قحطی نیست اگر که تنهاییم؛ میجوییم، و نیستی. درد، ایناست.
عُمر را توی کافههای جهان دود میکنیم، و میخندیم. کسی چه میداند؛ توی کیف ِ مرد ِ روبهرویی، چند بسته قرص ِ خواب، کاندوم میوهای با طعم هلو، و یک عکس ... میگوید: «با دومی، شروع میکنم، سومی رو پاره میکنم، با اولی میرم اونجایی که تاریکه؛ توی تاریکی، مرد وُ زن نداره، به دومی و سومی نیازی نیست، محتاج اولی هم نیستی. حالا هی راه برو .. هی راه برو...»
مردها، حرف میزنند، و اغلب، زنی را در خود پنهان کردهاند. مردها، این حماقت ِ تنهای آفرینش. میگوید:«خواهر ِ این دنیا رو! که هرچی میکشم از این دنیاست!» نام زناش، دریاست، و دنیا، خواهر دریا. حالا به تناقضهای جملهاش فکر کن...
و توی تاریکی، راه میرویم وُ جهان را دود میکنیم در کافههای پُرعکس، با چای ِ طعم ِ هلو. به لاشههای ادبی، خودمان را اضافه میکنیم، و سیگار از پس ِ سیگار، و روزها، خیابانهای پیدرپی: کجایی پس؟
ادبیات، دروغ بزرگ مردان است؛ میگوید: سر ِ زلف ِ تو نباشد، سر ِ زلف ِ دگری! / از برای دل من، قحط پریشانی نیست .... و هنر، در دروغترین ِ زیباییهاست. زنها، دروغگوی خوب ندارند. دروغ ِ زنها، زیبا نیست. صراحت ِ زیبایی، هنر دروغ نیست. سکوت کن، و توی آینه خیره باش: تو، چهرهء تو، فریبنده است. و این دروغ ِ زیبای توست. مثل وقتی که از خواب برخاسته باشی، و صریح، زیبا شوی. از خواب که بیدار میشوم، صریح نیستم: دارم خواب دیشبام را عوض میکنم که تعریف کنم. و این، تفاوت ماست. و هی راه میروم، هی راه میروم، و طعم هلوهای خیابانی، درد قرصهای توی کیف، و بسیاری از قیافهها که مال من نیست. مردها، گاهی دردهای بزرگی دارند؛ حتما که نباید بگویند...
قحطی نیست؛ اگر که تنهاییم، تو نیستی.
هی قیصر! میخوان بکشنت! میخوان با تفنگ بکشنت... فرار کن!
زنی خیره در حلقههای دود: من دیوونهء سیگار کشیدن توام!
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند