تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - ورق‌پاره‌های شهر بی‌خاطره بر دار

Home # Baanoo # Reader # Feed # Wap # Email # Archive

عکس‌های سیاه و سفید، عکس‌های سیاه و سفید... این شهر، به‌جز چند خاطره، و مردی که دنبال اتوبوس می‌دود، چیز تازه‌ای ندارد. امروز، توی خانه که بودم، تهران را دوباره کشف کردم.
تهران شده‌است یک مارکت بزرگ از هرچی؛ بازار ِ عرضه و تقاضای تمام شئونات بشری. شهر ِ مکاره‌ای داریم. رونق از عاشقی هم رفته توی این خراب‌شده. بخری، می‌فروشند؛ نفروشی، می‌گیرند به‌زور!
تهران حافظهء به‌شدت ضعیفی دارد. شده‌است یک آلزایمر ِ جمعی، و ایستگاه‌های اتوبوسی که تمام مردان عالم دارند از پی‌اش می‌دوند. آسم بگیری، اتوبوس‌ها بیش‌تر دود می‌کنند.
نمای بی‌ربط:

چنان افتاد که {بوبَکر}حصیری با پسرش بوالقاسم، به باغ رفته‌بودند. به باغ خواجه علی ِ میکائیل که نزدیک است، و شراب بی‌اندازه خورده، و شب آن‌جا مُقام کرده و آن‌گاه صَبوح کرده (و صَبوح ناپسندیده است و خردمندان کم کنند) و تا میان دو نماز خورده و آن‌گاه برنشسته و خوران‌خوران به کوی عُبّاد گذر کرده. چون نزدیک بازار عاشقان رسیدند، پدر در مَهد ِ استر با پسر سوار، و غلامی سی با ایشان. از قضا را چاکری از خواص خواجه پیش آمدشان سوار. و راه تنگ بود و زحمتی بزرگ از گذشتن ِ مردم. حصیری را خیال بست، چنان‌که مستان را بندد«که این سوار چرا فرود نیامد و وی را خدمت نکرد؟» مَر او را دشنام زشت داد....
{..........}
حصیری را گفتم:«شرمت باد، مرد پیر! هرچند به یک‌چیز آب ِ خود ببَری و دوستان را دل‌مشغول کنی»
جواب داد که«نه وقت ِ عتاب است. قَضا، کار کرده‌است؛ تدبیر ِ تلافی باید کرد»

همین است. پای‌تخت، خیلی وقت است که دل‌گیر شده. شهرها، به آدم‌های‌شان زنده هستند، تهران، به دویدن از پی ِ اتوبوس. تفاوت، در مترو بیش‌تر احساس می‌شود. مرده‌شور باران‌های این شهر را ببرد.
نمای دور:

پس از آن، خوود ِ فراخ‌تر که آورده بودند، سر و روی او را به آن بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که:«بدو!»
دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند:«شرم ندارید مردی را که می‌بکشید، چنین کنید و گویید؟» و خواست که شوری بزرگ به پای شود. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند.
و حسنک را سوی دار بردند و به جای‌گاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلّادش استوار ببست و رَسَن‌ها فرود آورد. و آواز دادند که:«سنگ دهید!» هیچ‌کس دست به سنگ نمی‌کرد و همه زار زار می‌گریستند، خاصّه نشابوریان. پس، مُشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد، خود مرده بود؛ که جلّادش رَسَن‌ به گلو افگنده بود و خَبه کرده.
چون از این فارغ شدند، بوسَهل و قوم از پای ِ دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنان‌که تنها آمده بود از شکم مادر.
این است حسنک و روزگارش. و گفتارش این بود که گفتی:«مرا دعای نشابوریان بسازد» و نساخت!

خدا می‌داند، دیگر این شهر مرگ‌پرور را دوست ندارم. لااقل تا مدت‌ها... مثلا تا روزی که دوباره بنشینیم به تماشای «هوای مشکی»؛ می‌فهمی که!؟

# این؛ همین # 86/09/17 حسین نوروزی |