کرامات و شفاعت روزهای پیش رو میگردند.
زن و مردی که یک مریم غمگینشان سالهاست که از آنها دور افتاده، دو نفری که پسر بزرگشان، افسردهء بدحالی چون من باشد، پدر و مادری که تمام زندگیشان سختی و کلفتی و رنج بوده، چه کراماتی دیدهاند به نظر تو؟ شاید هیچ ... ولی راضیاند. خدا کند که نکند، ولی اگر روزی وصیت کند پدرم/مادرم که بعد از اینها، این شعله خاموش نباشد، همین منای که حوصلهء روشن کردن سیگارم را هم ندارم، اطمینان داشته باش که شعلهء بزرگ آنها را زنده نگاه میدارم: حتی اگر به جای پخش کردن هلیم توی تکایا، حسینیهء کانون نویسندگان ایران را دعوت کنم!! من این لانگشات ِ رضایت و درد توامان را دوست میدارم.
مادرم به باورهاش زنده است، نفس میکشد، به کراماتی که دیده و نادیده دوستشان دارد، و من به عشق باورهای ایشان. ما، آدم ِ درد و غصهایم و درمانمان را در باورهامان پیدا میکنیم. فکر میکنی همین هلیم را همیشه مردان خدا و زنان تقوای پاکدامن «هم میزنند»؟ نه عزیز من. اگر هزار دست بر این دیگ چرخیده باشد، نیمشان به مرد الکل و زن شهوت شهره بودهاند. ولی .... باورهای مادرم، بزرگتر از اینهاست که حتی کاسهء نذری ونوس ِ زرتشتی از قلم بیفتد.
این مردم، چیرا حفظ کردهاند؟ باورهاشان را؟ نمیدانم. مردم، در مردم حل میشوند و میروند پی کارشان. بیچاره این وسط کسیاست که اسلحهاش را به روی نوستالژی جمعی این جماعت نشانه رفتهاست.
من هنوز نمیدانم به این شبها، به این قصهها چهقدر «ایمان» دارم، ولی به علایق مردم سرزمینام، به داشتههای شاد و ناشاد شان «باور» دارم و به عشق همینهاست که هنوز تهران را از امامزادهء طبقهء مرفه تا «امامزاده زید شهرک ولیعصر»نشینان دوست دارم.
تکلیفام با خودم روشن است، و با کرامات ِ مردم ِ دردمند، با دردها و غصهها؛ غم نان و نام و بیمار و بیهمدمی. خدا غمهای ما را از ما نگیرد. آمین.

اثری از امیرعباس ریاضی که دوست است
{غلطهای املایی و تایپی را حضرت بانو اصلاح میفرمایند / وقتی اینجا نوشتهام نظر نمیخواهم، خب نخوان و برو! مجبوری؟ دیگر چه مرد رندیای است که میروی ایمیل میزنی؟ نکن!}