توی این شهر، خاک مُرده پاشیدهاند؛ با صدای پیانویی که از دورها میآید همیشه. خاطرات آدم، لابد باید صدایی داشته باشند. خاطرات من، پُر از«خوابهایی طلایی»است.
بچه که بودم، اسمها آدمها صداها، همهچیز رنگ داشت توی ذهنام. اسمها، مزه هم داشت. ولی چیزی جز صدای موتور سیکلت، صدا نبود. شوخیشوخی، بزرگتر شدم، صاحب خاطره شدم، و حالا همهچیز فقط صدا دارد؛ نه بویی، نه مزهای، نه رنگی.
مادرم، منجوقدوزی میکرد. پنجسالام بود. استادکار بود، ولی روزگارمان سخت میگذشت. خیلی سخت. ایستگاه اتوبوس شرکت واحد، هفتهای دوبار: میرفتیم با اتوبوس، دو سه ایستگاه دورتر، خانهای بود که خیلیها مثل مادرم میآمدند برای گرفتن کار. خانهای بود همیشه پُر از زنان بیسرپرست ِ در پی نان. هر لباس منجوقدوزیشده، مثلا دو تومان/هر هشت ساعت، یکی! سوی چشمهاش را توی همین خانه و در فاصلهء دو سه ایستگاه اتوبوس گذاشت، و جوانیش را توی طرحهای خطکشیشدهای که باید پُر میشد.
همیشه توی راهپله مینشستم. کارها را تحویل میگرفتیم برمیگشتیم. مادرم، آنروزها کمکخرج خانه بود. خیلی سخت میگذشت زندگی. باور میکنی حتی سالی یکدست لباس هم نمیشد خرید؟ حتی برای فقط یکیمان مثلا... ما پنجنفر بودیم.
از جایی که من مینشستم، چهرهء مرد صاحبکار، آشکارا دیده میشد. تمام سعی من آنروزها این بود که قیافهاش را حفظ کنم. از ته ِ دل آرزو داشتم روزی با چاقو سرش را بیخ تا بیخ ببُرم. نان ما ولی دستاش بود؛ میفهمی؟
ما، آدمهای غمگینی بودیم. «خوابهای طلایی» پُر شده بود توی دقیقههامان. آنروزها، روزهای تماشا بود و صدا. برای حکومت، آمریکا استعمارگر بود، برای من فقط مرد صاحبکار. پدرم تا اهواز و جزیرهء مجنون میرفت که عراقی بکشد، من دوسه ایستگاه دورتر، خرخرهء صاحبکار را به یاد میسپردم برای روز عمل. توی تمام راههای کودکی، توی تمام کودکیم، توی تمام آنسالها، هیچ کس عراقیتر از مردی نبود که عینک را به مادرم هدیه میداد.
عادت کردم، عادتام داد آنسالهای تلخ، که همهچیز را از بر کنم. خوابهای طلایی، دنیا را سیاه و سفید کرد، آدمها را سیاه. هدیهء آنهمه روز کودکی، نه کتاب بود، نه ادبیات، نه قصههای شیرین مادربزرگان. کادوی من از کودکی، سر بریدهء مردی بود که جوانی مادرم را سوزن میزد روی نقشهای خطکشیشده بر پارچه.
صدای آنروزها، معروفی بود ولی از خیلی دورها؛ هزار ایستگاه آنطرفتر. سعی کردم گوش کنم، سعی کردم خوب گوش کنم. سالها حرف نمیزدم، حتی با دعانویسها با روانپزشکها. تودار شدم، و جوانی مادرم را دیدم که سوزنسوزن میشد.
کودکیم، توی قصههای دیگران بزرگ شد. توی زندگی مهدی، که برادرش سرباز بود و لابد میتوانست حقشان را از ظالم بگیرد. کودکیم، توی راهپلهای جاماند که نانمان از آن میگذشت. شروع نوجوانیم، عراقیهای دیگری آمدند: روانپزشکان و روانپریشان این شهر، که ایندرال و پوکساید و فلوکستین را ریختند توی سکوت خوابهای طلاییم. قرصها، شوکها، تختهای روانی، چشاییم را خراب کردند، مزهها از یادم رفت. مسافر تختها که باشی، فقط صدا میشنوی؛ صدای نفسنفس زدنهای رو به اتمام. صدای مردی که داد میزند«من مارادونا هستم دکتر، بازم کنید برم، امروز فیناله!!!». تختخواب، یعنی لالایی، یعنی صدا. فکر میکنی چرا بعد از سکس، آدمیزاده غمگین میشود؟ جواد معروفی توی تمام تختخوابهای جهان، خوابهای طلایی میزند.
اگر هاشمی رفسنجانی نبود، من همان پسر دهسالهای بودم که گاهی حشیش اینور آنور میکرد، گاهی توی کیسههای نایلونی، عرق سگی برای کسی میبرد، و گاهی توی عربدهها، سکوت کودکیش را جبران میکرد. داشت دنبال بزرگ شدن میگشت. مثل تمام هممحلیها. حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی بود که زندگی ما را ساخت. ما پنج نفر بودیم، که خیلی چیزها را دادیم، افتادیم توی قطار سازندگی. تلویزیون رنگی، یخچال، ضبط صوت دو بانده، آه ای خدای من.. چهقدر خوشبختی!
حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی، خیلی چیزها را از ما گرفت، ما خیلی چیزها را دادیم. مادرم را اما پس گرفتیم از راهپلههای تلخ، سوزنهای منجوقدوزی را پس گرفتیم از نقشهای خطکشیشده، زورمان به دلتنگی نرسید، حرف زدیم که یادمان برود. رفت؟
پنج نفر، من و مریم و میثم، مادرم و پدرم، ما. ما برای دوران جدید ِ سازندگی حاضر شدیم: مریم شد بچهالمپیادی تیزهوشان، میثم شد طفلک معصوم تپلی ِ بامزه، پدرم کارگر سربهراه کارخانه، مادرم زن ِ در سکوت ِ خانه، و من غصههای تازه برای خودم تراشیدم: عینکی که جوانیش بود. صداها داشتند میآمدند...
من بچهء لب خط بودم: ریلهای راهآهن، بچهبازها، معتادها، موادفروشها. من بچهء شبهای پایگاه بسیج بودم، بچهبازیها، کشیکها، دشمن! صداها احاطهمان کرده بود: سوت قطار، آخرین نعرهء مردی که هر هفته خودش را زیر چرخهای خشمگین قطار تمام میکرد، چاقویی که به حرمت ناموس شکم پاره میکرد، سری که به سوءظنای از تن جدا میشد، و زنی چادرسیاه، که در تمام کودکیم راه میرود تا ابد.
صداها، فرصت بزرگ شدن را گرفتند، بچهبازها را پیر کردند، بچهها بزرگ شدند. ریل ماند و قطارهای بسیار از یادش رفت. ما ماندیم و سلامتی سه تن: ناموس، بیکس، وطن!
حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی، یک آپارتمان به ما هدیه کرد. با کرایهای بسیار. صداها را دور کرد، فاصلهء ایستگاهها را کمتر کرد. کرباسچی را بردند، خاتمی را آورند. یک هفته بعد از انتخابات بود که شنیدم مرد صاحبکار، مُرده است. فجیع؟ نه. بهسادگی: خودش را از بالای همان خانهء سهطبقه، پرت کردهاست پایین؛ یا شاید افتادهاست، انداختهاند.. کسی چه میداند. فقط صدای نعرهاش را شنیدهاند وُ بعد، تمام.
صداها را رها کردم، بزرگ شدم، قرصها را ریختم توی کمد، نشستم نوشتم:
«بیست و یک سالام بود. ازدواج کردم. توی آپارتمانی که از روزگار ِ تازه، سهم هر جوان ازدواجکردهای بود، با کرایهای که سالانه سی درصد میآمد رویمان، با همسر سابق بودیم. همانجا، زنی میآمد برای تمیز کردن راهپلهها. زن جوان ِ نه خیلی زشت نه خیلی زیبا. یکروز، صداهای عجیبی توی خوابهام پیچیده بود. چیزی شبیه نعرهء چاقویی که به حرمت ناموس، شکم پاره میکند. او رفته بود پی نان. من هم باید میرفتم. راهپله با زن جوان، رسیده بود طبقهای که ما بودیم. روبهروی در ورودیمان، پسری چهارپنج ساله نشسته بود. به من گفت: سلام آقا! و بلند شد، سرش پایین بود. برگشتم توی خانه. ساعت هشت و نیم بود. راهپله، زن جوان را تا پشتبام کشاند، و پسر همانجا نشسته بود. خیره بود توی چشمی ما، و چشمی ما، داشت تماشاش میکرد... داشت تماشا میکرد... داشت تماشا میکرد ... داشت تماشا میکرد ...میفهمی؟»
خاطرات، لابد باید صدایی داشته باشند. خاطرات من، پُراز خوابهای طلاییاست؛ صدایی از قیصر نیست، داشآکلای ندارم توی صداهام. من فقط صدای دور و آرام یک پیانو را زمزمه میکنم، که جوانی مادرم بود. و فکر میکنم هنوز میتوانم چاقو را تیز کنم برای مردی که عینک را به بخت ِ جوانیش هدیه میداد. و آن پسر، که یکجا، کودکیم را، به «آقا/من» تُف کرد.
برای همین صداهاست که من: از اتوبوس شرکت واحد نفرت دارم، از عینک نفرت دارم، و از سوزن و نخ!
از امشب از تمام «خاک»ها هم! این را فقط تو خواهی فهمید... و چهقدر دوست داشتم که گفتی.
خاک، خاک، خاک. یادم میماند.
این نوشته، تماما مخصوص ِ مخصوص برای حضرت بانو