از مردی سوال کردند، آخرینبار کی بانویات را دیدی؟ گفت هشت سال قبل. پرسیدند یادت هست رنگ زیرپوشاش را؟ گفت یک سیاه ِ نخی، که دقیقا انداماش را در بر گرفته بود. گفتند از کجا اینهمه مطمئن هستی؟ گفت چون هشت سال قبل، بهشدت عاشق زیرپوش سیاه بودم، ترجیح میدهم سیاه بوده باشد.
تکمله:
- بعضیها، چشم بازار را درمیآورند با سوالاتشان.
- جواب دادن، خود، نوعی از هنر است. ما هنرمند نیستایم، نویسندهایم.
- بعضیها، اصلا مهم نیست که چی نوشتهای یا مینویسی، عاشق بخش سکسی ماجرا هستند.
- احمقها، دور و بر آدم زیادند؛ باید کمی تادیبشان کنم.
- مثل خر دارم مینویسم. چی؟ سورپرایز است.
- دارم مرغابی میشوم.. یواش یواش دارم مرغابی میشوم. خیلی بیصدا و آرام.
- حالا که دختر خوبی بودم، زود بگو برام چی میخری؟ { این دیالوگ ِ پُرخرج را وحشتناک دوست میدارم}
- دارم میزنم بیرون از خانه؛ خیلی بیرونتر از خانه.
- کارت ملی تمام اعضای خانواده آمدهاست، الا من!
- چرا از بین اینهمه دوست و دوشمن، حتی توی آن خرابشده، یک دشمن هم ندارم برای همچین روزی؟ من که آخر روابط هستم... چه بد!
- برای کیا ایمیل رفت. برای آنیکی هم. بهشدت همهچیز خوب پیش میرود.
- چرا وقتی همهچیز خوب پیش میرود، اصلا پیش نمیرود؟
- تغییرات آب و هوا!! climate change آه خدای من، دم ِ زمین چه گرم است!!
- توی خونهتون آکواریوم دارید؟ ما نداریم. پس خواهر تو مشکل داره احتمالا دوست عزیز! {کمتر سوال کن!}
- در گویش عاشقانهء تبار ما، سخن شیرینی وجود دارد که ترجمهء فارسیاش این است:«بالاخره میگیرمت مادر سگ!» میبینی چه عشقی در آن نهفته؟
- من برم دنبال چند لقمه نون. به لقمههای بزرگ میاندیشم، از کم و پایین بدم میآد.
- رسما نشسته توی اینترنت؛ مگه کار نداره؟ محل سگ هم نمیده به من! ایضا به این صفحه. فقط هر روز چک میکنه اینجا رو. من هم هر اون رو! بیحساب!
- احمدرضا احمدی: عشق، سوءتفاهمیاست که با ازدواج برطرف میشود! من: پس این سوء تفاهم ما کی برطرف میشه؟ سکه هم همون پنجتا کافیه.
- بهزودی در یک موضوع خاص، یک سایت راهاندازی میشود که به گنجینهء «برای اولینبار های حسین نوروزی» افزوده خواهد شد. مطمئن باش بینظیر خواهد بود. یک کمی ناجور است، ایناست که فعلا تقدیم نمیکنم به تو، تا خودت نظر بدهی.
- پسر دایی، مسعود، از دست اصفهانیها آزاد شد. بچه رو بخشید و اومد! چهقدر ما از این اصفهانیها باید ضربه بخوریم!! طلاق!!
- هیچ دقت کردهای که اره و اوره و شمسی کوره، شدهاند نویسنده و شاعر؟ تا دیروز، آسفالتکار بودند، دیشب شدند هنرمند، امروز هم شاعر! شکر...
- آدمها در دو حالت، خیلی عصبی میشوند: الآن هیچکدام از دو حالت ممکن را یادم نیست. پس کلی خوشحال میباشم.
- یکی از آشناهای من، دارد روزینامه راه میاندازد؛ منتها آنقدر اینروزها سرسنگین است، که از ترس، نمیتوانم به خودش یا اطرافیاناش زنگی بزنم، حالی بپرسم. ترجیح میدهم وقتی منتشر شد، تبریک بگویم که شایبهای پیش نیاید. آشنای خوبیاست، فقط نمیفهمم چرا با من سنگین شده... لابد حق دارد. اینروزها اغلب، حق دارند سرسنگین برخورد کنند. بدبخت من...
- پاپی میرود استرخ!! چه شود!!
- مامی جایی نمیرود، پس میرود به بهشت.
- میگویند یکی از زعمای قوم، با یک بانوی مکرمه، ریخته است روی هم. کاش بههمینجا ختم شود!
- بله! من زن دارم.
- بله! زنام رو هم دوست دارم. زن ِ تو رو دوست ندارم! اوکی؟
- شیطنت، اصلا مزه ندارد... همهچی صفایاش را از دست داده فعلا!
- 48131
- ایضا من هم تو رو دوست دارم و میفهمم که چهقدر از اینکه زن من هستی، به خودت میبالی. خب اینها، پاداش خداوند به توست!
- اغلب جاهای این نوشته، دو نقطه/دی دارد! ![]()
- من برم که دیر شد.... لطفا کمی بیشتر به من توجه کن!
- پول بده، ماچ بده، آدم باش!
- آه ای خدای بزرگ... یعنی میشه؟ خدای بزرگ : بله! حتما میشه پسرم. من: قربانات خدایا، آقام ابوالفضل نگهدارت باشه.
- نفس!!!