آری مازالمای ِپیر
با تو این همه مِه را به سکوت می آویزم
شب هایت را
نگاه خواهم داشت
و روز را
به خواب دِلواس خواهم رفت
آه ای رودخانهء معمولی
از تو شعری خواهم نوشت
چشم هاش را بست وُ روی ِ ساقه های پاییزی ِ گندمزار دراز کشید و اینبار به نام ِ آرطور ِ پیر فکر کرد. تصمیم نداشت که به راز تازهای تن بدهد:
بگذار آن پیر سگ را با تمام رازهاش
از یاد ببرم
و فردا
توی ِ بابالمندب به اینکه چه غمگن چه تلخ، شاعرت خواهم بود
اشک بریزم
و شعری
هرچند ساده
از تو بگویم
بلند شد و نگاهاش را از آسمان گرفت وُ به سمت دهکده نگاه کرد: از دودکش ِ کلیسای آرطور پیر، دود سفید ِ غلیظی بیرون میآمد که با غبار وُ مِه صبحگاهی، آمیخته بود وُ تا بالای مرداب دِلواس، همۀ آسمان ِدهکده را پوشانده بود. برای الیوت، این لحظه هیچ حس ِ تازهای نداشت، اما تمام عمرش را با همین لحظه سر کرده بود. دوباره نشست و کلوخی از روی زمین برداشت وُ پرت کرد توی رودخانه وُ بعد، چشم بسته شروع کرد به شمارش از بیست وُ هفت به بعد: مازالما ... مازالما ... مازالما ... مازالما ...
آه رودخانهء دائمی
بگذار با تو شعری بسرایم از این صبح پاییزی
+ بخشی از داستان «ترانهء غمگین مازالما» از مجموعهء در دست ارشاد ِ «امروز جمعهاست سرهنگ»
+قبلتر، اینجا آمدهبود.