ريلها ، پروانهها ، ابرها
1
دستی تكان میخورد
و ما میرويم با قطارهای جهان
جهان ديگری را فراموش میكنيم
همينطور درها و پلهها و
پنجرهها را
تو رفتهای
و
جهان ، قطار بدی است
2
عاقبت
درياها دور میشوند
ابرها میروند
كاروان شترها گم میشود
و باری عظيم
بر دوش اين خستگی میماند
ای كاش تمام راهها مثل خستگی بودند
و دريا
حرف دوری نبود
3
پروانهها
كودكیشان را در پيله بودهاند
چه میدانند كيست كه خط میكشد روی ماندن
تو
يك روز
ميان ابرها افتادی
و پروانهگی يادت رفت
ما سادهتر از اين هم میتوانستيم برگرديم
4
برگشتن به كوپهای كه بوی دستمال مرطوب میداد
برگشتن به صفحهای كه آروزی سفيدی داشت
صفحهای كه نام تو را با به همان شكلی میخواست
كه در ايستگاه اول ديده بود
زيبا
و عاشقانه
گاهی قطارها هم فراموش میكنند رفتهای
5
ابرها ، پروانهها ، ريلها ، قطارها
ايستگاه
غمگين است
و سوتی در سياهی تونل
تو را با خود میبرد
دستی تكان میخورد
و نيستی كه بخندی