میگوید:
در وجود من، در وجود تو، در وجود ما ابراهیمای قربانی شدهاست. ببین چهگونه اسماعیل ِ بودن ِ ما را، به مسلخ بُردهاند و ما همهچیز را باختهایم.
میگویم:
اگر پرنده بودم وُ هوای تن نداشتم
دوباره بال میزدم، غم ِ وطن نداشتم
میگوید:
من رفتهام؛ آسمان، اگر هرکجا همین رنگ، زمین رنگارنگ است، آدمهاش بیرنگ. کجا؟
فریاد میزنم:
بیا خدا! تمام ِ اسماعیلهای ِ در من، از آن ِ تو؛ چاقویت را بده، میخواهم ابراهیمکشان بگیرم...