رفتن، انتخاب نیست، معامله است. دست دادن با مرگ است در خیابانی به نام ولیعصر؛ زن و مردی که سایههاشان دارند با هم پچپچ میکنند.
رفتن، تختخوابیاست که سفارش ندادهای، نوبتیاست، و باید که دراز بکشی. دارند درازمان میکنند. انتخاب نکرده بودیم، انتخابمان کردند؛ ما، قرار بود نویسنده باشیم فقط ... کجای ِ جهان ایستادهایم؟
نوشتن از زن، با تصور ِ تختخواب و سوتین فرق دارد. رابطه با مادر و تجاوز به خواهر، مال «قلم»های دیگر است؛ یعنی کسی که نشستهاست پشت دستگاههای اریکسون، این را نمیفهمد؟ لابد باید بروم توی وزارتخانهاش، تفهیماش کنم که من «سکسپرداز» نیستم!؟
ببین! اگر دوستی، لهله میزند که فیلتر شود، شهرتی برای کسب تختخواب بیشتر میجوید؛ شهرت وُ تختخوابهای جهان از آن او، وبلاگ ما را پس بدهید!
دقیقا روی همین «ما» تاکید دارم. ما، دو نفر آدم، دو تا کفتر، دوتا احمق، دوتا هرچی که دوست داری بخوانیمان، هستیم که یکروز، یکیمان در ِ هرچی وبلاگنویسی را تخته کرد وُ نشست به «تکنگاری یک زن». کتاب نوشت، مجوز نگرفت، مثل شهروندان خوب، آمد نشست به نوشتن برای «خودشان». بعد، یکروز دستگاههای هوشمند ِ مخابراتی، بدون هیچ دلیلی، در بعضی جاها، برق اینجا را قطع کردند. ما، یکیمان که فکر میکرد اینجا، یگانه جایی است که میشود نوشت، حالاش گرفته شد.
تکنولوژی، قرار بوده در خدمت آسایش باشد؛ زیبایی، بخشی از آسایش است، نوشتن از زیبایی، گسترش آسایش. پس ما نتیجه میگیریم که کارشان را خوب بلدند این کودکان تکنولوژی.
من شهرتی ندارم، دو تا شلوار دارم که تقریبا مشهورتر از خود حسین نوروزی است: چهار سال است که با سیاهشان سر میکنم و سه سال با سورمهای. سیاه را هفت هزار تومان دادم به دستفروش وُ گرفتم؛ سورمهای هم به یمن روزی بود که بانو داشت برای اولینبار توی این خیابان قدم میزد. سرمهای را از بانو دارم و سیاه، خاطرات روزهای تلخ است. این دوتا را به تناوب میبرم مهمانی و گردش، میبرم سر کار. می بینید که نیازی به شهرت ِ اضافه ندارم. توی ایران قطعا «تک»ام: چرا که فقط یک «حسین نوروزی، فرزند محمد و پروین» وجود خارجی دارد. فقط یک حسین نوروزی، در اسفند ماه سال فلان ازدواج کرده و فقط همین حسین نوروزی، دو سال بعد در روز 16 از یک ماه مسخره، جدا شده. بروید ثبت احوال وُ سرچ کنید. تکنولوژی ِ سرچکردن، برای همین مواقع خوب است. و بعد فکر کنید آدمی را که دوتا شلوار ِ مشهور دارد، به شهرت نیازی هست؟
به شیوهء فیلمهای تلویزیونی، دوستانه تو را خطاب میکنم: دوست جوان من! من مبارز نیستم. حتی اگر زیبایی هم سهمیهبندی شود، نمیروم پمپ ِ شهرزیبا را آتش بکشم. لابد دقت کردهاید که شمایل دستگاهای پمپهای بنزین، چهقدر مردانه و سکسیاست؟ قرار نیست برای آسایش بیشتر بانوان، فکری برای شکل این دستگاهها بشود؟
من، مبارز نیستم؛ نه دوست دارم از«بستن» شهرتی کسب کنم، نه از«باز کردن». اهل بازیبازی هم نیستم. دلیل ِ اینکه مینویسم، تنها ابراز عشق است و بعد هم انشاالله ازدواج. خدا میداند آنهم خیلی شرعی؛ چون مادرم، نمیگذرد از من اگر غیرشرعی باشد. اینجا، محل مُخزنی نیست. خیابان نیست که یکهو عدهای تحت تاثیر قرار بگیرند، بریزند توی مغازهها غارت کنند. اگر کسی از نوشتهء اینجا متاثر شود، فکر میکنی چه میکند؟ هیچ! من چه کردم وقتی که اولینبار مثلا «تماما مخصوص» را خواندم؟ هیچ به علی! رفتم توی چتروم وُ گفتم :«بیا اول مادرت رو بده من و بعد هم بریم بنزین هدر بدیم»؟ نه! نع!! رفتم، ولی توی چتروم نه. رفتم بقالی آقا اسماعیل، مثل هر روز دو پاکت کنت لعنتی خریدم، و حالا هم به مدد همین قرمز ِ دوستداشتنی و همیشههمراه، دارم نفسنفس میزنم. میبینی؟ اینجا اگر بسته شود، میروم دیگر کاری نکنم، چیزی ننویسم، و مثل آدم بمیرم. من دشمن نیستم. من حسینام. عمو...
نوشتن، از تعداد ِ ما میکاهد، به زیبایی کمک میکند که نابود شود، و البته وقتی دوتابچه کافی نیست، به ضررهای نوشتن، افزوده میشود. پیشنهاد میکنم برای ارتقای امنیت اجتماعی، سیگاریها را آفتابه به سر بچرخانند که ریشهء این دهسانتی از روی زمین حذف شود، و دیگر از خواندن و نوشتن لذتی حاصل نشود. و چه زیباست که به مدد تکنولوژی، هر روز در بستهبندی تازه، جای اینکه مرگ را هدیه بدهند، دارند کامهای تلختر میدهند و نوشتن را شیرین میکنند. هی تویی که نشستهای پشت دستگاههای مخابراتی! خداوکیلی الآن، تا اینجای متن، یک سیگار نطلبیده؟ روشن کن به سلامتی سه تن: اسیر، بیکس، وطن!
تکنولوژی را میبینی؟ خوب است، ولی مثلا نمیشود باهاش نشست و یک کام سیگار رفاقتی گرفت. از قاتلات پیش از مرگ، اما میتوانی فرصتی بگیری برای سیگار ِ دونفره، از برنامه و نرمافزار و اینها نه!
به خیابان برو، و خوب دقت کن: هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست. وبلاگ ما را نبند. تنها خلوتیاست که ماندهاست میان ما دو تا نرهخر ِ عشق. عاشقجماعت، برای هیچکس ضرر ندارد. تنها با خرید بسیار ِ سیگار، بر رونق اقتصاد میافزاید.