تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

پدرم، رازهای بزرگی داشت؛ یکی‌ش این‌که در جوانی، عاشق یک ماده‌گُرگ می‌شود. یک‌روز از خواب برمی‌خیزد، می‌بیند که نیست. می‌گوید«ماده‌گُرگ‌ها را نمی‌شود توی خانه زندانی کرد. چشم‌هاشان، دزد است» ما، راز بزرگ‌اش را می‌دانیم، و هرگز با کسی نگفته‌ایم که یک‌روز ِ بارانی، یک زن ِ گُرجی، دست‌های‌اش را بُریده‌است بُرده‌است دورها.
پدرم، راز دیگری داشت، که تا پیش از جنگ، راز نبود؛ هفت سال، خواب می‌دیده دارد می‌رود کربلا. یک‌روز از خواب بلند می‌شود، می‌بیند زنی چادرسیاه، دارد خمپاره‌ای را بر دوش می‌برد. دیگر هرگز خواب تازه‌ای نمی‌بیند. می‌رود جنگ، وقت ِ برگشتن، چیزی را جا می‌گذارد؛ از خودش می‌پرسد: قبلا هم با همین یک لِنگ زندگی می‌کردی، نه؟
زن ِ گُرجی.
زن ِ گُرجی، یعنی همان پاییز متروک، که رفتیم آن شهرک لعنتی در حومه. همیشه باد بود. باور می‌کنی؟ همیشه باد می‌آمد می‌پیچید توی مغزت، تمام‌ات می‌کرد. پاییز بدی بود آن‌سال. خیابان بود، ولی مثل خیابان نبود. راه می‌رفتیم، ولی زیر پای‌مان باور کن آسفالت نبود؛ چیزی شبیه کاه بود که باد بلند می‌کرد آوار می‌شد روی سرت. هرگز به غربت ِ آن قصاب‌خانه عادت نکردم. ده سال عمرم رفت توی تاریکی ِ شب‌هاش، بی‌هیچ دوستی. و زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود.
طرف، نه میر‌آب بود نه میر مرگ. چیزی بود بین انسان و حیوان. گُرگ‌زاده‌ای که فقط شب‌های زمستان، پای کُرسی ذغالی، وقتی که برق می‌رفت، خمپاره را روی دوش زنی چادرسیاه می‌گذاشت، و چشم‌هاش را تاریک‌تر می‌کرد می‌گفت من گُرگ‌زاده‌ام. پدربزرگ‌ام بود. می‌گفت گُرگ‌زاده‌ام. از سکس و جنایت می‌گفت، از مردی که دست‌اش را کرده توی زیبایی دخترش، مبادا که دیگری پای‌اش را بکند توی .... سفیر بود، کاردار مرگ در زمینی که فقط باد بود وُ گاهی خورشیدش، ظهر کربلا را به یادت می‌آورد. پدرم، روزی رسید که دیگر خواب ندید. کربلا را نیمه‌کاره زیارت کرد برگشت روی تخت بیمارستان، دراز شد تا روزهای پاییزی، و النگوهای زن‌ ِ گُرجی. دیگر خواب ندید. وقت ِ برگشتن، با خودش گفت: قبلا هم با همین یک چشم زندگی را می‌کردی، نه؟
گُرگ‌ها.
گُرگ‌ها، تمام زندگی‌مان را بردند. جنگ شد، رفتیم. تمام شد، آمدیم. از قزاقی ِ رضاخان تا نیروی مردمی. از زن ِ گُرجی، تا چادرسیاه ِ شهرک متروک. ما، آدم‌های ساده‌ای بودیم که تنها خواب می‌دیدیم. روزی شد که از خواب برخاستیم، دیدیم، کدام جنگ؟ کدام خمپاره؟ جنگ ِ ما، چیزی بود میان همین کابوس‌های نقره‌داغ، چیزی شبیه پدرم وقت ِ برگشتن.
پدربزرگ را، تاریکی آن کوچه بُرد با خودش. آخرین باری که دیدم‌اش، نگاه‌ام کرد. هیچ حرف فیلسوفانه‌ای در چشم‌هاش نبود. و باور کن که تلخی، همیشه در حرف‌های به‌یادماندنی نیست. گاهی راه می‌روی، و زن‌های گُرجی، النگوهاشان را در باد رها می‌کنند، و در کوچه‌ای متروک در حومهء شهر، جنازه‌ای از یک گُرگ‌زاده تحویل‌ات می‌دهند.
حالا، هی راه برو.. هی راه برو.. هی راه برو ... 

آلبا، مردی تا افق‌های کِش‌آمدهء دریاچه  +  مرگ، در می‌زند  +  تنهایی، همیشه تنهاست

 

# این؛ هم‌این # 86/06/19 حسین نوروزی |