أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ
اَلسَّلامُ عَـلَى الاْبْدانِ السَّليبَةِ
أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحينَ عَنِ الاَوْطانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونينَ بِلا أَكْفان
أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاْبْدانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلا ناصِر
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ نُكِثَتْ ذِمَّـتُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامي بِلا مُعين
أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّريبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّليبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
....
(سلام بر آن كشتهء مظلوم، سلام بر آن بدنهاى عریان، سلام بر آن دورافتادگان از وطنها، سلام بر آن دفنشدگـانِ بیكفن، سلام بر آن سرهاى جداافتاده از بدن، سلام بر آن مظلومِ بىياور، سلام بر آنكسىكه عهد و پيمانش شكسته شد، سلام بر آنكسىكه پرده حُرمتش دريده شد، سلام بر آنکسیكه با خونِ زخمهاش شستوشو داده شد، سلام بر آن مدافعِ بىحامی، سلام بر آن گونهء خاكآلوده، سلام بر آن بدنِ عریان، سلام بر آن سرِ بالاى نيزه... سلام بر آنكسىكه خونش به ظلم ريخته شد.)
از لابهلای هماین سطرهای «زیارت ناحیهء مقدسه» بود که یاد گرفتم ایمان داشته باشم به دستی که بالای تمام دستها است، بالای تمام دستها و دستهها. و از هماین ایمان است که تنم میلرزد وقتی زمزمه میکنم «سلام بر آنكسىكه خونش به ظلم ريخته شد».
تهران، هرگز اینهمه مظلوم نبوده است که امروز. و خیابانهای این شهر... خیابانهای این شهر... چه بگویم؟ لابد تو هم دیدهای؛ همه دیدهاند حالا، همه میدانند.
دوباره افتادهام به شنیدن ایننغمهها ...
در اندوهبارترین روز از اندوهبارترین سال این عمر، بیحوصله و خسته و خراب، ششمین صفحه از «جهان اندوه» را میبندم و میرود برای انتشار در سهشنبهای دیگر. و فکر میکنم حالا که روزنامه سایت منظم ندارد، و لابد توزیع خوبی هم نداریم، فایل پیدیاف (PDF) ششصفحهء گذشته را اینجا بگذارم برای دانلود؛ شاید به درد کسی خورد و خواست که بخواندشان یکجا.
یوریک کریممسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضاییزاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی و برخی از خبرگزاریهای رسمی، نویسندگان و مولفان و همراهان این صفحات بودهاند. از این دوستان، بهجز چندتایی، باقی را به نام میشناسم فقط، اما از لطف و توجه ایشان ممنون ام.
نمیدانم آیندهء این صفحه و صفحات دیگر چیاست، اما این صفحه را، و کار دوستانم در دیگر صفحات روزنامه را دوست میدارم؛ به امید روزی که روزنامهء خود ِ خودم را داشته باشیم؛ روزنامهای کاغذی، که هرجور دوست دارم در آن بنویسم، هرچهقدر، و روزهایی که خسته ام، فقط بنویسم «روزنامه، خسته است» و منتشرش کنم.
اینجا فایل پیدیاف شششماره از صفحهء «جهان اندوه» را میشود یکجا دانلود کرد و خواند. پیشتر، اینجا نوشته بودم که «جهان اندوه» چهجور جایی قرار است باشد. خودم در اولینشماره فقط نوشتهای داشتم در این صفحه؛ نوشتهء دیگری هم بود برای این صفحه، که فکر کردم دوست دارم فقط در گاوخونی منتشر شود، که شد.
خستهام، جهان ِ اندوهم پُر از سوت قطار است و بلندشدن هواپیما، پُر از بیحوصلگی، خستگی، و حتی فریاد ...
* تیتر، عنوان مجموعهشعری است از نازنین نظامشهیدی
آمدنها را نمیدیدیم، رفتنها را اما بسیار. همهچیزمان را آنجور که دوست داشتند، در سریالها نشانمان میدادند. زندگی، سریالی بدون بازپخش بود آنروزها؛ همهچیز آنسالها سریال بود. سریالها یا «آینه» بودند (آینه، آینهء عبرت) یا «قدیمی». من عاشق این قدیمیها بودم که در آینهشان زنگار بود و زنگ، و تلفنهایی که دستی باید کوکشان میکردی تا وصل بشوی به اشرفالملوک، تا بگویی که «حالمان دور از شما، حال ماهی است در تنهایی ِ دریا؛ چه میشد این سفر را نمیرفتید؟»
آنسالها، انگاری همه باید میرفتند. ما تنها رفتنها را میدیدیم، آمدنها را حدس میزدیم. گذشته، حدیث ِ رفتن ِ کسانی بود که روزگاری «همهچیز»ِ کسی بودند، و با رفتنشان دیوارها و پلهها و اتاقها را سرشار از رنگ زیتونی میکردند، با صدای غمبار یک موسیقی در هوای خانه، و خاطراتی که بهتلخی پیر میشدند؛ در «گذشته»های آنسالها، همه داشتند همهکسشان را از دست میدادند.
سریالها، رابطه را با گذشته ریخته بودند در صدای مردی که روزگارش را بربادرفته میدید وُ از سر ِ اندوه، نوایی محزون سرمیداد که یعنی «اینسفر، سفر ِ بیبرگشت شما شد برای ما، که شبهای غریب داریم سراسر». آینهای بودند از زندگی غمبار ِ جسمی که تمام داشتههاش بهناگاه افتاده بود در مسیر ِ خزان.
ما هنوز به پاییز میگفتیم پاییز. یعنی تا آنسالهای سریالهای قدیمی، به فصلی که بعد از تابستان میآمد، میگفتیم پاییز. همهچیز از یک گرامافون شروع شد: شد خزان گلشن آشنایی ...
گرمای تابستان از خانه رفت، و ما که دور ِ هم نشسته بودیم، برای (شاید) اولینبار به هم خیره شدیم و فکر کردیم «مگر میشود تابستان در خانهای که کسی از آن رفته است برای همیشه؟» تابستانها دیگر عاقبتبهخیر نشدند؛ خزان رسیده بود ...
عکسها قدیمی بودند، سریالها قدیمی بودند، سریالهای قدیمی عکسهای قدیمی آدمهای قدیمی دیوارهای قدیمی، عشقها... عشقها قدیمی بودند. هیچ عشقی عاقبتبهخیر نمیشد آنسالها از بسکه همیشه یکی میرفت، یکی میرفت، یکی میرفت، یکی که تمام داروُندار دیگری بود، همهچیز را بهناگاه رها میکرد و میرفت. ما دیگر به پاییز، نمیگفتیم پاییز.
گذشته را جوری تصویر میکردند که همیشه جایی برای «شد خزان» باشد. شاه بود یا رعیت، نویسنده بود یا گاریچی، جایی یکی از شبهاش به «شد خزان» ختم میشد؛ سریالها، بعد از «شد خزان»شان، مسیر دیگری داشتند. گذشتهای نمیتوانست باشد، مگر بعد از صدای «بدیعزاده».
آنسالها، تابستان و بهار و زمستان ماندگار نبودند، فصلها ماندگاری نداشتند، چراکه عشقها ماندگار نبودند. گذشته، روایت مجعول ِ تاریخ بود با صدای همیشهگنگ ِ بدیعزاده در رفتن ِ همیشهء یکی. حال، «آینه»ای بود برای عبرت. آیندهای هم که نداشتیم. از زندگی، روزها فقط به «مرجانه دلدار گلچین» فکر میکردیم، به آخرین کوپن اعلامشده و دفترچهء بسیح اقتصادی. شبهامان در گذشته دفن شده بودند؛ در آن قسمت از تصنیف بدیعزاده که تلویزیون پخش میکرد. تمام تصنیف، اجازهء پخش نداشت. از گذشتهها از سرودهها از عشقها و شکستها، تنها چندسطر ِ گنگ را ریخته بودند در جریان زندگی مردم. و مردم وقت کافی داشتند به اخبار گوش بدهند ببینند کوپن شمارهء چند، اعلام شده یا نه، و بالاخره جنازهء پسر فلانی پیدا شده یا رفت برای همیشه در نامعلومی.
اتفاقها در «آینه» نمیافتاد. اتفاقها، بیکه مردم حالیشان باشد، در اتاقهایی میافتادند که مردی یا زنی گوشه گرفته بود در خودش، و بدیعزاده متذکر میشد که همهچیز رفتنی است، حتی جوانی ِ «مرجانه دلدار گلچین». چهآدمها که با جوانی این زن، عشقها نساختند، نسوختند ...
در آینه اما اتفاقی نمیافتاد؛ «آینه» برای «عبرت» آیندگان بود، و بدیعزاده تاکیدی بود بر پوچی ِ زندگی ِ اکنون در آنایّام. سریالهای آنسالها میخواستند بگویند که در زندگی، «آ تقی» هم که نشوی، گذرت به «شد خزان» میافتد ناگزیر.
آمد آنروزی که دیگر کسی به جوانی ِ آن زن فکر نمیکرد، و همه میدانستند که گذشته، خزان است و تا قبل از انقلاب، اتفاقات، متّصل، از حزن ِ صدای بدیعزاده عبور میکردند. تلویزیون تاکید داشت که گذشته فقط یعنی «شد خزان». گذشته، زرد بود، فصلی که پنداری هرگز سبز نمیخواستندش.
و لاجرم رسید آندقیقهای که دیگر همه میدانستند که یکگذشته به جواد بدیعزاده بدهکار اند، یکزندگی به خزان، یکعشق به باد.
- این را نوشتم که سهشنبه در «جهان اندوه» منتشر شود. بعد فکر کردم چرا در «گاوخونی» نباشد؟ پس، از خیر روزنامه گذشتم، و این نوشته شد سهم گاوخونی و بانویش. به سلامتیشان!
- تصنیف معروف به «شد خزان» را با صدای جواد بدیعزاده و شعر رهی معیری از اینجا دانلود کنید.
- تاکنون پنجهفته از «جهان اندوه» منتشر شده است؛ هماینشبها فایل صفحات را برای دانلود میگذارم اینجا.
متن زیر را دوستان یونیسف فرستادهاند؛ نوشتهای از «انجمن تنظیم خانواده» که کوتاه است و رسا. اگر دوست داشتید کمکی کنید به این برنامه، یا برنامههای دیگر در این زمینه، برای این کنسرت و دیگر فعالیتهای مربوط به روز جهانی ایدز، از حالا میتوانید در وبلاگها و رسانههایی که در اختیار دارید، اطلاعرسانی کنید. اگر هم رسانهای ندارید، شاید حوصلهء شرکت در این کنسرت خیریه را داشته باشید. مثل هرسال، سعی میکنم در این هفته اگر خبر و برنامهای بود، اینجا بنویسم.
«اولین مورد ایدز در ایران در سال 1366 در یک کودک مبتلا به هموفیلی مشاهده شد. از آن روز، تعداد مبتلایان رو به افزایش است و بیشتر از هر گروه دیگری، جوانان در مرض خطر ابتلا هستند.
امسال، برای اینکه با گسترش این بیماری مبارزه کنیم، روز جهانی ایدز را با برپایی یک کنسرت برگزار میکنیم. خیلیها، مثل ستارگان عرصهء سینما و موسیقی از این اقدام استقبال کردهاند و در این روز برای حمایت از مبتلایان به HIV و جلوگیری از گسترش آن در کنار ما خواهند بود.
شما هم برای اینکه اولین قدم را برای مبارزه با اپیدمی این بیماری بردارید، چهارشنبه 11 آذر از ساعت 20:00 در کنار ما باشید.
تمام درآمد حاصل از فروش بلیط، جهت امور خیریه و در راستای مبارزه با ایدز و حمایت از مبتلایان صرف خواهد شد.
AIDS تنها یک بیماریاست؛ برای مبارزه با آن شما هم میتوانید قسمتی از راه حل باشید.»

در رهگذر باد، چراغی که تو را است
ترسم که بمیرد از فراغی که تو را است
بوی جگر سوخته عالم بگرفت ...
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است! رودکی
تقدیم به بیستونُه آبان ِ سال ِ بیستونُه؛ روزی که انگار نباید در اینهمه تنهایی و اینگونه مغموم میگذشت، و گذشت. لعنت به چمدانها.
گاوخونی
از دوهفته قبل شروع شد: هرروز پیغام میفرستاد که چهاردهروز مانده، سیزدهروز مانده، دوازدهروز مانده، یازدهروز... امشب که ویندوز بالا آمد، داشت طبل رسواییام را میزد که یعنی تمام شد هرچی بوده!
به صفحهء مانیتور خیره ماندم. گفتم باید چیزی بنویسم برایش، که چندسال با هم بودهایم. نوشتم: کاسپراسکای به کی وفا کرده که من دوّمیاش باشم؟
دوهفته، فقط تماشا کردم؛ پیغام فرستاد و من فقط تماشاش کردم. حالا که یکخط براش نوشتم، شده آهی وُ پریده وُ رفته. انگار کن دارد میخواند: «بهاش بگو: کاکلزری / دیر اومدی، مُرد پری...». با خودم فکر میکنم وقتی یک آنتیویروس، «مهلت»اش سرمیآید، کجا میرود؟ به چی فکر میکند؟ ستارهاش کجا میافتد؟
گاوخونی
بچه که بودم، میگفتند هرکسی ستارهای دارد با خودش. میگفتند وقتی در آسمان افتادن ِ ستارهای را میبینی، یعنی عُمر کسی در جایی تمام شده و ستارهاش دارد میافتد. سالهای جنگ بود آنسالها؛ ستارههای بسیاری را دیدم که افتادند. دوست داشتم ستارههایی را که میافتند، ستارههای عزیزانم بدانم که جایی در نزدیکیام مُرده بودند لابد. ولی عزیزانم در آنسالها نمیمُردند. ستارههای افتاده، نعشهای غریبی بودند که من نمیشناختمشان. چهقدر غریبه که روبهرویم از آسمان پریدند وُ رفتند ...
بعدها، عزیزانم، عزیزترهام، یکییکی از آسمان پریدند و رفتند؛ از ستارههاشان پیاده شدند، و من حتی دیگر حواسم نبود که بگردم پی ِ ستارههای فرتوت، که حالا سالها است هی میافتند وُ هی میافتند. عزیزان من، همه در هوایی برفی و ابری رفتند؛ در آسمانی که مهلتی برای ستاره نداشت؛ غریب وُ بدون نشانهای از پریدن وُ رفتن.
برادرم میگوید اینها ستارهها نیاستند که خیال میکنی دارند میافتند؛ میگوید اینها هواپیماهای کوچکی هستند که چشمک میزنند وُ دور میشوند. میگویم «حیف ِ من، که فکر میکردم لابد روزی تو ستارهام را میبینی در حال افتادن؛ به بقیه هم میگویی که من هم ستارهای داشتهام» و به مادرم خیره میشوم. بعد هم به شال زنانهء سبزرنگ ِ توی کِشو فکر میکنم...
گاوخونی
یک کِشو دارم که توش یک شال سبزرنگ هست؛ شالی که روی اینطرفش نوشته یاحسین، آنطرفش جواب داده میرحسین! حالا این شال زنانه، که ربطی هم به جنبش ندارد، و البته خیلی مقدستر است، سندی است بر این مدعا که: حال ما خوب است، اما تو باور مکن!
کمکم از این کِشو، صدای ساز هم درمیآید؛ باور کن.
ستارهام را که پیدا کنم، باید بدهم با هماین رسمالخط، روی آن بنویسند:
وای به روزی که گاو مشحسن به صدا درآید که «من گاو مشحسن نیستم ... من مشحسن نیستم».
کجایی مشحسن؟ ستارهمان افتاده وسط بلوریها. افسوس ...
روزنامهء «جهان اقتصاد» قرار است سهشنبهها صفحهای داشته باشد به اسم «جهان ِ اندوه». برای این صفحه، در توضیح ِ چیاستی آن، حرفی ندارم. یعنی اینکه این صفحه دقیقا قرار است چه باشد و چه نوشتههایی داشته باشد، برای خودم هم گنگ است. نوشتهء پایینی، که چندهفته قبل نوشتهام، اگر بتواند، مثلا میخواهد ورودی باشد بر اینکه در «جهان ِ اندوه» از چی حرف میزنیم.
برای شمارهء اولاش، خیلی سخت بود سفارش مطلب. بهجز زمان اندکی که داشتم، مشکل بزرگ این بود که خودم هم نمیدانستم دقیقا چی میخواهم. نمونههایی خصوصا در محیط وب برای اینجور نوشتهها داشتم در ذهن، اما در شکل و شمایل روزنامه، نمیدانستم دقیقا چی باید باشد که عمومیت پیدا کند، خوانندهای داشته باشد، یا هرچی. فقط یک چیز را میدانستم و میدانم: در این صفحه قرار است هرکسی با رسمالخط ِ دلخواه خود، درباره «اندوه» بزرگی بنویسد که در دل دارد؛ دربارهء مجموعهای از غمهای باشکوه و ماندگار.
برای بعضی از دوستان، هماین نوشتهء پایین را فرستادم، با توضیحی چندخطی؛ برای بعضی حتی فرصت این کار را هم نداشتم. نتیجه اما فکر میکنم تجربهء بدی نشده. خصوصا که اگر ادامه داشته باشد، که به امید خدا دارد، خودش را پیدا میکند.
مطالب اولینشماره را یوریک کریممسیحی، مریم زهدی، علی شروقی و رضا مهدوی هزاوه نوشتهاند. به این دوستان، دیگرانی هم اضافه خواهند شد که هماین سهشنبه امیدوار ام نوشتههاشان را بخوانیم. این دوستان خوب در کمترین زمان، بدون توضیح دقیق و درست، ظرف چند ساعت این نوشتهها را نوشته و رساندهاند. پس تمام ضعفها و مشکلات احتمالی، همه از من است و تعجیل و سردرگمیام. از ایشان سپاسگزار ام.
توضیح لازم دارد که چرا قرار است «سهشنبه»ها باشد این صفحه؟ ... شاید چون روز ِ شاعرانهای است اسماش، و خودش روز بیخودی. شاید هم الکی. و چرا اولینشمارهاش پنجشنبه؟ خب از نظر من، سهشنبه حتی برای مُردن هم روز خوبی نیاست، چه رسد به روز ِ شروع یک کار. پس، خوشا بعد از این سهشنبههای بیخودی و «جهان ِ اندوه».
سایت روزنامه هنوز سر پا نشده؛ تا آنزمان، پی.دی.اف و تصویر صفحه را میگذارم اینجا برای دیگران، اگر دوست داشتند، میخوانند.
طریقت اندوه
زمانی دوست داشتم تا زندهام، سریالی بسازم. سریالی که غمانگیز باشد، و بیننده با دیدن هر قسمتاش، به خودش قول بدهد که «من دیگر این را نخواهم دید» و باز، هفتهء دیگر بنشیند و تماشاش کند. ( و «راه» ما از اینجا جدا میشود: من فکر نمیکنم سریالهای موجود غمانگیز باشند؛ اینها ملالآور اند و کسالتآور، و از زور بیپیکریشان است که ما خیال میکنیم همهشان غمبار اند.)
من مُردهء غمهایی هستم که خودشان تولید میشوند؛ نه غم ِ نان اند، نه غم روزگار و سیاست و بند و بست. غم اند، صریح و سلیس و بُرنده، بیحاشیه و بیدلیل. غمهای بیدلیل، مال آدمهای بیدلیل اند، که برای اینکه حالا چرا افتادهاند به زاری، اصلا پی پاسخ نمیروند.
دوست نداشتم فیلم سینمایی بسازم، فیلم تلخ بسازم. سینما، در ذات خود، تلخ است. سالن سینما، در تاریکی مبهماش، با صندلیهایی موقّت، با آدمهای موقّت، با خاطرهء آدمهایی رفته؛ سینما، بهقدر کافی تلخ هست. سینما، جای خاطرات است؛ خاطرات، خود، بهقدر کافی تلخ اند؛ ذات ِ خاطره، حتی شیریناش، یعنی وضعیتی تلخ.
ما نیاز داریم به مدیومی که در دورن خود، تفریح و بلاهت و بیهوایی دارد. و نیاز داریم که در بلاهت ِ بیحد یک رسانه، حرفهای غمانگیز بزنیم، قصّههای غمانگیز بشنویم، و غمگین بشویم. این، با سیاهی ِ همیشهء رسانهء ملّی تفاوت دارد. فیلمهندی نیاست؛ غم است! با کلافهکردن مردم از فرط بیچیزی در سریالها، با کسالتبار بودن ِ قصّههای تلویزیونی تفاوت دارد این غمی که میگویم.
غم، چیزی است که این مردم کم دارند. مردم ما، مصیبت دارند، نه غم. مصیبت، از معصیت است، از حسّ ِ تلخ ِ معصیت. از این حس است که سرتاپای جهان روزانهشان، سیاهپوش کسالتهای روزانهاست. از این معصیت ِ همیشه است که فراری اند. غم، «طریقت» است. اینها با هم فرق دارند.
آدمی مثل «ابوالحسن» میخواهد که رودرروی دیگران بایستد، زمزمه کند که «درخت اندوه بکارید، باشد که به بر آید».
رسیدن به جاییکه هیچچیز، جهانات را عوض نکند؛ رسیدن به اوجی که همواره غمی سنگگین، قفسهء سینهات را فشار بدهد؛ رسیدن به مرحلهای که حتّی مرگ، با تمام شکوه و ناشناختگیاش، چیزی را عوض نکند؛ رسیدن به حیات ِ جاویدان ... حیات جاویدان، غم است. درخت ِ اندوه بکارید ...
از اندوه ِ مُدام حرف میزنیم؛ از غمی که تمامشدنی نیاست. داریم از جهانی میگوییم که در آن، خنده، فریبی است آگاهانه. از جهانی میگوییم که میشود دربارهاش ساعتها با روانکاو و روانپزشک و رواننژند و هرچه از ایندست، حرف زد. جهانی که تعریفکردنی است. سرخوشیای که میتواند مثلا به شرح سینه بدل شود، و نمیگذاریم. اصلا داریم از سینهای دیگر حرف میزنیم؛ سینهای سرشار از اندوه، خانهای سرشار از اندوه، دلی سرشار از اندوه. ما سالها است که داریم غصّه میخوریم، با سینهای که برای اینکار ساخته نشده. سینهای دیگر باید، دلی دیگر باید، آدمی دیگر حتّی. بگذاریم جهان ِ ما، راه اندوه پیش بگیرد.
ما روضهء جاویدان ایم. و این، با غمی که میگویم، فرق دارد. غصّهء چیزهایی را داریم، تلخی ِ جهانی که اگر حسن برود و زری بیاید، اگر یکی ارزان بفروشند و دیگری گران نکند، همهچیز عوض میشود.
رسیدن به پروازی که در آن، هیچچیز الّا خود غم ماندگار نیاست، رسیدن به حیات ِ جاویدان، به اندوه مُدام و متکثّر، رسیدن به اینکه فکر کنیم ما اصلا در پی چیزی نبودهایم، رسیدن به این روزگار، یعنی غمی که من فکر میکنم در این مردم کم است.
زمین عزا، سرزمین بیبدیل سینهزنی، کشور غصّههای مدلول، کشوری که ما داریم در آن زندگی میکنیم. بالاخره یکی باید روزی برود از یک روانپزشک وقت بگیرد، پول ویزیت بدهد، و بعد با سینهای افتاده، با دلی غمگین و سرشار از درد ِ بیدلیل، برای او شرح دهد که غمگین است، و دوست هم ندارد چیزی عوض شود. بعد هم بزند بیرون و برود پی زندگی و ادامهاش. لازم است که ما روی غمهامان استوار باشیم، و از اینکه انسانی غمگین هستیم، شرمسار نمانیم در روی خیرهء خلقالله. جهان ما، با جهان ایشان تفاوت دارد.
اگر سطح وجود و نفوذ آموزههای علمی روانشناسان، هزارسال قبل جایی بود که حالا هست، لابد آن یهلای قبای خرقانی هم بستری میشد در دیوارههای افتادهء بسطام، که مثلا بیا حالات را به کنیم! اوج پیشرفت بعضی علوم، گاه یعنی که «اندوه را باید از شما بگیریم».
من از افسردگی سخن نمیگویم. از غصّههایی که گریبان مردم را گرفته است، از تلخی و پیچیدن در ناچارگی حرف نمیزنم. میشود که پول داشت، تن سالم داشت، زمان و هوای دلفریب نیز، و غمگین هم بود. خوب کار کرد، خوب پول درآورد، خوب لباس پوشید، خوب بود با تعریفهای امروزی، و غمگین هم بود. من در ستایش غمی حرف میزنیم که حتّی مرگ هم نمیتواند تکاناش بدهد. چیزی که کاسته نمیشود و نمیکاهد از چیزی.
اینروزها جریانی خزنده، که به هیچ آرمان و حرمتی وفادار نیاست، سعی در القای این امر دارد که: غم بد است، اندوه بد است، اندوه برای بیماران است. و ما، فرزندان تمام دهههای انقلابی، از حاشیه برمیخیزیم و در متن، مردم را به مشایعت هیبت بزرگوار اندوه میبریم، و ما فرزندان ِ دهههای اندوه، شورش میکنیم در درونمان، تا غم را آزادیای باشد در این زمین ِ اندوهان ِ همیشهبادلیل.
برای منی که در کودکیاش، قطار، یعنی فرار و رفتن، برای منی که همیشه فکر میکرد هیچ راهی جز قطار نیاست، برای منی که نوجوانیاش را قطارهایی دزدیدند که به اهواز میرفتند از کنار خانهمان، حالا انبوه هواپیماهایی که بلند میشوند و میروند و آدمها و خاطرههایی را هم میبرند در خود، فقط تمرین است، دستگرمی است.
در این جهان، همآنگونه که اسباب ساختن شادی را فراهم میکنیم، و تمرین میکنیم که به وضعیتی مُدام از شادی و خوشوقتی برسیم، شایسته است جایی هم برای غمهای واقعی و حلنشدنی داشته باشیم؛ بدویم که به تراژدی واقعی برسیم، نه این غصّههای نان و غمهای حلشدنی. پی ِ درد بیدرمان بودن، با درد داشتن فرق دارد.
وقتیکه از این زمین ِ نفت و گاز، سهم ما آتش است و سوختن، دنبال چی بگردیم بینیازتر از اندوه؟
ما، نبیّ ِ بیاباننشینی هستیم که در تجرّد خود، همآغوش با رسالتی جان میسپاریم که به ما نوید میدهد: جهان بعد از این جهان، جای بیبدیل ِ غمها است؛ شاد باشید ای مومنان ِ به اندوه.
باید، حالا که نتوانستیم سریال خودمان را بسازیم، جایی این غمها را ثبت کنیم؛ جایی مثلا شبیه روزنامه.
۱
شعرهای تو تیر میکشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر میکشد
{تو خودت شدهای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هماینکه میگوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}
در این شهر ِ سردرد جدا افتادهایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمیشویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصهای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که میشود فراموش کنند؟
خیابان تمام قدمها را از یاد میبرد
خیابان تمام خندهها را
خیابان از یاد میبرد آدمهای خونی را
دختری که میخندد
زنی که میخندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دستها
جای حقیری است
تو میدانستی!
کجا بگردند
مادرانی که بیسر تو را بهجا نمیآورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است
تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکسهای تو شیطنت میکنند
عکس تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس تو بر تهران هجوم آورده میگوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکسهای تو هم شیطنت دارند
برای یکیعکس
روزی رسیده است که دلتنگ میشوم
تو برنمیگردی از این ظهر قابگرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمیگردی از جمعهء ولیعصر ِ آنروزها عشقها حرفهای معمولی
و دیگر نمیشود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که اینها میروند، تو برمیگردی ...
تو
برنمیگردی
۲
شعرهای بیتو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه میخواستم
سینههای تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بسیار میسرودم
دختران تو درد میکشند بر دستان من مُرده بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!
تهران ِ تو از سالها است که یکطرفه میرود
و سینههای بسیارش
سینههای یارش
آه از اینهمه سینهسوخته ...
درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکیقاب عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم
تهران ِ تو تیر میکشد
و من تمام سردخانهها را
و من تمام سردخانههای دور را
و من تمام سردخانهها را بر عکس تو دیدهام
کسی تو را به سینه نمیشناسد
کسی مرا به نام
بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غمزده
من برای تو آن قصه را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که اینها رفتهاند
تو
برگشتهای
از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که اینجا منتشرنشده، و بعید میدانم که برای انتشار ِ رسمیتر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی اینجا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمیخواهم. هماینکه میخواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. اینیکی، تمامامخصوص مخصوص مخصوص است.
این عکس «سارینا» که کلاس اول دبستان است و با دوستاناش آمده بود به جشن کانون، خلاصهترین و رساترین تصویر روز جهانی کودک امسال بود برای من؛ دختری که وقتی باهاش حرف میزدم، فکر کردم که شایستهء تمام سپاسها و خوبیها است این بچّه؛ مهربان، آرام، معصوم، و خوب، با بادکنکی زرد در دست، نشسته روی ویلچر.
پی: بلاگفا مثل تمام اینروزها در تعطیلات بود و نشد که برای دیروز، مطلبی بگذارم اینجا. خودم هم که بیحوصله و خسته و غمگین. لابد حکمتی بوده باز.
بعضی از جوکهایی که در شرایط معمول بهشان میخندیم، در زمانی دیگر، مقاومت می کنند در برابر خنده. آنها، رازی با خود دارند؛ رازی بزرگ، و خسته.
«یه روز یه مار توی پارک عاشق میشه، بعد از مدتها وقتی میخواد بره جلو و ابراز عشق کنه، میبینه شلنگ آب بوده».
این، از این بهاصطلاح جوکهایی است که یکوقتی بهشان لبخندکی میزدم، و حالا نمیدانم چرا خندهام نمیگیرد هیچ. خنده تا وقتی خنده است که نشود «حالا حکایت ما است»ی بر آن افزود. بیدلیل نیاست اگر گفتهاند که ما وقتی در صحنهای طنز، به زمین خوردن کسی میخندیم، به این دلیل است که خود را در وضعیت آن آدم تصور نمیکنیم؛ ما به مرگ دیگری میخندیم، با اطمینان از بیمرگی خود؛ به «موقعیت ِ ناگهان» یک آدم «دیگر» است اگر که لبخند میزنیم، بیکه فکر کنیم ممکن است روزی در همآن وضعیت گرفتار آییم.
دوسهسال قبل، این وبلاگ بعد از ماهها تعطیلی، رنگ و رو عوض کرد و شد کمکم این که حالا هست. آنوقتها، اینجا خواننده نداشت؛ یعنی داشت، ولی نه خوانندهای که مثلا در هفته حتی یکبار سر بزند، یا دنبال کند نوشتههای اینجا را. آنروزها بود که عاشق این «وبگذر» شدم.
سمت چپ این وبلاگ، پایین لینکها، نشانگر سایت وبگذر، گاهی که حال خوبی دارد و «محسن» انگشت توی سوراخهاش نمیکند، به کسی که در صفحه است میگوید که الآن چندنفر با هم در این صفحه حاضر اند. آنروزها، اغلب «دو نفر» آنلاین بودند اینجا: من و او.
این وبگذر، بخشی دارد به اسم «پخش زنده»، که تمام حرکات بازدیدکنندهها را نشان میدهد در لحظه. بعد، آنروزها، گاه و بیگاه چیزکی مینوشتم اینجا، و بهسرعت میرفتم مینشستم بست توی مدیریت وبگذر، تماشا میکردم ببینم کی از کجا میآید توی گاوخونی.
اینجا، اوج ماجراهای شبانهام بود: یک «آیپی» بهخصوص! این، جبران نبودنهای فیزیکی بود به خیال خودمان.
از فلانجای جهان، آنوقتها فقط یکنفر سر میزد به این صفحه. و من آیپی او را میشناختم و ذوق میکردم از اینکه این «دو نفر» که حالا در صفحه نشستهاند، غریبه نیاستند.
و مثل هر اتفاق خاص، که نمیشود جلوی خرابشدناش را گرفت، روزی رسید که آن جوک بالا، یک «حالا حکایت ما است»ی هم آویزاناش شد.
شبهایی بود که تا صبح مینشستم پای پخش زندهء وبگذر، و بر اساس آیپی ِ بازدیدکنندهای که با من آنلاین بود در صفحه، خیالات خوش میبافتم: «حالا داره این مطلب رو میخونه.. حالا داره اون صفحه رو میبینه.. حالا داره.. حالا یعنی داره میره بخوابه؟... ». یکروز، که شب قبلاش را تا صبح نشسته بودم پای این شمارشگر، ایمیلی به دستم رسید از آدمی که مثلا اتفاقی اینجا را دیده بود و «یکشب تا صبح همهء وبلاگ را چرخیده بود و ...». و اتفاق هم باید اینجوری میافتاد که طرف، دقیقا از همآن جای دیگر جهان باشد که «او» بود.
و خیلی زود، این لذت، این بازی ساده هم حرام شد؛ آدمی که من دلبستهء «آیپی»اش بودم، «آمدن»اش، وسط «بازدید»های دیگران – محترم و غیر آن – گم شد؛ مثل بچهای که وسط شلوغی ِ حیاط حرمی یا امامزادهای، مادرش را گم کرده، و گریهاش دل آدم را کباب میکند؛ مثل وقتهایی که در حاشیهء یک اتوبان، وسط صدای ماشینها، تنها قدم میزنم و نمیدانم به چی فکر میکنم که آنشکلی دلم میخواهد بترکد؛ مثل هماین امشب، و شبهای بسیار ِ دیگر ...
اینجا، کشور غریبی است؛ اول باید عادت کنی به حضور ِ فیزیکی ِ با هراس، بعد به حضور معنوی و مستعار، بعد بشوی یک شمارهء آیپی، و کمکم شمارهات را هم با دیگران «Share» کنند. اول باید عادت کنی به این که تنها شمارهای هستی، که لابد از کشوری به اینجا میآیی، بعد ذرّهذرّه بپذیری که شمارهها هم دیگر کشوری ندارند؛ نرمافزار اند و پُورت و پرُوکسی. اینجا کشوری غریبی است.
و حالا، اینجا و اکنون، این نوشته، و این قطعهء تمامخاطره، سراسر در ستایش صاحب آن آیپی در گاوخونی نشسته، و تمام دلتنگیهای این متن، متعلق به هماو است.
شما نهتنها خسرو گلسرخی را کشتهاید*
بلکه با یکطرفه کردن خیابان ولیعصر
بسیاری از شعرها را زخمی کردهاید؛
شعرهایی که در رفتنها در آمدنها نوشته شدند
شعرهایی که یکطرفه نبودند ...
* سطر اول، برگرفته از: شعر «شاعر» / ظلّالله / رضا براهنی / ۱۳۵۴ / آمریکا / نشر ابجد
بعضیوقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم؛ یا یکچیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یکجایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره.
دستهایم را حرام کردهام.
- عامهپسند / چارلز بوکفسکی / پیمان خاکسار / نشر چشمه
باور کن با هماین دستهای بیمصرفم، با هماینها هم میفهمم که با یکجفت دست، یکجفت دست ِ کشیده وُ دلخواه، چهطور باید رفتار کرد. اشکال از مسافت است، از این راهها؛ اشکال از آن بیپدرمادری است که اولبار مرزهاش را بهروی مردمان دیگر گشود.
حیف از آن دستها، که شدهاند تایپیست غمها و غصهها، شدهاند میرزابنویس ِ دوری.
مثل بعضیها، من هم بچهء «لب ِ خط» ام. در واقع اولین لبی که باهاش تر شدم و ُخو گرفتم وُ فهمیدم که «لب» یعنی چی، لب ِ خط راهآهن بود؛ قطار ِ تهران – اهواز رد میشد از کنار امامزاده و میاومد از کنار باغ وُ گندمزار میگذشت وُ میرفت تا جاییکه ما اونموقع خیال میکردیم لابد دقیقا یعنی خود ِ «غربت». قطار میرفت به سمتی که خورشید غروب میکرد، و من این رو دوست نداشتم. از غروب نفرت داشتم، و هنوز هم.
کنار ریل، جای همهکاری بود: مصرف مواد، بچهبازی، تصفیهحسابهای ناموسی و غیره، قتل و راهزنی، و جایی برای اولین سیگار و سیگاری.
من، این آخری رو دوست داشتم {بچهبازها هم لابد من رو! و کشته شدم}.
قطار میاومد وُ میرفت وُ من هربار سعی میکردم آدمهای تو کوپهها رو حدس بزنم؛ اینکه خانوادگی سفر میکنند، اینکه مجرّد هستند، دختر اند یا پسر، سرباز اند یا هرچی ...
بچههای هممحل، مثل خیلی از لب ِ خطنشینها عادت داشتند برای قطارها و مسافراشون سنگ پرت کنند. برای قطارها، و برای تابلوی «لطفا سنگ پرت نکنید» و اون بچهای که چشماش رو از دست داده بود و داشت غمگین ما رو تماشا میکرد. عادت شده بود سنگپروندن به هرچیزی که از اون محلّه رد میشد، هرچیزی که از ما رد میشد وُ میرفت.
تنها باری که من برای قطارها سنگ پرت کردم، وقتی بود که دیگه کمکم داشتم سیگار رو میفهمیدم؛ یازدهساله بودم همهاش.
تنها نشسته بودم کنار گندمزار، و قطار داشت میاومد که بره و غروب بشه. سرعت کم میکرد وقتی از اونجا رد میشد؛ منطقه مسکونی بود.
یه سنگ برداشتم وُ پرت کردم. خورد به شیشهء یه کوپه. شیشه ترک برداشت. بعد، یه مرد وُ یه زن و دو تا پسربچه، همسن و سال خودم شاید، از اون تیکهای که باز میشد، بهزور سرشون رو نوبتی میکردن بیرون وُ فحش خواهر و مادر بهام میدادن.
خیره شدم بهشون و شمُردمشون: چهارنفر بودن.
بعد یه سیگار «مونتانا» آتیش زدم و با خودم فکر کردم «پس آدمها با خانواده میرن جنوب»؛ اولین کشف ِ من بود دربارهء «تنهایی». من همیشه تنها سفر میکردم. یعنی در واقع اصلا سفر نمیکردم. هنوز هم.
چیزی عوض نشده؛ فقط سالها است که از ریل قطار دور افتادهایم و دیگه هرهفته همسایهها رو نمیبینم که جمع بشن وُ برَن دیدن جنازهء مردی که خودش رو انداخته جلوی قطار.
از قبلهای اینجا:
روزگار سپریشدهء مردمان سالخورده + نفرین به تمام ایستگاهها، اتوبوسهای شرکت واحد
زن ِ گُرجی، تمام خوابهای ما بود + دایرةالمعارف نوستالژی + Alps Stories: My Annette
یک چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سهتار، افتاده توی کوچهها؛ از هر طرف که میروی صدا هست وُ از هر طرف که نمیروی، صدا پیش از تو رفته است وُ انگاری که باهاش داری میروی بههرحال. وضعیت عجیبیاست این صدا با مردم ِ شهر.
تو بگیر صدای سهتار است، اما بمتر. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزوناش دارند شهید تشییع میکنند. شهید که دیدهای؟ این عزیزان بینشان، این جسمهای خونین که روی دستها و بالای صلوات و دعا، و شاید مارش نظامی، میروند و میآیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است. اینکه صدای سازی بشنوی که انگار زنی در غربت مُرده است وُ تو اینجا در وطن میخواهی سوگی بنویسی بر آن، سخت است توضیح دادناش. برای فهم این، باید که در غربت بمیری، جوریکه نعش غریبات را ببرند مثلا در گورستان حاشیهء شهر فلانایسکا دفن کنند، و اینجا در این شهر که حالا از وسط تمام خیابانهای خاطرهدارش شهید بُردهاند، کسی شعری بنویسد در رثای آن یار از دسترفته. گفتم که، کل ماجرا جور ِ عجیبی سخت است.
صدای سازی میآید از هرچه کوچه وُ هرچه خیابان ِ خاطرهدار؛ تو بگیر مثلا صدای سهتار، کمی هم شاید بمتر. یکوقتی سهتار دست میگرفتم و دستم روی پردهها خشک میشد، نُتها را قاتی میکردم و چیزی که دیوارها میشنیدند، نغمهای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای که انگاری حرفی داشته باشد و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. اصلا خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. هربار که در این شهر شهیدی را میبردند، صدایی شنیدهام شبیه سازی که زخمهای داشته وُ زخمی. میخواهم یک حرفی را برای تو بگویم.
صدایی افتاده توی این شهر، و حالا همه میدانند. مستی ِ پنهان اگر هست، مال این است که یعنی ما تاب این صدا را نداریم؛ وگرنه کیاست که نداند این شهر این کوچهها وُ این خیابانها مسیر عبور نعش عزیزان بسیاری بودهاند هستند خواهند بود، و این صدا که میشنوید – همشهریان عزیز! – این صدا، صدای زجری است که سیمان و آسفالت با هم کشیدهاند. ما هم در این شهر سیگارهای فراوان دود کردهایم، چیزهای فراوان کشیدهایم، حرفهای فراوان، غصهها و قصههای فراوان، و این شهر این شهر ِ لعنتی مگر عوض میشود؟ نه! حالا شما هی بگو این صدا که میآید، و شبیه سازی است که زخمیاش کردهاند، زنی نبوده که در غربت مُرده است وُ تو اینجا در وطن میخواهی سوگی بر آن بنویسی، سوگی که فقط آرام میکند و تلخی ِ جهان را حلقومچپان. بله .. این شهر را که همه میشناسیم، همه هم میدانیم چه اتفاقی افتاده است؛ حالا چرا پنهانخوری؟ نمیدانم.
آخرین سرشماری نفوس در تهران، میگوید که از هر سهنفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند. و آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، میگوید که حال همهء ما خوب است. و باور میکنیم.
به صدای ساز برگردیم.
صدای ساز. دارد از دور میآید وُ هرچه کوچه هست تسخیر میکند. بهشت ما کجا است پس؟! این ما ایم که فریاد میزنیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد میزنیم.
به زن برگردیم.
زن. زنی که رفته، برگشتن دارد؟ ای خاک بر سر شهری که این را نداند.
به حالا همه میدانند برگردیم.
حالا همه میدانند. و همه میدانند که صدای سازی، تو بگیر صدای سهتار، اما بمتر، دارد از هرکجا مینوازد گوش تهران را. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزوناش دارند شهید تشییع میکنند. شهید که دیدهای؟ گفتم که؛ این جسمهای خونین، این عزیزان بینشان، که روی دستها و بالای صلوات و دعا، و حتی شاید مارش نظامی، میروند و میآیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است.
به غربت برگردیم.
غربت. اینجا همه مُردهاند راستراستکی. والله اگر سر سوزنی دروغ ببافم؛ اینجا همه مُردهاند و کسی که یکوقتی سهتار دست میگرفته وُ دستاش روی پردهها خشک میشده، نُتها را قاتی میکرده و چیزی که دیوارها میشنیدهاند، نغمهای بوده نه داوودی وُ نه خواستنی، دارد یکتنه برای شهری در حاشیهء شهر دیگری سوگواری میکند. همه میمیرند. انا لله و انا الیه راجعون.
به سوی او برگردیم.
او. دعا میخوانیم:
پروردگارا
یکنفس نباشم اگر نباشد
آمین
به ساز برگردیم.
ساز. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای شکستهبسته که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. واقعا خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع؟ من، هربار که در این شهر شهیدی را میبردند، صدایی شنیدهام شبیه سازی که زخمهای داشته وُ زخمی بوده و دیگر حالا همه میدانند میخواهم یک حرفی را برای تو بگویم، و زنی که در حاشیهء یک شهر در گورستانی قدیمی دفن شده، تمام جهان ما بود؛ جهان ِ من، و جهان ِ تو.
به تو برگردیم.
تو. شکر که هنوز هستی و میخوانی و میخندیم. فقط دیگر خیابانی نداریم که مثلا من بگویم «یکروز این ولیعصر را سند میزنم به نامات». از هرچه خاطره وُ خیابان، شهیدی بُردهاند و خونها میان آرزوهای ما شُستهاند وُ حالا یک چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سهتار، افتاده توی کوچهها؛ از هر طرف که میروی صدا هست، در هر خیابانی.
به خیابان برگردیم.
خیابان. خیابان تو را پس نمیآورد؛ رفتهای وُ دیگر همه میدانند که شهر، بیوفاتر از تهران نداریم ما.
به تهران برگردیم.
تهران. به تهران برنگردید خانم زیبا؛ این شهر امنیت خودش را، هوای خودش را، خاطرات خودش را و حتی خودش را هم ندارد دیگر.
به هوای تو برگردیم.
هوای تو. به هوای تو برگشتیم، دیدیم صدای سازی میآید که همه میشنیدند وُ پنهانخوری وُ مستی ِ نیمهشب هرشب. هوای تو، برای قلب من ضرر دارد از بس تنگ است. سینهات برای من ضرر دارد از بس تنگ است. صدای تو برای من تنگ است از بس ضرر دارم، و دل من، برای شما تنگ است از بس شما زیبا ای. کیاست که بفهمد!
به سینه برگردیم.
سینه. سینه میزنیم وُ گریه میکنیم. گریه میکنیم وُ مظلومان تاریخ در سینهمان رژه میروند با صدای یک مارش نظامی شاید. این سینه نیاست، صحرای محشر است، که قدر ِ جهانی تنگ است وُ از دست دور. ایوای. ما که در این شهر سیگارهای فراوان دود کردهایم، چیزهای فراوان کشیدهایم، حرفهای فراوان، غصهها و قصههای فراوان، و این شهر ِ لعنتی عوض نشده است، هماین ما شاید بفهمیم که چی توی آن سینه نهان کردهای. نه؟ حالا شما هی بگو این صدا که شبیه سازی است زخمی، زنی نبوده که در غربت مُرده. دیگر این شهر را که همه میشناسیم؛ همه هم میدانیم چه اتفاقی افتاده است. حالا چرا پنهانخوری؟ چه عرض کنم.
به عرض برگردیم.
عرض. عرض داشتم. امان بدهید تا بگویم. در فرصتی مناسب و مقتضی، خواهم نوشت که کدامدستها در پس ِ این نعشها بودهاند، و این خون را چهکس جاری ِ خاطرات ما کرده، اما پیش از آن اجازه میخواهم که بگویم: دلتنگ ایم سخت. به کجا برگردیم حالا؟
اصلا قصه از جایی شروع شد که یکوقتی سهتار دست میگرفتم و دستم روی پردهها خشک میشد، نُتها را قاتی میکردم و چیزی که دیوارها میشنیدند، نغمهای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. از - دقیقا از – جایی که گفتم با خودم که خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. و یکروز برخاستم از خواب وُ دیدم که رفتهام، و دیگر نه خیابان مرا میشناسد، نه مردم، نه حتی آن نیمکت که روزی نشستیم وُ سیگاری کنارش گیراندیم. یاد ِ من باشد روزی بیانیهای بدهم، این شهردار را محکوم کنم؛ تو را چه به خیابانیکطرفهکردن؟ چهکارهای تو؟!
روزی که آخرین سرشماری نفوس در تهران، گفته بود که از هر سهنفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند (و همه میدانستند)، و روزی که آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، دستور داده بود که حال همهء ما خوب باشد، روز ِ اول ِ ساز زخمی بود. و این ما بودیم که فریاد میزدیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد میزدیم.
و زنی که رفته بود، برگشتن داشت؟ ای خاک بر سر شهری که این را ندانست.
به قصه برگردیم.
قصه. همهء قصه این است، که روزی زنی بود، خیابانی بود، صدایی بود، و شهری البته شهریتر از این.
- صدای سلّانه نبود، ولی این صدا را اغلب میشنوم.
- از اینجا: زندانی آزاد نمیشود؛ سیگار میکشد
۱
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
هماین است که تنها اییم
و شعرهای تلخ
هماین است که تنها اییم
که شعرهای تلخ
هماین است شعرهای تلخ
و تنها اییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
دوسال قبل، پیش از روزی که دست از پا درازتر، از ساختمان قدیمی آن سفارت برگردم، اینجا نوشتم:
حتی فراموش میکنی که داشتی راه میرفتی؛ تهران، کشور ِ بیوفایی است. نشده است زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آنقدر بوق میزند این شهر، که این نه / آنیکی، یکی را سوار میشود.
تهران، فقط دلتنگی به آدمهاش افزوده است، و هرچه زیبایی را سوار ماشینهای سفید، بُردهاست خانهء بخت. کمی بعد، پاییز میآید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو میسوزند. این شهر، هماینی که توش عاشق میشوی، فراموش میکنی، از یاد میروی.
تهران، خیابان ولیعصری که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوقهای مکرر، و حسرتها دلتنگیها، و زیبایی. توی کافههای تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگیات را فشار بده توی بغضات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوستات میداشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمیخواستیاش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشتهباش که پردهای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کرده است، و دیگری، دارد سیگاری از جیباش بیرون میکشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آنجات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند میرفتند. اولی به دومی گفت:«به کوهها نگاه کن! صخرهها، کسی را نمیگیرند، میبلعند برای همیشه.» دومی غمگین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...
دوباره اینوقت ِ شهریور است؛ تهران را باید جمع کنم بگذارم توی چمدان، بروم. افسانه بود اینکه میگفتم «من این شهر را دوست دارم»؛ چه دارد اینجا آدم بیهمهچیز؟ هیچ.
وقتیکه رفته باشی، حسرت چندتا خیابان و کوچه را داری لابد، که باز لابد خیابانها و کوچههای دیگری جاشان را پُر خواهند کرد. یاد که بگیری برای هر خیابانی در هر شهری، شعری بنویسی، یعنی که وقت ِ چمدان است، وقت ِ بلیط، وقت ِ اینکه «حالا مادرم چه میشود؟»، وقت عوض کردن سیگار، گریه کردن روی پُل پارکوی برای آخرینبار، تماشای برج آزادی برای آخرینبار، چرخ زدن در ستارخان برای آخرینبار، و برای آخرینبار گفتن که «این وطن، هرگز برای من، وطن نبود».
ایکاش میتوانستم.
----------
خبر: دکتر «محمدرضا شفیعی کدکنی» از ایران رفت
وقتی انسان محاصره میشود، و به دورترین نقطهء روستاهای ترسآور تنهایی رانده میشود، آخرین پناهگاه خود را در کودکی خود، در مادر خود یا در خانهء مادر خود مییابد. برادران ما، مادر دارند؛ مادر به معنای جغرافیایی و انسانی. برادران ما در آنجا مادری دارند که سرزمینشان است. با توشهء تنهایی به خانهء نخست خود بازمیگردند؛ به سوی مادرانشان، به سوی ریشههای زیتونشان.
ما در خارج از سرزمین اشغالی، تکیهگاهی نمییابیم. پس به درون خود، که آن نیز در محاصره است بازمیگردیم.
برادران ما وقتی میمیرند، قبر دارند. آنها اطمینان دارند که به خاکشان خواهند پیوست. ما این اطمینان را نداریم ...
- عنوان، سطری از یک شعر و متن، بخشی از یک گفتوگو با «محمود درویش» است.
در هیچ نوشتهای سفر نکن! نگذار بنویسند که «رفتهای»؛ نویسنده قصهاش را مینویسد، مردم نوشتهشان را میخوانند، و این تویی که «برنمیگردی» ... همه تو را «رفته» میپسندند.
از اینجا است
سیگاری بر لب، دستی خالی، دلی پُر؛ این آهنگ تقدیم میشود به ایشان، که شاید غمگینتر از هرکسی این ترانه را دوست میدارد.
- خوابم گرفته؛ تو نمیخوابی؟
- چرا اتفاقا. من هم بدجور خوابم میآد.
- بریم؟
- ![]()
- بریم؟
- بریم...
آنها از مسنجر خارج شدند، مسواک زدند، و رفتند که شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد، بشوند؛ جدا وُ جدا.
«سلام، چهطور ای؟ هنوز تو رو نگرفتن؟»
دیالوگ آشنای اینروزهای خبرنگاران ....

«ثقةالاسلام تبریزی» از علمای مشهور مشروطهطلب، این جملات را در دفاع از مشروطه و تشکیل مجلس شورا، و در دفاع از «آزادی» و «قانون» میگوید؛ و سلطنت و دولت مشروطه را موجب «حفظ بیضهء اسلام و اعتلای کلمهء حقّه» میداند.
نگاه کنید به کتاب «علما و انقلاب مشروطیت ایران»،لطفالله آجدانی، نشر اختران، صفحات ۵۵ و ۱۶۵.
و امروز، سالروز امضای فرمان مشروطه به دست مظفرالدینشاه قاجار است.
- نهضت مشروطه را به روایت تصویر اینجا و اینجا ببنید.
- این تصویر متن فرمان مشروطه است.
- اینجا هم مقالات و اسنادی دربارهء نهضت مشروطه آمده است.
در روزهای بعد
چشمهای بسیار
از غروب ولیعصر میرفتند بالا
مثلا
مغازهها را
تماشا میکردند
روسریهای رنگی را
شعرهای تلخ را که سکته داشتند
ساعتها را
تماشا میکردند
سینماها را که شاد بودند ...
و گریهشان را
کسی نمیشنید
* نوشتم هماینجوری، بیویرایش و بیحوصله .... تو داری گریه میکنی.
چونآن دان که «مردم» را به «دل» مردم خوانند. و دل از بشنودن و دیدن قوی و ضعیف گردد؛ که تا بد و نیک نبیند و نشنود، شادی و غم نداند آندر این جهان. پس بباید دانست که چشم و گوش، دیدهبانان و جاسوسان ِ دل اند؛ که رسانند به دل، آنکه ببینند و بشنوند. و وی را آن به کار آید که ایشان به او رسانند. و دل، آنچه از ایشان یافت، بر خِرَد، که حاکم عدل است، عرضه کند تا حق از باطل جدا شود و آنچه به کار آید، بردارد، و آنچه نهآید، دراندازد ...
خطبهء سوم از تاریخ بیهقی ِ ابوالفضل دبیر
شهریور سال گذشته بود که این نوشته را اینجا گذاشتم؛ در یکی از تلخترین روزهای زندگیام. آنوقتها، خیابانها هنوز خیابان بودند و شهرها، شهر؛ مثل حالا نبود. این نوشته هم هیچ ربطی به خیابانهای عمومی و پیادهروهای مردم نداشت؛ شخصی بود و حدیث نفس، مثل همیشه.
امشب دوباره این نوشته را دیدم، و فکر کردم: «اینجا ایران است، و اتفاقات، یا مرگ هستند یا تولد، که هی تکرار میشوند و تکرار میشوند، درست عین نسخهء قبلی».
دوستی، همآنروز ِ انتشار این نوشته، در محیطی مجازی، این نوشته را به اشتراک گذاشته بود و این قسمت را هم از متن انتخاب کرده بود: «در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد». نمیدانم چرا یادم مانده این.
حالا، بعد از گذشت یازدهماه از آنروز، آن دوست کجا است؟ خدا میداند. اما یقین دارم به اینروزها حتی فکر هم نمیکرد ...
آنروز هم جمعه بود، و امروز هم؛ برای رهایی او، و دوستان بسیار دیگرم دعا میکنم، و غمگین ام.
«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، و إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا، و إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا؛ إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ» آل عمران، آیهء ۱۲۰
باید دقیقا یکساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدمهای دلتنگ، این است.
یکنفر اگر افسرده باشد، «در شهر یکنفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شیء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نیاست. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود میپندارند، و خود رسولان غمبار ِ این وضعیت هستند.
ملتها را به شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیادهرو»هاشان. مردم اگر پیادهرو نداشته باشند، چیزی از مردمبودنشان کم است. پیادهرو، وضعیتی بهشدت تراژیک دارد. پیادهروها خود در پیادهروبودنشان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، میتوانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «میخواهند» پیادهرو باشند، خیابان نباشند. نمیخواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح دادهاند باریک بمانند، اما «همقدم». یواش رفتهاند، اما «محلی» زیستهاند. نخواستهاند بهسرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمیافتد. در زندگیهای محلیاست که قهرمان پیدا میشود، که قهرمان میجنگد، که قهرمان عاشق میشود، و در زندگیهای محلیاست که قهرمانان همیشه میمیرند. پیادهرو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیادهرو را بگیری، مردم نیاستند؛ ماشیناند، میروند توی خیابان، برای کسی بوق میزنند، سوار میکنند و میروند. پیادهرو، کسی را «بلند» نمیکند، بهآرامی و نرمی «میبرد». فرق پیادهرو و خیابان در هماین است: یکی میبرد، همراهی میکند، و دیگری بلند میکند و چون نقطهای میان خندههای کشدار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیادهرو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا اینجا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیادهرو. دست دراز کردم و تراژدی به اوجاش رسید: دست دادیم و دلام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیادهرو، بشود منتظرش ماند ساعتها.
در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نیاست. یعنی وضعیت خیابان، نمیتواند افسرده باشد. جاییکه جسم ِ تو را «بلند» میکند، میکوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نیاست.
به خیابانها اعتماد نکن. به خیابانها اعتمادی نیاست؛ امروز اینوری هستند، فردا آنوری. تنها پیادهروها هستند که با تو تعیین میشوند: «میل شما بهکدامسو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر میکند، حتما در پیادهرو باشی! در خیابان، مثل این فیلمها، هماینکه قهر میکند، چند قدم دور میشود، یکی بوق میزند، بلند میشود و نمیتوانی خیلی تماشا کنی... میرود، محو میشود با ماشینها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشینها بلند نکنند بزنندت به زمین. در پیادهرو اما میتوانی ساعتها تماشا کنی، میتواند ساعتها راه برود، میتوانی تماشاش کنی، می تواند ساعتها «برود»، میتوانی دلدل کنی که «برگرد»، میتواند برنگردد و هماینطور هی برود، هی برود، هی ...
در نامههای عاشقانهء دوران نوجوانی، مینوشتند: «قطرهای اشک ز چشمان سیاهام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاهام». این پیادهرو است که«خَم» کوچهای دارد؛ خیابان پر از پیچوخمهای بیدلیل است؛ یکروز اینوری، روز دیگر آنوری. «شما بهکدامسو میروید بانوی زیبا؟»
پایینتر از توپخانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمیفهمی که تا خم ِ کوچه دلدل کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه بهدنبالاش چهها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نیاست. خیابان، «معصیت» است؛ همهاش دارد بلند میکند، بلند میشود، کش میآید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ اینوری، آنوری، هماینطور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخشدار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشینهاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیادهرو با آدمهاش، یعنی که در شهر یکنفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیادهرو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ میاندازند، ولی از پیادهرو فرار میکنند. تانکها، به آدمهای در پیادهرو حمله نمیکنند. گلوله است که قهرمان را در پیادهرو نشانه میرود، و تراژدی را بر سنگفرشها جاری میسازد. گلوله، چونکه تنها است، چونکه کوچک است، چونکه رها میشود و چونکه«میرود»، بخشی از پیادهرو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیادهرو. هماین بالای پارکوی. دست میکشید کف پیادهرو، گریه میکرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینکاش را درآورد، گذاشت توی جیب پیرهناش. آغوشاش را باز کرد، آغوشاش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد هایهای گریه کردن. بعد دستهای حلقهشدهاش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیادهرو را بوسید. نشستهنشسته، خودش را کشید کمی آنطرفتر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هماینطور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانهها، «خیابانی»اند، مرسوم نیاستند در کف پیادهرو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چهفرق میکرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور میکنم ولی؛ حتی اگر سالها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطرهای را در پیادهروها نشود در آغوش کشید. من باور میکنم، چراکه ماشین نیاستم، مردم ام، آدم ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نیاست. «قدمگاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچیاش. وقتیکه در ماشین نشستهای، در خیابان، از پشت شیشهها است اگر خیرهای به پیادهرو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفتهاست:«تراژدی، ببینندهاش را تطهیر و سبُک میکند». اصلا قصد تراژدی هماین است. تو مینشینی در ارّابهای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه میروم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطرهای، قهرمانی که قدمگاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپخانه، فلافلنخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دلدلکنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوشاش باشد، هی ترانهای غمگین. گفتهاند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد {تراگو؛ بهیونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هماینطور رفت ... رفت ... رفت ... و این، خاصیت پیادهروها است.
در زندگی، روزهایی هم از راه میرسند که سراسر، شکست و تلخی اند و سکون. بوی کهنگی از اینروزها تا کجا که نمیرود. در اینروزهای پوسیده، منیکی ترجیح میدهم که یک کلاه شاپو بگذارم سرم، برگردم میدان بهارستان، خسته و دلمرده قدم بزنم، و سیگار دستپیچ دود کنم، و فکر کنم که «هماین صبح بود که دولت مصدق سقوط کرد.. آه» و این صدا را به خاطر بسپارم. شکست هم اگر میخوریم، برویم با صدای این آدم شکست بخوریم؛ حتی اگر «م - امید» باش.
صدای مهدی اخوان ثالث، در هر زمان و هر کجای این شهر، مرا میبرد میاندازد وسط تمام شکستها، ناکامیها، خستگیها و یاسها.
درود بر این صدای خسته، روح خسته، درود بر تمام شکستخوردگان.
اینجا، چهارده شعر مهدی اخوان ثالث (م-امید) را با صدای شاعر بشنوید و ذخیره کنید
پدربزرگ، که نزدیک صدوسی سال عمر کرد، مرد دنیادیدهای بود. میگفت: «عزراییل علیهالسلام، در زمان حاضر واقعا نمیرسد که جان ِ اینهمه مردم را یکتنه بگیرد؛ خداوند ماشین را آفرید برای گرفتن جان ِ ایشان.»
این حرف را که میزد، خیره میشد به دورها. بعد یک «حبّ» میانداخت بالا و چای تلخ را سرمیکشید. تلخکی بدجور مزّه میکرد زیر زباناش. تلخ میخورد و شیرین میگفت.
میگفت: «هماین ماشین! این ماشین .. چه جانها که بیشتر از عزراییل علیهالسلام گرفته است!» و فکر میکرد و در دورها، چیزی میدید که هرگز نمیفهمیدم چیاست و از چه جنسی.
حالا کجا است پیرمرد تا ببیند اینروزها را؛ که خداوند هواپیما را آفرید، که خداوند چوب را آفرید، که خداوند خیابان را آفرید؛ و ماشین را آفرید، تا گاهی از مرگ فراریات بدهد، گاهی سوارت کند ببرد دوری بزنید با دلتنگی ِ اتوبانها، در سکوت.
* «پشت درختها را میبیند» نامی است که در جایی از این خاک، روی آدمها میگذارند. کتابی به هماین نام را چندسال قبل، مرحوم حسین ابراهیمی (الوند) ترجمه کرده بود.
هواپیماهای روسی سقوط میکنند
هواپیماهای غیرروسی میبرند و برنمیگردی ...
* سطری از شعر «یادآور ِ دیگر» طاهره صفارزاده
با پرواز هر هواپیمایی، عزیزی را از دست دادهایم ...
+ از قدیم ِ اینجا: مترو غربت است، تاکسی تنهایی. + و این و این و این
همآنقدر که فانتزی آدمی که به دنبال «... با مادرزنم روی زین اسب» میگردد و میرسد به اینجا (!!)، خندهدار و – برای من – بدیع است، سرگذشت ِ تلخ کسی که در پی یافتن «یک راه خودکشی که آرامتر جان بدهم» و دیگری که میخواهد بداند «چگونه با یک شوهر معتاد باید رفتار کرد» و دیگری و دیگری و دیگری، اندوهبار و گزنده است.
در این خاک دنبال چه میگردند مردم؟
با هر نتیجهء جستوجویی که وارد اینجا میشوند، درلحظه، فکر میکنم شاید بشود کاری برای این جماعت ِ درمانده کرد. بعد، خودم را در هیبت جوانمردی میبینم که دارد اسب و زین مهیا میکند برای جوانی که اصلا نمیدانم ازدواج کرده که مادرزنی داشته باشد یا نه. بعد هم از خیال خام خودم بیرون میآیم؛ خوب است که قرار نیاست یار ِ هر جستوجوگری باشیم.
نجیب کاشانی گفته است: بی وصل یار، عید به ماتم برابر است / نوروز این چمن به محرم برابر است
پی:
کشور ِ آخرینها؛ عنوان رمانی از پل اُستر.
بله؛ میبینیم که مدتی است داریم از مردم تیتر میزنیم از بیهنری. چه میشود کرد؛ گاهی اینشکلی است روزگار.
وسطهای دههء هفتاد، که سریال «خانهء سبز» پخش میشد، ما هنوز همآن تلویزیون سیاهسفید ناسیونال گنده را داشتیم که با ضربههای مُشت و گاهی لگد، سیگنالهاش را تنظیم میکردیم.
من آنروزها، آدم دیگری بودم؛ موجودی غریب و تبدار و هذیانگو و بیحوصله، خیلی بدتر از حالا. تنها دلخوشیام دیدن «خانهء سبز» بود و باقی، صدای بنان و شهره مثلا.
یکشب، سهشنبه یا چهارشنبه، که میهمان داشتیم، دخترعموم بیهوا دوید وسط فکرها و چیزی پراند که ناخوشآیند بود: «خانهء سبزیها دیوارهای خانهشون هم سبز اه؛ همهچیزشون سبز اه... میدونستی هیچ؟»
مثل پُتکی بود روی هرچه که ساخته بودم و روی خیالات و خاطرات. فکر ِ اینکه چهطور میشود یک خانه واقعا سبزرنگ باشد، دیوارهاش سبزرنگ، درهاش سبزرنگ، و همهچیزش سبزرنگ باشد... فکر ِ اینکه یعنی میشود واقعا؟ که آدمها وسط ِ سبزها؟
از آنشب تا شبی که خانهء سبز را انداختند وسط مسیر بزرگراه که خراب شود، هر لحظه داشتم مجسّم میکردم «این دیواره الآن سبزرنگ اه ها ... ای وای؛ یعنی این در هم سبزرنگ اه الآن؟ ... یعنی چهجور میشه آخه؟» و خانهای که میگفتند دیوارهاش، درهاش و همهجاش سبز است، در مسیر بزرگراه افتاد و خراب شد. چه سوالها که بیجواب ماند در من.
ناسیونال ِ گنده، آنقدر مُشت و لگد خورد که جاش را داد به یک سونی ِ رنگی. سالها گذشت تا بازپخش «خانهء سبز» فکر کنم. اینبار یکجور دیگری درگیری ذهنی ایجاد شد. شدم هوایی ِ رنگها، و هی فکر میکردم «یعنی اونوقتا که این دیواره سبز بوده و من نمیدیدهام، حسام چهجوری بود واقعا؟ ... یعنی این دره هم سبز بود و من هم سبز تصورش میکردم؟ پس چهجوری بود یعنی؟»
تجسّم ِ بیحاصل ِ روزگار ِ بیرنگ، شکنجهء مدام من شده بود. مدام در رفت و برگشت ِ اینزمان و آنزمان بودم؛ پیر شدم که یک تصویر، یک تصویر واقعی و ناب برای ذهنام بسازم، و نشد. نشد که بفهمم آنروزها که چیزی بوده و من نمیدیدهام، چی مجسّم میکردم از رنگی که باید میبود.
تصاویر بسیاری را گم کردم در آنسالها؛ مثل وضعیتی که وقتی اسم کسی را میشنیدم، یک رنگ توی ذهنام میآمد در کودکی، و بعدها گم کردماش؛ مثل صدای هلیکوپتر که با دهان درمیآوردم در تنهایی و حالا نمیدانم چهجور؛ مثل سهتاری که با سیم و قوطی شیرخشک درست میکردم و واقعا صدای سهتار یا گیتار یا حتی پیانو درمیآمد ازش.
اینطرف که بودم، آنطرف همهچیز سبز بوده. حالا که رفته بودم آنسو، همهچیز در اینسو فقط بازپخش ِ اتفاقی بود که پیش از ما همه دیده بودند؛ تازگی نداشت این کشف.
گاهی، نرسیدن، بهتر از دیر رسیدن است.
دیگر:
- سال قبل، در هماینروزها
- دایرةالمعارف نوستالژی؛ صدای اول
* عنوان نوشته که نام رمان «حسین سناپور» است. این نوشته، بلند بود و قبل و بعدی داشت؛ بریده شد و نمیدانم چرا. شاید بار دیگر.
«میگم .. اگه شد اینهفته باباتاینا رو بپیچون، با هم بریم نمازجمعه»
- فرداصبح میآیی خونهمون؟ بابااینا میخوان برن شمال ... با هم خوش میگذرونیم، حالوُحول خلاصه؛ نه؟!
- نه، نمیآم. تو دروغ میگی؛ تو میخوای منرو ببری نمازجمعه!
ارایهای جدید از کمپانی کلتکس:
تو نمازجمعه با دیگری دیدنات!
با صدای خوانندهء عشق و خیانت، عباس قادری!
سرخط اخبار ایران- پیکنت:
بهگزارش منابع آگاه، بسیاری از سران ِ سپاه و بسیج، به مردم پیوسته و در نمازجمعه شرکت میکنند. از شهرک شهید محلاتی، که محل اسکان خانوادههای نظامی است، خبر میرسد که اغلب افراد ساکن در این مجموعه، در گروههای سهنفره و هشتنفره نمازجمعهء مخفیانه برگزار میکنند.
زن:
مرتیکه بیخوارمادر.. چرا خودترو میمالی به ناموس مردم؟
مرد {درحالیکه دارد با زبان، یکچیزی را از بین دندانهاش درمیآورد}:
عذر میخوام خانوم. میبینید که صفها فشردهاست و کاری نمیشه کرد. فشار روی همهء آزادیخواهان به یکاندازه است.
زن {نگاهی به عقب میاندازد}:
اوه مایگاد! حق با شما است آقای محترم. من عذر میخوام که متوجه نبودم.
{فشار بیشتر میشود و زن و مرد، همگام با صفوف بههمپیوستهء مردم آزادیخواه، سجاده پهن میکنند}
زن خطاب به شوهر:
هی... کی داره از خیانت حرف میزنه!!! خیال کردی نمیفهمم به اسم ِ جلسهء هیئتمدیرهء شرکت، با اون منشی ِ {....} میپیچونید میرید نمازجمعه؟!
{مرد، که آچمز شده، از بُهت و حیرت منفجر میشود.}
بانو:
تو عوض شدی.. عوضی شدی! دلات دیگه اون دلی نیاست که منرو اسیر خودش کرد. همهچیز که توجه و کادوُ خریدن و اینا نیاست. فکر کردی هماینکه مثلا بگی عزیزم و چهارتا بوس و اینا، حل میشه؟ واقعا این بود اون عشقها و اون حرفها و اون دلدادنها؟ ... یادت هست هیچ آخرین نمازجمعهای که دوتایی رفتیم کِی بود؟
{طرف ِ نامبُرده درحالیکه اشک میریزد، و شانههاش هقهق میزند، از کادر خارج میشود و از شرم به لقاءالله میپیوندد.}
پی: مجدد سلام بر اولدفشن.
پدر، بچهء اینجا است و در این شهر بزرگ شده، و به زبان فارسی کار میکند و به زبان فارسی زندگی میکند و به هماین زبان هم مریض میشود. اما هست روزهایی که باید به زبان سرزمین پدری/مادری حرف بزند با بزرگترها. یکبار فکر کردم آدمی در این وضعیت، به چه زبانی به بالا خیره میشود و با خود زمزمه میکند: «پس کی ما با راه میآیی؟». پدر، ادبیات خودش را که عوض کرده است، زمزمههاش را کاش گم نکرده باشد.
چندماه قبل، ده دقیقه نشستم در جلد پدر، چیزی به زبان ِ دیگرش نوشتم. خودم ترجمهاش کردم، شد این که میخوانی. حالا فکر میکنم پدر واقعا اینهمه ساده میبیند جهان را؟ یا بلندیهای زباناش در من عقیم شده؟ نوایی از اعماق مسنجر میگوید: «حالا باباش رو ندیدی!».
«نام» ِ این شعر ِ برگشته به فارسی، در زبان ِ دیگر پدری، «آد» است. و البته این کار، اصلا تجربهء جدید و بکری نیاست؛ فقط یک تجربهء خام است و دلی، برای من. و باز هم البته! بیدلیل بهروز نشده اینجا. هماین!
از راه دوری آمدی
با سایهها خوابیده بودم که تو را دیدم
چه زیبا بودی تو
و اشک
چه ناب در چشمهات نشسته بود
باد میآمد که نامات در دلام افتاد
و عاشقات شدم
بسیار راه بود که باید میرفتیم
راهها با من به راه افتادند
تا توان داشتم به تو فکر کردم
و جهان از من عبور میکرد
چه بسیار سالها گذشت و ماهها رفت
عاقبت از من گذشتی
و سایهها مُردند
خودم را دیدم که در راه، بیتو.
تنها نامی از تو بهیاد داشتم
شبیه گلی
نامات
تمام گلهای عالم بود
۱
شاعران آزادی تمام نمیشوند
تو را قیچی میکنند
و کسی
پیش از چاپ
از تو لذت میبرد
چیزیکه دیگران خواهند خواند
دیگر
تو نیاستی ...
۲
چه سرشناس بودی ای زنی که من نوشتم!
جهان با تو رابطه داشت
و هر قطار
بهشوق تو سوت میکشید ...
هنوز
اینهمه سربهراه نبودی ای معصوم!
وقتیکه دیدم عاشقات شدهام
روبهراه نبودی اینقدر
و چشمهات هنوز
- وقتیکه مینوشتم –
دختری بود که همه میخواستند، همه
۳
از تو لذت بردند
و خط خطی شدی مُردی
به من گفتند: یا بنویس "زن ِ خالی" یا بمیر!
نوشتم: زیبا بود، زیبا...
و مُردم.
شعرهای آزادی تمامی نداشتند
۴
مثل زاییدن است
اینکه درد میکشیم در مجوّز پیش از چاپ
تا دیگران بخوانند: دوستات دارم
این شعر ِ بدون ویرایش، حکایت ما و دفتری است که بیش از سهسال است هی مُثله میشود، هی مُثله میشود، هی! و من، که تو را دوست میدارم، این شعر را، تمام شعرها را تقدیم میکنم به تو، وقتیکه داری به این ترانهء خوب ستار دل میدهی؛ برای تو.
آنها چه میدانند از «شرایط تلخ» آدمهای یک شعر؟
- توی هماین خیابون ِ روبهرویی مسجید شاه داشتیم میرفتیم. اون وقتا سمت بازار کار میکردیم البته. یکهو دیدیم یکعدهای راه افتادهان بهطرف مسجد و تظاهرات میکنن. یه آخوند ِ بیریش و سیبیل ِ جوون هم جیلودارشون بود. دقیقا من اینجا وایستاده بودم، عابی کینارم، اون آخونده هم ده میتر شاید سه میتر با من فاصله داشت! خدا شاهد!
به «عابی» {عبدالله} گفتم:«بیا قاطی اینا بریم ببینیم کجا میرن نهایت». عابی گفت:«ول کن پیسر! ما رو چی به این کارا؟ میگیرن خوارتُ...». خیلاصه نرفتیم و برگشتیم رفتیم سر ِ کار.
فرداش گفتن انقلاب شده. یه آخوندی اومد توی تلویزیون، گفتن این اسماش «هاش-می رفتزنجانی» اه! به خوودم گفتم:«عابی.. ای به خواهر و مادریت..».
خیلاصه اگر این عابی مانیع نشده بود، الآن ما هم یه وزیری وکیلی بودیم. انقیلاب ایام خوبی بود، ایستیفاده نکردیم.
**
این خاطره را، انگار که از فتح خیبر حرف بزند، سیسال است دارد تکرار میکند؛ خاطرهای که بهمناسبت فرارسیدن دههء فجر، هربار با همآن زاویهء قرارگیری آدمها تکرار میشود. خاطرهای همیشهشده، که با آن بزرگ شدهایم و بسیاری هم میهمان چندسالاش بودهاند و پریدهاند رفتهاند...
تنها خاطرهء مشترک تمام نوروزیها، از عابی، انقلاب، هاشمی و دیگران. ما بخشی از این انقلاب بودهایم.
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴
میگوید:«آقای میرحسین! تو هیچ فکر کردی چهجوری میخوای کشور رو اداره کنی؟ گیرم که رای هم آوردی... کی رو میگذاری رییس صدا و سیما؟ شورای نگهبانات کیا هستاند؟ مگه تو چننفر آدم دوُر و برت داری؟ برای اون چاقوکش و موادفروش چه طرحی داری؟»
از پل گیشا رد میشویم.
میگوید:«برای ماهوارهها چه برنامهای داری؟ برای ارتش چی؟ اینهمه سپاهی رو مرخص کردی رفتند، خب! این آدما رو کجا میخوای استخدام کنی کار بهشون بدی؟ توی ارتش که نمیشه. اینا از اول اون حکومت هم آبشون با ارتش توی یه جوب نمیرفت. برای نیروی انتظامی چه فکری کردی؟ با این بنزها میخوای چه کنی بالاخره؟ مزایده میگذاری؟ رنگ لباس پلیس رو عوض میکنی؟ شورای نگهبانات کیا هستاند خب؟ آخوندا رو چه میکنی؟ برای اقلیتهای مذهبی برنامهای داری اصلا؟»
به بیمارستان نزدیک میشویم. کرایه را میدهم میگویم: تقاطع امیرآباد لطفا.
میگوید:«بله عزیزجون.. ایناه قصه! یعنی وقتی یکی میخواد بیاد حکومت کنه، باید فکر همهجاش رو کرده باشه.. خدمت شما بقیهء کرایه!»
او، رانندهای تحلیلی است. او انتخابات در ایران را با انقلاب عوضی گرفته است. خودش میگوید حواساش به اینکه چی میگذرد در مملکت، هست!
بخشی از این مردم است، در پی لقمهای نان. پرندههایی هم از آسمان پیش روش عبور میکنند، جیکجیککنان.
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴
امروز، اول دسامبر و ۱۰ آذر، «روز جهانی ایدز» است.
شمارهء اول ماهنامهء «بیستسالهها» که منتشر شد، صفحاتی را به موضوع ایدز اختصاص داده بودیم. در آن شماره، یک گفتوگوی کوتاه داشتم با زن بیست و هشت سالهای به نام «مریم – س»؛ زنی که ویروس را از همسر تزریقیاش هدیه گرفته بود. با موافقت خودش، قرار بود با اسم و رسم کاملاش در این گفتوگو شرکت کند، که کرد. گفت با عکس گرفتن هم مشکلی ندارد. عکس هم گرفتیم. وقت ِ انتشار، فکر کردیم که چهکاری است؟ حالا مثلا از بد ِ روزگار، در این کشور سرشار از مطالعه، دری به تختهء نامراد بخورد، آشنایی/ صاحبخانهای / کس و کاری مجله را ببیند.. چه میشود؟ هیچچی. اولین اتفاق، دربهدری است. اسم فامیل را برداشتیم، عکس را هم.
گفتند، دوستانی که جلوتر از نوک بینیشان را نمیبینند، گفتند: اینجور مصاحبهها زرد است... معنی زرد بودن را لابد همه میفهمند و میفهمیم. هرگز در این مورد ِ خاص، این بیماری، تعارف ندارم. هنوز یکی از عزیزانام، که قربانی «پروندهء خونهای آلوده» است، پیش چشمام نفس میکشد. واقعا تو چهقدر از نزدیک حس کردهای، روزگار بیماریهای لاعلاج ِ اینگونه را؟ بگذار ما زرد باشیم و تو روشنفکر... به جهنم!
امروز، فکر کردم بد نیست این گفتوگو را، که در آن خبری هم از چالش و سر و شکل یک گفتوگوی نفسگیر و ازایندست نیست، اینجا بگذارم. «بیست سالهها» سایت ندارد، که اگر داشت به لینک اکتفا میکردم. فرصت هم نشد که دست در رسمالخط این متن ببرم یا بخشهایی را اصلاح کنم. در ادامهء این مطلب، متنی را میخوانید که زن جوانی، از وضعیت خودش گفته است. در واقع اگر وسط متن، سوالهایی هم هست، صرفا برای این بوده که حوصلهء خوانندهء احتمالی از خواندن یک متن بلندبالا سر نرود و زمان ِ تنفسی داشته باشد.
اما پیش از خواندن این متن، دیدن دو سایت را توصیه میکنم:
- زندگی مثبت {سایت و موسسه}
از دقیقترین و حرفهایترین سایتهاست در این زمینه، که پسر باانرژیای مثل «امیر مرادی» از بنیانگذاران آن است.
- دوماهنامهء هنری «هنر+»
یکی از کارهایی است که در صورت حمایت، خصوصا از سوی وبلاگنویسان، ایدهء خوبی دارد و حاصل تلاش جوانان خوشذوق و فعال این عرصه است؛ بیمزد و منت.
- یونیسف
همیشه و هر از گاهی، بد نیست سر زدن به سایت یونیسف؛ حتی اگر مثل همیشه به کمترینها اکتفا کند. گرچه بچههایی که الآن با یونیسف کار میکنند، همه از بهترینها هستند، اما خب.. اینجا ایران است به هرحال، و مشکلاتی بر سر راه.
یک نکته:
ایدز، به باور من، بدترین بیماریاست. نه اینکه مثلا چون خواهی مُرد یا هرچی.. همه میمیریم و هرکسی، به وقت و تقدیرش. اما برخورد جامعه، با هیچ بیماریای اینقدر بد و تلخ نیست. شعار میشود داد، اما هماینکه دوست نزدیک شما بگوید که مبتلا است، واقعا رفتارتان مثل وقتیاست که مثلا بگوید سرطان خون دارد؟ یا بیماری فلان دارد؟ نیست.. نیست.. هنوز بعضی از پزشکان، که باید پیشرو باشند در شناخت این بیماری و دنیای بیماراناش، برخوردهایی با آنها میکنند که تاسفبرانگیز است.
چند نفر حاضر هستند بروند بدون هیچ مشکلی، تست بدهند؟ چند نفر آدم ِ آگاه حاضر هستند که بدون ترحم، از روی آگاهیشان با یک بیمار مبتلا رفتار صحیح داشته باشند؟ ترحم خوب نیست. توهین خوب نیست. حذف و نادیده گرفتن هم.
میشود کمی گشت و خواند و دید. کمی هم همراهی کرد در جایی که فرصت همراهی هست. واقعا کمی همراهی، در حد مطالعه حتی.
اگر دوست داشتید، این حرفها را بخوانید؛ وقتی نمیگیرد. تازه یک ساعت از این حرفها هم بنا به دلایل خاص، و به اجبار شرایط حذف شد.
میگویم، با تاسف و حزن میگویم:«رفته زنجان دیدار استانی، گفته با هماین چاقوی زنجان دست و پای متجاوزان را قطع خواهیم کرد!» و سرم را به نشانهء تاسف از روزگار تکان میدهم.
میانسال است و زادهء زنجان. بهاش میگوییم «عموجان». خانوادهء پدرم زنجانی هستند؛ مردمان ساده و سادهدل، که مکر و حیلهشان هم سادهتر از زندگیشان است.
دستی به سرش میکشد، آهی از ته دل. به دورترین نقطهء افق خیره میشود و زمزمه میکند:«این چاقوی زنجان، خیلی خوبچیزی است! بورّنده و خیلی مثل آهن موحکم! الآن اونی که توی آشپسخانای ماست، ده سال بلکم بیست سالی داره کار میکنه! قدرش رو ندونیستن. اگر هماینقدر تَوَجیه هم نبود، واقعنی این صعنت هنری به کجا میرفت؟!» و به افقهای دور خیره میماند...
حرصیام؛ میگویم:«به یکی گفتند فلانی چه نشستهای که زنات را چهار نفر سوار یک ماشین رنو کردند و بردند که .. طرف هم میگوید: رنو؟ واقعا؟ .. اوم.. رنو هم ماشین جاداریاستها!»
عموجان میگوید:«بلی.. البته اوتاق ضعیفی داره؛ پیژو بهتره ولی!»
دیگر:
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴
- قصههای عامهپسند
ببین رفیق
وقتیکه نان کسی را میبُری، وقتیکه کسی را از نان و نوا میاندازی، داری از نا میاندازیاش. یعنی کاری میکنی که صدای محزون نِی روی ریتم «سلطان و شبان» همهء شباش را پُر کند؛ روزش را که کردی جهنم ِ هراس و بغض و دلگیری.
صبح، واقعا از ته دل آروز میکردم که در «هماینروزها» آواره بشوی و سرگردان، دستات به جایی بند نباشد و دوست داشته باشی از خجالت ِ روزگار، زمین دهن باز کند بروی توش.
حالا.. حالا که اینها را مینویسم، شب شدهاست و گوشی توی گوشام؛ جهان عوض شدهاست: از خدا فقط میخواهم صدای محزون نِی روی ریتم «سلطان و شبان» شب و روزت را دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند؛ نفهمی کی میآید کی میرود...
آواره میشوی و سرگردان، دستات به جایی بند نیست، از نان و نوا میافتی، از نا میافتی. میافتی واقعا ... میافتی ... حالا ببین.
۱
وقتیکه خانهات جای حسابی نباشد، خیلی چیزها را نمیتوانی آنطور که میگویند، درک کنی و بچشی.
بچه که بودم، خانهمان محصور بود در سهچیز: ریل راهآهن، کورههای آجرپزی، باغهای گندم و جو. محلهمان هم با اینکه «جنوبشهر» بود، ولی تفاوت فاحشی داشت با این جنوبشهرهایی که تلویزیون و سینما به خورد مردم میدهند. خب لابد است که در تصاویر ایرانی، در ذهنیت ایرانی، بین «جنوبشهر» و «حاشیه» تفاوتی قایل نمیشوند. جنوبشهریهای بدبختی که در تلویزیون و سینما میبینم، تنها تفاوتشان در «نداری» است با شمالشهریها. یعنی مردمان «فرهیخته»ای هستند که فقط پول ندارند. حاشیه اما اینشکلی نیست. اسماش روش هست: حاشیه! مهاجران و غربتیها.
در حاشیه کسی خاطرهای از «باغ لواسون» ندارد. اصلا کمتر کسی میداند لواسان کجاست. خیلیها هنوز دریا را ندیدهاند؛ و مگر میشود دریا ندیده باشی؟ میشود خب؛ حاشیه اینجوریاست.
فقر ِ حواشی، با فقری که مثلا در این جنوبشهرهای نمایشی میبینی، اصلا هزاری تفاوت دارد. حواشی، دختر زیبا ندارد. دختران زیبای حواشی را میشود در چهارخیابان آنطرفتر دید. یکیدو تا زیبارو هم آنروزها سهم ِ حرف و حدیث بودند و شوهران سنبالای بیریخت. حواشی، هیچ خاطرهای ندارد. یعنی چیزی ندارد که چنگی بزند به دل. حواشی هرچی چنگ داشته، به روح مردماش زده و حالا که کورههای آجرپزی یکییکی دیجیتال شدهاند و دیگر از آن منارههای گنده {دودکشها} خبری نیست، سهم این حاشیهها قتل است و کراک است و افیون. حدیث این مواد مخدر، خب چیز تازهای نیست. ولی هماین قصهء تکراری، در حواشی رنگ ِ عجیب ِ دیگری دارد.
من بچهء جاییام که دقیقا مصداق «زیر پونز ِ نقشهء تهران» است. حتی «لب ِ خط» ِ ما با لبهای دیگر فرق داشت و دارد.
آنجا پستچی نداشت؛ کسی را جای بهتری نداشتند که منتظر نامهای باشند. مردم ِ غریب آن دیار، جز کورههای آجرپزی چهچیزی داشتند؟ یکیدو تا قوم و خویش ِ دور، در شهرستانی دور، با هوایی دور، بدون حتی خاطرهء خاصی که ارزش بهیاد ماندن داشته باشد. غمها و شادیهای «معمولی»، و زندگی از سر ِ عادت.
تنها خاطرهام از نامه و پستچی، اینها بود:
پدرم که رفته بود جنگ، و هر نامهای میتوانست «خبر ِ جانباز شدناش» نباشد و نوید گوری در بهشتزهرا را بدهد. پستچی، خبر چیزهایی از جنس پوست و گوشت و خون را برای ما میآورد.
دختر همسایه، که هم نقش ِ یک زیباروی شهرآشوب را بازی میکرد در ذهنام، هم نقش ِ نجاتدهنده را. هم نقش «نگارندهء اینسطرها» را بازی میکرد آنجا که مینوشت:«به ماه قسم و به چشمان تیرهات، که شبها در آرامش مهتاب اشکهای مرا میبینند»{؟}، هم نقش ِ تمبر و پاکت را، هم نقش پستچی را آنجا که مینوشت:« ایشالله توی عروسیات پستچی!». همیشه هم در نقش زن ِ آن مرد سیبیلوی بدشکل و قیافه تمام میشد. آنجا، آروزهای ما عاقبتبهخیر نمیشدند.
۲
حاشیهایها، «بچهشهرستان» نیستند، که شهرستانیها شناسنامه دارند و اصل هستند. اینها فرق دارند. بچههای شهری هستند، منتها کسی به شهری بودنشان احترام نمیگذارد. از شهرداری تا راهآهن که ریلهاش را از وسط زندگی و عشق و خواب و تماشای این مردم عبور میدهد. در حاشیه هرگز بومی نمیشوی؛ همیشه غریبهای. حاشیهنشینها، مردمان بیحق ِ انتخابی هستند که خدا آوردهشان به نواحی و اطراف. بیاصالت نیستند؛ فقط اصالتشان را «گم کردهاند». فرق هست میان نداشتن چیزی، با گمکردناش. زمین ِ خدا بوده؛ هماینطور ساختهاند و «رفته» جلو. تنها تفاوت اینها اما، در «سوی» زمین است: مردمان حواشی، زمین ِ خدا را به بیرون شهر بُردهاند. اینها ندانسته، خود را راندهاند. سالها بیابانها را آباد کردهاند، شده است شهر. تا بیایند از شهر و تهران چیزی بفهمند، بسیاریشان تلف ِ روزگار شدهاند. و باز این قصه در بیابان بعدی تکرار شده، و هی تکرار، و هی تکرار...
ساختهاند و رفته از شهر بیرون زده. به اسم، این «مناطق» بخشی از «شهر تهران» هستند، ولی همهء بچگی من به این گذشت که نقشههای «تهران بزرگ» را دنبال اسم «۱۲ متری طالقانی» بگردم. ما توی هیچ نقشهای نبودیم. تا سر خیابان ما میآمدند این نقشهها، بعد یکهو انگار همهچیز تمام میشد: شهرداری، دم ِ در ِ خیابان ما برای مسافران سفر خوشی را آرزو میکرد.. ای لعنت به هرچی از این تابلوها.
حاشیههای هر حکومتی، نامهای همسوی همآن حکومت را دارند. حواشیای که پسوند ِ «آباد» دارند و پیشوند ِ«شهر/شهرک». هرکجا اسم «آباد» شنیدی، یعنی داری به حاشیه رانده میشوی.
تهران ِ ما، آنروزها با تهران ِ همهجا فرق داشت؛ با تهران ِ سینما فرق داشت، با تهران ِ تلویزیون فرق داشت، چنانکه جنوبشهر ِ ما، جنوبشهر ِ سینمای جشنوارهای نبود هرگز. فقر ِ ما، فقر ِ مجید مجیدی ابله نبود. فقر بود با تمام زشتیهاش، بدون عزت نفس و این مزخرفات. بیاصالت نبود ولی. وقتی که اسم خیابانی که در آن به دنیا آمدهای، خیابانی که فکر میکردی همهء جهان است، توی هیچ نقشهای نباشد، اصالتات هم دور میشود.
من در ستایش فقر و در ستایش حاشیه نمینویسم. لعن و نفرینی هم ندارم. آنچه بود، «بود / هست».
خیلی سال قبل، همکار ِ خبرنگاری بهام گفت:«شما بچهجنوبشهرها، چیزی ندارید جز اینکه به گذشته و جنوبشهری بودنتان افتخار کنید؟» سوالاش، شبیه جوابی بود که د ذهناش میچرخید: نه!
هرگز به چیزی افتخار نکردم و نمیکنم، هرگز! یعنی اگر دست ِ من بود، و در درگاه حضرت خدا، «حق انتخاب» داشتم، یقین که حاشیه را انتخاب نمیکردم. پدر و مادرم را انتخاب میکردم و زندگیشان را سرشار از خاطرات باغ لواسون و ویلای شمال میکردم برای زیستن. خانهای را در آن بهدنیا آمدم، جایی میگذاشتم که همیشه بهترین جای نقشهء تهران باشد. ولی خب، این حق را نه من، نه دیگری، هیچیک نداشتیم. ما شدیم بچههای لب ِ خط و حاشیه. من این وسط، شانس داشتم؛ خیلی زودتر از زود، رسیدم به اینکه اگر حاشیهزاد هستم، گناه نیست. هرگز شرمسار خاکی که در آن متولد شدم، نیستم. افتخار هم نمیکنم به آن نکبتسرا. فقط غصهاش را میخورم در نهایت. خوب و بدش را میبینم، و آرزو میکنم کاش کسی نقشه را جوری میکشید که حاشیهای نبود و اسم «۱۲ متری طالقانی» هم میآمد توی نقشهء شهر.
حالا چرا اینها را مینویسم؟
۳
از بیرون میرسم. مادرم میگوید:«پسر ِ چیچی خانماینها رو یادت هست؟» خب یادم هست؛ همکلاس بودیم، با هم رفتیم کلاس اول. بهاش میگفتند: فلانیپخمه! گفتم که یادم هست. گفت:«تلویزیون یه برنامهای نشون میداد از اینها که توی طرح مبارزه با اراذل و اوباش اعدام شدن. باهاشون قبل از اعدام مصاحبه کردن. پسر چیچیخانوم هم توشون بود».
سکوت میکنیم هر دو. یکی برداشته این به اصطلاح مستند را در جایی گذاشته که آنلاین میشود دیدش. تماشا میکنم. حدود نه ده نفر را با هم اعدام میکنند. با همهشان هم قبل از طناب دار، با آهنگهای محزون اجتماعی تاثیرگذار مصاحبه میکنند. رفیق ما میگوید که اولینبار که کسی را کُشته، «آخر هفته را، با بچهها جمع شده بودیم رفته بودیم طرفای ونک تفریح... بعد دعوامون شد، یا قمه زدم شارگاش و ... بعد هم برگشتیم محلهمون .. بعد ...».
خیلی معمولی، با تاکید روی حروف «چ» و «ج»، هی از «بچهها» میگوید و «جنوبشهر». توقع ندارم همه بفهمند که باید کدام گزارههای هماین چند جمله دقت کرد. من ولی به اینها فکر میکنم:« آخر هفته بودن»، «با بچهها جمع شدن»، «جمع شدن و رفتن»، «طرفای ونک»، «جمع شدن و رفتن طرفای ونک»، «جمع شدن و رفتن» ...
این جملهها را در هیئت خاطرهای که به نظر خودش هم ارزش خاصی برای گفتن و به یاد داشتن ندارد، میگوید. بعد لحظههایی را میبینم که میرود بالای سکو، و طناب و ... باز هم بدون هیچ خاطرهء خاصی که ارزش گفتن داشته باشد.
حالا چه فرقی میکند که اعدام خوب است یا بد؛ «بچهمحل» چهرهاش واقعا معمولیاست. میگوید که «تا خود شهرک ِ فلان فقط دویدیم» اسم محلهء بچگیمان را میگوید. بچه که بودیم، هیچکدام نه قاتل بودیم، نه جانی، نه شاعر، نه روزنامهنگار. اغلب، نقشهای سادهای داشتیم: نهایتا سیگاریهای دور از چشم. و البته نوجوانانی عاشق ِ دختر همسایه؛ معمولی و بدون ارزش والا و پایین.
۴
حاشیهها، خاطرهای ندارند، حاشیهنشینان هم؛ در حاشیه میآیند، در حاشیه بزرگ میشوند، در حاشیه میکشند، کشته میشوند. و حاشیه، اعدامشان را هم از شهر بیرون میبرد. کسی حتی یادش هم نمیآید «این، پسر ِ کی بود؟». حاشیهها، محل گذر هستند: یا عبور میکنی میروی حل میشوی در «مردم ِ شهر»، یا دفن میشوی میان ریل راهآهن و کورههای آجرپزی. نه افتخاری دارد، نه شرمساریای. گاهی هم مینویسی که بگذرد فقط...
اینجور جاها، همیشه از یاد میروی.
۵
این قطعهء محزون و آرام، کار Eleni Karaindrou، این زن دیوانهء یونانی است که همیشه بهترین بوده و هست {بیشتر}. تقدیم به هرچه حاشیه، در هر کجا.
باز از اینجا: نفرین به تمام ایستگاهها، اتوبوسهای شرکت واحد، و خواب و خاک و خوراک
دکترای جعلی میگیرند؛ مقالهء کپیپیست شده ارایه میدهند برای انتشار در نشریات علمی؛ بعد یکهو همهچیز رو میشود؛ میگویند:«بنده اصلا در این خیانت ملی دخیل نبودهام؛ متاسفانه یکی از دانشجویانام این بیدقتی را کرده؛ درحالیکه به بنده اطمینان داده بود که همهء کار، نتیجهء تحقیقات خود اوست».
در رابطههای عاشقانه خیانت خواهند کرد؛ خواهند گفت:«حقیر این عاشقیت را سپرده بودم به یکی از دانشجویانام، که متاسفانه ایشان در عشقورزی کمکاری کرده؛ درحالیکه قول داده بود تا پای جاناش عاشق بماند».
* عنوان نوشته، از روی کتابی به هماین نام / نویسنده: جیمز فین گارنر / مترجم: احمد پوری / ناشر
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۱
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۲
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۳
قصههای ِ از نظر ِ سیاسی، بیضرر- ۴
این
ده یازده ساله بودم که «اخوان» میخواندم. یکجایی بر پیشانی ِ شعری از دفتر «آخر شاهنامه» نوشته بود:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد». آنسالها، اصلا معنیاش را نمیفهمیدم. از قول ِ «هومر» نوشته بود. بعدها هومر را شناختم و چیزهای دیگری هم خواندم ازش.
سالها گذشت؛ اخوانخوانی ِ من هم شد حدیث ِ از بَر خواندن ِ سعدی و تاریخ بیهقی و از ایندست. بعدها هم که همهاش فراموش شد، و شد مَثل ِ فال حافظ زدن ِ تازهبهدورانرسیدهها در شب یلدا؛ گاهگداری خواندن ِ چیزی برای تجدید خاطره، یا احیانا عرضهء کراماتی و فتوحاتی در باب توانستن.
یک جمله همیشه ولی توی سرم چرخید و با من بزرگتر شد:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد». بودناش با من، بیش از اینکه چیزی را همراهام کند، نوعی بودن ِ غیرارادی بود. مثل یک عادت، مثل اینکه من بسیار پیش میآید که سیگارم را سروُته روشن کنم. چندباری فکر کردم که باید این جملهء بیمعنی را دور بریزم، جملهء خودم را داشته باشم. میدانی.. هر آدمی، جملهء خودش را دارد. آدمها شبیه هم به سیگار نگاه نمیکنند. دایی کوچکام، چهارسال قبل از سرطان ریه و آسم، توامان، مُرد. آدم ِ خستهای بود.
داییام، رانندهء غلتک بود. در روزگار جوانی، مشروب مینوشیده فراوان؛ آنهم در خانوادهای که مشروب، حتی حرفاش هم یعنی ارتداد. بعد، یکروز نمیدانند چه میشود که میرود توی لاکاش، همهچیز را کنار میگذارد، افسرده و افسرده و افسردهتر میشود و تا آخر عمر، میافتد کُنج خانه. {واقعا کسی نمیداند. همه میگویند خسته شد یکهوُ. طفلی خودش حرف نمیزد خیلی. فقط گاهی لبخندی تلخ، و سکوت.}
قیافهاش آنقدر خراب بود، که فکر میکردی توی عمرش اصلا حرف نزده، نخندیده، راست توی چشم کسی نگاه نکرده، راه نرفته، فکر میکردی واقعا بیست سال قبل مُرده است.
بیست سال قبل، میرود با پول و پلهء اندکاش، یک خانه در حومهء تهران میخرد، و یک غلتک را شریک میشود سه دانگ. همیشه راننده غلتک نبود از اول؛ شرکت راهسازی داشته. بعدها خودش را میکشد پایین و میشود راننده وُ صاحب نیمی از غلتک. شریکاش که کمی آدم خوبی بوده، هوایاش را دارد وُ سعی میکند به اسم اجارهء غلتک، راضیاش کند که برود گوشهء خانه بنشیند، با پول اجاره، زن و بچهاش را اداره کند. از هماینجاست که ویرانی، آغاز میشود.
کسی نمیداند. واقعا کسی نمیداند چی شد که این آمد با خودش اینجوری کرد. از یکروز، شاید یکروز ِ بهخصوص، میآید و «حیاط خلوت» ِ پشت خانه را میکند جایی برای همیشه. دقیقا آنسالها که اخوان را شناختم، دایی هم شد هماین کاراکتر ِ خسته و مرموز و تمامشده. شمایلی بود از انسانی که با زندگی وداع کرده، انسانی که در پی حقیقت و آزادی نیست، انسانی که کشف و شهودی را نمیجوید؛ فقط دارد خودش را ویران میکند.
بارها بستری شد. ریهاش خراب شده بود، «از بین رفته بود» دکترها میگفتند. میگفتند «این قسطی زنده است». میگفتند باید سیگار را برای همیشه فراموش کند. نکرد! از معدود چیزهایی که دربارهاش حرف میزد سیگار بود. میگفت:«این، یار ِ مناه. رفیقاماه. عمر ِ من رو دیده وُ با من بوده از قدیم.» میگفت:«داریم با هم از بین میریم.» روز آخر، عین این فیلمهای سینمایی، سیگار گوشهء لباش بوده که تمام میکند.
دایی هرگز از ته دل نخندیده بود. توی چشم کسی خیره نشده بود. کسی داستانی از عاشق شدناش بهیاد نداشت. اصلا کسی، داستانی از این مرد به یاد نداشت؛ کاراکترش، بهدرد ِ داستانهای مرسوم «اکبر وُ پری» نمیخورد. خیلی انتزاعی بود. مردی که فقط سیگار میکشید...
این
قهرمان ِ دلخواه هیچ کودکی نبود. بچهها، حتی نوهء دختریاش از او میترسیدند. توی این فامیل ِ آنوقتها وسیع، تنها کسی که میتوانست به چشم یک «قهرمان» به این آدم نگاه کند، معلوم است که کی بود.
یکبار بهام زنگ زد. جوانی شده بودم برای خودم. زنگ زد و گفت میخواهد «فقط» حالام را بپرسد. شاید بیشتر از هر بنیبشری روی زمین، به دیدار ِ این قهرمان ِ افسردهام رفتم. مردی که هرگز در هیچ میهمانیای حضور نداشت، مردی که در هیچ جمعی نبود، مردی که میگفتند معلوم نیست چی شد که اینجوری شد، مردی که مادرم بسیار دوستاش داشت و نگراناش بود: یکروز، روز عاشورا بود که تمام کرد.
تنهایی ِ این قهرمان، یک انتخاب بود در چشم همه. میگفتند:«این، خودش خواست که اینجوری بشود.» هیچوقت حرف نمیزد. گاهی، حرف سیگار که میشد، میگفت:«حالا با این، یا بیاین... بالاخره نوبتی است».
وقتی که نوبتاش رسید، داشتم به جنازهاش نگاه میکردم: نشانی از غرور و شهامت و این مزخرفات نداشت. مثل هیچ قهرمان ِ دیگری نبود. راحت جان داده بود و انگار بیست سال است که مُرده. شبیه گورستانی بود که در امامزادهای متروک، نفسهای آخرش را سالها قبل کشیده است. در قوارهء بهشتزهرا نبود وقتی رفت توی خاک. از معدود تشییعجنازههایی بود که تا آخرش را بودم و دیدم. این مرد، به مُردههای بعداز انقلاب نمیخورد: از این مُردههای مهآلود بود که باید در دوران استعمار پیر در پاکستان مثلا مُرده باشد، از اینها که توی سریالهای تاریخی ِ کمشخصیت، میبینی که دوسهنفر دارند خاکشان میکنند؛ و من، یکی از این دوسهنفر.
این
اخوان که میخواندم، یعنی آنروزها که شعرهاش را میخواندم، راه میرفتم؛ خیلی راه میرفتم. حرف نمیزدم. حرف زدنام خلاصه میشد در وقتهایی که توی خیابان و خرابهها، قایمکی سیگاری روشن کرده بودم و داشتم شعرهاش را «دکلمه» میکردم. خود ِ شعر، برایام اینقدر مهم نبود که کشف ِ اندوه و شکست ِ نهفته در شعر. اخوان، واقعا «شاعر ِ شکستهای ایرانی» بود. هرگز نمیفهمیدم این جملهء هومر را برای چی نقل کرده است:«دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد.»
بزرگتر که شدم، با هومر هم کمی رفتوآمدی داشتم؛ بهنظرم هومر خواندن، کار قرتیها بود. این خارجیها، افسردهترین جملهشان در نظرم معمولا چیزی بود در این مایهها:«آه.. اُوفلیای من!» که تازه اینهم، حال ِ «آه .. اسفندیار مغموم» را نداشت.
این
حالا چرا اینهمه را نوشتم؟ نمیدانم. امروز قهرمانهام را بیرون کشیدن از گنجه: مُشتی خاک، تهسیگارهای بسیار، دوسهتا آدم بیمار و تبدار، هماین. خیلی بد است که قهرمانات، رفته باشد، بعد از زیر آوار بیرون بکشیاش، ببینی که دیگر در قوارهء اطرافات نیست، و قبل از آنکه کسی ببیند، بچپانیاش توی هم آن گنجه.
حس خوبی نیست صبح از خواب بیدار بشوی، ببینی یار، موهاش بیرمق است وُ خودش خسته، ببینی که حرف میزند ولی غمبار، ببینی که نمیتوانی کاری براش کنی، ببینی که خیلی ضعیفی، بفهمی که انگار پیر شدهای در «دوری».
یاد گرفته بودم که وقتی مستاصل و تنها میشوم، «بالا» را نگاه کنم، آهی بکشم، وسط آهام شمرده و کشدار بگویم:«ای... شکرت خدا!» و نگاهام خیره باشد به آسمان. جاییکه مسقف است، نمیشود این سکانس را اجرا کرد. یعنی این «ای.. شکرت خدا!»، هرچهقدر هم از ته دل باشد، تا آسمان را نبینی، انگاری گیر میکند در گچ و سیمان، و میمیرد. این گچ و سیمان، مثل «مرز» است، مثل مردمی که عادت دارند توی زندگیات سرک بکشند؛ رابطه را تنگ میکند، آزار میدهد. ایخدا، کمی بهتر باش با مردمات؛ فقط کمی..
این
گاهی باید بروی از زیر آوار، بکشی بیرون هرچه داری، بریزی توی دوُری، بشماری ببینی چی داری واقعا؟ من هرروز اینکار را میکنم: یکیدوتا قهرمان افسرده، چندتا بیمار تبدار، حرفهای بسیار و بیاهمیت شاید، و چیزهایی که درکاش برای دیگران مشکل است، الا کسی که میداند «بُریدن» یعنی چی. و میداند که وقتی که قهرمانهای زندگیات، رفته باشند، یارت رفته باشد، دل و بارت نباشد، و نتوانی حتی بغض کنی، چه روزگاری داری. یعنی نه اینها که «احساس میکنند می فهمند تو را».. نه! یعنی دقیقا «او»یی که دیده است روزگارت را، و نه دیگری. یعنی همسر، همدرد، همدم!{یادت هست سر اینکه چرا باید «همسر» را نوشت «همسر» حرف زدیم؟ اینجاست که باید ببینی قدرت «هم»«سر» را، تعبیرش را، و اینکه دقیقا یعنی کسی که شانهبهشانهات میشود، هست}
این
محمد ایوبی، سالهاست معلم من است. پیرمرد، هماین چهار تا خیابان پایینتر از ماست، و هنوز چهار سال است میخواهم بروم به دیدناش. یکباری در ایمیلی، حال و احوالی پرسیده بودم؛ جوابی داده بود به مهر و دوستی، مثل همآن ده سال قبل. جایی از نامهاش نوشته بود:
«من هم گوشهای سرد دارم و تنها دو روز ِ هفته كه با جوانتریها دمخورم، يادم میآيد قدری، كمی اكسيژن و ئيدروژن يافت میشود انگار. اين دو روز را، ای، نفسی میكشم و قدری تا كمی آسمان ابریام آفتابی میشود. راستاش را بخواهی، شدهام عين آخرين سرودهء "همايی"، كه هرچند شاعری قَدر نبود، اما اين شعرش (كه آخرين شعرش هم هست) زبان خيلی از ماست انگار. همآن كه میگويد:
پايان شب ِ سخنسرايی / میگفت ز سوز دل، همايی:
فرياد كزين رباط ِ كهگِل / جان میكنم وُ نمیكنم دل
مرگ آخته تيغ برگلویم / من مست هوا وُ آرزویم
تا ...
جز وَهم ِ محالپرورم نيست / میميرم وُ مرگ، باورم نيست»
این
سعی کن قهرمان ِ کسی نباشی. خیلی بد است که وقتی میمیری، ابهتی نداری در نظر دوستدارانات. غمگینترین {دقت کردی؟ از بالا تا اینجا، اولین «غمگین» من است این! غلطگیر وُرد میگوید} .. غمگینترین لحظه برای یک قهرمان، آن «دم»ی است که میبیند واقعا در قوارهء یک قهرمان نبوده برای دوستداراناش.
اینکه هرکسی قهرمان ِ خودش را دارد، اینکه هرکسی اُبهت ِ خاص خودش را دارد، اینکه هرکسی یکجوری به هیچکس خیره نمیشود، اینها همه هست.. هست! ولی.. ولی قهرمانی که باقیماندههاش چند پاکت سیگار و تهسیگارهای لعنتی باشند، انگاری از بودناش شرمسار است. خیلی به این فکر کردم.
قهرمان ِ من که رفت، تازه فهمیدم که بعضیها، اصلا، واقعا، خیلی جدی دوست نداشتهاند قهرمان ِ کسی باشند. بعضیها، بیکه کسی بداند چرا، میچپند توی کُنج خانه، سیگار میشکند، در چشم کسی خیره نمیشوند، سکوت میکنند، و فقط میخواهند با «یار» باشند. دیگران میآیند و لباس قهرمانی به تنات میکنند، میشوی همآنی که یکروز صبح از آسم و سرطان ریه، توامان، مُرد.
این
من خوب نیستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
اینکه من خوب نیستم، ربط مستقیمی دارد به اینکه تو خوش نیستی.
این
ای روزگار ِ بیقهرمان! برو بگذار کمی آسوده باشیم.
این
من شاد نیستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من دلتنگ هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من عصبی هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من مغشوش هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من کمحوصله هستم؛ اینرا خودم هم میفهمم.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
من نگران هستم؛ و اینرا، تو بهاندازهء من نمیفهمی. نگران ِ تو.
این
حالا بهقدر ِ من، میفهمی چرا اخوان، که مرد ِ سادهء غمگینی بود، بر پیشانی شعرش بهنقل از هومر مینویسد:« دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد»
این
هومر:« دیدار ِ پیامآوران وی را هیچ شاد نکرد».
این
خوب باش! به آسمان نگاه کن، به یاد داشته باش که همیشه اینجور نمیماند؛ بدتر میشود هی! پس بیخیال دنیا. میرویم جاییکه آفتاب داشته باشد، و بتوانی تا ابد هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش ِ دلخواهات را هر روز بخری، و بخندیم. اطمینان کن!
آخرین سحر ِ امسال، ۹ مهر ِ پاییز
بعد از شهریور ۲۰، روزنامهها یکی پس از دیگری راه افتاد{ند}، البته و صد البته خط ِهمه، آزادی بود؛ بیچاره آزادی!
قلم، جای چاقو و نیزه و چماق را گرفت؛ هرکس قادر به انتشار روزنامه{ای در} چهار صفحه، دو صفحه، حتی بهصورت اعلامیه بهاندازهء یک کف دست میبود، خود را مجاز دانست به حیثیت و شرف و ناموس افراد تاخته، و هرچه قلم را تیزتر و فحش را رکیکتر و افراد مورد حمله را از شخصیتهای سرشناستر انتخاب میکرد، از معروفیت بیشتری برخوردار میشد. تا جایی که محمد مسعود، برای سر قوامالسلطنه یک میلیون جایزه گذاشت و روزنامهء دیگری سلسله مقالاتی با سند! و مدرک! و عکس! دربارهء آلودگی بهفحشا{ی} خانوادههای مهم مملکتی با ذکر اسم طرفین منتشر ساخت.
بَلبَشوی عجیبی بهنام آزادی، فضای ایران را پُر و مسموم ساخت. روزنامهای به نام «ادیب» با یک خورجین فحش در سرمقالهء خود نوشت:«... متاسفانه، عفت قلم اجازه نمیدهد که به این مادر .. و زن... بگویم که ...»
(رحیم زهتابفر / خاطرات و مشاهدات؛ بهانضمام مکاتبات{از مجموعهء خاطرات مطبوعات} / بهکوشش سید فرید قاسمی / تهران، نشر انوشه، ۱۳۷۹ / صفحهء ۱۳)
باید دقیقا یکساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدمهای دلتنگ، این است.
یکنفر اگر افسرده باشد، «در شهر یکنفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شیء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نیاست. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود میپندارند، و خود رسولان غمبار ِ این وضعیت هستند.
ملتها را به شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیادهرو»هاشان. مردم اگر پیادهرو نداشته باشند، چیزی از مردمبودنشان کم است. پیادهرو، وضعیتی بهشدت تراژیک دارد. پیادهروها خود در پیادهروبودنشان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، میتوانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «میخواهند» پیادهرو باشند، خیابان نباشند. نمیخواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح دادهاند باریک بمانند، اما «همقدم». یواش رفتهاند، اما «محلی» زیستهاند. نخواستهاند بهسرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمیافتد. در زندگیهای محلیاست که قهرمان پیدا میشود، که قهرمان میجنگد، که قهرمان عاشق میشود، و در زندگیهای محلیاست که قهرمانان همیشه میمیرند. پیادهرو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیادهرو را بگیری، مردم نیاستند؛ ماشیناند، میروند توی خیابان، برای کسی بوق میزنند، سوار میکنند و میروند. پیادهرو، کسی را «بلند» نمیکند، بهآرامی و نرمی «میبرد». فرق پیادهرو و خیابان در هماین است: یکی میبرد، همراهی میکند، و دیگری بلند میکند و چون نقطهای میان خندههای کشدار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیادهرو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا اینجا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیادهرو. دست دراز کردم و تراژدی به اوجاش رسید: دست دادیم و دلام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیادهرو، بشود منتظرش ماند ساعتها.
در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نیاست. یعنی وضعیت خیابان، نمیتواند افسرده باشد. جاییکه جسم ِ تو را «بلند» میکند، میکوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نیاست.
به خیابانها اعتماد نکن. به خیابانها اعتمادی نیاست؛ امروز اینوری هستند، فردا آنوری. تنها پیادهروها هستند که با تو تعیین میشوند: «میل شما بهکدامسو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر میکند، حتما در پیادهرو باشی! در خیابان، مثل این فیلمها، هماینکه قهر میکند، چند قدم دور میشود، یکی بوق میزند، بلند میشود و نمیتوانی خیلی تماشا کنی... میرود، محو میشود با ماشینها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشینها بلند نکنند بزنندت به زمین. در پیادهرو اما میتوانی ساعتها تماشا کنی، میتواند ساعتها راه برود، میتوانی تماشاش کنی، می تواند ساعتها «برود»، میتوانی دلدل کنی که «برگرد»، میتواند برنگردد و هماینطور هی برود، هی برود، هی ...
در نامههای عاشقانهء دوران نوجوانی، مینوشتند: «قطرهای اشک ز چشمان سیاهام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاهام». این پیادهرو است که«خَم» کوچهای دارد؛ خیابان پر از پیچوخمهای بیدلیل است؛ یکروز اینوری، روز دیگر آنوری. «شما بهکدامسو میروید بانوی زیبا؟»
پایینتر از توپخانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمیفهمی که تا خم ِ کوچه دلدل کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه بهدنبالاش چهها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نیاست. خیابان، «معصیت» است؛ همهاش دارد بلند میکند، بلند میشود، کش میآید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ اینوری، آنوری، هماینطور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخشدار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشینهاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیادهرو با آدمهاش، یعنی که در شهر یکنفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیادهرو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ میاندازند، ولی از پیادهرو فرار میکنند. تانکها، به آدمهای در پیادهرو حمله نمیکنند. گلوله است که قهرمان را در پیادهرو نشانه میرود، و تراژدی را بر سنگفرشها جاری میسازد. گلوله، چونکه تنها است، چونکه کوچک است، چونکه رها میشود و چونکه«میرود»، بخشی از پیادهرو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیادهرو. هماین بالای پارکوی. دست میکشید کف پیادهرو، گریه میکرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینکاش را درآورد، گذاشت توی جیب پیرهناش. آغوشاش را باز کرد، آغوشاش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد هایهای گریه کردن. بعد دستهای حلقهشدهاش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیادهرو را بوسید. نشستهنشسته، خودش را کشید کمی آنطرفتر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هماینطور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانهها، «خیابانی»اند، مرسوم نیاستند در کف پیادهرو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چهفرق میکرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور میکنم ولی؛ حتی اگر سالها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطرهای را در پیادهروها نشود در آغوش کشید. من باور میکنم، چراکه ماشین نیاستم، مردم ام، آدم ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نیاست. «قدمگاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچیاش. وقتیکه در ماشین نشستهای، در خیابان، از پشت شیشهها است اگر خیرهای به پیادهرو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفتهاست:«تراژدی، ببینندهاش را تطهیر و سبُک میکند». اصلا قصد تراژدی هماین است. تو مینشینی در ارّابهای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه میروم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطرهای، قهرمانی که قدمگاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپخانه، فلافلنخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دلدلکنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوشاش باشد، هی ترانهای غمگین. گفتهاند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد{تراگو؛ بهیونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هماینطور رفت ... رفت .... رفت ... و این، خاصیت پیادهروها است.
ساعت، هنوز ده نشده ... مغشوشتر از همیشه. تهران؛ جمعه.
نسیم خاک مصلی و آب «رکنآباد»
«غریب» را «وطن» خویش میبرد از یاد
عبید
به این قد و قواره، به این لباس عشوگر ِ سبز و صورتی، به این دست حنابستهای که دارد روسری را روی سر نگه میدارد، به این دمپاییهای پلاستیکی صورتی، به این قفس که یعنی تمام زندگیاش، تمام دلخوشیاش ... به اندام کوچکی که دارند فرار میکنند؛ به این تصویر خوب نگاه کن: فقط یک دختربچه است.
فکر کردم اگر عکسی از روایات ظهر عاشورا بود، چیزی بود در همین مایهها: دختربچهای که زندگیاش را، که مرغی یا خروسی در قفس است، برداشته از مهلکه دارد میگریزد. قفس، برای آواره یعنی زندگی، یعنی وطن که تکهتکهاش کردهاند.
فرماندار شیراز گفتهاست که آوارهها و اتباع بیگانهء غیرمجاز، اغلبشان بیماری دارند، سل و وبا دارند، گفتهاست که اینها را باید «جمعآوری» کرد! مگر گوسفند است که باید «جمعآوری»شان کرد؟ این عکس، عکس ِ یک «خانووووم» است، دختربچه است. شما دختربچه ندارید اصلا؟ به عکس ِ این دختر نگاه کن: کجای این هیکل نحیف، شبیه وبا است؟ کجاش شبیه سِل میماند؟ این، به قشنگی و معصومی...
من اصلا احساساتی نیستم اینهمه؛ ولی همهمان عزیزانی داریم بیرون کشور. الآن عصر دلگیر پنجشنبه است. دارم فکر میکنم که اگر روزی، عزیزان مرا، اینشکلی قفسشان را بدهند زیر بغلشان، بُولدوزر برانند در خوابهاشان... اگر دستهای حنابستهشان را بگیرند دستبند بزنند، جمعآوریشان کنند... اگر به عزیزان معصوم من بگویند «حامل سِل و وبا»... حامل ِ سل و وبا را که خانهاش را ویران نمیکنند؛ دوا و درماناش میکنند، جای بهتر بهاش میدهند برای زندگی. میدانی اسم رسمی این خانهخراب کردن را چه گذاشتهاند؟ اسماش را گذاشتهاند:«طرح طرد اتباع بيگانه و غير مجاز و تخريب آلونکهای آنها و عمليات پاکسازی»! به این کلمهء «طرد» خوب فکر کن؛ دختربچهء معصوم را که طرد نمیکنند آدم!!
لابد دیشب که خواب بوده، فکر نمیکرده امروزش اینشکلی تلخ باشد. آوارگی، چیز بدیاست؛ مخصوصا که اگر بولدوزر هم بدوانند در آن؛ بیوطن که باشی، بُلدوزر را توی خوابهات هم میرانند.
قفساش را برداشته و دارد فرار میکند. میدانی... در زندگی لحظههایی هست که فقط این آدمکهای یاهو، جوابات را میدهند. باید بنشینی روبه رویام، ساعتها به عکس نگاه کنیم، حرف بزنیم، تخمات هم نباشد که گریه برای آدم بزرگها روا نیست.
غریبهها با مرغ عشقهاشان، با پرندههای قفسیشان زندهاند. وقتی که پایات روی زمین بند نباشد برای دقیقهای، قفس را دوست داری؛ استعارهای است از وضع وخیمات، از دلتنگی پیوستهات، از وطنی که نداریش.
تلخاست؛ خیلی تلخ است که «ارض موعود»ات، قفس باشد، «غاصب» خوابهایات، بُلدوزر.
اگر توی دستاش قفس نداشت، اینقدر افسرده نبود این تصویر. اگر دختربچه نبود، اگر دمپاییاش صورتی نبود، اگر لباس قشنگاش سبز و صورتی نبود، و اگر به دستاش حنا نبسته بود، شاید توجه نمیکردم اینهمه.
راست گفتهاست این شاعر افغان:
منام؛ تمام افق را به رنج گردیده
منام؛ که هر که مرا دیده، در گذر دیده
منام که نانی اگر داشتم، از آجر بود
و سفرهام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه، تصویری از شکست مناست
به سنگسنگ بناها، نشان دست مناست
اگر به لطف و اگر قهر، میشناسندم
تمام مردم این شهر، میشناسندم
فعلا که فقط لعنت به بلدوزر جرم ندارد بهقول رفقا؛ پس بشمار! و به عکس این دخترک معصوم خوب دقت کن.
پی:
- در بالاترین، لینک نده؛ خیلی شخصیاست حس این عکس؛ حیف است زیرش مزخرف بنویسند.
- زمین، زمین خداست. آواره را بهزور نباید آوارهتر کرد. جرم و جنایت و بیماری هم ربطی به اینها ندارند. اینهمه ایرانی دزد و آدمکش و زنباره و بچهباز و متجاوز داریم؛ بعد این بختبرگشتهها شدهاند معضل؟
- داریم از کرامت انسان و حرمت آدمیزاده حرف میزنیم؛ حرف گوشت و پوست و کودکان است؛ من اصول کشورداری بلد نیستم و نمیخواهم هم یاد بگیرم. حق دارم که دلام بگیرد از یک عکس.
- بیچاره این بچههای بیوطن.
در کشوری که فاحشههای خوش آب و رنگ بیسواد و به اصطلاح مردان ِ آدمفروش، در کفهء ترازوی انتخاب برای روزنامهها، از کاربلدها سنگینتر هستند همیشهء خدا؛ در خبرگزاریای که خبرنگار قدیمیاش میرود روی میز میایستد و آشکارا فریاد میزند:«من ابایی ندارم که زیرآب کسی رو بزنم، و خودم بنشینم جاش؛ چون اصل حرفهای بودن، یعنی هماین!»؛ در کشوری که نسل قدیمی روزنامهنگاراناش، حداقل دو سه تا خانه را دارند، ولی به جوانترها که میرسند، فقط نک و ناله میکنند؛ در کشوری که روزنامهنگار جواناش آنقدر جیباش خالیاست که حتی برای درمان درد عزیزاناش، برای درمان بیماریهای معمول خودش، آهی در بساط ندارد؛ در کشوری که سفر تا جعفرآباد قم، برای برخی از روزنامهنگاراناش شده معجزه؛ در شهری که مادری در جواب سوال فامیل تازه، میگوید:«پسرم طفلی، روزنامهنگاره!»؛ در زمانهای که روزنامهنگارش حتی بلد نیست جملهای بنویسد که کمتر از سه تا غلط دیکتهای و دو تا غلط انشایی داشته باشد، و میشود «معاون سردبیر»؛ آری.. در این شهر، در این کشور، در این زمانه، جا دارد که «روز خبرنگار» را به کسانی تبریک بگویی که بیرون از این کشور هستند. کسانی که دور از وطن، حتی کسی امروز را بهشان یک تبریک خشک و خالی هم نگفتهاست. کسانی که آوارهء گمنامی شدند به اجبار زمانه. کسانی که روزگاری کنار دستشان نشستی و «خبرنویسی» را آموختی، کسانی که روزی حاضر شدند ریسک کنند و صفحهای را به نوجوانی بیسابقه بسپارند. کسانی که سیگار به لب، در تنهایی خیابانهای اروپا، دارند به روز خبرنگار فکر میکنند، و شاید همین حالا حسرت حتی یکی از آنهمه «اساماس»های تکراری را دارند که میگویند:«ببخش که روز عید قربون، نشد تبریک بگم بهات؛ عوضاش، امروز هم روز توئه! مبارک!»
امروز را با اندوهی فراوان، به دوستان دور از وطنام تبریک میگویم. به کسانی که مدیونشان هستم، و حتی اگر رودر رو نگفته باشم، خودم میدانم که خیلی چیزها ازشان مستقیم و غیرمستقیم یاد گرفتم. کسانی که یا بیکارند و درگیر مشکلات سخت، یا نشستهاند کنج اتاق رادیویی و دارند به روزهای کار در ایران فکر میکنند، و شاید غصهای هم میخورند. کسانی که اگر حالا نمینویسند، از جبر روزگار است و نامهربانی تازه به دورانرسیدهها و آدمفروشها و فاحشههای خوش آب و رنگ. مبارک باشد این روز تلختر از تلخ.
ایران، کشور تنهایان است. دو جور عینک، این «تنها»یی را ساختهاند برای ما:
- تنهایی؛ تو، تنها هستی. پس بنویس «کلاغها»، که از صدقهسری این سر ِ همنویسی، «جمع» شویم، «قدرت» بگیریم، بشویم «رویهمرفته».. به امید ِ آزادی وطن ِ دربند!
- تنهایی؛ تو، تنها هستی. پس بنویس «کلاغها» و حتی «کلاغ ها»، مبادا که از این «جمع»، قدرت بگیری، کودتا کنی!
زبان، در این سامان، حتی در «شکل» هم اسیر قدرت مانده و پیش نرفته؛ قدرتی با تعریف سرهنگی؛ داریم از دشنه و سوراخ سینه حرف میزنیم رفیق. «پساز قدرت»ی وجود ندارد، «آزادی»آفرینی ِ زبان، یعنی شوخی. سیستم، «باید-نباید» است. فرد، تاثیری - حتی - در شکل زبانای که با آن ارتباط برقرار میکند، نمیتواند داشتهباشد. {خبرگزاری فارس که برای زبان «برنامهریزی» کند، از این بهتر نمیشود. رجوع شود به موضعگیریهای این خبرگزاری ِ مدافع زبان فارسی، در قبال یک مقاله و گفتوگو}
فردیت هم شده دستوری: غلط است، درست است!...... خاک بر سرت زبان! ایضا رسمالخط!
وقتیکه من نتوانم با شکل و رسمالخط، تعریفی از اغتشاش ذهنام بدهم، وقتی که هر نوشتهای را یک «ویراستار مرکز فلان» مُثله میکند به پیروی محض از «شیوهنامه»ها، یعنی که من نمیتوانم با این رسمالخط، فراتر از شکل مرسوم زبان بدوم. زبانی که میتواند اسب باشد، در رسمالخطهای واحد، تبدیل به قاطرهای سربهراه امامزاده داوود شدهاست. و قاطر، چه میفهمد عشق یعنی چی، وسوسه یعنی چی، الواطی و سرمستی یعنی چی... مدافعان فردوسی کبیر، و عشاق حافظ ِ بیپدر و مادر هم تخمات را میکشند:«نمیشود که! بالاخره باید قاعدهای باشد. اگر قرار بود زبان را هرکس هرجوری دلاش خواست، عوض کند، زبان فارسی سالها قبل از میان رفته بود» این هم شده دفاعیهء از پیش آمادهشدهء جماعت «پاسدار» زبان، باتوم فرهنگی. خب حرف من این است که گور پدر زبان فارسیای که قرار است با الاکلنگبازی همچو منی خواهر و مادرش یکی شود.
من نه محققام، نه زبانشناس. من، مینویسم. جملههایام را جابهجا میکنم که بازی کنم... زبان، برای من خود ارتباط است، ارتباط، بازی. حضرات، از جمله فارس و بیبیسی، میتوانند بکُشند خود را تا برای زبانی که من قرار است با آن بازی کنم، برنامهریزی کنند. بهجهنم! به زبان ِ اسب حضرت عباس!!
اینجا «استقلال» ِ پس از قدرت است که حکمرانی میکند. هرگز نمینویسم «نازکی و دلخواه». «نازک» را و به «ای» پیشکش میکنم، میبخشم، ملتمسانه میبخشم. رفتار من با «نازک»، دست من است، نه دستورالعمل عدهای که کارشان «اتصال» است و اگر روزی بر مسندی بشنینند، استقلال هرچیز، حتی شده یک «تکواژ» ساده را هم خواهند گرفت. این اتصالاتیها، همانقدر زبان را میفهمند، که مدیر تئاتر شارل دوگول، «ابزار یراق» را. برخوردشان با شکل زبان، برخورد «سیداسمال»ی است، برخورد «چراغبرق»ی است. بیرون از انواع «شیوهنامه»ها، انگار خبری نیست از زندگی، از ذهن، و از چیز تخمی یا مقدس و مهربان و عصبی. شیوهنامه! اسماش رویاش هست: اینجوری باید باشی! طرفه اینکه این «بهتر است اینجوری باشی» هم، ورژن دیگر همان «باید» است. قدرت افتاده در دست عدهای «......»، چنانکه تیغ در کف مست.
ده سال دیگر که فلان رماننویس ِ «دستبه تایپ» بمیرد، از روی چی میخواهند رواناش را زندگیاش را بررسی کنند؟ از کجاها به دنیای فردیاش، رخنه خواهند کرد؟ جان کلاماش؟ پس استفادههای هدفدار و بیمارگونهاش از {.،؛«» ِ ُ َ } چه میشود؟ چهکسی، از کجا میفهمد که مرحوم، وقتی داشته فکر میکرده به صحنهای که در آن، فاحشهای در خیابان تصویر میشود، تحت تاثیر زیبایی خاص ِ «همآن فاحشه» نوشتهاست «زن، زیبا نبود، ولی دلام را بُرد» و ننوشتهاست «زن زیبا نبود ولی دلم را بُرد»؟ لابد ویراستار عزیز، بیتوجه به حالات معنویعرفانی نویسنده، «دلام» را درست نیافته و «،» را اضافه دیده، و کل حس معنوی صحنه را به فنا داده، که مبادا اُسلوب رسمالخط، بدون توجیه بماند.
البته واضح است که دارم از کسی میگویم که مینویسد، نه کسای که دیگران بهش لقب نویسنده دادهاند، شاید که «چیز»ی بستانند. بسیارند از این «نویسنده»شدهها در اطراف و اکناف{در اینجا، «ه» از کلمهء «نویسنده» نشانهء جنسیت است}
رسمالخط، برای کسی که «نویسنده» است، با هر کیفیتی، مثل تقویمی است که در آن روزهای عادت دیگری را رج میزند؛ خصوصیاست، خصوصیترین است!
من از «جدانویسی» دفاع نمیکنم، در ستایشاش نمینویسم؛ چونکه در «دوری» مینویسم، سر ِ همنویسی را خیانت به وضع موجود خود میدانم. نزد من، سر و شکل اطرافام شده میزان و وسیلهای برای قاعدهچینی. وقتی که «یار» در آغوش نیست، «سرهمنویسی» دارد دروغ این ارتباط را پنهان میکند، زخم نهفته در این ارتباط را، دوریاش را پنهان میکند. نمک میپاشد روی زخم کاریام. ارتباط یعنی: یار در کنار و بوس و بغل، زبان هم خودش میآید و همهچیزش میچسبد بههم! بههمین سادگی.
برای عارف سوختهدل و پاکباختهء بلیغی در وضعیت من، «برخی» مدافعان ِ بدون دلیل ِ سرهمنویسی و سر ِ همنویسی، بیشتر شبیه دستهایی هستند که در خیابان، وقیحانه به باسن زنان «میچسبند». زبانی که من از آن استفاده میکنم برای نوشتن، فعلا بر محور ِ «دوری» استوار است، و قرار هم نیست چیزی را به چیزی «بچسباند». دارد صرفا گزارش ِ وضعیت میدهد: گزارشی از موقعیت صفر ِ دوری.
چهطور میشود «سر ِ هم» نوشت، و همهچیز را چسباند بههم، وقتیکه در بیرون خطوط، سر و تهمان از هم «دور»افتاده؟
اگر روزگاری از روی «دستخط»، آدمها را میشناختیم، از روی امضاشان، حالا که نوشتهها، در وضعیت تایپ قرار گرفتهاند، باید دقت کنیم که فلانآدم چهقدر «جدا» مینویسد، چهقدر تنها. و باید توجه کنیم به «دلایل جدانویسی»؛ وگرنه «شیوهنامه»ء فلانی هم از سر ناتوانی در فردیتفهمی، همهچیز را جدا نوشته است. لعنت به هرچه شیوهنامه که اصلا اوضاع روز نویسنده را به جایشان هم نمیگیرند، مبادا که وقفهای در این همشکل شدن، بیفتد. در منطق شیوهنامهای، نویسنده یعنی کشک! همه باید یکجور بنویسند، یکجور فکر کنند، یکجور بمیرند، یکجور ناله کنند، و همه یکجور وظیفهء خود را در قبال گنجینهء ادب فارسی انجام دهند.
عاشق این لاطهای کوچهگرد هستم که هرجور دلشان میخواهد از زبان استفاده میکنند. بعد، اساتید ادب ایراد میگیرند و نهیب میزنند و «وا- زبانا» سر میدهند، ده سالی میگذرد و عین همان گفتهها، «نوشته میشود» بهدست نویسندهء بهروز، و خوانده میشود و کک کسی هم نمیگزد. ناموس زبان هم پابرجاست. این یعنی اینکه هرکس در حفظ زبان نقش داشته باشد، ادبدوستان فاضل و اساتید، در حد دیوار در فیلم «زیردریایی شماره 12» در آن نقش دارند! زهی سعادت الواطی را!
هر روز، دوری دارد نزدیکتر میشود؛ دارم دورتر میشوم. پس طبیعیاست که دو ماه قبل مینوشتم«غمگین» و حالا مینویسم«غمگین». باید تفاوتی باشد میان ِ ماه من تا ماه گردون.. نه؟ باید به اجزای افسردهء کلمات و اصطلاحات، جان بدهم. باید این «غم» را یکجوری تشخص بدهم بهش. این، وظیفهء من است. وظیفهء من است که فکر کنم به اینکه بیهقی بیراه نگفته و الابختکی ننوشته:
این است حسنک، و روزگارش. و گفتارش این بود که گفتی«مرا دعای نشابوریان بسازد»؛ و نساخت...
این «و نساخت» را نگهداشته آخر بگوید، بکوبد توی سر هرچی آمریکایی ِ زباننفهم! وظیفهء من است که هی «، ؛» بریزم توی متناش. من و بیهقی، یک درد داریم: احتمالا توی تاریخ، یک ویراستارانی بودهاند که «، ؛»های او را حذف کردهاند از برای روان کردن متن ... ای به روانتان!
ما به تمام ویرگولها، به تمام نطقهویرگولها، ما به تمام خطوط فاصله مدیونایم. ما به هرچیز که «وضعیت
ِ دوری» را ترسیم میکند، بدهکار ماندهایم.
من مدافع چیزی نیستم در سطح عمومی زبان و شکلاش. ولی این حق را برای خودم محفوظ میدانم که روزی از فرط دوری، حتی بنویسم «حسین»؛ بنویسم.
من و برخی، دنیا را با ویرگول میبینیم و جدا از هم؛ شما با هم ببینید و در آغوش، بیویرگول. من دوست دارم تا جایی که نیاز دارم برای شرح وضعیتام، سلاخی کنم، شما هم بچسبانید به هم!
مُردهء این اساتیدی هستم که تا یکی از قاطرهای امامزاده داوود نعره میکشد، «وظیفهء فرهنگی خود میدانند» که رودهدرازی کنند در باب حفظ زبان.
از «پاسداران زبان فارسی» نفرت دارم، و از زبانی که «پاسدار» میخواهد.
پی:
- این نوشته، چیز تازهای ندارد، منطقی پشتاش نیست، روی هوا آمده روی هوا هم میرود؛ صرفا حدیث نفس است.
- منظورم از «ویراستار» در این نوشته، اکیدا کسیاست که هر متنی را فقط با عینک «شیوهنامه» میبیند و کل فهماش از یک نوشته، بر اساس همان مزخرفاتی است که مثلا در دورههای ویراستاری مرکز نشر کوفت آموختهاست؛ کسیکه برخودرش با متن، مثل برخورد قصاب است با گوسفند بیزبان: همه را یکی میبیند وُ روبهقبله.
- این نوشته، اصلا جدی نیست. در واقع کلاش را نوشتم که به یک حرامزاده، متلکی بگویم، که گفتم. باقی، حاصل چندینروز بیخوابی و خستگی است و بس.
دیگر:
مشکل زبان فارسی: عدم توجه به زبان ِ بوس و بغل
حمزهکُشان
فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفتهام با مصدقچیها، تو رفتهای به طرفداری آیتالله؛ هر دو تقریبا در یک جبههایم.
کودتا پیروز میشود و ما شکست میخوریم. عصر میشود، میآیند همهمان را جمع میکنند میبرند دخمه. من سیگار میخواهم، تو میخواهی برگردی خانه. من غمگینام ولی سکوت کردهام، تو سیگار روشن کردهای.
دخمه تاریک است و ما داریم فکر میکنیم که «میشد شکست نخوریم.. میشد». سیگار تو تمام میشود و به خواهر شاه فحش حواله میکنی. من میگویم«خوب نیست برای خانم، که اینقدر رکیک بگوید». یکی هم به مادر من حواله میکنی و یادآوری میکنی که کودتا کردهاند و ما شکست خوردهایم. باورم میشود که دیگر «دکتر» شکست خورده و ما خیلی تنها شدهایم.
خب ما تنهاییم دیگر. باورم میشود.
حالا در یک بعدازظهر ِ تلخ، که میشود از صدای کلاغها هم بوی کودتا را شنید، ایستادهایم زیر نورگیر کوچک ِ دخمه. ما فکر میکنیم. تو سیگار میکشی، و فحشهای رکیک حواله میکنی به مادر «لیاخوف». من میگویم:«عزیزم.. عزیز من.. اون که مال مشروطه بود.. الآن خیلی سال گذشته ازش».
وضعیت ِ پیچیدهای است. تاریخها با هم جور نیستند، ولی دلام میخواهد با تو همصدا شوم... گرچه، میگویم:«خانم.. یه خانم زیبا.. اینقدر رکیک حرف نمیزنه».
عصر میشود. کودتا تمام میشود. ما به خانه برمیگردیم. سعی میکنیم حرفی نزنیم. سیگاری روشن میکنم، و فکر میکنم میشد شکست نخوریم.. میشد!
سیگارت را روشن کردهای. وایسادهای کنار پنجره و به مصدق فکر میکنی. قرار میشود من هم به آیتالله فکر کنم. ما هر دو در یک جبهه بودیم تقریبا. و حالا، مهم این است که هر دو شکست خوردهایم.
چهقدر خوب است وقتی که کودتا میشود، سیگار داریم برای چند روز.
بعد:
یک تیتر نوشتهام:«ما خاطره میفروشیم آقا». سهروز است دارم تلاش میکنم برایاش مطلب بنویسم. نقشهء تهران را هم گذاشتهام جلوم، دارم فکر میکنم به جاهایی که ممکن است در صورت جنگ، موشکهای دشمن ویرانشان کند. روی نقشه، بُرج گلدیس را نشان میکنم و بعد از تیتر، مینویسم:«اینجا نه! اینجا نخور.. ما اینجا خیلی خاطره داریم». کلا وقتی جنگ میشود، بُرجها زودتر شهید میشوند.
غمگین، صفحه را تماشا میکنم. بالاخره باید موشکی که شلیک میشود، جایی بخورد. موشک را میبرم میزنم به بُرج میلاد. قبلا به کارگرها هم خبر میدهم که بُرج را تخلیه کنند. بهجز قالیباف، بعید است کسی در این بُرج خاطرهای داشته باشد. خاطرهای مثل خریدن کفش، مثل خریدن یکدست لیوان، مثل خریدن تُرشی. موشک میخورد به بُرج میلاد. میخورد به پایهء غربی بُرج. بُرج از کمر میشکند و مثل یک درخت ِ تبرخورده، میافتد پایین. قُلُمبهء بالای بُرج از تنهاش جدا میشود و غلتخوران میرود سمت جنوب غربی. اتوبان چمران را خراب میکند... ما در این اتوبان هم کم خاطره نداریم. چه باید کرد؟
نمینویسم. نمینویسم واقعا... جنگ را نگه میدارم همینجا. چند خط را هم حذف میکنم و سعی میکنم تیتر را خراب نکنم، بگذارم برای وقتاش. عوضاش، مینویسم:« فکر کن کودتای بیست و هشت مرداد است. من رفتهام با مصدقچیها، تو رفتهای به طرفداری آیتالله؛ هر دو تقریبا در یک جبههایم ... » همین را چند خط ادامه میدهم. میرسانماش به « چهقدر خوب است وقتی که کودتا میشود، سیگار داریم برای چند روز». میروم پاراگراف بعدی. مدتهاست شعر تازه ننوشتهام. گوشهای مینویسم:«یک شعر تازه هم باید بگویم.» سیگار روشن میکنم.
سهروز است با یک تیتر، یک موشک که شلیک شده، و یک نقشهء زردرنگ تهران، دارم سر و کله میزنم. شاید در همین یکی دو روزه، نوشتماماش. یعنی باید بنویسماش. پس خواهم نوشت.
بعدتر:
وقتی که دارم «ما خاطره میفروشیم آقا» را مینویسم، حتما دارم تصنیف «تا بهار دلنشن، آمده سوی چمن» را با صدای بنان، گوش میدهم. دارم سیگار میکشم، و این بیت حافظ را در ذهنام تکرار میکنم:«هوای کوی تو از سر نمیرود.. آری / غریب را دل سرگشته با وطن باشد». لابد افسرده و دلتنگام. و یقین دارم که دارم به تو فکر میکنم. من اینجوری مینویسم همیشه: یک تیتر، که از چند روز قبل نوشتهاماش، یک نقشه از شهر تهران، موشکی که شلیک شده، و موسیقیای که تقریبا غمگینترین موسیقی جهان است. قیافهام هم شبیه دکترمهندسهای غمگین است؛ خیلی غمگین.
گیرم! بدفرم گیرم توی این اتاق. دفهقبلی، روی دیوارش نوشتم:«چشم و چراغام مادر؛ کجایی؟» ایندفه یکی زیرش نوشته:«لای اون خدابیامرز توی بهشت!» حرومزاده! باید این مردجماعت رو گرفت، دهتا دهتا اعدام کردشون از بیخ ِ تخماشون؛ از بس توی کار ربط دادنان. این کیه؟ اون چیه؟ این، با تو چه صنمی داره؟ تا به حال بابا و مامانات رو دیدی که ...؟ ای تُف! یعنی اون خری که این رو نوشته، حالیاش نشده پای یادگاری ِ برای مادر، شعر نمینویسن کُ... مغز؟ گمونام مغزش جای کلهش، توی ... خب همینه. جنبه که نباشه، میخوری، میزنی، بد مست میشی، میکنن، میگن کار تو بود. من؟ سادهایها... من توی عمرم، جز عرقفروشی، بهزور سه تا خلاف گنده کردم. ضبط باز کردم یهبار. باز کردم؟ باز بود! در ماشین وا بود، ضبط اش توی جاش بود، صاحباش هم به نظر پولدار میاومد. من فقط ضبط رو برداشتم و راه خودم رو رفتم. یهبار دیگه هم یکیرو با چاقو زده بودن، روی چاقو اثر انگشت من رو پیدا کردن؛ قبلاش هم گویا یهبار جلوی در و همسایه، تهدیدش کرده باشم، یادم نیست. خلاصه که بُهتون زدن، وگرنه من سر انگشتهام رو اونقدر با سُمباده سابیدم و زخم شده و سابیدم و زخم شده، که اصلا اگر کسی بگه این اثر انگشت توئه، مطمئن میشم که طرف چیزی خورده یا چیزی زده. جنبه که نیست! خب نخور اگه قاطی میکنی، نکش. میمیری؟ نه دیگه.
بهار بود. رختخواب روی پشت بوم پهن شده بود و مادر، داشت بالای سرم قربونصدقه میرفت. اینجور وقتا، همیشه یه «دختر ِ عشرت خانوم»ای هم پیدا میشه که رونق بده به کسب ِ بازار ِ حرفای تکراری. گاهی اسماش «زیبا»ست، گاهی «مینا»، گاهی «سیما». مادره، ولی همیشه همون «عشرت خانوم»اه. «خانومی، از سر و روش میباره». نقل ِ اون دخترهس، همون که مادرش هم خانومه! «تمام اهل محل، تمام همسادهها هم تاییدش میکنن». خب همین دیگه؛ دختری رو که اینهمه آدم تاییدش کنن، اگه اشکل و ایرادی توی کارش نباشه، لابد یه چیزی توی پنهاناش داره که کسی ندیده. میگم که؛ منطق، همیشه جواب نمیده.
دفهقبل، روی همین دیوار اسماش رو نوشتم:«زیبا»، «مینا»، «سیما» یا هر چی «.. دوستات داشتم!»؛ و حالا نیست. یکی یعنی روش خط خطی زده. همینه دیگه. یه مسالهای داره. وگرنه باید ایندفه یکی زیرش مینوشت:«دوستاش داشته باش! ما که ازش راضی بودیم! ردیفه». چی بگم. روز نحس، یعنی همین امروز.
مردک رو دو نفر دستاش رو گرفته بودن، میآوردناش توی یه بالکن. شبیه این بالکنهای مغازهها بود، سقفهای کاذب، نیمطبقههایی که توی بعضی مغازهها میزنن. صورتاش رو نپوشونده بودن. منگ بود، انگار چیزی زده باشه. زل زده بودم به صفحهء تلویزیون، مات و مبهوت. یعنی این مادربهخطا، اونهمه آدم رو به فنا داد؟ منطق میگفت که باید خیلی سرافکندهتر بمیره. ولی بهنظرم اینجور نیومد. خیلی باکلاس رفت روبهروی طناب، آویزون شد، افتاد، و مُرد. دو تا نقاببهسر، دو تا سیاهپوش، مامور اعداماش بودن. راستی زندگی ِ عجیبیه. مامور اعدام، مامور اعدامه. حالا مامور صدام باشی یا زندانیای سال سگ. چه فرقی میکنه؟ خوبه تا حالا کسی رو بابت عرقفروشی اعدام نکردن. شاید هم کردن.. نمیدونم.
حس خوبی نداشتم؛ نه ناراحت بودم، نه راحت. سرم داغ شده بود. بچه هم که بودم، این بابا رو دوست داشتم. قدرت بود برام؛ کسی که میتونه بترسونه، کسی که چراغا رو خاموش میکنه، کسی که میآد تا بالای سر شهر، و اگه اراده کنه، هرچی کلانتری رو میتونه بزنه. ناز شصت داشت. من دیوونهء صدام بودم. تلف شد این مرد. اصلا مردای بزرگ، بزرگیشون به همینه که تلف بشن؛ مثل آقام.
آقام مجاهد بود. یه گوشاش به رادیو بغداد بود، یه گوشاش به رادیو اسراییل. بالای میدون راهآهن، توی یه سطل آشغال، یه بمب دستساز کار گذاشته بود؛ بمب، میترکه و کسی هم نمیمیره. آقام رو میفروشن. میگیرناش وُ همون بهاری که «شیرین» رو توی کوچه دیدم و عاشقاش شدم، براش حکم ده سال زندان بریدن. عاشق شیرین بودم هنوز که تابستون شد. بعد هم یهروز گفتن که سوار طناباش کردن.
مادرم هیچوقت حساش رو نفهمید. حتی روزی که اعدام شد، به همسایهها گفت:«چاهکن بوده توی ملایر، چاه ریزش کرده روی سرش، مُرده». آدم مبارزی بود آقام.
سطرهایی از فصل اول ِ رمان ِ«عرقفروشی در بازداشتگاه شهر زیبا که عاشق شیرین بود و پدرش را در جریان اعدامهای سیاسی از دست داده بود» {اسماش این نیست البته؛ عوض میشود}
بعدالتحریر: یهروز که نیستی بخونی، غلط دیکتهایها و غلطهای تایپیم، سر به فلک میکشه. خراباتام!
اینجا کسی با «تجمع» مشکل ندارد؛ کسی دنبال این نیست که تو چرا با کی داری کجا چه میکنی.
اینجا، کسی با «انزوا» و گوشهنشینی مشکل ندارد؛ پی ِ این نیستند که تویی که تنها، پس چرا داری توی ذهنات با کی چه میکنی این وقت ِ روز.
اینجا، وقتی میشوی «مشکل»، که در نگاهشان «مفهوم» نباشی. یعنی نفهمند که چرا با کسی کاری نمیکنی اگر وجود داری هنوز.
اینجا، فرهنگ خاص خودش را دارد.
اگر «خیابان ِ دو نفره» را بخشی از «عاشقیت» در نظر بگیریم، «فیزیک» چندان مهم نیست. پس در این صورت، باید از «وجود» صحبت کرد. و اگر عاشقیت را بر اساس الگوی ایرانی-اسلامی-اینجاییاش ترسیم کنیم، خیابانهای «دو نفره»، هنوز هم زبان «آرگو»ی عشق است. زبانی که اگرچه رسمیت حکومتی و مردمی ندارد، اما «دل»ها را به خود میکشد و میکشاند به «پیادهروی». سوال میکنند که این کیه وُ چرا؛ اما هر جوابی بدهی، دست ِ آخر، در بدترین وضعیت، با یک تعهد خلاص میشوی. و این، مثل آن میماند که ناخواسته تن داده باشی به «خفن»گفتن، و البته در مضرات آن هم بیندیشی، بترسی. همهء ما جوک میگوییم و شخصیتهای دینی را هم مسخره میکنیم، و یک «خدا ببخشه منوُ» اولاش میگذاریم. به این وضعیت میگویند:«هستایم و نیستایم».
اینجا، باید مفهوم باشی. اگر مفهوم نیستی، دستپایین، باید قابل استفهام باشی، یا بشوی. اگر نیستی، برو بمیر تا نکشتمات. این وضعیت غمبار، بهشدت «ایرانی» است. نمیتوانی در یک دپارتمان، بروی از لزوم غصهداری حرف بزنی، دیوانهای! نمیتوانی کنج اتاقات تا ابد بلولی، مریضی! نمیتوانی دربارهء یک حرف از الفبا بنویسی، یعنی کی میتونه باشه؟! نمیتوانی بمیری، دست خداست! نمیتوانی نباشی، وظیفه است! نمیتوانی، بتوان!!
تناقض، یعنی همین!
مفهوم فیزیکی «خیابان دو نفره» همیشه بخش ِ آرگوی چشمها و قلبها بودهاست. گاهی به بطن زندگی نزدیک میشود، گاهی بهزور باتوم، به قعر میرود. همیشه اما کموبیش، در پنهان ِ آشکاری بودهاست که پنهاناش کردهایم{شدهاست}. یعنی از وقتی من چشم باز کردم، همینطور بود و هست. دوستاش داریم، ولی نمیگوییماش. وجود داشته و دارد، همه هم تجربهاش کردهاند، کسی هم نیامده خیابان را ببندد، ولی هر کس با نگاه خاص خودش، بخشی از طول این « دو نفره» را ختنه کردهاست. هرگز اما اخته نشده.
خب، فیزیک ِ «خیابان دو نفره» را ختنه میکنند، وضعیت «عاشقیت»ی آن را چه خواهند کرد؟ هیچ! عاشقیت، ابتر نمیشود، چراکه باید کسی و کسانی، «تاریخ» بنویسند.
دهانات را میبوییدند، اما یاد گرفته بودی بگویی «نامزدمه جناب سروان!»؛ بلد بودی چشمهای سیاهات را پنهان کنی، بگویی «زاغ»ام. پیچش، از مصدر زرنگی و رندی.
اما...
گزارههای بالا، اگر معنایی مشترک داشته باشند نزد هر دوی ما، میرسیم به امروز و همین دم غروبی:
کُپهکُپه «وَن»های چینی، دارند آرگوی عاشقیت را ویران میکنند. خریداری ندارد «جناب سروان، این نامزدمه!». باید به این فکر کنی که وقتی توی «هوای دو نفره» قرار داری، «تنها» نمانی! خیلی توجه جلب میکنی. باید به فیزیک ِ «خیابان دو نفره» «تن» بدهی. نخواهی، باید بروی، جواب بدهی که شکل من مادرزادی اینشکلی بوده سرهنگ! مادرم من رو تابلو زاییده از اساس.
تنها که باشی، صدایات میکنند، موهایات را میپرسند، لباسات را، چشمهای نامفهومات را، و دختر و پسری دستدردست ِ هم، از کنار شما میگذرند... قصه، قصهء موی بلند و چشم سیاه و واه واه واه نیست. روزگاری با «لمس ِ خیابان دو نفره» مساله داشتند، روزگار دیگر، با «وجود» آن، و حالا با «بیوجودی نامفهوم» آن. تو چرا چی هست توی دلات که چشمهات داره هیچ حرفی نمیزنه؟
و دیگر، روزگار غریبی نیست نازنین کیه؟! راست بگو، وگرنه موهات چرا بلنده تنهایی ِ تو پسر؟!
مشکل، در تجمع و انزوا نیست. باید مفهوم باشی، مفهوم بنویسی، و جاسوسی هم اگر میکنی، معلوم باشی. خصوصا که جاسوسها، همیشه تنها راه میروند. بههمین سادگی...
نفرین بهشهر و امنیتاش.
شهروند هرکجای دنیا که باشی، یکروز باید به چراغقرمزها بگویی «نه»؛ یعنی باید «خیال کنی» که گفتهای نه! اینطوری، مرگ، آسانتر به خوُردت میرود.
آدم غمیگن را از روی ترانههایی که میخواند نمیشناسند؛ آدم غمگین، خودش به حرف میآید...
{دوباره برمیگردم توی شعر}
دعوا، نمک زندگی ِ زن و شوهریست؛ کتک، ادویهء آن. بعضیها ادویه را از نمک دوستتر دارند. +
«حسین نوروزی، از مجموعهء فرمایشات در منزل یکی از دوستان»
«زن و مرد، نباید آنقدر به هم نزدیک شوند که «طلاق» را برای خود و اطرافیانشان سخت کنند. طلاق، امریست اجتنابناپذیر، و وابستگیهای شدید مالی - عاطفی - خانوادگی، سختترش میکند. همیشه باید فاصلهای باشد، مخصوصا اگر «اولین» ازدواج باشد!
تو که میخواستی ازدواج کنی، کاش میرفتی سراغ غریبهها، که وقت ِ «جدایی»، آشناییها و روابط فامیلی و این تعاریف به هم نخورد. همسایه البته حکم همان غریبه را دارد، ولی ... بههرحال، مواظب باش که چی میدهی و چی را قبول میکنی. سعی کن همهچیز برابر باشد!
موفق باشی و امیدوارم دلات نشکند از روزگار. برو.»
آنچه خواندید، متن سخنرانی امروز بعداز ظهر حسین نوروزی بود در جمع خانواده، خطاب به برادر کوچکترش، که امشب بلهبروناش است! من خبر نداشتم که اینهمه جدی دارد ازدواج میکند؛ سر ظهری، پروینجون گفت که شب نیستند و دارند میروند منزل فلانی که همسایهء قدیممان بود. خب، از من ِ بهقول دیگران همهجوره شکستخورده، کسی نصیحت نمیخواهد و نخواست! ولی امروز برای اولینبار احساس کردم که باید بهعنوان برادر بزرگتر (که در طول زندگی دلاش برای این کوچک ِ بدترکیب تپیده و نگراناش بوده) نطقی کنم در آستانهء این ازدواج فرخنده.
آن بود نطق برادر بزرگتر و رهنمونی برای زندگی بهتر! +
پی نوشت: ته دلام خوشحالام که میثم وارد دنیایی میشود که دوست دارد؛ میثم، عاشق کانون گرم خانواده است تا مسایل عشقی و عاطفی سوزناک! ولی، کاش کمی غریبهتر ... همسایههای قدیمی هم آدم را به گذشته برمیگردانند: چیزی که من نفرت دارم!
پینوشت بعد: من بهشدت افسرده و دلتنگام؛ کجایی؟
از این بالا، نیگا کردم
زمین منوُ صدا میزد
یکی میگفت:«بپر پایین!»
یکی توو قلبام جا میزد ....
پس:
انگار تا ابد
با این بهونهها
جای من وُ تواند
دیوونهخونهها ...
پی:
- اردیبشهت که نزدیک میشود، میشوم کارشناس ادبیات و مسایل کودک و نوجوان! دریغ ...
- صدای مهدی آذر یزدی را بشنوید که از روزگار مینالد و بخوانید. سانسور ِ روزگار و مرداناش، به او هم رحم نکرده. «قصههای خوب برای بچههای خوب»اش، و مشخصا داستان «خیر و شر» اولین کتابی بود که خودم به انتخاب خودم خریدم و دهها بار خواندم... حالا انگار همین کتابها هم مورددار شده؛ شاید ممیزی هم مثل ِ من ِ آنروزها، «دختر ِ کُرد» را «دختر ِ کَرد»{با فتحه} میخواند! هفتهء بعد، چیزی خواهم نوشت دربارهء این پیرمرد.
و حرف دیگر:
- کم کم ایستگاه آخر ... ایستگاه ِ آخر! اینم برای قافیه.
خانههای بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم
حالا
هی راه میروم
و میبینی که در این شهر ماندهام
داریم به زندگی
عادت میکنیم
2
اینجا برای از دست رفتنام
چیزی ندادهام که بمانم
تنها
بختک بهروی یک بنبست بودم
و نامات را
که در کوچهها شهید کردند
نمیخواستم بمیری قیصر!
3
خیابانهای دلگیر برای تو
خانههای بسیار برای تو
ابرهای حاصلخیز بعداز ظهر
مادران دعا و نذری برای تو
وطنام را برمیدارم
و از تهران دور میشوم
4
نمیخواستم آوارهء جهان باشم
خانههای بسیاری خراب شد
اتوبانهای ناهموار
دلبرکان غمگین
فقر
شهید
یاد گرفتیم که میشود رفت!
حالا
مدتهاست رفتهایم
و اتوبانها
و خانهها
و خیابانهای سرد
5
قدمهایام را
از کشور ِ همیشه تلخ
پس میگرفتم اگر ویزای رفتنام بود
نمیخواهم اینجا بمانم
آه کشور ِ همیشه تلخ
نفرین به هرچه خاک وطن
با نکبت و عشق
دوستات دارم
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی
ريلها ، پروانهها ، ابرها
مردمی که غمگین و دلخسته باشند، دنبال بهانه میگردند. بهانههای مردم را گرفتن، چه به نام تبرج باشد، چه در لوای روشنفکری و مبارزه، ظلم بزرگ کسانیاست که در تمام ینگههای دنیا ( از تهران تا تورنتو) غم و شادیشان را مدتهاست فراموش کردهاند در روزگار دوغ و دوشاب.
عَلم ِ ستیز با پندارههای این سرزمین ِ همیشه غمگین، هرکه برداشت، زیر عَلم ماند. به تاریخ نگاه کن حتی اگر باور نداری.
دوست روزنامهنگاری میمیرد، و درست روز اول محرم در پنجشنبهای سرد، دفن میشود. یکی به گوش پدرش میخواند:«عجب سعادتی داشت پسرت!» و های های پدر میرود هوا. پدر، مرگ فرزندش را هنوز باور نکرده، اما سعادتی را که نصیباش شده، تا دوردستهای زندگیاش برای تمام آمدهگان تعریف خواهد کرد. چه میخواهی دیگر؟ فرزند دلبند دیگر زنده نمیشود، اما همین بهانهها دل از داغدارش میرباید. حتی اگر من و تو خرافه بدانیماش، مردمی که داغدارند، سعادت ابدی میپندارند و روزها را سپری میکنند با همین شادیهای کوچک.
محرم، برای این مردم دقیقا همان روایتیاست که میشنوند و شنیدهاند: ظلم و برخاستن در برابر جور، تنهایی و تشنگی، و مرگ در بعداز ظهر یک روز آفتابی. مردم با همینها هم اشک خواهند ریخت. با همین بهانههای تکراری و معمول.
حالا تو هی سند بیاور که فلان نبوده و بهمان بوده، چه چیزی را تغییر میدهی؟
ببین! مادرش میگوید، حتی همان روزها که دیسکوها و عشرتکدهها بساطی داشتند، باز هم هنوز عشقهای بسیاری در خیابانهای عزاداری نقش میگرفتند. داری با چی میجنگی؟
تو ندیدهای، من دیدهام که بسیاری از آدمها خوشآورد ِ روزانهشان را به حساب شفا و شفاعت گذاشتند و شاد شدند؛ چه اصراری به عوض کردن تمام دلخوشیهاست؟ چرا؟ طرف سرما میخورد، دو هفته بعد بهطور طبیعی خوب میشود، و قضای آمده، همزماناش کرده با محرم: میگوید شفاعت امام بود! تو چرا پاره میشوی؟ دوست دارد که شفا و شفاعت ببیند. وقتی که دلتنگی، وقتی غمای، دنبال بهانه و دستآویزی. یا اعتقاد و ایمان داری یا نداری، خیلی فرق میکند؟ دوست دارد، دلاش میخواهد اینجوری فکر کند، تو چرا برنمیداری بگویی از برکات آزادی بود اینکه توانست برطرف شدن بیماریاش را بهنام دیگری ثبت کند؟
من میگویم هزار سال، تو بگو از صفویه؛ فرقی نمیکند در صورت ِ آنچه هست: مردمان بعد از 900 هجری هم آدم بودند، نه؟ یعنی همین تو یکنفر ماندهای که بر علیه خیالات و خرافات بشوری؟ نه عزیز من. خیلیها چون تو بودند، جمهوری اسلامی هم فقط سه دهه است که حکومت به دست گرفته. این روزگار ِ عزا و تلخیها/لذایذ جانبیاش برای این مردم، همیشه درونی بوده. تبلیغات و بالا و پاییناش، فقط سر و شکلی داده سال به سال به ظاهر این غصهپروری؛ دورن، همان است که بود.
هنوز آقای روشنفکر، فرزندش را که سرطان خون گرفته، دور از چشم من و تو، روی صندلی چرخدار مینشاند میبرد امامزاده صالح ( امامزادهای که با طبقهء مرفه بُر خورده) و شفای عزیزش را «طلب میکند»؛ دقیقا با همان لحن طلبکارانهای که از زمین و زمان ارث پدرش را میجوید. دیگر فرقی هم نمیکند که دکتر فلانآبادی درماناش کند یا معجزات و برکات ِ غیب. مهم نتیجهای است که تسکین میدهد دل غمدیدهء این مردم را. یکی میگذارد به پای کرامات «آقا-ابوالفضل» و آن دیگری، «پنجهء دکتر فلانآبادی» را تحسین میکند. این وسط، یکی هم پیدا میشود که ترجیح میدهد نه سیخ بسوزد نه کباب :«خب لطف خدا شامل حال پنجهء این دکتر نازنین شد و ...» میبینی؟ جای هر کدام که بنشینی، فرق چندانی نمیکند؛ حاجت است که دلیل میتراشد، وگرنه کسی که حاجتاش را گرفته، دیگر در بند این معانی نمیماند. دست دلبندش را میگیرد میروند سفر و نه یادی از پنجهء آن دکتر شیرینرفتار میماند، نه کراماتی که حالا خرافات میخوانیاش، و نه سیخ و کباب.
مردم درد دارند، مردم همیشه حاجت دارند. درد مردم همیشه از بیدردی ِ حاکمانشان نیست. دلی را که گرفته باشد، دستی را که پس زده باشند، به هیچ زور و ضربی نمیتوانی وصل کنی به حُب و ظلم «اینها». درد، میگردد درماناش را مییابد؛ توی مسجد، توی تکیه، توی هدفُنای که«داریوش» عربدههای غمگین در آن میکشد، و توی تمام خیابانهای عاشقی، گرههایی که زده میشود به ضریح.
دردهای مردم، مال ِ تنها این سرزمین نیست. سرزمینای که آدم ِ پدر، من و تو را به آن کشاند، سرزمین ِ تلخیاست. برای آدمی که غمگین است، تمام خیابانهای جهان یعنی تهران، همین درازای ابری ِ خیابان ولیعصر. داری با کی مبارزه میکنی؟ به آیینه اگر شلیک کنی، چیزی پس نمیفرستد جز شکستن خود ِ تو در حضور تو!
کسی که هر روز از سر ِ جهل و از در ِ بیمهری با مردم، به وضع قانونی مینشیند، با کسی که یکبند در فلان تیوی فریاد میزند:«ای یاوه! یاوه! یاوه ..» تفاوتاش فقط در یک کراوات و کمی لوازم جانبیاست. مردم، دردهاشان را فراموش نمیکنند، درمانشان را نیز. درمان را از رسانه نمیگیرند، که رسانهء مردم، درون تنهایشان است و آنچه حتی نمیدانند چرا به آن باور دارند.
باور ِ آدمیزاده را اگر بگیری، از همینجایی هم که هست، به ناشکیباتر جایی پرتاباش کردهای؛ به قعر هیچچی!
بهقول رییسجمهور بسیار عزیز، مردم که دارند از ماهواره استفاده میکنند! غصهء تو چیست؟ که چرا دو هفتهء تمام شبکهها مارش عزا میزنند؟ خب بزنند. تو بزن یک شبکهء خوش آب و رنگتر ماهواره، صفا کن. مردمی که ماهواره ندارند؟ طبقهء زیرین؟ خب آنها میروند توی دستههای جنوبشهر، که هنوز شکل دستهها را حفظ کردهاند، کرامات دید میزنند، دستشان میرسد به زری/ضریح! تو برو مبارزه کن، برو بجنگ با این رژیم و آن رژیم و به امید آزادی مردم، و «وطن ِ دربند» داد سخن سر بده! ولی هنوز هستند کسانی مثل من، که حتی آزادی را هم میخواهند برای غصه خوردن. حتی اگر تعداد «ما» روز به روز کمتر شود.
مادرم، پدرم، روی یک اتفاق، نذری میکنند سی سال قبل: خانهای بخرند بهگمانام، یا بیماری من شفا بیابد یا چیزی از همیندست. میگذرد و نه من بیمار میشوم، نه ما بیخانه میمانیم، و نه چیزی از همیندست. حالا نزدیک به سه دهه میشود که شبهای تاسوعا، «هلیم»پزان دارند و ده روز روضهء زنانهء علیاصغر! همان طفلی که تو با استناد به تاریخ درست و نادرست، انکارش میکنی.
فکر میکنی، اینها تمام روز و تمام سال را دارند کرامات میبینند و شفاعت میخرند؟ نمیدانم. و نمیدانم که چیزهایی که میبینم، و نمیبینم، کرامات بالاییاست یا توهمات یک ذهن بیمار چون من. هرچه هست، سی سال است که این مجلس و این دوُرهنشینی، شده است جایی برای آشتی اقوام، دیدن آدمهایی که سالبهسال تف به روی هم نمیاندازند، و خیلی از خوشیهای دیگر: غیبت = اطلاعرسانی بومی!
من که نه، ولی پسر همسایهء ما یکبار رفته بود پارتی؛ از همین میهمانیهای مشروب و دختران جوان و تن و بدن. خب «تعریف» ِ بسیار میکرد، ولی یادش بود که فضا، برای اطلاعرسانی بومی مناسب نبوده. حیف نیست؟ تو برو پارتی خوش باش، ولی من و بانو، دیوانهء اینایم که در هوای همین هلیم-پارتیها، در معرض اطلاعرسانی بومی باشیم.
هلیم ما، معمولا بیست ساعت روی شعله است. چرخ نمیکنیم گندم نیمپز را. قلم گاو و درستهء مرغ را آنقدر میجوشانیم که آب شود، مذاب شود. ده ساعت پیش از این شعله، پدرم و مادرم سرپا هستند، ده ساعت بعدش هم. تو چه میبینی؟ یک مجلس! من اما لانگشات ِ زن و شوهری را میبینم که از پس ِ تمام این خستگیها، وقتی که همه رفتهاند یا در خواب، به هم خیره میشوند: دارند دنبال کرامات و شفاعت روزهای پیش رو میگردند.
زن و مردی که یک مریم غمگینشان سالهاست که از آنها دور افتاده، دو نفری که پسر بزرگشان، افسردهء بدحالی چون من باشد، پدر و مادری که تمام زندگیشان سختی و کلفتی و رنج بوده، چه کراماتی دیدهاند به نظر تو؟ شاید هیچ ... ولی راضیاند. خدا کند که نکند، ولی اگر روزی وصیت کند پدرم/مادرم که بعد از اینها، این شعله خاموش نباشد، همین منای که حوصلهء روشن کردن سیگارم را هم ندارم، اطمینان داشته باش که شعلهء بزرگ آنها را زنده نگاه میدارم: حتی اگر به جای پخش کردن هلیم توی تکایا، حسینیهء کانون نویسندگان ایران را دعوت کنم!! من این لانگشات ِ رضایت و درد توامان را دوست میدارم.
مادرم به باورهاش زنده است، نفس میکشد، به کراماتی که دیده و نادیده دوستشان دارد، و من به عشق باورهای ایشان. ما، آدم ِ درد و غصهایم و درمانمان را در باورهامان پیدا میکنیم. فکر میکنی همین هلیم را همیشه مردان خدا و زنان تقوای پاکدامن «هم میزنند»؟ نه عزیز من. اگر هزار دست بر این دیگ چرخیده باشد، نیمشان به مرد الکل و زن شهوت شهره بودهاند. ولی .... باورهای مادرم، بزرگتر از اینهاست که حتی کاسهء نذری ونوس ِ زرتشتی از قلم بیفتد.
این مردم، چیرا حفظ کردهاند؟ باورهاشان را؟ نمیدانم. مردم، در مردم حل میشوند و میروند پی کارشان. بیچاره این وسط کسیاست که اسلحهاش را به روی نوستالژی جمعی این جماعت نشانه رفتهاست.
من هنوز نمیدانم به این شبها، به این قصهها چهقدر «ایمان» دارم، ولی به علایق مردم سرزمینام، به داشتههای شاد و ناشاد شان «باور» دارم و به عشق همینهاست که هنوز تهران را از امامزادهء طبقهء مرفه تا «امامزاده زید شهرک ولیعصر»نشینان دوست دارم.
تکلیفام با خودم روشن است، و با کرامات ِ مردم ِ دردمند، با دردها و غصهها؛ غم نان و نام و بیمار و بیهمدمی. خدا غمهای ما را از ما نگیرد. آمین.

اثری از امیرعباس ریاضی که دوست است
{غلطهای املایی و تایپی را حضرت بانو اصلاح میفرمایند / وقتی اینجا نوشتهام نظر نمیخواهم، خب نخوان و برو! مجبوری؟ دیگر چه مرد رندیای است که میروی ایمیل میزنی؟ نکن!}
مرد خسته: سیف فرغانی
آتش ِ عشق تو در جان خوشتر است جان، ز عشقات آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقات قطرهای تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی، پنهان شدم زانکه با معشوق، پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان میسوزدم گر همه زهر است، از جان خوشتر است
درد، بر من ریز و درمانام مکن زانکه درد تو، ز درمان خوشتر است
مینسازی، تا نمیسوزی مرا سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالات هیچکس را رویی نبست روی در دیوار ِ هجران خوشتر است
همچو شمعی، در فراقات هر شبی تا سحر، عطار، گریان خوشتر است
پیر دورهگرد: عطار نیشابوری
سهل گفتی به ترک ِ جان گفتن من بدیدم؛ نمیتوان گفتن
جان فرهاد ِ خسته، شیرین است؛ کی تواند به ترک جان گفتن؟
دوست میدارمات به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
وصف حسن جمال خود، خود گو حیف باشد بههر زبان گفتن
تا به حدیاست شکر دهنات که نشاید سخن در آن گفتن
گر نبودی کمر، میانات را کی توانستمی نشان گفتن؟
ز آرزوی لبات، عراقی را شد مسلم حدیث جان گفتن
آقای فخرالدین عراقی
چیزیام توی تمام این مایهها؛ کمی هم برزخی، و دلگیر. لعنت به این برف و اینروزهای برفی. لعنت ِ خدا بر یزید و برف و بیکاری. من به حزبی رای میدهم که ریشهء هرچه برف و باران را بخشکاند برای همیشه. و نفرین ملائک بر دوری و دلتنگی. همین و بسیاری حرف ... بسیار...
عکسهای سیاه و سفید، عکسهای سیاه و سفید... این شهر، بهجز چند خاطره، و مردی که دنبال اتوبوس میدود، چیز تازهای ندارد. امروز، توی خانه که بودم، تهران را دوباره کشف کردم.
تهران شدهاست یک مارکت بزرگ از هرچی؛ بازار ِ عرضه و تقاضای تمام شئونات بشری. شهر ِ مکارهای داریم. رونق از عاشقی هم رفته توی این خرابشده. بخری، میفروشند؛ نفروشی، میگیرند بهزور!
تهران حافظهء بهشدت ضعیفی دارد. شدهاست یک آلزایمر ِ جمعی، و ایستگاههای اتوبوسی که تمام مردان عالم دارند از پیاش میدوند. آسم بگیری، اتوبوسها بیشتر دود میکنند.
نمای بیربط:
چنان افتاد که {بوبَکر}حصیری با پسرش بوالقاسم، به باغ رفتهبودند. به باغ خواجه علی ِ میکائیل که نزدیک است، و شراب بیاندازه خورده، و شب آنجا مُقام کرده و آنگاه صَبوح کرده (و صَبوح ناپسندیده است و خردمندان کم کنند) و تا میان دو نماز خورده و آنگاه برنشسته و خورانخوران به کوی عُبّاد گذر کرده. چون نزدیک بازار عاشقان رسیدند، پدر در مَهد ِ استر با پسر سوار، و غلامی سی با ایشان. از قضا را چاکری از خواص خواجه پیش آمدشان سوار. و راه تنگ بود و زحمتی بزرگ از گذشتن ِ مردم. حصیری را خیال بست، چنانکه مستان را بندد«که این سوار چرا فرود نیامد و وی را خدمت نکرد؟» مَر او را دشنام زشت داد....
{..........}
حصیری را گفتم:«شرمت باد، مرد پیر! هرچند به یکچیز آب ِ خود ببَری و دوستان را دلمشغول کنی»
جواب داد که«نه وقت ِ عتاب است. قَضا، کار کردهاست؛ تدبیر ِ تلافی باید کرد»
همین است. پایتخت، خیلی وقت است که دلگیر شده. شهرها، به آدمهایشان زنده هستند، تهران، به دویدن از پی ِ اتوبوس. تفاوت، در مترو بیشتر احساس میشود. مردهشور بارانهای این شهر را ببرد.
نمای دور:
پس از آن، خوود ِ فراختر که آورده بودند، سر و روی او را به آن بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که:«بدو!»
دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند:«شرم ندارید مردی را که میبکشید، چنین کنید و گویید؟» و خواست که شوری بزرگ به پای شود. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند.
و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلّادش استوار ببست و رَسَنها فرود آورد. و آواز دادند که:«سنگ دهید!» هیچکس دست به سنگ نمیکرد و همه زار زار میگریستند، خاصّه نشابوریان. پس، مُشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد، خود مرده بود؛ که جلّادش رَسَن به گلو افگنده بود و خَبه کرده.
چون از این فارغ شدند، بوسَهل و قوم از پای ِ دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر.
این است حسنک و روزگارش. و گفتارش این بود که گفتی:«مرا دعای نشابوریان بسازد» و نساخت!
خدا میداند، دیگر این شهر مرگپرور را دوست ندارم. لااقل تا مدتها... مثلا تا روزی که دوباره بنشینیم به تماشای «هوای مشکی»؛ میفهمی که!؟
یاسین نمکچیان خبر داده که «ديروز پيكر بیجان «تيرداد نصری» در يكی از پياده روهای لندن پيدا شد. فقط همين. تيرداد نصری مُرد. » چه غریبانه مردی دوست کامنتگذار و اهل بحث... یادت هست بانو؟ تیرداد نصری... وسط مرگ قیصر، این طفلی غریبتر از هرکسی رفت. مرگ، زودتر از جنگ و آوار، به سراغ این جماعت آمده..... کسی خبری دارد از تیرداد؟
مهرداد فلاح راست میگوید: مرگ در لندن، مرگ بر لندن!
بعد از تحریر: پرهام شهرجردی و علی عبدالرضایی در لندن هستند. هیچکدام هم آنلاین نیستند. ولی اینجا مطلبی نوشتهاند در تایید فوت این شاعر و منتقد؛ کاش اطلاعات بیشتری داشتم... گرچه حالا فرقی هم نمیکند. مزدک پنجهای هم در همینباره نوشته است. فوت بر اثر سکته، همین.
بخشی از شعر ایستگاه آخرین
پس از بارانهای بسيار
بارانهای بسيار
بارانهای بسيار
از قطار پياده شديم، گفتيم:
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود»
دربارهء تیرداد، به قلم خودش:
هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران
راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر
نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان
مغازهدار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت «هاید پارک» لندن
خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره
زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.
رادیو شاملو پخش میکنه، تلویزیون مسعود کیمیایی میآره، امین تارخ میزنه توی حال فرزاد بیچاره، لاریجانی استعفا میده، متکی استعفا میده ولی تقدیم نمیکنه، من به تبریکات دوستان و دشمنان جواب میدم، پدرم با شوفاژ ساختمان درگیر شده و ممکنه کشته هم بدیم، اون بابا هر روز من رو سرچ میکنه ولی نمیکنه آدرسام رو ثبت کنه یهجا، مسوول مخابرات میگه «بیزینکس!! این دردسرها رو هم داره دیگه»، دانیال میگه زن میخواد اونهم مربی مهدش رو!، پدربزرگام میآد به خواب من و میگه برو اکبر رو بکش!! {اصلا نمیدونم کیه؟}، هوا بارونیه، تهران بده، همهء اینا هست... ولی من به جفتگیری گلها میاندیشم. ناموسام رو هم دوست میدارم با رضایت کامل. فعلا همینها. برمیگردم.
{به اینجا سر بزن + یاهو برای موبایل +یاهو مسنجر برای موبایل برای دوستی که ایرانسلاش را هی میزند توی سر من!!!! } اینهم نسخهء مخصوص موبایل «گاوخونی؛ ازاینروزهای حسین نوروزی و بانو»
دوستی میگفت موبایلاش را یکطرفه کردهاند؛ قبض میاندورهایاش شده: ۷۱۲۰۰۰ تومان!!!! آنهم فقط برای یک ماه، مهرماه!!!!!! و به دلیل اینکه از پول یک خط موبایل هم بیشتر شده، یکطرفهاش کردهاند{یعنی میتواند جواب بدهد، شماره نمیتواند بگیرد؛البته برای چهار روز این آبباریکه هم میماند} تا وقتی که از گور مردهای، این پول را فراهم کند. عیششان کم بود، این هم اضافه شد. باورکردنی نیست، مگر اینکه سری به مخابرات زده شود .... «قصهء تخیلی مرد و موبایل»
دوستم به هر دری خواهد زد.... و منتظر.
دستگاه شور / شعر و آهنگ از عارف قزوینی/ اجرای اقبال آذر و بنان را بیابید و بشنوید
میگویند داری آبشورهات را از دست میدهی گربهء عزیز. جای آرش ابوترابی خالیاست که زیرلب این شعر را زمزمه کند. هربار که قطعهای از«دوش این گربهء عزیز» برداشته میشود، ما، دو سه نفری، راه میافتیم توی خیابان میزنیم زیر آواز. خاک، کسانی را که سکوت میکنند، نمیبخشد.
شعرهایی از روی حس وطنپرستی + شعری برای شهرهای دیگر + بازی کثیف وطن
«این گربهء عزیز»، مجموعهای از علی عبدالرضایی
معمولا ساعت هشت و نیم برای یک زندانی شام میآورند. ساعت که هشت و بیست و هفت دقیقه شد، برو پشت در بایست، دو دقیقه فکر کن. ساعت هشت و بیست و نه دقیقه، نفسهای عمیق بکش. بیست ثانیه مانده به هشت و نیم، چشمهات را برای هشت ثانیه ببند. هشت ثانیه، زمان مناسبیاست برای مجسم کردن ِ نحوهء ورود ِ طرف. فرصت اینرا هم داری که تمرکز کنی. صدای پایاش را هم خواهی شنید. و صدای انداختن کلید در قفل. چشمهات را باز کن. نفسات را حبس کن. دو ثانیه است کلاش. زندانبان، برایات غذا آورده. صدایات را پرتاب کن بیرون ِ حنجره، فریاد بزن بگو «یاعلی»/«یا مسیح»/«یاالله» و .... محکم بکوب توی سرش.
تو
آزادی!
به همین راحتی.
بلیط بگیر برو بندرعباس. سوار لنج شو، برو بحرین. بگو جزایر سهگانه را پسآوردهای. درخواست اقامت کن. بعد برو سفارت آمریکا. بگو قاضی مقدس را تو ترور کردهای. بنشین توی اتاق انتظار تا درخواست پناهندگیت را بررسی کنند. سرت را بگذار روی پُشتی ِ صندلی. کمی سعی کن آرام بگیری. چشمهات را ببند برای دو ثانیه. حالا باز کن.
تو
آزادی!
توی فرودگاه مهرآباد هستی و داری میروی زندان؛ و این اصلا ساده نیست.
حالا کمی بنشین آنطرفتر، هی!! بیدار شو بابا .. تاکسیه! خونهء بابات که نیست. پیاده شو، رسیدیم.
چشم باز نکن، نفس نکش.
تو
آزادی!
برای همیشه آزادی. برو صفا کن جوون.
فقط یک هموطن میتواند شما را، زناش را، مادرش را، خواهرش را، و بود و نبودش را بفروشد به کسانی که حتی علاقهای هم برای این خرید ندارند؛ یکجور خودشیرینی. فقط یک ایرانی، اینهمه همت دارد به حراج ِ خواهر و مادرش. مرحبا هموطن.
نشد! فقط به خاطر اینکه همهجا، چند ایرانی ِ خواهرجنده حضور دارند. خدایا این وطن را با مردماناش محو کن برای همیشه. دوباره شروع میکنم با دیگران ....
وقتی که باید بکَنی بروی، دنبال دلیل نگرد. بهقدر ِ تمام ِ رفتهها، دلیل هست برای دلکندن. ما میرویم که بازآییم. فکر کن نشستهای توی خیابانی به اسم گلسرخ مثلا. به ایران نگاه نمیکنی؟ چرا!
فکر کن تمام دنیا زیر پای تو باشد؛ چه میکنی؟ من که این دلتنگیها را با خودم خواهم برد به هرکجای جهان. دلتنگی، مال ِ دل ِ تنگ است. دلتنگی، صاحب دارد. دلتنگی، چیزیاست شبیه نوستالژی ِ نوار کاست؛ اینهمه ابزار تازه آمدهاست، هنوز هم کاستهای بنان و ستار و دیگران، توی هر اسبابکشی، با دقت بستهبندی میشود.
دنیا، همین است. مُردهها را هنوز با احترام وُ اشک، دفن میکنیم، زندهها را با نکبت و دوستی. آدم ِ دلتنگ، بهقدر تمام دلتنگیهاش، مرگ در چنته دارد؛ هرچه دلتنگتر، بهتر. دلتنگی، شبیه هدیهایاست که از پس ِ یک رابطهء تمامشده، از راه میرسد: نوستالژی ِ تمام قدمزدنها، و خیابانهای دراز و دور تهران. در عبورهای برلین، در کافههای پاریس، توی خیابانهای لندن، توی کوچههای مادرید، در ساحل مراکش، در تمام جهنمها، بگو کجا پنجشنبهای دلگیرتر از این شهر دارد؟ کجا اینهمه تنهایی را فقط میشود توی خودت ریخت؟ خیال نکن که این، نعمت ِ دوردستهاست.. نه! روزهای زیادی بودهاست که همین دلتنگی لعنتی، میان خوشیها گم شده، و یکروز دیدهای که حتی فرصتی نداشتی یک دل ِ سیر، دلتنگ باشی. تو آنجا غم اقامت داری، من اینجا غصهء احمدینژاد را. تو آنجا ترس غربت داری، من اینجا هراس ِ اینکه یکروز بلند شوم و مادرم رفته باشد ... ولی بگو کجا وقتی که خیابانی را یکشبه، یکطرفه اعلام میکنند، دلات خواهد گرفت از اینکه روزگاری در مسیر ِ ممنوع خیابان، کسی را داشتهای؟ (.....................)
بعداز ظهر، خواب دیدم مادربزرگام را. توی هیچ باغ باصفایی نبود، نشسته بود پشت همان صندلی توی شهرک واوان، داشت از پنجره بیرون را نگاه میکرد. نزدیک شدم، محل نگذاشت. روزهای آخر، یکبار توی تمام عمرم، بحثام شد با این طفلی. گذشت؛ دو روز بعد، وقتی که نبودم، سکته کرد وُ یکماه بعد تمام ... این، از آن دلتنگیهایی است که میترسم جای دیگر، فراموش کنم.
عجب پنجشنبهء تلخی.
آسمان، هرکجا، همین رنگ نیست. اینرا، منی میگویم که دارم خط به خط تهران را به حافظه میسپارم. برای چی؟ هیچ ... باور کن حتی فحش دادن به رژیم هم فقط توی همین ایران لعنتی، صفا دارد؛ جای دیگر، فحش، حتی باد ِ هوا هم نیست. رانندهء کدام تاکسی، توی جهان همپای تو زبان میگیرد به دلتنگی زمانه؟ و هی راه برو، هی غصه بخور، هی سیگار ...
غصه، مال آدم ِ دلتنگ است. دلتنگی، سهم ما از این وطن، که هنوز سهمیهبندی نشده....
شعرهایی از روی حس ِ وطنپرستی (1) و (2) + شعری برای شهرهای دیگر + معامله با تنات، زنات، وطنات
موزیکفلشهای اونطرف رو خاموش کن، بشین یهکم صفا کنیم.
داریوش ملکوتی زحمت این فلش را کشیده و با اجازهء خودش برای این پست گذاشتم. ممنون از لطفاش. "تا بیکران۱" کیهان کلهر
رفتن، انتخاب نیست، معامله است. دست دادن با مرگ است در خیابانی به نام ولیعصر؛ زن و مردی که سایههاشان دارند با هم پچپچ میکنند.
رفتن، تختخوابیاست که سفارش ندادهای، نوبتیاست، و باید که دراز بکشی. دارند درازمان میکنند. انتخاب نکرده بودیم، انتخابمان کردند؛ ما، قرار بود نویسنده باشیم فقط ... کجای ِ جهان ایستادهایم؟
نوشتن از زن، با تصور ِ تختخواب و سوتین فرق دارد. رابطه با مادر و تجاوز به خواهر، مال «قلم»های دیگر است؛ یعنی کسی که نشستهاست پشت دستگاههای اریکسون، این را نمیفهمد؟ لابد باید بروم توی وزارتخانهاش، تفهیماش کنم که من «سکسپرداز» نیستم!؟
ببین! اگر دوستی، لهله میزند که فیلتر شود، شهرتی برای کسب تختخواب بیشتر میجوید؛ شهرت وُ تختخوابهای جهان از آن او، وبلاگ ما را پس بدهید!
دقیقا روی همین «ما» تاکید دارم. ما، دو نفر آدم، دو تا کفتر، دوتا احمق، دوتا هرچی که دوست داری بخوانیمان، هستیم که یکروز، یکیمان در ِ هرچی وبلاگنویسی را تخته کرد وُ نشست به «تکنگاری یک زن». کتاب نوشت، مجوز نگرفت، مثل شهروندان خوب، آمد نشست به نوشتن برای «خودشان». بعد، یکروز دستگاههای هوشمند ِ مخابراتی، بدون هیچ دلیلی، در بعضی جاها، برق اینجا را قطع کردند. ما، یکیمان که فکر میکرد اینجا، یگانه جایی است که میشود نوشت، حالاش گرفته شد.
تکنولوژی، قرار بوده در خدمت آسایش باشد؛ زیبایی، بخشی از آسایش است، نوشتن از زیبایی، گسترش آسایش. پس ما نتیجه میگیریم که کارشان را خوب بلدند این کودکان تکنولوژی.
من شهرتی ندارم، دو تا شلوار دارم که تقریبا مشهورتر از خود حسین نوروزی است: چهار سال است که با سیاهشان سر میکنم و سه سال با سورمهای. سیاه را هفت هزار تومان دادم به دستفروش وُ گرفتم؛ سورمهای هم به یمن روزی بود که بانو داشت برای اولینبار توی این خیابان قدم میزد. سرمهای را از بانو دارم و سیاه، خاطرات روزهای تلخ است. این دوتا را به تناوب میبرم مهمانی و گردش، میبرم سر کار. می بینید که نیازی به شهرت ِ اضافه ندارم. توی ایران قطعا «تک»ام: چرا که فقط یک «حسین نوروزی، فرزند محمد و پروین» وجود خارجی دارد. فقط یک حسین نوروزی، در اسفند ماه سال فلان ازدواج کرده و فقط همین حسین نوروزی، دو سال بعد در روز 16 از یک ماه مسخره، جدا شده. بروید ثبت احوال وُ سرچ کنید. تکنولوژی ِ سرچکردن، برای همین مواقع خوب است. و بعد فکر کنید آدمی را که دوتا شلوار ِ مشهور دارد، به شهرت نیازی هست؟
به شیوهء فیلمهای تلویزیونی، دوستانه تو را خطاب میکنم: دوست جوان من! من مبارز نیستم. حتی اگر زیبایی هم سهمیهبندی شود، نمیروم پمپ ِ شهرزیبا را آتش بکشم. لابد دقت کردهاید که شمایل دستگاهای پمپهای بنزین، چهقدر مردانه و سکسیاست؟ قرار نیست برای آسایش بیشتر بانوان، فکری برای شکل این دستگاهها بشود؟
من، مبارز نیستم؛ نه دوست دارم از«بستن» شهرتی کسب کنم، نه از«باز کردن». اهل بازیبازی هم نیستم. دلیل ِ اینکه مینویسم، تنها ابراز عشق است و بعد هم انشاالله ازدواج. خدا میداند آنهم خیلی شرعی؛ چون مادرم، نمیگذرد از من اگر غیرشرعی باشد. اینجا، محل مُخزنی نیست. خیابان نیست که یکهو عدهای تحت تاثیر قرار بگیرند، بریزند توی مغازهها غارت کنند. اگر کسی از نوشتهء اینجا متاثر شود، فکر میکنی چه میکند؟ هیچ! من چه کردم وقتی که اولینبار مثلا «تماما مخصوص» را خواندم؟ هیچ به علی! رفتم توی چتروم وُ گفتم :«بیا اول مادرت رو بده من و بعد هم بریم بنزین هدر بدیم»؟ نه! نع!! رفتم، ولی توی چتروم نه. رفتم بقالی آقا اسماعیل، مثل هر روز دو پاکت کنت لعنتی خریدم، و حالا هم به مدد همین قرمز ِ دوستداشتنی و همیشههمراه، دارم نفسنفس میزنم. میبینی؟ اینجا اگر بسته شود، میروم دیگر کاری نکنم، چیزی ننویسم، و مثل آدم بمیرم. من دشمن نیستم. من حسینام. عمو...
نوشتن، از تعداد ِ ما میکاهد، به زیبایی کمک میکند که نابود شود، و البته وقتی دوتابچه کافی نیست، به ضررهای نوشتن، افزوده میشود. پیشنهاد میکنم برای ارتقای امنیت اجتماعی، سیگاریها را آفتابه به سر بچرخانند که ریشهء این دهسانتی از روی زمین حذف شود، و دیگر از خواندن و نوشتن لذتی حاصل نشود. و چه زیباست که به مدد تکنولوژی، هر روز در بستهبندی تازه، جای اینکه مرگ را هدیه بدهند، دارند کامهای تلختر میدهند و نوشتن را شیرین میکنند. هی تویی که نشستهای پشت دستگاههای مخابراتی! خداوکیلی الآن، تا اینجای متن، یک سیگار نطلبیده؟ روشن کن به سلامتی سه تن: اسیر، بیکس، وطن!
تکنولوژی را میبینی؟ خوب است، ولی مثلا نمیشود باهاش نشست و یک کام سیگار رفاقتی گرفت. از قاتلات پیش از مرگ، اما میتوانی فرصتی بگیری برای سیگار ِ دونفره، از برنامه و نرمافزار و اینها نه!
به خیابان برو، و خوب دقت کن: هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست. وبلاگ ما را نبند. تنها خلوتیاست که ماندهاست میان ما دو تا نرهخر ِ عشق. عاشقجماعت، برای هیچکس ضرر ندارد. تنها با خرید بسیار ِ سیگار، بر رونق اقتصاد میافزاید.