همیشه جای کیانوری اعتراف می کنم . همین دیروز ، وقتی رضا گفت که کار همۀ ما تمام است ، باز شال وُ کلاه کردم وُ به اتاق اعتراف رفتم وُ گفتم"ما همه پشیمانیم " . رضا نگاهی کرد به ساعت وُ گفت " وقت ِ شما تمومه کثافت های ِ لامذهب!" و باز ساعت را نگاه کرد . این جا نظم وُ ساعت، حرف اول را می زند . و اغلب هم من حرف می زنم به جای کیانوری . یک بار، همان روزهایی که تازه سازمان منحل شده بود، کیانوری را آوردند که با هم روبه روی مان کنند، شاید که تخلیه بشود. قیافه اش اصلا" شبیه ِ رهبران حزب نبود: سبیل داشت، اما نه به درازی ِ گورکی؛ سبیل هایش شبیه ِ مثلا" روسای دفاتر ثبت اسناد بود. کیانوری هیچ وقت در آن دیدار حرفی از آشنایی اش با من به میان نیاورد وُ فقط گفت " زنده باد ارکان اجرایی ِ سازمان!" رضا و آن دیگری که اسمش را قبل از اعدام نمی دانستم، از او پرسیدند که من از کجا و چه وقت، عضو حزب شده ام. کیانوری گفت که سگ جان تر ازاین حرف هاست و وفاداری ِ خودش را به ارکان حزب ،بارها ثابت کرده وُ حالا هم از جان اش می گذرد تا حزب پابرجا بماند و لام تا کام حرف نخواهد زد. رضا گیر داد که " از کجا معلوم همۀ این پشیمان شدن ها، تظلمی برای آزادی نباشد ؟" کیانوری گفته بود که " این را حتی یک بار هم توی ِ جلسات کارگروه های اجرایی ِ حزب ندیده ام، انگار از چریک هاست ". به رضا وُ آن دیگری گفتم که " همه ما به اشتباهات مان پی برده ایم، ما تیغ می خواهیم وُ کف صابون " ......
*این داستان، در مجموعه "امروز جمعه است سرهنگ" نشر سوم شخص، سالیانی است که به دلایلی نامعلوم، در اداره کتاب مرده است. امروز دوباره خواندم اش. باز هم تقدیم به کسی است که بهانه تمام نوشته های سه سال اخیر بود و هست، حتی با دروغ های تلخ اش. برای تو ..