دو تا پسر، الیاس و ادریس .... این ها دارند خوابم را آشفته می کنند. نمی خواهم پدر باشم. بچه ها تمام دلخوشی را می گیرند. یک روز فکر می کنی اگر بودند، کناری داشتی یاری داشتی... و روز بعد می روند و باز، بازی از اول.
دل به بازی های کودکانه شان دادن، و از هرچیز حتی عشق گذشتن، شده است ایثار و فداکاری. تخم زندگی را کشیدن، و بذر کار برای شکم کاشتن، نتیجه یک بار استفاده نکردن از کاندوم است. لطفا توصیه های ایمنی را جدی بگیرید.
شروه! نام دختری است که باید می داشتم. ندارم. همیشه به نام اش فکر می کنم. و می گذارم در آغوش گرم مادرش، هرکجا که هست، زندگی را تمام کند. بچه سرمایه زندگی است؟ به خیال من، نه! مجسمه ای است از یک اتفاق و جبر زمانه مثلا. نوعی عذاب، که برای فرار از آن، نام دلخوشی را به خود گرفته است. شروه، کار من نیست، ولی در خواب هایم بود سال ها.
- من بچه دارم، حالا چه کنم؟
- برو بنداز!
- گذشته از این مراحل .. وقت شوهر کردنشه/زن گرفتنشه...
- پس گذشته دیگه ... باید ادامه بدی. می خوای نمیری؟
- آره!
- به یه نفر فکر کن که هیچ عروس و دومادی نمی تونن اون رو از تو بگیرن. شاید عزراییل فقط. پا داشته باش. همراه داشته باش. دروغ نگو. صادق باش. به دل اش باش. راه بیا. پنهان نکن.
هنوز در دنیا چیزی به نام وفاداری وجود داره... حتی اگر فقط برای چند دقیقه. آدما، به شرط صداقت، دنیا رو زیر و رو می کنن. حتی با دمپایی! با یکی قدم بزن، که وقتی به صورتش خیره میشی، عشق نبینی، نگرانی ببینی! بگذار نگرانت باشه. آدم نگران، هرگز فراموشت نمی کنه. کسی که با دیدن عکست، دلش می گیره بغض می کنه، همون کسیه که فقط کافیه تمام و کمال اطمینان کنه! بعد راه میفته تا اون سر دنیا و حتما اسمش یا الیاسه، یا ادریسه، یا یعقوب! رسم دنیا اینه ... اگه اینا فقط توی قصه اس، چرا کسی نمی تونه رمان عاشقونه رو تمام کنه و حذف کنه؟ چرا هنوز هست؟
ای تف به ذات این دنیا که حتی نمی شود دقیقه ای دست روی زانوی دیگری، پا شد!
- دکتر!
- جان دکتر؟
- یعنی من خوب میشم؟
- ممکنه عزیزم... فقط به خودت فشار نیار. یه مدت برو سفر، خوب میشی. چشم هات رو فقط پاک نگه دار! یادت باشه: چشم هات رو پاک نگه دار که غصه و نگرانیت رو بی رنگ نکنه ناپاکی. با چشم ناپاک، علاوه بر عفونت های ریوی، دیگه نمی تونی نگران یه عشق باشی.
- دکتر...
- بله!؟
- آدم ها فقط سفر می کنن که بمیرند... با چشم خودم دیدم. الیاس و ادریس، توی راه مردند.
- و شروه...؟
- اون فقط یه فکره... یه فکر! می فهمی؟ .. ولی خب آدما به فکرهاشون زنده اند، نه؟