تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - برف لعنتی نبار!

Home # Baanoo # Reader # Feed # Wap # Email # Archive

باهاش می‌آد تا اول ِ بزرگ‌راه؛ برف داشته می‌اومده. به‌ش می‌گه خیلی دوست‌ش داره. بعد می‌گه که دیگه حرفی نداره واسه گفتن. می‌گه حرفی نمونده. سوار ماشین‌ش می‌شه وُ ..... می‌ره. همین!
کل ِ بزرگ‌راه رو پیاده برمی‌گرده وُ تنها ... می‌فهمی؟ خدا می‌دونه چه حالی داشته. اونایی که دیدن‌اش، می‌گن مثل دیوونه‌ها توی برف تلوتلو می‌خورده وُ فریاد می‌زده.
یه زن چادر سیاه، از کنارش رد شده. شنیده که داره شعر ِ اون «هاتف اصفهانی» رو عربده می‌زنه:

چون شیشه‌ دل، نه‌‌از ستم  ِ آسمان پُر است              مینای ما تهی‌است، دل ما از آن پُر است
ای عندلیب ِ باغ محبت، گل وفا-                                کم جو ز گلبنی که بر آن آشیان پُر است
سرو ِ تو را به تربیت من چه احتیاج؟                           نخل ِ رطب‌فشان تو را باغبان پُر است
جانی نماند؛ لیک اگر جان طلب کنی                         بَهر ِ تن ِ ضعیف من این نیم‌جان پُر است
هاتف به من ز جور رقیب و جفای یار                          کم کُن سخن، که گوش‌ام ازین داستان پُر است

می‌گن بغض می‌کنه و همه‌چی تموم.
حالا داره برف می‌آد. می‌بینی؟ به خیالت، الآن تا کجای اتوبان پیاده رفته؟ خدا می‌دونه.

پی‌نوشت: هر رفته‌ای، رفتهء من نیست. آدم‌های بسیاری در روز تنها می‌شوند، و ما بی‌خبر می‌مانیم. این نوشته، ربطی به من و بانو ندارد. ما هر دو، فقط از این نوشته، غصه می‌خوریم و فکر می‌کنیم با خودمان که می‌توانست برای ما باشد این اتفاق. شکر که نیست.... وبلاگ، در نهایت برای خواندن است؛ بدون هیچ اجباری. این صفحهء کوچک، با دو سه تا خواننده/بیننده/شنونده، آن‌قدر نباید مهم باشد که هر روز مجبور باشم قانونی وضع کنم از سر ناچاری. از سرزمینی به این کوچکی، برنمی‌آید این‌همه تفسیر و تاویل‌های بسیار. این‌جا ملک شخصی‌است و حق دارم هرگونه قانونی برای‌اش وضع کنم. لابد برای این‌ها هم حق ندارم؟  دریغ ....

# این؛ همین # 86/10/17 حسین نوروزی |