نامهای زمین، یکی یحیا، و دیگری گُلیاست. با اینهمه، هرکس قهوهاش را یکجور مینوشد. فقط زنهای زیبا، زیبا به سیگارشان پُک میزنند. زنها در سیگار غرقه نیستند؛ سیگار، برایشان حکم گذشتن از یک لحظه تا لحظهء دیگر است. مردها اما توی هر کامی که میکشند، میمیرند و دودی که بیرون میدهند، مرد دیگری را به جهان هدیه میدهد: یک عوضی مثل من!
زنهای زیبا، بوی سیگار نمیدهند. کام کارگری ندارند. مردهای عوضی مثل من، اما با هر پُکی که میزنند، حکم خلاص یکی را در خود میدهند و دریغ که همیشه آنکه کشته میشود، زنیاست خیره در حلقههای دود: «من دیوونهء سیگار کشیدن توام!»
یکبار برای تو گفته بودم: پسرعمهام ( اینجا نیست؛ زنجان زندگی میکند) هروقت به زناش نگاه میکرد، ذوق را توی چشمهاش میدیدی. دندان به هم میفشرد و زیر لب میگفت:«آی جنده!» و میخندید؛ خندهای که خیلی عاشقکُش بود، خیلی! شاید از نظر روزگار پاستوریزهای که در آن، نگاه، توی لای پای زنان است و کلام، از تعالی و اخلاق میگوید، زشت باشد. ولی باور کن گاهی حتی همین پلشتیها، حکم رختخوابی را دارد که لذت ِ عمری معاشقه را به خود میگیرد.
نامهای زمین، یکی یحیا و دیگری، گلی، زنی در دوردستها. دوستاش دارم.

زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست آوارگی، سرزمین ندارد
... یکبار شنیده که یک ماهی، آلبا را به نام حقیقیاش صدا میکرده (یک داستان قدیمی)