شهروند هرکجای دنیا که باشی، یکروز باید به چراغقرمزها بگویی «نه»؛ یعنی باید «خیال کنی» که گفتهای نه! اینطوری، مرگ، آسانتر به خوُردت میرود.
آدم غمیگن را از روی ترانههایی که میخواند نمیشناسند؛ آدم غمگین، خودش به حرف میآید...
{دوباره برمیگردم توی شعر}
دعوا، نمک زندگی ِ زن و شوهریست؛ کتک، ادویهء آن. بعضیها ادویه را از نمک دوستتر دارند. +
«حسین نوروزی، از مجموعهء فرمایشات در منزل یکی از دوستان»
«زن و مرد، نباید آنقدر به هم نزدیک شوند که «طلاق» را برای خود و اطرافیانشان سخت کنند. طلاق، امریست اجتنابناپذیر، و وابستگیهای شدید مالی - عاطفی - خانوادگی، سختترش میکند. همیشه باید فاصلهای باشد، مخصوصا اگر «اولین» ازدواج باشد!
تو که میخواستی ازدواج کنی، کاش میرفتی سراغ غریبهها، که وقت ِ «جدایی»، آشناییها و روابط فامیلی و این تعاریف به هم نخورد. همسایه البته حکم همان غریبه را دارد، ولی ... بههرحال، مواظب باش که چی میدهی و چی را قبول میکنی. سعی کن همهچیز برابر باشد!
موفق باشی و امیدوارم دلات نشکند از روزگار. برو.»
آنچه خواندید، متن سخنرانی امروز بعداز ظهر حسین نوروزی بود در جمع خانواده، خطاب به برادر کوچکترش، که امشب بلهبروناش است! من خبر نداشتم که اینهمه جدی دارد ازدواج میکند؛ سر ظهری، پروینجون گفت که شب نیستند و دارند میروند منزل فلانی که همسایهء قدیممان بود. خب، از من ِ بهقول دیگران همهجوره شکستخورده، کسی نصیحت نمیخواهد و نخواست! ولی امروز برای اولینبار احساس کردم که باید بهعنوان برادر بزرگتر (که در طول زندگی دلاش برای این کوچک ِ بدترکیب تپیده و نگراناش بوده) نطقی کنم در آستانهء این ازدواج فرخنده.
آن بود نطق برادر بزرگتر و رهنمونی برای زندگی بهتر! +
پی نوشت: ته دلام خوشحالام که میثم وارد دنیایی میشود که دوست دارد؛ میثم، عاشق کانون گرم خانواده است تا مسایل عشقی و عاطفی سوزناک! ولی، کاش کمی غریبهتر ... همسایههای قدیمی هم آدم را به گذشته برمیگردانند: چیزی که من نفرت دارم!
پینوشت بعد: من بهشدت افسرده و دلتنگام؛ کجایی؟
از این بالا، نیگا کردم
زمین منوُ صدا میزد
یکی میگفت:«بپر پایین!»
یکی توو قلبام جا میزد ....
پس:
انگار تا ابد
با این بهونهها
جای من وُ تواند
دیوونهخونهها ...
پی:
- اردیبشهت که نزدیک میشود، میشوم کارشناس ادبیات و مسایل کودک و نوجوان! دریغ ...
- صدای مهدی آذر یزدی را بشنوید که از روزگار مینالد و بخوانید. سانسور ِ روزگار و مرداناش، به او هم رحم نکرده. «قصههای خوب برای بچههای خوب»اش، و مشخصا داستان «خیر و شر» اولین کتابی بود که خودم به انتخاب خودم خریدم و دهها بار خواندم... حالا انگار همین کتابها هم مورددار شده؛ شاید ممیزی هم مثل ِ من ِ آنروزها، «دختر ِ کُرد» را «دختر ِ کَرد»{با فتحه} میخواند! هفتهء بعد، چیزی خواهم نوشت دربارهء این پیرمرد.
و حرف دیگر:
- کم کم ایستگاه آخر ... ایستگاه ِ آخر! اینم برای قافیه.
خانههای بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم
حالا
هی راه میروم
و میبینی که در این شهر ماندهام
داریم به زندگی
عادت میکنیم
2
اینجا برای از دست رفتنام
چیزی ندادهام که بمانم
تنها
بختک بهروی یک بنبست بودم
و نامات را
که در کوچهها شهید کردند
نمیخواستم بمیری قیصر!
3
خیابانهای دلگیر برای تو
خانههای بسیار برای تو
ابرهای حاصلخیز بعداز ظهر
مادران دعا و نذری برای تو
وطنام را برمیدارم
و از تهران دور میشوم
4
نمیخواستم آوارهء جهان باشم
خانههای بسیاری خراب شد
اتوبانهای ناهموار
دلبرکان غمگین
فقر
شهید
یاد گرفتیم که میشود رفت!
حالا
مدتهاست رفتهایم
و اتوبانها
و خانهها
و خیابانهای سرد
5
قدمهایام را
از کشور ِ همیشه تلخ
پس میگرفتم اگر ویزای رفتنام بود
نمیخواهم اینجا بمانم
آه کشور ِ همیشه تلخ
نفرین به هرچه خاک وطن
با نکبت و عشق
دوستات دارم
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی
ريلها ، پروانهها ، ابرها
مردمی که غمگین و دلخسته باشند، دنبال بهانه میگردند. بهانههای مردم را گرفتن، چه به نام تبرج باشد، چه در لوای روشنفکری و مبارزه، ظلم بزرگ کسانیاست که در تمام ینگههای دنیا ( از تهران تا تورنتو) غم و شادیشان را مدتهاست فراموش کردهاند در روزگار دوغ و دوشاب.
عَلم ِ ستیز با پندارههای این سرزمین ِ همیشه غمگین، هرکه برداشت، زیر عَلم ماند. به تاریخ نگاه کن حتی اگر باور نداری.
دوست روزنامهنگاری میمیرد، و درست روز اول محرم در پنجشنبهای سرد، دفن میشود. یکی به گوش پدرش میخواند:«عجب سعادتی داشت پسرت!» و های های پدر میرود هوا. پدر، مرگ فرزندش را هنوز باور نکرده، اما سعادتی را که نصیباش شده، تا دوردستهای زندگیاش برای تمام آمدهگان تعریف خواهد کرد. چه میخواهی دیگر؟ فرزند دلبند دیگر زنده نمیشود، اما همین بهانهها دل از داغدارش میرباید. حتی اگر من و تو خرافه بدانیماش، مردمی که داغدارند، سعادت ابدی میپندارند و روزها را سپری میکنند با همین شادیهای کوچک.
محرم، برای این مردم دقیقا همان روایتیاست که میشنوند و شنیدهاند: ظلم و برخاستن در برابر جور، تنهایی و تشنگی، و مرگ در بعداز ظهر یک روز آفتابی. مردم با همینها هم اشک خواهند ریخت. با همین بهانههای تکراری و معمول.
حالا تو هی سند بیاور که فلان نبوده و بهمان بوده، چه چیزی را تغییر میدهی؟
ببین! مادرش میگوید، حتی همان روزها که دیسکوها و عشرتکدهها بساطی داشتند، باز هم هنوز عشقهای بسیاری در خیابانهای عزاداری نقش میگرفتند. داری با چی میجنگی؟
تو ندیدهای، من دیدهام که بسیاری از آدمها خوشآورد ِ روزانهشان را به حساب شفا و شفاعت گذاشتند و شاد شدند؛ چه اصراری به عوض کردن تمام دلخوشیهاست؟ چرا؟ طرف سرما میخورد، دو هفته بعد بهطور طبیعی خوب میشود، و قضای آمده، همزماناش کرده با محرم: میگوید شفاعت امام بود! تو چرا پاره میشوی؟ دوست دارد که شفا و شفاعت ببیند. وقتی که دلتنگی، وقتی غمای، دنبال بهانه و دستآویزی. یا اعتقاد و ایمان داری یا نداری، خیلی فرق میکند؟ دوست دارد، دلاش میخواهد اینجوری فکر کند، تو چرا برنمیداری بگویی از برکات آزادی بود اینکه توانست برطرف شدن بیماریاش را بهنام دیگری ثبت کند؟
من میگویم هزار سال، تو بگو از صفویه؛ فرقی نمیکند در صورت ِ آنچه هست: مردمان بعد از 900 هجری هم آدم بودند، نه؟ یعنی همین تو یکنفر ماندهای که بر علیه خیالات و خرافات بشوری؟ نه عزیز من. خیلیها چون تو بودند، جمهوری اسلامی هم فقط سه دهه است که حکومت به دست گرفته. این روزگار ِ عزا و تلخیها/لذایذ جانبیاش برای این مردم، همیشه درونی بوده. تبلیغات و بالا و پاییناش، فقط سر و شکلی داده سال به سال به ظاهر این غصهپروری؛ دورن، همان است که بود.
هنوز آقای روشنفکر، فرزندش را که سرطان خون گرفته، دور از چشم من و تو، روی صندلی چرخدار مینشاند میبرد امامزاده صالح ( امامزادهای که با طبقهء مرفه بُر خورده) و شفای عزیزش را «طلب میکند»؛ دقیقا با همان لحن طلبکارانهای که از زمین و زمان ارث پدرش را میجوید. دیگر فرقی هم نمیکند که دکتر فلانآبادی درماناش کند یا معجزات و برکات ِ غیب. مهم نتیجهای است که تسکین میدهد دل غمدیدهء این مردم را. یکی میگذارد به پای کرامات «آقا-ابوالفضل» و آن دیگری، «پنجهء دکتر فلانآبادی» را تحسین میکند. این وسط، یکی هم پیدا میشود که ترجیح میدهد نه سیخ بسوزد نه کباب :«خب لطف خدا شامل حال پنجهء این دکتر نازنین شد و ...» میبینی؟ جای هر کدام که بنشینی، فرق چندانی نمیکند؛ حاجت است که دلیل میتراشد، وگرنه کسی که حاجتاش را گرفته، دیگر در بند این معانی نمیماند. دست دلبندش را میگیرد میروند سفر و نه یادی از پنجهء آن دکتر شیرینرفتار میماند، نه کراماتی که حالا خرافات میخوانیاش، و نه سیخ و کباب.
مردم درد دارند، مردم همیشه حاجت دارند. درد مردم همیشه از بیدردی ِ حاکمانشان نیست. دلی را که گرفته باشد، دستی را که پس زده باشند، به هیچ زور و ضربی نمیتوانی وصل کنی به حُب و ظلم «اینها». درد، میگردد درماناش را مییابد؛ توی مسجد، توی تکیه، توی هدفُنای که«داریوش» عربدههای غمگین در آن میکشد، و توی تمام خیابانهای عاشقی، گرههایی که زده میشود به ضریح.
دردهای مردم، مال ِ تنها این سرزمین نیست. سرزمینای که آدم ِ پدر، من و تو را به آن کشاند، سرزمین ِ تلخیاست. برای آدمی که غمگین است، تمام خیابانهای جهان یعنی تهران، همین درازای ابری ِ خیابان ولیعصر. داری با کی مبارزه میکنی؟ به آیینه اگر شلیک کنی، چیزی پس نمیفرستد جز شکستن خود ِ تو در حضور تو!
کسی که هر روز از سر ِ جهل و از در ِ بیمهری با مردم، به وضع قانونی مینشیند، با کسی که یکبند در فلان تیوی فریاد میزند:«ای یاوه! یاوه! یاوه ..» تفاوتاش فقط در یک کراوات و کمی لوازم جانبیاست. مردم، دردهاشان را فراموش نمیکنند، درمانشان را نیز. درمان را از رسانه نمیگیرند، که رسانهء مردم، درون تنهایشان است و آنچه حتی نمیدانند چرا به آن باور دارند.
باور ِ آدمیزاده را اگر بگیری، از همینجایی هم که هست، به ناشکیباتر جایی پرتاباش کردهای؛ به قعر هیچچی!
بهقول رییسجمهور بسیار عزیز، مردم که دارند از ماهواره استفاده میکنند! غصهء تو چیست؟ که چرا دو هفتهء تمام شبکهها مارش عزا میزنند؟ خب بزنند. تو بزن یک شبکهء خوش آب و رنگتر ماهواره، صفا کن. مردمی که ماهواره ندارند؟ طبقهء زیرین؟ خب آنها میروند توی دستههای جنوبشهر، که هنوز شکل دستهها را حفظ کردهاند، کرامات دید میزنند، دستشان میرسد به زری/ضریح! تو برو مبارزه کن، برو بجنگ با این رژیم و آن رژیم و به امید آزادی مردم، و «وطن ِ دربند» داد سخن سر بده! ولی هنوز هستند کسانی مثل من، که حتی آزادی را هم میخواهند برای غصه خوردن. حتی اگر تعداد «ما» روز به روز کمتر شود.
مادرم، پدرم، روی یک اتفاق، نذری میکنند سی سال قبل: خانهای بخرند بهگمانام، یا بیماری من شفا بیابد یا چیزی از همیندست. میگذرد و نه من بیمار میشوم، نه ما بیخانه میمانیم، و نه چیزی از همیندست. حالا نزدیک به سه دهه میشود که شبهای تاسوعا، «هلیم»پزان دارند و ده روز روضهء زنانهء علیاصغر! همان طفلی که تو با استناد به تاریخ درست و نادرست، انکارش میکنی.
فکر میکنی، اینها تمام روز و تمام سال را دارند کرامات میبینند و شفاعت میخرند؟ نمیدانم. و نمیدانم که چیزهایی که میبینم، و نمیبینم، کرامات بالاییاست یا توهمات یک ذهن بیمار چون من. هرچه هست، سی سال است که این مجلس و این دوُرهنشینی، شده است جایی برای آشتی اقوام، دیدن آدمهایی که سالبهسال تف به روی هم نمیاندازند، و خیلی از خوشیهای دیگر: غیبت = اطلاعرسانی بومی!
من که نه، ولی پسر همسایهء ما یکبار رفته بود پارتی؛ از همین میهمانیهای مشروب و دختران جوان و تن و بدن. خب «تعریف» ِ بسیار میکرد، ولی یادش بود که فضا، برای اطلاعرسانی بومی مناسب نبوده. حیف نیست؟ تو برو پارتی خوش باش، ولی من و بانو، دیوانهء اینایم که در هوای همین هلیم-پارتیها، در معرض اطلاعرسانی بومی باشیم.
هلیم ما، معمولا بیست ساعت روی شعله است. چرخ نمیکنیم گندم نیمپز را. قلم گاو و درستهء مرغ را آنقدر میجوشانیم که آب شود، مذاب شود. ده ساعت پیش از این شعله، پدرم و مادرم سرپا هستند، ده ساعت بعدش هم. تو چه میبینی؟ یک مجلس! من اما لانگشات ِ زن و شوهری را میبینم که از پس ِ تمام این خستگیها، وقتی که همه رفتهاند یا در خواب، به هم خیره میشوند: دارند دنبال کرامات و شفاعت روزهای پیش رو میگردند.
زن و مردی که یک مریم غمگینشان سالهاست که از آنها دور افتاده، دو نفری که پسر بزرگشان، افسردهء بدحالی چون من باشد، پدر و مادری که تمام زندگیشان سختی و کلفتی و رنج بوده، چه کراماتی دیدهاند به نظر تو؟ شاید هیچ ... ولی راضیاند. خدا کند که نکند، ولی اگر روزی وصیت کند پدرم/مادرم که بعد از اینها، این شعله خاموش نباشد، همین منای که حوصلهء روشن کردن سیگارم را هم ندارم، اطمینان داشته باش که شعلهء بزرگ آنها را زنده نگاه میدارم: حتی اگر به جای پخش کردن هلیم توی تکایا، حسینیهء کانون نویسندگان ایران را دعوت کنم!! من این لانگشات ِ رضایت و درد توامان را دوست میدارم.
مادرم به باورهاش زنده است، نفس میکشد، به کراماتی که دیده و نادیده دوستشان دارد، و من به عشق باورهای ایشان. ما، آدم ِ درد و غصهایم و درمانمان را در باورهامان پیدا میکنیم. فکر میکنی همین هلیم را همیشه مردان خدا و زنان تقوای پاکدامن «هم میزنند»؟ نه عزیز من. اگر هزار دست بر این دیگ چرخیده باشد، نیمشان به مرد الکل و زن شهوت شهره بودهاند. ولی .... باورهای مادرم، بزرگتر از اینهاست که حتی کاسهء نذری ونوس ِ زرتشتی از قلم بیفتد.
این مردم، چیرا حفظ کردهاند؟ باورهاشان را؟ نمیدانم. مردم، در مردم حل میشوند و میروند پی کارشان. بیچاره این وسط کسیاست که اسلحهاش را به روی نوستالژی جمعی این جماعت نشانه رفتهاست.
من هنوز نمیدانم به این شبها، به این قصهها چهقدر «ایمان» دارم، ولی به علایق مردم سرزمینام، به داشتههای شاد و ناشاد شان «باور» دارم و به عشق همینهاست که هنوز تهران را از امامزادهء طبقهء مرفه تا «امامزاده زید شهرک ولیعصر»نشینان دوست دارم.
تکلیفام با خودم روشن است، و با کرامات ِ مردم ِ دردمند، با دردها و غصهها؛ غم نان و نام و بیمار و بیهمدمی. خدا غمهای ما را از ما نگیرد. آمین.

اثری از امیرعباس ریاضی که دوست است
{غلطهای املایی و تایپی را حضرت بانو اصلاح میفرمایند / وقتی اینجا نوشتهام نظر نمیخواهم، خب نخوان و برو! مجبوری؟ دیگر چه مرد رندیای است که میروی ایمیل میزنی؟ نکن!}
مرد خسته: سیف فرغانی
آتش ِ عشق تو در جان خوشتر است جان، ز عشقات آتشافشان خوشتر است
هر که خورد از جام عشقات قطرهای تا قیامت مست و حیران خوشتر است
تا تو پیدا آمدی، پنهان شدم زانکه با معشوق، پنهان خوشتر است
درد عشق تو که جان میسوزدم گر همه زهر است، از جان خوشتر است
درد، بر من ریز و درمانام مکن زانکه درد تو، ز درمان خوشتر است
مینسازی، تا نمیسوزی مرا سوختن در عشق تو زان خوشتر است
چون وصالات هیچکس را رویی نبست روی در دیوار ِ هجران خوشتر است
همچو شمعی، در فراقات هر شبی تا سحر، عطار، گریان خوشتر است
پیر دورهگرد: عطار نیشابوری
سهل گفتی به ترک ِ جان گفتن من بدیدم؛ نمیتوان گفتن
جان فرهاد ِ خسته، شیرین است؛ کی تواند به ترک جان گفتن؟
دوست میدارمات به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
وصف حسن جمال خود، خود گو حیف باشد بههر زبان گفتن
تا به حدیاست شکر دهنات که نشاید سخن در آن گفتن
گر نبودی کمر، میانات را کی توانستمی نشان گفتن؟
ز آرزوی لبات، عراقی را شد مسلم حدیث جان گفتن
آقای فخرالدین عراقی
چیزیام توی تمام این مایهها؛ کمی هم برزخی، و دلگیر. لعنت به این برف و اینروزهای برفی. لعنت ِ خدا بر یزید و برف و بیکاری. من به حزبی رای میدهم که ریشهء هرچه برف و باران را بخشکاند برای همیشه. و نفرین ملائک بر دوری و دلتنگی. همین و بسیاری حرف ... بسیار...
عکسهای سیاه و سفید، عکسهای سیاه و سفید... این شهر، بهجز چند خاطره، و مردی که دنبال اتوبوس میدود، چیز تازهای ندارد. امروز، توی خانه که بودم، تهران را دوباره کشف کردم.
تهران شدهاست یک مارکت بزرگ از هرچی؛ بازار ِ عرضه و تقاضای تمام شئونات بشری. شهر ِ مکارهای داریم. رونق از عاشقی هم رفته توی این خرابشده. بخری، میفروشند؛ نفروشی، میگیرند بهزور!
تهران حافظهء بهشدت ضعیفی دارد. شدهاست یک آلزایمر ِ جمعی، و ایستگاههای اتوبوسی که تمام مردان عالم دارند از پیاش میدوند. آسم بگیری، اتوبوسها بیشتر دود میکنند.
نمای بیربط:
چنان افتاد که {بوبَکر}حصیری با پسرش بوالقاسم، به باغ رفتهبودند. به باغ خواجه علی ِ میکائیل که نزدیک است، و شراب بیاندازه خورده، و شب آنجا مُقام کرده و آنگاه صَبوح کرده (و صَبوح ناپسندیده است و خردمندان کم کنند) و تا میان دو نماز خورده و آنگاه برنشسته و خورانخوران به کوی عُبّاد گذر کرده. چون نزدیک بازار عاشقان رسیدند، پدر در مَهد ِ استر با پسر سوار، و غلامی سی با ایشان. از قضا را چاکری از خواص خواجه پیش آمدشان سوار. و راه تنگ بود و زحمتی بزرگ از گذشتن ِ مردم. حصیری را خیال بست، چنانکه مستان را بندد«که این سوار چرا فرود نیامد و وی را خدمت نکرد؟» مَر او را دشنام زشت داد....
{..........}
حصیری را گفتم:«شرمت باد، مرد پیر! هرچند به یکچیز آب ِ خود ببَری و دوستان را دلمشغول کنی»
جواب داد که«نه وقت ِ عتاب است. قَضا، کار کردهاست؛ تدبیر ِ تلافی باید کرد»
همین است. پایتخت، خیلی وقت است که دلگیر شده. شهرها، به آدمهایشان زنده هستند، تهران، به دویدن از پی ِ اتوبوس. تفاوت، در مترو بیشتر احساس میشود. مردهشور بارانهای این شهر را ببرد.
نمای دور:
پس از آن، خوود ِ فراختر که آورده بودند، سر و روی او را به آن بپوشانیدند. پس آواز دادند او را که:«بدو!»
دم نزد و از ایشان نیندیشید. هر کس گفتند:«شرم ندارید مردی را که میبکشید، چنین کنید و گویید؟» و خواست که شوری بزرگ به پای شود. سواران سوی عامّه تاختند و آن شور بنشاندند.
و حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند، بر مرکبی که هرگز ننشسته بود، بنشاندند. و جلّادش استوار ببست و رَسَنها فرود آورد. و آواز دادند که:«سنگ دهید!» هیچکس دست به سنگ نمیکرد و همه زار زار میگریستند، خاصّه نشابوریان. پس، مُشتی رند را سیم دادند که سنگ زنند. و مرد، خود مرده بود؛ که جلّادش رَسَن به گلو افگنده بود و خَبه کرده.
چون از این فارغ شدند، بوسَهل و قوم از پای ِ دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود از شکم مادر.
این است حسنک و روزگارش. و گفتارش این بود که گفتی:«مرا دعای نشابوریان بسازد» و نساخت!
خدا میداند، دیگر این شهر مرگپرور را دوست ندارم. لااقل تا مدتها... مثلا تا روزی که دوباره بنشینیم به تماشای «هوای مشکی»؛ میفهمی که!؟
یاسین نمکچیان خبر داده که «ديروز پيكر بیجان «تيرداد نصری» در يكی از پياده روهای لندن پيدا شد. فقط همين. تيرداد نصری مُرد. » چه غریبانه مردی دوست کامنتگذار و اهل بحث... یادت هست بانو؟ تیرداد نصری... وسط مرگ قیصر، این طفلی غریبتر از هرکسی رفت. مرگ، زودتر از جنگ و آوار، به سراغ این جماعت آمده..... کسی خبری دارد از تیرداد؟
مهرداد فلاح راست میگوید: مرگ در لندن، مرگ بر لندن!
بعد از تحریر: پرهام شهرجردی و علی عبدالرضایی در لندن هستند. هیچکدام هم آنلاین نیستند. ولی اینجا مطلبی نوشتهاند در تایید فوت این شاعر و منتقد؛ کاش اطلاعات بیشتری داشتم... گرچه حالا فرقی هم نمیکند. مزدک پنجهای هم در همینباره نوشته است. فوت بر اثر سکته، همین.
بخشی از شعر ایستگاه آخرین
پس از بارانهای بسيار
بارانهای بسيار
بارانهای بسيار
از قطار پياده شديم، گفتيم:
« ….. ايستگاه آخرِمان اين بود»
دربارهء تیرداد، به قلم خودش:
هفت سال اول را معلم بودم
۲۴ بعد را:
شاگرد مکانیک
جورابفروش کنار خیابان
ظرفشوی رستوران
راننده پیتزا فروشی
کارمند تعاونی دانشگاه
پرواز دهنده کبوترهام
بیکار
عضو انجمن شعر
نقاش ساختمان
دلال پاکت و کیسه نایلونی
سیگار فروش کنار صبح تا ساعت ۴ میدان
مغازهدار
سیاسی
فراری دهنده
فراری
حیرتزده سرگذشت «هاید پارک» لندن
خیابان به خیابان
شهر به شهر
قاره به قاره
زندگی مرا فرستاد.
به آدرس عوضی.
رادیو شاملو پخش میکنه، تلویزیون مسعود کیمیایی میآره، امین تارخ میزنه توی حال فرزاد بیچاره، لاریجانی استعفا میده، متکی استعفا میده ولی تقدیم نمیکنه، من به تبریکات دوستان و دشمنان جواب میدم، پدرم با شوفاژ ساختمان درگیر شده و ممکنه کشته هم بدیم، اون بابا هر روز من رو سرچ میکنه ولی نمیکنه آدرسام رو ثبت کنه یهجا، مسوول مخابرات میگه «بیزینکس!! این دردسرها رو هم داره دیگه»، دانیال میگه زن میخواد اونهم مربی مهدش رو!، پدربزرگام میآد به خواب من و میگه برو اکبر رو بکش!! {اصلا نمیدونم کیه؟}، هوا بارونیه، تهران بده، همهء اینا هست... ولی من به جفتگیری گلها میاندیشم. ناموسام رو هم دوست میدارم با رضایت کامل. فعلا همینها. برمیگردم.
{به اینجا سر بزن + یاهو برای موبایل +یاهو مسنجر برای موبایل برای دوستی که ایرانسلاش را هی میزند توی سر من!!!! } اینهم نسخهء مخصوص موبایل «گاوخونی؛ ازاینروزهای حسین نوروزی و بانو»
دوستی میگفت موبایلاش را یکطرفه کردهاند؛ قبض میاندورهایاش شده: ۷۱۲۰۰۰ تومان!!!! آنهم فقط برای یک ماه، مهرماه!!!!!! و به دلیل اینکه از پول یک خط موبایل هم بیشتر شده، یکطرفهاش کردهاند{یعنی میتواند جواب بدهد، شماره نمیتواند بگیرد؛البته برای چهار روز این آبباریکه هم میماند} تا وقتی که از گور مردهای، این پول را فراهم کند. عیششان کم بود، این هم اضافه شد. باورکردنی نیست، مگر اینکه سری به مخابرات زده شود .... «قصهء تخیلی مرد و موبایل»
دوستم به هر دری خواهد زد.... و منتظر.
دستگاه شور / شعر و آهنگ از عارف قزوینی/ اجرای اقبال آذر و بنان را بیابید و بشنوید
میگویند داری آبشورهات را از دست میدهی گربهء عزیز. جای آرش ابوترابی خالیاست که زیرلب این شعر را زمزمه کند. هربار که قطعهای از«دوش این گربهء عزیز» برداشته میشود، ما، دو سه نفری، راه میافتیم توی خیابان میزنیم زیر آواز. خاک، کسانی را که سکوت میکنند، نمیبخشد.
شعرهایی از روی حس وطنپرستی + شعری برای شهرهای دیگر + بازی کثیف وطن
«این گربهء عزیز»، مجموعهای از علی عبدالرضایی
معمولا ساعت هشت و نیم برای یک زندانی شام میآورند. ساعت که هشت و بیست و هفت دقیقه شد، برو پشت در بایست، دو دقیقه فکر کن. ساعت هشت و بیست و نه دقیقه، نفسهای عمیق بکش. بیست ثانیه مانده به هشت و نیم، چشمهات را برای هشت ثانیه ببند. هشت ثانیه، زمان مناسبیاست برای مجسم کردن ِ نحوهء ورود ِ طرف. فرصت اینرا هم داری که تمرکز کنی. صدای پایاش را هم خواهی شنید. و صدای انداختن کلید در قفل. چشمهات را باز کن. نفسات را حبس کن. دو ثانیه است کلاش. زندانبان، برایات غذا آورده. صدایات را پرتاب کن بیرون ِ حنجره، فریاد بزن بگو «یاعلی»/«یا مسیح»/«یاالله» و .... محکم بکوب توی سرش.
تو
آزادی!
به همین راحتی.
بلیط بگیر برو بندرعباس. سوار لنج شو، برو بحرین. بگو جزایر سهگانه را پسآوردهای. درخواست اقامت کن. بعد برو سفارت آمریکا. بگو قاضی مقدس را تو ترور کردهای. بنشین توی اتاق انتظار تا درخواست پناهندگیت را بررسی کنند. سرت را بگذار روی پُشتی ِ صندلی. کمی سعی کن آرام بگیری. چشمهات را ببند برای دو ثانیه. حالا باز کن.
تو
آزادی!
توی فرودگاه مهرآباد هستی و داری میروی زندان؛ و این اصلا ساده نیست.
حالا کمی بنشین آنطرفتر، هی!! بیدار شو بابا .. تاکسیه! خونهء بابات که نیست. پیاده شو، رسیدیم.
چشم باز نکن، نفس نکش.
تو
آزادی!
برای همیشه آزادی. برو صفا کن جوون.
+بعضی از لینکهای تازه تا پایان چهارشنبه ۲۸ شهریور
+حوصله و دلاش نیست که به همه و همهجا لینک بدهم. تعهدی دارم؟ نه! پس بیخیال
گُرگها، تمام زندگیمان را بردند. جنگ شد، رفتیم. تمام شد، آمدیم. و اینمیان، یک پا گذاشتیم، یک انگشت ِ دست.
جنگ دست ما نبود، همانطور که پول، که تقسیم قدرت، و ثروت. باید سوار چی میشدیم میرفتیم آلمان خوشگذرانی؟ سوار کی؟ نشستیم توی خانهء اجارهای، بمب زدند، ترسیدیم، نزدند، گفتیم فردا پدر میآید. فردا شد، و کاش نمیآمد. پدرم رفته بود آنقدر جنگ را بکند تا تمام شود. رفته بود ریشهء جنگ را بخشکاند جاش کارخانه بکارد برویم کار کنیم. پدرم شده بود امشی ِ تمام سلاحهای جهان؛ رفته بود بر ضد جنگ بجنگد، تمام کند.
ما زیر خمپاره بودیم. پدر نداشتیم، و اگر کمی دیر جنبیده بودیم، زیر بزرگترهای محل. لابد نمیفهمی؛ بیخیال. بعد؟ بعد جنگ تمام شد، خمپاره شد سهم ما، و سهم ِ شما ارتقاء مقام. و تقسیم قدرت و ثروت. من، عقدهء اینها را ندارم. قدرت و ثروت، آنروز برای شما بود، یکروز هم برای .... راستاش همیشه برای شماست. نوش!
پدرم جنگ را کرده بود برگشتهبود داشت زندگی را به شدت و با دست و پا میکرد. اخراجاش کردند. کارگر سادهء بینوا را اخراج کردند. گفتند شورش به راه انداختهای. {یک مشکل شخصی بود فقط} بردند و آوردند، رفتیم و آمدیم. رفتیم با خانواده دیدار این مقام وقت گرفتیم، به آنیکی نامه دادیم، گفتیم: ما جنگ را کردهایم و حالا آمدهایم خدمت را؛ ما را ببخشید. بخشیدند و ما شدیم باز کارگر ِ ادامهء زندگی. تو رفتی ترفیع گرفتی، شدی مدیر. نوش! جنگ، انتخاب ما نبود ولی. رفتیم که جنگ را بکنیم، جنگ ترتیب ما را داد. روبهرویی هم نیامده بود صفا؛ آمده بود ترتیب وطن را بدهد.
راستی تو تا به حال، اسم وطن را، همینجوری که من میگویم وطن، گفتهای؟
وطن، جاییاست که آدم اگر توش بمیرد، به تخم کسی هم نیست. بنشین برای تو از وطن بگویم.
وطن برود، یعنی تمام خیابانهایی که دستمالی کردیم هم را رفتهاست!
وطن برود، یعنی تمام ماشینهایی که توش دستها به کار بود!! رفتهاست!
وطن برود، یعنی هراس اینکه راننده چه دید و چه ندید، رفتهاست!
وطن نباشد، دست توی کجای زن اجنبی فرو کنیم، و از راننده بترسیم ؟ کدام سینه را یواشکی بجنبانیم؟
وطن برای من از سکس هم زیباتر است. وطن، تمام مکانها، خاطرات، خیابانها، غم و شادیهاست. وطن، همین خاکی است که توش راه رفتهایم بسیار. کجا ببرم با خودم اینهمه جا را؟ دارد از لابهلای گزارشهای مخدوش، جنگ را باورمان میکند، به خوردمان میدهد؛ نترسم؟
جنگ، انتخاب ما نبود. وطن، ولی منتسب به ما بود، چه میکردیم خب؟ جنگ را ما کردیم، وطن را تو! سواحل خوب را تو رفتی، اقتصاد و گوشت را تو اداره کردی، زندگی را تو خوب کردی، تفکر با تو بود، غم بشریت را تو خوردی، رژیم را تو فحش دادی، اصلاحات را تو کردی، تحریم را تو کردی، احمدینژاد را ما آوردیم... همینیکی کار ما بود؟ عجب دنیاییاست. میبینی؟
ما، جنگ را دوست نداشتیم. از ترس اینکه نگویی جناح راستایم، خفه شدیم، آمدند تکهتکه خاک را بهگا دادند، وطن را بردند، خفه شدیدم که همسو نشویم. عزیز من! خاک، این خاک لعنتی، وطن ماست؛ حتی اگر چپ باشیم راست بزنیم، بدویم توی اصلاحات، برگردیم به اصولگرایی رای بدهیم.
توقع ندارم که جندهدوزاریها بفهمند چی میگویم. ولی تو که مینویسی، تو که میفهمی، تو که آدمی! چهجوری آن اتوبانی را توش تو را در آغوش گرفتم، بکَنم ببریم خاک غربت؟ من اینجوریام، احمقام، ولی هنوز هم برایام همینهای کوچک، زیباست. هنوز هم میتوانم بگویم مثلا روی کدام کاشی، دستام دراز شد، روی کدام کاشی، پشت سر را دید زدم، روی کدام تخت ... من اینجوریام.
بیا وطن را بردار ببریم دور از بمبهای آمریکا، نجاتاش دهیم.
کارمند ایرانی ِ سفارت، از قوانین معظم کشور دوماش میگوید، و یادآور میشود که «اونجا ایران نیست، شعور دارن، قانون دارن! وحشی که نیستن!» اینرا در جواب استاد دانشگاه روشنفکری میگوید که آمده برای ویزا. چه حقیر شدهایم که حالا باید روشنفکرمان هم سر به تایید تکان دهد، مبادا که ویزاش را ندهند.. ای تف به ذات مادرت!
من از انرژی هستهای نمیگویم. شعورم واقعا نمیرسد که حق مسلم ما چیست. حق، برای من هرگز نه دادنی بوده نه گرفتنی. حق، خوردنی بوده؛ مثل سینهای عریان. پدرم، سینهای را که حق مسلم من بود، پدرش سینهای را که حق مسلم او بود .... حرف من ولی ایناست: من کشورم را دوست دارم.
من، با سرمایهداری مشکلی ندارم. با طبقاتی بودن هم. مشکلی اصلا ندارم با کسی. حرف دارم. حرف من ایناست: بیا راهمان را نه بر اساس چپ و راست، بیا بر اساس خاکی که روش داریم نفس میکشیم، قدم میزنیم، راهمان را یکی/جدا کنیم. چهقدر وطن را دوست داریم؟ بیا حرف بزنیم.
همه سکوت کردهایم؛ وکشوری دیگر، دارد تدارک حمله میبیند و اینبار ایمان دارم که حمله خواهد شد. کشور را دارد جنگ فرا میگیرد، بیا فرار نکن بنشین حرف بزنیم.
وطن برای تو یعنی چی؟ بنویس اگر دلات خواست، و دعوت کن دیگران را. توی بازیهای بسیار دنیای مجازی، دارد با مفهوم وطندوستی وطنپرستی بازی میشود. چرا با خود ِ وطن بازی نکنیم؟
+ بهنام و بیتای کافهتیتر ( نوشتهء بهنام ) ( نوشتهء بیتا )
+ محمد آقازاده (نوشتهء آقازاده ؛ مرد مهربان)+ ( نوشتهء سهیل آقازاده ) + (سینا آقازاده)
+ رضا ولیزاده
+ مهدی جامی (نوشتهء مهدی جامی ؛ ممنون)
+ کورش علیانی (نوشتهء کورش ؛ کورش معلم هنرستانام بود. کاش کمی ادب یاد میگرفتم ازش)
+ علی معظمی (نوشتهء علی معظمی ؛ علی هم معلم هنرستانام بود. و بهترین دوست اینروزهام )
+ دکتر جوادکاشی (نوشتهء دکتر کاشی؛ ممنون)
+ حسین شیخالاسلامی
+ هادی خوجینیان ( نوشتهء هادی خوجینیان )
+ شاهد حلاج نیشابوری (نوشتهء شاهد و اینیکی)
+ علیرضا شیرازی (نوشتهء علیرضا؛ واقعا زحمت کشیدی به خدا!!!)
+ هزاران نقطه (نوشتهء او)
+ نیکآهنگ کوثر هم نوشته، و چه تلخ. همیشه توی مسنجر، بیزیاست؛ برای همین دعوتاش نکردم گفتم شاید سرش شلوغ باشد. خوب نوشته. + و دعوت هم کردهاست.
+ حلقهء دوستان هنوز (بهخصوص سیدآبادی عزیز) و تمامی اعضای ملکوت (بهویژه داریوش ملکوتی و ساغر، یداله رویایی، عباس معروفی، رضا علامه ، فروغ و دیگران)را نیز دعوت میکنم به این بازی.
برخی از دیگران نوشتهاند:
- لینکها، به منزلهء تایید یا تکذیب نیست؛ به هیچ منزلهای نیست.
- باقی بازی را حوصله ندارم پیگیری باشم. لطفا لینک نفرستید.
علی زادمهر + ف.م.سخن + حاجی واشنگتن + فواد خاکنژاد + نشانه + رود راوی + پونه پرگوک + سمیه توحیدلو + آمنه شیرافکن + ندا دهقانی + مهدی تاجیک (از مهجاد)+ توکا نیستانی + محمد درویش + شیرین احمدنیا + محبوبه حسینزاده + سعید برزگر + حرفهای یک پنجاه و چهاری + سروش در لابیرنتش + نقطهء صفر + هملت نوشت + کوچهء بیدار و درخت + امین فولادی + سرزمین من + ادیبه + علیاصغر سیدآبادی + امیر خلج + مهتاب مفخم + حمیدرضا علاقهبند (آیتالاسلام گردباد؛ انسان باش! حمیدرضا! رفیق قدیم! چپ! انسان باش لطفا! اینجا، جای فحش و اینا نیست، وگرنه میگفتم بهت!!) + مجید توکلی + سردبیر دیپلم + سولماز شریف + ساغر ملکوت + داریوش محمدپور(ملکوت) + لولیان + مسیح علینژاد + لیلا معظمی + میترا خلعتبری + دویچه وله + از خاطرات یک میهماندار (همسر محمد آقازاده)+ فروغ ملکوت + همایون خیری + محمد مطلق + محسن فرجی + سیبیلطلا (نازلی کاموری) + مصطفی خلجی (نوشتهاش را حذف کردهاست؛ نمیدانم چرا)+ فرانسوی + رسول نمازی + علیرضا آستانه + لیلا ملکمحمدی + قایق کاغذی + دشنام + عیوضزاده + محمد کاظمپور + محمدحسن مصلینژاد + آشپزباشی + لحظه + ملا حسنی + لاله حسنپور + کتایون (پندار) +
مرتبط از همینجا: شعرهایی از روی حس ِ وطنپرستی (1) و (2)+ شعری برای شهرهای دیگر + رفتن، و در نزدیکتر فاصلهای از تو مردن
* لحن من، نگاه من، شاید به این آدمها اصلا نخورد؛ ولی من نظرم را نوشتم، ترسهام را. اینها حتما مودبتر از من هستند.
فقط یک هموطن میتواند شما را، زناش را، مادرش را، خواهرش را، و بود و نبودش را بفروشد به کسانی که حتی علاقهای هم برای این خرید ندارند؛ یکجور خودشیرینی. فقط یک ایرانی، اینهمه همت دارد به حراج ِ خواهر و مادرش. مرحبا هموطن.
نشد! فقط به خاطر اینکه همهجا، چند ایرانی ِ خواهرجنده حضور دارند. خدایا این وطن را با مردماناش محو کن برای همیشه. دوباره شروع میکنم با دیگران ....
وقتی که باید بکَنی بروی، دنبال دلیل نگرد. بهقدر ِ تمام ِ رفتهها، دلیل هست برای دلکندن. ما میرویم که بازآییم. فکر کن نشستهای توی خیابانی به اسم گلسرخ مثلا. به ایران نگاه نمیکنی؟ چرا!
فکر کن تمام دنیا زیر پای تو باشد؛ چه میکنی؟ من که این دلتنگیها را با خودم خواهم برد به هرکجای جهان. دلتنگی، مال ِ دل ِ تنگ است. دلتنگی، صاحب دارد. دلتنگی، چیزیاست شبیه نوستالژی ِ نوار کاست؛ اینهمه ابزار تازه آمدهاست، هنوز هم کاستهای بنان و ستار و دیگران، توی هر اسبابکشی، با دقت بستهبندی میشود.
دنیا، همین است. مُردهها را هنوز با احترام وُ اشک، دفن میکنیم، زندهها را با نکبت و دوستی. آدم ِ دلتنگ، بهقدر تمام دلتنگیهاش، مرگ در چنته دارد؛ هرچه دلتنگتر، بهتر. دلتنگی، شبیه هدیهایاست که از پس ِ یک رابطهء تمامشده، از راه میرسد: نوستالژی ِ تمام قدمزدنها، و خیابانهای دراز و دور تهران. در عبورهای برلین، در کافههای پاریس، توی خیابانهای لندن، توی کوچههای مادرید، در ساحل مراکش، در تمام جهنمها، بگو کجا پنجشنبهای دلگیرتر از این شهر دارد؟ کجا اینهمه تنهایی را فقط میشود توی خودت ریخت؟ خیال نکن که این، نعمت ِ دوردستهاست.. نه! روزهای زیادی بودهاست که همین دلتنگی لعنتی، میان خوشیها گم شده، و یکروز دیدهای که حتی فرصتی نداشتی یک دل ِ سیر، دلتنگ باشی. تو آنجا غم اقامت داری، من اینجا غصهء احمدینژاد را. تو آنجا ترس غربت داری، من اینجا هراس ِ اینکه یکروز بلند شوم و مادرم رفته باشد ... ولی بگو کجا وقتی که خیابانی را یکشبه، یکطرفه اعلام میکنند، دلات خواهد گرفت از اینکه روزگاری در مسیر ِ ممنوع خیابان، کسی را داشتهای؟ ( توی خیابون ولیعصر،پایین میدون، یه کوچهای بود که گاهی آژانس میاومد ازش. یادت نرفته که؟ اونجا رو سرش رو بستن؛ نمیدونم چرا...)
بعداز ظهر، خواب دیدم مادربزرگام را. توی هیچ باغ باصفایی نبود، نشسته بود پشت همان صندلی توی شهرک واوان، داشت از پنجره بیرون را نگاه میکرد. نزدیک شدم، محل نگذاشت. روزهای آخر، یکبار توی تمام عمرم، بحثام شد با این طفلی. گذشت؛ دو روز بعد، وقتی که نبودم، سکته کرد وُ یکماه بعد تمام ... این، از آن دلتنگیهایی است که میترسم جای دیگر، فراموش کنم.
عجب پنجشنبهء تلخی.
آسمان، هرکجا، همین رنگ نیست. اینرا، منی میگویم که دارم خط به خط تهران را به حافظه میسپارم. برای چی؟ هیچ ... باور کن حتی فحش دادن به رژیم هم فقط توی همین ایران لعنتی، صفا دارد؛ جای دیگر، فحش، حتی باد ِ هوا هم نیست. رانندهء کدام تاکسی، توی جهان همپای تو زبان میگیرد به دلتنگی زمانه؟ و هی راه برو، هی غصه بخور، هی سیگار ...
غصه، مال آدم ِ دلتنگ است. دلتنگی، سهم ما از این وطن، که هنوز سهمیهبندی نشده....
شعرهایی از روی حس ِ وطنپرستی (1) و (2) + شعری برای شهرهای دیگر + معامله با تنات، زنات، وطنات
موزیکفلشهای اونطرف رو خاموش کن، بشین یهکم صفا کنیم.
داریوش ملکوتی زحمت این فلش را کشیده و با اجازهء خودش برای این پست گذاشتم. ممنون از لطفاش. "تا بیکران۱" کیهان کلهر