تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو - شهرهای بزرگ، زن‌های زیبا را می‌دزدند

Home # Baanoo # Reader # Feed # Wap # Email # Archive

شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمی‌رود، عشوه‌ای در راه رفتن‌اش نیست، به بوق‌های پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که«بانوی محترم! لطفا برای صرفه‌جویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی همین عزیز من.
نشانه‌های بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق می‌شوی.
با هومن بودیم. دو تا نره‌خر، رسیدند به دوتا دافی. نره‌خرها، یکی‌شان، خیلی مودب، رفت جلو:«عذر می‌خوام خانم، کافی شاپ این‌ورها کجاست؟» دافی‌ها، هردوشان، مودب و شیک گفتند:«خواهش می‌کنیم.. همین روبه‌رو!» نره‌خر دومی هم با لبخند گفت:«پس ما شما را به صرف یک فنجان قهوه دعوت می‌کنیم!» کارد می‌زدی خون‌شان درنمی‌آمد دافی‌ها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه می‌دهند. شهری نیست، مگر با چهره‌های رنگ‌پریده‌ء زنان‌اش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوي آب، قدم می‌زند. شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زن‌ها و چهره‌های رنگارنگ‌اش، زیباترین زن را از تو می‌دزدد. شهرها، خیابان‌های دور از این‌جا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون می‌آورند و در دست آوارگی‌ رها می‌کنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اون‌طرف‌تر»ی هم داشته باشد، فقط همین.
شهرها که آمدند، توی خیابان‌ قهر کردی و راه خود را گرفتی رفتی. لعنت به خیابان‌هایی که زود تو را گم کردند.
دست توی دست هم بودیم روبه‌روی آن رستوران نفرین‌شده. کارگر شهرداری از کنارمان رد شد و چهره‌ات رفت توی هم. گفتم چیزی گفت؟ گفتی، لب‌ات را شیرین جمع کردی و گفتی:«میگه جووون!» و نفس‌ات را شهوتی دادی از لای دندان‌ها تو، که مثلا دقیقا بگویی که چی گفت و چه جوری. چه باید می‌کردم؟ غیرت؟ بی‌خیال.... قند توی دل‌ام آب شد از «جوون»گفتن‌ات. بی‌ناموس‌ترین روز عمرم بود، و شیرین‌ترین ادایی که درآوردی. ( و خواستم هزاربار، که تکراری کنی‌ش) توضیح ضروری: این تکه قصهء بی‌ناموس‌مآبانه، در آمریکای شمالی اتفاق افتاده و هرگونه تشابه، اتفاقی‌است.
در آغاز، اس‌ام‌اس نبود؛ تنها کلمه بود و کلمه، می‌توانست هرچیز باشد، حتی یک زن. اولین‌اش را نگه‌داشته‌ام:«سلام خب! » و آخرین‌اش را:«برمی‌گردم یه روز... » . توی هر دوتا داری شیطنت می‌کنی. شهرها، شیطنت‌ها را فراموش نمی‌کنند؛ حتی اگر شرکت تلفن همراه، عاشقانه‌ها را پاک کند.

توو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی
دیگه هرچی می‌بینم، دارن رنگ خیالی
تو که نیستی من‌وُ وِیلون توو خیابون ببینی
تو که نیستی من‌وُ با این دل داغون ببینی
بی‌تو غمگینم از این فاصلهء سال وُ زمونا
تا تو برگردی، میشم دود وُ میرم توو آسمونا ....
( شعر:؟ /آهنگ: تورج شعبان‌خانی/ خواننده: سوسن)

پی‌نوشت: شاید جایی خوانده بودم که تورج شعبان‌خانی گفته‌است: فرهاد مهراد، عاشق این آهنگ با همین صدای سوسن بوده‌است ....

  از این جا دانلود کنید          

هی راه رفت هی راه رفت... دور شد از نظر

بوسهء بی‌شرم؟ آن‌هم توی خیابان‌های تهران؟ بدتر از آن را داشتیم: زن من میشی؟ آررررره!!

زنی خیره در حلقه‌های دود: من دیوونهء سیگار کشیدن توام!         

زن‌ها همیشه خیلی تلخ‌ غصه می‌خورند     

در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست                          

 آوارگی، سرزمین ندارد  

 

# این؛ همین # 86/05/22 حسین نوروزی |