برای خیال و توهم و رویا نوشتن، حماقتیاست که به سعدی و حافظ در برابر تیغها مشروعیت میدهد. نوشتن، مشروعیتاش را حتی اگر تلخ، از آنچه لمس میشود یا شدهاست، میگیرد. و این، حکایت ِ اینجا و تمام صفحات است.
در اینصفحه، دوست دارم صدای دیگری باشد، و آنقدر مخصوص، که حتی ما هم نتوانیم کامنت بگذاریم.
۲۴ بهمنماه ۱۳۸۶ - حسین نوروزی - تهران، وقتی که باران میبارید
زنی در آیینه مردهاست
و کودکان بازیگوش
خواب شاهماهی میبینند
چهقدر دوستات دارم
وقتی که سرخ میپوشی
در آیینه زنی بود
که یکروز تابستان
به رگهای برآمدهاش نگاه کرد
و جاودان شد به ناگهان
چهقدر دوست میدارمات
وقتی که آیینه را میکُشی
در آیینهام زنی بودی
که یکروز در میان رگهام ریختی
و زیبا شدی در من
چهقدر دوستات میدارم
وقتی که مینویسم تو
بینهایت
و امروز
نوشتم آیینه از تو پیدا میشد اگر نبود
چهقدر دوستداشتن
چهقدر دوستداشتن
چهقدر ...
و تو!
کودکان ساحلی
ابرها را فراموش نمیکنند
گربهها
سقفهای کوتاه را
و مردان ماهیگیر
خیال صید مروارید در آبهای دور را
تنهایی، همیشه تنهاست
فقط گاهی
اشک میریزند راه میروند میخندند
و یکروز تو را در میان ابرهای کوتاه
لای صدفهای سبز / آبی / سپید
پیدا میکنند
کودکان ِ سقفهای کوتاه
زنان زیبای مروارید
و مردان ماهیگیر
و مردان ماهیگیر
و مردان
ماهیگیر ....
۱
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
همیناست که تنهاییم
و شعرهای تلخ
همیناست که تنهاییم
که شعرهای تلخ
همیناست شعرهای تلخ
و تنهاییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
چهقدر دختران ِ تو را خواستم تهران ِ بزرگ!
۲
اقیانوسها
نامهای آرامی دارند
دریاها
آرزوهای شور، پسران نوح در آیینه
و زنان
سیاهبختی خود را با کشتیها میفرستند آفریقا
پس کِی قصههای شهر تمام میشود؟
۳
تنات
اروپای این خاک ِلعنتی بود
و شهر ِ من
آخرین پلاک در تنات بود که دوستات میداشتم
کاش بالی داشتی پَری میزدم تنی به آبهای تو در رودخانههای مرکزی
فراموش میکردم
و میآمدم شهرم را ببرم آمریکا
توی منهتن
تنات را تماشا میکردم کاش
۴
تهران؛ تمام ِ آنچه بستهاند به رخت ِ ما فاحشههای ارزان
بخت ِ ما را
پایتخت ِ ایران بستهاست
میخواهم دکمههات را خودم باز کنم
۵
شهر ِ خاطرات ِ پراکنده!
نفرت دارم از تو!
گلهای خشکیده را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
گفتوگوهای عاشقانه را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
دستها را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
ماندیم زیر تاریخ
دفن شدیم در سیارهای دیگر
آنروزها
داشتیم از شیلی تا مغرب
از ایران تا جهان
داشتیم همهجا آزادی را رواج میدادیم
ما را اعدام کردند
و تو را بر سینه فشردند
آنها آزادی میخواستند فقط
نفرین همسایههای شمالی را
گذاشتیم روی دوشمان
و راه افتادیم به سمت جنوب
ما
هرگز
عاقبت بهخیر نبودیم
۲
عاشقات شدیم
و آمدیم به سمت ِ شرق
در پس ِ ما، خورشید را خفه کردی
و ما راهمان را بلد نبودیم
دریاچهها
دریاچههای غمگین
و ماهیها
هیچکدام نام تو نمیدانستند
تو چه بودی
ماهی ِ سبزهروی دیوانه؟
آه
روزگاری
عاشقات بودم...
راستی تو چیستی؟
همیشه چند قهوهخانه بینراه
همیشه چند خانه بینراه
همیشه راهها آدم را سرگرم میکنند
دوردستهای تو را گم کردهام ای بیراههای غرب
گاهی
برای یک فنجان چای
میایستیم
چه میدانیم تو چیستی راستی..
۲
داریم به گناه دیگران اعتراف میکنیم
دستهامان روی سر میرود
و شلیک میکنی
در هر مرگ
زنی را سنگسار میکنند
و خواب میبینند کودکان ِ بازیگوش
و راه میروند در خوابهای ماه
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
۳
همه میمیریم
باور کن
دنیا
همینقدر غمگین است
میتوانی زنی باشی، با پرندهای بر سینه
عاشقات خواهم شد!
میتوانی زنی باشی، با سینهبندی بر سینه
عاشقات خواهم شد!
میتوانی کلمهای باشی
میتوانی پرندهای باشی
میتوانی سینهبندی باشی
عاشقات خواهم شد!
من
کلمهها را
پرندهها را
سینهبند ها را
دوست نخواهم داشت
عاشقات خواهم شد
بر همین سینه !
آخرین ترانه برای دفتر ایرانی
به کشورت پشت نکن
به کشورت پشت نکن
به کشورت پشت نکن
کشور
یهجاییه که میشه از اون جدا بود
یهجایی هست به اسم وطن
که میشه یهروز کلاهت روُ بگذاری سرش
و فرار کنی به سمتی که دریا اسم ِ خلیج داره/ دریا میشه که دریا نباشه وُ فراریش بدی!
ـ میخوام با زن ِ این، همسایه باشم!
به کشورت دست نزن
به کشورت دست نزن
به کشورت پشت میکنیم به کشورت
و میریم جایی که کلاهی از ما نیفتاده
میریم از راه به ترکیه تایلند چین میخوریم هِی توی ِ خلیجهای دیگه
کشور
چیز غریبیه!
ـ میخوام با زن ِ این، همخوابه باشم!
میگه از زن فرار کن از کشور، نه!
میگه از دیوار بپر از خاک، نه!
میگه اینجا
مست میتونی باشی اما شلاق داره اینجا کشور ِ توئه!
کشور چیز غریبیه، نه؟
جادوگرا
از سرزمین نفت چیزی نشنیدن تابهحال
ما چی شنیدیم از نفت ِ اونا که رنگش اینرنگی نیست؟
ـ ما میخوایم با زنت، این همسایهء شما باشیم!
انگشتت روُ ببُر
کشورت روُ بچاپ
مردمت روُ بکش
دفترت روُ بسوز وُ تُف کن به هرچی خاکه که قیمتش داره بالا و پایین میره ...
کشور اصلا قرار نیست وطن ما باشه!
جادوگرای آمریکای جنوب روُ دوست دارم
وقتی که از جویندگان طلا حرف میزنم
یکی توی دهان تو میزنن
و میگن که اینا همهش قصهس!
چه قیمتی داری حالا که از ترکیه کشیده شدی تا ترکیه تا چین؟
برگرد
کسی قرار نبوده شلیک کنه
کشور
یه اسمه
و گاهی جادو که میشی
حدس میزنی جای دیگه نرخ ثابتی باید داشته باشی
نع!!
کشور
پشت اون چیزی خوابیده که پشت کردی بهش
ـ میخوام با زنم باشم فقط!
وطن
بوسهای نیست که عاشقش باشم
نیست!
اینجا، کشور ِ توئه
به کشورت نیگا کن
وقتی داری راه میری
کشورت از تو دور میشه، دور، دور
و
تو
میری
خاک وطن روُ کسی به چشمات نمیپاشه
کشور
جای درویه که دورتر میشه گاهی
مردای اینجا
زَنای اینجا
اینجا
دیوارای خاکی دیوارای خاکی ِ اینجا کشور توئِه!
کشورت روُ قایم کن
برگرد وُ بگو اشتباه بوده بوسهای که فرستادی
ایستگاها
همیشه میرن
بی که کسی روُ دوس داشته باشن
کشورت روایت غریبی داره با خودش!
تقدیم به زیبایی، صندلی، عروسک زردرنگ، و آغوش همیشهمهربان
توی جنگل راه رفتم
توی بارون آواز خوندم
صدای ضبط ماشینی رو که ندارم، بلند کردم
و قاهقاه خندیدم به خاکی که روی اون راه رفتم آواز خوندم خندیدم
از یهجایی
ماشینم دیگه نبود – من خیلی راه رفته بودم
صدای ضبطش تا هفت تا کشور اونطرفتر رفته بود
بی که بدونم با کی
اینجور ابر که میشه
خیال میکنم
یعنی مثلا توی لندن یا هامبورگ
کسی باور میکنه این آواز غمگین ِ ایرونی از اینجا باشه؟
لندن، یه خاطره اس از چندتا مهمونی چندتا خواب موندن
پاریس یه آرزوی بیریخت
و شهرهای چهبسیار توی تاریکی
شاید یهروز ِ بیخبری
عکسها همیشه راستترین رو میگن
آدمها فقط به دوربین نمیخندن، لنز اه که اینجور نشون میده
توی هرعکسی، یکنفر داره خیانت میکنه اگر جلوش رو نگیری
تو لبخند بزن راه برو آواز بخون اینجا خاک ِ تو اه
میگن ماشینم گم شده توی راه
میگن راه زیاد بوده تا هفت تا کشور
میگن برف چهقدر روی بلندی نشسته
چهقدر برف روی بلندی نشسته
برف روی بلندی نشسته
من
راستش
دیگه ایران رو دوست ندارم
چه قدر برف روی راه ِ ایران نشسته ...
کشورای زیادی رو گشتم
همه بوی غربتی رو داشتن که اسمش وطنِ من بود
ما وطنمون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
میتونستیم فکرِ اینروزا هم باشیم که عاشق میشیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راهها تمومی نداشتن که!
به کشورت نیگا کن ببین از کِی چهقدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچهگیهای درخت...
آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیشکش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود
عاشقیت در وطن صدای بزرگی اه
صدای بزرگِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من میکشم
لابد یهروزی کم میآد از نفسش
میافته میمیره!
وطن هماینقدر ساده تقسیم میشه بین حرف زدنها وُ
چشمهای آبیش
مُردنها
یادگاری از اسبهای چوبی / تفنگی که بچهگی بود همهش
ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن میدیم
ما به آبراههای دور فکر میکنیم
فرار میکنیم فرار میكنيم یه شب که ماه کامل نیاست
ماه که تموم دربیاد
اسم سختِ ما رو بچهمون حتی نمیفهمه
این وطن ایرانزمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه فراره که توی هیچ کشوری نمیفروشن!
به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چهقدر میفهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟
کی میتونه پاهاشوُ بشمُره؟
پاهای کی اندازهء اینهمه دور از خیابون ولیعصر راه میره؟
آدم که توی ولیعصرِ هر شهر عاشق نشه
لابد نمیفهمه ایران درازای خیابوناش به قدر ولیعصر عاشق نیاست
از اینجا که رفته باشی
یه خط نامه مینویسی که "دلم تنگ اه برای عصرا برای ولیعصر"
خوب میفهمم داری با چه زبونی گریه میکنی دوست من
ولیعصر رو بیهم راه میریم
تو اونور نیگات میافته توی چشمم
من اینور دلم رو گم میکنم
و اینجوری اه که اسم من چیز دیگهای میشه
پاهات رو بشمُر ببین راه میرن با هم همآهنگ یا
نه!
پای کی میتونه اینهمه عاشق راه بیفته توی بارون؛ پای کی؟
دیوارها
دیوارها
دیوارهای بلند ...
مردم روی دیوار خط میکشند وُ بچهها میمیرند
مردم روی دیوار خط میکشند وُ پرندهها میمیرند
مردم روی دیوار خط میکشند وُ
بچهها پرندهها را کیش میدهند
سرزمین ِ من
سرزمین ِ من
سرزمین ِ من
آه دیوارهای سرزمین ِ من افسانهای بیش نبود ..
حیف!
اینجا افسانههای بلند خوانده میشوند
و دیوارها روی مردم فرو میریزند
ایناست زندگی ای وطن ِ غریب!
خانههای بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم
حالا
هی راه میروم
و میبینی که در این شهر ماندهام
داریم به زندگی
عادت میکنیم
۲
اینجا برای از دست رفتنام
چیزی ندادهام که بمانم
تنها
بختک بهروی یک بنبست بودم
و نامات را
که در کوچهها شهید کردند
نمیخواستم بمیری قیصر!
۳
خیابانهای دلگیر برای تو
خانههای بسیار برای تو
ابرهای حاصلخیز بعداز ظهر
مادران دعا و نذری برای تو
وطنام را برمیدارم
و از تهران دور میشوم
۴
نمیخواستم آوارهء جهان باشم
خانههای بسیاری خراب شد
اتوبانهای ناهموار
دلبرکان غمگین
فقر
شهید
یاد گرفتیم که میشود رفت!
حالا
مدتهاست رفتهایم
و اتوبانها
و خانهها
و خیابانهای سرد
۵
قدمهایام را
از کشور ِ همیشه تلخ
پس میگرفتم اگر ویزای رفتنام بود
نمیخواهم اینجا بمانم
آه کشور ِ همیشه تلخ
نفرین به هرچه خاک وطن
با نکبت و عشق
دوستات دارم
قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا میکردم
نمیخواستم آوارهء جهان باشی
و من بهدنبال تو شهرها را بیایم
خیابانها را تمام کنم
همینجوریاست؛
گاهی
قهوهات دیر میشود
و آوارهء جهان میشوی
کاش تماشایات نمیکردم
و قهوهام را میخوردم
نمیدانستم عاشقات خواهم شد
۲
در هیچ شهری تو را نمیبینم
رفتهای
و هیچ کافهای
بعد از تو قهوهاش نمیآید
ماهی سبزهروی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار
۳
تو
قرار نیست خاطرهای باشی از یک بعدازظهر
تفنگی باشی که شلیک میکند
قرار نیست!
میخواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاهام کرد
و فهمیدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم
قهوهات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدتهاست که فکر نمیکنم
۴
تو رفتهای
و کافههای ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ میشوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ میشوند
و هرچه بعد از تو، بسته میماند
تو رفتهای
برمیگردی
و تلخی قهوهها را از من میگیری
آنوقت دیوانهات میشوم
و برف
میبارد
و برف
میبارد
و برف
میبارد
۵
کاش زیبا نبودی
تا نمیدیدمات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمیبینمات
لعنت به کافههای بعد از تو
برای تو بود اگر تفنگ به دست گرفتم
برای تو بود اگر به ایستگاه رفتم
اگر دست تکان دادم
برای تو بود
حالا بهخاطر ِ تو از هر قطار میگریزم
۲
تو زیبا بودی
و تهران ِ پیرامونات را
فقط بهخاطر ِ تو میخواستم
چهقدر برای این شهر ِ غریب، نوشتم
و تو را پس نداد ...
۳
در شعرهای ضعیف بودی که یافتمات
از سطرهای عاشقانهء دبیرستان
از جیب سربازهای روی برج
از درازای یک خیابان ولیعصر
تو از میز یک کافه به شعرهای من نشستی
و بعد
هرچه از تو نوشتند
خوانده نمیشد
چراکه تو زیبا بودی
و هیچ شعری صادقانه و ساده
این سطر را نداشت:
آه از تو ای زن ِ زیبا!
۴
شاعر نمیشدم اگر نبودی
دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی
و دریاها
زیبایی ِ تو را ادامه دادند
دست ِ من نبود
۵
عاشقانههای جهان برای تو بود اگر سروده شد
برای تو تنها
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
برای تو بود اگر زیبا شدند
تمام کافههای جهان
فدای سرت
بههمین سادگی
زیبایی، سهم ِ تو بود؛ نبود؟
۲
مبارز نبودیم
نمیخواستیم بجنگیم
و هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود
تفنگ اگر بر زمین نهادیم
اگر نفت گرفتیم و جنگ دادیم
خانههای امن را اگر فروختیم، برای تو بود
باید که پیدا میشدی؛ نه؟
عاشقات بودیم
و میخواستیم تنها تو را براندازیم
انقلاب، کار من نبود
۳
شاعران ِ تو بودیم
که نامات را دفترچههای تلفن
نامات را مردان ِ سینما آزادی
و نام تو را تمام سربازان ِ بعدازظهر شماره میگرفتند
هنوز تمام کیوسکهای سکهای
شمارهات را دارند
و سربازان ِ مرخصی
به امید تو میروند میدان آزادی
۴
داریم به جای تو اعتراف میکنیم
جای تو با مردان ِ بیحوصله حرف میزنیم
جای تو زجر میکشیم
و جای تو میگرییم
آنها
تو را میخواهند
نشانشان نمیدهیم و میخندیم
ما شاعریم
انقلاب، کار ما نیست
جیبهام پر از عکسهای سیاه و سفید
و دستام از تو خالی بود
۲
دریاها
دل به آب نمیزدند اگر نبودی
بیدلیل نمیشد که آوارهات باشند
ماهیها
مردان
مسافران ِ سیاه و سفید
زیبا بودی
و زیباتر
۳
نام تو را تمامی دریاها میگفتند
به دیدن تمام ِ دریاهای جهان رفتم
افسوس
آب شدی
از تور ِ مردان ماهیگیر
گذشتی
۴
عکسها
همیشه پنهان کردهاند
زنی را که زیبا بود
و دریا ها
و ماهیها
عشقها
و آبها
و
آبها
جهان همین است
میمانی
و دستی که عاشقات بود
سوار اتوبوس میشود
تکان میخورد
اشک میریزد
و میروی
دنیای تلخی دارند زنان ِ زیبا
۲
رانندههای سربهراه
تو را دوست داشتند
قهوهخانههای بینراهی
و کارگران ِ خستهء تابستان
اتوبوسها
محو ِ تو بودند که در درّه لغزیدند
جادهها
تو را گم کردند
اگر که پایانی ندارند
و سیگارها
سیگارهای بسیاری به آتش تو سوختند
تو چه بودی ماهی ِ سبزهروی دیوانه؟!
در تمام ِ آینهها
دیده میشدی
و هر صندلی به احترام تو خالی بود
سالهاست در مسیر ِ غرب
ترانهها
غمگیناند
اتوبوسها
مسافران
و کارگران ِ تابستان
غمگیناند ....
شکوهات را
زنانی که میشناختم نداشتند
سالها
تو زیبا بودی؛ رها وُ یگانه
۲
ترانههای بسیاری برای تو گفتیم به نام عشق و آزادی
آلوده نمیشدی به سیاست
به روسپی
به قدرت و جنگ
به جنگ
جنگ
جنگ
کُشتههای بسیار ِ بیگناه در راه تو میریختند
افسوس از تو ماهی سبزهروی دیوانه ...
۳
تو را دوست داشتیم
و عکسهای بسیار
تو را دوست داشتیم
و لبخندهای بسیار
پیراهنی بلند با تو بود
و کافهها
زنها
لبخندها
در تمامی عکسها
عاشقات بودیم
و زیبایی
از تو خلاصی نداشت
هیچ از تو نمیدانند
و از دختری به نام لیلا...
آمده بودم
بی اسب
بی تو
با آخرین خطوط:
« امروز، آخر ِ دنیا بود
و مادربزرگ
دارد خواب مسیح می بیند....»
نوشته شد در تابستان ۱۳۷۷؛ بعدها، یک شب، همین وقت ِ اردیبشهت، پای تلفن، با صدای بلند خواندم. و دیگر هیچ ...
تهران نشسته در کافههای جنسی
کمکهای جنسی
حرفهای جنسی
خیابانها کوچههای بسیار وقتی که دوستات داشتم
۲
همیشه یک صندلی خالی است
تختخوابی که افتاده روی بام
خواب تو آغوش میکشد بهقدر ِ اینهمه چراغ ِ سرخ / سبز/ زرد
و آبها
آبها دریا را فراموش کردهاند
۳
از خوابهای شهر دوری ای دریا
دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هر کجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی!
۴
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب - سرشار ِ فرو رفتن از تنیست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همانی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
اردیبشهت ۸۴ تا اردیبشهت ۸۷
شعرهای عاشقانه نوشته نمیشد
جهان، چیز تازهای نداشت
و تهران
شهری نبود که دوست داشته باشم
رفته بودی
و کاری بهجز شعر نمانده بود
و سیگارها
زنها
و عکسها
۲
من این شهر را دوست نداشتم
به عکسهای زیبا دل دادم اگر ماندگار شدم
و روسپیان جوان
و روسپیان جوان
و مادرانی که لبخند میزدند به آیینه
شعرهای عاشقانه نبود اگر بودی
قابها نبودند اگر نمیرفتی
اگر مانده بودی
شاعر نمیشدم
با سیگاری بر لب
۳
رفتهای
فردا
ادارهها تعطیلاند
خیابانها
تعطیلاند
کوچهها و روزنامهها
رفتهای
و تهران پر از روسپیان جوان
با عکسهای عریان از تنی که دوست میداشتم
۴
نیستی
و در هر عکس
زنی دارد به لبخندش خیانت میکند
اینجا
دنیای شرقیاست
و جهان ِ پیرامون
تنها، زنانی که میبینیم
زیبا
زیبا
زیبا
من این شهر را
هرگز نمیخواستم
هرگز کسی برای گریه به آب نمیزد
ملوان بودیم
زیبایی، کار ِ ما بود
۲
سینهات را به آبها میبخشم
زنان بیلبخند
از ظهر یک امازاده سرریز میشوند
و مادرم
جایی میان چادر و دریا طول میکشد
و مادرم
طول میکشد
و مادرم
طول میکشد
و مادرم
تا ظهر یک امامزاده عریان است بیدریا
۳
دریاها سنگسار میشوند
زنان زیبا را
توی آب میریزند
و ماهیها
ماهیها بسیار اشک خواهند ریخت
در هیچکجا
زنی را ندیدم که زیبا بود
۴
ما از میان آبها بود که تو را یافتیم
ملوان بودیم
و دریا
کار هر روزهمان بود
هر روز
پولک دریایی
هر روز ماهی و جلبک
ملوان بودیم
عاشقات میشدیم به سادگی
و این کار هر روزهمان بود
کاش آب نمیشدی
میگویند زیبایی
چنگ میزنند در تو
۲
چشمهای بسیاری
پیات میدوند
دیده نمیشوی
مردان در هوای تو میسوزند
سیگارهای کارگری
چشمهای کارگری
هیز وُ
غربتی
میگویند زیبایی
و میخواهند!
هماینقدر راحت و ساده
۳
مردم از چیزهای زیادی میگویند
از اینکه میروی؛ دوست دارند
از اینکه میرسی؛ دوست دارند
از اینکه دوست دارند که میآیی
حرفهای بسیاری هست
پُشت سرت را نگاه کن
۴
تو نیستی
و میگویند رفتهای
نمیدانند ماهای در آسمانها
دیده نمیشوی گاهی
اینها
کارگر اند
نمیفهمند گاهی
خسته میشوی
۵
قسم به سیگار
و دودی که از جان برمیآید
روزی برای تو خواهند مُرد
با چشمهای کارگری
هیز
و غمآلود
اینجا
کشوری که دوستاش نداریم
و میگویند وطن ماست
و میگویند اینجا وطن ماست
میگویند
اینجا
وطن ماست
چه میشود کرد؟
گاهی تو را میخواهیم
میگویند وطنپرست
مردم
عجیب شدهاند
۲
دستهاش
آسیب دیدهاست
دلاش
آسیب دیدهاست
ماهی شده است، ماهی ...
عین هماین که توی حوض
با اینهمه
دوستات دارد
هنوز
مردم
اینجوری عاشق میشوند
گاهی راحتتر از این
۳
از جنگ نوشتیم
از تفنگ
فراموشمان شد اینجا وطن ماست
و هیچ زنی
زیباتر از تو نیست که میخندد ..
روی تنمان راه میرویم
به لاشههای خوشبخت دل میبندیم
و روزی شبی جایی
مست میکنیم وُ در هوای ِ تو ای فریاد ...
ما
سالهاست
در غربت ِ دیگران شاد ایم
و خندهای اگر هست
به عکسی است که تو در آن رفتهای ..
من هیچگاه
اینجا را نمیخواستم
مردماش
ما را دوست نداشتند
تمام شب را
آسوده میخوابی آسوده میخوابی آسوده
چراکه دیگر
به من فکر نمیکنی
به من فکر نمیکنی
به من فکر نمیکنی به من
خیال میکنی داری چاق میشوی خیال میکنی!
و زیبا ای ...
همهچیز میرود از شعری شروع شود
که زنی زیبا داشت چاق میشد
و دایم میگفت: «من دارم چاق میشوم»
و زیبا بود در عین حال
جهان را
دوریهای بسیار گرفته است سراسر
قارهها را زنان زیبا چاق کردهاند دور از هم
و اینکه عاشقام، رنگ چهچیز را عوض کردهاست جز دوری نمیدانم!
زنی زیبا که خیال میکند چاق است
فقط
دورتر میشود هی
۲
از هر عشقی
کارگری زاده میشود اگر
از هر خیابان
زنی با چمدانی در دست اگر میرود
چه فرق میکند مدام اگر که بگوید: دارم چاق میشوم
و زیبا باشد در عین ِ حال؟
۳
آنوقتها
در این شهر کافهای بود
در این شهر، کارگری
در این شهر، زنی
زنی را که داشت چاق میشد
و دوست میداشتم زنی را چاق میشد هر روز
میگفتند:
کارگری بود در این شهر
که زنی را دوست داشت
و دوست داشت که زن در کافهای نشسته باشد
و زن
البته اسیر گوشی تلفن شده بود
مدام میگفت دارد چاق میشود ...
میدانستم که دوستاش خواهم داشت
همهچیز از یک فرودگاه شروع شد:
برای کارگری رفته بودم
برای مردی در بخش خدمات
و رفته بود با اولین پرواز؛
اینشد که عاشقاش شدم
افتادم در خیابانها
خیابانها
خیابانها
آه این خیابانهای لعنتی ...
چهقدر این پسربچههای تکیده در بعدازظهر تمام نمیشوند
۴
این شعر
برای زنیاست که کافهها را خوب میشناخت
این شعر
برای زنیاست که کافههای خوب را میشناخت
این شعر برای زنیاست که در عین ِ زیبایی
یکروز به من گفت:«دارم چاق میشم.. نه؟»
و چاق نمیشد
و دروغ میگفت
و زیبا بود
این شعر در شرایط تلخی نوشته شد
وقتی که یکنفر تاب خورده تا لب مرگ
و اطرافمان
جنگ جهانی ِ دیگر بود
ما داشتیم به گلهای زیبا نگاه میکردیم
وقتی که این شعر نوشته میشد، مدام میگفت:
«دارم چاق میشم.. میدونم!»
حاشا که تو چاق نمیشدی
و میدانستیم که زیبا ای
و دوستات داریم
حالا
چهقدر دور شده باشی خوب است؟
...
۵
ماه در وطن تو زیبا است
ماه
تنها
در وطن تو زیبا است
وطن در تن تو زیبا است
تن تو
تن تو
تن تو
تن تو
زیبا است و چیزهای زیبا در تو زیبا میشود
چرا تو چاق نمیشوی گربهء ایرانی چرا؟!
چرا برنمیگردی؟
چرا به من فکر نمیکنی؟
چرا چیزهای دیگر
همآن خیابانی نیاستاند که رفتهای؟
رفتهای خب...
* بدون ویرایش، وقتی داشتیم حرف میزدیم، نوشته شد یکریز و پشت ِ هم، و هی میخواندی. شب ِ غریبیاست.
جنگ خوب است اگر تفنگ بشوم
و مردم
خیال کنند جنگ ِ دیگری نخواهد بود
سینماها
همیشه «هامون» نشانات بدهند
همیشه در مردی آویزان بشوی که مُردهء خود بود
جنگ خوب است
اگر شهید ِ جنگها باشی
و ما
دیوانههای عاشقات
جنگ خوب است
ما خوبایم
و دیگران
سعی میکنند گلولهای بهسوی تو پرتاب کنند فقط
اینجا وضعیت جنگی
عجیب است
و زیبایی در یکقدمی ایستاده با پرچم
۲
در سینمای ِ بعد از ما
جریانی از بدنه
از تن تو خواهند گفت
شعرهای بسیاری سروده میشود
و تو
- ای که در جنگها همیشه میروی جنگ کشته میشوی -
نام تو را به کوچهای میبخشند
بنبست ِ تو
سرشار از خاطرات ِ توپ و گلوله
جایی برای عاشقانهء بعدازظهر
..
حتی اگر که مُرده باشی
بر بالای دیوار حالا
و «هامون» همیشه آویزان پرده بماند
* همچونآن بدون بازنویسی و ویرایش ِ جدی، مثل اینیکی...
۱
شاعران آزادی تمام نمیشوند
تو را قیچی میکنند
و کسی
پیش از چاپ
از تو لذت میبرد
چیزیکه دیگران خواهند خواند
دیگر
تو نیاستی ...
۲
چه سرشناس بودی ای زنی که من نوشتم!
جهان با تو رابطه داشت
و هر قطار
بهشوق تو سوت میکشید ...
هنوز
اینهمه سربهراه نبودی ای معصوم!
وقتیکه دیدم عاشقات شدهام
روبهراه نبودی اینقدر
و چشمهات هنوز
- وقتیکه مینوشتم –
دختری بود که همه میخواستند، همه
۳
از تو لذت بردند
و خط خطی شدی مُردی
به من گفتند: یا بنویس "زن ِ خالی" یا بمیر!
نوشتم: زیبا بود، زیبا...
و مُردم.
شعرهای آزادی تمامی نداشتند
۴
مثل زاییدن است
اینکه درد میکشیم در مجوّز پیش از چاپ
تا دیگران بخوانند: دوستات دارم
این شعر ِ بدون ویرایش، حکایت ما و دفتری است که بیش از سهسال است هی مُثله میشود، هی مُثله میشود، هی! و من، که تو را دوست میدارم، این شعر را، تمام شعرها را تقدیم میکنم به تو، وقتیکه داری به این ترانهء خوب ستار دل میدهی؛ برای تو.
آنها چه میدانند از «شرایط تلخ» آدمهای یک شعر؟
در روزهای بعد
چشمهای بسیار
از غروب ولیعصر میرفتند بالا
مثلا
مغازهها را
تماشا میکردند
روسریهای رنگی را
شعرهای تلخ را که سکته داشتند
ساعتها را
تماشا میکردند
سینماها را که شاد بودند ...
و گریهشان را
کسی نمیشنید
* نوشتم هماینجوری، بیویرایش و بیحوصله .... تو داری گریه میکنی.
۱
شعرهای تو تیر میکشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر میکشد
{تو خودت شدهای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هماینکه میگوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}
در این شهر ِ سردرد جدا افتادهایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمیشویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصهای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که میشود فراموش کنند؟
خیابان تمام قدمها را از یاد میبرد
خیابان تمام خندهها را
خیابان از یاد میبرد آدمهای خونی را
دختری که میخندد
زنی که میخندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دستها
جای حقیری است
تو میدانستی!
کجا بگردند
مادرانی که بیسر تو را بهجا نمیآورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است
تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکسهای تو شیطنت میکنند
عکس تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس تو بر تهران هجوم آورده میگوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکسهای تو هم شیطنت دارند
برای یکیعکس
روزی رسیده است که دلتنگ میشوم
تو برنمیگردی از این ظهر قابگرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمیگردی از جمعهء ولیعصر ِ آنروزها عشقها حرفهای معمولی
و دیگر نمیشود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که اینها میروند، تو برمیگردی ...
تو
برنمیگردی
۲
شعرهای بیتو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه میخواستم
سینههای تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بسیار میسرودم
دختران تو درد میکشند بر دستان من مُرده بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!
تهران ِ تو از سالها است که یکطرفه میرود
و سینههای بسیارش
سینههای یارش
آه از اینهمه سینهسوخته ...
درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکیقاب عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم
تهران ِ تو تیر میکشد
و من تمام سردخانهها را
و من تمام سردخانههای دور را
و من تمام سردخانهها را بر عکس تو دیدهام
کسی تو را به سینه نمیشناسد
کسی مرا به نام
بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غمزده
من برای تو آن قصه را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که اینها رفتهاند
تو
برگشتهای
از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که اینجا منتشرنشده، و بعید میدانم که برای انتشار ِ رسمیتر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی اینجا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمیخواهم. هماینکه میخواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. اینیکی، تمامامخصوص مخصوص مخصوص است.