1
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
همیناست که تنهاییم
و شعرهای تلخ
همیناست که تنهاییم
که شعرهای تلخ
همیناست شعرهای تلخ
و تنهاییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
حتی فراموش میکنی که داشتی راه میرفتی؛ تهران، کشور ِ بیوفاییست. نشدهاست زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آنقدر بوق میزند این شهر، که این نه/ آنیکی، یکی را سوار میشود. تهران، فقط دلتنگی به آدم افزودهاست، و هرچه زیبایی را سوار ماشینهای سفید، بُردهاست خانهء بخت. کمی بعد، پاییز میآید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو میسوزند. این شهر، همینی که توش عاشق میشوی، فراموش میکنی، از یاد میروی. تهران، خیابان ولیعصری که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوقهای مکرر، و حسرتها دلتنگیها، و زیبایی. توی کافههای تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگیت را فشار بده توی بغضات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوستات میداشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمیخواهیش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشتهباش که پردهای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کردهاست، و دیگری، دارد سیگاری از جیباش بیرون میکشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آنجات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند میرفتند. اولی به دومی گفت:«به کوهها نگاه کن! صخرهها، کسی را نمیگیرند، میبلعند برای همیشه.» دومی غمگین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...
زنی خیره در حلقههای دود: من دیوونهء سیگار کشیدن توام!
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند + عاشقانههایی برای تن ِ تهران، پایتخت ِ جهان
در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست + آوارگی، سرزمین ندارد
هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست