خواهر و مادر ِ بهار را هم ...
و زن و بچهء سوار را هم
...
تو که دور از منی، بهار یعنی چه؟
جادهء بیسوار، یعنی چه؟
لعنت خدا به
هرچه بوی بهار
رفتهای، رفته آبروی بهار
دل ِ پُر، دست و سفرهای
خالی
خنده دارد بهار ِ پوشالی
مادرت را بهار! ... میفهمی؟
در دلات، شهرها خراب
شدند
شهرها در دلات، سراب شدند
شهر، شهر ِ پیر ِ فرسوده
شهر ِ «تا بوده
اینچنین بوده»
شهر، شهر ِ پیر بدبخت است
شهر، همان زخمی ِ سخت است
آی
شهر، آی .. در تو مرده یکی
از تو زخمهای تلخ خورده یکی
یکی از تو، دلاش پر
است؛ میفهمی؟
کسی از شهر دلخور است؛ میفهمی؟
ای خیابان! بیا و عاشق شو...
منام و شهر ِ روی دوش ِ شما
«وبنوشت» ِ من است و گوش ِ
شما
تویی وُ هرچه شهر، سرگردان
این من و این بهار ِ بیوجدان
منام و سوز
ِ این شب سرد
دفتر ِ خالی ِ «چه باید کرد؟»
شهر، شهر ِ دیگران شدهاست
این
وطن، رخت ِ این و آن شدهاست
راه برو، در سکوت ِ من، دق کن ...
بهخامهء غمگین و بیحوصلهء حسین نوروزی، با اغلاط وزنی و غیره، بداههای برای بهار.
و خب، سلام
ترجیح میدهم به کودکان بیپناهی که هر روزه در غزه، در
عراق در هرکجای جهان از فقر و جنگ میمیرند، فکر کنم؛ و بهار را دودستی تقدیم کنم
به هرکس که دوستاش دارد. کدام بهار؟
تو که نشسته باشی آنطرف ِ آب، اینور اصلا
سبزه یعنی لجن کف جوی. تو که نباشی، دوست دارم دنیا نباشد.
تلفن میزنی و تبریک
میگویی، تلفنی! کادو میخرم، میچینم روی طبقههای کتابخانه، آب و رنگاش را برای
تو تعریف میکنم، تلفنی! تشکر میکنی، تلفنی! میگویم کی قرار است نزول اجلال
فرمایی؟ میفرمایی شاید یکسال، یا کمی نزدیک، کمی دور. میگویم: مردهشوی ببرد این
مکتب و بساط را که تو را برده دور کرده. میگویی: دقیقا!
فقط نمیفهمم چرا وقتی
«دقیقا» موافقی، «دقیقا» دو تا عید است که نیستی؟ بهخودم میگویم: دقیقا!
دوراز
وطن ِ من!
در سالی که گذشت، تهران هنوز با بیش از 700 کیلومتر مساحت، صد و بیست
و پنجمین شهر بزرگ دنیا ماند بود بنا بهقولی، و اتفاق خاصی هم نیفتاد. هوا کمی سرد
بود، گاز نبود کمی، دینای مریم، دو سه روزی بیمار بود که رفع بلا شد. قدرتی ِ خدا،
هیچکدام از اینها هم باعث نشد که من نروم رای بدهم!! «کُنش شهروندی» را که یادت
هست؟ همون!
خانم زیبا!
تحقیقا منزوی شدهام. سیگار کنت، از بستهای هشتصد و
کمی، شدهاست هزار و هفتصد و کمی! روزی یک پاکت و نیم، شدهاست دو پاکت و چهار پنج
نخ! عجالتا، کنت سیلور، ارزان است و پیدا میشود. روزگار میگذرد، الا به اینکه تو
نیستی و فرقی هم نمیکند گلی بشکفد یا نه. قالیباف هنوز هم شهردار است، چشمهاش
هنوز سبز ِ بهاری.
و بهار ... بهار و عید نوروز، یک چیزیاست توی مایههای
جهنم! تنها دلخوشیم این است که سیخ توی چشم مردم نگاه کنم، و «تبریک»شان را به
هیچ بگیرم انگار که نشنیدهام. حالام بد میشود ازاینکه این عید هم مثل سال قبل،
همهچیز «تلفنی» بود. غمگین میشوم و دلتنگتر. چاره چیست؟ صبر میکنم تا یک سال و
سه ماه دیگر هم بگذرد.
امروز نشستم کمی آلبوم عکس تماشا کردم. بیتی آمد توی
ذهنام؛ کادوها میمانند توی قفسه، اما بیت را میشود پیشکش کرد:
بی خوشآمد،
اگر تو باشم من
چشم از آیینه برنمیدارم!
«تنهای قمی»
قربانات
حسین
تهران، میدان نور، از 28 اسفندماه سال 1386
تا سوم فروردینماه 1387 نوشته شده در دو سال ِ بیحوصله
