تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - اگر تفنگی در داستانی از دیواری آویزان بود، شک نکن! بردار و نویسنده را بکش!

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

رمان‌ها، نوشته می‌شوند که واقعیت را از بین ببرند. حقیقتی وجود ندارد. هرچه می‌خواهی، می‌خوانی. می‌توانی تا دل‌ات می‌خواهد، بپرسی«یعنی چی می‌شه آخرش؟» و وقتی گره از نامعلوم باز شد، غمگین بگویی«چرا این‌جوری شد پس؟».
امشب، اگرچه خیلی دیر، به این نتیجه رسیدم که بیرون از این کتاب‌ها، زندگی زیباتر است؛ زندگی وقتی نوشته می‌شود، امکان تغییر ندارد. سنگ می‌شود. من، بیرون خطوط سُربی، با احتمال ِ«ممکنه سهم ما، این نباشه!» زنده‌ام.
و خوش‌حال‌ام که هنوز داریم بیرون رمان‌ها، با نکبت و دلهره نفس می‌کشیم؛ و بی‌دغدغه می‌پرسیم «یعنی چی می‌شه آخرش؟» و خیلی غمگین می‌گوییم «چرا این‌جوری شد پس؟». سیگاری می‌گیرانیم و خود را دل‌خوش می‌کنیم که «ممکنه سهم ما، این نباشه!».
بیرون رمان‌ها، خیلی پیش‌ازآن‌که«دایی نات»۱ به مغزش تکان بدهد، می‌رفتم سراغ «روری»۲ و از دست آن دیوانه نجات‌اش می‌دادم. باور کن که این کار را می‌کردم. گرچه، حتی بیرون رمان‌ها و داستان‌ها هم، باز، می‌گذاشتم رستم جان سهراب را بگیرد؛ ما تراژدی واقعی کم داریم برای الهام گرفتن و غصه خوردن. 
خوب است که بیرون ِ متن داریم جان می‌دهیم.
۱و۲ شخصیت‌های رمان دیوانگی در بروکلین/ نوشتهء پل اُوستر

# این؛ هم‌این # 86/07/26 حسین نوروزی |