تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - درویش‌ها می‌روند در گناباد بمیرند

Home # Baanoo # Reader # Feed # Wap # Email # Archive

درویش
من عاشق این هستم که به کسی بگویم«بی‌خیال سید! می‌گذره...» می‌فهمی؟ دوست داشتم نام فامیل ِ من هم «درویش» بود. سیادت و درویشی آدم‌ها هم، از تبار و اصل و گذشته‌شان نمی‌آید برای من. وقتی دارم با آدمی حرف می‌زنم، راحت‌ترم که بگویم «سید، غصه نخور درست می‌شه». به‌همین سادگی. مدت‌هاست ولی «سید»های مرد و زن‌ام را گم کرده‌ام؛ سیدهای شیعه، سیدهای سنی، سیدهای ارمنی و سادات لائیک‌ام را گم کرده‌ام. من آدم ِ نوستالژی هستم درویش؛ آدم ِ تمام ِ اتفاقاتی که گذشته‌است، و آدم‌هایی که روزگاری در خیابان می‌دیدم‌شان. سال‌هاست که کسی را نمی‌بینم. چه خوب است که نام فامیل تو، درویش است.
سید
حال خوبی ندارم. به زمین و زمان بند کرده‌ام که تکدر ِ خاطرم را از روزگار، بشویند. نمی‌شود درویش... روزگارم عجیب دارد به سمت ِ تاریک خیابان می‌رود. آدم‌های روشنایی را دیگر سو ندارم ببینم. خسته‌ام رفیق.
خودم یادم نیست، ولی انگار مدت‌هاست که چیزی نمی‌نویسم. من، کم آورده‌ام سید!
دیروز دیدم که لطف داشته‌ای، مرا به یک نوبت از نوشتن دعوت کرده‌ای. گفتم اگر بازی وبلاگی باشد، نخواهم نوشت. من از هرچه بازی‌است دیگر نفرت دارم. دو‌سه‌بار خواندم نوشته‌ات را: بازی نبود گویا؛ خواسته بودی از حقیر، و چند تا دوست وبلاگ‌نویس دیگر، که چیزی بنویسند از تجربهء«لحظاتی که "او" را در همين نزديكی احساس كرده‌ و مستی ِ آن شراب ِ "ديگر" را از سر به در ساخته‌اند». من چه باید بنویسم؟ منی که سیدهاش را گم کرده‌است...
درویش
دنیای اطراف‌ام، روزگاری در تقلای یافتن «او» بود. حالا نیست. «او»ی من، روی همین زمین، با من حرفی دارد. قبلا روی هوا بود، نزد خدا بود، حالا تغییر قیافه داده‌است، شده‌است زنی در نزدیک‌تر فاصله‌ای از من. می‌بینی سید؟ فرزند ِ «آدم»، آدم است، دنیای آدم، حوا. به عقبای آدم که فکر کنی، قول و تعهدی است که در آغوش حوری و حوا خواهی مرد. دنیا و عقبای فرزندان آدم، چیزی جز هوای حوا نیست. حوا هم از سیدهای گم‌کردهء من است.
درویش‌جان
هوای حوای‌ام این‌روزها به‌شدت ترافیک دارد و منواکسید کربن. تنفس من و حوا، بخشی از گرمایش زمین را موجب شده‌است؛ دارند نفس ما را می‌بُرند لوتی. «او»ی این حسین نوروزی ِ مادرمُرده، غمگین است. از چه بنویسم؟
من آن‌قدر دارم غمگین می‌شوم روز‌به‌روز که شاید دیگر حتی اسکناس‌های دویست‌تومانی‌ام را هم کسی نپذیرد. «او»ی من، مدتی‌است که دچار پریود است درویش. نمی‌بینیم هم‌را، نمی‌فهمیم هم‌را، کنار هم نیستیم. ما، دل‌تنگ هم‌ایم ولی نمی‌توانیم رخ بنماییم. چرا؟ دنیای سیدها، گم شده‌است. کاش نام فامیل من هم «درویش» بود.
سید!
خیلی خسته‌ام.
از دیروز که نوشته‌ات را خواندم، رفته بودم سیگار بخرم. خیابان‌های آریاشهر، دیگر خیابان‌های آریاشهر نیست. خیلی «صادقیه» شده‌است!! صداقت از خیابان‌هایی که روزگاری سیدهای عمرم را در خود داشت، رخت بربسته رفته‌است به شهر دیگر. کجای این خیابان دنبال «او» بگردم؟
«او»، رها کرده‌است رفته‌است، و من دل‌ام، به همین دقیقه قسم، بدجور گرفته دایی!
تو، که نام فامیل‌ات درویش است، لابد می‌فهمی دارم از «چی» حرف می‌زنم. ولی باور کن فقط من از اعماق ِ نداشتهء وجود ِ نداشته‌ام می‌فهمم که دارم از «کی» حرف می‌زنم. درد، این است.
دنیای کوچک ِ من، دنیای حقیر من، دنیایی‌است که یک «او» دارد. باور کن بلد بودم تاریخ تصوف را بکشیم بیرون از دخمه‌های ِ نشستن ِ در چله، از اعماق ادیان خداوندی، باورهای انسانی، بلد بودم تاریخ منطق را به سخره بگیرم، و تفلسف کنم که «بیا، این هم "او"یی که می‌گفتی در همین نزدیکی از رگ ِ گردن نزدیک‌تر». ولی مدت‌هاست رگ ِ گردن‌ام از «وجود» ِ نداشته‌ام کلفت‌تر شده‌است؛ نزدیکی و دوری را دیگر حس نمی‌کند.
درویش ِ اولاد ِ صحرا و زمین
«او» برای دنیای کوچک ِ من، آن‌قدر بزرگ است که اگر خود خدا هم بیاید بگوید که با تو حرفی دارم، خیال می‌کنم که لابد از کرامات اوست. من خدا را دوست دارم، «او» را هم؛ ولی «او»ی خودم را «او»تر از جان دارم. می‌فهمی؟ یعنی تمام قصه‌های ِ «این گفت و برفت..» ِ تاریخ، آن‌قدر روی دل‌ام سنگینی نمی‌کند، که حدیث ِ «چیزی نمی‌گوید و می‌رود» ِ «او»ی خودم. من حال خوشی ندارم درویش. رسما بیمارم.
«او»، می‌آید نقش زن مرا بازی می‌کند، با من به بسطام می‌رود نه برای چله‌، می‌آید برای گردش در روزگار ِ توریست‌پرور. «او»ی من، معجزه نمی‌کند، تخم نمی‌گذارد، بچه‌دار می‌شود. «او»ی من، سیدهای گم‌کرده‌ام را نمی‌بیند، چون یکی از سید‌های گم‌گشته است. «او»ی من، قهر می‌کند، اسکناس‌های مستعمل و غیر مستعمل را به‌زیبایی و حلاوت می‌پذیرد و خرج می‌کند. «او»ی من، پریود می‌شود به‌شدت. «او»ی من جای دوری نیست، ولی می‌تواند مثل برف، آب شود برود توی زمین، مثل همین امروز که از صبح دارم بال‌بال‌اش را می‌زنم، و نیست.
سید جان
حال ِ «فلسطینی»ای دارم این‌روزها. به من تجاوز شده‌است؟ کاش می‌شد، آن‌وقت بلد بودم اسراییل‌ام را از روی زمین محو کنم. قصه این است رفیق، که توی دل‌ام، «محتسب»بسته‌اند! دارد مست می‌گیرد در رگ و پِی‌ام. «او»ی من را برگردانید، فلسطین و تمام سرزمین‌های یوسف ِ نجار برای شما.
اولاد دوست‌دار محیط زیست
«او»، نزد هر کس چون‌که تعریفی «دیگر» دارد، مزهء «شراب»اش هم فرق می‌کند. «او»ی من، اگر شراب  بخورد، سنگ می‌شود و برای همیشه از من دور. می‌بینی؟ «او»، صدا نیست، وهم نیست، خیال ِ عاشقانه نیست. از چله به دست نمی‌آید، شاید با چله‌ای از دست برود.. «او»ی من، همیشه با من نیست. با من نیست! مثل امروز، که دارم از صبح، بال‌بال‌اش را می‌زنم. نیست!
شاید اگر هفتهء قبل، می‌باید از «او» می‌نوشتم، آسمان را ریسمانی می‌کردم، می‌بافتم می‌آمدم بالا، می‌شدم سید ِ عرش‌نشین، حرف‌های خوب می‌زدم. ولی قضای روزگار، حالا، امروز است؛ امروز هم روز خوبی نیست.
به‌دل نگیر اگر دارم چرند می‌بافم. دنبال بهانه‌ای بودم، که کمی با «او» اختلاط کنم، که دل‌تنگ‌اش هستم. من، سیدهای زندگی‌م را گم کرده‌ام دادا. خیلی بیمار فکر می‌کنم، بیمار و بی‌ربط می‌نویسم...
خودم هم می‌فهمم که دارم از مسیر خواست تو، بیرون می‌نویسم. ببخش. ولی، «او»ی تو، بهانه‌ای است در نزدیک‌تر فاصله‌ای از من، که یک‌امروز را بتوانم با صدای بلند داد بزنم:«سید!! دل‌ام مَشَد می‌خواد!»
خب همیشه حال آدم خوب نیست، و آدم، تمام ِ دنیای‌اش حواست؛ دنیای من هم روی هوا/حوا.
الکی هم تیتر زدم درویش‌ها می‌روند در گناباد بمیرند. فقط این تیتر را دوست داشتم. «او»ی خودت را اگر باز یافتی‌ش، بگو که حسین نوروزی کمی پول می‌خواهد، کمی شادی، و یک کفش کتانی که بپوشد برود خواستگاری «او»ی خودش.
درویش
دنیای غیر درویشی ِ من، همین‌قدر حقیر است. باشد! ولی، تو به «او»ی خودت بگو.
یا تمام خوبی‌های خوش! {اگر دوست داری، یاعلی!}
حسین نوروزی، پنج‌شنبهء نکبتی ِ تهران بزرگ، به شهرداری ِ سردار دکتر قالی‌باف

 

خوش نیستم

# این؛ همین # 86/09/01 حسین نوروزی |