طُوف ِ دل کن؛ که حرمخانهء دلدار اینجاست
بهکجا میروی؟! .. آرامگه ِ یار، اینجاست!
روز و شب بر سر ِ بازار جهان گردیدیم
یوسفی را که ندیدیم به بازار، اینجاست
همآن شب که «مراثی بیپایان» را نوشتم و گذاشتم اینجا، دانیال یک قطعه از ساختههای آریا عظیمینژاد را برای من و امیر فرستاد، که همهء این شش روز و شب را با آن سر کردم. فکر میکنم از آلبوم Magic Of Persia باشد؛ اگر اشتباه بود، دانیال خواهد گفت و اصلاح کرد. { جمله در مایههای بیهقی بود}
بههرحال، حیف بود در غم ِ این سهتار و این مرثیهخوان «سنتی» دو سه نفر بیشتر هم شریک نشوند. صدای این مرد، از این صداهای ریشهدار و نوستالژیک است که سهتاری هم همراهیاش میکند گاهی. خیلی خیلی کم شده از اینجور صداها اینروزها. +
ما این قطعه را با حضرتاش گوش میدادیم، حاصلاش شد این شعر... دیگران را نمیدانم.
بچه بودم. از این بچههای بیسر و صدای آرام و مظلوم. نه دوستی، نه علاقه به چیزی؛ کلا توی خودم میچرخیدم. میرفتم توی گندمزاری که نزدیک ریل راهآهن بود، راه میرفتم. عاشق تماشای مسافرانی بودم که از بالای خانهمان رد میشدند میرفتند اهواز.
کمی راه میرفتم و بعد، یکجایی وسط ریل راهآهن و مزرعهء گندم مینشستم یک نخ سیگار روشن میکردم. ده یازده سالام بود. درس میخواندم، و خوب هم میخواندم. سیگار هم میکشیدم.
آنوقتها، تنها چیزی که واقعا دوست داشتم، تماشای کارتون بود. همهء کارتونها را میدیدم. تلویزیونمان سیاه و سفید بود؛ پاناسونیک سیاه و سفید. رنگ ِ قاب تلویزیون هم سیاه و سفید بود.
همهء کارتونها را از بر بودم. آنروزها، تلویزیون «تکرار پخش» نداشت. هرچیز را میدیدی، دیده بودی. اگرنه، میرفت تا «مناسبت» بعدی و اتفاق و قضای روزگار.
یک فرقی هم داشت کارتونهای آنزمان با حالا: آنسالها هنوز تیتراژ اول و مخصوصا آخر کارتونها را پخش میکردند. من زبان انگلیسی که نمیدانستم. کارتونها هم بیشترشان ساخت چین و کره بود و خب تیتراژ پایانی هم بر هماین روال. ولی یک چیزی، یک چیز خیلی غمگینی داشتند، که مثلا آخر «بامزی»، «رامکال» «پلنگ صورتی» و «تام و جری» میآمد و تمام. توی دایرهای سفید، که خود ِ این دایره هم وسط یک صفحهء سیاه بود، یک چیزی که آنوقتها نمیفهمیدم یعنی چی مینوشت:«The end».
چند سال طول کشید تا بلد شوم حروف انگلیسی را بخوانم. این اصطلاح را با همآن سواد ِ آنروزها، میخواندم:«ت ِ / ه ِ اِند». نمیفهمیدم این «The» را. بعد، خواهرم که بزرگتر بود از من سهسالی، یک لغتنامهء «حیّم» داشت. معنی این «End» را از همآن کتاب بیرون کشیدم. این کار، برای من ِ کودک یا نوجوان، کار سختی بود آنروزها. معنی اولی را نتوانستم بیابم. دوست هم نداشتم از کسی سوال کنم که این «The» یعنی چی. دوست نداشتم اصلا با کسی همکلام شوم بیشتر از نیاز و ضرورت.
اصطلاح «The end» هرچه بود، حکم مرگ را برای من داشت. «The end» که میآمد، یعنی «همهچیز تمام شد!». دنیای غصه بود برای من دیدن این ترکیب. میرفتم یکجایی وسط ریل راهآهن و مزرعهء گندم مینشستم یکنخ سیگار روشن میکردم، و ساعتها فکر میکردم به معنی «The».
یکبار با صدای بلند حروف را خواندم برای خودم: ت ِ / ه ِ . صدای خودم را میشنیدم که کمکم تبدیل به « تَ ه ِ» {Ta - he} شده بود. و من این راز بلند ِ غمگین را بهتنهایی درحالیکه جایی میان ریل راهآهن و مزرعهء گندم نشسته بودم، کشف کردم.
برای خودم حل کردم که این «The end» یعنی: ته ِ آخر! آخر ِ آخر! پایان همهچیز ...
تا سالها میرفتم یکجایی وسط ریل راهآهن و مزرعهء گندم مینشستم یک نخ سیگار روشن میکردم، و فکر میکردم به اینکه «ته ِ آخر» یعنی چی؟.. هماینجوری بزرگ شدم و نشدم. بعد از آنروز، سعی کردم هیچ کارتونی را تا آخر تماشا نکنم؛ هیچ کارتونی را.
بعدها یکبار توی یک دفترچهء قرمز پاپکو نوشتم:«آنجا هیچچیز تمام نمیشد». و هرگز نفهمیدم که آنجا، کجا بود؛ هرگز نفهمیدم.
پی؛ برای مخاطب خاص:
این نوشته، ماههاست توی ذهنام میچرخد. میخواستم «دیماه» که رسید، بهعنوان «آخرین نوشتهء این وبلاگ» بگذارم اینجا وُ برویم. اسماش هم بود «The end». دیروز که حرف زدیم، فکر کردم حسابی دلمان میگیرد... یعنی واقعا دلگیرترین اتفاق برای ما بود اگر دیماه میآمد و اینجا تعطیل میشد برای همیشه. یک دیکتاتوری ِ یکنفره، در هوایی دونفره.
الآن گذاشتماش اینجا، که فراموش شود برود. ما جایی جز این خرابشده نداریم. نگه میداریماش خب.
پی:
این آهنگ را افسر شهیدی خوانده است؛ پُر از دلتنگی است و خواستنی.
از هماینجا در هماین هوا:
روزگار سپریشدهء مردمان سالخورده + نفرین به تمام ایستگاهها، اتوبوسهای شرکت واحد
زن ِ گُرجی، تمام خوابهای ما بود + دایرةالمعارف نوستالژی + Alps Stories: My Annette
با تو يکشب بنشينيم وُ شرابی بخوريم
آتشآلود وُ جگرسوختهآبی بخوريم
در كنار تو بیافتیم چو گيسوی تو، مست!
دست در گردنات آويخته، تابی بخوريم ... بهجان مادرم... حالا ببین!
شعر ِ «ه.الف.سایه»
پی: سلطان ترانههای خراباتی، در کمتر از شش دقیقه، وصف آن شب ِ معهود را گفته است:ببین سوسن چی گفته!
گرد چمن شاهد زیبا بسیاست
در دل من، شاهد ِ زیبا، همآن!
در چمن هرکس وُ من، بر درش؛
باغ من آناست وُ تماشا، همآن!
نام نماند از دل وُ جان وُ ... هنوز،
عشق همآناست و تمنا، همآن!
چشم مرا سیل ز دریا گذشت؛
سوختگی ِ دل شیدا، همآن
قهر ِ تو، لطف است؛ که عشاق را
خار، همآن باشد وُ خرما، همآن
فرق ِ میان دو لبات کی توان؟
خضر همآن است وُ مسیحا، همآن ...
از تو بلا، وز دل ِ خسرو، رضا
کاز تو همآن شاید وُ ... از ما، همآن
امیرخسرو دهلوی
۲
- باران ِ رحمت از دولتی ِ سر قبلهء عالَم است، سیل و زلزله از معصیّت ِ مردم!
میرغضب بیشتر داریم تا سلمانی
سربُریدن، شده از ختنه سهلتر
ریخت ِ مردم از آدمیزاد برگشته
سالَک بر پیشانی ِ همه مُهر نکبت زده...
چشمها خُمار از تراخم است، چهرهها تکیده از تریاک
اون چارتا آبانبار عهد ِ شاهعباس هم آباش کِرم گذاشته
...
چه انتظاری از این دودمان، با آن سَرسِلسلهء اخته؟
خَلق ِ خدا به چه روزی افتادهاند از تدبیر ما...
دلال
فاحشه
لوتی
لَلِه
قاپباز
کفزن
رمّال
معرکهگیر ...
گدایی که خودش شُغلیست.
علی حاتمی، از زبان «حاجی واشنگتن»
رادیو ورزش {دایرةالمعارف حماقت!}
روزنامهء فردا
کمیتهء حمایت از سیدیهای خصوصی ورزشکاران، از تهیه و تولید سیدی خصوصی یکی از ملیپوشان خبر داد. سیدیران، مدیر این کمیته گفت:«با توجه به استقبال ِ هممیهنان از سیدیهای خصوصی افراد مشهور، همکاران ما با رضایت یکی از ملیپوشان، یک سیدی از رفتار روزانهء ایشان به صورت مخفیانه تهیه و تولید کردهاند که بهزودی در بازار ناصرخسرو و پشت شهرداری، در اختیار علاقهمندان قرار خواهد گرفت.»
وی در مورد محتوای این سیدی گفت:« اجازه بدهید از اشتیاق مردم کم نکنم، اما فقط بههمین نکته اشاره کنم که محتوای این سیدی، دربارهء رفتار پنهانی و روزانهء این ورزشکار است. مثلا توی این فیلم میبینیم که این ورزشکار، با دست غذا میخورد و روی دو پا راه میرود. این برای مردم، حتما جالب خواهد بود. از نکات دیگری که میتوانم به آن اشاره کنم، این است که این بازیکن، توی فیلم به مادرش می گوید" ......"»
بازیکن مذکور، پیشتر اعلام کرده بود:« در صورتی که این سیدی، بدون کیفیت رایج، به بازار ارائه شود، حتما شکایت خواهم کرد».
کارشناسان، پیشبینی میکنند که فروش این فیلم، رکورد تاریخی مارمولک و آتش بس را بشکند.
آسیه گرجی، آرش چپردار
ادب تندرستی
توپ ِ سفیدم، گردی وُ نازی
می برمات من، یهروز به بازی
ای دل سرکش، توپ رو به بر کش
تو لیگ برتر، بپا نبازی
آوردهاند که حسنک وزیر، مردی بود عجیب فوتبالدوست. شُنیدم که چون وی را بر دار کردند، بچههای جوادیهء بیهق، بر او درود فرستاده - یک دور مسابقات لیگ برتر به یاد او برپا ساخته، که تیم ارابهسازی بخارا و حومه، اول شدندی و از دستان ِ باکفایت ِ خواجه اسعد ِ علیآبادی، بسیار سکهها بگرفتندی و صلهها ربودندی دلکش و خوشلقا.
بیهقی، در جاودانکتاب خود، در ادامهء همین فصل، رودهدرازیهای بسیار کرده که ما را بدان کار نیست. غرض، ذکر رشادتهای فدیراسیون بود، که گفته آمد...
دوبیتی:
ما همه آیینهء جان ِ توایم
رینگ ِ اسپرت ِ جوانان ِ توایم
از برای یک نگاهات، روز و شب
روکش داشبُورد ِ پیکان توایم
در ابتدای این رهاورد شنیدید شعری از منظومهء «پیکاننامه» سرودهء «امیر قلعه»، از بزرگان ادب تندرستی. چنانکه از این منظومه و دیگر منظومههای عصر سامانی، برمیآید، اهالی ورزش در آن دوران، بسیار هوای روسای خود را داشته و معتقد بودند ....
بهرام سرورینژاد، رضا شریفی
رادیو صدای آشنا – {جماعت مسخره؛ آخرین روز...}
افشاگری {بهفنا داد برنامه رو؟}
«مُهر "خیلی محرمانه" خورده روش، ولی من دارم خبرش رو، که این آقای جوون، این فرزام حسنیزاد، با یک توطئه روبهرو شده. این جوون سالها توی نیاوران در سالهای چهل و چهل و هشت مغازهء کافیشاپ داشته با نام سازمانی محمد صالح علا. توی خیلی از ماجراها دست داشته این آدم! تئاتر پستمدرن، «شوریجون»، قتل مورچههای آفریقایی، توی خیلی چیزا و جاها دست داشته این انسان خبیث! مسوولیت گم شدن مادر حاچ زنبورعسل به عهدهء شخص این آدمه، با عمله و اکرههاش. دولت ایران، از این طریق اس ام اس، این جوون رو گول زده، یه جوک فرستاده براش، این جوون رو گول زده! بعد وارد سازمان صدا و سیما کرده اون رو. در ادامه با همکاری فردی به نام امیرحسین مدرس و وحید جلیلوند، رفته ادارهء دوبله استخدام شده در لباس یه مدیر دوبله. وقاحت رو ببینید! حالا شما دقت داشته باشید که این آدم چهقدر کینه به دل گرفته و چه ماموریتی به عهدهاش بوده؟! ای ننگ بر تو باد! عصر یک روز بهاری، با لباس مبدل وارد سازمان میشه؛ لباس مبدل، همون لباس مرسوم مردمه. منتها برای اینکه شناخته نشه، اسماش رو عوض کرده. اسم این آدم ابتدا بهروز افخمی بوده و بعد شده اسماعیل میرفخرایی. خبر محرمانهاش رو هم دارم که الآن داره با برادرزادهء مارک تواین، توی ایالت کالاهاری، یه رستوران رو اداره میکنه. خلاصه رفته اونجا و توی دوبلهء کارتون ِ این طفل معصوم دست برده! عجب جنایتی! این آدم چهجوری خواباش میبره شبها؟ رفته نشسته توی اتاق دوبله، بعد تکستها رو دستکاری کرده؛ چرا؟ چون ماموریت داشته از طرف رژیم! چیکار کرده؟ حالا میگم. اینا رو من توی کتابام هم نوشتم. شمارهحساب اون پایین و اینا ... بله. رفته واحد دوبله که محل عملیات دولت و اعواناش هست، نقشهاش رو عملی کرده! چهجوری؟ نشسته هرجایی که توی اون کارتون ... آخآخ... هرجایی که موجودات و اهالی جنگل، داشتن به هاچ زنبورعسل، این جوون فرهیختهء داغدار، آدرس ِ مادر گم شدهاش رو میدادن، عوض کرده! با یه زبون رمز بازنویسی کرده دیالوگها رو که وقتی هاچ میپرسه مادر منو ندیدی، و طرف هم آدرس واقعی رو میگه، هاچ طفل معصوم نفهمه! این جنایت نیست؟ بسیار داره این رژیم از این جنایات...
این آدم که با کارت شناسایی مستعار، با نام جمشید هاشمپور تردد میکنه، این کارها رو انجام داده و من دارم مدارکاش رو! نهخیر! خبرش رو دارم که این آدم داره با یه ماشین، یه پیکان مستعار، که بین خودشون بهش میگن "پژوحسرتی"، داره با یه پیکان مستعار رفت و آمد میکنه... آقا من تو رو افشا میکنم! دروغ میگی؟ کلاشی میکنی؟ تا کی؟! با رییس پلیس شوخی کردی، ابرو برداشتی گفتن، چه میدونم.. هر غلطی بود، کردی... تا کی؟ ....»
اشکان صادقی {...!}
آگهی
۱
انتشارات مَزمَل، وابسته به مرکز زنجانیهای مقیم لندن منتشر کرد:
هزار و سه راه برای فرار از مالیات بر ارث
اثر جدیدی از شادروان حسین نوروزی، مولف مجموعهء «کتابهای کوچک خوشبختی»
شما با خواندن این کتاب، با انواع مرگهایی آشنا میشوید که در پی آن، نیازی به پرداخت مالیات ندارید:
گم شدن بیست درصد از نقاط حساس ِ جسد متوفی
مرگ در حین انجام خدمات شهری، دید زدن، ابراز علاقه
مرگ در راه یافتن مادر ِ هاچ زنبور عسل
افتادن در کانال آب و مسیرهای کمعرض در روزهای ملی
مرگ در اثر خورشیدگرفتگی
با پیروی از متدهای ما، آیندهء آرامی را به بازماندگانتان هدیه دهید!
مرکز زنجانیهای مقیم لندن
۲
سینمای هالیوود شما را کشف خواهد کرد!
کلاسهای آموزش سینما و بازیگری پیشرفته با حضور اساتید بینالمللی!
حاچ زنبور عسل: آموزش گریه
شلمان: آموزش آمادگیهای فیزیکی
حنا دختری در مزرعه: آموزش گلیمبافی و رعیتی
آنشرلی: آموزش آرایشگری و گریم با متد حیوانی
محمدعلی اینانلو: آموزش آشپزی، تیراندازی، بوکس، دلبری، آموزش سیبیل، دوی استقامت، قدم زدن در بیابانهای کویری و دوبله سرخود
هماکنون به ما بپیوندید تا دست شما را به یکجایی بند کنیم.
آموزشگاه گل سرخ، تحت مدیریت ِ استادان: بلفی و لیلی پیت
اشکان صادقی، آسیه گرجی
رادیو؛ تصفیه و تسویه
رادیو؛ نیما و مجید ندیری
رادیو؛ آفیش هفت صبح
رادیو؛ خاطرات خوب، دوستان جان، تهران ِ اول صبح
میگم، سازم رو بردارم برم، کنار تپه بشینم؛ ها؟ والله!
ما که برای حضرت یاهو هم ساز زدیم، چهباک از تپه و درّه؟! ساز ِ ناکوک، از پشت میکروفون خشدار، شب تا صبح زدن، اونم ناشی! چه شود!
خب باید بلد باشی با همچو صدایی صفا کنی. کار هرکس نیست، دل میخواد، و یه آدم دیوونه مثل من، یه گنجشکی مثل تو.
توی تهران، برف که میآد، باوس مواظب باشی که «هوایی» نشی؛ ممکنه از قطار جا بمونی! هر رانندهای هم حاضر نیست بندازه توی درّه وُ از کجا وُ کجا، نصفهشبی برسونه تو رو به بلندیها و گرما.
انتخاب با ما بود: یا بریم برسیم به قطار، با سر خر رو کج کنیم سمت ِ مکان!
خب البته گاهی هم میرسی بههر دو، حتی اگر دلات نخواد بهقطار برسی بعدش. مهم اینه که بعضی شبا، برف میآد و کلی میخندی.
خرمنی نيست كه غمهای تو بر باد نداد
خانهای نيست كه سودای تو ويرانه نكرد
آخرش چرخ، به زندان مكافات كشيد
هركهرا سلسلهء موی تو ديوانه نكرد
«فروغی بسطامی»
چشم ِ آقای فندکفروش، میگوید:«خانم، بیروناه!» خانم، توجهای نمیکند.
چشم ِ آقای خریدار ِ فندک، میبیند. میگوید:«راستی تو این سینما کانون رو دیدی چه خوشگل شده؟! زود بیا بریم بیرون نشونات بدم!»
خانم، میفرماید:«حالا میریم میبینیماش؛ فعلا اینا دیدنیتره!»
خریدار ِ فندک، بیناموسترین وضعیت عمرش را تجربه میکند.
ما از این داستان نتیجه می گیریم، قبل از ورود به مغازهء فروش اسباب تدخین، لطفا به سر و ریخت خود، توجه کنید؛ مخصوصا اگر در خیابان وزرا باشد.
بیت:
نزاکت آنقَدَر دارد که در وقت ِ خرامیدن
توان از پشت پایاش دید نقش روی قالی را
از بالای پارکوی تا میدون ونک، پیاده گز کردیم. سرد بود هوا؛ آخرین نفسهای زمستون. گفتم:«من طول میکشه تا یخام باز شه خانوم» و این «یخام» رو جوری گفتم که بشنوی «یَخهم». تیز بودی، گرفتی. گفتی:«زیر آفتاب باز میشه یخهتون یا ...؟» و این «زیر» رو تیز بودم، گرفتم!
روز اول بود که گفتم و گرفتی و گفتی.
روز بعد از تعطیلات، اول صبح، بیست تا همکار زن و مرد، وارد اتاقی بشن که روز ِ قبل از تعطیلات، همگی با هم و در یکزمان از اون خارج شدن... فکر کن! بعد وسط اتاق، کاور ِ «یهچیزی» روی زمین باشه.... یعنی کی میتونسته باشه؟ اون هم با این طعم و عصر؟ ما چه میدونیم والله. همه خفهخون میگیرن و به تکتک وبلاگنویسهای اطراف شک میکنن. ولی اونجا که محل کار نبود، چیز بود.
فکر کن که پاتیل باشی، وارد اتاقی بشی، ببینی که دیوار سوار مبل شده! بعد سواری نیمهکاره بمونه و بازی از سرت بره وُ فکر کنی: اون که دیوار نبود، اون هم مبل نبود، اونی هم که پاتیل بود، من نبودم؛ پس کی داشت آواز میخوند؟ آواز؟ .... اوم.
«مادر داری حسین نوروزی؟ .... » نقل و نبات بود، وقتی یخات باز شد. خب بهقول طهرونیها، «فحش وُ فحشکاری، با قربونصدقه نمیشه» باقی چیزا که جای خود داره.
نوجوان بودم که رسوای این اسم شدم:«سید محمد گیسو دراز»
بعدها، آرش ابوترابی سعی کرد چیزهایی از این آدم بهم بفهماند؛ البته که سعی و تلاشاش، مثل خیلی از آموزههاش، بیهوده افتاد. ترجیح دادم فقط مجسم کنم که وقتی اسمات، «سید محمد گیسو دراز» {بهقول آرش: چه نازی داره طناز!} باشد، چه شکلی باید باشی.
{ابوالفتح سید محمد دهلوی، صوفی اهل حیدرآباد دکن، وفات به سال 824 در 104 سالگی؛ مشهور و ملقب به «سید گیسو دراز»، «سید دلنواز» و بیشتر «سید محمد گیسو دراز». عارف توپی بودهاست و «یازده رسالهاش» معروف}
از گریه، از تب، از هیجان میشود شروع / از روزنامههای جهان میشود شروع
چون ناله در محاکمهء روزنامهها / در سرمقالهء همهء روزنامهها
ای کاست ِ قدیمی ِ آوازهای شرق / ای سرزمین منقلب رازهای شرق
در روزنامهها خبرت را دمیدهاند / اصلن خبر نه، خون سرت را دمیدهاند
با روزنامه، خون تو دیوانه میشود / دیوانهوار وارد هر خانه میشود
هر کس به خواندن ِ خبرت آرمیدهست / با چشمهاش خون سرت را مکیدهست
دیده به دیده با تو زمان منفجر شدهست / خون تو در رگان جهان منتشر شدهست
هر گل، سفیر اول عید مزار توست / هر سبزه، زند معبد بینوبهار توست
هر دل، تباش به نقشهء تلخ تو میرسد / هر شعر، کوچهای که به بلخ ِ تو میرسد
هر خال لب، مرید غزالی به زابل است / هر خط چشم، شعبهای از حُسن ِ کابل است
از گریه، از تب، از هیجان میشوی شروع / از روزنامههای جهان میشوی شروع
در روزنامهها، من پسر تو نبودهام / خون دل تو، دردسر ِ تو نبودهام
پس روزنامه ذوق تدابیر من شدهست / روی کفی ِ کفش، عرقگیر من شدهست
در روزنامه آمدهای با تو نیستم / از روزنامه سر زدهای با تو نیستم
سید رضا محمدی (کابل- تهران-لندن)
صدای وطن: رسانههای جهان را نشاندهای در سوگ / تکاندهندهترین متن هر خبر شدهای ++
اگر میگذاشتند یک هدفُن توی گوشمان بچپانیم، راه برویم، و هرجا که دوست داشتیم، تاریخ این خاک را تمام شده فرض کنیم، حالا چیزی برای از دست دادنمان نبود؛ خب، نشد دوست من! ما شدیم آدمهای دلتنگ ِ ایرانی. و شعرهای بسیاری نوشتیم از هرآنچه دوست داشتیم باشیم وُ نشدیم وُ نداشتیم. ما، بهشدت غمگین شدیم.
دنیای شرقی، دنیای «این بگفت و برفت... » است، پس چرا باید برای هرچیز سوال کرد؟ ما در این «بحر تفکر» ایستادهایم، و هرچه فکر میکنیم، یادمان نمیآید اولینبار که از نبودن ِ روزهای غمگین ِ گذشته، غصهدار شدیم، کی بود؟!
صدای موهوم: به اتوبانهای خلوت، عادت نمیکنم؛ «ایران»ام را برمیدارم از اینجا میبرم.... میبرم... +
اتفاقات ایرانی، دلهای غمگین ایرانی را در پشت خود دارند. عکسهای مربوط به روزگار ملی شدن نفت را بردار ببر توی اتاق تنهاییت، و خوب تماشا کن: در چهرهء کدامیک از آدمها، از مصدق گرفته تا شعبان بیمخ، نوستالژی را نمیبینی؟ اصلا چهرهء محمد مصدق، یعنی انتهای هرچه نوستالژی!
قرار ِ دیگر: مثل جغد، شبانه میآیی، به روز میکنی و میروی. یعنی باید تهران را دوست نداشته باشیم؟ افسوس ... نه پیادهرو برای گربهها امن است، نه شب برای جغد. این شهر، خسته است و دود نمیگذارد تو را ببینم. کمکم دارم تهران را دوست نمیدارم.
تو که نمیتوانی دست بگذاری توی جیبات، کنار یک بزرگراه، با خودت حرف بزنی، تو که نمیتوانی دست از جیبات دربیاوری، کنار یک بزرگراه، از خودت حرف بزنی؛ تویی که نمیتوانی با خودت درست حرف بزنی.... راستی تو چی داری برای خودت بگویی؟
آنسوی آبنشینان، که برای حتی غصه خوردن مادرانه، و غمگین بودن شاعرانه، کلی اسم و ایسم درست کردهاند، به تمام ِ حسرتهای از دسترفتهء ما میگویند «نوستالژی»؛ حس غریبی برای بازگشت به یک وضعیت از دسترفته، و میل به بازگرداندن موقعیتی دیرآشنا از گذشته به امروز و اکنون. یعنی دریغ و افسوس بر هرآنچه برباد رفته، حتی اگر ناکامی و تلخی بوده باشد.
شاعر ِ درون هر کداممان، یک« دفتر دلتنگیهای ایرانی» سرودهاست در خفا و آشکار.
قرار ِ بعدی: مشکی، قهوهای، مشکی، مرتضا. هود ِ ایرانسا، و عشق وُ شیاطین دیگر.
پینوشت: کاش این آقا و این آقا و آقایان دیگر، میجنبیدند در انتشار مجلهء خوشگلقشنگشان، که حرفام ناقص نمیشد اینجا.
قرار ِ اول: کتونی چینی، پیرهن پیچاسکِن، ساسوُن و پیلیسه، سیگار ِ مَگنا.