آدم های تازه دورم را گرفته اند: خسرو، کرامت الله، پروین، رضا و گاهی هم احمد؛ تمامی ارکان اجرایی سازمان.
سازمان، همان سازمان ِ قدیمی است؛ حزب متلاشی شده، و تنها این چند آدم ِ نوستالژیک، دارند ته مانده های روزگار ِ بربادرفته را نشخوار می کنند. خسرو در تمام داستان ها می میرد. کرامت الله تماشاگر تمامی اعدام هاست. رضا همیشه می رود برای تهیه اسلحه، همیشه هم از کاری که می کند پشیمان است. پروین، یک معاشقهء در سکوت است که تنها افتاده. احمد، حضور اشباح است در این مجموعه. این ها، شخصیت های کار تازه ام هستند.
دیشب دوستی پرسید:«تو با حزب توده یا کمونیست ها ارتباط داری؟» خندیدم و گفتم:«ارتباط سازمانی که نه، ولی ارتباط فکری هم نه!» گفت:«پس این همه از حزب، نوشتن ...؟» گفتم:«این ها بازی های من اند؛ مُرده های تاریخ ِ رفته. چیزهایی که به شان فکر می کردم و فکر می کنم که تعلیق و توهم شان خوراک تمام داستان هاست، حتی اگر روزی بوده باشند و مقبول عده ای.»
بعد فکر کردم نکند ارشاد هم این جوری فکر می کند که مجوز کتاب هام را نمی دهد؟! بد نیست که از همین جا اعلام کنم:«من، یک بار توی ترافیک، داشتم از گرما می مردم. به راننده تاکسی گفتم"زمان شاه این همه هوا گرم بود؟" جواب داد"زمان اون خدابیامرز هوا خیلی خوب بود، این آخوندها به هوا هم رحم نکرده اند!" و من خندیدم. این، تنها حرکت سیاسی و شبه براندازانهء جمعی و فردی من بوده است. نه عضو حزبی بوده و هستم، نه هواخواه اش. لعنت به این ترافیک، که گاهی پای آدم را به سیاست می کشاند. این هم اعلام برائت از هرچه حزب و سازمان. لطفا سوءتفاهم ها را کم کنید.»
کار ِ تازه ام را شروع کردم. روزی کنار هم، می خوانیم اش. شاید روزی هم برای دیگران.
تا بعدی دیگر، قربان ِ فقط تو.