تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - ترانهء غمگین مازالما

Home # Baanoo # Reader # Feed # Wap # Email # Archive

 آری مازالمای ِپیر
 با تو این همه مِه را به سکوت می آویزم
 شب هایت را
           نگاه خواهم داشت
 و روز را
              به خواب دِلواس خواهم رفت
 آه ای رودخانهء معمولی
 از تو شعری خواهم نوشت
 
چشم هاش را بست وُ روی ِ ساقه های پاییزی ِ گندم‌زار دراز کشید و این‌بار به نام ِ آرطور ِ پیر فکر کرد.  تصمیم نداشت که به راز تازه‌ای تن بدهد:

 بگذار آن پیر سگ را با تمام رازهاش
 از یاد ببرم
 و فردا
 توی ِ باب‌المندب به این‌که چه غمگن چه تلخ، شاعرت خواهم بود
                                                                        اشک بریزم
 و شعری 
 هرچند ساده
 از تو بگویم


بلند شد و نگاه‌اش را از آسمان گرفت وُ به سمت دهکده نگاه کرد: از دودکش ِ کلیسای آرطور پیر، دود سفید ِ غلیظی بیرون می‌آمد که با غبار وُ مِه صبح‌گاهی، آمیخته بود وُ تا بالای مرداب دِلواس، همۀ آسمان ِدهکده را پوشانده بود. برای الیوت، این لحظه هیچ حس ِ تازه‌ای نداشت، اما تمام عمرش را با همین لحظه سر کرده بود. دوباره نشست و کلوخی از روی زمین برداشت وُ پرت کرد توی رودخانه وُ بعد، چشم بسته شروع کرد به شمارش از بیست وُ هفت به بعد: مازالما ... مازالما ... مازالما ... مازالما ...

 آه رودخانهء دائمی
 بگذار با تو شعری بسرایم از این صبح پاییزی

 + بخشی از داستان «ترانهء غمگین مازالما» از مجموعهء در دست ارشاد ِ «امروز جمعه‌است سرهنگ»
 +قبل‌تر،
این‌جا آمده‌بود.


 

# این؛ همین # 86/06/24 حسین نوروزی |