- فامیلای ما یهجوری راه میرن انگار سهتار رو دوششون انداختن. یهبار یکی تو خیابون گیر میده به آقام که برامون یه بیات تُرک بزن. آقام براش گریه میکنه.
+ پس، در خیابان هرکسی که با سازی بر دوش از کنار شما گذشت، از ما بوده است، ما بوده ایم. پس ما، بارها از کنار شما گذشتهایم، و ما بارها از شما گذشتهایم، و ما، گذشته ایم؛ ما خود خود ِ گذشته ایم، که البته هرگز مورد التفات شما قرار نگرفتیم.
- ما تو فامیلمون اصلا داف نداریم؛ همهشون حنا دختری در مزرعه. در کل، یه صدای کمونچهای پیچیده تو این فامیل که واقعا ایداد!
+ یکوقتی بزرگترین فانتزیام این بود که روزی برای تمام زنهای عالم نامه بنویسم و به ایشان بگویم که «منتظرم باشین خوشگلا؛ من برمیگردم بالاخره و با خودم میبرمتون»
دریغ؛ نه من نامهای نوشتم، نه آنها منتظر ماندند...
- تو فامیل ما، به همهشون یهدختری که باباش تو آلمان کارخونه داشته، پیشنهاد ازدواج داده، ولی اینا قبول نکردن رفتن از زنجان زن گرفتن.
+ من میگویم اگر قرار بر فراموشی است، همه همهچیز را با هم فراموش کنیم. تبعیض نباشد هیچجا. این نشود که من صدای زن همسایهمان در کودکی را از یاد ببرم، زن همسایهمان تصویر آن پسربچهی مغموم را از یاد برده باشد، ولی تلخی و درد همهجا درهمهحال ما را ببیند بشناسد؛ من و آن زن را. که دیگر نه اسمش یادم مانده نه قیافهاش؛ فقط یه تصویر مغموم، که همیشه دارد توی باد، چادرش را میپیچد دورش، و زنبیل پلاستیکی قرمز در دست دارد، که توش چندتا شیشهنوشابه است، و ماه هم ماه رمضان.
تصویر یک زن چادرمشکی توی باد و غبار، که وقتی بچه بودی دوستش داشتی، خیلی تلخ است.
- میخوام بگم فامیلای ما همهشون صدسال تنهایی، صدسال تنهایی، صدسال تنهایی. فقط آقام، قصههای خوب برای بچههای خوب. آقام حالت بومیمیهنی داره.
+ ما همیشه به یک گوشه خیره میشویم، و زندگی در گوشههای خانه جریان دارد. پدرم، خیره میشود به کنار عکس عموی مرحوم، و مادرم خیره میشود به هیچجا، جایی که نمیفهمی دقیقا کجاست. برادری داشتم که آنقدر به گوشههای دستگاه شوفاژ خیره شد، که متن دستنویس فرمان کورش کبیر را در پرّههای شوفاژ قدیمی بازیافت، و دیوانهتر شد.
من خیره میشوم به جاییکه آنها خیره نمیشوند؛ به آن گوشه از صفحهی مانیتور، که کسی هرگز بهاش دقت نکرده است.
- آقام اگه یهروز در این لپتاپ رو باز کنه، من دیگه پسرش نیستم. تو فامیل ما کسی واسه هیچزنی نامهی عاشقانه تایپ نکرده؛ بهزور، نامهکاغذی.
+ قدیمها، یکی بود در همین اینترنت که بست نشسته بود اتفاقی بیفتد تا بنویسید «فلانی هم رفت و تو نیامدی... فلانطور هم شد و تو نیامدی...» دیدیم که دورهی آن آدم هم گذشت.
- کاش اسم آقام قاسم بود، اسم رفیقم احمد. وقت جون دادن، تو بغل احمد بودم. بهاش میگفتم «امد.. به قاسم بگو.. لپتاپم رو دیگه روشن نکنن..» خلاص!
+ خلاصه اینجور دیگه. فامیلای ما یا تو باغچهی خونهشون در حین بیلزدن سکته کردن مُردن، یا اونقدر به آینه خیره شدن که دق کردن، یا تو راه امامزاده معصوم تصادف کردن تموم شدن. میخوام بگم که هیچکدوم از فامیلای ما خارج نرفتن واقعا.
من که مُردم، این رو یادتون باشه؛ نگذارید مُردهپرستی به روح حقیقت چیره بشه. حقیقت چیزی جز این نیست که به جز من تو مردای فامیل ما همه سربازفراری اند... همهشون هم یهروزی یه زنی رو دوست داشتن، که الآن تو آلمان باباش کارخونه اسلحهسازی داره.
تو فامیل ما هیشکی به مرگ طبیعی نمیمیره؛ مردا رو ماشین میزنه، زنا رو برق میگیره. فقط من ام که وقتی وقتش بشه، یه آه آروم میکشم، چشمم رو میبندم، میگم «به دانیال بگین کتابای دایی همهش واسه خودش» و تموم میکنم.
آدمای فامیل ما عزاداری نمیکنن واسه کسی؛ فقط میگن «ایداد.. ایداد..»
میخوام از یادتون رفته باشم، از شهرتون رفته باشم، از اتاقتون رفته بودم، از تختتون رفته باشم، از دلتون از یادتون رفته بودم. بعد؟ هیچچی.. شما بمونید و یه آینه. میخوام از تو اون آینه هم رفته باشم.
میخوام از دستتون رفته باشم...
میخوام تو تموم فیلما اونی باشم که تو ایستگاه مترو آکاردئون میزنه. تو تموم ایستگاههای جهان «کوچهلره سو سپمیشم» بزنم. عینک دودی بزنم به چشام، پلیس که پرسید "تو ندیدی یهدسته خلافکار مسلح رو از کدومور رفتن؟" بگم «من فقط آکاردئون میزنم آقا. من کور ام» و دیگه هی به اون زنایی فکر کنم که تو ایستگاه متروی شهری برلین، لندن، پاریس، همهجا، داشتن به فارسی به اونی که اونور خط موبایل بود، میگفتن «من عاشق هاشم ام.. میفهمی؟ زندگی بدون هاشم برام معنایی نداره» و خودشون رو پرت میکردن جلو قطار.
و من؟ هیچ. هرگز با هیچ ایستگاهی هموطن نمیشم. میخوام نوازندهی غریبی باشم که یهروزگاری تو اوج، واسه ابی پیانو میزده، گوگوش عاشقش بوده، و تموم زنای عالم براش نامه مینوشتن: «شما چه چیای خوبی میزنین آقای آکاردئونی. به کوچهی من هم سر بزنین.»
و من؟ هیچ. هیچ.
میخوام برم تو ماشینلباسشویی، همهحرفا رو یکجا بزنم. نگفتنیها رو بگم، گفتنیها رو ولی نگم؛ بگم «دیگه همه رو که من کمک نکنم؛ خودتون هم باهوش باشین حدس بزنین خب» بعد بیام بیرون. لباسها بمونن تو کف حرفم، تو دلشون رخت بشورن و آشوب بشه. بعد پلیس ضد شورش بیاد متفرقشون کنه با آب داغ. تمیس بشن، خانوم بشن، ماه بشن، تپل بشن، بعد بیان من بخورمشون.
حالا البته این برنامهی الآنم نیست. الآن قصد دارم بهشدت درد بکشم از خونریزی معده. ولی فردا شاید همین کار رو کردم. و وقتی این کار رو کردم، دیگه همهشهر به من میگن «آقاهاشم پاکیزهکن».
کاش بشه.
میخوام برم تو فکر، از اونجا برم خارج. برم برم برسم به دروازهی جهان تازه. اونجا عاشق یه زن ماستفروش بشم. دیگه همهمردم شهر بهام بگن «هاشمخان شوهر زن ماستفروش». شوهر یه زن ماستفروش واقعا دیگه میخواد از خدا؟
جوابهای خودتون رو به آدرس دروازهی جهان تازه برام بفرستین، به برترین جوابها هدایایی به رسم یادگار اهدا خواهد شد. روز اهدای جوایز، خودم به عنوان دبیر جشنواره با یه دوچرخه میآم رو سن، و برای تمام شرکتکنندگان بوسه پرتاب میکنم. زنم، که ماستفروشه، نشسته اون پایین ردیف جلو، و داره تماشا میکنه، و هی قربونصدقهم میره. و البته من میفهمم تو نگاش یه نگرانیای هست؛ یعنی ماستهام نترشن جلوی در؟ :(
برای زن ماستفروش هم بوسه داریم ما. بله.
میخوام باهوش باشم؛ جواب تموم سوالای جهان اینجام باشه. هرچی گفتن، زودی بگم این بگم اون. میخوام خاص باشم؛ تموم عشقهای زنانه واسه خاطر من باشه. و در سینهی کدامتان، بگویید کدام!؟، اسم من جاری باشه. بعد که گفتین، بگم «نع! ما از اوناش نیستیم! ما زن داریم، به ناموس مردم چشم نداریم!» و درحالیکه همه دارن با حیرت بهام نگاه میکنن، برگردم به طرف شهر، بایستم رو به تموم مردم، بگم «نگفته بودم، ولی میگم حالا: من محمدمهدی ندرلو هستم. یکی از شهدای جنگ تحمیلی.» و دیگه هیچچی نگم. تو چشم تکتکشون خیره بمونم و سعی کنم قورباغهام رو قورت بدم.
و عشقها، تموم عشقهای زنانهی عالم، تو خودشون فروبریزند و بمیرند و کسی حتی خبر نشه از گریههای شبونهشون.
میخوام واقعا دیگه اونی نباشم که دیدی؛ اونی باشم که ندیدی. سوزنبان قطار جنوب باشم تو ایستگاه رباطکریم. عصر به عصر برم ریلها رو سرکشی کنم، و تلگراف بزنم به دفتر تهران، بنویسم «ریلها خوب اند. نقطه. مسافران میروند. نقطه. قطار سوت میکشد. نقطه. اینجا به چراغ نیاز دارم. نقطه. احمد تنگدرآغوش هستم. نطقه.» و درحالیکه دارم روی دستام راه میرم، قطارها رو کلهپا تماشا کنم، با خودم خیال کنم پرنده شدن.. پرندههای واقعی، که پشت هم دارن سفر میکنن توی یه خط مستقیم.
میخوام مثل اُ.هنری یه داستان کوتاه بنویسم از زن و مردی که واسه هم هدیهی شب عید میخرن. مرده ساعت گرونقیمتش بند نداشته و زنه هم واسه بستن موهای بلندش گل سر نداشته. توی یهروز دور از چشم هم، مرده میره ساعتش رو میفروشه و واسه زنه گل سر میخره، و زنه میره موهاش رو کوتاه میکنه و میفروشه و برای ساعت مرده یه بند خوشگل میخره. بعد، وقتی هدیههاشون رو به هم میدن، هردو نابود میشن.
توی این داستان، هردوتاشون از ناراحتی دق میکنن میمیرن.
میخوام داستانم رو چاپ کنم، و به همه بگم «نه. این داستان رو من خودم نوشتم. اُ هنری ننوشته» و به عنوان سند، بگم تو این داستان اینا هردو دق میکنن میمیرن.
اسم داستان رو هم میخوام بگذارم "آیا واقعا حرفهایی که پشت سر گلشیری میزنند راست است؟" و جواب رو به عهدهی خواننده بگذارم.
میخوام تمام داستانهایی رو که توشون یکی میره از سر کوچه سیگار بخره و دیگه هرگز برنمیگرده، از اول بنویسم. آخر همهشون هم بنویسم «ما از این داستان نتیجه میگیریم که سیگار برای ترکِ عزیزان مفید است». بعدش برم تو انتخابات میاندورهای مجلس از نهاوند کاندیدا بشم. بشم یه آدم دیگه. و دیگه هرگز اون آدم سابق نشم.
میخوام شاه بشم، شاه راستکی. پادشاهی بکنم تا بشه روز 26 دیماه. بعد هواپیما که اومد، بگم «من نمیرم!» نرم. واقعا نرم و بمونم. وایستم وسط باند فرودگاه بگم «آخی نه ایستیورسوز منیم جانیمنن؟» و بعد به تمام لهجهها و زبانهای اقوام ایرانی بگم که «آخه چی میخواین از جون من؟» و نرم خارج. بمونم بگم «بیایید منوُ جر بدین اصلا! من از ایرانبرو نیستم! نیستم! عزیزان من، نیستم! نمیرم! شما بیاین منوُ بخورین اصلا! والله به خدا.. قصهای داریم با اینا...» و در این لحظه حال چشام خوب باشه و چشام از جنس مرغوب باشه.
میخوام مسیر تاریخ رو عوض کنم، از زنجان ردش کنم اینبار. فامیلای پدرم چشمبهراه اند.
میخوام اصلا امام رضا باشم. هممممممممممممهتون رو شفا بدم، واسه همهتون کار پیدا کنم، شفاعت همهتون رو بکنم، ضامن همهتون بشم تو بانک، به خوابتون بیام، تو یادتون باشم، رو لبتون باشم... ایآخ... رو لبتون باشم و بمونم و دیگه برنگردم حرم.
ایداد...
آرزوهای زمستان تهران قبل
نوستالژی، اُبهت آدم رو میشکنه؛ مثل نوشتن، که آدم رو پیر میکنه و همه میفهمن که داری پیر میشی.
ما از گذشته اومدیم. و توی گذشته هم موندیم. ما توی گذشته، خیلی بودیم؛ خوردیم به انقلاب متاسفانه. نوستالژی همهچیز مشترک ماست. ما پیر شدیم. مثلا؟ مثلا پدرم که میگه «اینجا یه پمپ بنزین بود!» میگی «اینجا عمارت چهلستونه! سالهاست که همینجا هست..» میگه «باشه! ولی خب قبلا یه پمپ بنزین اینجا بود؛ خرابش کردن این رو ساختن» مثلا پدرم که میگه «اینجا یه پمپ بنزین بود!» میگی «اینجا که کوهه! هزاران سال قدمت داره این کوه!» میگه «باشه.. قبلا اینجا یه پمپ بنزین بود؛ خرابش کردن این کوه جاش دراومد...» مثلا پدرم که اصرار داره همهجا قبلا یه پمپ بنزین بوده و خرابش کردن شهر رو ساختن، خرابش کردن تاریخ رو ساختن، خرابش کردن تهران رو ساختن.
ما، اولش یه پمپ بنزین بودیم، خرابمون کردن، جاش آدمای دیگه رو ساختن؛ همینجا، توی همینخیابونا، لابهلای نوستالژیهای فراوان. نوستالژی، آدم رو میشکنه، عین تریاک.
دیگران؛ محرابی رفته است
زنگ زد با محرابی کار داشت. اشتباه شماره گرفته بود، گفتم محرابی نیستم. گفت پس محرابی کیه؟ سکوت کردم. باز گفت اونجا مگه تهران نیست؟ گفتم هیچجا تهران نیست. گفت پس شما کی هستی؟ گفتم من حسین ام. گفت حسین ِ محرابی؟ گفتم نه. گفت حسینجان اونجا تهران نیست؟ گفتم نه، نیست. گفت پس اگر محرابی رو دیدی بگو یه زنگی به من بزنه دلم واسهش تنگ شده. گفتم باشه. گفت ولی خداوکیل اونجا تهران نیست؟ گفتم خدا خودش میدونه که هیچجا تهران نیست دیگه. گفت باشه باشه باشه.
خداحافظی کردیم.
دیگران؛ آقارضی
یه «زِنیت 135» قدیمی هست که رنگش آبیه. آبی کمرنگ. توش یه نوار نگاتیو مونده از سال 71. دقیقا از پاییز همونسال، که جعفر یه حلقه فیلم گرفت انداخت توش و عروسی آزاده و رضا رو عکس گرفت، دیگه کسی اون دوربین رو باز نکرد. حتی کسی نخواست اون حلقهفیلم رو دربیاره ظاهر کنه چاپ کنه. آزاده و رضا برای همیشه موندن تو اون زِنیت قدیمی آبیرنگ.
مادرم میگه اگر یکی اون دوربین رو باز کرده بود، الآن آزاده و رضا حتما چهارتا بچه داشتن، و تو کوچه شهید احدی کنار خونهی بابای آزاده یه خونه گرفته بودن و خوشبخت بودن. مادرم میپرسه «دقیقا چهسالی بود این؟ یادت هست؟» میگه «آره دیگه.. همون.. سال هفتاد هفتادویک بود فکر کنم. زمستون.» میگه «نه نه. پاییز. پاییز بود دیگه؟ که آقارضی رفت بالا چهارپایه لامپ رو عوض کنه، اونجوری شد، اینا تا چهلمش صبر کردن. پاییز بود. آره»
مادر هرچیزی رو میتونه فراموش کنه، الا اینکه آقارضی یهروزی رفته بالای چهارپایه که لامپ رو عوض کنه، افتاده سرش خورده به موزاییک و تموم کرده. جهان برای مادرم، به قبل و بعد از بالا رفتن آقارضی از چهارپایه تقسیم میشه: آقارضی همیشه اونبالاست، و داره لامپ رو عوض میکنه، و مادرم هرگز دربارهی بعدش حرفی نمیزنه.
آزاده و رضا هم که طبعا میتونن راوی خوبی برای عصر ِ بعد از بالارفتن آقارضی از چهارپایه باشن، توی اون زنیت 135 موندن. اگر فرصت داشتن و بهشون میدون داده میشد، لابد حرفها داشتن بزنن، برای بچههاشون که مادرم اصرار داره بگه میتونستن چهارتا باشن.
اما آزاده و رضا؛ واقعیت اینه که اصلا خوشبخت نیستن. اونا چندسال قبل، از تو سوراخ باطری دوربین یه پیغام فرستاده بودن که دوست دارن بیان بیرون و حقایق رو بگن. اما از یهروزی که باطری فاسد شد، سولفات جلوی اونسوراخ رو هم گرفت.
گرچه که آدمیزاد به امید زنده است. مادرم اعتقاد داره به این.
دیگران؛ آلمادو و میرطاهر و پسران
دارن میرقصن. اونیکی اصرار داره که تو کابینت دوم رو نگاه کنه، ولی این که ریش داره میگه نه. میگه کار خوبی نیست. میگه اونا فقط اومدن اینجا برقصن. بعد میگه حالا دیگه ولش کن بیا برقصیم.
ول نمیکنه. داره میرقصه، اما ذهنش توی کابینت دوم مونده. تو کابینت دوم، سه تا برادر هستن که یکیشون از بانه جنس میآره. تلویزیون و سرویس قابلمهی دسینی و ابزار تدخین و شامپوهای تُرک. یکیشون تو سازمان مطالعات اقیانوس روبهروی در ورزشگاه آزادی کار پژوهشی میکنه. یکیشون هم اصلا حرف نمیزنه. اینا یه پدری داشتن که اسمش «میرطاهر مرتضایی» بود. چندسال قبل تو کارخونهی روغن غنچه کار میکرد. آشپز شرکت بود. واسه همین عادت داشت هرجا که میرفت، یه قوطی روغن نباتی جامد ببره؛ واسه عروسی، واسه عزا، واسه جشنتولد. حتی وقتی میخواست به مامور اداره برق رشوه بده که سیم ِ دزدی رو بیخیال بشه، بهاش یه قوطی روغن نباتی جامد داد. میرطاهر اونوقتا که هنوز کابینتها زیاد نبودن، این کابینت رو برای خودشون ساخت و از دکل فشار قوی سر کوچه یه سیم گرفت و برق رو آورد از کنار یخچال ماماناینا رد کرد بُرد تو کابینت دومی. بعدش هم که بازنشست شد، هرروز کلیدپیریزها رو چک میکرد و غر میزد که «مصرف برق ما بالا رفته. باید یه فکری بکنیم» و دیوانه اصلا یادشون نبود که پولی بابت این برق، هرچهقدر، نمیدن.
روزی که مُرد، دیگه کسی کلیدپریزها رو چک نکرد و کسی فکر نکرد که یهجایی اتصالی هست که مصرف برق رفته بالا.
پسراش هم به تاریکی عادت کردن.
حالا اینا که اومدن تو آشپزخونه برقصن، یکیشون میخواد ببینه واقعا تو اون تاریکی چی هست؛ پی ِ یه قوطی روغن نباتی جامد اومده تو تاریکی. و کسی هم نیست تو کابینت دوم؛ پسرای میرطاهر، یکی رفته بانه، یکی رفته اقیانوس، یکی هم تو سکوت کابینت نشسته واسه خودش سیگار میکشه.
رویایی این دونفر شاید آخر این کنجکاوی باشه. نمیدونم. دارن میرقصن هنوز.
دیگران؛ برتا، لیدیا، و ادموند
از صُب هی یکی زنگ خونه رو میزنه میگه «ببخشین آقا نادر؛ مهدی ام. بچهها آچار آلن رو آوردن بالا؟»
من هم هی میگم «فدات شم. نه والله. یعنی من ندیدم بیارن»
دوباره زنگوُ میزنه میگه «ببخشین آقا نادر؛ مهدی ام. بچهها آچار آلن رو آوردن بالا؟»
میگم «فدات شم. نه والله. یعنی من ندیدم بیارن»
دوباره زنگ میزنه میگه...
میگم ...
این درحالیه که برق رفته، خونه کسی نیست، مهدی رفته، من هم نادر نیستم. کی از حال آچار آلن خبر داره واقعا؟
دیگران؛ گریس استورات، آن، و نیکولاس
از آشپزخونه بوی سوختنی میآد. کسی خونه نیست. کسی توی آشپزخونه نیست. روی گاز چیزی نیست.
از آشپزخونه بوی سوختنی میآد. دارن واسه خودشون غذا میپزن؛ آشکارا دارن واسه خودشون غذا میپزن...
دیگران؛ آمادئوس
آمادئوس، اسم واقعی شعلهی سوم اجاقگاز ماست. شعلهی اول و چهارم اسمی ندارن، اونیکی هم خرابه و کار نمیکنه. آمادئوس ولی همیشه روشنه. شبیه یه آتشفشان میمونه که همیشه روشنه. یه جادهای هم هست که مورچهها ساختن از کابینت پایین سینک ظرفشویی تا اول ِ آمادئوس. یهوقتی قرار بود این جاده ادامه پیدا کنه بره تا سر جاده آرامگاه تو جنوب شرقی تهران. ولی کسی فانتزیها رو جدی نگرفت. واسه همین این جاده همینقدر کوتاه و مختصر موند. ما وقتی دلمون میگرفت، با بچهها جمع میشدیم میرفتیم یهجای خلوتش تریاک میکشیدیم. البته این مال قدیما بود. الآنه دیگه بچههایی نمونده که جمعی باشه. اون که رفت، اونیکی که رفت، اونیکی که رفت، اونم که رفت. بچهها که رفتن، اون جاده هم خلوت شد. گاهی میبینی مثلا یه یارویی دست زن و بچهاش رو گرفته اومدن ذغال واسه قلیونشون درست کنن بکشن. در همین حد.
یه لودر هم از همونزمون مونده کنار شعلهی سوم، که کنارش یه تابلو شیکسته هست روش نوشته: آزادراه آمادئوس- آرامگاه در دست احداث، کارفرما: شهرداری تهران، مجری: قرارگاه فلان.
دیگران؛ از خودم، تقدیم به پدرم که هرگز با نور لوستر دلش صاف نشد
من یه لوستر سقفی ام، که یهوقتی زیرش عروسی اکرم و سلمان برگزار شده. اما درست شیشروز بعدش، حاجنصرت سکته کرده و مُرده و جنازهاش سهساعت زیر من مونده تا آمبولانس بیاد ببره. اکرم سیاه میپوشه و سلمان میره بیرون سیگارش رو آتیش میزنه با صدای بلند بغضش رو رها میکنه توی باد. بعدش دیگه میگن خوبیت نداره لوستر روشن باشه و باید تو این خونه لامپ مهتابی روشن بمونه؛ که یعنی تو این خونه عروسی نیست. اینا معتقد اند که نور مهتابی، آبیرنگه و واسه عزا خوشجلوه است، و نور زرد لوستر سقفی انگار عروسیه.
از اونروز دیگه روشن نشدم.
دیگران؛ لنی
یکی هست تو کتابخونهمون، که صُبا خیال میکنه «بهروز وثوقی»ه، شبا «بنفشه سامگیس». من هیچکدوم از اینا رو نمیشناسم. ولی اسماشون رو دوست دارم. این ولی واقعا با اینا خاطره داره. میگه با هردوشون همکار بوده. با وثوقی تو یه فیلم بازی کرده و با سامگیس تو یه روزنامه بودن. وقتی هم از شغلش میپرسی، میگه «ما عادت نداریم از خودمون تعریف کنیم. یعنی یادمون دادن که نگیم» و یهشب شنیدم که داره بلندبلند میگه «مرجان.. عشقت منوُ کشت... مرجان.. عشقت منوُ کشت..» فرداش هم چشمای سامگیس باد کرده بود؛ انگاری که گریه کرده باشه. پرسیدم «چیشدی تو؟» گفت «تو چه خبر داری ما با هر نقشی که بازی میکنیم، چهقدر پیر میشیم..» بعدش هم رفت تو روزنامهشون تیتر زد: «روزنامهنگاران غصه میخورند و پیر میشوند».
یه کلاسور قهوهای هم داره که توش فقط یه خودکار هست، بدون کاغذ. اسمش؟ اسم ندارن اینا. عادتشون دادن که اسم نداشته باشن.
دیگران؛ من محرابی نیستم
دوست داشتم یه خونهی بزرگ داشته باشم مال خودم باشه. یه خونهی خیلی بزرگ، تو یه محلهی بالاشهری. سهطبقه، با دوتا حیاط، استخر و تموم امکانات مُد روز. بعد یهروز چهارشنبه صبح بذارم برم و دیگه کسی ازم خبر نداشته باشه. قبل رفتن پول بدم به یهسری از اهل محل که پشت سرم حرفای خوب بزنن و بگن آدم عجیبی بود این. بگن تموم ثروت و زندگیش رو رها کرد واسهخاطر یه زنی، رفت تو کوهای کردستان عین جنگلیا زندگی کرد ناشناس. بگن این خونه رو میبینی؟ با دستای خودش واسه زنه ساخته بود، اما زنه نموند به پاش و یهروزی رفت. این بدبخت هم سرگشتهی و حیرونش شد...
واقعا این جمله رو دوست دارم: «این بدبخت هم سرگشته و حیرونش شد...»
آدمی که واسه کلمات و جملات عزیزش پول خرج نکنه، بمیره بهتره.
یکعکس دستهجمعی است که درش چندنفر دارند به هم خیانت میکنند: اسدالله که کنار آقامنصور ایستاده، همیشه معتقد بود که منصور تن لش است و چاقاقچی تریاک است و زنش را هم میفروشد به رفقاش، اما در آن عکس ایستاده کنارش دست انداخته گردنش انگار که خیلی خوب اند با هم، عین دوتا برادر. رضا و سکینه، زنوشوهر خوشبخت عکس اند، که تکیه دادهاند به کاپوت جلوی پیکان بیوکعمو، و لبخندشان تا کجاها رفته؛ سکینه همانوقتها با مرتضی رابطه داشت اما خیلی بعد از این عکس بود که همه فهمیدند و سکینه یکشب با چاقوی رضا زخمی شد و بعد طلاقش را گرفت و رفت. مرتضی دارد به دوردستها نگاه میکند و اصلا حواسش توی قاب تصویر نیست؛ مرتضی هرگز حرف نزد. بهزاد و پدرش هم خیلی شیک نشستهاند روی زمین جلوی بقیه، و لبخندی گشاد بر لب دارند؛ بهزاد، همبازی و همسن من، همیشه جیب پدرش را میزد و پدرش همیشه خانوم میآورد خانه وقتی مادر بهزاد نبود، و انگار هردو چیزی از رازهای هم نمیدانند در این عکس.
عکس، بیستساله است؛ عکسی از جلوی در خانهی اکبرآقا، درست وسط عروسی مهدی. اکبرآقا دخترش را داد به مهدی، و مهدی دوماه بعد گم و گور شد. و مهدی بیستسال است که بیخبر رفته.
این، خلاصهی یک تصویر ثبتشده بر کاغذ است از یکروز زیبای قومی فراموششده. من کجای عکس ام؟ رفته بودم زیر ماشین بیوکعمو دراز کشیده بودم، و از کنار لاستیک سعی داشتم خیره شوم به دوربین؛ خجالت میکشیدم مستقیم به لنز نگاه کنم. متاسفانه لاستیک در کادر نیست، من هم نیستم طبعا.
... که آخرش یهشب خواب ببینم بازیگر یه فیلم سینمایی ام:
رفتم غربت، دربهدر دنبال خونه هاشم میگردم. کسی هم از هاشم خبر نداره. آواره شدم دورهگرد شدم مجنون هاشم شدم، یه سرگردون بیدیار. زبون بلد نیستم. به هرکی میرسم میگم «شما هاشم منوُ ندیدین؟» اونا هی میگن «اوه .. ساری.. کن یو اسپیک اینگیلیش؟» و من تنها ذکر میگم توی چشماشون: «کجایی هاشم... کجایی ای بختبرگشته...»
از موهای سیاهم، کات میخوره به سپیدی گیسم؛ سالها گذشته و من دربهدر هاشم ام هنوز. میپرسن شغلت چیاه؟ میگم پی ِ هاشم ام. میگن هاشم کیاه؟ میگم پیِ هاشم ام. میگن از کجا اومدی؟ میگم پیِ هاشم ام. میگن تشنهات نیست؟ آب میخوای؟ میگم کجایی هاشم... کجایی ای بختبرگشته...
کسی اما از هاشم من خبر نمیده. سالها میگذره و همه به حضور من عادت میکنن. همونجا پیر میشم، کور میشم، کچل میشم، میشم بخشی از غربت اونجا، که دیگه اگه یهروز نباشه، مردم اونشهر نگرانش میشن. هرروز منوُ میبینن ازم سوال میکن «های! ور ایز هاشم؟» من میگم «های های... کجایی هاشم بختبرگشته؟ های...»
توی پارک به کبوترا دونه میدم، براشون از رفاقتم با هاشم حرف میزنم، براشون از اونروزی میگم که وایسادم زیر پل همت توی ستاری، داد زدم گفتم «هاشم! تو رفیق نیستی! بهخدا تو رفیق نیستی... که اگه بودی، سیبیل داشتی! رفیق سیبیل داره نارفیق!» اینجاهاش فلاشبک خورده به گذشته. من دارم داد میزنم میگم «هاشم تو رفیق نیستی...» و هاشم داره هایهای گریه میکنه.
داد میزنم میگم «هاشم.. هاااااااااااااا....» و موسیقی تیتراژ از هماینجاش شروع به پخش میشه. در واقع من توی خواب، توی یه فلاشبک غمگین از یه فیلم سینمایی، زیر پل همت توی ستاری تموم میشه نقشم. خودم چی؟ خودم میمونم توی غربت، به کبوترا دونه میدم، درد میکشم هی میگم «کجایی هاشم بختبرگشته...» و دیگه نمیتونم از فیلم بیام بیرون؛ چون فیلم توی بلاشبک تموم شده.
تیراژ داره از روی پل همت میره بالا، و توش فقط نوشتن:
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم
با تشکر از هاشم...
موسیقی تیتراژ هم یهصداست که میگه: پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو پیتیکو ...
فرداش، من نباشم و این صدا بپیچه توی خوابهای دیگروون...
مادربزرگ، مادر مامان، میگفت یه سیدی بوده که خیلیسال قبل تمام اتفاقات جهان رو پیشبینی کرده و توی یه کتابی نوشته. بیست سال که از انقلاب گذشت، گفت بنا به پیشبینی اون سید، «اینا سر بیست سال رفتنی اند». بیست و یک سال که گذشت، گفت بنا به پیشبینی اون سید «اینا سر بیست و یک سال رفتنی اند». بیست و دو سال که گذشت، گفت بنا به پیشبینی اون سید «اینا سر بیست و دو سال رفتنی اند». بیست و سه سال که گذشت، گفت بنا به پیشبینی اون سید «اینا سر بیست و سه سال رفتنی اند». اما بیست و چهار سال گذشت و اتفاقی نیفتاد؛ ما هم هرگز به روش نیاوردیم. تمام اونچندسال رو جوری به حرفاش گوش دادیم که یعنی «تو راست میگی. یه سیدی بوده..».
سر بیست و پنج سال، مادربزرگ مُرد. شرمسار پیشبینیای که هرگز کسی به روش نیاورد.
برنامهریزی شده بود که به افقهای بیتصویر خیره بشه تا بمیره. با ما زندگی میکرد. چندسال آخر عمرش، یه برنامه بیشتر نداشت زندگی روزانهاش: یه صندلی میبرد میگذاشت پشت پنجره اتاق عقبی، از سر صبح تا وقتی هوا تاریک بشه، بیرون رو تماشا میکرد در سکوت.
بیرون چی بود؟ یه دکه روزنامهفروشی اونسمت بلوار پُشتی، و بعد از دکه، تا چشم کارمیکرد بیابون بود و بیابون. خونهمون واوان بود اونوقتا. بعد از بلوار ما دیگه خیابونی نبود اونسمت، و خونهمون آخرین خونه بود توی بلوار کناری شهرک.
بلوار پشتی خیلی پرت و کمرفتوآمد بود. بعد از یهمدتی دکه نفروخت یا چی، که جمعش کردن. جاش یه ایستگاه اتوبوس شرکت واحد گذاشتن که فقط صبح و ظهر میشد توش تکوتوک آدمیزاد دید. هوا که سرد شد، دیگه اون چندتا آدم رو هم نمیشد دید توی بلوار پشتی. فقط یه بیابون بود. ولی مادربزرگم برنامهاش رو عوض نکرد. اونقدر بیابون رو تماشا کرد تا مُرد.
بعدش، دایی کوچیکه شروع کرد به شمردن: یه سیدی بوده که خیلیسال قبل تمام اتفاقات جهان رو پیشبینی کرده. بنا به پیشبینی اون سید، اینا سر بیستوپنجسال رفتنی اند!
دایی سر بیستوهفتسال رفت. و دیگه کسی چیزی رو نشمرد.
دهسال قبل اینکه دایی بره، یهنفر دیگه توی ما مُرد. برش داشتیم بردیم توی یه کوه دفنش کردیم. وقت برگشتن، عمو گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». وسط راه ایستاد و به خیل فامیل عزادار خیره شد و با بغض گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». سال بعدش، یکی دیگه مُرد و باز بردیمش توی یه کوه دیگه دفنش کردیم. باز وقت برگشتن، عمو گفت که «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». سال بعدش دیگه کسی نمُرد، اما سال بعدترش سهنفر از بین ما رفتند. همهشون رو بردیم توی کوهها دفنش کردیم؟ نه. هرکی یهگوشه خوابید و یه ترمه کشیدن روشون، فاتحه خوندیم، گریه کردیم، حتی عکس یادگاری هم گرفتیم، و دیگه کسی رو نبردیم توی کوهها دفنش کنیم که وقت برگشتن عمو بگه «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست...». اونقدر آدم از بین ما رفت و نبردیم توی کوهها دفنش کنیم که وقت برگشتن عمو بگه «این رفتن، کمر فامیل رو شیکست»، تا اینکه چندسال قبل، عمو توی میونسالی خیلی آروم و بیمقدمه رفت. و کسی هم نگفت که این رفتن، کمر فامیل رو شیکست؛ کسی نمونده بود؛ کمر فامیل شیکسته بود راستیراستی.
و عمو... یهشب اومد به خواب من، گفت «تو راه منو ادامه بده پسرم» و خودش داشت میرفت سمت دستشویی که وضو بگیره.
پونزدهسال قبل اینا، پدربزرگم نصیحتم کرد که برم پنجم رو بگیرم، بیفتم پی یاد گرفتن یه صنعتی. گفت که درس چیز خوبی اه، اما صنعت یه چیز دیگه است!
خودش؟ تریاک حب میکرد شبوروز. و دایم داشت خاطره تعریف میکرد. آخرین لات و لوت واقعی عالم بود. اما فرزانه هم بود. یهجور خوبی بود واقعا. رسوا و صحنهدار، اما دوستداشتنی. خوب قصه تعریف میکرد، و قصههای خوبی هم تعریف میکرد. رُماننویس اگر میشد، قطعا صاحبسبک بود توی جهان. کل زندگیش، مثلا سیزدهتا قصه داشت، اما همین سیزدهتا رو اونقدر خوب و خاص و منحصربهفرد تعریف میکرد که دیوانه میشدی پای روایتش.
یه قصه رو، توی ذهنش ده قسمت میکرد. بار اول، قسمت سوم و چهارم و هشتم قصهء اولی رو میگفت. بار دوم، مثلا سهماه بعد، قمست هفتم و نهم همون قصه رو میگفت. بار سوم، مثلا ششماه بعد، قسمت دوم و چهارم و پنجم همون قصه با یه قمست از از اواخر یه قصهء دیگه رو میگفت. بار چهارم، مثلا چندماه بعدتر، کل قصه رو میگفت ولی از آخر به اول، و وصلش میکرد به قسمت آخر به یه قصهء دیگه. بار پنجم، مثلا سال بعد، قسمت اول و دوم و ششم و دهم اون قصهاولی رو میگفت و سه قسمت وسطی قصهء دوم یا حتی سوم رو.
یعنی توی یهسال، سیزدهتا قصه رو زخمی میکرد، ولی همیشه «و اما بعد...»ی داشت ته روایتش. سوسپانسسرخود بود پیرمرد.
یهدهه بیشتر از صدسال عمر کرد؛ چندین شاه رو دیده بود، و با تمام کائنات هم خاطره داشت. همین آدم، به رضاشاه یه ارادت وصفناشدنیای داشت: خدا یکی، شاه یکی. سربازش بوده یا همچو چیزی. از زنجان کوبیده بوده اومده بوده تا باغ شاه یا یهجای دیگه، خدمت شاه رو میکرده. توی خشت خام هم عکس رضاشاه رو میدید.
یهبار نمیدونم کجا، یه عکسی رو میبینه، که یه سروان مثلا ژاندارمری داره به یه قاچ شتری از هندونه نیش میکشه. حیرون آقا.. حیرون میشه!
توهم میزنه، و دیگه بعد از اون اطمینان داشته که «این رضاشاه توی باغ شاه اه و من خودم اونجا بودم وقتی داشت هندونه میخورد و...»
ایمانش به اینکه رضاشاه بوده که توی عکس به قاچ هندونه نیش میکشه، از روشنی خورشیدی که به سرش میتابید، بیشتر بود. حتی اگر عکس مثلا محمدرضا پهلوی رو بالای سر مرد داخل عکس تشخیص میداد، باور داشت و «هی... ای واییم! ای واییم!»های تُرکیای که میگفت، نشون میداد که واقعا دروغ نداره که بگه؛ خود رضاشاه بوده دیگه.
این تازه روز خوبش بود. کمی که گذشت، حالش سال به سال بدتر شد. دیگه هرچی عکس که میدید توش میوه هست، هرعکسی از هرکسی با هر میوهای، انگار میکرد که رضاشاه داره هندونه نیش میکشه و باز خاطرهء اونروز توی باغ شاه رو تعریف میکرد و ...
کی میدونه؛ شاید رضاشاه یهجایی از خاطراتش، به یه هندونه نیش کشیده، و اون نیشکشیدن شاهانهاش، چهها که نکرده با این مرد شهرستانی... کسی درکش نکرد پیرمرد رو. و مُرد بعد از صد و سیزدهچهاردهسال.
من؟ هیچ. یه آدمی ام که کنج خونه پدری توی یه اتاق کوچیک میشینه شبوروز سیگار میکشه و سودای این رو داره که یهروزی بالاخره میره. ریههاش بدجور آزارش میدن، و گاهی به یاد اونروزهایی که آژانس میگرفتن «دوتایی» میرفتن تا در خونهشون، اون پیاده میشد، این تنهایی برمیگشت، تنهایی برمیگرده میبینه توی آینه خودش اه و خودش. بغض میکنه، اما چارهای هم نیست؛ به خودش میگه «پس من این سال تازه رو، سال خستگی نامگذاری میکنم؛ باشد که یک چایی بخوریم، خستگیمون در بره» و ایداد.. ایداد...
سال داره عوض میشه با صدای پیانوی مرتضیخان محجوبی، تو مایهء دشتی.
آدام: مادرم چهقدر زیبا بود.
گوئن: هنوز هم زیبا است.
آدام: برای زیبا بودن زیادی غمگین است. آدمی به این غمگینی، نمیتواند زیبا باشد...
ناپیدا / پل اُستر
اینکه چهرهای را گم کنی، و بعدها در هوایی بارانی بازبیابیاش، اتفاقی است که شاعرانگیای در خود ندارد؛ تنها «تجربه»ای است که باید به آن ایمان بیاوری، و در معرض آن بایستی. من ایستادم: چیزی میان آنهمه زیبایی کدورت میانداخت، که نمیفهمیدش. یعنی میدیدم آشکارا که زیبایی یک صورت، کدر شده است، اما نشانهای نداشتم برای گفتن برای شرح دادن، برای حتی ادای اینکه «چی شده به تو؟». ناگهان شدم مردی که در تجربهای تلخ، بسیاری از نشانهها را از دست داد. مثل کودکی که در حیاط امامزادهای رها شده باشد، ترسیده باشد، و هیچ چادرسیاهی دیگر بوی مادرش را ندهد؛ یک بیهمهچیز واقعی.
به خودم گفتم «بازیافتن، سخت افسرده و تلخ است». و تلخ هم بود. آنچه مینویسی از آرزوی بازیافتن، خطوطی است که از چهرهء اکنون از هوای حالا خبر ندارد؛ من دربارهء چهرهای که دوست دارم مینویسم، و آنچه میبینم، و آنچه میبینم، و آنچه میبینم... من چهها که ندیدهام، و چهها که ندیدم آنشب. افسوس.
یاد گرفتم انگار، که نباید صورتی را بنویسم. من نمیتوانم چهرهای را که نوشتهام اداره کنم، و در حد فاصل ابتدا و انتهای یک سال شمسی، خندهاش را اداره کنم، و سیگار روزانهاش را اداره کنم، و سیاهی پرهای مژهاش را اداره کنم، و خبر مرگ عزیزانش را در روزنامه اداره کنم، و گریهاش را اداره کنم، و نمیتوانم او بگویم که «نمیر!» و او خود مُرده باشد. صلاحیتش را ندارم که چهرهای را بیاورم بین کلمات، و با کلمات بهاش آسیب نزنم، و کلمات بهاش آسیب نزنند. چهرهها جای دیگری میشکنند، و تلخ میشوند.
من که درد کابوسی را در خواب تابستان سال قبل چشیدهام، من که در همآن خواب از پا درآمدهام، که از درد فریاد کشیدهام، من آدم دقیقی برای روایت خیلیچیزها نیاستم. رویارویی من با فاجعه، حتی اگر اولبار هم باشد، با دیگری فرق دارد؛ من آن ام که تا ته دردش را چشیدم و کشیدم و، برخاستن؟، نتوانستم! پس راوی صالح فاجعه نمیتوانم باشم؛ خود درد ام، و اینکه اسمش فاجعه است، قسمتی تلخ از من است که شما هیچ از آن نمیدانید. از هماین ندانستن است اگرکه میخواهید اگرکه سعی میکنید بیدارم کنید، و من و بیداری؟ من مُردهام! کی؟ این، قصهای دارد:
پدربزرگ خیال میکرد تمام جهان، حد فاصل خلقت است تا روزی که داشتیم زیر پتوی کرسی حرف میزدیم. و خودش، مرکز کائنات. میپرسید «تو که اینهمه درس خواندهای، بگو ببینم احمدشاه دقیقا چندسال قبل به حکومت رسید؟» از روی حافظه میگفتم، نمیشد. از روی کتاب میخواندم، قبول نمیکرد. تاریخ مکتوب را به رسمیت نمیشناخت. کلافه میپرسیدم که «پس کی؟ کی به حکومت رسید؟» میگفت «خیلیوقت پیش! خیلیوقت..» و بغض میکرد. واقعا بغض میکرد و نگاهش را میدزدید. دیگر نمیشد با پیرمرد صدسالهای که توی چشمهاش ستاره افتاده و ریز دارد اشک میریزد، بحث کرد. هرگز نخواستم بدانم که چرا این «خیلیوقت پیش»ش، از روز دقیق تاریخ مکتوب من در کتابها دقیقتر است نزد او. پیرمرد، اسطورهای بزرگ بود، که در زیر لحاف کرسی ماند و درک نشد، و در فراموشی رفت؛ تاریخ همیشه بخشی از بزرگانش را میخورد.
«تو چه دردی کشیدی پسر...»
پس، یکجای هر اتفاقی، تا ابد درد خواهد کرد. آنروز و در آن هوای ابری، در جایی بیرون از اینجا، یقین یافتم که درد در آغاز، زیبایی را کدر میکند، و در پایان، زیبایی را کدر میکند، و در هرکجای فاجعه، زیبایی را. اتفاقها، انگار همیشه از زیبایی میافتند.
تقدیم به نوشتهها، عکسها، صداها، و تمام آنچه بر باد رفت: این که دارم میشنوم.
یه نوار کاست هست که توش عموی مرحومم داره به تُرکی مرثیهای رو میخونه با یه شعر توی قالب مثنوی، که سوز و گدازی هم داره واسه خودش؛ مرثیهای برای چهلروز تنهایی صحرای کربلا. توی این مرثیه، همه تنها شدن، صحرا تنها مونده، و آب تنها مونده و فرات هم. یهجای شعر میرسه به یه سطر غمانگیز، که عمو اشتباهی میخونهاش و دوباره میآد تصحیحش کنه، و دوباره اشتباه میخونه تا بار سوم که درستش رو میخونه.
عمو میخونه و تُپُق میزنه، و صدای آه و فغان مردمی که پای منبرش نشستن میره هوا. وقتی اون سطر غلط رو میخونه، و سهبار تصحیحش میکنه، بار سوم باز هم همه با یه کیفیت و با هماون تازگی دفعهء اول گریه میکنن و خنج میکشن به صورت. من این یکدستی رویارویی با این مرثیه رو هربار که گوش میدم بو میکشم.
و این، یه پیشینه هم داره: این مرثیه رو، با هماین شعر و هماین موسیقی و صوت، اولینبار یه مرثیهخون معروف اردبیلی خونده سالها قبل. هر تُرکی هم که مختصری اهل این مجالس باشه، لابد شنیده ورژن اصلی رو. توی ورژن اصلی، دقیقا هماین اتفاق میافته: سر هماین سطر، خواننده بار اول اشتباه میکنه، بار دوم اشتباه میکنه، و بار سوم مصرع درست رو میخونه.
عمو بهتر از هرکسی میدونست که این اشتباه، بخشی از اون خاطرهء جمعی است برای اهلش. میدونست که تمام کسانی که پای اون منبر اشک ریختن، پای نسخهء جعلیاش هم اشک خواهند ریخت، به شرط حفظ اصالت مرثیه، حفظ کیفیت رنج نهفته در تکرار اشتباه اون سطر، با مختصات دقیق قدیمی و اصلیاش. واسه هماین هم هست که وقتی اون تُپُق رو تکرار میکنه، و جوری تکرار میکنه که اگر پیشینهاش رو ندونی، فکر میکنی مرثیهخون یه لحظه توی شور و اشک و آه به تُپُق افتاده، خودش رو نمیبازه و مثل یه بازیگر کارکشته تُپُق میزنه. و ما، که توی دهها ختم و مراسم چهلم این مرثیه رو شنیدیم، میدونیم که این اشتباه در ادای یک کلمه، همیشه با هماین کیفیت و به هماین شکل تکرار شده. و کی میدونه که توی اون تکرار اشتباه، چه غمها که پنهان نشده...
یعنی که سطر سادهای هست که برای خیلی از مردم با یه تُپُق طولانی و یه اشتباه مکرر، شده یه خاطره. و کسی هم حق نداره این اشتباه رو تصحیح کنه. تصحیح بعض اشتباهها، خیانت به روح خیلی از خاطرههاست؛ یهسری خیابون هم هست که همیشه باید اشتباهی بری، اشتباهی برگردی، اشتباهی بپیچی، و همیشه با یه صدای یکدست به خودت بگی که «ای لعنتی.. آخه چندبار آخه؟ چنددفه؟ اه..» و همیشه هم یکی ته دلت بگه که «هزاربار... هزاربار... حتی بیش از این هم! خیلی زیاد... زیاد عزیزم... زیاد....»
من؟ من هنوز هم خیلی از خیابونا رو اشتباه میرم. میدونم به بنبست میخورم اما باز میرم که بخورم به بنبست و برگردم از دوباره.
خاطرهها رو تصحیح نمیشه کرد، فراموش شاید. مثل اینکه حتی توی هماین نسل من هم دیگه کسی توی فامیل به این تکرار اشتباه فکر نمیکنه، و عمو، فراموش شده زیر آوار خاک. ایداد... عمو آخرین آدم نزدیک بود که به اصالت اشتباه اعتقاد داشت، و هرگز به ذات اشتباه خیانت نکرد؛ خاطره رو با اشتباهش حفظ کرد، و وقتی که رفت، بارون تندی میبارید.
حالا تو بیا به بعضیا با سند و مدرک بقبولون که حضرت عباس امام نبوده؛ فکر میکنی باور کنن؟
و خیابونا؟ اونا که اصلا قصهء خودشون رو دارن.
مراثی بیپایان:
- آن مرد در باران رفت
- با من تماس بگیر
توی دو دقیقهء اول این قطعه موسیقی قشقایی، یه حس عجیبی هست؛ انگاری یکی رفته و برنگشته. میفهمی چی میگم؟ یکی رفته و، برنگشته. باقی قطعه هم انگاری همه دارن پی اون یکی که رفته و برنگشته میگردن. حالا ولش کنیم این رو.
اصغر سرطان داشت. اصغر توی یهروز بهاری تموم کرد و رفت. هفتروز مونده به آخر اردیبشهت، دیگه به شیمیدرمانی جواب نداد. مادرم همیشه اینجور میگه؛ «دیگه به شیمیدرمانی جواب نداد».
جوون بود؛ بیستوهشت سال داشت. یهچهارشنبهای میبینه از لثههاش خون میآد توی حموم. میترسه. از حوالی چهاردانگه بلند میشه میره بیمارستان امام خمینی. میگن جا نداریم. میره بیمارستان شریعتی. انگاری مورد آشنایی بوده باشه، زودی قبولش میکنن. اوایل روز پنجشنبه، آزمایشها شروع میشه. تا شنبه هم میفهمن که سرطان خون داره. درمان رو با شیمیدرمانی شروع میکنن، چون خیلی دیر شده بوده. سال هفتادودو بود؛ اونسالا اینقدر سرطان مُد نبود. «جوون رعنای ما، توی همهچی تک بود؛ توی مریضی هم» مادرم این رو میگفت.
اصغر، ساعت نُه و نیم چهارشنبهء بعدش، یعنی یههفته بعد از روزی که میره پی دلیل خونریزی، دیگه به شیمیدرمانی جواب نمیده و گوشی رو میگذاره. این «دیگه به شیمیدرمانی جواب ندادن» مثل این میمونه که یه شمارهای رو هی بگیری، دیگه کسی اینجا نباشه که جواب بده «جووونم»؛ به یه وبلاگی هی سر بزنی، دیگه بهروز نشه؛ کامنت بگذاری، و دیگه تایید نشه؛ ساعت چهار و نیم بری جلوی اون پلهها بایستی، و دیگه کسی سر قرارش نیاد با مانتوی سفید و کفش سفید و عینکی که زده بالای سرش، و راننده آژانس یهجور خاصی هیزی کنه. دقیقا مثل این میمونه که نتونی آخرین خواستهء عزیزت رو برآورده کنی. مثل مادرم، که خواست، و نتونست، نشد.
اصغر به مادرم میگه که «هوس آشرشتههات رو کردم خاله». خاله به قربون قد و بالاش میره، برمیگرده خونه آشرشته میپزه با سلیقه، که فرداش ببره برای اصغر. فرداش دوشنبه بوده و دیگه از شب همون دوشنبه، اصغر میره توی کُما، و دیگه نمیتونه بگه چی میخواد.
دوشنبه شده بود و مامان دنبال یه ظرف بود که آش رو بریزه توش ببره برای خواهرزادهاش. دنیا رو گشت، و یه چیز دردار پیدا نکرد. دست آخر یه شیشه خیارشور پیدا کرد، آش رو داغداغ ریخت توش. شیشه رو پیچید توی یه دستمال بزرگ، گذاشت توی کیف دستی، دست من رو گرفت، راه افتادیم رفتیم با اتوبوس شرکت واحد سمت سهراه آذری، که از اونجا با یه اتوبوس دیگه بریم انقلاب، بعد هم بریم سر امیرآباد. من دوست داشتم بشینم ته اتوبوس، که وقتی با سرعت از روی دستاندازها و پُلها رد میشه، بپرم بالا و صفا کنم توی دلم. مادرم براش فرقی نمیکرد کجا بشینه؛ میخواست زودتر برسیم به بیمارستان. دیگه همه فهمیده بودن که اصغر خیلی عمرش به دنیا نیاست؛ مادرم دوست داشت برسه و آخرین آش رشته رو خودش با قاشق بده اصغر بخوره.
رسیدیم؛ نگذاشتن من برم تو، گفتن اون بخش واسه بچهها نیاست. نشستم توی حیاط. دوساعت تنهایی نشستم و مردم رو تماشا کردم و به راه برگشتن و دوباره ردیف آخر اتوبوس نشستن فکر کردم و ذوق کردم.
مادرم برگشت؛ از راهرو که داشت میاومد توی حیاط، دیدمش. انگاری دیوونه شده بود. داشت دور خودش میچرخید و جلوی مردایی رو که داشتن میرفتن یا میاومدن، میگرفت و یه چیزی رو با گریه بهشون میداد و از دور میشد بفهمی که سرگردون و حیرون افتاده وسط یهعالمه آدم.
توی اتاق، خواسته بود آش رو بده به اصغر، اما در شیشه خیارشور باز نشده بود. دوساعت زور زده بودن همه، و در شیشه باز نشده بود که نشده بود. وقت ملاقات داشت تموم میشد. مادرم رسما افتاده بود به دست و پای آدمای توی حیاط، که شاید یکی کمکی بتونه بکنه... ای وای. باید بودی و میدیدی. دنبالش میدویدم و به هر عابری که میرسیدم، خداخدا میکردم که بتونه یه طرفندی بزنه که در شیشه باز بشه. نشد، و وقت ملاقات تموم شد. اونوقتا هنوز علم اینقدر پیشرفت نکرده بود که ما بدونیم اگر یه تقّه بزنی به درد شیشهخیارشور یا مثلا سوراخش کنی که هواش خالی بشه، درست میشه.
تمام عیش مسیر برگشت، نشستن ته اتوبوس و پرت شدن بالا وقتی از روی دستاندازها رد میشه، تمام عیش اونسال من خراب شد. برگشتیم خونه، و حتی یادم نیاست که دیگه کجای اتوبوس نشستیم. مادرم روش به بیرون بود، میدیدمش که میزد به سینهاش و آروم، یه لالایی تُرکی میخوند و گریه میکرد واسه خودش. من هم تمام مسیر، شرمسار بودم و بغض داشتم؛ که کاش میتونستم در اون شیشه رو باز کنم.
وقتی رسیدیم خونه، شب شده بود. شیشه گذاشت توی یخچال، که فردا باز ببره. اما پشیمون شد. فرداش دوباره آش تازه پخت و اینبار تنهایی رفت. آش رو ریخت توی یه قابلمه، و تمام راه رو، درش رو محکم نگهداشت با دست. خیلی سنگین و خراب رفت، و وقتی برگشت، چشماش پیالهء خون بود؛ اصغر رفته بود توی کُما، و دیگه فرقی نمیکرد که چی دوست داره بخوره برای آخرینبار.
مامان اومد توی خونه، قابلمه رو همونجوری انداخت توی سطل آشغال، شیشهخیارشور رو برداشت از توی یخچال، رفت توی کوچه. دنبالش رفتم. یه خرابه بود روبهروی خونهمون. مامان رو دیدم که نشسته وسط خاک و خُل، عین دیوونهها شیشه خیارشور رو میکوبه زمین، میکوبه زمین، میکوبه زمین... مامان رو اونقدر خشم ندیده بودم، عین دیوونهها شده بود. شیشه رو جوری میکوبید زمین که انگار داره انتقام تاریخی تمام دردها و زجرهاش رو از جهان میگیره. شیشه ریزریز شده بود و دستهای مامان خون بود همهاش. همسایهها به صدای گریهاش جمع شده بودن، همه مات و مبهوت، و من شرم داشتم از خودم.
فرداشبش، چهارشنبهشب، ساعت نُه و نیم، دکتر با گوشی قلب اصغر رو بررسی کرد؛ اصغر گوشی رو واسه همیشه گذاشت و دیگه به شیمیدرمانی جواب نداد.
و ما، تا مدتها نرفتیم راه دوری که بشه چندتا اتوبوس پشت هم سوار بشیم و وقتی از روی دستانداز با سرعت رد میشن، پرت بشم بالا و خوش باشم. فقط توی مدرسه، پُز میدادم که پسرخالهمون از یه مریضی جدید مُرده که اسمش سرطان خون اه، و هیچکدوم از بچههای محلهمون نمیدونستن یعنی چی.
پدربزرگم، پدر پدرم، یه عصا داشت که گاهی دستش میگرفت. روزی که مُرد، اون عصا هم غیب شد. مادربزرگم هم ایضا. مادر ِ مادرم هم عصاش روزی که مُرد، گموگور شد. از پدر ِ مادرم هم خبر ندارم که وقتی مُرده عصاش چی شده، یا اصلا عصا داشته یا نه. از مادرم هم نپرسیدم؛ خیلی سال قبل مُرده، بعد بُردنش امامزاده زید، ضلع جنوبی امامزاده که نزدیک به ریل راهآهن بوده، دفنش کردن. بیستسال بعد هم ماشین انداختن روی قبرهای قدیمی، و همهچیز از بین رفته و دیگه سالها میشه که کسی نمیره براش فاتخه بخونه، چون گورش رو گم کردن. مادرم میگه «بیستمتر از نردههای کنار ریل راهآهن که دور میشدیم، قبر آقام بود» و یقین داره که دقیقا باید اونجا باشه قبر پدرش. اما بیستمتر دورتر از کدوم نردهها؟ نردههای سال 54 یا نردههایی که وقتی بچه بودم و ریل رو گسترش دادن توی حیاط امامزاده، کشیدن؟ اگه حرف مادرم درست باشه، قبر آقاش باید درست زیر نردههای کنونی باشه، نزدیک به ریل راهآهن جنوب. بههرحال فرقی هم نداره دیگه؛ خود لاجونش بینشون شده، عصاش که دیگه جای خود داره. البته اگه عصایی داشته بوده.
اما این سهنفر؛ این سهتا همهشون توی شونزدهسال گذشته از دنیا رفتن و برنگشتن. و عصاهاشون هم توی روز مرگشون از خاطر همه رفته و برنمیگرده انگار. توی این خانواده، حتی توی کل فامیل، هرگز کسی سوال نکرده که عاقبت اون عصاها چی بوده و چرا دقیقا روز فوت صاحبانشون غیب شدن.
هرسهتاشون توی خونه مُردن. همیشه هم اینجور بوده که زنگ زدیم دکتر اومده و گواهی فوت صادر کرده، زنگ زدیم آمبولانس اومده نعش لاجونشون رو بُرده، زنگ زدیم کل فامیل اومدن، زنگ زدیم اعلامیه سفارش دادیم، زنگ زدیم و پُشت تلفن کلی گریه کردیم واسه فامیلای شهرستانی، و یکهو همه با هم از راه رسیدن، و دیگه کسی عصاهای چوبی قهوهایرنگ رو ندیده که ندیده. شده مثل وقتیکه قتلی اتفاق افتاده، اما جنازهای نداری برای اثباتش.
من ایدهای ندارم برای «یعنی کجا میتونن رفته باشن عصاها؟». بیخبر ام از عصاهای دوستداشتنی زندگیام، و اونا هم که مُردن، هرگز به خوابم نیومدن که حرفی از عصاهاشون بزنن؛ یهجور معاملهء پنهانی و ناگفته، که طرفین راضی هستند به ادامهء سکوت و مستوری.
تا یهزمانی فکر میکردم باید کار پدرم باشه؛ یه جعبهء آهنی بزرگ داشت توی انباری که درش رو قفل زده بود و هرگز توش رو ندیده بودم. همیشه فکر میکردم که عصاها احتمالا باید توی اون جعبه باشن. اما چرا؟ دلیلی نداشتم. یهروزی که دستهکلیدش رو کف رفته بودم، رفتم توی انباری و قفل جعبه رو باز کردم: توش هیچچی نبود.. هیچچی! خالی بود و از زنگار تهاش میشد فهمید که سالهای سال چیزی توش نبوده. یه جعبهء دربسته، که همیشه خالی بوده، بزرگترین راز پدرم بود. پدرم آدم سادهای اه، پس رازهای سادهای هم باید داشته باشه.
شک کردم که نکنه عصاها رو با مُردههاشون بُردن و دفن کردن؟ اما کدوم قبرستونی اجازه میده یه عصای چوبی قهوهایرنگ رو دفن کنی توی خاک مُرده؟ بهشت زهرا که میدونم اصلا اجازه نمیده. امامزادهها هم که مدتها میشه مورد اعتماد و وثوق مُردههای ما نیاستند دیگه؛ کسی از ما دیگه دوست نداره زیر نردههای کنار ریل راهآهن دفن بشه. بهجز عمو، که اونم خیلی دور از نردههای کنار ریل راهآهن خوابیده، و عصا هم نداشت البته، چون واقعا عمری نکرده بود هنوز وقتی مُرد. طفلی عمو.
حالا امشب، سر شب، خیلی ناگهانی یاد اون عصاها افتادم. یعنی یه عکسی رو دیدم که توش مادربزرگم داره میخنده و عصاش رو اون گوشه کنار دیوار تکیه داده. پا شدم رفتم گوشهء دیوار رو چک کردم. میدونم که این خونه، اون خونهای نیاست که توش مادربزرگ عکس گرفته و مُرده، اما بههرحال گوشهگردی عادت قدیمی من بوده و هست. دست خودم نیاست. مادربزرگم هم وقتی مُرد، بچه بودم و رفتم اون گوشه که الآن توی عکس عصاش رو تکیه داده به دیوارش، چمباتمه زدم و گریه کردم و به جنازهاش خیره شدم تا زنگ زدن آمبولانس اومد و بُردش.
اینجوری شده که من با گوشهگردی، یه حس نزدیکی دارم. یهچیزی شبیه دیدن دوبارهء مادربزرگام، پدربزرگم و اون گوشهء امامزاده که حالا نردههای کنار ریل راهآهن از روش رد شدن.
توی خانوادهء ما، یکی هست که با عصا مشکل داره. و نمیدونم کی.
ترانهها پیش از ما زمین خورده، تا شده، و افتادهاند؛ آنها واقعا مُردهاند. این است که میشود هنوز در بسیار ترانهها به سوگواری نشست. میگوید که خدا بعد از آفرینش موسیقی، سکوت کرد. و ترانه، یکچیز عجیب است؛ و تو چه دانی که ترانه چیاست؟
هر ترانه، دختر همسایهای است که روزی بیخبر شوهر کرده است. ترانهها را خیلی پیش از ما، سر بُریدهاند. یعنی من اینجور فکر میکنم.
بروید این ترانه «آرزوی فردا» را دانلود کنید. مازیار و هایده همخوانی کردهاند. {مازیار این ترانه را به تنهایی نیز اجرا کرده است} پازوکی، شاعر و آهنگساز ترانه است. این ترانه سال ۱۳۵۸ در آلبوم «نوآوران ۱» توسط شرکت سوپر کاسپین منتشر شده است.
زن هستید یا مرد، فرقی ندارد؛ همیشه فکر کنید شما هایده اید. بگیرید این استکان لعنتی چای یا هرچیز را جلوی صورتتان، رو به صورت مازیار. چشمها را ریز کنید، بروید توی عالم دیگر. بعد بخوانید تا برسید به اینجا که میگوید «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من..» و چشمها را خمار کنید و سری بگردانید در هوا و استکان را ببرید بالا و بگردانید بلاگردان مازیار، و اینجا را با هم، خیلی قلندری و خراب بخوانید: «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من.. با یه دنیا آرزو جا موندم.. چه روزایی.. که غروب شد.. اما باز.. من در آرزوی فردا موندم...»
شما هایده اید؛ انگار همیشه دارید تعجب میکنید از خودتان وقت خواندن. یادتان باشد که چشم مازیار به دهان شما است، و صدای شما است که عالم را به سوگواری بُرده است. استکان را سر بکشید لاجرعه، و بگذارید هی این ترانه برگردد جایی که همه گفته باشند، و همه رفته باشند، اما شما، اما شما، اما شما .. آخ از شما.
دلت یهچیزی بخواد که نباشه توی دنیا؛ یعنی نشه. اصلا نشه اونی که دل تو میخواد.. ها؟ فکر کن دق میکنی از غمش. مثلا من دلم چنسالی هست که میخواد یه آهنگی فقط اون سیثانیهء اولش بود و بقیه نداشت. درآمد داشت و بقیه نداشت. یعنی خودش بقیه نداشت، نه اینکه حذفش کنی یا گوش ندی. نمیشه بقیهای رو که میدونی هست، حذف کنی و فکر کنی نیست. اصلا خیلیوقت هست که دلم دیگه بقیه نمیخواد. از هرچیزی که «بَعد»ی داره و «بقیه»ای، نفرت دارم. من دوس دارم وقتی دارم میگم که «من دارم میمیرم» نشینی بگی که «نه.. ایشالله خوب میشی.. میگذره.. این دوره رو هم باید پشت سر بگذاری.. دُرُس میشه...» دوس دارم بگی که «تو میمیری.. آره.. آره.. میمیری.. مث سگ! جون میدی.. خیلی زود میخوای بمیری طفلک.. میمیری...» که بگی «آه اسفندیار مغموم من.. تو میمیری.. تو میخوای بمیری.. ای داد...». تشویقم کنی که دارم میمیرم، عزادارم بشی، زبون بگیری برام که میخوام بمیرم. و من بمیرم خودم.
تو بگی، و من بگم «آره.. آره.. اووووم.. دارم.. اوووم...» و هردو بدونیم که من دوس دارم بمیرم، و من واقعا بمیرم، و تو پا باشی فقط که من بمیرم؛ و من الهی بمیرم برات؛ تو چی کشیدی؟ ... و مُرده باشم بیخبر. فکر کن!
بخوابم حالا؛ فردا شاید نوشتم.
آگه نهای که بر دلم از غم چه درد خاست؛
محنت دو-اسبه آمد وُ از سینه گرد خاست...
بر سینه، داغ واقعه، نقشالحجر بماند
وز دل برای نقش حجر، لاجورد خاست
جان شد سیاه؛ چون دل شمع از تَفِ جگر
پس همچو شمع از مژه خونآب زرد خاست
همسنگ خویش، گریهء خون راندم از فراق
تا سنگ را ز گریهء من دل به درد خاست
در کار عشق، دیده مرا پایمرد بود
هر دردسر که دیدم ازاین پایمرد خاست
دل یاد کرد؛ یار، فراموش کی کند؟
در خون نشستنِ من ازاین یادکرد خاست
دردا که بخت من، چو زمین کُندپای گشت
این کُندپایی از فلک تیزگرد خاست
خصمم که پایمال بلا دید، دست کوفت!
تا باد سردم از دمِ گردوننَورد خاست
گر باد خیزد، ای عجب از دستکوفتن!
از دستکوبِ خصم، مرا باد سرد خاست
خاقانیا؛ منال! که غم را چو تو بسی است
کآول نشست جفت وُ به فرجام، فرد خاست...
□
سالی که با مرگ عزیز آغاز شود، عجب ندارد که گریهاش بریزد در سراسر روزها و هفتهها و ماهها. ماهها شد که این سال عزا، مرگ عزیزی را روی دست گرفت و هرروز از مقابل چشم گذشت. و گذشت. واقعا گذشت. سالی که با رفتن آغاز شود، طبیعی است اگر در متروهای غریب، ادامهء گریهای باشد که جگر سنگ را آتش میزند. چهتنها شدی تو دختر.. کجا ای؟
و ما، خیلیچیزها را از دست دادیم در این سال؛ خیلیچیزها را. کمتر خندیدیم، کمتر شنیدیم، کمتر حرف زدیم، کمتر از حال هم خبر گرفتم. سال بدی بود. بسیار شد که آه کشیدیم، که اشک ریختیم، که بغض کرد و گریست و من نبودم. ما واقعا بیشتر از عمر یک آدم، بغض کردیم و گریستیم در این سالی گذشت. و کسی چهمیداند تو چه کشیدی؟ چهها کشیدی تو...
گذشت؛ تا رسیدیم به این نغمه؛ به صدایی برای دقایق قبل از تحویل سال، برای تماشای آنچه رفت بر ما و از ما. فریاد زدیم:
ای خدایی که در آسمانها نشستهای، درد کشیدن ما را نظاره میکنی
حوّل حال ِ خودت به احسنالحال
باشد که نظری به بخت ما افکنی با روی گشاده
آمین.
پی: در سالی که گذشت، وبلاگ قدیم گاوخونی ابتدا فیلتر شد، و نفهمیدم چرا. بعد، بهکل مسدود شد، بهدستور. حالا هم فقط توانستم به لطف دوستی، گذشتهاش را نجات دهم و روی آدرس دیگری بگذارم با همآن دامین قدیم. آدرس وبلاگ، این است، و آدرس فید گاوخونی، این. اگر کسی دوست داشت، ثبت میکند تا در روزهایی بهتر، فکری برای ادامهء اینجا کنم. گاوخونی ِ حسین نوروزی و بانو تمامی ندارد؛ اما روزهایی است که مانده تا جای امنی بدون انسداد بیابم. این نوشته را هم فقط محض خاطر اندوهناک ایشان نوشتم، باشد که سال بعدی، سال خنده باشد و آغوشهای مکرر، و سال آرامش باشد بدون درد و بدون دوری و بدون دیوار. سال گاوخونی ِ قدیمی باشد، با حرفهایی که داشت و بود. میگوید که دلش گرفته از همهچی... زمزمه میکنم «دلت بخوره توی سر من!» و فکر میکنم به اتفاق، به اتفاق، به اتفاق، به رفتن به آمدن به رفتن به آمدن.
و اینجا، ادامهء کوتاهتری است بر گاوخونی؛ جایی دوباره بیکامنت و بیهیچچی. و همهء اینها، برای دختری که دوست داشت یکروز از خواب بلند شود، ببیند که روزگار واقعا عوض شده است...
در اندوهبارترین روز از اندوهبارترین سال این عمر، بیحوصله و خسته و خراب، ششمین صفحه از «جهان اندوه» را میبندم و میرود برای انتشار در سهشنبهای دیگر. و فکر میکنم حالا که روزنامه سایت منظم ندارد، و لابد توزیع خوبی هم نداریم، فایل پیدیاف (PDF) ششصفحهء گذشته را اینجا بگذارم برای دانلود؛ شاید به درد کسی خورد و خواست که بخواندشان یکجا.
یوریک کریممسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضاییزاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی و برخی از خبرگزاریهای رسمی، نویسندگان و مولفان و همراهان این صفحات بودهاند. از این دوستان، بهجز چندتایی، باقی را به نام میشناسم فقط، اما از لطف و توجه ایشان ممنون ام.
نمیدانم آیندهء این صفحه و صفحات دیگر چیاست، اما این صفحه را، و کار دوستانم در دیگر صفحات روزنامه را دوست میدارم؛ به امید روزی که روزنامهء خود ِ خودم را داشته باشیم؛ روزنامهای کاغذی، که هرجور دوست دارم در آن بنویسم، هرچهقدر، و روزهایی که خسته ام، فقط بنویسم «روزنامه، خسته است» و منتشرش کنم.
اینجا فایل پیدیاف شششماره از صفحهء «جهان اندوه» را میشود یکجا دانلود کرد و خواند. پیشتر، اینجا نوشته بودم که «جهان اندوه» چهجور جایی قرار است باشد. خودم در اولینشماره فقط نوشتهای داشتم در این صفحه؛ نوشتهء دیگری هم بود برای این صفحه، که فکر کردم دوست دارم فقط در گاوخونی منتشر شود، که شد.
خستهام، جهان ِ اندوهم پُر از سوت قطار است و بلندشدن هواپیما، پُر از بیحوصلگی، خستگی، و حتی فریاد ...
* تیتر، عنوان مجموعهشعری است از نازنین نظامشهیدی
آمدنها را نمیدیدیم، رفتنها را اما بسیار. همهچیزمان را آنجور که دوست داشتند، در سریالها نشانمان میدادند. زندگی، سریالی بدون بازپخش بود آنروزها؛ همهچیز آنسالها سریال بود. سریالها یا «آینه» بودند (آینه، آینهء عبرت) یا «قدیمی». من عاشق این قدیمیها بودم که در آینهشان زنگار بود و زنگ، و تلفنهایی که دستی باید کوکشان میکردی تا وصل بشوی به اشرفالملوک، تا بگویی که «حالمان دور از شما، حال ماهی است در تنهایی ِ دریا؛ چه میشد این سفر را نمیرفتید؟»
آنسالها، انگاری همه باید میرفتند. ما تنها رفتنها را میدیدیم، آمدنها را حدس میزدیم. گذشته، حدیث ِ رفتن ِ کسانی بود که روزگاری «همهچیز»ِ کسی بودند، و با رفتنشان دیوارها و پلهها و اتاقها را سرشار از رنگ زیتونی میکردند، با صدای غمبار یک موسیقی در هوای خانه، و خاطراتی که بهتلخی پیر میشدند؛ در «گذشته»های آنسالها، همه داشتند همهکسشان را از دست میدادند.
سریالها، رابطه را با گذشته ریخته بودند در صدای مردی که روزگارش را بربادرفته میدید وُ از سر ِ اندوه، نوایی محزون سرمیداد که یعنی «اینسفر، سفر ِ بیبرگشت شما شد برای ما، که شبهای غریب داریم سراسر». آینهای بودند از زندگی غمبار ِ جسمی که تمام داشتههاش بهناگاه افتاده بود در مسیر ِ خزان.
ما هنوز به پاییز میگفتیم پاییز. یعنی تا آنسالهای سریالهای قدیمی، به فصلی که بعد از تابستان میآمد، میگفتیم پاییز. همهچیز از یک گرامافون شروع شد: شد خزان گلشن آشنایی ...
گرمای تابستان از خانه رفت، و ما که دور ِ هم نشسته بودیم، برای (شاید) اولینبار به هم خیره شدیم و فکر کردیم «مگر میشود تابستان در خانهای که کسی از آن رفته است برای همیشه؟» تابستانها دیگر عاقبتبهخیر نشدند؛ خزان رسیده بود ...
عکسها قدیمی بودند، سریالها قدیمی بودند، سریالهای قدیمی عکسهای قدیمی آدمهای قدیمی دیوارهای قدیمی، عشقها... عشقها قدیمی بودند. هیچ عشقی عاقبتبهخیر نمیشد آنسالها از بسکه همیشه یکی میرفت، یکی میرفت، یکی میرفت، یکی که تمام داروُندار دیگری بود، همهچیز را بهناگاه رها میکرد و میرفت. ما دیگر به پاییز، نمیگفتیم پاییز.
گذشته را جوری تصویر میکردند که همیشه جایی برای «شد خزان» باشد. شاه بود یا رعیت، نویسنده بود یا گاریچی، جایی یکی از شبهاش به «شد خزان» ختم میشد؛ سریالها، بعد از «شد خزان»شان، مسیر دیگری داشتند. گذشتهای نمیتوانست باشد، مگر بعد از صدای «بدیعزاده».
آنسالها، تابستان و بهار و زمستان ماندگار نبودند، فصلها ماندگاری نداشتند، چراکه عشقها ماندگار نبودند. گذشته، روایت مجعول ِ تاریخ بود با صدای همیشهگنگ ِ بدیعزاده در رفتن ِ همیشهء یکی. حال، «آینه»ای بود برای عبرت. آیندهای هم که نداشتیم. از زندگی، روزها فقط به «مرجانه دلدار گلچین» فکر میکردیم، به آخرین کوپن اعلامشده و دفترچهء بسیح اقتصادی. شبهامان در گذشته دفن شده بودند؛ در آن قسمت از تصنیف بدیعزاده که تلویزیون پخش میکرد. تمام تصنیف، اجازهء پخش نداشت. از گذشتهها از سرودهها از عشقها و شکستها، تنها چندسطر ِ گنگ را ریخته بودند در جریان زندگی مردم. و مردم وقت کافی داشتند به اخبار گوش بدهند ببینند کوپن شمارهء چند، اعلام شده یا نه، و بالاخره جنازهء پسر فلانی پیدا شده یا رفت برای همیشه در نامعلومی.
اتفاقها در «آینه» نمیافتاد. اتفاقها، بیکه مردم حالیشان باشد، در اتاقهایی میافتادند که مردی یا زنی گوشه گرفته بود در خودش، و بدیعزاده متذکر میشد که همهچیز رفتنی است، حتی جوانی ِ «مرجانه دلدار گلچین». چهآدمها که با جوانی این زن، عشقها نساختند، نسوختند ...
در آینه اما اتفاقی نمیافتاد؛ «آینه» برای «عبرت» آیندگان بود، و بدیعزاده تاکیدی بود بر پوچی ِ زندگی ِ اکنون در آنایّام. سریالهای آنسالها میخواستند بگویند که در زندگی، «آ تقی» هم که نشوی، گذرت به «شد خزان» میافتد ناگزیر.
آمد آنروزی که دیگر کسی به جوانی ِ آن زن فکر نمیکرد، و همه میدانستند که گذشته، خزان است و تا قبل از انقلاب، اتفاقات، متّصل، از حزن ِ صدای بدیعزاده عبور میکردند. تلویزیون تاکید داشت که گذشته فقط یعنی «شد خزان». گذشته، زرد بود، فصلی که پنداری هرگز سبز نمیخواستندش.
و لاجرم رسید آندقیقهای که دیگر همه میدانستند که یکگذشته به جواد بدیعزاده بدهکار اند، یکزندگی به خزان، یکعشق به باد.
- این را نوشتم که سهشنبه در «جهان اندوه» منتشر شود. بعد فکر کردم چرا در «گاوخونی» نباشد؟ پس، از خیر روزنامه گذشتم، و این نوشته شد سهم گاوخونی و بانویش. به سلامتیشان!
- تصنیف معروف به «شد خزان» را با صدای جواد بدیعزاده و شعر رهی معیری از اینجا دانلود کنید.
- تاکنون پنجهفته از «جهان اندوه» منتشر شده است؛ هماینشبها فایل صفحات را برای دانلود میگذارم اینجا.
در رهگذر باد، چراغی که تو را است
ترسم که بمیرد از فراغی که تو را است
بوی جگر سوخته عالم بگرفت ...
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است! رودکی
تقدیم به بیستونُه آبان ِ سال ِ بیستونُه؛ روزی که انگار نباید در اینهمه تنهایی و اینگونه مغموم میگذشت، و گذشت. لعنت به چمدانها.
روزنامهء «جهان اقتصاد» قرار است سهشنبهها صفحهای داشته باشد به اسم «جهان ِ اندوه». برای این صفحه، در توضیح ِ چیاستی آن، حرفی ندارم. یعنی اینکه این صفحه دقیقا قرار است چه باشد و چه نوشتههایی داشته باشد، برای خودم هم گنگ است. نوشتهء پایینی، که چندهفته قبل نوشتهام، اگر بتواند، مثلا میخواهد ورودی باشد بر اینکه در «جهان ِ اندوه» از چی حرف میزنیم.
برای شمارهء اولاش، خیلی سخت بود سفارش مطلب. بهجز زمان اندکی که داشتم، مشکل بزرگ این بود که خودم هم نمیدانستم دقیقا چی میخواهم. نمونههایی خصوصا در محیط وب برای اینجور نوشتهها داشتم در ذهن، اما در شکل و شمایل روزنامه، نمیدانستم دقیقا چی باید باشد که عمومیت پیدا کند، خوانندهای داشته باشد، یا هرچی. فقط یک چیز را میدانستم و میدانم: در این صفحه قرار است هرکسی با رسمالخط ِ دلخواه خود، درباره «اندوه» بزرگی بنویسد که در دل دارد؛ دربارهء مجموعهای از غمهای باشکوه و ماندگار.
برای بعضی از دوستان، هماین نوشتهء پایین را فرستادم، با توضیحی چندخطی؛ برای بعضی حتی فرصت این کار را هم نداشتم. نتیجه اما فکر میکنم تجربهء بدی نشده. خصوصا که اگر ادامه داشته باشد، که به امید خدا دارد، خودش را پیدا میکند.
مطالب اولینشماره را یوریک کریممسیحی، مریم زهدی، علی شروقی و رضا مهدوی هزاوه نوشتهاند. به این دوستان، دیگرانی هم اضافه خواهند شد که هماین سهشنبه امیدوار ام نوشتههاشان را بخوانیم. این دوستان خوب در کمترین زمان، بدون توضیح دقیق و درست، ظرف چند ساعت این نوشتهها را نوشته و رساندهاند. پس تمام ضعفها و مشکلات احتمالی، همه از من است و تعجیل و سردرگمیام. از ایشان سپاسگزار ام.
توضیح لازم دارد که چرا قرار است «سهشنبه»ها باشد این صفحه؟ ... شاید چون روز ِ شاعرانهای است اسماش، و خودش روز بیخودی. شاید هم الکی. و چرا اولینشمارهاش پنجشنبه؟ خب از نظر من، سهشنبه حتی برای مُردن هم روز خوبی نیاست، چه رسد به روز ِ شروع یک کار. پس، خوشا بعد از این سهشنبههای بیخودی و «جهان ِ اندوه».
سایت روزنامه هنوز سر پا نشده؛ تا آنزمان، پی.دی.اف و تصویر صفحه را میگذارم اینجا برای دیگران، اگر دوست داشتند، میخوانند.
طریقت اندوه
زمانی دوست داشتم تا زندهام، سریالی بسازم. سریالی که غمانگیز باشد، و بیننده با دیدن هر قسمتاش، به خودش قول بدهد که «من دیگر این را نخواهم دید» و باز، هفتهء دیگر بنشیند و تماشاش کند. ( و «راه» ما از اینجا جدا میشود: من فکر نمیکنم سریالهای موجود غمانگیز باشند؛ اینها ملالآور اند و کسالتآور، و از زور بیپیکریشان است که ما خیال میکنیم همهشان غمبار اند.)
من مُردهء غمهایی هستم که خودشان تولید میشوند؛ نه غم ِ نان اند، نه غم روزگار و سیاست و بند و بست. غم اند، صریح و سلیس و بُرنده، بیحاشیه و بیدلیل. غمهای بیدلیل، مال آدمهای بیدلیل اند، که برای اینکه حالا چرا افتادهاند به زاری، اصلا پی پاسخ نمیروند.
دوست نداشتم فیلم سینمایی بسازم، فیلم تلخ بسازم. سینما، در ذات خود، تلخ است. سالن سینما، در تاریکی مبهماش، با صندلیهایی موقّت، با آدمهای موقّت، با خاطرهء آدمهایی رفته؛ سینما، بهقدر کافی تلخ هست. سینما، جای خاطرات است؛ خاطرات، خود، بهقدر کافی تلخ اند؛ ذات ِ خاطره، حتی شیریناش، یعنی وضعیتی تلخ.
ما نیاز داریم به مدیومی که در دورن خود، تفریح و بلاهت و بیهوایی دارد. و نیاز داریم که در بلاهت ِ بیحد یک رسانه، حرفهای غمانگیز بزنیم، قصّههای غمانگیز بشنویم، و غمگین بشویم. این، با سیاهی ِ همیشهء رسانهء ملّی تفاوت دارد. فیلمهندی نیاست؛ غم است! با کلافهکردن مردم از فرط بیچیزی در سریالها، با کسالتبار بودن ِ قصّههای تلویزیونی تفاوت دارد این غمی که میگویم.
غم، چیزی است که این مردم کم دارند. مردم ما، مصیبت دارند، نه غم. مصیبت، از معصیت است، از حسّ ِ تلخ ِ معصیت. از این حس است که سرتاپای جهان روزانهشان، سیاهپوش کسالتهای روزانهاست. از این معصیت ِ همیشه است که فراری اند. غم، «طریقت» است. اینها با هم فرق دارند.
آدمی مثل «ابوالحسن» میخواهد که رودرروی دیگران بایستد، زمزمه کند که «درخت اندوه بکارید، باشد که به بر آید».
رسیدن به جاییکه هیچچیز، جهانات را عوض نکند؛ رسیدن به اوجی که همواره غمی سنگگین، قفسهء سینهات را فشار بدهد؛ رسیدن به مرحلهای که حتّی مرگ، با تمام شکوه و ناشناختگیاش، چیزی را عوض نکند؛ رسیدن به حیات ِ جاویدان ... حیات جاویدان، غم است. درخت ِ اندوه بکارید ...
از اندوه ِ مُدام حرف میزنیم؛ از غمی که تمامشدنی نیاست. داریم از جهانی میگوییم که در آن، خنده، فریبی است آگاهانه. از جهانی میگوییم که میشود دربارهاش ساعتها با روانکاو و روانپزشک و رواننژند و هرچه از ایندست، حرف زد. جهانی که تعریفکردنی است. سرخوشیای که میتواند مثلا به شرح سینه بدل شود، و نمیگذاریم. اصلا داریم از سینهای دیگر حرف میزنیم؛ سینهای سرشار از اندوه، خانهای سرشار از اندوه، دلی سرشار از اندوه. ما سالها است که داریم غصّه میخوریم، با سینهای که برای اینکار ساخته نشده. سینهای دیگر باید، دلی دیگر باید، آدمی دیگر حتّی. بگذاریم جهان ِ ما، راه اندوه پیش بگیرد.
ما روضهء جاویدان ایم. و این، با غمی که میگویم، فرق دارد. غصّهء چیزهایی را داریم، تلخی ِ جهانی که اگر حسن برود و زری بیاید، اگر یکی ارزان بفروشند و دیگری گران نکند، همهچیز عوض میشود.
رسیدن به پروازی که در آن، هیچچیز الّا خود غم ماندگار نیاست، رسیدن به حیات ِ جاویدان، به اندوه مُدام و متکثّر، رسیدن به اینکه فکر کنیم ما اصلا در پی چیزی نبودهایم، رسیدن به این روزگار، یعنی غمی که من فکر میکنم در این مردم کم است.
زمین عزا، سرزمین بیبدیل سینهزنی، کشور غصّههای مدلول، کشوری که ما داریم در آن زندگی میکنیم. بالاخره یکی باید روزی برود از یک روانپزشک وقت بگیرد، پول ویزیت بدهد، و بعد با سینهای افتاده، با دلی غمگین و سرشار از درد ِ بیدلیل، برای او شرح دهد که غمگین است، و دوست هم ندارد چیزی عوض شود. بعد هم بزند بیرون و برود پی زندگی و ادامهاش. لازم است که ما روی غمهامان استوار باشیم، و از اینکه انسانی غمگین هستیم، شرمسار نمانیم در روی خیرهء خلقالله. جهان ما، با جهان ایشان تفاوت دارد.
اگر سطح وجود و نفوذ آموزههای علمی روانشناسان، هزارسال قبل جایی بود که حالا هست، لابد آن یهلای قبای خرقانی هم بستری میشد در دیوارههای افتادهء بسطام، که مثلا بیا حالات را به کنیم! اوج پیشرفت بعضی علوم، گاه یعنی که «اندوه را باید از شما بگیریم».
من از افسردگی سخن نمیگویم. از غصّههایی که گریبان مردم را گرفته است، از تلخی و پیچیدن در ناچارگی حرف نمیزنم. میشود که پول داشت، تن سالم داشت، زمان و هوای دلفریب نیز، و غمگین هم بود. خوب کار کرد، خوب پول درآورد، خوب لباس پوشید، خوب بود با تعریفهای امروزی، و غمگین هم بود. من در ستایش غمی حرف میزنیم که حتّی مرگ هم نمیتواند تکاناش بدهد. چیزی که کاسته نمیشود و نمیکاهد از چیزی.
اینروزها جریانی خزنده، که به هیچ آرمان و حرمتی وفادار نیاست، سعی در القای این امر دارد که: غم بد است، اندوه بد است، اندوه برای بیماران است. و ما، فرزندان تمام دهههای انقلابی، از حاشیه برمیخیزیم و در متن، مردم را به مشایعت هیبت بزرگوار اندوه میبریم، و ما فرزندان ِ دهههای اندوه، شورش میکنیم در درونمان، تا غم را آزادیای باشد در این زمین ِ اندوهان ِ همیشهبادلیل.
برای منی که در کودکیاش، قطار، یعنی فرار و رفتن، برای منی که همیشه فکر میکرد هیچ راهی جز قطار نیاست، برای منی که نوجوانیاش را قطارهایی دزدیدند که به اهواز میرفتند از کنار خانهمان، حالا انبوه هواپیماهایی که بلند میشوند و میروند و آدمها و خاطرههایی را هم میبرند در خود، فقط تمرین است، دستگرمی است.
در این جهان، همآنگونه که اسباب ساختن شادی را فراهم میکنیم، و تمرین میکنیم که به وضعیتی مُدام از شادی و خوشوقتی برسیم، شایسته است جایی هم برای غمهای واقعی و حلنشدنی داشته باشیم؛ بدویم که به تراژدی واقعی برسیم، نه این غصّههای نان و غمهای حلشدنی. پی ِ درد بیدرمان بودن، با درد داشتن فرق دارد.
وقتیکه از این زمین ِ نفت و گاز، سهم ما آتش است و سوختن، دنبال چی بگردیم بینیازتر از اندوه؟
ما، نبیّ ِ بیاباننشینی هستیم که در تجرّد خود، همآغوش با رسالتی جان میسپاریم که به ما نوید میدهد: جهان بعد از این جهان، جای بیبدیل ِ غمها است؛ شاد باشید ای مومنان ِ به اندوه.
باید، حالا که نتوانستیم سریال خودمان را بسازیم، جایی این غمها را ثبت کنیم؛ جایی مثلا شبیه روزنامه.
۱
شعرهای تو تیر میکشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر میکشد
{تو خودت شدهای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هماینکه میگوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}
در این شهر ِ سردرد جدا افتادهایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمیشویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصهای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که میشود فراموش کنند؟
خیابان تمام قدمها را از یاد میبرد
خیابان تمام خندهها را
خیابان از یاد میبرد آدمهای خونی را
دختری که میخندد
زنی که میخندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دستها
جای حقیری است
تو میدانستی!
کجا بگردند
مادرانی که بیسر تو را بهجا نمیآورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است
تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکسهای تو شیطنت میکنند
عکس تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس تو بر تهران هجوم آورده میگوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکسهای تو هم شیطنت دارند
برای یکیعکس
روزی رسیده است که دلتنگ میشوم
تو برنمیگردی از این ظهر قابگرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمیگردی از جمعهء ولیعصر ِ آنروزها عشقها حرفهای معمولی
و دیگر نمیشود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که اینها میروند، تو برمیگردی ...
تو
برنمیگردی
۲
شعرهای بیتو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه میخواستم
سینههای تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بسیار میسرودم
دختران تو درد میکشند بر دستان من مُرده بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!
تهران ِ تو از سالها است که یکطرفه میرود
و سینههای بسیارش
سینههای یارش
آه از اینهمه سینهسوخته ...
درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکیقاب عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم
تهران ِ تو تیر میکشد
و من تمام سردخانهها را
و من تمام سردخانههای دور را
و من تمام سردخانهها را بر عکس تو دیدهام
کسی تو را به سینه نمیشناسد
کسی مرا به نام
بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غمزده
من برای تو آن قصه را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که اینها رفتهاند
تو
برگشتهای
از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که اینجا منتشرنشده، و بعید میدانم که برای انتشار ِ رسمیتر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی اینجا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمیخواهم. هماینکه میخواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. اینیکی، تمامامخصوص مخصوص مخصوص است.
مثل بعضیها، من هم بچهء «لب ِ خط» ام. در واقع اولین لبی که باهاش تر شدم و ُخو گرفتم وُ فهمیدم که «لب» یعنی چی، لب ِ خط راهآهن بود؛ قطار ِ تهران – اهواز رد میشد از کنار امامزاده و میاومد از کنار باغ وُ گندمزار میگذشت وُ میرفت تا جاییکه ما اونموقع خیال میکردیم لابد دقیقا یعنی خود ِ «غربت». قطار میرفت به سمتی که خورشید غروب میکرد، و من این رو دوست نداشتم. از غروب نفرت داشتم، و هنوز هم.
کنار ریل، جای همهکاری بود: مصرف مواد، بچهبازی، تصفیهحسابهای ناموسی و غیره، قتل و راهزنی، و جایی برای اولین سیگار و سیگاری.
من، این آخری رو دوست داشتم {بچهبازها هم لابد من رو! و کشته شدم}.
قطار میاومد وُ میرفت وُ من هربار سعی میکردم آدمهای تو کوپهها رو حدس بزنم؛ اینکه خانوادگی سفر میکنند، اینکه مجرّد هستند، دختر اند یا پسر، سرباز اند یا هرچی ...
بچههای هممحل، مثل خیلی از لب ِ خطنشینها عادت داشتند برای قطارها و مسافراشون سنگ پرت کنند. برای قطارها، و برای تابلوی «لطفا سنگ پرت نکنید» و اون بچهای که چشماش رو از دست داده بود و داشت غمگین ما رو تماشا میکرد. عادت شده بود سنگپروندن به هرچیزی که از اون محلّه رد میشد، هرچیزی که از ما رد میشد وُ میرفت.
تنها باری که من برای قطارها سنگ پرت کردم، وقتی بود که دیگه کمکم داشتم سیگار رو میفهمیدم؛ یازدهساله بودم همهاش.
تنها نشسته بودم کنار گندمزار، و قطار داشت میاومد که بره و غروب بشه. سرعت کم میکرد وقتی از اونجا رد میشد؛ منطقه مسکونی بود.
یه سنگ برداشتم وُ پرت کردم. خورد به شیشهء یه کوپه. شیشه ترک برداشت. بعد، یه مرد وُ یه زن و دو تا پسربچه، همسن و سال خودم شاید، از اون تیکهای که باز میشد، بهزور سرشون رو نوبتی میکردن بیرون وُ فحش خواهر و مادر بهام میدادن.
خیره شدم بهشون و شمُردمشون: چهارنفر بودن.
بعد یه سیگار «مونتانا» آتیش زدم و با خودم فکر کردم «پس آدمها با خانواده میرن جنوب»؛ اولین کشف ِ من بود دربارهء «تنهایی». من همیشه تنها سفر میکردم. یعنی در واقع اصلا سفر نمیکردم. هنوز هم.
چیزی عوض نشده؛ فقط سالها است که از ریل قطار دور افتادهایم و دیگه هرهفته همسایهها رو نمیبینم که جمع بشن وُ برَن دیدن جنازهء مردی که خودش رو انداخته جلوی قطار.
از قبلهای اینجا:
روزگار سپریشدهء مردمان سالخورده + نفرین به تمام ایستگاهها، اتوبوسهای شرکت واحد
زن ِ گُرجی، تمام خوابهای ما بود + دایرةالمعارف نوستالژی + Alps Stories: My Annette
یک چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سهتار، افتاده توی کوچهها؛ از هر طرف که میروی صدا هست وُ از هر طرف که نمیروی، صدا پیش از تو رفته است وُ انگاری که باهاش داری میروی بههرحال. وضعیت عجیبیاست این صدا با مردم ِ شهر.
تو بگیر صدای سهتار است، اما بمتر. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزوناش دارند شهید تشییع میکنند. شهید که دیدهای؟ این عزیزان بینشان، این جسمهای خونین که روی دستها و بالای صلوات و دعا، و شاید مارش نظامی، میروند و میآیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است. اینکه صدای سازی بشنوی که انگار زنی در غربت مُرده است وُ تو اینجا در وطن میخواهی سوگی بنویسی بر آن، سخت است توضیح دادناش. برای فهم این، باید که در غربت بمیری، جوریکه نعش غریبات را ببرند مثلا در گورستان حاشیهء شهر فلانایسکا دفن کنند، و اینجا در این شهر که حالا از وسط تمام خیابانهای خاطرهدارش شهید بُردهاند، کسی شعری بنویسد در رثای آن یار از دسترفته. گفتم که، کل ماجرا جور ِ عجیبی سخت است.
صدای سازی میآید از هرچه کوچه وُ هرچه خیابان ِ خاطرهدار؛ تو بگیر مثلا صدای سهتار، کمی هم شاید بمتر. یکوقتی سهتار دست میگرفتم و دستم روی پردهها خشک میشد، نُتها را قاتی میکردم و چیزی که دیوارها میشنیدند، نغمهای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای که انگاری حرفی داشته باشد و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. اصلا خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. هربار که در این شهر شهیدی را میبردند، صدایی شنیدهام شبیه سازی که زخمهای داشته وُ زخمی. میخواهم یک حرفی را برای تو بگویم.
صدایی افتاده توی این شهر، و حالا همه میدانند. مستی ِ پنهان اگر هست، مال این است که یعنی ما تاب این صدا را نداریم؛ وگرنه کیاست که نداند این شهر این کوچهها وُ این خیابانها مسیر عبور نعش عزیزان بسیاری بودهاند هستند خواهند بود، و این صدا که میشنوید – همشهریان عزیز! – این صدا، صدای زجری است که سیمان و آسفالت با هم کشیدهاند. ما هم در این شهر سیگارهای فراوان دود کردهایم، چیزهای فراوان کشیدهایم، حرفهای فراوان، غصهها و قصههای فراوان، و این شهر این شهر ِ لعنتی مگر عوض میشود؟ نه! حالا شما هی بگو این صدا که میآید، و شبیه سازی است که زخمیاش کردهاند، زنی نبوده که در غربت مُرده است وُ تو اینجا در وطن میخواهی سوگی بر آن بنویسی، سوگی که فقط آرام میکند و تلخی ِ جهان را حلقومچپان. بله .. این شهر را که همه میشناسیم، همه هم میدانیم چه اتفاقی افتاده است؛ حالا چرا پنهانخوری؟ نمیدانم.
آخرین سرشماری نفوس در تهران، میگوید که از هر سهنفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند. و آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، میگوید که حال همهء ما خوب است. و باور میکنیم.
به صدای ساز برگردیم.
صدای ساز. دارد از دور میآید وُ هرچه کوچه هست تسخیر میکند. بهشت ما کجا است پس؟! این ما ایم که فریاد میزنیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد میزنیم.
به زن برگردیم.
زن. زنی که رفته، برگشتن دارد؟ ای خاک بر سر شهری که این را نداند.
به حالا همه میدانند برگردیم.
حالا همه میدانند. و همه میدانند که صدای سازی، تو بگیر صدای سهتار، اما بمتر، دارد از هرکجا مینوازد گوش تهران را. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزوناش دارند شهید تشییع میکنند. شهید که دیدهای؟ گفتم که؛ این جسمهای خونین، این عزیزان بینشان، که روی دستها و بالای صلوات و دعا، و حتی شاید مارش نظامی، میروند و میآیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است.
به غربت برگردیم.
غربت. اینجا همه مُردهاند راستراستکی. والله اگر سر سوزنی دروغ ببافم؛ اینجا همه مُردهاند و کسی که یکوقتی سهتار دست میگرفته وُ دستاش روی پردهها خشک میشده، نُتها را قاتی میکرده و چیزی که دیوارها میشنیدهاند، نغمهای بوده نه داوودی وُ نه خواستنی، دارد یکتنه برای شهری در حاشیهء شهر دیگری سوگواری میکند. همه میمیرند. انا لله و انا الیه راجعون.
به سوی او برگردیم.
او. دعا میخوانیم:
پروردگارا
یکنفس نباشم اگر نباشد
آمین
به ساز برگردیم.
ساز. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای شکستهبسته که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. واقعا خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع؟ من، هربار که در این شهر شهیدی را میبردند، صدایی شنیدهام شبیه سازی که زخمهای داشته وُ زخمی بوده و دیگر حالا همه میدانند میخواهم یک حرفی را برای تو بگویم، و زنی که در حاشیهء یک شهر در گورستانی قدیمی دفن شده، تمام جهان ما بود؛ جهان ِ من، و جهان ِ تو.
به تو برگردیم.
تو. شکر که هنوز هستی و میخوانی و میخندیم. فقط دیگر خیابانی نداریم که مثلا من بگویم «یکروز این ولیعصر را سند میزنم به نامات». از هرچه خاطره وُ خیابان، شهیدی بُردهاند و خونها میان آرزوهای ما شُستهاند وُ حالا یک چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سهتار، افتاده توی کوچهها؛ از هر طرف که میروی صدا هست، در هر خیابانی.
به خیابان برگردیم.
خیابان. خیابان تو را پس نمیآورد؛ رفتهای وُ دیگر همه میدانند که شهر، بیوفاتر از تهران نداریم ما.
به تهران برگردیم.
تهران. به تهران برنگردید خانم زیبا؛ این شهر امنیت خودش را، هوای خودش را، خاطرات خودش را و حتی خودش را هم ندارد دیگر.
به هوای تو برگردیم.
هوای تو. به هوای تو برگشتیم، دیدیم صدای سازی میآید که همه میشنیدند وُ پنهانخوری وُ مستی ِ نیمهشب هرشب. هوای تو، برای قلب من ضرر دارد از بس تنگ است. سینهات برای من ضرر دارد از بس تنگ است. صدای تو برای من تنگ است از بس ضرر دارم، و دل من، برای شما تنگ است از بس شما زیبا ای. کیاست که بفهمد!
به سینه برگردیم.
سینه. سینه میزنیم وُ گریه میکنیم. گریه میکنیم وُ مظلومان تاریخ در سینهمان رژه میروند با صدای یک مارش نظامی شاید. این سینه نیاست، صحرای محشر است، که قدر ِ جهانی تنگ است وُ از دست دور. ایوای. ما که در این شهر سیگارهای فراوان دود کردهایم، چیزهای فراوان کشیدهایم، حرفهای فراوان، غصهها و قصههای فراوان، و این شهر ِ لعنتی عوض نشده است، هماین ما شاید بفهمیم که چی توی آن سینه نهان کردهای. نه؟ حالا شما هی بگو این صدا که شبیه سازی است زخمی، زنی نبوده که در غربت مُرده. دیگر این شهر را که همه میشناسیم؛ همه هم میدانیم چه اتفاقی افتاده است. حالا چرا پنهانخوری؟ چه عرض کنم.
به عرض برگردیم.
عرض. عرض داشتم. امان بدهید تا بگویم. در فرصتی مناسب و مقتضی، خواهم نوشت که کدامدستها در پس ِ این نعشها بودهاند، و این خون را چهکس جاری ِ خاطرات ما کرده، اما پیش از آن اجازه میخواهم که بگویم: دلتنگ ایم سخت. به کجا برگردیم حالا؟
اصلا قصه از جایی شروع شد که یکوقتی سهتار دست میگرفتم و دستم روی پردهها خشک میشد، نُتها را قاتی میکردم و چیزی که دیوارها میشنیدند، نغمهای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. از - دقیقا از – جایی که گفتم با خودم که خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. و یکروز برخاستم از خواب وُ دیدم که رفتهام، و دیگر نه خیابان مرا میشناسد، نه مردم، نه حتی آن نیمکت که روزی نشستیم وُ سیگاری کنارش گیراندیم. یاد ِ من باشد روزی بیانیهای بدهم، این شهردار را محکوم کنم؛ تو را چه به خیابانیکطرفهکردن؟ چهکارهای تو؟!
روزی که آخرین سرشماری نفوس در تهران، گفته بود که از هر سهنفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند (و همه میدانستند)، و روزی که آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، دستور داده بود که حال همهء ما خوب باشد، روز ِ اول ِ ساز زخمی بود. و این ما بودیم که فریاد میزدیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد میزدیم.
و زنی که رفته بود، برگشتن داشت؟ ای خاک بر سر شهری که این را ندانست.
به قصه برگردیم.
قصه. همهء قصه این است، که روزی زنی بود، خیابانی بود، صدایی بود، و شهری البته شهریتر از این.
- صدای سلّانه نبود، ولی این صدا را اغلب میشنوم.
- از اینجا: زندانی آزاد نمیشود؛ سیگار میکشد
ننهکلاغ باز هم جلو آمد و گفت: تو اسمات چیاه؟
اولدوز اسماش را گفت. بعد ننهکلاغه پرسید: آنتو چهکار میکنی؟
اولدوز گفت: هیچچیز؛ زنبابام گذاشته اینجا و رفته حمام، گفته جنب نخورم.
ننهکلاغه گفت: تو که همهاش مثل آدمهای بزرگ فکر میکنی.. چرا بازی نمیکنی؟
اولدوز یاد عروسک گندهاش افتاد. آه کشید. بعد دریچه را باز کرد که صداش بیرون برود و گفت: آخر، ننهکلاغه، چیزی ندارم بازی کنم... یک عروسک گنده داشتم که گموگور شد. عروسک سخنگو بود.
اولدوز و کلاغها، صمد بهرنگی

چهلویکسال قبل، در هماینروز، که نُه شهریور است، آقای صمد بهرنگی دیگر از ارس بازنمیگردد. بعد ِ اینهمهسال، چه تفاوت دارد که قول ِ آل احمد درست باشد یا حمزه فراهتی و بهروز دولتآبادی؟ یا شنا نمیدانسته، یا کار ساواک بوده.
مهم این است که مردی که چهلویکسال قبل در ارس غرق شد، کتابهایی برای کودکان نوشته و حرفهایی دربارهء تعلیم و تربیت آنان زده و اصلا آمدن و رفتناش، تاثیری جدی روی حرکت این عرصه داشته است.
مهمتر البته این است که صمد، «اولدوز و کلاغها» را هم نوشت و مُرد.
به احترام صمد؛ که من دوستاش دارم، او دوستاش دارد، و خیلیهای دیگر شاید. یادش همیشه گرامی است.
زلف
روز ِ ماه رمضان، زلف میفشان؛ که فقیه،
بخورد روزهء خود را، به گماناش که شب است
شاطرعباس صبوحی قمی
چشم
اینهمه زورآوری وُ مردی وُ شیری ...
مرد ندانم که از کمند تو جستهاست!
دست طلب داشتن ز دامن معشوق
پیش کسی گو، کهاش اختیار به دستاست
توبه کند مردم از گناه به شعبان؛
در رمضان نیز چشمهای تو مستاست
سعدی
لب
گر نه زلفاش پی شبیخون است،
پس چرا حال دل دگرگون است؟
خون من ریخت قاتلی که به حشر
کشتهاش از حساب بیرون است
گر ز دست تو گریه سر نکنم
چه کنم با دلی که پُرخون است؟
مِی حرام است؛ خاصه در رمضان
جز بر آن لعل لب که میگون است
فروغی بسطامی
زندگی ما را دود میکند این آواز افشاری، به باد میدهد، آنجا که میگوید «یکشبی بیدار شو، کامی بگیر». سالبهسال هم که از چراغهای روشن کم بشود، باز هم مزّهء سیگار افطاری، خستهترین سیگار جهان است.
چه میکنیم حالا؟ هیچ؛ شعر میخوانیم و هوس میکنیم ... هوس میکنیم ... هوس میکنیم ... ایداد.
مرد از خواب برخاست
مرد به ساعتاش نگاه کرد
مرد قبل از درآمدن صدای زنگ ساعت، کوک آن را از کار انداخت
مرد نخوابیده بود تا صبح
مرد شمارهای را گرفت
مرد چیزهایی امیدوارانه گفت
مرد خندید
مرد خنداند
بعد
آندو گفتند: «پس .. خدانگهدار فعلا»
مرد تلفن را قطع نکرد
مرد ایستاد تا تماس از آنسو قطع شود
مرد صدای سرمهماندار را شنید که چیزهایی شاد میگفت
مرد با صدایی کمیبلند گفت: «خواهرت رو هواپیما!»
مرد ترسید که مبادا توهین به هواپیما هم جرم شده باشد
مرد خودش را و غصههاش را تصحیح کرد
مرد گفت: «کاش اصلا هیچ پرندهای نمیپرید»
بعد
هواپیما پرید بدون اینکه توهینی بهاش شده باشد
مرد با خودش برای خودش زمزمه کرد: «حالا نمیشد ما هماینجوری سوزناک میبودیم و الزاما نیازی نمیشد به اینکه یکی هی برود و قصه را دورتر کند؟»
مرد آهی کشید
مرد به حال خودش، به حال خودشان آهی کشید
مرد با بغضی عمیق و البته با احترامی ِ مُلهم از قانونگرایی فریاد زد: «به خاطر خودت میگم هواپیما! خیلی بدنام شدی بین مردم ... نکن اینجوری!»
و البته که زن رفته بود.
این و این و این و این و تمام این سالها.
در زندگی، روزهایی هم از راه میرسند که سراسر، شکست و تلخی اند و سکون. بوی کهنگی از اینروزها تا کجا که نمیرود. در اینروزهای پوسیده، منیکی ترجیح میدهم که یک کلاه شاپو بگذارم سرم، برگردم میدان بهارستان، خسته و دلمرده قدم بزنم، و سیگار دستپیچ دود کنم، و فکر کنم که «هماین صبح بود که دولت مصدق سقوط کرد.. آه» و این صدا را به خاطر بسپارم. شکست هم اگر میخوریم، برویم با صدای این آدم شکست بخوریم؛ حتی اگر «م - امید» باش.
صدای مهدی اخوان ثالث، در هر زمان و هر کجای این شهر، مرا میبرد میاندازد وسط تمام شکستها، ناکامیها، خستگیها و یاسها.
درود بر این صدای خسته، روح خسته، درود بر تمام شکستخوردگان.
اینجا، چهارده شعر مهدی اخوان ثالث (م-امید) را با صدای شاعر بشنوید و ذخیره کنید
پدربزرگ، که نزدیک صدوسی سال عمر کرد، مرد دنیادیدهای بود. میگفت: «عزراییل علیهالسلام، در زمان حاضر واقعا نمیرسد که جان ِ اینهمه مردم را یکتنه بگیرد؛ خداوند ماشین را آفرید برای گرفتن جان ِ ایشان.»
این حرف را که میزد، خیره میشد به دورها. بعد یک «حبّ» میانداخت بالا و چای تلخ را سرمیکشید. تلخکی بدجور مزّه میکرد زیر زباناش. تلخ میخورد و شیرین میگفت.
میگفت: «هماین ماشین! این ماشین .. چه جانها که بیشتر از عزراییل علیهالسلام گرفته است!» و فکر میکرد و در دورها، چیزی میدید که هرگز نمیفهمیدم چیاست و از چه جنسی.
حالا کجا است پیرمرد تا ببیند اینروزها را؛ که خداوند هواپیما را آفرید، که خداوند چوب را آفرید، که خداوند خیابان را آفرید؛ و ماشین را آفرید، تا گاهی از مرگ فراریات بدهد، گاهی سوارت کند ببرد دوری بزنید با دلتنگی ِ اتوبانها، در سکوت.
* «پشت درختها را میبیند» نامی است که در جایی از این خاک، روی آدمها میگذارند. کتابی به هماین نام را چندسال قبل، مرحوم حسین ابراهیمی (الوند) ترجمه کرده بود.
کاستهای قدیمی، هنوز تنها لطفی که دارند، هوایی است که جاری در رگ وُ پی ِ صداهای دیگر، هرچیز مُرده را زنده میکند؛ میراثی از گذشتهای موهوم و اغلب افسرده. نوستالژی، دقیقا از هماین هوا آغاز میشود برای من.
اتفاقها هنوز هم در همآن کاستهای قدیمی میافتد؛ حدیث ِ آنکه رفته است، آنکه مُرده است، آنکه پریده است، و آنکه صورت زیباش ماسیده بر میلههای قفس. هنوز هم، آنجا است که کام ِ کارگری معنی خودش را دارد در سیگار. آروزهای باکره هنوز هم در هوای کاستهای قدیمی میسوزند و تلف میشوند، و مزّهء چیزی دستنیافتنی دارند؛ وگرنه دل ِ آدم که خیلی چیزها میخواهد هماینجور بیخودی.
زیبایی ِ احمقانه و درعینحال وحشی ِ صورتی که هراسان از خواب برخاسته، در پس ِ «کیفیت» آرایش و پیرایش، مثل رابطهای میماند که همهاجزاش از آن ِ دیگری است: سیخ از من، سنگ از تو، حال از او!
باید یک سیستم میکس و مسترینگ دستوپا کنم، روی موسیقیها و ترانههایی که دوست دارم، نُویز بگذارم، و آخر تمام تصنیفهای خراب، صدای آن زنی را که با دل خجسته میگوید «همیشه خوب وُ همیشه خوش باشید!» اضافه کنم.
ما که خراب ِ این هوای ِ جاری در کاستهای قدیمی ایم؛ چرا باید این سیگار گوشهء لب را پنهان کنیم؟
کِی برسد که هوا را از صدای ما هم بگیرند، صدای ما را از هوا ...
این بنان است که هنوز غوغا میکند؛ یار ِ رمیده.
وسطهای دههء هفتاد، که سریال «خانهء سبز» پخش میشد، ما هنوز همآن تلویزیون سیاهسفید ناسیونال گنده را داشتیم که با ضربههای مُشت و گاهی لگد، سیگنالهاش را تنظیم میکردیم.
من آنروزها، آدم دیگری بودم؛ موجودی غریب و تبدار و هذیانگو و بیحوصله، خیلی بدتر از حالا. تنها دلخوشیام دیدن «خانهء سبز» بود و باقی، صدای بنان و شهره مثلا.
یکشب، سهشنبه یا چهارشنبه، که میهمان داشتیم، دخترعموم بیهوا دوید وسط فکرها و چیزی پراند که ناخوشآیند بود: «خانهء سبزیها دیوارهای خانهشون هم سبز اه؛ همهچیزشون سبز اه... میدونستی هیچ؟»
مثل پُتکی بود روی هرچه که ساخته بودم و روی خیالات و خاطرات. فکر ِ اینکه چهطور میشود یک خانه واقعا سبزرنگ باشد، دیوارهاش سبزرنگ، درهاش سبزرنگ، و همهچیزش سبزرنگ باشد... فکر ِ اینکه یعنی میشود واقعا؟ که آدمها وسط ِ سبزها؟
از آنشب تا شبی که خانهء سبز را انداختند وسط مسیر بزرگراه که خراب شود، هر لحظه داشتم مجسّم میکردم «این دیواره الآن سبزرنگ اه ها ... ای وای؛ یعنی این در هم سبزرنگ اه الآن؟ ... یعنی چهجور میشه آخه؟» و خانهای که میگفتند دیوارهاش، درهاش و همهجاش سبز است، در مسیر بزرگراه افتاد و خراب شد. چه سوالها که بیجواب ماند در من.
ناسیونال ِ گنده، آنقدر مُشت و لگد خورد که جاش را داد به یک سونی ِ رنگی. سالها گذشت تا بازپخش «خانهء سبز» فکر کنم. اینبار یکجور دیگری درگیری ذهنی ایجاد شد. شدم هوایی ِ رنگها، و هی فکر میکردم «یعنی اونوقتا که این دیواره سبز بوده و من نمیدیدهام، حسام چهجوری بود واقعا؟ ... یعنی این دره هم سبز بود و من هم سبز تصورش میکردم؟ پس چهجوری بود یعنی؟»
تجسّم ِ بیحاصل ِ روزگار ِ بیرنگ، شکنجهء مدام من شده بود. مدام در رفت و برگشت ِ اینزمان و آنزمان بودم؛ پیر شدم که یک تصویر، یک تصویر واقعی و ناب برای ذهنام بسازم، و نشد. نشد که بفهمم آنروزها که چیزی بوده و من نمیدیدهام، چی مجسّم میکردم از رنگی که باید میبود.
تصاویر بسیاری را گم کردم در آنسالها؛ مثل وضعیتی که وقتی اسم کسی را میشنیدم، یک رنگ توی ذهنام میآمد در کودکی، و بعدها گم کردماش؛ مثل صدای هلیکوپتر که با دهان درمیآوردم در تنهایی و حالا نمیدانم چهجور؛ مثل سهتاری که با سیم و قوطی شیرخشک درست میکردم و واقعا صدای سهتار یا گیتار یا حتی پیانو درمیآمد ازش.
اینطرف که بودم، آنطرف همهچیز سبز بوده. حالا که رفته بودم آنسو، همهچیز در اینسو فقط بازپخش ِ اتفاقی بود که پیش از ما همه دیده بودند؛ تازگی نداشت این کشف.
گاهی، نرسیدن، بهتر از دیر رسیدن است.
دیگر:
- سال قبل، در هماینروزها
- دایرةالمعارف نوستالژی؛ صدای اول
* عنوان نوشته که نام رمان «حسین سناپور» است. این نوشته، بلند بود و قبل و بعدی داشت؛ بریده شد و نمیدانم چرا. شاید بار دیگر.
«من همیشه تحقیر شدم؛ میخواستم و میخواهم کارم را ادامه بدهم اما امکاناش را ندارم. هرکسی میخواهد شرح حال خودش را بنویسد، به محلی میرود که آرامش داشته باشد. اما من تا بهحال دهبار اثاثکشی کردهام.
وقتی خسته میشوم، وقتی لجام میگیرد، میگویم میخواهم سبزیفروش بشوم.
پدر و مادرم کارهای مرا مسخره میکردند؛ وقتی کتابهایم چاپ شد آن را برای پدر و مادرم فرستادم. مادرم به خواهرم گفته بود "آنها را بخوان ببینم چه نوشته است"، اما پدرم برایم نوشت که "دیگر این کتابها را برایم نفرست. اینها کتابهای دنیایی هستند و ما باید به فکر آخرتمان باشیم".»
«یکروز با پسر یکی از این حاجیها دعوا کردیم و همدیگر را زدیم... {بعد، پدر آن پسر شکایت مهدی را به پدرش میآورد و پدر هم کتک مفصلی به او میزند} .. هم از پسرحاجی کتک خورده بودم و هم پدرم مرا کتک زد و دعوا کرد. این بود که کمرو شدم و ترسو شدم.
اصلا زندگی من همه در این تلخی و تنهایی گذشته است. هیچچیز خوشی در زندگی ندیدم. با مردم رفتوآمد نداشتیم. هرگز یاد ندارم کسی در خانهء ما میهمان باشد. {.....} هرگز ما خانهء کسی میهمان نشدیم. اصلا زندگی را یاد نگرفتم...»
«یادم نمیآید پدرم یا مادرم مرا بوسیده باشند»

بالاخره «افسانهء ۱۳۰۰» هم تمام شد و قصهء تنهایی تلخ «بچهء آدم» به سر رسید. اگر در «افسانهء ۱۹۰۰» تورناتوره، تنهایی «لمون ۱۹۰۰» با انفجار کشتی به پایان رسید، اینجا مانده است یک صبح شنبه، که جمع میشوند و میشویم مقابل ساختمان «خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)» و پایان یکعمر تنهایی ِ مردی را میبینیم که به قول خودش از عذابی که کشید، حسرتها داشت.
«روز دوم خمسه مسترقه سال ۱۳۰۰ شمسی به دنيا آمدم. سهروز بعدش سال ۱۳۰۱ شروع شد.»
نُه یا ده سال داشتم فکر میکنم که برای اولینبار، خودم برای خودم کتاب میخریدم. اولین خرید من در آنروز بهاری، «خالخالی و اسب سفید» بود و یک کتاب زردرنگ، که مجلدی بود از یک مجموعه؛ «قصههای تازه از کتابهای کهن».
داستان «خیر و شر»، خصوصا وقتیکه اعرابگذاری کامل نداشت و من «دختر ِ کُرد» را «دختر ِ کَرد» میخواندم، اولین مواجههء جدیام با دنیایی بود که دوست داشتم. بیاغراق، بارها و بارها این کتاب را خواندم و هربار فکر میکردم که «پس میشود که از تنهایی فرار کرد با خیالات و تصور ِ دنیای جابلقا و جابلسا».
من بابت آنروزها به «مهدی آذریزدی» و آن نقاشی که طرحهای سیاه و سفید کتاب را کشیده بود {«تجویدی»؟} مدیون ام.
خبر مرگ آذر، از آنرو که این سالها را در بیماری و بستر گذراند، چندآن دور از ذهن و ناگهان نبود. اما خب، اگر پدرت هم در این وضع باشد و بمیرد، باز هم چیزی از تلخی ِ خبر کم نمیشود.
مهدی آذریزدی، مردی که صبح پنجشنبه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۸ در بیمارستان آتیه در تهران درگذشت، بخشی از کودکی چند نسل از ایرانیان است. چندنفر مثلا «قصههای خوب برای بچههای خوب» را نخوانده یا ندیده یا حداقل ناماش را نشنیدهاند؟ چندنفر با خواندن ِ بازنویسیها و بازآفرینیهای آذریزدی، با ادبیات ایران برای اولینبار- و برخی برای آخرینبار - روبهرو شدهاند؟
اگرچه وی «تذکرهء شعرای معاصر{۲ جلد}» را با همکاری مرحوم «طهوری» مدیر انتشارات طهوری و با اسم مستعار «سید عبدالحمید خلخالی» نوشته و منتشر کرده، اگرچه «فرهنگ عامیانهء یزد» گردآوری کرده است و اگرچه «مثنوی معنوی» را بعد از وفات مرحوم «فروزانفر» تصحیح کرده {که سالها بعد و در سال ۱۳۷۱ به همت انتشارات پژوهش منتشر شد و خودش آن را «غلطگیری چاپهای دیگر» میداند}، اگرچه در سال ۱۳۳۳ کتاب «خودآموز عکاسی» با امضای «صریح» نوشت و منتشر کرد و بعدها فهمید که «این توضیحات غلط بوده است و کسانی که عکس میگرفتند و بر اساس این توضیحات داروی ظهور و چاپ درست میکردند، تمام عکسهایشان خراب میشده است!»، و اگرچه او «دستور طباخی و خانهداری» هم را با امضای «انجمن خانه و خانهداری» نوشت به سفارش «عبدالرحیم جعفری» که در سال ۱۳۲۸ توسط انتشارات امیر کبیر منتشر شد و «خودآموز مقدماتی شطرنج» را نوشت که در سال ۱۳۳۳ منتشر شد، اما بسیاری او را با نام مجموعههای «قصههای خوب برای بچههای خوب» و «قصههای تازه از کتابهای کهن» به یاد دارند.
آذریزدی، که خود ِ بچههای فرهنگی یزد «آذر» خطاباش میکردند، مهمترین، جدیترین و اثرگذارترین کسی بود که پیشگام بازنویسی و بازآفرینی قصههای کهن و ادبیات دیروز برای کودکان امروز شد.
از کارگری این و آن شروع کرد و به شاگردی بنایی رسید. از آنجا به کارگاه جوراببافی کشیده شد و از آنجا بود که صاحب این کارگاه، که به تازگی یک کتابفروشی هم تاسیس کرده بود، آذر را به شاگردی مغازهاش برد. بهقول خودش «ديگر گمان ميكردم به بهشت رسيدهام. تولد دوباره و كتاب خواندن من شروع شد.» آذریزدی در هماین کتابفروشی بود که به بهشتاش رسید و شد آنچه میبینم و میخوانیم.
شعرهایی هم سرود و منتشر کرد، و نمونهخوانی بسیاری از کتابهای امیر کبیر را انجام داد. شرح زندگی و مشاغلاش را، از کار در عکاسی تا نمونهخوانی کتاب و مجله، خود در زندگینامهاش نوشته و در هماین اینترنت هم در دسترس است. در انتشارات امیرکبیر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، روزنامهء اطلاعات و .. کار کرده است.
در جوانی هواخواه حزب توده بوده، اما هرگز به آن معنا که دیگر نویسندگان و هنرمندان به سیاست کشیده شدند، آلودهء این فضا نشد. بعدها هم بهکلی دوری کرد از این فضا و ترجیح داد به تنهاییاش در رفت و آمد بین تهران و یزد ادامه بدهد.
جوانیاش را با سلام و علیک با بسیاری گذراند که خاطراتی هم از آنها دارد. با احسان یارشاطر و جلال آل احمد حشر و نشر داشت. با محمدعلی اسلامی ندوشن، با ناشران قدیمی تهران و با کی و کی.. ولی همیشه خود را «تنها» توصیف کرده و بیدوست.
در دههء سی که هنوز چیزی به نام «بازنویسی» جا نهافتاده بود، کارش را شروع کرد: «قصههای خوب برای بچههای خوب». مجموعهای چند جلدی که شاید نامشان برای کودکان چند نسل از نام خود آذریزدی مشهورتر باشد.
گرچه در این سالها، کمکم دیگرانی نیز وارد این گود شدند و مجموعههای مشابهی را تدوین کردند، اما آثار هیچیک در کنار ارزشهای خود، همآوردی برای کار آذریزدی نشد. «احسان يارشاطر» در سال ۱۳۴۴ «قصههای شاهنامه» و «قصههای ايران باستان» را منتشر كرد و در سالهای بعد، كسانی چون «زهرا خانلری» و «مهرداد بهار»، بازنويسی قصههای كهن را محور كار خود قرار دادند.
از سال ۱۳۳۵ بود که تدوین و انتشار مجموعهء «قصههای خوب برای بچههای خوب» و بعد از آن مجموعهء «قصههای تازه از کتابهای کهن» را آغاز کرد. انتشار مجموعهء اول از سال ۱۳۳۵ به همت انتشارات امیرکبیر آغاز و با انتشار جلد هشتم آن در سال ۱۳۶۲ متوقف ماند. مجموعهء دوم نیز در ده جلد از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۱ توسط انتشارات اشرفی منتشر شد. {دو جلد از مجموعهء اول نیز قرار بود بهزودی تدوین و منتشر شود؛ در دیدار مصطفی رحماندوست مسوول واحد کتابهای کودک انتشارات امیرکبیر با آذریزدی در سال گذشته، او قول داد که اگر بیماری امان بدهد، این دو جلد را نیز تحویل داده و مجموعه را کامل کند؛ که امروز دیگر میشود گفت نشد! حیف.}
کتاب «قصههای سندبادنامه و قابوسنامه» {انتشار در ۱۳۴۱} از مجموعهء «قصههای خوب برای بچههای خوب» جایزهء «یونسکو» را در آنسالها دریافت کرد. از این مجموعه، «قصههای مثنوی معنوی» {۱۳۴۳} و «قصههای قرآن» {۱۳۴۴} جایزهء کتاب سال «شورای کتاب کودک» را کسب کردند.
پنج جلد از این مجموعه و یک جلد از مجموعهء دوم نیز توانستند جایزهء کتاب سال سلطنتی را دریافت کنند.
کتاب «بچهء آدم» {۱۳۴۵} از مجموعهء «قصههای تازه از کتابهای کهن» کتاب سال برگزیده «شورای کتاب کودک» شد.
در ابتدای راه، نوشتههاش را به انتشارات امیرکبیر برد. تردید داشت که در میان آنهمه «دکتر و استاد» آیا جایی برای این کتابفروش شهرستانی وجود دارد یا خیر؟
اولین سری از این نوشتهها را که به دست بررسان و جعفری ِ امیر کبیر داد، پیغام رسید که «به فلانی بگویید کارش خوب است و ادامه دهد». از اینجا بود که روزگار، مردی را به خود دید که با آروزهای کودکانهاش، با صفای قلبی و مهربانیاش توانست بهسرعت خود را در کنار نامهای بزرگ به ثبت برساند. مردی که به قول خودش بهخاطر کودکی سراسر تلخیاش، «عُقدهء کتاب» داشت.

در بررسی و تحلیل آثار «بازنویسی و بازآفرینی»، ناگزیر باید با کلیشههایی غیرخلاقانه به سراغ تحلیل قدرت و ضعف آفرینش اثر رفت. چراکه مثلا مولف این آثار، در بهترین حالت، نیمی از کار را انجام داده. {هرچند در مورد «بازآفرینی» گاهی سهم ِ بازآفرین بیش از اینها است}
با اینحال، اتفاقا دلیل توفیق آثار آذریزدی، دقیقا به حضور خود ِ او در این آثار بازمیگردد. اثبات این «حضور» در اثری که چندآن هم «خلاقانه» نیاست و دارد «مواد خام و پختهء دیگر»ی را «بازمیآفریند»، کمی سخت است. اما اگر مثلا تمام آثار مهدی آذریزدی را یکجا بخوانیم، و مهمتر از آن، چند گفتوگوی مفصل از او را نیز خوانده باشیم، به نکتهای میرسیم: تاثیر زندگی وی در آثارش؛ اتفاقی که اگر در نوشتن یک «رمان» ناگزیر است، در بازآفرینی و بازنویسی ضرورتی ندارد.
آذریزدی، کودکی تلخ و سراسر اندوهی داشته است. چند سطر آغازین هماین نوشته، که نقل قولهایی از او است، موید این نکته است. در بسیاری از نوشتهها و مصاحبههاش نیز به این نکته تاکید کرده است که «نوشتههاش، حاصل کودکی تلخاش بوده».
در جایی میگوید:
«من در کتابهایم نمیخواستم خودنمایی کنم. من نه اهل فن بودم نه تئوریدان و آشنا با قوانین داستاننویسی. نمیدانستم {در داستان کودکان} کسی نباید دانای کل باشد و نباید در داستان مستقیما نصیحت کرد. اتفاقا خلاف آن فکر میکردم {.....} من دلم میخواست اگر بچهای داشتم که ندارم، برای او این قصه را نقل میکردم و آخر قصه هم به او بگویم که این نتیجه و پیام را دارد {.....} آنچه را که من در کتابهایم نوشتم برای بچههای طبقهء مرفّه ننوشتم؛ مخاطب من، بچههایی مثل خودم بودند.»
و در جایجای گفتوگوهاش از این کودکی تلخ، تلختر یاد میکند. او در تمام عمر، تنها بود. ازدواج نکرد. در جوانی، وقتیکه در «عکاسخانهء طاووس» در میدان راهآهن کار میکرد، اعلامیهای داده بودند برای استخدام یک شاگرد. پسر هشتنُهسالهای میآید برای کار. اول قبول نمیکند. بعد که شریکاش پسرک را درحال گریه بیرون مغازه میبیند و به داخل میآورد، آذریزدی او را به شاگردی و بعد، به فرزندخواندگی میپذیرد. {که باید هماین «محمد صبوری» باشد که خبر مراسم روز تشییع را به ایسنا داده است}
نگاهی جامع به کتابهای آذریزدی، بیانگر چند ویژگی عمده در کار او است:
- تنوع در انتخاب قصهها؛ چه از لحاظ محتوا و نگرش و چه از لحاظ قدمت آثار ادبی ِ مورد استفاده. برای هر سلیقهای، حتی «طبقهء مرّفه»، میتوان کتابی یافت در میان آثار وی.
- پرهیز از سانسور ادبیات کهن و قصههای عامیانه؛ در قصههای بازنویسیشدهء آذریزدی، توجه به «اخلاق» و مسایل «تربیتی» موج میزند. خودش نیز تاکید کرده است که در مواجهه با کودکان، باید به این دو مساله توجه بسیار کرد. اما بسیاری، بهنام «اخلاق» و «تربیت» و ... بخشهایی از ادبیات را راز ِ مگو برای کودکان میدانسته و میدانند. آذریزدی، با درک درست از این وضعیت، آثاری خلق کرد که نه عاشقانههاش رنگ ابتذال دارند و نه آثار حکمیاش خالی از دغدغههای اجتماعی است.
- توجه به تلخیها و روایت بخشهای تراژیک برای کودکان؛ وی از معدود کسانی است که بهشدت برای مخاطب کمسن خود، داشتن ِ تمام وضعیتهای روحی، از جمله غمگین شدن، را قایل است. حتی اینروزها که ادبیات کودک و نوجوان، حرفهایتر شده، هنوز هم هستند کسانی که کودک را تنها یک «روح لطیف» میبینند که نباید از غمها و یاسها و شکستها برای وی گفت و نوشت. در آثار آذریزدی، کم حضور ندارند غصهها و غربتها. {اینجا است که دانستن گذشته و زندگی مولف، شاید در درک چرایی ِ حضور این ویژگی کمک کند}
- زبان سالم و بهروز؛ آذریزدی هم ادبیات کهن و عامیانه را خوب میشناخت، و هم نسبتا به زبان ِ روز خود نزدیک بود. گرچه برخی دُشواریها در بازنویسیهای او دیده میشود، اما باید توجه کرد که او از آغازگران این راه بود، و در زمان خودش، کار بزرگی در نزدیک شدن به زبان و ذهن مخاطب کرده است.
- استخراج و انتقال «پیام اخلاقی» اثر به خوانندگان؛ این ویژگی حتی بدون تاکید خود مولف در گفتوگوهاش، بهراحتی قابل کشف است.
اما از خندههای روزگار است که حتی آذریزدی هم سالها دچار و زخمی سانسور بود!
«داستان "گربهء ناقلا" را که نوشتم، تا چهارسال اجازهء چاپ ندادند، به جهت اینکه گربههای قصه به مرد قصّاب محله لقب "مرد بزرگوار" داده بودند و حاضر نمیشدم که این کلمهء "مرد بزرگوار" را عوض کنم. آنها هم متقابلا مجوز چاپ صادر نمیکردند {...} یکروز موضوع را به آقای مصطفی رحماندوست گقتم و ایشان گفت بهجای این کلمه، "جوانمرد قصّاب" بگذار. و راضی شدم که "مرد بزرگوار"، "جوانمرد قصّاب" شود و بعد آنها اجازهء چاپ دادند و کتاب منتشر شد...»
گرچه چیز عجیبی هم نیاست؛ خواندن آثارش، و توجه به یکی از آخرین گفتوگوهاش در سال گذشته، نکاتی را عیان میکند در چرایی ِ این وضعیت:
«سالهای اول انقلاب تیراژ کتابها به ۲۰۰۰۰ رسیده بود، اما حالا به ۲۰۰۰ و ۱۵۰۰ نسخه رسیده است. به نظر من باید ممیزی به طور کامل برداشته شود تا مردم کتابخوان شوند. این را به آقای عجمین (مدیر کل ارشاد یزد) گفتم و او هم به آقای هرندی (وزیر ارشاد) منتقل کرد. آقای هرندی هم گفت فعلا چنین امکانی وجود ندارد و به جایش برایم تقدیرنامه فرستاد»!
گرچه خود معتقد است که دشمنیهای شخصی عامل اصلی این ماجرا بوده:
«آقای خامنهای در سفر به یزد خیلی به من لطف کردند. گفتند: من کتابهایت را خواندهام و برای فرزندانم هم خریدهام و برایشان خواندهام. چند دقیقهای درباره این کتابها صحبت کردند و احوالپرسی کردند. اما روزنامههای یزد این قسمت از حرفهای ایشان را حذف کردند.
در تهران هم من دشمنانی دارم. کسانی که در کتابهایشان به من فحاشی میکردند؛ کسانی که وقتی در ارشاد بودند مجوز کتابهایم را صادر نکردند. کسانی که در نقدهایشان به من بد میگویند و آرزوی مرگم را دارند. من کسانی را که در نوشتههایشان به من تهمت زدهاند هیچوقت حلال نمیکنم.
وقتی پانزده سال پیش {فلانی!} در وزارت ارشاد یک کتاب مرا ۴ سال توقیف کرد، دیگر چیزی برای چاپ ندادم. من به اعتراض دیگر هیچچیزی چاپ نخواهم کرد. اما خاطراتم را خواهم نوشت. گرچه میدانم اجازه چاپ آن را نخواهند داد.»
روی این حرفها با چهکسی است؟ من که نمیدانم!! اما هنوز هم آثاری هستند که تجدید چاپ میشوند و در حاشیهشان، حرفیهایی مطرح است در مورد آذریزدی.

تبار آذریزدی، زرتشتی بودند. پدر ِ پدرش «رشید» از زرتشتیانی بود که به اسلام گرویده بود. پدرش، مذهبی متعصبی بود که حتی خواندن بسیاری از کتابهای کهن ادبی را گناه میدانست. او همهچیز را در خدمت «آخرت» میخواست و فرزند را پای خواندن مفاتیح و دوری از مثلا دواوین شاعران، بزرگ میکرد. مادرش نیز از خانوادهای متمول بود که در مواجهه با وضعیت پدر، خصوصا وضعیت مالی، همیشه با هم دعوا داشتهاند؛ دعواهایی که آذریزدی از آن به عنوان بدترین خاطرات کودکی ِ تلخ خود یاد میکند.
وی در جوانی آثاری در زمینهء بازنویسی متون مذهبی و روایت دینی بدون ذکر نام خود منتشر کرد. «قصههای پیامبران» منتشرشده در ۱۳۴۱ در چاپ امیری، «یاد عاشورا» منتشرشده در ۱۳۴۵ توسط انتشارات صالح شمیران و .. از آن جمله اند.
آذریزدی سالهای اخیر را در بیماری و کسالت گذراند. بین تهران و یزد در رفتوآمد بود و در هیچجا آرام نداشت. پیرمرد، بهمعنای دقیق کلمه یک «عاصی ِ خسته» بود.
دربارهء او حرفها میشود و چیزها نوشت.. شاید وقت دیگری.
«این کتاب {بازنویسی قصهء «حیّ بن یقظان» به نام «بچهء آدم»} را خیلی دوست دارم. به قسمتهایی از قصه که میرسیدم، مینوشتم و گریه میکردم. در تنهایی خودم و بیکسی و آوارگی بچهء آدم، نقاط تلاقی میدیدم. بدبخت بودم، محروم بودم، ناشناخته بودم، بیزبان بودم، و بچهء آدم هم همینگونه بود..»
روحاش شاد؛ شاید فقط مرگ او را از این تنهایی نجات داده باشد...
از جاهای دیگر:
- سایت رسمی مهدی آذریزدی
- فایل صوتی – شاید آخرین – گفتوگوی آذریزدی را اینجا بشنوید. (برای دانلود، کلیکراست کرده و save as را بزنید)
- این دو تکهفیلم، سال گذشته در دیدار سیدعلی کاشفی خوانساری با او تهیه شد. اینجا و اینجا ببینید.
- خبر مربوط به مراسم تشییع مهدی آذریزدی
- بیانیهء انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به مناسبت درگذشت آذریزدی
برخی منابع:
در سال گذشته، یکیدوجا دربارهء آثار آذریزدی نوشتهام. یادداشت اخیر، مدیون فیشبرداریهای آن مطالب است. با اینحال، آنچه بهخاطر دارم، این است که از منابع زیر در برخی موارد استفاده کردهام:
- از حوالی دیروز / اسدالله شکرانه / انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان {اغلب نقل قولهای این مطلب، از این کتاب است؛ این کتاب حاصل گفتوگویی بلند با مهدی آذریزدی است}
- کودکان و ادبیات رسمی ایران / صدیقه هاشمینصب / انتشارات سروش
- ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگیها و جنبهها / بنفشه حجازی / انتشارات روشنگران
- شیخ در بوته (روشهای بازنویسی و بازآفرینی و ترجمه و پرداخت در آثار ادبی) / مرحوم جعفر پایور / انتشارات اشراقیه
- ماهنامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» از ابتدا تا شمارهء ۶۰
- سایت رسمی مهدی آذریزدی
- گزارش دیدار سیدعلی کاشفی خوانساری با مهدی آذریزدی / منتشرشده در سایت اطلاعرسانی شهرزاد +
- گزارشی با نام «بازنویسی و بازآفرینی؛ دوست یا دشمن؟/ نگاهی به رشد روزافزون بازنويسیهای متون كهن برای كودكان» / حسین نوروزی / روزنامهء «تهران امروز» سهشنبه، ۲۳ اردیبشهتماه ۱۳۸۷
- اخبار خبرگزاریهای ایسنا، مهر و ایکنا.
هرچیزی، عمری دارد. بعضی چیزها هم بازی اند. بازیها را، اغلب، خودمان میسازیم، و گاهی هم دچارشان میشویم ناخواسته. بازی ِ خجسته، آن است که خودت بسازی و خودت دچارش بشوی.
و حالا این تنها بازی ِ اینسالها هم تمام شد: یک وبلاگ، با عمر ِ «فقط سه ماه» برای «پیدا کردن».
حالا عمر ِ وبلاگ «اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر ِ من بود» سرآمده است؛ چندشبی هست که سرآمده عمر آن وبلاگ. و این فاشگویی، آخرین نفس ِ آن بازی است.
و این که چرا اصلا، و چرا حالا، دیگر مهم نیاست. ما آدم ِ حرف ایم؛ داشتیم حرف میزدیم که این بازی خودش را شروع کرد و من ادامهاش دادم. روزی که شروع شد، قرار نبود اینطور بشود روزگار و روزها. ولی شدند و شدیم. پس اگر حالا ازش مینویسم، ندیدن ِ این ایام تلخ نیاست که من نیز سراسر سکوت ام و افسردگی و یاس. قصه این است: سهماه قبل از اینروزها آن بازی شروع شده بود، و پایاناش هم قول وُ قرار بود که این پُست باشد. این پُست، که حالا شاید دارید میخوانیدش، مهمترین قسمت بازی است؛ چیزی شبیه یک «دین ِ دلی» که باید ادا میشد و دارد میشود. و مهمتر از این، مقصود ِ اصلی این بازی: یک بستهء شاید خوب!
گفت: «تو بدون این حسین نوروزی و بانو، بدون این موسیقی وبلاگ، چی داری بنویسی؟» خندیدم: «شاید شد!» امتحان کردم و خبر نداشت. به خودم گفتم میشود نوشت، و فقط صورت چیزها را عوض کرد؛ «حالا اگه پیداش کردی توی سهماه! اگه!»
نشانهها و چیزهایی که از این خانه (از این «گاوخونی») به آنجا عاریه رفته، بسیار است. مثلا هماین «نائیریکا Naeerika» در آدرس وبلاگ، و مثلا علاقهء من به شعرهای قدیمی کیومرث منشیزادهء گرامی و مرحوم طاهره صفارزاده؛ که سطری از اولی را برای «عنوان وبلاگ» انتخاب کردم و زیرنویس ِ این عنوان هم سطری از شعر صفارزاده شد:
اگر پاییز نیاید
اگر پاییز نیاید
چهارشنبه را در شیرقهوه میریزم
...
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
شاید هرگز صندلیها را شماره نمیکردم
صندلیها معلق، بعدازظهرهای پُرشرجی
رودخانهای که در کنار خانهء ما
هرگز آواز نمیخواندم
هرگز هیچچیز را
عوض نمیکردم
بخشی از شعر «سمفونی زرد» سرودهء کیومرث منشیزاده
دلمان تنگ شده است
برای خاکی که خوب میشناسیم
برای تقلبی که خوب میشناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبحگاهی خیابانهای تنگ ِ دیروز ِ خودمان
خواهرم مینویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمیرسند
اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غمانگیز است
ما باید به خانههامان برگردیم
و چهرههای شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم
آنها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آنها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان بهترین چای ِ جهان است
اما خودش چای کلکته مینوشد
ما خستهایم .. باید به خانههامان برگردیم
زیر درخت ِ خصومت ِ همسایگان بنشینیم
و فنجانهای اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد میبریم
یکبار که غریبهای مرا میکُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جادههای مهآلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید میشوند
برادران ما در سینا میمیرند
قبری برای آنها نیست
باغستانهای درهء نیل را اجاره دادهاند
در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیبزمینی کنار هر خوراک مینشانند ...
باید به برادرت که علیه تو توطئه میکند حق بدهی
حق با او است
زندگی ِ لعنتیاش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید اینچنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصرهء مردان هستیم؟
مردان ِ پاسبان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...
*سرود ِ سیاهان
بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده
چیزهای زیادی دارد از اینجا؛ اصلا هماین «ویرگولنطقه {؛}»! و حتی خیلی از عناوین و سطرهای آن نوشتهها هم از نوشتههای اینجا گرتهای دارند. سعی کردم فقط کمی «رسمالخط»اش بشود «رسم ِ خط» و مثل معمولاش.
آن وبلاگ در یکماهگی مغشوش بود و نویسندهاش مانده بود در «که چی؟!». در دوماهگی، که لینک بعضی از وبلاگهایی را که میخواند اضافه کرد، و کمکم «خواننده/بیننده» از راه میرسید، فکر کرد که «باید جدی بود دیگه». یکماه جدی بود، و در پایان سهماهگی هم عمرش را داد به «گاوخونی». که قرار هم جز این نبود: سه ماه!
یکیدوتا نوشته ازش حذف شد، که حتی به قامت آنجا هم نمیآمد. باقی، سِیری سهماه دارد که میماند برای خودش آنجا. حقیقت این است: من بیرون از اینجا، چیز دندانگیری ندارم برای گفتن.
چندنفر بهلطف کامنت گذاشته بودند و بعضیها هم لینک داده بودند. بازی برای ما بود، و برای آنها که میخواندند صرفا وبلاگی بود با عمری کوتاه، که گاهی هم با چیزکی بهروز میشد. ممنون ِ ایشان ام بابت لطف و توجهشان.
من هم یکماه و اندی لینک وبلاگهایی را که معمولا میخواندم گذاشتم کنار وبلاگ. سعی کردم که آشناها نباشند که معلوم است چرا. گاهی هم رعایت نکردم البته.
و حالا که تمام شده، فرقی ندارد کی مینوشت و چی؛ قرار نیاست دیگر بهروز شود. گرچه کل بازی از هماین «اسم نویسنده» شروع شد.
نوشتن در آنجا اما تجربهء خوبی بود. نه اینکه با گذاشتن ِ «ی» بهجای «ء» عوض بشود همهچیز. سخت بود برای کسی از تبار روضهخوانها، که جای صدخط نوشته برای یک لحظه، در یکیدو جمله یا حتی کمتر، یک پُست را تمام کند {در اینجا صدای «کورش ع» در گوش میپیچد که دارد چیزهایی میگوید و غُر میزند}. خدا به آنها که کوتاهنویس اند در هر قالب و شکلی، عزت و عمر سعادتمند و بلند دهد.
و البته در خیلی از آن نوشتهها، خبری از خودم نبود. گفتم که، ترس داشتم بازندهء این بازی باشم. یکیدوتا نوشتهء آنجا ردگمکنی است و بعضی کلمات مال من نیاست.
من، تنها، «ایلعازر»ی بودم که «حیات موقت دوباره»ای در آن سرزمین داشتم. برای من، تنها لطف «کتاب مقدس»، وهمآلود و داستانی بودن ِ اسامی و فضاها و قصههاش است که از آن بهره بردم در این وبلاگ؛ ممنون راویان کتاب مقدس!
فامیلی داشتیم که گاهی به مناسبتی برای ما کادو میآورد. بعد، خودش تاب نمیآورد و میگفت: «برو کادو رو باز کن ببینیم براتون چی آوردیم؟»
و اما حالا؛ تو رسما باختی! بعید بود ببینی و نفهمی. شاید هم دیدی و رد شدی! دیدی و رد شدی! و من برنده میباشم اکنون!
پس لطفا برو این بسته را باز کن ببین برات چیها نوشتم ... با علاقهء بسیااااااااااااااااااااااااار!
طُوف ِ دل کن؛ که حرمخانهء دلدار اینجاست
بهکجا میروی؟! .. آرامگه ِ یار، اینجاست!
روز و شب بر سر ِ بازار جهان گردیدیم
یوسفی را که ندیدیم به بازار، اینجاست
همآن شب که «مراثی بیپایان» را نوشتم و گذاشتم اینجا، دانیال یک قطعه از ساختههای آریا عظیمینژاد را برای من و امیر فرستاد، که همهء این شش روز و شب را با آن سر کردم. فکر میکنم از آلبوم Magic Of Persia باشد؛ اگر اشتباه بود، دانیال خواهد گفت و اصلاح کرد. { جمله در مایههای بیهقی بود}
بههرحال، حیف بود در غم ِ این سهتار و این مرثیهخوان «سنتی» دو سه نفر بیشتر هم شریک نشوند. صدای این مرد، از این صداهای ریشهدار و نوستالژیک است که سهتاری هم همراهیاش میکند گاهی. خیلی خیلی کم شده از اینجور صداها اینروزها. +
ما این قطعه را با حضرتاش گوش میدادیم، حاصلاش شد این شعر... دیگران را نمیدانم.
بچه بودم. از این بچههای بیسر و صدای آرام و مظلوم. نه دوستی، نه علاقه به چیزی؛ کلا توی خودم میچرخیدم. میرفتم توی گندمزاری که نزدیک ریل راهآهن بود، راه میرفتم. عاشق تماشای مسافرانی بودم که از بالای خانهمان رد میشدند میرفتند اهواز.
کمی راه میرفتم و بعد، یکجایی وسط ریل راهآهن و مزرعهء گندم مینشستم یک نخ سیگار روشن میکردم. ده یازده سالام بود. درس میخواندم، و خوب هم میخواندم. سیگار هم میکشیدم.
آنوقتها، تنها چیزی که واقعا دوست داشتم، تماشای کارتون بود. همهء کارتونها را میدیدم. تلویزیونمان سیاه و سفید بود؛ پاناسونیک سیاه و سفید. رنگ ِ قاب تلویزیون هم سیاه و سفید بود.
همهء کارتونها را از بر بودم. آنروزها، تلویزیون «تکرار پخش» نداشت. هرچیز را میدیدی، دیده بودی. اگرنه، میرفت تا «مناسبت» بعدی و اتفاق و قضای روزگار.
یک فرقی هم داشت کارتونهای آنزمان با حالا: آنسالها هنوز تیتراژ اول و مخصوصا آخر کارتونها را پخش میکردند. من زبان انگلیسی که نمیدانستم. کارتونها هم بیشترشان ساخت چین و کره بود و خب تیتراژ پایانی هم بر هماین روال. ولی یک چیزی، یک چیز خیلی غمگینی داشتند، که مثلا آخر «بامزی»، «رامکال» «پلنگ صورتی» و «تام و جری» میآمد و تمام. توی دایرهای سفید، که خود ِ این دایره هم وسط یک صفحهء سیاه بود، یک چیزی که آنوقتها نمیفهمیدم یعنی چی مینوشت:«The end».
چند سال طول کشید تا بلد شوم حروف انگلیسی را بخوانم. این اصطلاح را با همآن سواد ِ آنروزها، میخواندم:«ت ِ / ه ِ اِند». نمیفهمیدم این «The» را. بعد، خواهرم که بزرگتر بود از من سهسالی، یک لغتنامهء «حیّم» داشت. معنی این «End» را از همآن کتاب بیرون کشیدم. این کار، برای من ِ کودک یا نوجوان، کار سختی بود آنروزها. معنی اولی را نتوانستم بیابم. دوست هم نداشتم از کسی سوال کنم که این «The» یعنی چی. دوست نداشتم اصلا با کسی همکلام شوم بیشتر از نیاز و ضرورت.
اصطلاح «The end» هرچه بود، حکم مرگ را برای من داشت. «The end» که میآمد، یعنی «همهچیز تمام شد!». دنیای غصه بود برای من دیدن این ترکیب. میرفتم یکجایی وسط ریل راهآهن و مزرعهء گندم مینشستم یکنخ سیگار روشن میکردم، و ساعتها فکر میکردم به معنی «The».
یکبار با صدای بلند حروف را خواندم برای خودم: ت ِ / ه ِ . صدای خودم را میشنیدم که کمکم تبدیل به « تَ ه ِ» {Ta - he} شده بود. و من این راز بلند ِ غمگین را بهتنهایی درحالیکه جایی میان ریل راهآهن و مزرعهء گندم نشسته بودم، کشف کردم.
برای خودم حل کردم که این «The end» یعنی: ته ِ آخر! آخر ِ آخر! پایان همهچیز ...
تا سالها میرفتم یکجایی وسط ریل راهآهن و مزرعهء گندم مینشستم یک نخ سیگار روشن میکردم، و فکر میکردم به اینکه «ته ِ آخر» یعنی چی؟.. هماینجوری بزرگ شدم و نشدم. بعد از آنروز، سعی کردم هیچ کارتونی را تا آخر تماشا نکنم؛ هیچ کارتونی را.
بعدها یکبار توی یک دفترچهء قرمز پاپکو نوشتم:«آنجا هیچچیز تمام نمیشد». و هرگز نفهمیدم که آنجا، کجا بود؛ هرگز نفهمیدم.
پی؛ برای مخاطب خاص:
این نوشته، ماههاست توی ذهنام میچرخد. میخواستم «دیماه» که رسید، بهعنوان «آخرین نوشتهء این وبلاگ» بگذارم اینجا وُ برویم. اسماش هم بود «The end». دیروز که حرف زدیم، فکر کردم حسابی دلمان میگیرد... یعنی واقعا دلگیرترین اتفاق برای ما بود اگر دیماه میآمد و اینجا تعطیل میشد برای همیشه. یک دیکتاتوری ِ یکنفره، در هوایی دونفره.
الآن گذاشتماش اینجا، که فراموش شود برود. ما جایی جز این خرابشده نداریم. نگه میداریماش خب.
پی:
این آهنگ را افسر شهیدی خوانده است؛ پُر از دلتنگی است و خواستنی.
از هماینجا در هماین هوا:
روزگار سپریشدهء مردمان سالخورده + نفرین به تمام ایستگاهها، اتوبوسهای شرکت واحد
زن ِ گُرجی، تمام خوابهای ما بود + دایرةالمعارف نوستالژی + Alps Stories: My Annette
با تو يکشب بنشينيم وُ شرابی بخوريم
آتشآلود وُ جگرسوختهآبی بخوريم
در كنار تو بیافتیم چو گيسوی تو، مست!
دست در گردنات آويخته، تابی بخوريم ... بهجان مادرم... حالا ببین!
شعر ِ «ه.الف.سایه»
پی: سلطان ترانههای خراباتی، در کمتر از شش دقیقه، وصف آن شب ِ معهود را گفته است:ببین سوسن چی گفته!
گرد چمن شاهد زیبا بسیاست
در دل من، شاهد ِ زیبا، همآن!
در چمن هرکس وُ من، بر درش؛
باغ من آناست وُ تماشا، همآن!
نام نماند از دل وُ جان وُ ... هنوز،
عشق همآناست و تمنا، همآن!
چشم مرا سیل ز دریا گذشت؛
سوختگی ِ دل شیدا، همآن
قهر ِ تو، لطف است؛ که عشاق را
خار، همآن باشد وُ خرما، همآن
فرق ِ میان دو لبات کی توان؟
خضر همآن است وُ مسیحا، همآن ...
از تو بلا، وز دل ِ خسرو، رضا
کاز تو همآن شاید وُ ... از ما، همآن
امیرخسرو دهلوی
۲
- باران ِ رحمت از دولتی ِ سر قبلهء عالَم است، سیل و زلزله از معصیّت ِ مردم!
میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی
سربُریدن، شده از ختنه سهلتر
ریخت ِ مردم از آدمیزاد برگشته
سالَک بر پیشانی ِ همه مُهر نکبت زده...
چشمها خُمار از تراخم است، چهرهها تکیده از تریاک
اون چارتا آبانبار عهد ِ شاهعباس هم آباش کِرم گذاشته
...
چه انتظاری از این دودمان، با آن سَرسِلسلهء اخته؟
خَلق ِ خدا به چه روزی افتادهاند از تدبیر ما...
دلال
فاحشه
لوتی
لَلِه
قاپباز
کفزن
رمّال
معرکهگیر ...
گدایی که خودش شُغلیست.
علی حاتمی، از زبان «حاجی واشنگتن»
رادیو ورزش {دایرةالمعارف حماقت!}
روزنامهء فردا
کمیتهء حمایت از سیدیهای خصوصی ورزشکاران، از تهیه و تولید سیدی خصوصی یکی از ملیپوشان خبر داد. سیدیران، مدیر این کمیته گفت:«با توجه به استقبال ِ هممیهنان از سیدیهای خصوصی افراد مشهور، همکاران ما با رضایت یکی از ملیپوشان، یک سیدی از رفتار روزانهء ایشان به صورت مخفیانه تهیه و تولید کردهاند که بهزودی در بازار ناصرخسرو و پشت شهرداری، در اختیار علاقهمندان قرار خواهد گرفت.»
وی در مورد محتوای این سیدی گفت:« اجازه بدهید از اشتیاق مردم کم نکنم، اما فقط بههمین نکته اشاره کنم که محتوای این سیدی، دربارهء رفتار پنهانی و روزانهء این ورزشکار است. مثلا توی این فیلم میبینیم که این ورزشکار، با دست غذا میخورد و روی دو پا راه میرود. این برای مردم، حتما جالب خواهد بود. از نکات دیگری که میتوانم به آن اشاره کنم، این است که این بازیکن، توی فیلم به مادرش می گوید" ......"»
بازیکن مذکور، پیشتر اعلام کرده بود:« در صورتی که این سیدی، بدون کیفیت رایج، به بازار ارائه شود، حتما شکایت خواهم کرد».
کارشناسان، پیشبینی میکنند که فروش این فیلم، رکورد تاریخی مارمولک و آتش بس را بشکند.
آسیه گرجی، آرش چپردار
ادب تندرستی
توپ ِ سفیدم، گردی وُ نازی
می برمات من، یهروز به بازی
ای دل سرکش، توپ رو به بر کش
تو لیگ برتر، بپا نبازی
آوردهاند که حسنک وزیر، مردی بود عجیب فوتبالدوست. شُنیدم که چون وی را بر دار کردند، بچههای جوادیهء بیهق، بر او درود فرستاده - یک دور مسابقات لیگ برتر به یاد او برپا ساخته، که تیم ارابهسازی بخارا و حومه، اول شدندی و از دستان ِ باکفایت ِ خواجه اسعد ِ علیآبادی، بسیار سکهها بگرفتندی و صلهها ربودندی دلکش و خوشلقا.
بیهقی، در جاودانکتاب خود، در ادامهء همین فصل، رودهدرازیهای بسیار کرده که ما را بدان کار نیست. غرض، ذکر رشادتهای فدیراسیون بود، که گفته آمد...
دوبیتی:
ما همه آیینهء جان ِ توایم
رینگ ِ اسپرت ِ جوانان ِ توایم
از برای یک نگاهات، روز و شب
روکش داشبُورد ِ پیکان توایم
در ابتدای این رهاورد شنیدید شعری از منظومهء «پیکاننامه» سرودهء «امیر قلعه»، از بزرگان ادب تندرستی. چنانکه از این منظومه و دیگر منظومههای عصر سامانی، برمیآید، اهالی ورزش در آن دوران، بسیار هوای روسای خود را داشته و معتقد بودند ....
بهرام سرورینژاد، رضا شریفی
رادیو صدای آشنا – {جماعت مسخره؛ آخرین روز...}
افشاگری {بهفنا داد برنامه رو؟}
«مُهر "خیلی محرمانه" خورده روش، ولی من دارم خبرش رو، که این آقای جوون، این فرزام حسنیزاد، با یک توطئه روبهرو شده. این جوون سالها توی نیاوران در سالهای چهل و چهل و هشت مغازهء کافیشاپ داشته با نام سازمانی محمد صالح علا. توی خیلی از ماجراها دست داشته این آدم! تئاتر پستمدرن، «شوریجون»، قتل مورچههای آفریقایی، توی خیلی چیزا و جاها دست داشته این انسان خبیث! مسوولیت گم شدن مادر حاچ زنبورعسل به عهدهء شخص این آدمه، با عمله و اکرههاش. دولت ایران، از این طریق اس ام اس، این جوون رو گول زده، یه جوک فرستاده براش، این جوون رو گول زده! بعد وارد سازمان صدا و سیما کرده اون رو. در ادامه با همکاری فردی به نام امیرحسین مدرس و وحید جلیلوند، رفته ادارهء دوبله استخدام شده در لباس یه مدیر دوبله. وقاحت رو ببینید! حالا شما دقت داشته باشید که این آدم چهقدر کینه به دل گرفته و چه ماموریتی به عهدهاش بوده؟! ای ننگ بر تو باد! عصر یک روز بهاری، با لباس مبدل وارد سازمان میشه؛ لباس مبدل، همون لباس مرسوم مردمه. منتها برای اینکه شناخته نشه، اسماش رو عوض کرده. اسم این آدم ابتدا بهروز افخمی بوده و بعد شده اسماعیل میرفخرایی. خبر محرمانهاش رو هم دارم که الآن داره با برادرزادهء مارک تواین، توی ایالت کالاهاری، یه رستوران رو اداره میکنه. خلاصه رفته اونجا و توی دوبلهء کارتون ِ این طفل معصوم دست برده! عجب جنایتی! این آدم چهجوری خواباش میبره شبها؟ رفته نشسته توی اتاق دوبله، بعد تکستها رو دستکاری کرده؛ چرا؟ چون ماموریت داشته از طرف رژیم! چیکار کرده؟ حالا میگم. اینا رو من توی کتابام هم نوشتم. شمارهحساب اون پایین و اینا ... بله. رفته واحد دوبله که محل عملیات دولت و اعواناش هست، نقشهاش رو عملی کرده! چهجوری؟ نشسته هرجایی که توی اون کارتون ... آخآخ... هرجایی که موجودات و اهالی جنگل، داشتن به هاچ زنبورعسل، این جوون فرهیختهء داغدار، آدرس ِ مادر گم شدهاش رو میدادن، عوض کرده! با یه زبون رمز بازنویسی کرده دیالوگها رو که وقتی هاچ میپرسه مادر منو ندیدی، و طرف هم آدرس واقعی رو میگه، هاچ طفل معصوم نفهمه! این جنایت نیست؟ بسیار داره این رژیم از این جنایات...
این آدم که با کارت شناسایی مستعار، با نام جمشید هاشمپور تردد میکنه، این کارها رو انجام داده و من دارم مدارکاش رو! نهخیر! خبرش رو دارم که این آدم داره با یه ماشین، یه پیکان مستعار، که بین خودشون بهش میگن "پژوحسرتی"، داره با یه پیکان مستعار رفت و آمد میکنه... آقا من تو رو افشا میکنم! دروغ میگی؟ کلاشی میکنی؟ تا کی؟! با رییس پلیس شوخی کردی، ابرو برداشتی گفتن، چه میدونم.. هر غلطی بود، کردی... تا کی؟ ....»
اشکان صادقی {...!}
آگهی
۱
انتشارات مَزمَل، وابسته به مرکز زنجانیهای مقیم لندن منتشر کرد:
هزار و سه راه برای فرار از مالیات بر ارث
اثر جدیدی از شادروان حسین نوروزی، مولف مجموعهء «کتابهای کوچک خوشبختی»
شما با خواندن این کتاب، با انواع مرگهایی آشنا میشوید که در پی آن، نیازی به پرداخت مالیات ندارید:
گم شدن بیست درصد از نقاط حساس ِ جسد متوفی
مرگ در حین انجام خدمات شهری، دید زدن، ابراز علاقه
مرگ در راه یافتن مادر ِ هاچ زنبور عسل
افتادن در کانال آب و مسیرهای کمعرض در روزهای ملی
مرگ در اثر خورشیدگرفتگی
با پیروی از متدهای ما، آیندهء آرامی را به بازماندگانتان هدیه دهید!
مرکز زنجانیهای مقیم لندن
۲
سینمای هالیوود شما را کشف خواهد کرد!
کلاسهای آموزش سینما و بازیگری پیشرفته با حضور اساتید بینالمللی!
حاچ زنبور عسل: آموزش گریه
شلمان: آموزش آمادگیهای فیزیکی
حنا دختری در مزرعه: آموزش گلیمبافی و رعیتی
آنشرلی: آموزش آرایشگری و گریم با متد حیوانی
محمدعلی اینانلو: آموزش آشپزی، تیراندازی، بوکس، دلبری، آموزش سیبیل، دوی استقامت، قدم زدن در بیابانهای کویری و دوبله سرخود
هماکنون به ما بپیوندید تا دست شما را به یکجایی بند کنیم.
آموزشگاه گل سرخ، تحت مدیریت ِ استادان: بلفی و لیلی پیت
اشکان صادقی، آسیه گرجی
رادیو؛ تصفیه و تسویه
رادیو؛ نیما و مجید ندیری
رادیو؛ آفیش هفت صبح
رادیو؛ خاطرات خوب، دوستان جان، تهران ِ اول صبح
میگم، سازم رو بردارم برم، کنار تپه بشینم؛ ها؟ والله!
ما که برای حضرت یاهو هم ساز زدیم، چهباک از تپه و درّه؟! ساز ِ ناکوک، از پشت میکروفون خشدار، شب تا صبح زدن، اونم ناشی! چه شود!
خب باید بلد باشی با همچو صدایی صفا کنی. کار هرکس نیست، دل میخواد، و یه آدم دیوونه مثل من، یه گنجشکی مثل تو.
توی تهران، برف که میآد، باوس مواظب باشی که «هوایی» نشی؛ ممکنه از قطار جا بمونی! هر رانندهای هم حاضر نیست بندازه توی درّه وُ از کجا وُ کجا، نصفهشبی برسونه تو رو به بلندیها و گرما.
انتخاب با ما بود: یا بریم برسیم به قطار، با سر خر رو کج کنیم سمت ِ مکان!
خب البته گاهی هم میرسی بههر دو، حتی اگر دلات نخواد بهقطار برسی بعدش. مهم اینه که بعضی شبا، برف میآد و کلی میخندی.
خرمنی نيست كه غمهای تو بر باد نداد
خانهای نيست كه سودای تو ويرانه نكرد
آخرش چرخ، به زندان مكافات كشيد
هركهرا سلسلهء موی تو ديوانه نكرد
«فروغی بسطامی»
چشم ِ آقای فندکفروش، میگوید:«خانم، بیروناه!» خانم، توجهای نمیکند.
چشم ِ آقای خریدار ِ فندک، میبیند. میگوید:«راستی تو این سینما کانون رو دیدی چه خوشگل شده؟! زود بیا بریم بیرون نشونات بدم!»
خانم، میفرماید:«حالا میریم میبینیماش؛ فعلا اینا دیدنیتره!»
خریدار ِ فندک، بیناموسترین وضعیت عمرش را تجربه میکند.
ما از این داستان نتیجه می گیریم، قبل از ورود به مغازهء فروش اسباب تدخین، لطفا به سر و ریخت خود، توجه کنید؛ مخصوصا اگر در خیابان وزرا باشد.
بیت:
نزاکت آنقَدَر دارد که در وقت ِ خرامیدن
توان از پشت پایاش دید نقش روی قالی را
از بالای پارکوی تا میدون ونک، پیاده گز کردیم. سرد بود هوا؛ آخرین نفسهای زمستون. گفتم:«من طول میکشه تا یخام باز شه خانوم» و این «یخام» رو جوری گفتم که بشنوی «یَخهم». تیز بودی، گرفتی. گفتی:«زیر آفتاب باز میشه یخهتون یا ...؟» و این «زیر» رو تیز بودم، گرفتم!
روز اول بود که گفتم و گرفتی و گفتی.
روز بعد از تعطیلات، اول صبح، بیست تا همکار زن و مرد، وارد اتاقی بشن که روز ِ قبل از تعطیلات، همگی با هم و در یکزمان از اون خارج شدن... فکر کن! بعد وسط اتاق، کاور ِ «یهچیزی» روی زمین باشه.... یعنی کی میتونسته باشه؟ اون هم با این طعم و عصر؟ ما چه میدونیم والله. همه خفهخون میگیرن و به تکتک وبلاگنویسهای اطراف شک میکنن. ولی اونجا که محل کار نبود، چیز بود.
فکر کن که پاتیل باشی، وارد اتاقی بشی، ببینی که دیوار سوار مبل شده! بعد سواری نیمهکاره بمونه و بازی از سرت بره وُ فکر کنی: اون که دیوار نبود، اون هم مبل نبود، اونی هم که پاتیل بود، من نبودم؛ پس کی داشت آواز میخوند؟ آواز؟ .... اوم.
«مادر داری حسین نوروزی؟ .... » نقل و نبات بود، وقتی یخات باز شد. خب بهقول طهرونیها، «فحش وُ فحشکاری، با قربونصدقه نمیشه» باقی چیزا که جای خود داره.
نوجوان بودم که رسوای این اسم شدم:«سید محمد گیسو دراز»
بعدها، آرش ابوترابی سعی کرد چیزهایی از این آدم بهم بفهماند؛ البته که سعی و تلاشاش، مثل خیلی از آموزههاش، بیهوده افتاد. ترجیح دادم فقط مجسم کنم که وقتی اسمات، «سید محمد گیسو دراز» {بهقول آرش: چه نازی داره طناز!} باشد، چه شکلی باید باشی.
{ابوالفتح سید محمد دهلوی، صوفی اهل حیدرآباد دکن، وفات به سال 824 در 104 سالگی؛ مشهور و ملقب به «سید گیسو دراز»، «سید دلنواز» و بیشتر «سید محمد گیسو دراز». عارف توپی بودهاست و «یازده رسالهاش» معروف}
از گریه، از تب، از هیجان میشود شروع / از روزنامههای جهان میشود شروع
چون ناله در محاکمهء روزنامهها / در سرمقالهء همهء روزنامهها
ای کاست ِ قدیمی ِ آوازهای شرق / ای سرزمین منقلب رازهای شرق
در روزنامهها خبرت را دمیدهاند / اصلن خبر نه، خون سرت را دمیدهاند
با روزنامه، خون تو دیوانه میشود / دیوانهوار وارد هر خانه میشود
هر کس به خواندن ِ خبرت آرمیدهست / با چشمهاش خون سرت را مکیدهست
دیده به دیده با تو زمان منفجر شدهست / خون تو در رگان جهان منتشر شدهست
هر گل، سفیر اول عید مزار توست / هر سبزه، زند معبد بینوبهار توست
هر دل، تباش به نقشهء تلخ تو میرسد / هر شعر، کوچهای که به بلخ ِ تو میرسد
هر خال لب، مرید غزالی به زابل است / هر خط چشم، شعبهای از حُسن ِ کابل است
از گریه، از تب، از هیجان میشوی شروع / از روزنامههای جهان میشوی شروع
در روزنامهها، من پسر تو نبودهام / خون دل تو، دردسر ِ تو نبودهام
پس روزنامه ذوق تدابیر من شدهست / روی کفی ِ کفش، عرقگیر من شدهست
در روزنامه آمدهای با تو نیستم / از روزنامه سر زدهای با تو نیستم
سید رضا محمدی (کابل- تهران-لندن)
صدای وطن: رسانههای جهان را نشاندهای در سوگ / تکاندهندهترین متن هر خبر شدهای ++
اگر میگذاشتند یک هدفُن توی گوشمان بچپانیم، راه برویم، و هرجا که دوست داشتیم، تاریخ این خاک را تمام شده فرض کنیم، حالا چیزی برای از دست دادنمان نبود؛ خب، نشد دوست من! ما شدیم آدمهای دلتنگ ِ ایرانی. و شعرهای بسیاری نوشتیم از هرآنچه دوست داشتیم باشیم وُ نشدیم وُ نداشتیم. ما، بهشدت غمگین شدیم.
دنیای شرقی، دنیای «این بگفت و برفت... » است، پس چرا باید برای هرچیز سوال کرد؟ ما در این «بحر تفکر» ایستادهایم، و هرچه فکر میکنیم، یادمان نمیآید اولینبار که از نبودن ِ روزهای غمگین ِ گذشته، غصهدار شدیم، کی بود؟!
صدای موهوم: به اتوبانهای خلوت، عادت نمیکنم؛ «ایران»ام را برمیدارم از اینجا میبرم.... میبرم... +
اتفاقات ایرانی، دلهای غمگین ایرانی را در پشت خود دارند. عکسهای مربوط به روزگار ملی شدن نفت را بردار ببر توی اتاق تنهاییت، و خوب تماشا کن: در چهرهء کدامیک از آدمها، از مصدق گرفته تا شعبان بیمخ، نوستالژی را نمیبینی؟ اصلا چهرهء محمد مصدق، یعنی انتهای هرچه نوستالژی!
قرار ِ دیگر: مثل جغد، شبانه میآیی، به روز میکنی و میروی. یعنی باید تهران را دوست نداشته باشیم؟ افسوس ... نه پیادهرو برای گربهها امن است، نه شب برای جغد. این شهر، خسته است و دود نمیگذارد تو را ببینم. کمکم دارم تهران را دوست نمیدارم.
تو که نمیتوانی دست بگذاری توی جیبات، کنار یک بزرگراه، با خودت حرف بزنی، تو که نمیتوانی دست از جیبات دربیاوری، کنار یک بزرگراه، از خودت حرف بزنی؛ تویی که نمیتوانی با خودت درست حرف بزنی.... راستی تو چی داری برای خودت بگویی؟
آنسوی آبنشینان، که برای حتی غصه خوردن مادرانه، و غمگین بودن شاعرانه، کلی اسم و ایسم درست کردهاند، به تمام ِ حسرتهای از دسترفتهء ما میگویند «نوستالژی»؛ حس غریبی برای بازگشت به یک وضعیت از دسترفته، و میل به بازگرداندن موقعیتی دیرآشنا از گذشته به امروز و اکنون. یعنی دریغ و افسوس بر هرآنچه برباد رفته، حتی اگر ناکامی و تلخی بوده باشد.
شاعر ِ درون هر کداممان، یک« دفتر دلتنگیهای ایرانی» سرودهاست در خفا و آشکار.
قرار ِ بعدی: مشکی، قهوهای، مشکی، مرتضا. هود ِ ایرانسا، و عشق وُ شیاطین دیگر.
پینوشت: کاش این آقا و این آقا و آقایان دیگر، میجنبیدند در انتشار مجلهء خوشگلقشنگشان، که حرفام ناقص نمیشد اینجا.
قرار ِ اول: کتونی چینی، پیرهن پیچاسکِن، ساسوُن و پیلیسه، سیگار ِ مَگنا.