آلبا، سيزده سال توی يك فاحشهخانه زندگی كردهاست. بعيد است كه حتی يك دقيقه با آلبا همنشين باشی و نفهمی كه تا به حال با چند زن خوابيدهاست. فراموش نمیكند كه هميشه، زنها، نقش مهمی در زندگیاش داشتهاند. میگويد هر زنی به تنهايی، مركز ِ اتفاقات مهمیاست كه شخصيت يك آلبا را شكل میدهد. آلبا، خوب میداند كه زنها را بايد دوست داشت. هميشه چهرهء غمگين ِ زنهايی را كه با آنها خوابيده، به خاطر دارد. اينکه اولينبار، كِی و كجا با زنی همخوابه شده، اهميتی ندارد؛ مهم اين است كه آلبا، وقتی پایاش را گذاشته در فاحشهخانه، پیه ِ همه چيز را به تناش ماليده. چهبسيار زنانی را ديده كه شلاق می زنند وقت ِ سكس. چه زنهايی كه آرامش را در سكس مییابند وُ سكس را در آرامش. آلبا هيچوقت اما اين گونه نبوده؛ تا به حال عاشق نشده، آنطور كه از شدت عشق يا دوری، آوازهای غمگين بخواند. خيلی جاها رفته و زنهای بسياری ديده، اما هيچگاه از عشق، بهرهای جز يك ساعت آرامش در حضور ِ كادسوی ِ ويتنامی نبردهاست. يا حتی روزگاری به شلاق ِ اَرميس ِ يهودی هم رضايت داده تا يك شب ِ ديگر به آلبا اضافه شود. آلبا میگويد ناماش را توی نبرد ِالجزيره از يك عرب وام گرفته. پيش از آن، هميشه نامهای متفاوتی داشته: اَرميس، كانته، روژيغ، و نامهايی كه خودش میگويد تلخ است. میگويد الجزيره را دوست ندارد اما بخش مهمی از شخصيتاش آنجا شكل گرفته. آلبا معتقد است نام ِ هر انسانی را بايد از گذشتهاش بيرون كشيد و گذشته را از نام هر انسان. میگويد در الجزيره هيچ گاه كسی از گذشتهاش چيزی نپرسيد. الجزيره را گاهی اما دوست داشت به خاطر آرامش عميقی كه در روزهايی از آلبا مانده بود؛ حتی در روزهای جنگ. روزگاری كه آنجا سپری كرده بود، بیخاطرهترين فصل زندگی ِ آلبا بوده. خودش میگويد كه خاطرهای با خود نياورده جز يك نام برای آلبا. میگويد آنجا چيزی برای برداشتن و نگه داشتن نيست. الجزيره را با نام ِ خودش میشناسد و نام ِ خودش را از گذشتهاش. يكبار گفته بود كه مادر بزرگاش اجنه بوده. پيش از آنكه به الجزيره سفر كند، يك روز وقتی كه داشته سر ِ چاه آب می خورده، ديده كه مادربزرگاش خم میشود توی چاه وُ تا تَه ِ آن گردناش را دراز میكند. آلبا نمیتواند اين راز را نگه دارد. تصميم میگيرد به همه بگويد آنچه را كه ديده است. فقط يادش میآيد كه ناگهان انگار پایاش را قفل كرده باشند؛ میگويد انگار طاعون آمده باشد: همه مرده بودند توی ناحيهء شرقی رودخانهء ليفتينا. آلبا ترس ِ هنوز ِ خود را پنهان نمیكند. يادش نمیرود حتی پدربزرگ را ديده بود كه بر سرِ لاشهای دريده شده، داشته با لاشخوری عو عو میكرده. آلبا همه چيز را به چشم خود ديده است. میگويد حتی توی الجزيره هم وقتی كه هنگ اول و سوم حمله كرده وُ همهجا را به آتش كشيده بودند، يكچنين صحنهای نديده بوده. از هراسهایاش میگويد. میترسد كه مادربزرگاش را دوباره ببيند. تنها با زنان است كه آرامش میگيرد و همهء آن روزها را تنها برای يك ساعت فراموش میكند. میگويد نام ِ هر انسانی، از شكلگيری ِ شخصيتاش پرده برمیدارد؛ برای همين است كه اغلب ِ انسانها و بعضی از موجودات ِ ديگر، نام ِ واقعی ندارند. نام ِ آرميس را يادش هست كه از يك كتاب ِ جلدسفيد انتخاب كرده بوده و نام ِ الجزيره را از يك جايی توی اطلس جغرافيا. و شايد همين حقيقت ِ بهظاهر ساختگی باشد كه موجب شده تا آلبا هرگز به زنهايی كه با آنها خوابيده، خيانت نكند. آلبا به روح بزرگی كه در پس ِ هر نام ايستاده، اعتقاد دارد همان قدر كه به كليسا و به سيزده سالی كه با فاحشهها روزگار گذرانده. روزی عكسی را نشان داده وُ گفته بود عكس ِ شهریاست در كنار درياچه، در الجزيره. آلبا، پنهانی میگويد يكبار در الجزيره عاشق شده و آنوقت تصوير مادربزرگاش را در حالیكه گردناش را تا انتهای چاه دراز كرده، ديدهاست كه تا افق ِ درياچه كِش آمده. آلبا میگويد شخصيت هر انسانی، به روزهايی كه گذرانده نيست، به آدمهايی است كه فراموش میكند . میگويد سيزده سال است كه درياچه، كِش میآيد تا مادربزرگاش را تماشا كند و حتی يكبار شنيده است كه يك ماهی، آلبا را به نام حقيقیاش صدا میكرده.
از مجموعه «امروز جمعه است سرهنگ» / نشر سوم شخص / در دست ارشاد! پیشتر اینجا هم بود.
روزی، روزگاری دور از اینجا هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست