نوجوان بودم که رسوای این اسم شدم:«سید محمد گیسو دراز»
بعدها، آرش ابوترابی سعی کرد چیزهایی از این آدم بهم بفهماند؛ البته که سعی و تلاشاش، مثل خیلی از آموزههاش، بیهوده افتاد. ترجیح دادم فقط مجسم کنم که وقتی اسمات، «سید محمد گیسو دراز» {بهقول آرش: چه نازی داره طناز!} باشد، چه شکلی باید باشی.
{ابوالفتح سید محمد دهلوی، صوفی اهل حیدرآباد دکن، وفات به سال 824 در 104 سالگی؛ مشهور و ملقب به «سید گیسو دراز»، «سید دلنواز» و بیشتر «سید محمد گیسو دراز». عارف توپی بودهاست و «یازده رسالهاش» معروف}
از گریه، از تب، از هیجان میشود شروع / از روزنامههای جهان میشود شروع
چون ناله در محاکمهء روزنامهها / در سرمقالهء همهء روزنامهها
ای کاست ِ قدیمی ِ آوازهای شرق / ای سرزمین منقلب رازهای شرق
در روزنامهها خبرت را دمیدهاند / اصلن خبر نه، خون سرت را دمیدهاند
با روزنامه، خون تو دیوانه میشود / دیوانهوار وارد هر خانه میشود
هر کس به خواندن ِ خبرت آرمیدهست / با چشمهاش خون سرت را مکیدهست
دیده به دیده با تو زمان منفجر شدهست / خون تو در رگان جهان منتشر شدهست
هر گل، سفیر اول عید مزار توست / هر سبزه، زند معبد بینوبهار توست
هر دل، تباش به نقشهء تلخ تو میرسد / هر شعر، کوچهای که به بلخ ِ تو میرسد
هر خال لب، مرید غزالی به زابل است / هر خط چشم، شعبهای از حُسن ِ کابل است
از گریه، از تب، از هیجان میشوی شروع / از روزنامههای جهان میشوی شروع
در روزنامهها، من پسر تو نبودهام / خون دل تو، دردسر ِ تو نبودهام
پس روزنامه ذوق تدابیر من شدهست / روی کفی ِ کفش، عرقگیر من شدهست
در روزنامه آمدهای با تو نیستم / از روزنامه سر زدهای با تو نیستم
سید رضا محمدی (کابل- تهران-لندن)
صدای وطن: رسانههای جهان را نشاندهای در سوگ / تکاندهندهترین متن هر خبر شدهای ++
اگر میگذاشتند یک هدفُن توی گوشمان بچپانیم، راه برویم، و هرجا که دوست داشتیم، تاریخ این خاک را تمام شده فرض کنیم، حالا چیزی برای از دست دادنمان نبود؛ خب، نشد دوست من! ما شدیم آدمهای دلتنگ ِ ایرانی. و شعرهای بسیاری نوشتیم از هرآنچه دوست داشتیم باشیم وُ نشدیم وُ نداشتیم. ما، بهشدت غمگین شدیم.
دنیای شرقی، دنیای «این بگفت و برفت... » است، پس چرا باید برای هرچیز سوال کرد؟ ما در این «بحر تفکر» ایستادهایم، و هرچه فکر میکنیم، یادمان نمیآید اولینبار که از نبودن ِ روزهای غمگین ِ گذشته، غصهدار شدیم، کی بود؟!
صدای موهوم: به اتوبانهای خلوت، عادت نمیکنم؛ «ایران»ام را برمیدارم از اینجا میبرم.... میبرم... +
اتفاقات ایرانی، دلهای غمگین ایرانی را در پشت خود دارند. عکسهای مربوط به روزگار ملی شدن نفت را بردار ببر توی اتاق تنهاییت، و خوب تماشا کن: در چهرهء کدامیک از آدمها، از مصدق گرفته تا شعبان بیمخ، نوستالژی را نمیبینی؟ اصلا چهرهء محمد مصدق، یعنی انتهای هرچه نوستالژی!
قرار ِ دیگر: مثل جغد، شبانه میآیی، به روز میکنی و میروی. یعنی باید تهران را دوست نداشته باشیم؟ افسوس ... نه پیادهرو برای گربهها امن است، نه شب برای جغد. این شهر، خسته است و دود نمیگذارد تو را ببینم. کمکم دارم تهران را دوست نمیدارم.
تو که نمیتوانی دست بگذاری توی جیبات، کنار یک بزرگراه، با خودت حرف بزنی، تو که نمیتوانی دست از جیبات دربیاوری، کنار یک بزرگراه، از خودت حرف بزنی؛ تویی که نمیتوانی با خودت درست حرف بزنی.... راستی تو چی داری برای خودت بگویی؟
آنسوی آبنشینان، که برای حتی غصه خوردن مادرانه، و غمگین بودن شاعرانه، کلی اسم و ایسم درست کردهاند، به تمام ِ حسرتهای از دسترفتهء ما میگویند «نوستالژی»؛ حس غریبی برای بازگشت به یک وضعیت از دسترفته، و میل به بازگرداندن موقعیتی دیرآشنا از گذشته به امروز و اکنون. یعنی دریغ و افسوس بر هرآنچه برباد رفته، حتی اگر ناکامی و تلخی بوده باشد.
شاعر ِ درون هر کداممان، یک« دفتر دلتنگیهای ایرانی» سرودهاست در خفا و آشکار.
قرار ِ بعدی: مشکی، قهوهای، مشکی، مرتضا. هود ِ ایرانسا، و عشق وُ شیاطین دیگر.
پینوشت: کاش این آقا و این آقا و آقایان دیگر، میجنبیدند در انتشار مجلهء خوشگلقشنگشان، که حرفام ناقص نمیشد اینجا.
قرار ِ اول: کتونی چینی، پیرهن پیچاسکِن، ساسوُن و پیلیسه، سیگار ِ مَگنا.