تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - سعدی به روایت یک گوسفند قربانی

Home # Baanoo # Reader # Feed # Wap # Email # Archive

جایی در «مجالس پنج‌گانه»اش، لابه‌لای مجلس چهارم، می‌گوید:«عزیزا !  کار، از دو بیرون نیست: یا خلعت ِ وصال دوخته‌اند، یا کسوت ِ فراق. یا داغ ِ مهجوری بر جبین ِ تو کشیده‌اند، یا تاج ِ مقبولی بر سر تو نهاده‌اند؛ اگر از غیب، نصیب ِ تو صدرهء وصال آمد، از شُکر مَیاسا».
بعد توی مجلس پنجم می‌گوید:«عزیز من، اگر سرخی ِ روی معشوقان نداری، زردی ِ روی عاشقان باید که بیاری. اگر جمال ِ یوسفی نداری، درد ِ یعقوبی باید که بیاری».
این، یعنی عوضی‌بازی، یعنی می‌گوید و نمی‌گوید. یعنی میشه و نمیشه... یعنی.... دقیقا یعنی این‌که اصلا نباید به حافظه‌ء شعرها و سطرهایی که حفظ کرده‌ای، اعتماد کنی؛ برو با همان مولوی یا حافظ فال بگیر. سعدی، یعنی خیابانی بن‌بست، که زنان بسیاری با زنبیل از آن می‌گذرند، و البته اصلا هم دراز نیست.

هر که بی‌دوست می‌برد خواب‌اش
هم‌چنان صبر هست و پایاب‌اش
خواب از آن چشم ِ چشم نتوان داشت
که ز سر برگذشت سیلاب‌اش
نه به‌خود می‌رود گرفتهء عشق
دیگری می‌برد به قلّاب‌اش
چه کند پای‌بند ِ مهر ِ کسی
که نبیند جفای اصحاب‌اش؟
هرکه حاجت به درگهی دارد،
لازم است احتمال ِ بَوّاب‌اش
سایر است این مَثَل، که مُستسقی
نکند رود ِ دجله سیراب‌اش
شب ِ هجران ِ دوست، ظلمانی‌است
ور برآید هزار مهتاب‌اش
برود جان ِ دردمند از تن
نرود مُهر ِ مِهر ِ احباب‌اش
سعدیا گوسفند قربانی
به که نالد ز دست ِ قصّاب‌اش؟

بَوّاب: دربان، نگه‌بان
مُستسقی: آب‌خواهنده، تشنه؛ دهخدا شیرین‌تر گفته: آب‌خواه

# این؛ همین # 86/09/04 حسین نوروزی