برای خیال و توهم و رویا نوشتن، حماقتیاست که به سعدی و حافظ در برابر تیغها مشروعیت میدهد. نوشتن، مشروعیتاش را حتی اگر تلخ، از آنچه لمس میشود یا شدهاست، میگیرد. و این، حکایت ِ اینجا و تمام صفحات است.
در اینصفحه، دوست دارم صدای دیگری باشد، و آنقدر مخصوص، که حتی ما هم نتوانیم کامنت بگذاریم.
۲۴ بهمنماه ۱۳۸۶ - حسین نوروزی - تهران، وقتی که باران میبارید
زنی در آیینه مردهاست
و کودکان بازیگوش
خواب شاهماهی میبینند
چهقدر دوستات دارم
وقتی که سرخ میپوشی
در آیینه زنی بود
که یک روز تابستان
به رگهای برآمدهاش نگاه کرد
و جاودان شد به ناگهان
چهقدر دوست میدارمات
وقتی که آیینه را میکُشی
در آیینهام زنی بودی
که یکروز در میان رگهام ریختی
و زیبا شدی در من
چهقدر دوستات میدارم
وقتی که مینویسم تو
بینهایت
و امروز
نوشتم آیینه از تو پیدا میشد اگر نبود
چهقدر دوستداشتن
چهقدر دوستداشتن
چهقدر ...
و تو!
کودکان ساحلی
ابرها را فراموش نمیکنند
گربهها
سقفهای کوتاه را
و مردان ماهیگیر
خیال صید مروارید در آبهای دور را
تنهایی، همیشه تنهاست
فقط گاهی
اشک میریزند راه میروند میخندند
و یکروز تو را در میان ابرهای کوتاه
لای صدفهای سبز/آبی/سپید
پیدا میکنند
کودکان ِ سقفهای کوتاه
زنان زیبای مروارید
و مردان ماهیگیر
و مردان ماهیگیر
و مردان
ماهیگیر ....
1
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
همیناست که تنهاییم
و شعرهای تلخ
همیناست که تنهاییم
که شعرهای تلخ
همیناست شعرهای تلخ
و تنهاییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
چهقدر دختران ِ تو را خواستم تهران ِ بزرگ!
2
اقیانوسها
نامهای آرامی دارند
دریاها
آرزوهای شور، پسران نوح در آیینه
و زنان
سیاهبختی خود را با کشتیها میفرستند آفریقا
پس کِی قصههای شهر تمام میشود؟
3
تنات
اروپای این خاک ِلعنتی بود
و شهر ِ من
آخرین پلاک در تنات بود که دوستات میداشتم
کاش بالی داشتی پَری میزدم تنی به آبهای تو در رودخانههای مرکزی
فراموش میکردم
و میآمدم شهرم را ببرم آمریکا
توی منهتن
تنات را تماشا میکردم کاش
4
تهران؛ تمام ِ آنچه بستهاند به رخت ِ ما فاحشههای ارزان
بخت ِ ما را
پایتخت ِ ایران بستهاست
میخواهم دکمههات را خودم باز کنم
5
شهر ِ خاطرات ِ پراکنده!
نفرت دارم از تو!
گلهای خشکیده را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
گفتوگوهای عاشقانه را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
دستها را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
ماندیم زیر تاریخ
دفن شدیم در سیارهای دیگر
آنروزها
داشتیم از شیلی تا مغرب
از ایران تا جهان
داشتیم همهجا آزادی را رواج میدادیم
ما را اعدام کردند
و تو را بر سینه فشردند
آنها آزادی میخواستند فقط
نفرین همسایههای شمالی را
گذاشتیم روی دوشمان
و راه افتادیم به سمت جنوب
ما
هرگز
عاقبت بهخیر نبودیم
2
عاشقات شدیم
و آمدیم به سمت ِ شرق
در پس ِ ما، خورشید را خفه کردی
و ما راهمان را بلد نبودیم
دریاچهها
دریاچههای غمگین
و ماهیها
هیچکدام نام تو نمیدانستند
تو چه بودی
ماهی ِ سبزهروی دیوانه؟
آه
روزگاری
عاشقات بودم...
راستی تو چیستی؟
همیشه چند قهوهخانه بینراه
همیشه چند خانه بینراه
همیشه راهها آدم را سرگرم میکنند
دوردستهای تو را گم کردهام ای بیراههای غرب
گاهی
برای یک فنجان چای
میایستیم
چه میدانیم تو چیستی راستی..
2
داریم به گناه دیگران اعتراف میکنیم
دستهامان روی سر میرود
و شلیک میکنی
در هر مرگ
زنی را سنگسار میکنند
و خواب میبینند کودکان ِ بازیگوش
و راه میروند در خوابهای ماه
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
3
همه میمیریم
باور کن
دنیا
همینقدر غمگین است
میتوانی زنی باشی، با پرندهای بر سینه
عاشقات خواهم شد!
میتوانی زنی باشی، با سینهبندی بر سینه
عاشقات خواهم شد!
میتوانی کلمهای باشی
میتوانی پرندهای باشی
میتوانی سینهبندی باشی
عاشقات خواهم شد!
من
کلمهها را
پرندهها را
سینهبند ها را
دوست نخواهم داشت
عاشقات خواهم شد
بر همین سینه !
آخرین ترانه برای دفتر ایرانی
به کشورت پشت نکن
به کشورت پشت نکن
به کشورت پشت نکن
کشور
یهجاییه که میشه از اون جدا بود
یهجایی هست به اسم وطن
که میشه یهروز کلاهت روُ بگذاری سرش
و فرار کنی به سمتی که دریا اسم ِ خلیج داره/ دریا میشه که دریا نباشه وُ فراریش بدی!
ـ میخوام با زن ِ این، همسایه باشم!
به کشورت دست نزن
به کشورت دست نزن
به کشورت پشت میکنیم به کشورت
و میریم جایی که کلاهی از ما نیفتاده
میریم از راه به ترکیه تایلند چین میخوریم هِی توی ِ خلیجهای دیگه
کشور
چیز غریبیه!
ـ میخوام با زن ِ این، همخوابه باشم!
میگه از زن فرار کن از کشور، نه!
میگه از دیوار بپر از خاک، نه!
میگه اینجا
مست میتونی باشی اما شلاق داره اینجا کشور ِ توئه!
کشور چیز غریبیه، نه؟
جادوگرا
از سرزمین نفت چیزی نشنیدن تابهحال
ما چی شنیدیم از نفت ِ اونا که رنگش اینرنگی نیست؟
ـ ما میخوایم با زنت، این همسایهء شما باشیم!
انگشتت روُ ببُر
کشورت روُ بچاپ
مردمت روُ بکش
دفترت روُ بسوز وُ تُف کن به هرچی خاکه که قیمتش داره بالا و پایین میره ...
کشور اصلا قرار نیست وطن ما باشه!
جادوگرای آمریکای جنوب روُ دوست دارم
وقتی که از جویندگان طلا حرف میزنم
یکی توی دهان تو میزنن
و میگن که اینا همهش قصهس!
چه قیمتی داری حالا که از ترکیه کشیده شدی تا ترکیه تا چین؟
برگرد
کسی قرار نبوده شلیک کنه
کشور
یه اسمه
و گاهی جادو که میشی
حدس میزنی جای دیگه نرخ ثابتی باید داشته باشی
نع!!
کشور
پشت اون چیزی خوابیده که پشت کردی بهش
ـ میخوام با زنم باشم فقط!
وطن
بوسهای نیست که عاشقش باشم
نیست!
اینجا، کشور ِ توئه
به کشورت نیگا کن
وقتی داری راه میری
کشورت از تو دور میشه، دور، دور
و
تو
میری
خاک وطن روُ کسی به چشمات نمیپاشه
کشور
جای درویه که دورتر میشه گاهی
مردای اینجا
زَنای اینجا
اینجا
دیوارای خاکی دیوارای خاکی ِ اینجا کشور توئِه!
کشورت روُ قایم کن
برگرد وُ بگو اشتباه بوده بوسهای که فرستادی
ایستگاها
همیشه میرن
بی که کسی روُ دوس داشته باشن
کشورت روایت غریبی داره با خودش!
شعری برای شهرهای دیگر
تقدیم به زیبایی، صندلی، عروسک زردرنگ، و آغوش همیشه مهربان
توی جنگل راه رفتم
توی بارون آواز خوندم
صدای ضبط ماشینی رو که ندارم، بلند کردم
و قاه قاه خندیدم به خاکی که روی اون راه رفتم آواز خوندم خندیدم
از یه جایی
ماشینم دیگه نبود – من خیلی راه رفته بودم
صدای ضبطش تا هفت تا کشور اون طرف تر رفته بود
بی که بدونم با کی
این جور ابر که میشه
خیال می کنم
یعنی مثلا توی لندن یا هامبورگ
کسی باور می کنه این آواز غمگین ِ ایرونی از این جا باشه؟
لندن، یه خاطره س از چند تا مهمونی چندتا خواب موندن
پاریس یه آرزوی بی ریخت
و شهرهای چه بسیار توی تاریکی
شاید یه روز ِ بی خبری
عکس ها همیشه راست ترین رو میگن
آدم ها فقط به دوربین نمی خندن، لنزه که این جور نشون میده
توی هر عکسی، یک نفر داره خیانت می کنه اگر جلوش رو نگیری
تو لبخند بزن راه برو آواز بخون این جا خاک ِ توئه
میگن ماشینم گم شده توی راه
میگن راه زیاد بوده تا هفت تا کشور
میگن برف چه قدر روی بلندی نشسته
چه قدر برف روی بلندی نشسته
برف روی بلندی نشسته
من
راستش
دیگه ایران رو دوست ندارم
چه قدر برف روی راه ِ ایران نشسته ...
کشورای زیادی رو گشتم
همه بوی غربتیرو داشتن که اسمش وطن ِ من بود
ما وطنمون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
میتونستیم فکر ِ اینروزا هم باشیم که عاشق میشیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راهها تمومی نداشتن که!
به کشورت نیگا کن ببین از کِی چهقدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچهگیهای درخت ....
آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیشکش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود
عاشقیت در وطن صدای بزرگیه
صدای بزرگ ِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من میکشم
لابد یهروزی کم میاد از نفسش
میافته میمیره!
وطن همینقدر ساده تقسیم میشه بین حرف زدنها وُ
چشمهای آبیش
مردنها
یادگاری از اسبهای چوبی / شلیک تفنگی که بچهگی بود همهش
ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن میدیم
ما به آبراههای دور فکر میکنیم
فرار میکنیم فرار ميكنيم یه شب که ماه کامل نیست
ماه که تموم دربیاد
اسم سخت ِ ما رو بچهمون حتی نمیفهمه
این وطن ایرانزمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه فراره که توی هیچ کشوری نمیفروشن!
به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چهقدر میفهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟
کی میتونه پاهاشوُ بشمُره؟
پاهای کی اندازهء اینهمه دور از خیابون ولیعصر راه میره؟
آدم که توی ولیعصر ِ هر شهر عاشق نشه
لابد نمیفهمه ایران درازای خیابوناش به قدر ولیعصر عاشق نیست
از اینجا که رفته باشی
یه خط نامه مینویسی که دلم تنگه برای عصرا برای ولیعصر
خوب میفهمم داری با چه زبونی گریه میکنی دوست من
ولیعصر رو بیهم راه میریم
تو اونور نیگات میافته توی چشمم
من اینور دلم رو گم میکنم
و اینجوریه که اسم من چیز دیگهای میشه
پاهات رو بشمُر ببین راه میرن با هم هماهنگ یا
نه!
پای کی میتونه اینهمه عاشق راه بیفته توی بارون پای کی؟
دیوارها
دیوارها
دیوارهای بلند ...
مردم روی دیوار خط میکشند وُ بچهها میمیرند
مردم روی دیوار خط میکشند وُ پرندهها میمیرند
مردم روی دیوار خط میکشند وُ
بچهها پرندهها را کیش میدهند
سرزمین ِ من
سرزمین ِ من
سرزمین ِ من
آه دیوارهای سرزمین ِ من افسانهای بیش نبود ..
حیف!
اینجا افسانههای بلند خوانده میشوند
و دیوارها روی مردم فرو میریزند
ایناست زندگی ای وطن ِ غریب!
خانههای بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم
حالا
هی راه میروم
و میبینی که در این شهر ماندهام
داریم به زندگی
عادت میکنیم
2
اینجا برای از دست رفتنام
چیزی ندادهام که بمانم
تنها
بختک بهروی یک بنبست بودم
و نامات را
که در کوچهها شهید کردند
نمیخواستم بمیری قیصر!
3
خیابانهای دلگیر برای تو
خانههای بسیار برای تو
ابرهای حاصلخیز بعداز ظهر
مادران دعا و نذری برای تو
وطنام را برمیدارم
و از تهران دور میشوم
4
نمیخواستم آوارهء جهان باشم
خانههای بسیاری خراب شد
اتوبانهای ناهموار
دلبرکان غمگین
فقر
شهید
یاد گرفتیم که میشود رفت!
حالا
مدتهاست رفتهایم
و اتوبانها
و خانهها
و خیابانهای سرد
5
قدمهایام را
از کشور ِ همیشه تلخ
پس میگرفتم اگر ویزای رفتنام بود
نمیخواهم اینجا بمانم
آه کشور ِ همیشه تلخ
نفرین به هرچه خاک وطن
با نکبت و عشق
دوستات دارم
قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا میکردم
نمیخواستم آوارهء جهان باشی
و من بهدنبال تو شهرها را بیایم
خیابانها را تمام کنم
همینجوریاست؛
گاهی
قهوهات دیر میشود
و آوارهء جهان میشوی
کاش تماشایات نمیکردم
و قهوهام را میخوردم
نمیدانستم عاشقات خواهم شد
2
در هیچ شهری تو را نمیبینم
رفتهای
و هیچ کافهای
بعد از تو قهوهاش نمیآید
ماهی سبزهروی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار
3
تو
قرار نیست خاطرهای باشی از یک بعدازظهر
تفنگی باشی که شلیک میکند
قرار نیست!
میخواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاهام کرد
و فهمیدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم
قهوهات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدتهاست که فکر نمیکنم
4
تو رفتهای
و کافههای ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ میشوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ میشوند
و هرچه بعد از تو، بسته میماند
تو رفتهای
برمیگردی
و تلخی قهوهها را از من میگیری
آنوقت دیوانهات میشوم
و برف
میبارد
و برف
میبارد
و برف
میبارد
5
کاش زیبا نبودی
تا نمیدیدمات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمیبینمات
لعنت به کافههای بعد از تو
برای تو بود اگر تفنگ به دست گرفتم
برای تو بود اگر به ایستگاه رفتم
اگر دست تکان دادم
برای تو بود
حالا بهخاطر ِ تو از هر قطار میگریزم
2
تو زیبا بودی
و تهران ِ پیرامونات را
فقط بهخاطر ِ تو میخواستم
چهقدر برای این شهر ِ غریب، نوشتم
و تو را پس نداد ...
3
در شعرهای ضعیف بودی که یافتمات
از سطرهای عاشقانهء دبیرستان
از جیب سربازهای روی برج
از درازای یک خیابان ولیعصر
تو از میز یک کافه به شعرهای من نشستی
و بعد
هرچه از تو نوشتند
خوانده نمیشد
چراکه تو زیبا بودی
و هیچ شعری صادقانه و ساده
این سطر را نداشت:
آه از تو ای زن ِ زیبا!
4
شاعر نمیشدم اگر نبودی
دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی
و دریاها
زیبایی ِ تو را ادامه دادند
دست ِ من نبود
5
عاشقانههای جهان برای تو بود اگر سروده شد
برای تو تنها
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
برای تو بود اگر زیبا شدند
تمام کافههای جهان
فدای سرت
بههمین سادگی
زیبایی، سهم ِ تو بود؛ نبود؟
2
مبارز نبودیم
نمیخواستیم بجنگیم
و هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود
تفنگ اگر بر زمین نهادیم
اگر نفت گرفتیم و جنگ دادیم
خانههای امن را اگر فروختیم، برای تو بود
باید که پیدا میشدی؛ نه؟
عاشقات بودیم
و میخواستیم تنها تو را براندازیم
انقلاب، کار من نبود
3
شاعران ِ تو بودیم
که نامات را دفترچههای تلفن
نامات را مردان ِ سینما آزادی
و نام تو را تمام سربازان ِ بعدازظهر شماره میگرفتند
هنوز تمام کیوسکهای سکهای
شمارهات را دارند
و سربازان ِ مرخصی
به امید تو میروند میدان آزادی
4
داریم به جای تو اعتراف میکنیم
جای تو با مردان ِ بیحوصله حرف میزنیم
جای تو زجر میکشیم
و جای تو میگرییم
آنها
تو را میخواهند
نشانشان نمیدهیم و میخندیم
ما شاعریم
انقلاب، کار ما نیست
جیبهام پر از عکسهای سیاه و سفید
و دستام از تو خالی بود
2
دریاها
دل به آب نمیزدند اگر نبودی
بیدلیل نمیشد که آوارهات باشند
ماهیها
مردان
مسافران ِ سیاه و سفید
زیبا بودی
و زیباتر
3
نام تو را تمامی دریاها میگفتند
به دیدن تمام ِ دریاهای جهان رفتم
افسوس
آب شدی
از تور ِ مردان ماهیگیر
گذشتی
4
عکسها
همیشه پنهان کردهاند
زنی را که زیبا بود
و دریا ها
و ماهیها
عشقها
و آبها
و
آبها
جهان همین است
میمانی
و دستی که عاشقات بود
سوار اتوبوس میشود
تکان میخورد
اشک میریزد
و میروی
دنیای تلخی دارند زنان ِ زیبا
۲
رانندههای سربهراه
تو را دوست داشتند
قهوهخانههای بینراهی
و کارگران ِ خستهء تابستان
اتوبوسها
محو ِ تو بودند که در درّه لغزیدند
جادهها
تو را گم کردند
اگر که پایانی ندارند
و سیگارها
سیگارهای بسیاری به آتش تو سوختند
تو چه بودی ماهی ِ سبزهروی دیوانه؟!
در تمام ِ آینهها
دیده میشدی
و هر صندلی به احترام تو خالی بود
سالهاست در مسیر ِ غرب
ترانهها
غمگیناند
اتوبوسها
مسافران
و کارگران ِ تابستان
غمگیناند ....
شکوهات را
زنانی که میشناختم نداشتند
سالها
تو زیبا بودی؛ رها وُ یگانه
۲
ترانههای بسیاری برای تو گفتیم به نام عشق و آزادی
آلوده نمیشدی به سیاست
به روسپی
به قدرت و جنگ
به جنگ
جنگ
جنگ
کُشتههای بسیار ِ بیگناه در راه تو میریختند
افسوس از تو ماهی سبزهروی دیوانه ...
۳
تو را دوست داشتیم
و عکسهای بسیار
تو را دوست داشتیم
و لبخندهای بسیار
پیراهنی بلند با تو بود
و کافهها
زنها
لبخندها
در تمامی عکسها
عاشقات بودیم
و زیبایی
از تو خلاصی نداشت
هیچ از تو نمیدانند
و از دختری به نام لیلا...
آمده بودم
بی اسب
بی تو
با آخرین خطوط:
« امروز، آخر ِ دنیا بود
و مادربزرگ
دارد خواب مسیح می بیند....»
نوشته شد در تابستان 1377؛ بعدها، یک شب، همین وقت ِ اردیبشهت، پای تلفن، با صدای بلند خواندم. و دیگر هیچ ...
تهران نشسته در کافههای جنسی
کمکهای جنسی
حرفهای جنسی
خیابانها کوچههای بسیار وقتی که دوستات داشتم
۲
همیشه یک صندلی خالی است
تختخوابی که افتاده روی بام
خواب تو آغوش میکشد بهقدر ِ اینهمه چراغ ِ سرخ / سبز/ زرد
و آبها
آبها دریا را فراموش کردهاند
۳
از خوابهای شهر دوری ای دریا
دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هر کجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی!
۴
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب - سرشار ِ فرو رفتن از تنیست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همانی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
اردیبشهت 84 تا اردیبشهت 87