تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

او
نزدیک میدان، مرد جوانی که احتمالا هم‌سن خودم بود، داشت به افسر راه‌نمایی و رانندگی التماس می‌کرد که موتورش را توقیف نکند. کلاه نداشته یا چی، نمی‌دانم. فقط می‌دیدم که افسر شکم‌گنده با آن صورت آف‌تاب‌سوخته‌اش در اوج تقدیر نشسته بود و داشت قانون را اجرا می‌کرد. لب‌خند می‌زد، پوزخند می‌زد، مسخره می‌کرد، توهین می‌کرد.
صاحب موتور، افسر را به ناموس زهرا قسم می‌داد که «این وسیله رو نگیر از من؛ تمام زندگی من اه این. آب‌روی من اه این. شرافت من اه این... زندگی من رو خراب نکن..» و دوباره از آدم ابوالبشر تا امام غایب می‌آمد و برمی‌گشت که شاید فرجی شود. نشد. افسر مشخصات موتور را نوشت و می‌خواست رسید را بدهد به طرف و بعد هم لابد بار ِ آن وسیلهء نعش‌کش کند موتور را به مقصد پارکینگ.
الکی ایستاده بودم و مثل احمق‌ها تماشا می‌کردم‌شان. پیام‌بران و امامان و معصومان، در برابر اجرای قانون، کاری از پیش نمی‌بردند و هر لحظه بر استیصال مرد بی‌چاره افزوده می‌شد. افتاد به پای افسر. خودم دیدم. ناگهان نشست روی زمین و افتاد به پای افسر، هم‌این‌جور هی پایش را کفشش را می‌بوسید. قیافه‌اش ساده بود، اما مغشوش نبود. لاابالی نبود. حتی ظاهرش بی‌شخصیت نبود؛ تعریف داشت برای خودش: یک آدم سادهء عیال‌وار. اوم. عیال‌وار. هم‌چو قیافه‌ای داشت مرد جوان. نمی‌خورد معتاد باشد یا مثلا آدم حقیری که حاضر است هرکاری بکند برای خلاصی یک موتور. نمی‌خورد به‌اش که بازی‌گر باشد. اما داشت خیلی خوب بازی می‌کرد: نقش یک مفلوک از رمق‌افتاده را در بوسیدن کفش‌های افسر میان‌سال، جوری اجرا می‌کرد که انگاری دارد به لب‌های یار بوسه می‌زند شب آخرین دیدار؛ اشک می‌ریخت و می‌بوسید و دست می‌کشید به کفش‌ها.
به من چه مربوط بود؟ خب نبود. ولی رفتم با حرص دستش را گرفتم و بلندش کردم کشان‌کشان، بردم کنار جدول نشاندمش. گفتم «این‌همه ضعیف؟ واسه خاطر یه موتور، خفّت ِ این مادر.. رو می‌کشی؟ سرت رو بگیر آدم! تو که این‌همه هنر داری، می‌رفتی کفش ملّت رو لیس می‌زدی جلوی هتل‌ها، شرافت داشت تا التماس این یارو رو کنی..» سیگاری روشن کردم و دادم دستش. یکی هم برای خودم آتش زدم و نشستم کنارش. موتور را سوار ماشین کرده بودند که برود پارکینگ.
حرف زدیم. تشر زدم به‌اش که «حیف از آدم بودن، که بریزی روی کفش‌های این باباها...». حرف زد. ازم پرسید که دختر دارم یا نه. گفتم نه. گفتم من اصلا بچه ندارم. تعریف کرد که زن دارد و یک دختر پنج‌ساله. و یک‌چیزی را خیلی راحت وسط حرف‌هاش گفت که انگاری توی ظهر گرما، یخ بریزند روی سرت و دلت؛ یخ زدم.
گفت که کجا کار می‌کرده و چندماه حقوق نداده‌اند و بی‌کار شده و.. رسیده به اختلاف‌های زناشویی. بعد زنش خواسته جدا بشود. جمع شده‌اند اهل فامیل، پولی داده‌اند که وسیله‌ای بخرد برای کار، که زندگی بگذرد.
به‌اش گفتم که خدا بزرگ است، لااقل آن‌قدر بزرگ هست که تو برای یک لقمه به پابوسی این عوضی نیفتی. داشت هم‌این‌جوری حرف خودش را می‌زد و قصه‌ای را می‌گفت و گاهی هم گریه می‌کرد. گفتم «این‌همه ضعیف نباش مرد! خجالت داره به مولا..» به‌ام خیره شد و دوباره پرسید که دختر دارم یا نه. دوباره جواب دادم که بچه ندارم، و اضافه کردم که حتی اگر داشتم هم باز نمی‌افتادم به پابوسی آدم‌ها.
قصه‌اش تکراری بود و چون تا آخرش را می‌دانستم، دقیق گوش نمی‌دادم. فقط یک جمله‌اش شد آب یخ روی تمام حرف‌های مفتی که داشتم تحویلش می‌دادم. یک‌جای قصه‌اش گفت «.. اگر باز بی‌کار بشم، تموم اه! می‌فهمی؟ من می‌میرم اگر دخترم کنارم نباشه... زنم می‌گه می‌بره با خودش اگر بخواد جدا بشه.. با یه پسره دوست شده، بعض وقتا می‌دونم با هم می‌رن بیرون. البته فقط در حد بیرون رفتن، نه چیز دیگه! کادوی روز زن هم خریده بود فکر کنم. من دوس ندارم دخترم بره زیر دست اون‌طور آدمی.»
مثل احمق‌ها پرسیدم «دخترت با یه پسره دوست شده؟». به طرف میدان سرش را چرخاند و بی‌که نگاهم گفت، خیلی آرام و یک‌جور بی‌تفاوتی گفت «اون‌که بچه اس.. زنم..»
مثل قصه‌ها بود مثل فیلم‌ها. دیگر اصلا فکر نکردم به حرف‌هاش. از صمیم قلب، از اعماق تمام شرم‌ساری‌ها، و با دل و جان دوست داشتم بلند شویم با هم برویم برای بوسیدن کفش‌های افسر. که ایستاده بود آن‌طرف خیابان، و البته که موتور را برده بودند. این، اوایل خرداد بود.

تو
من نشسته‌ام روی تخت. ساعت پنج صبح است. داری از آن‌طرف تلفن لعنتی که هی قطع و وصل می‌شود، التماس می‌کنی که «تو رو به جون دینا به جون دانیال فقط حرف بزن.. چنددقیقه مهربون حرف بزن.. حالم بد اه. فکر کن یکی از گربه‌ها.. تو رو به روح عموت الآن با من حرف بزن. دارم می‌میرم حسین...» سکوت کرده‌ام. قهربازی است.
بلند داد می‌زنی که «فقط یه‌کم باهام باش عوضی.. نفس ندارم حسین.. خراب ام.. تنها ولم نکن برو الآن.. تو رو به جون هرکی دوست داری... کمی حرف مهربون بزن... داغون ام حسین.. تو رو به علی قسم..» قسم علی می‌دهی، و فریاد می‌زنم «من حرفی ندارم! نمی‌خوام حرف بزنم! هر حالی که داری، من / الآن / مهربونم / نمی‌آد! / حرفم / نمی‌آد! بس کن!!!!» فریاد می‌زنم. گریه می‌کنی. اعصابم خراب است. فریاد می‌زنم. من بُریده‌ ام خسته ام. فریاد می‌زنم که حالا این‌وقت شب من مهربانم نمی‌آید. و دیو درونم زنده شده... خشمی دارم که می‌توانم حتی از جان دانیال و دینا که تو می‌دانی چه‌قدر عزیز اند، بگذرم. حتی می‌توانم انگار تو را بشکنم. ای داد..
چیز زیادی نمی‌خواهی. اصلا چیزی نمی‌خواهی. تنها دوست داری حرف بزنیم، و من حوصله ندارم. حال عادی نداری. و من خوب می‌دانم. «نیاز» داری که حرف بزنی «با من» و من خوب می‌فهمم که «می‌توانم اگر بخواهم، که حالت را عوض کنم». نمی‌کنم. من فریاد می‌زنم. من تهدید می‌کنم. تو اشک می‌ریزی. تو حتی داری التماس می‌کنی. نباید! اما داری التماس می‌کنی. نباید تو به من التماس کنی؛ اوم؟ ولی داری التماس می‌کنی. من عوضی شده‌ام. بدجور عوضی شده‌ام من.
در اشک، گوشی را می‌گذاری، مثل خرس می‌خوابم. یعنی می‌خوابم واقعا؟ .... عوضی شدم‌ام من، خیلی عوضی. دیوها نمی‌خوابند عزیز من؛ کابوس می‌بینند در بیداری. عذاب خودشان اند، نارفیق دیگران ِ عزیز. و این، شبی بود که الکی دعوا داشتیم نمی‌دانم سر چی. گذشت و دوست شدیم. اما واقعا گذشت؟ برای تو زخمش ماند، برای من شرم‌ساری... هی‌داد.

من
دوست عزیزم به‌ام می‌گوید که «تو ضعف نشون دادی.. تو ضعف داری.. آدم ضعیفی هستی». هستم. مدت‌ها است که در پی اثبات قوّت نیستم. پی اثبات چیزی که ندارم باشم؟ به نظرش این‌که من با «دل»م زندگی کرده‌ام و هنوز هم با دلم زندگی می‌کنم، این ضعف است. من ضعیف ام. آدمی با یال و کوپال من، که به‌راحتی گریه می‌کند، به‌راحتی آب خوردن برای حتی راننده‌تاکسی از درونی‌ترین غم‌هاش حرف می‌زند، آدمی که «همیشه دوست دارد پی چیزی باشد که غصه‌اش را بخورد».. دوستم می‌گوید که من الکی پی غصه خوردن ام. هستم.
سکوت می‌کنم. راه می‌روم و با خودم برای خودم زمزمه می‌کنم «به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...» و هی تکرار می‌کنم این مصراع را. مصراع نجات‌دهنده است برای من. ربطی به حرف‌هایی که می‌شنوم یا اتفاقاتی که می‌افتد ندارد، اما من همیشه دوستش دارم این مصراع را. «به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال.. به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...» یک آهنگ خرابی دارد این مصراع. یک التماسی دارد در خودش که نمی‌فهمی تا درونی نشود.
در سکوت، خداحافظی می‌کنم. و دوستم، که آدم‌حسابی و اهل منطق و خیلی خشک و قوی است، لابد در دلش می‌خندد به آدمی که هنوز عین بچه‌ها می‌تواند اشک بریزد، هنوز به عذاب اعتقاد دارد، و هنوز چیزهای خیلی کوچک آن‌قدر می‌تواند خوش‌حالش کند که از ته ته ته دل بگوید «لعنتی!!» و بخندد.
هرروز دارم بیش‌تر یاد می‌گیرم که سکوت کنم؛ دارم خفه می‌شوم ولی. این، تازه نیست.

و مُدام این تک‌نوازی غریب Journey to Eternity

 

# این؛ هم‌این # 89/03/29 حسین نوروزی |

پروردگارا
اگر بعد از ظهر چهارشنبه، از آن بالا، اتوبان همت را نظاره کرده باشید، لابد مرد جوانی که در حاشیهء اتوبان و در مسیر عکس حرکت ماشین‌ها پیاده به طرف غرب می‌آمد، توجه شما را جلب کرده است؛ هیبتی شبه‌اساطیری، با کوله‌ای بر پشت، که پنداری از ته تاریخ بلند شده باشد، و زلفی به باد داده و سیگاری به دست، هی راه می‌رفت و بی‌توجه به بوق ماشین‌ها، چیزهایی برای خودش زمزمه می‌کرد. جنگلی خسته‌ای که به آس‌مان خیره می‌شد دقیقه‌به‌دقیقه، و کلماتی را فریاد می‌زد، راه می‌رفت، فریاد می‌زد، کام می‌گرفت، و زلفش را رها کرده بود که بچرخد در باد.
پس حکما دیده‌اید که ماشین‌ها می‌گذشتند بی‌خیال، بوق می‌زدند عصبی، و تنها اگر قدر نیش‌ترمزی از سرعت‌شان کم می‌کردند به جای بوق زدن‌های خشم‌گین، و شیشه را پایین می‌دانند، لابد می‌شنیدند که تمثال خشایارشاه ِ بی‌جبروت، در اتوبان همت تهران، خسته، اندوه‌ناک، و مثل این‌ها که بُریده باشند، هی خطاب به کسی و جایی رو به آس‌مان می‌گفت: «خیلی بی‌مرامی.. به خودت قسم که خیلی بی‌مرامی..» و اشک را وسط کام سیگارش قورت می‌داد.
گفتم این‌جا بنویسم که خطاب آن شیر خسته، با شما بود، با خود شما.

 

# این؛ هم‌این # 89/03/05 حسین نوروزی |

فقط یه‌لحظه مجسّم کن که نشسته باشی روبه‌روش، روبه‌روی کسی که همهء عمرت بوده و هست، بعد خیلی مأیوس و خسته، فقط بتونی به‌اش بگی «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو.. ای‌وای».
تازه سخت‌تر هم می‌شه وقتی که واقعا روبه‌روت ننشسته باشه، و تو فقط بشی چندتا کلمهء بی‌قوّت برای تسکین شاید؛ «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو..».
تو چی کشیدی اسماعیل؟ ای‌وای...

 

# این؛ هم‌این # 89/02/24 حسین نوروزی |

من اسم‌ها را انتخاب نمی‌کنم، خودشان به زمزمه‌ام می‌آیند. هم‌این‌طور است حکایت ترکیب‌ها، رنگ‌ها، نغمه‌ها، و چیزهایی که توی سرم مُدام چرخ می‌زنند این‌همه سال.
روزها، هفته‌ها، ماه‌ها به چیزی فکر می‌کنم؛ به چیزهایی فکر می‌کنم که اغلب هم معنی خاصی ندارند، با نباید داشته باشند. آن‌قدر توی سرم می‌چرخند و می‌چرخند و می‌چرخند که جایی در عالم مصداق برای خودشان درست می‌کنند. حروفی که زنده می‌شوند، جان می‌گیرند، و کم‌کم آن‌قدر بزرگ می‌شوند که جانم را می‌خواهند از من. دارم جان می‌دهم رسما به ساحت این‌ وقت ِ عزیز.
حروف، شعر نمی‌شوند که بسرایی، دلی ندارم که داستان‌شان کنم، حالی نمانده که برای دوستی، مثلا گوشهء آن باغ قدیمی در کرج، یک‌شب تا صبح تعریف کنم قصه‌وار. حروف، عزراییل هرروزه اند فقط. خیال کن عزراییل، خرق عادت کند و هرهفته یک‌بار به‌ات سر بزند در کسوت چند حرف ناچیز و بی‌معنی، و هربار، جانی بگیرد و جانی ببخشد پیش از آخرین دم! حروف، حرکت بی‌نظم مرگ اند در سرم، عزراییل بی‌کار اند در خیالم، در زمزمه‌ای که دارد مثل خوره جانم را می‌خورد و تمام می‌کند. حرف‌های نفرینی، برای آدم‌ نفرینی.
ماه‌ها است که تکرار می‌شود در سرم این «یهودی سرگردان»؛ بی‌که بدانم دقیقا چرا و یعنی چی، و چرا این‌همه از تاریخ وُ، تنها یک‌نفر باید سرگردان؟ نمی‌دانم. در سرم، همیشه این یهودی، سرگردان است، بی‌شهر و آواره و رسوا. دوُر خودش می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد: یهودی سرگردان، یهودی سرگردان، یهودی سرگردان...
می‌گویند وقت صلیب مسیح، تماشا کرده یا مسخره کرده یا خندیده. شاید هم سکوت کرده فقط. و این سکوت، شده نفرینی برای تمام اعصارش. نمی‌دانم من.
این «یهودی سرگردان» همه‌اش در زمزمه‌ام می‌چرخد و می‌چرخد. مدتی‌است که جان گرفته و جان می‌خواهد از من. سرگردان عالم ام سال‌ها است. نه خنده‌ای که از صمیم قلب باشد، نه نشاطی که از سر نشاط و رضایت. هیچ.
برای خودم می‌گویم که «هر قومی، یک سرگردان می‌خواهد، یک رسوای بی‌عالم و بی‌هرچیز. قوم ما، که جمع کوچکی هم داشت، همه سرگردان چرا؟ در این قوم، یکّه شدن، لطفی ندارد. سرگردانی امثال ما را، نه تاریخ باشکوه ملتی روایت می‌کند، نه افسانه می‌شویم بر زبان‌ها. آواره ایم در خطوط چند بیت مثلا، چند قصهء بی‌قواره و ارزان».
در این سرگردانی می‌دانم که ته‌اش کجا است و چی: هیچ‌چی. هراس دارم از نوشتن وضعیت خودم. تنها باری است که «می‌دانم» و تنها باری است که می‌ترسم از نوشتن‌اش، از گفتن‌اش. مثلا به‌خودم می‌گویم شاید این، آخرین رد و نشانی باشد که در محیط مجازی می‌‌کاری؛ پایانی بر سرگردانی این رسوای عالم، شاید. هراس دارم اما، و می‌نویسم که «شاید فردا، روز دیگری بود» و باور می‌کنم باز، که این سرگردان، به نوشتن و ننوشتن آرام نمی‌شود.
نفرین‌ها، همیشه از آن ِ مرد بی‌آوازی است که زمینی برای آرام ندارد. شاید فقط به مرگ... کاش این‌بار، تقدیری در کار باشد، و هر سرگردانی را، زمینی برای آرام، برای لب‌خند، و برای آن‌همه‌شب که ساز در خطوط اینترنتی به صدا درمی‌آمد، و روزها این‌قدر تلخ نبودند.
باید خدایی باشد حتی برای سرگردان‌ها، خسته‌ها، و روزها و هفته‌های پیچیده در هم؛ خدایی که یا بشنود، یا بپذیرد.

 

# این؛ هم‌این # 89/01/16 حسین نوروزی |

آگه نه‌ای که  بر دلم از غم چه درد خاست؛
محنت دو-اسبه آمد وُ از سینه گرد خاست...

بر سینه، داغ واقعه، نقش‌الحجر بماند
وز دل برای نقش حجر، لاجورد خاست
جان شد سیاه؛ چون دل شمع از تَفِ جگر
پس هم‌چو شمع از مژه خون‌آب زرد خاست
هم‌سنگ خویش، گریه‌ء‌ خون راندم از فراق
تا سنگ را ز گریه‌ء من دل به درد خاست
در کار عشق، دیده مرا پای‌مرد بود
هر دردسر که دیدم ازاین پای‌مرد خاست
دل یاد کرد؛ یار، فراموش کی کند؟
در خون نشستنِ من ازاین یادکرد خاست
دردا که بخت من، چو زمین کُندپای گشت
این کُندپایی از فلک تیزگرد خاست

خصمم که پای‌مال بلا دید، دست کوفت!
تا باد سردم از دمِ گردون‌نَورد خاست
گر باد خیزد، ای عجب از دست‌کوفتن!
از دست‌کوبِ خصم، مرا باد سرد خاست

خاقانیا؛ منال! که غم را چو تو بسی است
ک‌آول نشست جفت وُ به فرجام، فرد خاست...


سالی که با مرگ عزیز آغاز شود، عجب ندارد که گریه‌اش بریزد در سراسر روزها و هفته‌ها و ماه‌ها. ماه‌ها شد که این سال عزا، مرگ عزیزی را روی دست گرفت و هرروز از مقابل چشم گذشت. و گذشت. واقعا گذشت. سالی که با رفتن آغاز شود، طبیعی است اگر در متروهای غریب، ادامهء گریه‌ای باشد که جگر سنگ را آتش می‌زند. چه‌تنها شدی تو دختر.. کجا ای؟
و ما، خیلی‌چیزها را از دست دادیم در این سال؛ خیلی‌چیزها را. کم‌تر خندیدیم، کم‌تر شنیدیم، کم‌تر حرف زدیم، کم‌تر از حال هم خبر گرفتم. سال بدی بود. بس‌یار شد که آه کشیدیم، که اشک ریختیم، که بغض کرد و گریست و من نبودم. ما واقعا بیش‌تر از عمر یک آدم، بغض کردیم و گریستیم در این سالی گذشت. و کسی چه‌می‌داند تو چه کشیدی؟ چه‌ها کشیدی تو...
گذشت؛ تا رسیدیم به این نغمه؛ به صدایی برای دقایق قبل از تحویل سال، برای تماشای آن‌چه رفت بر ما و از ما. فریاد زدیم:
ای خدایی که در آس‌مان‌ها نشسته‌ای، درد کشیدن ما را نظاره می‌کنی
حوّل حال ِ خودت به احسن‌الحال
باشد که نظری به بخت ما افکنی با روی گشاده
آمین.


پی: در سالی که گذشت، وبلاگ قدیم گاوخونی ابتدا فیلتر شد، و نفهمیدم چرا. بعد، به‌کل مسدود شد، به‌دستور. حالا هم فقط توانستم به لطف دوستی، گذشته‌اش را نجات دهم و روی آدرس دیگری بگذارم با هم‌آن دامین قدیم. آدرس وبلاگ، این است، و آدرس فید گاوخونی، این. اگر کسی دوست داشت، ثبت می‌کند تا در روزهایی به‌تر، فکری برای ادامهء این‌جا کنم. گاوخونی ِ حسین نوروزی و بانو تمامی ندارد؛ اما روزهایی است که مانده تا جای امنی بدون انسداد بیابم. این نوشته را هم فقط محض خاطر اندوه‌ناک ایشان نوشتم، باشد که سال بعدی، سال خنده باشد و آغوش‌های مکرر، و سال آرامش باشد بدون درد و بدون دوری و بدون دیوار. سال گاوخونی ِ قدیمی باشد، با حرف‌هایی که داشت و بود. می‌گوید که دلش گرفته از همه‌چی... زمزمه می‌کنم «دلت بخوره توی سر من!» و فکر می‌کنم به اتفاق، به اتفاق، به اتفاق، به رفتن به آمدن به رفتن به آمدن.
و این‌جا، ادامهء کوتاه‌تری است بر گاوخونی؛ جایی دوباره بی‌کامنت و بی‌هیچ‌چی. و همهء این‌ها، برای دختری که دوست داشت یک‌روز از خواب بلند شود، ببیند که روزگار واقعا عوض شده است...

 

# این؛ هم‌این # 88/12/29 حسین نوروزی |

«عاشق چون با خیال معشوق دست در کمر آرد، او را خلوت، خوش‌تر از صحبت در این جهان، و در آن جهان، دوزخ به‌تر از بهشت. زیراکه در جوار مهجوران، خلوت به‌تر از آن دست‌دهد که در جوار مقبولان. و این معنی، غوری عظیم دارد.
عاشق را از دوزخ ترسانیدن، چون‌آن بُود که پروانهء دیوانه را به شمع تخویف کردن. پروانه در عشق ِ آن می‌میرد که یک‌بار آتش را در بر گیرد؛ او را هم‌آن بس بُود که یک‌زمان آتش شود؛ اگرچه زمان دیگرش از راه خاکستری به‌در اندازند و نام و نشانش بر اندازند؛ او از این باکی ندارد.»
عین‌القضات همدانی - رسالهء لوایح

از این‌ها می‌نوشت که عاقبت، «شکوی‌الغریب»نویس‌اش کردند؛ از هم‌این‌ها رسید به جایی‌که بالای دار تاب دادن‌اش؛ هم‌این شد که نوشت «اگر كار بر مُرادِ من بودى، و قلم بر مُراد خود بر كاغذ نهادمى، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمى.»
ما که فقط نگاه می‌کردیم، ما که اعتراضی نداشتیم وُ فقط می‌نوشتیم «زود، یعنی کِی دقیقا؟»، حالا این است روزگارمان. هنوز هم این‌ها را می‌نویسیم؛ هرروز.
روزی، گوشی موبایل را خواهند گشت، به قدیمی‌ترین اس‌ام‌اس خواهند رسید؛ خواهند گفت:«شما می‌فهمی زود یعنی کِی؟ این‌ که مال دوسه‌سال قبل اه». فقط نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد...
حالا آن‌ها هم می‌دانند کی رفته‌ای وُ کی رفته‌ای وُ کی رفته‌ای وُ کی چرا برنمی‌گردی به‌این‌زودی‌ها؛ نه؟

 

# این؛ هم‌این # 88/09/13 حسین نوروزی |

در اندوه‌بارترین روز از اندوه‌بارترین سال این عمر، بی‌حوصله و خسته و خراب، ششمین صفحه از «جهان اندوه» را می‌بندم و می‌رود برای انتشار در سه‌شنبه‌ای دیگر. و فکر می‌کنم حالا که روزنامه سایت منظم ندارد، و لابد توزیع خوبی هم نداریم، فایل پی‌دی‌اف (PDF) شش‌صفحهء گذشته را این‌جا بگذارم برای دانلود؛ شاید به درد کسی خورد و خواست که بخواندشان یک‌جا.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی و برخی از خبرگزاری‌های رسمی، نویسندگان و مولفان و هم‌راهان این صفحات بوده‌اند. از این دوستان، به‌جز چندتایی، باقی را به نام می‌شناسم فقط، اما از لطف‌ و توجه ایشان ممنون ام.
 نمی‌دانم آیندهء این صفحه و صفحات دیگر چی‌است، اما این صفحه را، و کار دوستانم در دیگر صفحات روزنامه را دوست می‌دارم؛ به امید روزی که روزنامهء خود ِ خودم را داشته باشیم؛ روزنامه‌ای کاغذی، که هرجور دوست دارم در آن بنویسم، هرچه‌قدر، و روزهایی که خسته ام، فقط بنویسم «روزنامه، خسته است» و منتشرش کنم.
این‌جا فایل پی‌دی‌اف شش‌شماره از صفحهء «جهان اندوه» را می‌شود یک‌جا دانلود کرد و خواند. پیش‌تر، این‌جا نوشته بودم که «جهان اندوه» چه‌جور جایی قرار است باشد. خودم در اولین‌شماره فقط نوشته‌ای داشتم در این صفحه؛ نوشتهء دیگری هم بود برای این صفحه، که فکر کردم دوست دارم فقط در گاوخونی منتشر شود، که شد.
خسته‌ام، جهان ِ اندوهم پُر از سوت قطار است و بلندشدن هواپیما، پُر از بی‌حوصلگی، خستگی، و حتی فریاد ...

* تیتر، عنوان مجموعه‌‌شعری است از نازنین نظام‌شهیدی

 

# این؛ هم‌این # 88/09/09 حسین نوروزی |

در ره‌گذر باد، چراغی که تو را است
ترسم که بمیرد از فراغی که تو را است
بوی جگر سوخته عالم بگرفت ...
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است!                  رودکی

تقدیم به بیست‌ونُه آبان ِ سال ِ بیست‌ونُه؛ روزی که انگار نباید در این‌همه تنهایی و این‌گونه مغموم می‌گذشت، و گذشت. لعنت به چمدان‌ها.

# این؛ هم‌این # 88/08/29 حسین نوروزی |

گاوخونی
از دوهفته قبل شروع شد: هرروز پیغام می‌فرستاد که چهارده‌روز مانده، سیزده‌روز مانده، دوازده‌روز مانده، یازده‌روز... ام‌شب که ویندوز بالا آمد، داشت طبل رسوایی‌ام را می‌زد که یعنی تمام شد هرچی بوده!
به صفحهء مانیتور خیره ماندم. گفتم باید چیزی بنویسم برایش، که چندسال با هم بوده‌ایم. نوشتم: کاسپراسکای به کی وفا کرده که من دوّمی‌اش باشم؟
دوهفته، فقط تماشا کردم؛ پیغام فرستاد و من فقط تماشاش کردم. حالا که یک‌خط براش نوشتم، شده آهی وُ پریده وُ رفته. انگار کن دارد می‌خواند: «به‌اش بگو: کاکل‌زری / دیر اومدی، مُرد پری...». با خودم فکر می‌کنم وقتی یک آنتی‌ویروس، «مهلت»اش سرمی‌آید، کجا می‌رود؟ به چی فکر می‌کند؟ ستاره‌اش کجا می‌افتد؟

گاوخونی
بچه که بودم، می‌گفتند هرکسی ستاره‌ای دارد با خودش. می‌گفتند وقتی در آس‌مان افتادن ِ ستاره‌ای را می‌بینی، یعنی عُمر کسی در جایی تمام شده و ستاره‌اش دارد می‌افتد. سال‌های جنگ بود آن‌سال‌ها؛ ستاره‌های بس‌یاری را دیدم که افتادند. دوست داشتم ستاره‌‌هایی را که می‌افتند، ستاره‌های عزیزانم بدانم که جایی در نزدیکی‌ام مُرده‌ بودند لابد. ولی عزیزانم در آن‌سال‌ها نمی‌مُردند. ستاره‌های افتاده، نعش‌های غریبی بودند که من نمی‌شناختم‌شان. چه‌قدر غریبه که روبه‌رویم از آس‌مان پریدند وُ رفتند ...
بعدها، عزیزانم، عزیزترهام، یکی‌یکی از آس‌مان پریدند و رفتند؛ از ستاره‌هاشان پیاده شدند، و من حتی دیگر حواسم نبود که بگردم پی ِ ستاره‌های فرتوت، که حالا سال‌ها است هی می‌افتند وُ هی می‌افتند. عزیزان من، همه در هوایی برفی و ابری رفتند؛ در آس‌مانی که مهلتی برای ستاره نداشت؛ غریب وُ بدون نشانه‌ای از پریدن وُ رفتن.
برادرم می‌گوید این‌ها ستاره‌ها نی‌استند که خیال می‌کنی دارند می‌افتند؛ می‌گوید این‌ها هواپیماهای کوچکی هستند که چشمک می‌زنند وُ دور می‌شوند. می‌گویم «حیف ِ من، که فکر می‌کردم لابد روزی تو ستاره‌ام را می‌بینی در حال افتادن؛ به بقیه هم می‌گویی که من هم ستاره‌ای داشته‌ام» و به مادرم خیره می‌شوم. بعد هم به شال زنانهء سبزرنگ ِ توی کِشو فکر می‌کنم...

گاوخونی
یک کِشو دارم که توش یک شال سبزرنگ هست؛ شالی که روی این‌طرفش نوشته یاحسین، آن‌طرفش جواب داده میرحسین! حالا این شال زنانه، که ربطی هم به جنبش ندارد، و البته خیلی مقدس‌تر است، سندی است بر این مدعا که: حال ما خوب است، اما تو باور مکن!
کم‌کم از این کِشو، صدای ساز هم درمی‌آید؛ باور کن.
ستاره‌ام را که پیدا کنم، باید بدهم با هم‌این رسم‌الخط، روی آن بنویسند:
وای به روزی که گاو مش‌حسن به صدا درآید که «من گاو مش‌حسن نیستم ... من مش‌حسن نیستم».

کجایی مش‌حسن؟ ستاره‌مان افتاده وسط بلوری‌ها. افسوس ...

 

# این؛ هم‌این # 88/08/27 حسین نوروزی |

روزنامهء «جهان اقتصاد» قرار است سه‌شنبه‌ها صفحه‌ای داشته باشد به اسم «جهان ِ اندوه». برای این صفحه، در توضیح ِ چی‌استی آن، حرفی ندارم. یعنی این‌که این صفحه دقیقا قرار است چه باشد و چه نوشته‌هایی داشته باشد، برای خودم هم گنگ است. نوشته‌ء پایینی، که چندهفته قبل نوشته‌ام، اگر بتواند، مثلا می‌خواهد ورودی باشد بر این‌که در «جهان ِ اندوه» از چی حرف می‌زنیم.
برای شمارهء اول‌اش، خیلی سخت بود سفارش مطلب. به‌جز زمان اندکی که داشتم، مشکل بزرگ این بود که خودم هم نمی‌دانستم دقیقا چی می‌خواهم. نمونه‌هایی خصوصا در محیط وب برای این‌جور نوشته‌ها داشتم در ذهن، اما در شکل و شمایل روزنامه، نمی‌دانستم دقیقا چی باید باشد که عمومیت پیدا کند، خواننده‌ای داشته باشد، یا هرچی. فقط یک چیز را می‌دانستم و می‌دانم: در این صفحه قرار است هرکسی با رسم‌الخط ِ دل‌خواه خود، درباره «اندوه» بزرگی بنویسد که در دل دارد؛ دربارهء مجموعه‌ای از غم‌های باشکوه و ماندگار.
برای بعضی از دوستان، هم‌این نوشتهء پایین را فرستادم، با توضیحی چندخطی؛ برای بعضی حتی فرصت این کار را هم نداشتم. نتیجه اما فکر می‌کنم تجربهء بدی نشده. خصوصا که اگر ادامه داشته باشد، که به امید خدا دارد، خودش را پیدا می‌کند.
مطالب اولین‌شماره را یوریک کریم‌مسیحی، مریم زهدی، علی شروقی و رضا مهدوی هزاوه نوشته‌اند. به این دوستان، دیگرانی هم اضافه خواهند شد که هم‌این سه‌شنبه امیدوار ام نوشته‌هاشان را بخوانیم. این دوستان خوب در کم‌ترین زمان، بدون توضیح دقیق و درست، ظرف چند ساعت این نوشته‌ها را نوشته و رسانده‌اند. پس تمام ضعف‌ها و مشکلات احتمالی، همه از من است و تعجیل و سردرگمی‌ام. از ایشان سپاس‌گزار ام.
توضیح لازم دارد که چرا قرار است «سه‌شنبه»ها باشد این صفحه؟ ... شاید چون روز ِ شاعرانه‌ای است اسم‌اش، و خودش روز بی‌خودی. شاید هم الکی. و چرا اولین‌شماره‌اش پنج‌شنبه؟ خب از نظر من، سه‌شنبه حتی برای مُردن هم روز خوبی نی‌است، چه رسد به روز ِ شروع یک کار. پس، خوشا بعد از این سه‌شنبه‌های بی‌خودی و «جهان ِ اندوه».
سایت روزنامه هنوز سر پا نشده؛ تا آن‌زمان، پی.‌دی.‌اف و تصویر صفحه را می‌گذارم این‌جا برای دیگران، اگر دوست داشتند، می‌خوانند.

جهان اندوه -منتشرشده در روزنامهء جهان اقتصاد

طریقت اندوه

زمانی دوست داشتم تا زنده‌ام، سریالی بسازم. سریالی که غم‌انگیز باشد، و بیننده با دیدن هر قسمت‌اش، به خودش قول بدهد که «من دیگر این را نخواهم دید» و باز، هفته‌ء دیگر بنشیند و تماشاش کند. ( و «راه» ما از این‌جا جدا می‌شود: من فکر نمی‌کنم سریال‌های موجود غم‌انگیز باشند؛ این‌ها ملال‌آور اند و کسالت‌آور، و از زور بی‌پیکری‌شان است که ما خیال می‌کنیم همه‌شان غم‌بار اند.)
من مُردهء غم‌هایی هستم که خودشان تولید می‌شوند؛ نه غم ِ نان اند، نه غم روزگار و سیاست و بند و بست. غم اند، صریح و سلیس و بُرنده، بی‌حاشیه و بی‌دلیل. غم‌های بی‌دلیل، مال آدم‌های بی‌دلیل اند، که برای این‌که حالا چرا افتاده‌اند به زاری، اصلا پی پاسخ نمی‌روند.
دوست نداشتم فیلم سینمایی بسازم، فیلم تلخ بسازم. سینما، در ذات خود، تلخ است. سالن سینما، در تاریکی مبهم‌اش، با صندلی‌هایی موقّت، با آدم‌های موقّت، با خاطرهء آدم‌هایی رفته؛ سینما، به‌قدر کافی تلخ هست. سینما، جای خاطرات است؛ خاطرات، خود، به‌قدر کافی تلخ اند؛ ذات ِ خاطره، حتی شیرین‌اش، یعنی وضعیتی تلخ.
ما نیاز داریم به مدیومی که در دورن خود، تفریح و بلاهت و بی‌هوایی دارد. و نیاز داریم که در بلاهت ِ بی‌حد یک رسانه، حرف‌های غم‌انگیز بزنیم، قصّه‌های غم‌انگیز بشنویم، و غم‌‌گین بشویم. این، با سیاهی ِ همیشهء رسانهء ملّی تفاوت دارد. فیلم‌هندی نی‌است؛ غم است! با کلافه‌کردن مردم از فرط بی‌چیزی در سریال‌ها، با کسالت‌بار بودن ِ قصّه‌های تلویزیونی تفاوت دارد این غمی که می‌گویم.
غم، چیزی است که این مردم کم دارند. مردم ما، مصیبت دارند، نه غم. مصیبت، از معصیت است، از حسّ ِ تلخ ِ معصیت. از این حس است که سرتاپای جهان روزانه‌شان، سیاه‌پوش کسالت‌های روزانه‌است. از این معصیت ِ همیشه است که فراری اند. غم، «طریقت» است. این‌ها با هم فرق دارند.
آدمی مثل «ابوالحسن» می‌خواهد که رودرروی دیگران بایستد، زمزمه کند که «درخت اندوه بکارید، باشد که به بر آید».
رسیدن به جایی‌که هیچ‌چیز، جهان‌ات را عوض نکند؛ رسیدن به اوجی که هم‌واره غمی سنگ‌گین، قفسهء سینه‌ات را فشار بدهد؛ رسیدن به مرحله‌ای که حتّی مرگ، با تمام شکوه و ناشناختگی‌اش، چیزی را عوض نکند؛ رسیدن به حیات ِ جاویدان ... حیات جاویدان، غم است. درخت ِ اندوه بکارید ...
از اندوه ِ مُدام حرف می‌زنیم؛ از غمی که تمام‌شدنی نی‌است. داریم از جهانی می‌گوییم که در آن، خنده، فریبی است آگاهانه. از جهانی می‌گوییم که می‌شود درباره‌اش ساعت‌ها با روان‌کاو و روان‌پزشک و روان‌نژند و هرچه از این‌دست، حرف زد. جهانی که تعریف‌کردنی است. سرخوشی‌ای که می‌تواند مثلا به شرح سینه بدل شود، و نمی‌گذاریم. اصلا داریم از سینه‌ای دیگر حرف می‌زنیم؛ سینه‌ای سرشار از اندوه، خانه‌ای سرشار از اندوه، دلی سرشار از اندوه. ما سال‌ها است که داریم غصّه می‌خوریم، با سینه‌ای که برای این‌کار ساخته نشده. سینه‌ای دیگر باید، دلی دیگر باید، آدمی دیگر حتّی. بگذاریم جهان ِ ما، راه اندوه پیش بگیرد.
ما روضه‌ء جاویدان ایم. و این، با غمی که می‌گویم، فرق دارد. غصّهء چیزهایی را داریم، تلخی ِ جهانی که اگر حسن برود و زری بیاید، اگر یکی ارزان بفروشند و دیگری گران نکند، همه‌چیز عوض می‌شود.
رسیدن به پروازی که در آن، هیچ‌چیز الّا خود غم ماندگار نی‌است، رسیدن به حیات ِ جاویدان، به اندوه مُدام و متکثّر، رسیدن به این‌که فکر کنیم ما اصلا در پی چیزی نبوده‌ایم، رسیدن به این روزگار، یعنی غمی که من فکر می‌کنم در این مردم کم است.
زمین عزا، سرزمین بی‌بدیل سینه‌زنی، کشور غصّه‌های مدلول، کشوری که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم. بالاخره یکی باید روزی برود از یک روان‌پزشک وقت بگیرد، پول ویزیت بدهد، و بعد با سینه‌ای افتاده، با دلی غم‌گین و سرشار از درد ِ بی‌دلیل، برای او شرح دهد که غم‌گین است، و دوست هم ندارد چیزی عوض شود. بعد هم بزند بیرون و برود پی زندگی و ادامه‌اش. لازم است که ما روی غم‌هامان استوار باشیم، و از این‌که انسانی غم‌گین هستیم، شرم‌سار نمانیم در روی خیرهء خلق‌الله. جهان ما، با جهان ایشان تفاوت دارد.
اگر سطح وجود و نفوذ آموزه‌های علمی روان‌شناسان، هزارسال قبل جایی بود که حالا هست، لابد آن یه‌لای قبای خرقانی هم بستری می‌شد در دیواره‌های افتادهء بسطام، که مثلا بیا حال‌ات را به کنیم! اوج پیش‌رفت بعضی علوم، گاه یعنی که «اندوه را باید از شما بگیریم».
من از افسردگی سخن نمی‌گویم. از غصّه‌هایی که گریبان مردم را گرفته است، از تلخی و پیچیدن در ناچارگی حرف نمی‌زنم. می‌شود که پول داشت، تن سالم داشت، زمان و هوای دل‌فریب نیز، و غم‌گین هم بود. خوب کار کرد، خوب پول درآورد، خوب لباس پوشید، خوب بود با تعریف‌های ام‌روزی، و غم‌گین هم بود. من در ستایش غمی حرف می‌زنیم که حتّی مرگ هم نمی‌تواند تکان‌اش بدهد. چیزی که کاسته نمی‌شود و نمی‌کاهد از چیزی.
این‌روزها جریانی خزنده، که به هیچ آرمان و حرمتی وفادار نی‌است، سعی در القای این امر دارد که: غم بد است، اندوه بد است، اندوه برای بی‌ماران است. و ما، فرزندان تمام دهه‌های انقلابی، از حاشیه برمی‌خیزیم و در متن، مردم را به مشایعت هیبت بزرگ‌وار اندوه می‌بریم، و ما فرزندان ِ دهه‌های اندوه، شورش می‌کنیم در درون‌مان، تا غم را آزادی‌ای باشد در این زمین ِ اندوهان ِ همیشه‌بادلیل.
برای منی که در کودکی‌اش، قطار، یعنی فرار و رفتن، برای منی که همیشه فکر می‌کرد هیچ راهی جز قطار نی‌است، برای منی که نوجوانی‌اش را قطارهایی دزدیدند که به اهواز می‌رفتند از کنار خانه‌مان، حالا انبوه هواپیماهایی که بلند می‌شوند و می‌روند و آدم‌ها و خاطره‌هایی را هم می‌برند در خود، فقط تمرین است، دست‌گرمی است.
در این جهان، هم‌آن‌گونه که اسباب ساختن شادی را فراهم می‌کنیم، و تمرین می‌کنیم که به وضعیتی مُدام از شادی و خوش‌وقتی برسیم، شایسته است جایی هم برای غم‌های واقعی و حل‌نشدنی داشته باشیم؛ بدویم که به تراژدی واقعی برسیم، نه این غصّه‌های نان و غم‌های حل‌شدنی. پی ِ درد بی‌درمان بودن، با درد داشتن فرق دارد. 
وقتی‌که از این زمین ِ نفت و گاز، سهم ما آتش است و سوختن، دنبال چی بگردیم بی‌نیازتر از اندوه؟
ما، نبیّ ِ بیابان‌نشینی هستیم که در تجرّد خود، هم‌آغوش با رسالتی جان می‌سپاریم که به ما نوید می‌دهد: جهان بعد از این جهان، جای بی‌بدیل ِ غم‌ها است؛ شاد باشید ای مومنان ِ به اندوه.
باید، حالا که نتوانستیم سریال خودمان را بسازیم، جایی این غم‌ها را ثبت کنیم؛ جایی‌ مثلا شبیه روزنامه.

 

# این؛ هم‌این # 88/08/08 حسین نوروزی |

برای این‌شب‌های تو    

یا کسی می‌آید، یا کسی می‌رود؛ به‌هرحال نوشته‌ای اتفاق می‌افتد، شعری زاده می‌شود. نوشته‌ها، درماندگی آدم‌ها هستند در مواجهه با رفتن و آمدن دیگری. باقی، بطالت روزهایی را می‌نویسیم، که اگر بشود به‌شان گفت «عمر»، حدیث عصرهای مکرّری است که می‌سپاریم به آوای سطرها، تا خاموش شویم. و خاموش هم می‌شویم به‌زودی جداجدا.
«بودن» آدم‌ها را کرده‌ایم وضعیتی ملال‌آور، معمولی، یا تصنّعی. اطراف‌ما را رفتن‌ها گرفته است، و گاهی آمدن‌ها. هرکه می‌رود، دیگری می‌آید، و این تازه، همیشه زیباتر از قبلی حرف می‌زند، زیباتر از قبلی راه می‌رود، و لابد زیباتر از قبلی و قبلی‌ها بوسه می‌بخشد جان می‌دهد. به «بودن» عادت نداریم. کسی از چگونه‌بودن ِ آدم‌ها نمی‌نویسد درست وُ راست؛ لاس می‌زنیم با وضعیت دیگران.
همه‌چیز از اتفاقات شاعرانه آغاز می‌شود؛ بی‌قراری‌ها، اولین سیگارها، اولین فرارها، آخرین قرارها، همه‌چیز از «دختر هم‌سایه» در کودکی آغار می‌شود، از «پسری که در نوجوانی دوست داشت دوست‌اش داشته باشیم».
ما چرا رست‌گار نشدیم؟ نشدیم!
نشدیم، چراکه هر کدام از ما، دختر هم‌سایهء کسی بوده‌ایم، پسری بوده‌ایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکی‌مان دل ببریم. چه‌قدر آه که پشت سر نداریم همه.
ما از هم چیزی نمی‌دانیم جز نوشته‌هایی برای کسی که رفته است، دل‌دادگی‌های کسی که مانده است، و روزگار دیگری که درمانده است و عاصی؛ به هم نگاه می‌کنیم، نوشته‌هامان را به اشتراک می‌گذاریم، و گاهی بدون دلیل می‌اندیشیم «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
و دیگر چه تفاوت، که واقعا حال ِ خوشی داریم، یا نداریم. فکر می‌کنند که داریم، پس می‌پذیریم. ما به «گزارش»های سرد، به تصویر کردن «آن‌چه گذشت» عادت نداریم؛ دوست داریم «خلاصه این‌طور شد که ما مُردیم» را بشنویم. مدت‌ها است داریم از «واقعیت»ی حرف می‌زنیم که چندآن واقعی نی‌است، از «کسی» حرف می‌زنیم که چندآن از «بودن»اش چیزی نمانده، و ما دوست داریم شما فکر کنید «آه . ما بس‌یار خوش‌بخت ایم». هستیم؟
حالا بگذار برای تو چیزی از وضعیت ِ «ابراهیم» بگویم.
خیال کن خدا، بازی‌اش گرفته بود، و «حکمت»ی در کار بسته بود؛ خیال کن آب افتاده بود دست یزید، آن‌روز که باید «اسماعیل‌کُشان» می‌شد: هی برو نرو برو نرو. هی فرمان می‌داد که گردن بزن گردن نزن گردن بزن گردن نزن ...
چه می‌شد؟ ایمان ِ ابراهیمی‌اش واقعا به قصّه‌ها می‌ماند تا ام‌روز من و تو بنشینیم بگوییم که «ابراهیم، پدر ایمان است»؟
آب افتاده پنداری دست یزید حالا؛ چه ایمانی؟ کدام ایمان؟ کدام آزمایش؟ آزمایش ِ ما، که نه پدر ایمان ایم نه فرزند ِ آن؟ ما که هرکدام‌مان روزگاری دختر هم‌سایهء کسی بوده‌ایم، پسری بوده‌ایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکی‌مان دل ببریم، و نفرین ابدی این «اولین‌عشق ِ شکست‌خورده» را با خود داریم؟ چه‌قدر آه پشت سر ما باشد خوب است؟ ما رست‌گار نشدیم؛ حالا تو هی حرف خودت را بزن: «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
بگذار برای تو، که حالا این‌سطرها را می‌خوانی، چیزی بگویم:
به آدمی فکر کن، زن یا مرد، که هرروز عزیزترین آدم‌ زندگی‌اش را، برای رفتن به «قربان‌گاه» مشایعت می‌کند. انگار کن مثلا پدری را، مادری را که تمام ِ هرروز، تنها فرزندشان را نوازش می‌کنند، می‌بوسند، برای روزهای خوش ِ در راه نقشه می‌کشند، و بعد از لب‌خندها و آروزهای خوب، شب از راه می‌رسد.
حالا وقت آن رسیده است که بگویند: «آفرین گل ِ نازم، حالا بلند شو حاضر شو که باید بریم کم‌کم...» و حاضر بشوند، لباس تمیز بپوشند، بروند بچه‌شان، عزیز دل‌بندشان را بگذارند تا صبح زیر دست‌گاه‌های مثلا بنیاد حمایت از کودکان سرطانی... به امید روزی شبی که شاید شفایی حاصل شود. این آدم‌ها دارند زندگی می‌کنند؟ واقعا؟ اگر می‌خندند، می‌خندند؟ واقعا؟ و تو، که فقط نوشته‌هاشان را می‌خوانی، به خودت می‌گویی «این با نقطه‌ویرگول و گیومه می‌خواد چی رو بکنه توی چشم خواننده؟» و تو، که فقط داری یک نوشته را می‌خوانی، به خودت می‌گویی: «قشنگ بود / مزخرفات!»
هم‌این آدم‌ها را داشته باش؛ حالا فکر کن من و تو، فقط طول روز ِ این آدم‌ها را می‌بینیم. و نمی‌دانیم که این خنده‌ها این آغوش‌ها این نقشه‌کشیدن‌ها، هرشب به قربان‌گاه‌رفتنی دارد، هراس و اندوه جان‌کاهی هم دارد، و زجر مدامی هم.
قصّه، این است.
ما نفرینی ِ اولین شکست‌هامان هستیم؛ عاشق می‌شویم دوباره، شکست می‌خوریم، فراموش می‌‌کنیم و فراموش می‌شویم، اما همه می‌دانیم که روزی دختر ِ هم‌سایهء کسی بوده‌ایم که در هم‌آن‌روزهای نوجوانی از یاد رفت و آه‌هاش پشت سر ِ ما ماند، پسر نوجوانی که دوست داشت دوست‌اش داشته باشیم و نشد که دوست‌اش بداریم و گذشت. به داشته‌ها، به بودن‌ها به این‌که باید یک‌جایی این نفرین سر بآید، به پایان زندگی در شاعرانه‌های مثلا مغموم عادت نداریم. لاجرم، نمی‌فهمیم که گاهی نوشته‌ای که فکر می‌کنیم برای بزرگ‌داشت مقام شهید است، برای کدام شهید نوشته شده، و منظور نویسنده از «هرشب‌-بدرقه» یعنی چی. دنیای تازه، دنیای تاویل است، دنیای «درد ِ تو برای خودم، درد ِ من برای خودم، درد ِ او برای خودم» است. و کاش می‌شد درد هرکسی برای خودش باشد، و کمی واقعی.
تو، که این‌سطرها را می‌خوانی، فکر می‌کنی من دارم چندتا کلمه را به هم می‌بافم تا مثلا متنی برای لینک دادن لایک زدن، ساخته شود؛ من، که دارم این‌سطرها را می‌نویسم، دارم زور می‌زنم که برای این هرشب-بدرقه چیزی بنویسم که یعنی «می‌فهمم چه روزهای تلخی داری...». اما نه تو می‌فهمی واقعا در دل این نوشته چی‌است، نه من می‌توانم چیزی بنویسم که شایستهء روزگار سخت دیگری باشد. همه داریم با کلمات لاس می‌زنیم، و جایی‌دیگر، مردم دردها و غصه‌هایی دارند که حتّی یک‌لحظه هم نمی‌توانیم تصوّرشان کنیم، حتّی یک‌دم. ما به «بودن» ِ آدم‌ها عادت نداریم؛ هم‌این است که فقط می‌گوییم: «تو چرا همیشه غم‌گین می‌نویسی فلانی؟» و فقط می‌گوییم: «واقعا این نوشتهء آخری خیلی چسبید فلانی» و فقط می‌گوییم: «راستی اون‌دفعه که نوشته بودی دیوار.. من چه خاطره‌ها از دیوار دارم... یادش به‌خیر ...». تو واقعا به دیوار خورده‌ای؟ نه... فکر کن و باز به خودت بگو: تو واقعا به دیوار ِ راستکی خورده‌ای؟ والله اگر که خورده بودی، حالا کمی محترم‌تر با دردهای دیگران برخورد می‌کردی ...
جهان شاعرانه‌ای داریم، درست! اما همه‌چیز ِ جهان را شاعرانه‌ها روایت نمی‌کنند. گزارش‌گر بعضی قصّه‌ها، ابراهیمی است که خدا باهاش شوخی‌اش گرفته. پس دعا کنیم که دست کم، تیغ، قدرت‌اش را از دست بدهد؛ برای گلو که خونین ِ این هی تکرار است، کاری از ما برنآمد ...
آمین.

راه تو بر بَست و گشایش است
و راه ما بر قبض و حُزن.
اکنون تو شاد و خرّم زی،
تا ما اندوه ِ تو می‌خوریم؛
که هردو، کار ِ او می‌کنیم.

ابوالحسن خرقانی خطاب به ابوسعید ابوالخیر

یک‌سال قبل: سیگار می‌کشیم در نقش ِ اسماعیل

 

# این؛ هم‌این # 88/07/15 حسین نوروزی |

مثل بعضی‌ها، من هم بچهء «لب ِ خط» ام. در واقع اولین لبی که باهاش تر شدم و ُخو گرفتم وُ فهمیدم که «لب» یعنی چی، لب ِ خط راه‌آهن بود؛ قطار ِ تهران – اهواز رد می‌شد از کنار امام‌زاده و می‌اومد از کنار باغ وُ گندم‌زار می‌گذشت وُ می‌رفت تا جایی‌که ما اون‌موقع خیال می‌کردیم لابد دقیقا یعنی خود ِ «غربت». قطار می‌رفت به سمتی که خورشید غروب می‌کرد، و من این رو دوست نداشتم. از غروب نفرت داشتم، و هنوز هم.
کنار ریل، جای همه‌کاری بود: مصرف مواد، بچه‌بازی، تصفیه‌حساب‌های ناموسی و غیره، قتل و راه‌زنی، و جایی برای اولین سیگار و سیگاری.
من، این آخری رو دوست داشتم {بچه‌بازها هم لابد من رو! و کشته شدم}.
قطار می‌اومد وُ می‌رفت وُ من هربار سعی می‌کردم آدم‌های تو کوپه‌ها رو حدس بزنم؛ این‌که خانوادگی سفر می‌کنند، این‌که مجرّد هستند، دختر اند یا پسر، سرباز اند یا هرچی ...
بچه‌های هم‌محل، مثل خیلی از لب ِ خط‌نشین‌ها عادت داشتند برای قطارها و مسافراشون سنگ پرت کنند. برای قطارها، و برای تابلوی «لطفا سنگ پرت نکنید» و اون بچه‌ای که چشم‌اش رو از دست داده بود و داشت غم‌گین ما رو تماشا می‌کرد. عادت شده بود سنگ‌پروندن به هرچیزی که از اون محلّه رد می‌شد، هرچیزی که از ما رد می‌شد وُ می‌رفت.
تنها باری که من برای قطارها سنگ پرت کردم، وقتی بود که دیگه کم‌کم داشتم سیگار رو می‌فهمیدم؛ یازده‌ساله بودم همه‌اش.
تنها نشسته بودم کنار گندم‌زار، و قطار داشت می‌اومد که بره و غروب بشه. سرعت کم می‌کرد وقتی از اون‌جا رد می‌شد؛ منطقه مسکونی بود.
یه سنگ برداشتم وُ پرت کردم. خورد به شیشهء یه کوپه. شیشه ترک برداشت. بعد، یه مرد وُ یه زن و دو تا پسربچه، هم‌سن و سال خودم شاید، از اون تیکه‌ای که باز می‌شد، به‌زور سرشون رو نوبتی می‌کردن بیرون وُ فحش خواهر و مادر به‌ام می‌دادن.
خیره شدم به‌شون و شمُردم‌شون: چهارنفر بودن.
بعد یه سیگار «مونتانا» آتیش زدم و با خودم فکر کردم «پس آدم‌ها با خانواده می‌رن جنوب»؛ اولین کشف ِ من بود دربارهء «تنهایی». من همیشه تنها سفر می‌کردم. یعنی در واقع اصلا سفر نمی‌کردم. هنوز هم.
چیزی عوض نشده؛ فقط سال‌ها است که از ریل قطار دور افتاده‌ایم و دیگه هرهفته هم‌سایه‌ها رو نمی‌بینم که جمع بشن وُ برَن دیدن جنازهء مردی که خودش رو انداخته جلوی قطار.

از قبل‌های این‌جا:

 روزگار سپری‌شدهء مردمان سال‌خورده  +  نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد
 زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود + دایرة‌المعارف نوستالژی  +  Alps Stories: My Annette

 

# این؛ هم‌این # 88/06/23 حسین نوروزی |

توی «هامون»، طرف با علی عابدینی نشسته و دارد آلبوم نقشه‌ء ایران در دوره‌های مختلف را تماشا می‌کند؛ از زمان فلان‌شاه تا بهمان‌شاه، ورق می‌زند و می‌آید جلو.
می‌رسد به دوران صفویه و بعد از آن، که ناگهان نقشه‌ء این گربهء ایرانی کوچک‌تر می‌شود، آب می‌رود. هامون مثل بچه‌ها بُهت‌زده می‌گوید: «اا... این چرا این‌جوری شد؟» {یا هم‌چو چیزی}
حالا حکایت ما است و این عکس‌ها؛ ورق می‌زنیم و هی «به به» و هی «اوم، ای جان!». می‌رسیم به حالا و اکنون. ناگهان پرت می‌شویم در این سوال که «چی اومد به سر ِ تو؟» و دیگر هی « ...... » و «ای‌وای...».
به دوستی می‌گفتم که مدت‌ها است مثلا در گفت‌وگوهای اینترنتی با عزیزان‌مان، حرفی نداریم جز فرستادن آدمک‌های غم‌گین مسنجر، جز سه‌نقطه‌ها و سکوت.
تابستان هم که دارد تمام می‌شود.

قیمت گل نشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزان‌دیده بُود، پس به بهاری برسد

امیرخسرو دهلوی

 

# این؛ هم‌این # 88/06/22 حسین نوروزی |

یک‌ چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سه‌تار، افتاده توی کوچه‌ها؛ از هر طرف که می‌روی صدا هست وُ از هر طرف که نمی‌روی، صدا پیش از تو رفته است وُ انگاری که باهاش داری می‌روی به‌هرحال. وضعیت عجیبی‌است این صدا با مردم ِ شهر.
تو بگیر صدای سه‌تار است، اما بم‌تر. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزون‌اش دارند شهید تشییع می‌کنند. شهید که دیده‌ای؟ این عزیزان بی‌نشان، این جسم‌های خونین که روی دست‌ها و بالای صلوات و دعا، و شاید مارش نظامی، می‌روند و می‌آیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است. این‌که صدای سازی بشنوی که انگار زنی در غربت مُرده است وُ تو این‌جا در وطن می‌خواهی سوگی بنویسی بر آن، سخت است توضیح دادن‌اش. برای فهم این، باید که در غربت بمیری، جوری‌که نعش غریب‌ات را ببرند مثلا در گورستان حاشیهء شهر فلان‌ایسکا دفن کنند، و این‌جا در این شهر که حالا از وسط تمام خیابان‌های خاطره‌دارش شهید بُرده‌اند، کسی شعری بنویسد در رثای آن یار از دست‌رفته. گفتم که، کل ماجرا جور ِ عجیبی سخت است.
صدای سازی می‌آید از هرچه کوچه‌ وُ هرچه خیابان ِ خاطره‌دار؛ تو بگیر مثلا صدای سه‌تار، کمی هم شاید بم‌تر. یک‌وقتی سه‌تار دست می‌گرفتم و دستم روی پرده‌ها خشک می‌شد، نُت‌ها را قاتی می‌کردم و چیزی که دیوارها می‌شنیدند، نغمه‌ای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمه‌ای که انگاری حرفی داشته باشد و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. اصلا خوب است که هر جسمی، هر جنازه‌ای، هر نعش بزرگ‌واری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. هربار که در این شهر شهیدی را می‌بردند، صدایی شنیده‌ام شبیه سازی که زخمه‌ای داشته وُ زخمی. می‌خواهم یک حرفی را برای تو بگویم.
صدایی افتاده توی این شهر، و حالا همه می‌دانند. مستی ِ پنهان اگر هست، مال این است که یعنی ما تاب این صدا را نداریم؛ وگرنه کی‌است که نداند این شهر این کوچه‌ها وُ این خیابان‌ها مسیر عبور نعش عزیزان بس‌یاری بوده‌اند هستند خواهند بود، و این صدا که می‌شنوید – هم‌شهریان عزیز! – این صدا، صدای زجری است که سیمان و آسفالت با هم کشیده‌اند. ما هم در این شهر سیگارهای فراوان دود کرده‌ایم، چیزهای فراوان کشیده‌ایم، حرف‌های فراوان، غصه‌ها و قصه‌های فراوان، و این شهر این شهر ِ لعنتی مگر عوض می‌شود؟ نه! حالا شما هی بگو این صدا که می‌آید، و شبیه سازی است که زخمی‌اش کرده‌اند، زنی نبوده که در غربت مُرده است وُ تو این‌جا در وطن می‌خواهی سوگی بر آن بنویسی، سوگی که فقط آرام‌ می‌کند و تلخی ِ جهان را حلقوم‌چپان. بله .. این شهر را که همه می‌شناسیم، همه هم می‌دانیم چه اتفاقی افتاده است؛ حالا چرا پنهان‌خوری؟ نمی‌دانم.
آخرین سرشماری نفوس در تهران، می‌گوید که از هر سه‌نفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند. و آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، می‌گوید که حال همهء ما خوب است. و باور می‌کنیم.
به صدای ساز برگردیم.
صدای ساز. دارد از دور می‌آید وُ هرچه کوچه هست تسخیر می‌کند. بهشت ما کجا است پس؟! این ما ایم که فریاد می‌زنیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد می‌زنیم.
به زن برگردیم.
زن. زنی که رفته، برگشتن دارد؟ ای خاک بر سر شهری که این را نداند.
به حالا همه‌ می‌دانند برگردیم.
حالا همه می‌دانند. و همه می‌دانند که صدای سازی، تو بگیر صدای سه‌تار، اما بم‌تر، دارد از هرکجا می‌نوازد گوش تهران را. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزون‌اش دارند شهید تشییع می‌کنند. شهید که دیده‌ای؟ گفتم که؛ این جسم‌های خونین، این عزیزان بی‌نشان، که روی دست‌ها و بالای صلوات و دعا، و حتی شاید مارش نظامی، می‌روند و می‌آیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است.
به غربت برگردیم.
غربت. این‌جا همه مُرده‌اند راست‌راستکی. والله اگر سر سوزنی دروغ ببافم؛ این‌جا همه مُرده‌اند و کسی که یک‌وقتی سه‌تار دست می‌گرفته وُ دست‌اش روی پرده‌ها خشک می‌شده، نُت‌ها را قاتی می‌کرده و چیزی که دیوارها می‌شنیده‌اند، نغمه‌ای بوده نه داوودی وُ نه خواستنی، دارد یک‌تنه برای شهری در حاشیهء شهر دیگری سوگ‌واری می‌کند. همه می‌میرند. انا لله و انا الیه راجعون.
به سوی او برگردیم.
او. دعا می‌خوانیم:
پروردگارا
یک‌نفس نباشم اگر نباشد
آمین
به ساز برگردیم.
ساز. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمه‌ای شکسته‌بسته که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. واقعا خوب است که هر جسمی، هر جنازه‌ای، هر نعش بزرگ‌واری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع؟ من، هربار که در این شهر شهیدی را می‌بردند، صدایی شنیده‌ام شبیه سازی که زخمه‌ای داشته وُ زخمی بوده و دیگر حالا همه می‌دانند می‌خواهم یک حرفی را برای تو بگویم، و زنی که در حاشیهء یک شهر در گورستانی قدیمی دفن شده، تمام جهان ما بود؛ جهان ِ من، و جهان ِ تو.
به تو برگردیم.
تو. شکر که هنوز هستی و می‌خوانی و می‌خندیم. فقط دیگر خیابانی نداریم که مثلا من بگویم «یک‌روز این ولی‌عصر را سند می‌زنم به نام‌ات». از هرچه خاطره وُ خیابان، شهیدی بُرده‌اند و خون‌ها میان آرزوهای ما شُسته‌اند وُ حالا یک‌ چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سه‌تار، افتاده توی کوچه‌ها؛ از هر طرف که می‌روی صدا هست، در هر خیابانی.
به خیابان برگردیم.
خیابان. خیابان تو را پس نمی‌آورد؛ رفته‌ای وُ دیگر همه می‌دانند که شهر، بی‌وفاتر از تهران نداریم ما.
به تهران برگردیم.
تهران. به تهران برنگردید خانم زیبا؛ این شهر امنیت خودش را، هوای خودش را، خاطرات خودش را و حتی خودش را هم ندارد دیگر.
به هوای تو برگردیم.
هوای تو. به هوای تو برگشتیم، دیدیم صدای سازی می‌آید که همه می‌شنیدند وُ پنهان‌خوری وُ مستی ِ نیمه‌شب هرشب. هوای تو، برای قلب من ضرر دارد از بس تنگ است. سینه‌ات برای من ضرر دارد از بس تنگ است. صدای تو برای من تنگ است از بس ضرر دارم، و دل من، برای شما تنگ است از بس شما زیبا ای. کی‌است که بفهمد!
به سینه برگردیم.
سینه. سینه می‌زنیم وُ گریه می‌کنیم. گریه می‌کنیم وُ مظلومان تاریخ در سینه‌مان رژه می‌روند با صدای یک مارش نظامی شاید. این سینه نی‌است، صحرای محشر است، که قدر ِ جهانی تنگ است وُ از دست دور. ای‌وای. ما که در این شهر سیگارهای فراوان دود کرده‌ایم، چیزهای فراوان کشیده‌ایم، حرف‌های فراوان، غصه‌ها و قصه‌های فراوان، و این شهر ِ لعنتی عوض نشده است، هم‌این ما شاید بفهمیم که چی توی آن سینه نهان کرده‌ای. نه؟ حالا شما هی بگو این صدا که شبیه سازی است زخمی، زنی نبوده که در غربت مُرده. دیگر این شهر را که همه می‌شناسیم؛ همه هم می‌دانیم چه اتفاقی افتاده است. حالا چرا پنهان‌خوری؟ چه عرض کنم.
به عرض برگردیم.
عرض. عرض داشتم. امان بدهید تا بگویم. در فرصتی مناسب و مقتضی، خواهم نوشت که کدام‌دست‌ها در پس ِ این نعش‌ها بوده‌اند، و این خون را چه‌کس جاری ِ خاطرات ما کرده، اما پیش از آن اجازه می‌خواهم که بگویم: دل‌تنگ ایم سخت. به کجا برگردیم حالا؟
اصلا قصه از جایی شروع شد که یک‌وقتی سه‌تار دست می‌گرفتم و دستم روی پرده‌ها خشک می‌شد، نُت‌ها را قاتی می‌کردم و چیزی که دیوارها می‌شنیدند، نغمه‌ای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمه‌ای که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. از - دقیقا از – جایی که گفتم با خودم که خوب است که هر جسمی، هر جنازه‌ای، هر نعش بزرگ‌واری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. و یک‌روز برخاستم از خواب وُ دیدم که رفته‌ام، و دیگر نه خیابان مرا می‌شناسد، نه مردم، نه حتی آن نیم‌کت که روزی نشستیم وُ سیگاری کنارش گیراندیم. یاد ِ من باشد روزی بیانیه‌ای بدهم، این شهردار را محکوم کنم؛ تو را چه به خیابان‌یک‌طرفه‌کردن؟ چه‌کاره‌ای تو؟!
روزی که آخرین سرشماری نفوس در تهران، گفته بود که از هر سه‌نفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند (و همه می‌دانستند)، و روزی که آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، دستور داده بود که حال همهء ما خوب باشد، روز ِ اول ِ ساز زخمی بود. و این ما بودیم که فریاد می‌زدیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد می‌زدیم.
و زنی که رفته بود، برگشتن داشت؟ ای خاک بر سر شهری که این را ندانست.
به قصه برگردیم.
قصه. همهء قصه این است، که روزی زنی بود، خیابانی بود، صدایی بود، و شهری البته شهری‌تر از این.

- صدای سلّانه نبود، ولی این صدا را اغلب می‌شنوم.
- از این‌جا: زندانی آزاد نمی‌شود؛ سیگار می‌کشد

 

# این؛ هم‌این # 88/06/18 حسین نوروزی |

۱
اتوبوس‌ها
هرگز نمی‌میرند
ماهی‌های قرمز را می‌بلعند
و زنی در دوردست‌های تو زیبا می‌شود

۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهی‌های قرمز

هم‌این ‌است که تنها اییم
و شعرهای تلخ
هم‌این‌ است که تنها اییم
که شعرهای تلخ
هم‌این‌ است شعرهای تلخ
و تنها اییم

۳
عاقبت
دل‌تنگ می‌شوی
و روسپی         برای ِ همیشه غم‌گین است

دوسال قبل، پیش از روزی که دست‌ از پا درازتر، از ساخت‌مان قدیمی آن سفارت برگردم، این‌جا نوشتم:
حتی فراموش می‌کنی که داشتی راه می‌رفتی؛ تهران، کشور ِ بی‌وفایی ا‌ست. نشده‌ است زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آن‌قدر بوق می‌زند این شهر، که این نه / آن‌یکی، یکی را سوار می‌شود.
تهران، فقط دل‌تنگی به آدم‌هاش افزوده ‌است، و هرچه زیبایی را سوار ماشین‌های سفید، بُرده‌است خانهء بخت. کمی بعد، پاییز می‌آید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو می‌سوزند. این شهر، هم‌اینی که توش عاشق می‌شوی، فراموش می‌کنی، از یاد می‌روی.
تهران، خیابان ولی‌عصری‌ که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوق‌های مکرر، و حسرت‌ها دل‌تنگی‌ها، و زیبایی. توی کافه‌های تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگی‌ا‌ت را فشار بده توی بغض‌ات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوست‌ات می‌داشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمی‌خواستی‌ا‌ش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشته‌باش که پرده‌ای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کرده ‌است، و دیگری، دارد سیگاری از جیب‌اش بیرون می‌کشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آن‌جات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند می‌رفتند. اولی به دومی گفت:«به کوه‌ها نگاه کن! صخره‌ها، کسی را نمی‌گیرند، می‌بلعند برای همیشه.» دومی غم‌گین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...

دوباره این‌وقت ِ شهریور است؛ تهران را باید جمع کنم بگذارم توی چمدان، بروم. افسانه بود این‌که می‌گفتم «من این شهر را دوست دارم»؛ چه دارد این‌جا آدم بی‌همه‌چیز؟ هیچ.
وقتی‌که رفته باشی، حسرت چندتا خیابان و کوچه را داری لابد، که باز لابد خیابان‌ها و کوچه‌های دیگری جاشان را پُر خواهند کرد. یاد که بگیری برای هر خیابانی در هر شهری، شعری بنویسی، یعنی که وقت ِ چمدان است، وقت ِ بلیط، وقت ِ این‌که «حالا مادرم چه می‌شود؟»، وقت عوض کردن سیگار، گریه کردن روی پُل پارک‌وی برای آخرین‌بار، تماشای برج آزادی برای آخرین‌بار، چرخ زدن در ستارخان برای آخرین‌بار، و برای آخرین‌بار گفتن که «این وطن، هرگز برای من، وطن نبود».
ای‌کاش می‌توانستم.

 شاید این و این هم.

 ----------

خبر: دکتر «محمدرضا شفیعی کدکنی» از ایران رفت

 

# این؛ هم‌این # 88/06/08 حسین نوروزی |

وقتی انسان محاصره می‌شود، و به دورترین نقطهء روستاهای ترس‌آور تنهایی رانده می‌شود، آخرین پناه‌گاه خود را در کودکی خود، در مادر خود یا در خانهء مادر خود می‌یابد. برادران ما، مادر دارند؛ مادر به معنای جغرافیایی و انسانی. برادران ما در آن‌جا مادری دارند که سرزمین‌شان است. با توشهء تنهایی به خانهء نخست خود بازمی‌گردند؛ به سوی مادران‌شان، به سوی ریشه‌های زیتون‌شان.
ما در خارج از سرزمین اشغالی، تکیه‌گاهی نمی‌یابیم. پس به درون خود، که آن نیز در محاصره است بازمی‌گردیم.
برادران ما وقتی می‌میرند، قبر دارند. آن‌ها اطمینان دارند که به خاک‌شان خواهند پیوست. ما این اطمینان را نداریم ...

- عنوان، سطری از یک شعر و متن، بخشی از یک گفت‌وگو با «محمود درویش» است.

 

# این؛ هم‌این # 88/06/03 حسین نوروزی |

زلف
روز ِ ماه رمضان، زلف میفشان؛ که فقیه،
بخورد روزهء خود را، به گمان‌اش که شب است

شاطرعباس صبوحی قمی

چشم
این‌همه زورآوری وُ مردی وُ شیری ...
مرد ندانم که از کمند تو جسته‌است!
دست طلب داشتن ز دامن معشوق
پیش کسی گو، که‌اش اختیار به دست‌است
توبه کند مردم از گناه به شعبان؛
در رمضان نیز چشم‌های تو مست‌است

سعدی

لب
گر نه زلف‌اش پی شبی‌خون است،
پس چرا حال دل دگرگون است؟
خون من ریخت قاتلی که به حشر
کشته‌اش از حساب بیرون است
گر ز دست تو گریه سر نکنم
چه کنم با دلی که پُرخون است؟
مِی حرام است؛ خاصه در رمضان
جز بر آن لعل لب که می‌گون است

فروغی بسطامی


زندگی ما را دود می‌کند این آواز افشاری، به باد می‌دهد، آن‌جا که می‌گوید «یک‌شبی بی‌دار شو، کامی بگیر». سال‌به‌سال هم که از چراغ‌های روشن کم بشود، باز هم مزّهء سیگار افطاری، خسته‌ترین سیگار جهان است.
چه می‌کنیم حالا؟ هیچ؛ شعر می‌خوانیم و هوس می‌کنیم ... هوس می‌کنیم ... هوس می‌کنیم ... ای‌داد.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/31 حسین نوروزی |

در هیچ نوشته‌ای سفر نکن! نگذار بنویسند که «رفته‌ای»؛ نویسنده قصه‌اش را می‌نویسد، مردم نوشته‌شان را می‌خوانند، و این تویی که «برنمی‌گردی» ... همه تو را «رفته» می‌پسندند.
از این‌جا است

سیگاری بر لب، دستی خالی، دلی پُر؛ این آهنگ تقدیم می‌شود به ایشان، که شاید غم‌گین‌تر از هرکسی این ترانه را دوست می‌دارد.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/30 حسین نوروزی |

- خوابم گرفته؛ تو نمی‌خوابی؟
- چرا اتفاقا. من هم بدجور خوابم می‌آد.
- بریم؟
-
- بریم؟
- بریم...
آن‌ها از مسنجر خارج شدند، مسواک زدند، و رفتند که شب عاشقان بی‌دل چه شب دراز باشد، بشوند؛ جدا وُ جدا.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/29 حسین نوروزی |

مرد از خواب برخاست
مرد به ساعت‌اش نگاه کرد
مرد قبل از درآمدن صدای زنگ ساعت، کوک آن را از کار انداخت
مرد نخوابیده بود تا صبح
مرد شماره‌ای را گرفت
مرد چیزهایی امیدوارانه گفت
مرد خندید
مرد خنداند
بعد
آن‌دو گفتند: «پس .. خدانگه‌دار فعلا»
مرد تلفن را قطع نکرد
مرد ایستاد تا تماس از آن‌سو قطع شود
مرد صدای سرمهمان‌دار را شنید که چیزهایی شاد می‌گفت
مرد با صدایی کمی‌بلند گفت: «خواهرت رو هواپیما‍!»
مرد ترسید که مبادا توهین به هواپیما هم جرم شده باشد
مرد خودش را و غصه‌هاش را تصحیح کرد
مرد گفت: «کاش اصلا هیچ پرنده‌ای نمی‌پرید»
بعد
هواپیما پرید بدون این‌که توهینی به‌اش شده باشد
مرد با خودش برای خودش زمزمه کرد: «حالا نمی‌شد ما هم‌این‌جوری سوزناک می‌بودیم و الزاما نیازی نمی‌شد به این‌که یکی هی برود و قصه را دورتر کند؟»
مرد آهی کشید
مرد به حال خودش، به حال خودشان آهی کشید
مرد با بغضی عمیق و البته با احترامی ِ مُلهم از قانون‌گرایی فریاد زد: «به خاطر خودت می‌گم هواپیما! خیلی بدنام شدی بین مردم ... نکن این‌جوری!»
و البته که زن رفته بود.

این و این و این و این و تمام این سال‌ها.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/25 حسین نوروزی |

گریه کن؛ که گر سیل ِ خون گری، ثمر ندارد
ناله‌ای که نآید ز نای دل، اثر ندارد
هرکسی که نی‌است اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم، مَفر ندارد
دیده، غیر اشک ِ تر ندارد
این، محرم وُ صفر ندارد ...

این بنان، مثل ماست و خیار می‌ماند برای جماعت خراب.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/24 حسین نوروزی |

از بس‌یار جان‌ها، آواز ماتم برآید، و از بعضی آواز ِ دف.
هرچند در دل خود می‌نگرم، همه آواز ماتم می‌برآید، آواز دف، نی.

خدایا؛
غُربا را در خان‌قاه من مرگ مده؛ کی ابوالحسن، طاقت مرگ غریب ندارد؛ کی آواز دردهند کی: «غریبی در خان‌قاه ابوالحسن...!»

ابوالحسن خرقانی

این نغمه دارد برای خودش پخش می‌شود، و من، سیگار به‌لب، دارم فکر می‌کنم که در آس‌مان‌ها چه نغمه‌ای جاری است الآن، که این پایین اوضاع این‌قدر غم‌انگیز است؟
هی هی ....

 

# این؛ هم‌این # 88/05/20 حسین نوروزی |

این‌که چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان می‌گذرد». یا این‌که اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم می‌بندی و باز می‌کنی، می‌بینی دارند جنازه‌ات را تشییع می‌کنند. می‌ایستی و نگاه می‌کنی: داری دور می‌شوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمی‌دانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بی‌همه‌چیز، می‌بینی که دارند می‌برند خودت را؛ بی‌فکر کردن، بی‌دغدغه، بی‌صدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »

این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/18 حسین نوروزی |

«سلام، چه‌طور ای؟ هنوز تو رو نگرفتن؟»
دیالوگ آشنای این‌روزهای خبرنگاران ....

 

# این؛ هم‌این # 88/05/17 حسین نوروزی |

به حریم شخصی یک شعر تجاوز شده است؛
شعری را گرفته‌اند
و سه‌روز بعد
سطری کنار قافیه‌هاش
فریاد می‌زده است:
آن چشم‌های سرخ را فراموش کرده‌ام!
آن چشم‌های سرخ را فراموش کرده‌ام!

در روزهای بعد
چشم‌های بس‌یار
از غروب ولی‌عصر می‌رفتند بالا
مثلا
مغازه‌ها را
تماشا می‌کردند
روسری‌های رنگی را
شعرهای تلخ را که سکته داشتند
ساعت‌ها را
تماشا می‌کردند
سینماها را که شاد بودند ...
و گریه‌شان را
کسی نمی‌شنید

 

* نوشتم هم‌این‌جوری، بی‌ویرایش و بی‌حوصله .... تو داری گریه می‌کنی.

Baanoo بانو

 

# این؛ هم‌این # 88/05/12 حسین نوروزی |

چون‌آن دان که «مردم» را به «دل» مردم خوانند. و دل از بشنودن و دیدن قوی و ضعیف گردد؛ که تا بد و نیک نبیند و نشنود، شادی و غم نداند آن‌در این جهان. پس بباید دانست که چشم و گوش، دیده‌بانان و جاسوسان ِ دل‌ اند؛ که رسانند به دل، آن‌که ببینند و بشنوند. و وی را آن به کار آید که ایشان به او رسانند. و دل، آن‌چه از ایشان یافت، بر خِرَد، که حاکم عدل است، عرضه کند تا حق از باطل جدا شود و آن‌چه به کار آید، بردارد، و آن‌چه نه‌آید، دراندازد ...

خطبهء سوم از تاریخ بیهقی ِ ابوالفضل دبیر

 

# این؛ هم‌این # 88/05/12 حسین نوروزی |

شهریور سال گذشته بود که این نوشته را این‌جا گذاشتم؛ در یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام. آن‌وقت‌ها، خیابان‌ها هنوز خیابان بودند و شهرها، شهر؛ مثل حالا نبود. این نوشته هم هیچ ربطی به خیابان‌های عمومی و پیاده‌روهای مردم نداشت؛ شخصی بود و حدیث نفس، مثل همیشه.
ام‌شب دوباره این نوشته را دیدم، و فکر کردم: «این‌جا ایران است، و اتفاقات، یا مرگ هستند یا تولد، که هی تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند، درست عین نسخهء قبلی».
دوستی، هم‌آن‌روز ِ انتشار این نوشته، در محیطی مجازی، این نوشته را به اشتراک گذاشته بود و این قسمت را هم از متن انتخاب کرده بود: «در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد». نمی‌دانم چرا یادم مانده این.
حالا، بعد از گذشت یازده‌ماه از آن‌روز، آن دوست کجا است؟ خدا می‌داند. اما یقین دارم به این‌روزها حتی فکر هم نمی‌کرد ...
آن‌روز هم جمعه بود، و ام‌روز هم؛ برای رهایی او، و دوستان بس‌یار دیگرم دعا می‌کنم، و غم‌گین ام.

«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، و إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا، و إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا؛ إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ»  آل عمران، آیهء ۱۲۰


پیاده‌روها؛ پیاده‌روهای عاشق

باید دقیقا یک‌ساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدم‌های دل‌تنگ، این است.
یک‌نفر اگر افسرده باشد، «در شهر یک‌نفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شی‌ء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نی‌است. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود می‌پندارند، و خود رسولان غم‌بار ِ این وضعیت هستند.
ملت‌ها را به‌ شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیاده‌رو»هاشان. مردم اگر پیاده‌رو نداشته باشند، چیزی از مردم‌‌بودن‌شان کم است. پیاده‌رو، وضعیتی به‌شدت تراژیک دارد. پیاده‌روها خود در پیاده‌روبودن‌شان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، می‌توانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «می‌خواهند» پیاده‌رو باشند، خیابان نباشند. نمی‌خواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح داده‌اند باریک بمانند، اما «هم‌قدم». یواش رفته‌اند، اما «محلی» زیسته‌اند. نخواسته‌اند به‌سرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمی‌افتد. در زندگی‌های محلی‌‌است که قهرمان پیدا می‌شود، که قهرمان می‌جنگد، که قهرمان عاشق می‌شود، و در زندگی‌های محلی‌است که قهرمانان همیشه می‌میرند. پیاده‌رو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیاده‌رو را بگیری، مردم نی‌استند؛ ماشین‌اند، می‌روند توی خیابان، برای کسی بوق می‌زنند، سوار می‌کنند و می‌روند. پیاده‌رو، کسی را «بلند» نمی‌کند، به‌آرامی و نرمی «می‌برد». فرق پیاده‌رو و خیابان در هم‌این است: یکی می‌برد، هم‌راهی می‌کند، و دیگری بلند می‌کند و چون نقطه‌ای میان خنده‌های کش‌دار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیاده‌رو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا این‌جا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیاده‌رو. دست دراز کردم و تراژدی به اوج‌اش رسید: دست دادیم و دل‌ام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیاده‌رو، بشود منتظرش ماند ساعت‌ها.
در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نی‌است. یعنی وضعیت خیابان، نمی‌تواند افسرده باشد. جایی‌که جسم ِ تو را «بلند» می‌کند، می‌کوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نی‌است.
به خیابان‌ها اعتماد نکن. به خیابان‌ها اعتمادی نی‌است؛ امروز این‌وری هستند، فردا آن‌وری. تنها پیاده‌روها هستند که با تو تعیین می‌شوند: «میل شما به‌کدام‌سو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر می‌کند، حتما در پیاده‌رو باشی! در خیابان، مثل این فیلم‌ها، هم‌این‌که قهر می‌کند، چند قدم دور می‌شود، یکی بوق می‌زند، بلند می‌شود و نمی‌توانی خیلی تماشا کنی... می‌رود، محو می‌شود با ماشین‌ها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشین‌ها بلند نکنند بزنندت به زمین‌. در پیاده‌رو اما می‌توانی ساعت‌ها تماشا کنی، می‌تواند ساعت‌ها راه برود، می‌توانی تماشاش کنی، می تواند ساعت‌ها «برود»، می‌توانی دل‌دل کنی که «برگرد»، می‌تواند برنگردد و هم‌این‌طور هی برود، هی برود، هی ...
در نامه‌های عاشقانهء دوران نوجوانی، می‌نوشتند: «قطره‌ای اشک ز چشمان سیاه‌ام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاه‌ام». این پیاده‌رو است که«خَم» کوچه‌ای دارد؛ خیابان پر از پیچ‌و‌خم‌های بی‌دلیل است؛ یک‌روز این‌وری، روز دیگر آن‌وری. «شما به‌کدام‌سو می‌روید بانوی زیبا؟»
پایین‌تر از توپ‌خانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمی‌فهمی که تا خم ِ کوچه دل‌دل‌ کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه به‌دنبال‌اش چه‌ها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نی‌است. خیابان، «معصیت» است؛ همه‌اش دارد بلند می‌کند، بلند می‌شود، کش می‌آید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ این‌وری، آن‌وری، هم‌این‌طور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخش‌دار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشین‌هاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیاده‌رو با آدم‌هاش، یعنی که در شهر یک‌نفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیاده‌رو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ می‌اندازند، ولی از پیاده‌رو فرار می‌کنند. تانک‌ها، به آدم‌های در پیاده‌رو حمله نمی‌کنند. گلوله است که قهرمان را در پیاده‌رو نشانه می‌‌رود، و تراژدی را بر سنگ‌فرش‌ها جاری می‌سازد. گلوله، چون‌که تنها است، چون‌که کوچک است، چون‌که رها می‌شود و چون‌که«می‌رود»، بخشی از پیاده‌رو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیاده‌رو. هم‌این بالای پارک‌وی. دست می‌کشید کف پیاده‌رو، گریه می‌کرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینک‌اش را درآورد، گذاشت توی جیب‌ پیرهن‌اش. آغوش‌اش را باز کرد، آغوش‌اش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد های‌های گریه کردن. بعد دست‌های حلقه‌شده‌اش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیاده‌رو را بوسید. نشسته‌نشسته، خودش را کشید کمی آن‌طرف‌تر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هم‌این‌طور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانه‌ها، «خیابانی»اند، مرسوم نی‌استند در کف پیاده‌رو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چه‌فرق می‌کرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور می‌کنم ولی؛ حتی اگر سال‌ها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطره‌ای را در پیاده‌روها نشود در آغوش کشید. من باور می‌کنم، چراکه ماشین نی‌استم، مردم ‌ام، آدم ‌ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نی‌است. «قدم‌‌گاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغ‌ها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچی‌اش. وقتی‌که در ماشین نشسته‌ای، در خیابان، از پشت شیشه‌ها است اگر خیره‌ای به پیاده‌رو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفته‌است:«تراژدی، ببیننده‌اش را تطهیر و سبُک می‌کند». اصلا قصد تراژدی هم‌این است. تو می‌نشینی در ارّابه‌ای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه می‌روم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطره‌ای، قهرمانی که قدم‌گاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپ‌خانه، فلافل‌‌نخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دل‌دل‌کنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوش‌اش باشد، هی ترانه‌ای غم‌گین. گفته‌اند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد {تراگو؛ به‌یونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هم‌این‌طور رفت ... رفت ... رفت ... و این، خاصیت پیاده‌روها است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/09 حسین نوروزی |

هواپیماهای روسی سقوط می‌کنند
هواپیماهای غیرروسی می‌برند و برنمی‌گردی ...


 این و این و این و این

* سطری از شعر «یادآور ِ دیگر» طاهره صفارزاده

 

# این؛ هم‌این # 88/05/05 حسین نوروزی |

انا البانو!
گفتار ِ «حسین» منصور حلاج


 

# این؛ هم‌این # 88/04/30 حسین نوروزی |

می‌شود خراب‌تر از این که هستیم باشیم. خراب، در هرکجا و هر زمان؛ خرابی ِ پُرتابل!
مواد لازم: قرص استامینوفن کدئین دو عدد، یک لیوان آب، یک باکس سیگار، چای به مقدار ِ طلب.
روش کار: ابتدا دو عدد قرص کدئین را با هم و به یاری یک لیوان کامل آب بلعیده و سپس ده دقیقه صبر می‌کنیم. در ادامه، یک لیوان چای داغ را با مقدار زیادی قند می‌نوشیم و یک لیوان دیگر نیز آماده می‌کنیم برای نوبت بعد. بلافاصله، لیوان دوم چای را سرمی‌کشیم. این مورد را مدام تکرار می‌کنیم تا «چای ما را بگیرد!!».
سیگاری روشن می‌کنیم، این آهنگ آقای شاهرخ را که پُر از خاطره است، می‌گذاریم برای خودش بخواند. گرم می‌شویم و هی احساس می‌کنیم پشه‌ای مهربان ما را می‌گزد. و هی سیگار پشت سیگار پشت سیگار ... خیره به جایی در دوردست.
در این مرحله، یأس به‌کلی از بین رفته و جای خود را به ویرانی مطلق می‌دهد. و ما اینک انسان‌هایی هستیم صبور، سنگین، سرگردان ...
هر کام که فرو می‌رود، می‌رود که می‌رود که می‌رود... کاش برمی‌گشت؛ ای‌داد.

این آهنگ، به پاس تجربه‌های منحصربه‌فرد، تقدیم می‌شود به شما.

و این شعر:

قسم به سیگار
و دودی که از جان برمی‌آید
روزی برای تو خواهند مُرد
با چشم‌های کارگری
هیز
و غم‌آلود ...

 

# این؛ هم‌این # 88/04/29 حسین نوروزی |

هم‌آن‌قدر که فانتزی آدمی که به دنبال «... با مادرزنم روی زین اسب» می‌گردد و می‌رسد به این‌جا (!!)، خنده‌دار و – برای من – بدیع است، سرگذشت ِ تلخ کسی که در پی یافتن «یک راه خودکشی که آرام‌تر جان بدهم» و دیگری که می‌خواهد بداند «چگونه با یک شوهر معتاد باید رفتار کرد» و دیگری و دیگری و دیگری، اندوه‌بار و گزنده است.
در این خاک دنبال چه می‌گردند مردم؟
با هر نتیجهء جست‌وجویی که وارد این‌جا می‌شوند، درلحظه، فکر می‌کنم شاید بشود کاری برای این جماعت ِ درمانده کرد. بعد، خودم را در هیبت جوان‌مردی می‌بینم که دارد اسب و زین مهیا می‌کند برای جوانی‌ که اصلا نمی‌دانم ازدواج کرده که مادرزنی داشته باشد یا نه. بعد هم از خیال خام خودم بیرون می‌آیم؛ خوب است که قرار نی‌است یار ِ هر جست‌وجوگری باشیم.

نجیب کاشانی گفته است: بی وصل یار، عید به ماتم برابر است / نوروز این چمن به محرم برابر است

پی:
کشور ِ آخرین‌ها؛ عنوان رمانی از پل اُستر.
بله؛ می‌بینیم که مدتی است داریم از مردم تیتر می‌زنیم از بی‌هنری. چه می‌شود کرد؛ گاهی این‌شکلی است روزگار.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/28 حسین نوروزی |

می‌پرسد: «برادر؛ هدف‌تان چی بود که در آبادان ماندید، پس از آن‌که جنگ شروع شد؟»
«من هدفی نداشتم»
«هیچ هدف و مقصود خاصی نداشتید؟»
«نه؛ من در بیمارستان بودم»
دربارهء سکتهء مغزی مشهورم پرسید، آن را تایید کردم.
«تاهل اختیار نفرمودید؟»
نگاه‌اش می‌کنم و می‌خندم. و فکر می‌کنم حالا داریم به موضوع دل‌خواه‌اش نزدیک می‌شویم. می‌گویم: «یک‌بار؛ سال‌ها پیش...»
سرش را تکان می‌دهد. اما فکر نمی‌کنم به خاطر ازدست‌رفتن هم‌سر من باشد. نمی‌پرسد چه‌طور شد. این اهمیت ندارد. سرتکان‌دادن‌اش بیش‌تر انگار به خاطر امتناع از ازدواج مجدد است.
«چه‌طور شد ازدواج نکردید؟ مرد باید تاهل داشته باشد!» لحن صدایش انگار حالت شوخی دارد ولی انگار فکرش توی ازدواج است.
من هم خندیدم. می‌گذارم این مقوله بگذرد. اما او بازمی‌پرسد: «جواب ندادید...» از لحن صدا، و نحوهء جملات‌اش برمی‌آید که به تیپ و طبقهء من در اصل ایمان زیادی ندارد، ولی به‌هرحال با من ملاطفت و ایثار می‌کند.
می‌گویم: «والله اون‌کسی که من می‌خواستم با من ازدواج کند، فکرش توی چیزهای دیگر بود. شاید هنوز توی لیست‌اش باشم. و اون‌کسانی هم که می‌خواستند با من ازدواج کنند.. چه عرض کنم؟»
«شما خودتون لیستی ندارید؟»
«نه .. هه! شما چه‌طور آقای یزدانی؟ شما مزدوج نی‌استید؟»
«نه؛ ولی به مجرد این‌که کارم این‌جا تمام شود و به ایران برگردم، باید دست‌به‌کار شوم.»
«می‌دانم؛ مرد باید مزدوج باشد!»
خندهء ساده‌لوحانه‌ای تحویلم می‌دهد.
«کس به‌خصوصی را زیر سر ندارید؟» اشارهء به‌خصوصی به ثریا ندارم، ولی او می‌فهمد.
«نه. اگر اشارهء ضمنی شما مربوط به ثریا خانم می‌شود، باید عرض کنم که من به ایشان تنها بعداز حادثه علاقه‌مند شدم.»
....

ثریا در اغما / اسماعیل فصیح

اسماعیل فصیح

فصیح نویسندهء مورد علاقه‌ام نبود. یعنی این‌جور نبود که مثلا همه‌کارهاش را خوانده باشم و پی‌گیر کار تازه‌اش. پنج‌شش‌تا رمان ازش خوانده بودم و یک مجموعه‌داستان. اما با برخی از نوشته‌هاش خاطراتی دارم و نثر او را می‌پسندم؛ استفاده‌اش از زبان گفتار در نوشتن درعین پرهیز از شکسته‌نویسی.
به احترام ِ خاطرات ِ «ثریا در اغما» و «عشق و مرگ»، حرف‌ها و رفتار «لیلا»، جملات انگلیسی بی‌موقع وسط رمان‌هاش، و نثر فصیح.
روح‌ات شاد اسماعیل.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/26 حسین نوروزی |

همهء روز را بازی می‌کنم با خیالات بس‌یار و بی‌راه. در دقیقه، چهل‌تا وبلاگ ثبت می‌کنم در سرویس‌های مختلف، و جای چهل‌نفر می‌نویسم. این‌که جایی بند نباشی، این‌که اصلا کار مهم و جدی‌ای نکنی، و این‌که همیشه از این‌شاخه به آن‌شاخه بپری... این‌که خودت را برداری دوره باُفتی بروی هی به این‌خانه و آن‌خانه، تنها راه برای فرار از این‌همه بدبختی است شاید.
بچه که بودم، خیال‌بافی می‌کردم فراوان. هم آن‌طور که بزرگ‌تر که شدم، خیالات را هم با خودم آوردم و هنوز دارم‌شان. به‌جز این‌جا، که زوری نمی‌خواهد اثبات خیالی نبودن‌اش، همهء زندگی‌ام شده خیالات و خیالات و خیالات.
بعدازظهرها که همه دارند برمی‌گردند خانه، من تازه دارم می‌روم سر کار. پشت میز که می‌نشینم، خیالات شروع می‌شود: به‌خاطر مشکلاتی که در اجلاس اوپک پیش آمده، شرکتی که من مدیر روابط عمومی آن هستم و از شرکت‌های تابعهء  گروه «شِل» است، ورشکسته شده و من علی‌العجاله به پیش‌نهاد دوستی آمده‌ام این‌جا شده‌ام مربی و کارشناس و غیرهء کودکان. به هم‌این سادگی! آن‌قدر بزرگ خیال می‌کنم که باورش آسوده‌تر باشد. این‌طوری، زجر مدامی که دارم، سوال‌های بس‌یاری که دارم، و «ای‌کاش»هام کم‌رنگ می‌شوند برای ساعاتی.
در ابتدای نوجوانی، خیال می‌کردم هم‌سایه‌مان دختری دارد به نام «زهره»، که دیپلمه است و در خانه نشسته منتظر شوهر، و همهء حواس‌اش با من است شب و روز؛ که من چی می‌پوشم، چی می‌خورم، چه می‌کنم، چه‌جور راه می‌روم و ... زندگی شده بود این‌که جوری لباس بپوشم که زهره تحسین‌ام کند، جوری رفتار کنم که یک محله باشد و یک حسین و یک زهرهء تماشاچی ِ مبهوت.
سعی می‌کردم از هم‌آن دوران دبستان، تا می‌شد «ساسُون» اضافه کنم به شلوارم. آن‌وقت‌ها، هرچی شلوار و پیراهن‌ات چین بیش‌تر داشت، و هرچی «خُمره‌ای»تر بود، یعنی خوش‌تیپ‌تر بودی و زهره، تنها خوش‌پوش‌ ِ محله را دوست می‌داشت. من و زهره، عاشق و معشوق نبودیم. اما مهم بود که او مرا تحسین کند. از او عشق نمی‌خواستم؛ تنها تحسین و تحسین و تاثیر و تاثّر. مهم بود که کسی هست که زندگی‌اش شده فکر کردن به من.
دریغ که زهره‌ای نبود، هم‌سایه‌ای هم؛ برای خودم قیافه می‌گرفتم و خودم فکر می‌کردم بالاخره روزی زهره‌ای خواهد بود که فکر و ذکرش بشود پسر یازده‌ساله‌ای که شلوارش «پلیسه»‌ بود رسما و خُمره‌ای.
دوست داشتم چندجا جای چندنفر بنویسم. مثلا قدیم‌ها می‌خواستم وبلاگی بزنم و هرروز، مهم‌ترین خبر را انتخاب کنم و لینک بدهم به‌اش، بعد هم در جملهء تکراری، نظرم را بنویسم درباره‌اش؛ این‌جوری:
«مرگ دسته‌جمعی هزاران پنگوئن در دریای شمال» بعد زیرش بنویسم: «نگارندهء این‌سطور با مرگ دسته‌جمعی مخالف است».
تک‌جملهء وبلاگ این بود هرروز: «نگارندهء این‌سطور با ... مخالف / موافق است». سر ِ هرماه، یک جمع‌بندی هم از مخالفت‌ها و موافقت‌های نگارندهء آن‌طور بنویسم با عدد و درصد و غیره. اسم وبلاگ هم این بود: «نظربازی‌های نگارندهء این‌سطور»
حالا این به چه دردی می‌خورد؟ نمی‌دانم. اما اطمینان دارم که اگر صبور باشی، روزی می‌رسد که عده‌ای روزشان را «نگارندهء این‌سطرها» آغاز می‌کنند و شاید بعد از یک‌سال، «عادت» بکنند به کسی‌که فقط یا موافق است یا مخالف اتفاقی. کم شده‌اند آدم‌هایی که در یک‌خط موافق یا مخالف اتفاقی باشند، بی‌که دلیل و توضیحی بنویسند. این وضعیت ِ یگانه، گوشه‌ای از تنهایی آدمی است که به تنهایی‌اش خو کرده. بعد از دوسال، قصد داشتم تعطیل‌اش کنم، تا هم‌آن چندنفر که عادت کرده بودند، گاهی از خودشان بپرسند: «راستی چی شد نگارندهء آن‌سطور؟ یعنی سرش رو کردند زیر آب؟ .. ببینی وسط کدوم مخالفت یا موافقت، شهید شد... آه!»
در این دو هفته، وسط کارها و بی‌حوصلی‌ها، باز یک وبلاگ ساختم توی ذهن، و گاهی چیزکی نوشتم برای آن وبلاگ فرضی. همه‌اش خیالات و موهومات ابلهانه. نتیجه شد این که در ادامهء این مطلب می‌بینید.
اسم وبلاگ «حقایق درباره‌ی مسعود، شوهر اعظم» می‌شد {البته یک «سلام» داشت به وبلاگ‌هایی با فُرمت ِ اسم فیلم‌نامهء بیضایی} و با کمی تفاوت در رسم ِ خط این‌جا.
حالا وبلاگ فرضی را می‌گذارم این‌جا، که این خیالات هم تمام شود.
{توضیح بی‌ربط: به‌جز آن وبلاگ ِ با دلیل، من جای دیگری نمی‌نویسم، مگر در صفحات وُرد یا در خیالات ِ احمقانه‌ام. پس، هروقت چیزی به «شدن» برسد، از ابتدا به‌ نام و نشان خواهد بود از این به بعد}

 

درباره‌ی وبلاگ {که گوشهء سمت چپ قرار بود باشد}
هم‌محلی‌ها «اعظم پنیری» صداش می‌کردند، ولی برای من همان «اعظم» ِ معمولی بود که از نوزده‌سالگی تا چهارسال بعدش که زن مسعود شد، دوست‌اش داشتم.
اسفند که بیاید، اعظم بیست و هشت ساله می‌شود.
من از وقتی‌که در مغازه‌ی «پارچه‌فروشی لطیفه» فروشنده بود، او را دوست داشتم تا وقت ازدواج‌اش. دختر خوب و عفیفی بود.
از وقتی با مسعود ازدواج کرده، مستاجر خانه‌ی رضا بلوری است. مسعود کارمند آموزش و پرورش منطقه دو است. یک بچه هم دارند به اسم سمیرا. خیلی شیرین و دوست‌داشتنی است. مسعود انصافا پسر خوبی است. یعنی به عنوان یک شوهر، مشکلی ندارد. از این‌هاست که هر زن ِ معمولی می‌تواند مدت‌ها او را به عنوان هم‌سر بپذیرد و با خوب و بدش بسازد. مسعود، حالا شوهر ِ اعظم است که من گاهی دلم برایش تنگ می‌شود.
من هم در همان خیابانی که اعظم و مسعود و سمیرا زندگی می‌کنند، زندگی می‌کنم. شب‌ها می‌خوابم، روزها ریسپشن آژانسی هستم که سر کوچه است، و تقریبا همیشه حواسم به اعظم و خانواده‌اش هست. خیلی به اعظم فکر می‌کنم و آرزوی خوش‌بختی برای او دارم.
خدا به همه سلامتی بدهد در کنار خانواده ان‌شاالله.
این‌جا مشاهدات خود از اعظم و زندگی مشترک‌اش با مسعود را به‌صورت روزانه خواهم نوشت. پاری‌وقت‌ها هم از ذوق و از دل خواهم نوشت به زبان شعر و ترانه. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
سوم ماه رجب سال ۱۴۲۹ هجری قمری – محمدحسن. ر (م.شمیم)


هشتم ماه رجب
اعظم را دیدم. از مغازه‌ی خواروبارفروشی چیزهایی خریده بود و یک نایلن مشکی زیر چادرش بود که گاهی می‌افتاد بیرون. از جلوی آژانس رد شد و رفت. بلند شدم و آرام رفتم دم در به بهانه‌ی سیگار کشیدن. پاییدم‌اش تا برسد به خانه‌شان. رفت تو. لبخندی زدم و برای سلامتی‌اش دعا کردم. وقتی داشتم سیگارم را خاموش می‌کردم، فکر کردم شاید ترک کنم این لعنتی را. مسعود هم سیگار نمی‌کشد.
هوای برف دارم این ایام.

نهم ماه رجب
تا ساعت هفت عصر، خبری نبود از منزل اعظم. نه مسعود را دیدم از سر کار برگردد، نه اعظم و سمیرا بیرون رفتند. کاش حال همه‌شان خوب باشد.
پیوست: چراغ اتاق‌شان ساعت نه و بیست دقیقه روشن شد. یعنی از صبح توی خانه بوده‌اند؟ چرا این‌قدر دیر روشن کردند؟ عجیب است.

نوزدهم ماه رجب
امروز روزه بودم؛ مستحبی گرفته بودم. حواسم را ندادم به اعظم. خدا قبول کند.

بیستم ماه رجب
دیشب سه بیت شعر ِ غزل سرودم. البته موضوع ِ اجتماعی و مخاطب ِ عمومی داشت و برای اعظم نبود. هروقت شعر می‌سرایم، خیلی انرژی‌ام کم می‌شود. شعر آدم را واقعا از پا درمی‌آورد. آن‌سال‌ها که عاشق اعظم بودم، باز هم مثل الآن سخت بود و طاقت‌فرسا. دم ظهر، منتظر شدم که وقتی اعظم برای خرید می‌آید و رد می‌شود، نگاه کنم‌اش و شعرم را بخوانم. بعد پشیمان شدم. کار درستی نبود.
حال اعظم هم شکر خدا خوب بود انگار. مسعود ساعت هفت به خانه برگشت.

بیست و یکم ماه رجب
مسعود امروز ساعت یازده ظهر برگشت خانه. یک حسی به من گفت که گویا اتفاقی افتاده. نگران شدم. ای‌کاش اتفاق بدی نیفتاده باشد.

بیست و دوم ماه رجب
اعظم امروز سه‌نوبت از خانه بیرون زد. یک‌بار ساعت نه و نیم رفت و ساعت یازده برگشت، یک‌بار ساعت دوازده رفت و ساعت سه و بیست دقیقه برگشت. یک‌بار هم حوالی ساعت شش غروب با سمیرا رفتند و ساعت هشت و ربع با مسعود برگشتند سه‌تایی. مسعود ساکت بود و یک نایلن مشکی دست‌اش بود. سمیرا هم آویزان اعظم شده بود و خودش را می‌کشد.
یعنی اتفاقی افتاده؟ کاش اختلافی پیش نیامده باشد. خدا به همه‌ی زوج‌ها زندگی خوب و سرشار از توافق بدهد ان‌شاالله.
 
بیست و سوم ماه رجب
باران می‌بارد؛ این‌وقت ِ سال و باران؟
کاش دست این بچه چتر بدهند وقتی می‌رود خرید؛ خیس نشود.

بیست و چهارم ماه رجب
هراسان از خواب می‌پرم. خواب بدی دیده‌ام. دفتر چهل‌برگ را از کنار تُشک برمی‌دارم و سه مصرع، بداهه، در آن می‌نویسم: رخ‌ات مصداق آسمان است / سرود خلوت ما عاشقان است / چرا هر دم مرا تنها گذاری؟
اعطم تا عصر بیرون نیامد. عصر سمیرا را دیدم که از پنجره داشت خیابان را تماشا می‌کرد. مسعود ساعت هفت برگشت از کار.

بیست و پنجم ماه رجب
تب دارم. نمی‌توانم تکان بخورم از جام.

بیست و ششم ماه رجب
هنوز در تب می‌سوزم. چه‌خبر از اعظم .. ای وای.

بیست و هفتم ماه رجب
خواب می‌بینم سه‌راه آذری ایستاده‌ام منتظر اتوبوس‌های میدان قیام. یکی از آن دوطبقه‌های قدیمی می‌آید و سوار می‌شوم. می‌روم طبقهء بالا: مسعود را می‌بینم که با سمیرا نشسته‌اند ردیف سوم. پس اعظم کجاست؟
خدایا خواب بندگان ِ صدیق را بی‌رنگ مکن؛ آمین.

بیست و هشتم ماه رجب
تب قطع نمی‌شود. من این‌جا خیلی تنها هستم.

بیست و نهم ماه رجب
سلانه‌سلانه خودم را می‌رسانم دم مغازه. صاحب‌کارم می‌گوید امروز را هم استراحت کن. می‌گویم: «چرا هر دم مرا تنها گذاری؛ / تو که چشم‌ات مکان عاشقان است؟!»
صاحب‌کارم می‌گوید باید بروم دکتر. باران نمی‌بارد اما خیال می‌کنم که دارد می‌بارد. خیس می‌شوم. برمی‌گردم خانه و از بی‌خبر از اعظم. می‌افتم در رخت‌خواب و غمیگن ام.

سی‌ام ماه رجب
قصه‌ی ما شده است حکایت ِ قصه‌ی امیر کبیر؛ همه‌جا تنهایان جهان ایم. ای خدا مددی کن.
مسعود و اعظم و سمیرا را از پنجره می‌بینیم که دارند می‌روند سمت بالای خیابان؛ کجا؟ نمی‌دانم. خسته‌ام. برمی‌گردم و در رخت‌خواب می‌افتم. روز کش آمده انگار، تمامی ندارد.

اول ماه شعبان
{ننوشتم}

دوم ماه شعبان
{ننوشتم. حالم به‌تر بود اما چیزی ننوشتم.}

سوم ماه شعبان
خراب .. خراب .. خراب ... امروز، به سال ِ قمری، روز تولدم است؛ سی و چند شعبان را دیده‌ام اما تو چیز دیگری هستی!

چهارم ماه شعبان
{حالم خوب شده بود. ولی چیزی ننوشتم. اتفاقی هم نیفتاد قابل نوشتن و فکر کردن؛ جز عبور اعظم و مسعود از مقابل پنجره.}

پنجم ماه شعبان
دم ظهر رفتم آژانس. صاحب‌کارم با طعنه پرسید «شعر عاشقانه واسه نگفتی؟» و همه زدند زیر خنده. بدون هیچ حسی تماشا کردم‌اش و چیزی نگفتم. یعنی شعر تازه‌ای نسراییده بودم. شعر مرا ضعیف می‌کند. از شعر فراری شده‌ام.
سمیرا آمده بود که برود مغازه. وقت برگشتن، سیگاربه‌دست جلوی در آژانس ایستادم و تماشاش کردم. چشم‌اش افتاد به من. خندیدم و خندید. دختر شیرینی است. خدا حفظ کند این سمیرا را.

ششم ماه شعبان
مسعود ساعت یازده برگشت. از پنجره‌ی اتاق دیدم آمدن‌اش را. ظهر که توی آژانس نشسته بودم، تلفن زنگ زد. مسعود بود. گفت که برای سه‌راه افسریه یک ماشین می‌خواهد. جدی رسمی، انگار که هرکدام از مشتری‌ها می‌تواند باشد، گفتم به‌سرعت برای‌شات ماشین می‌فرستم و بیایند جلوی در. و خیلی ریزبینانه سوال کردم «ببخشید؛ چند نفر هستید؟» قبل از پایان جمله‌ام، قطع کرده بود. رضا صمدی را فرستادم. خودم هم رفتم جلوی در تماشا. تلفن هر زنگ می‌خورد. مجبور شدم برگردم. جواب تلفن را دادم و برگشتم جلوی در. ماشین رفته بود. حالا نمی‌دانم با هم رفته‌اند یا فقط مسعود...
{وقتی صمدی برگشت، گفتم چندنفر بودند، گفت «چهار نفر». نفر سوم کی بوده یعنی؟.. لعنت به تلفنی که بی‌موقع زنگ می‌خورد}

هفتم ماه شعبان
در آیینه خودم را دیدم: «پیر شده‌ای آقا.. پیر» یاد مرحوم مادرم افتادم. نشستم جلوی سینک ظرف‌شویی و قدری گریه کردم. خواستم یکی‌دو بیت شعر برای مقام مادر بسرایم، دیدم خسته‌تر از آن ام که به شعر برسم؛ خواهم مُرد با هر مصرع‌اش. بی‌خیال شدم و زدم بیرون.

هشتم ماه شعبان
مسعود از بالای خیابان می‌آید خرامان‌خرامان. پنداری حال خوبی دارد. خوش‌حال می‌شوم. لابد ترفیع گرفته یا مثلا اتفاق خوب دیگری... چه‌قدر دوست دارم با این آدم برویم میدان کشتارگاه قدم بزنیم. وقتی‌که که اعظم را دوست داشتم، دوست داشت برویم کشتارگاه با هم جگر بخوریم. البته هیچ‌وقت حرف نزدیم، ولی من فکر می‌کنم که این‌جوری دوست داشت.

نهم ماه شعبان
«هوا غریبی می‌کند با من ِ غریب» این جمله را توی دفتر شعری پیدا کردم که وقتی عاشق اعظم بودم، سروده‌هام را در آن می‌نوشتم. تاریخ ندارد اما لابد برای یک‌روز غریب است؛ شاید روزی که توی خیابان‌مان عروسی بود...

دهم ماه شعبان
دارند خیابان را ریسه‌کشی می‌کنند برای جشن ِ نمی‌دانم چی. ایستاده‌ام جلوی مغازه‌ی آژانس. می‌شنوم که یکی از راننده‌ها به دیگری دارد چیزهایی می‌گوید و هی اسم خانمی را که ساکن فلان‌جاست تکرار می‌کند. خون جلوی چشم‌ام را گرفته. حقارت این مردها کی تمام می‌شود؟ بس کنید این بی‌آبرویی را.. شما را به خدا بس کنید.
«بی‌پناه شده‌ای مرد!» برای خودم می‌گویم و توی دفترچه‌ی قدیمی می‌نویسم که یادم باشد. تاریخ هم می‌زنم.

یازدهم ماه شعبان
خیابان سوت و کور است. خورشید بدجور می‌تابد به صورت آدم‌ها. بغض دارم از اول صبح. امروز هم در آیینه خودم را دیدم و دقایقی اشک ریختم. آه از تو ای چهارسال عاشقی ِ غریب!

دوازدهم ماه شعبان
باز هم روزه ام. خدایا بپذیر این تشنگی‌ها را، این امساک را. آمین.

سیزدهم ماه شعبان
از دفترچه‌ی قدیمی که در آن شعر می‌نوشتم، می‌ترسم. شعر مرا ضعیف می‌کند و ته‌مانده‌ی انرژی را از جانم می‌گیرد. «باید از شعر دوری کرد، باید از خیابان دوری کرد، باید از آژانس دوری کرد، و باید به اعظم ِ قدیم نزدیک شد...»
{یادم باشد بعدها این شعر نو را خط بزنم از دفترچه؛ مُعذّب ام}

چهاردهم ماه شعبان ...

 

# این؛ هم‌این # 88/04/26 حسین نوروزی |

- دست‌ات درد نکنه اوس ابوالفتح؛ پس تو کاسب ای.
- کسب که نه؛ کار می‌کنم.
- ... اومدی ما رو بی‌قرار کردی و رفتی؟ ... ما که سرمون به راه بود وُ دل‌مون هم به چاه ... ترک ِ کسب‌وُکار کردیم، یار هم که نداریم از بی‌دلی؛ بگو که ترک ِ شهر وُ دیار کنیم ...
- یار پیدا می‌شه در عالم، دیار نه!

از «هزاردستان» ِ علی حاتمی، گفت‌وگوی میان رضا تفنگ‌چی و ابوالفتح‌ ِ صحّاف

قدر ِ شهرهامان را نمی‌دانیم؛ صبح از خواب برمی‌خیزیم، می‌بینیم که دیگر آن شهری نی‌است که روزگاری دوست‌اش داشتیم.
شهر، با آدم‌هاش شهر است؛ شهر ِ بی‌یک‌نفر، یعنی خیابان‌های بی‌نظمی که ساخته می‌شوند برای خودشان و یک‌روز این اسم را دارند، یک‌روز اسم دیگری.

دوسال قبل، هم‌این‌جا چیزکی نوشته بودم؛ این تکه‌اش را ام‌روز بدجوری هستم:
شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمی‌رود، عشوه‌ای در راه رفتن‌اش نیست، به بوق‌های پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که «بانوی محترم! لطفا برای صرفه‌جویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی هم‌این عزیز من.
نشانه‌های بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق می‌شوی.
با هومن بودیم. دو تا نره‌خر، رسیدند به دوتا دافی. نره‌خرها، یکی‌شان، خیلی مودب، رفت جلو: «عذر می‌خوام خانم، کافی‌شاپ این‌ورها کجا است؟» دافی‌ها، هردوشان، مودب و شیک گفتند: «خواهش می‌کنیم.. هم‌این روبه‌رو!» نره‌خر دومی هم با لب‌خند گفت: «پس ما شما رو به صرف یک فنجان قهوه دعوت می‌کنیم!» کارد می‌زدی خون‌شان درنمی‌آمد دافی‌ها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه می‌دهند. شهری نی‌است، مگر با چهره‌های رنگ‌پریده‌ء زنان‌اش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی آب، قدم می‌زند.
شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زن‌ها و چهره‌های رنگارنگ‌اش، زیباترین زن را از تو می‌دزدد. شهرها، خیابان‌های دور از این‌جا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون می‌آورند و در دست آوارگی‌ رها می‌کنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اون‌طرف‌تر»ی هم داشته باشد، فقط هم‌این.


بله؛ قدر ِ شهرها را نمی‌دانیم؛ صبح پا می‌شویم می‌بینیم رفته‌ایم به باد. و شهر؛ شهر، بدون بعضی آدم‌هاش، واقعا جای دل‌گیری است، زندانی به بزرگی نیمه‌شب‌هایی که سیگار تمام کرده‌ای.

یک‌جای «هزاردستان»، داش‌رضا به ابوالفتح می‌گوید: «خشکی نکن با من ِ تشنه؛ موکّل ِ آب فرات نباش...». حالا ما داریم برای خودمان زمزمه‌اش می‌کنیم.

حالا فعلا این تصنیف دایم است برای ما، و این‌جا هم هی به‌روز می‌شود؛ یک ماه هی نوشتم و هی پاک کردم و هی ...
وقت معرفی یک وبلاگ است کم‌کم؛ خیلی زود، ام‌شب فرداشب شاید.

شب ِ تهران ِ باد و خاک.


 

# این؛ هم‌این # 88/04/16 حسین نوروزی |

نقل است که شبی {ابوالحسن خرقانی} نماز همی‌کرد.
آوازی شنود که: «هان بوالحسن! خواهی که آن‌چه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگ‌سارت کنند؟»
شیخ گفت: «ای بار تعالی! خواهی تا آن‌چه از رحمت تو می‌دانم، و از کرم ِ تو می‌بینم، با خلق بگویم تا دیگر هیچ‌کس سجده‌ات نکند؟»
آواز آمد: «نه از تو، نه از من!»


از در و دیوار که ببارد، آدم دیگر باید به چی امید داشته باشد؟ رسما ام‌روز این سیگارها دارند مرا دود می‌کنند، دود می‌کنند، دود می‌کنند... ای خاک بر سر ِ ما با این روزگارمان.
رُسوای این تصنیف ام که برای این‌روزها و شب‌هامان حسابی جواب می‌دهد.

عصر، تهران، هوای بد...

 

# این؛ هم‌این # 88/04/16 حسین نوروزی |

۱
چمدان‌ها پُر از قصه‌های عجيب هستند.

۵
آدم‌هايی كه قدشان فقط يک‌متراست، هميشه چمدان‌های آبی دارند.
آدم‌هايی كه چمدان‌های آبی دارند، لبخند می‌زنند. وقتی‌كه می‌روند سفر، با خودشان گل‌های سرخ می‌برند و با درخت‌ها عكس می‌گيرند. آن‌ها فقط به جاهای خوش آب‌وهوا سفر می‌كنند.
آبی‌ها، هيچ‌وقت در دريا خفه نمی‌شوند. ماهی‌ها هميشه با چمدان‌های آبی دوست هستند.
آدم‌هايی كه قدشان فقط يک‌متر است، فقط به اندازهء يک‌متر سفر می‌كنند. آن‌ها خيلی دور نمی‌شوند.
آدم‌های آبی، روی هوا سفر می‌كنند.

۱۲
چمدان‌ها زياد مسافرت می‌روند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر می‌برد. هر چمدان، برای خودش قصه‌ای دارد هميشه. اما قد تمام چمدان‌ها، يک‌اندازه است.
چمدان‌ها با آدم‌ها حرف نمی‌زنند؛ آن‌ها در سكوت، فقط سفر می‌كنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.


*صفحاتی از کتاب ِ زیرچاپ «چمدان‌ها می‌روند سفر»؛ یک قصه برای کودکان.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/22 حسین نوروزی |

داشتم از ایران می‌رفتم. همه‌چیز را جمع کرده و حتی با دوستان صمیمی‌تر، حرف‌های خداحافظی هم زده بودم. وقتی‌که قدر ِ مصرف منظم یک‌سال، قرص معده و قلب و اعصاب خریده بودم، یعنی داشتم حداقل برای دوسال دور می‌شدم از خانه.
به‌مدد اینترنت، نقشه‌های بزرگ شهرها و مناطق آن «کشور دیگر» را جمع کرده بودم. همه‌جای شهرهاش را تقریبا می‌شناختم و اگر روزی اشتباهی، مثلا دو ایست‌گاه آن‌طرف‌تر پیاده می‌شدم، بلد بودم که خانه کجا است، من کجا ام، و این ایست‌گاه.
خانه‌ام، اتاقی بود سه‌متر در سه‌متر. اتاق زیر شیروانی هم داشتند، ولی موقعیت این اتاق نسبت به ایست‌گاه مترو خیلی به‌تر بود، و من هم‌این را اجاره کردم. اتاق را در سایت اینترنتی یک مشاور املاک (چیزی در هم‌این مایه) پیدا کرده بودم. عکس‌هایی از چند نمای اتاق را گذاشته بودند توی سایت و قبل از اجاره، گشتی هم توی اتاق زدم و پسندیدم. چیز زیادی نداشت، و من هم البته چیز زیادی نمی‌خواستم؛ جایی که بشود سیگار کشید، خواب ِ خانهء مادری را دید، و جایی که بشود مُرد. واقعا در آن اتاق، می‌شد خیلی آسوده چشم بست و مُرد.
این‌جا، در اتاق خانهء پدری، کتاب‌هام را گردگیری کرده بودم و همهء قفسه‌ها را روزنامه‌پوش؛ که خاک نگیرند این بی‌نواها. یکی‌دو دست لباس روزانه، لباس گرم، سشوار، شانه، فندک ِ گل‌قرمز، یکی‌دو تا ساز شکسته و مست، هارد سیستم، گذرنامه و شناس‌نامه و خودم؛ تمام چیزی بود که برداشته بودم برای رفتن. مادرم را، پدرم را، خواهرم را با دوتا فندُق‌هاش، و برادرم را توی دل‌ام ریخته بودم و آمادهء حرکت بودم.
دو ماه می‌شد که اغلب مسیرهای آمدوشد در تهران را دربست می‌گرفتم. نمی‌خواستم معطل ِ شهری بشوم که داشتم از یادش می‌رفتم. فکر می‌کردم حالا که قرار است بروم، چه‌نیازی است که این شهر را بیش‌تر تماشا کنم؟ آدمی که داشت از جایی آشنا می‌کند و می‌رفت، آدمی که خودش به‌تر از هرکسی می‌دانست که دور از این خراب‌شده سگ‌مرگ خواهد شد، چه حاجت به این غصه‌های اضافه داشت؟ مثلا این‌که راننده تاکسی بداند که این رژیم کی کارش تمام است، این‌که زمان شاه چه‌قدر هوا خنک‌تر از حالا بود، و این‌که بشنوی «همه بُریدیم آقا... همه». بله ... من دو ماه تمام، هرروز سوار ماشین دربست و دراختیار می‌شدم، و خود ِ این من شاهد است که یک‌روز، که از ناچاری سوار تاکسی خطی شدم، به خودم گفتم: «مردم تهران چه‌ عوض شده‌اند! همه سیاسی، همه اهل مسایل پیچیده، همه تنها... ». خب من دوماه بود که این‌جا زندگی نمی‌کردم، طبیعی بود.
همه‌چیز با ساعت آن جهان ِ دیگر تنظیم شده بود؛ غذا می‌خوردم وقتی‌که آن‌جا ظهر بود، می‌خوابیدم وقتی‌که آن‌جا شب بود، و تمرین می‌کردم که یک‌شنبه‌ها غصه‌دار بشوم جای جمعهء خودمان.
می‌دانستم که آن‌جا خبری از تاکسی‌سواری هرروزه نی‌است، و باید به متروی لعنتی عادت کنم. هرروز به سایت متروی فلان‌شهر سر می‌زدم، ساعت‌ها را چک می‌کردم، مسیرها را از روی نقشه تماشا می‌کردم و به حافظه می‌سپردم، و سعی می‌کردم شهروند خوبی باشم.
رسیدم به جایی‌که دیگر می‌دانستم اگر «بخواهد» ساعت فلان، فلان‌جا باشد، کی سوار کدام قطار می‌شود، و حالا که دارم می‌نویسم مثلا، دقیقا توی کدام ایست‌گاه است.
می‌فهمیدم که کدام ایست‌گاه برای تنهایی است، کدام ایست‌گاه برای قرارهای عاشقانه، و کدام‌شان برای این‌که فقط پیاده شوی بروی برسی به اتاق نکبتی ِ سه‌درسه.
همهء این‌ها را در دو ماه زندگی از روی نقشه، تجربه کرده بودم. یاهو هم هر لحظه وضعیت آب‌وهوا را گزارش می‌داد و با خودم می‌گفتم: «ام‌سال، شکر خدا بارون خوبی باریده و کشاورزان لابد راضی هستند». فکر می‌کردم دعای کشاورزان ِ آن‌جا را با خود خواهم داشت روز مبادا.
دو ماه شد که در آن شهر همیشه‌باران، تنهایی زندگی کردم و فقط هرروز از یک ناحیه، سوار مترو می‌شدم، می‌رفتم ناحیهء دیگر. چرا؟ ....
داشتم از ایران می‌رفتم، احتمالا برای همیشه، ولی نشد. مغموم، همه‌چیزهایی را که جمع کرده بود، بار و بندیل را، باز کردم و برگشتم به هوای دل‌گیر جمعهء خودمان. همه‌چیز برگشت به وضعیت قبلی، الا این‌که دیگر یادم نبود این‌جا کرایه‌های خطی دقیقا چی‌به‌چی است، کجای این اتاق و چه‌موقع می‌خوابیدم، و مردم تهران دقیقا چه‌قدر وارد مسایل پیچیده‌اند. کم خواب می‌دیدم، و اغلب هراسان بلند می‌شدم و فکر می‌کردم حالا که از قطار ساعت فلان جا مانده‌ام، چه‌طور ممکن است سر ساعت برسم به ایست‌گاهی که برای قرارهای عاشقانه خوب بود؟
و مادرم... هروقت در می‌زد، خیال می‌کردم باز هم خانم یاسمین است که آمده برای عصرانه دعوت‌ام کند؛ پیرزن، سرایه‌دار خانه‌ای بود که من دو ماه از روی نقشه توی یکی از اتاق‌هاش زندگی کرده بودم.
بعد، تا مدت‌ها قرص‌ها را کیلویی می‌خوردم که تمام شوند، روی دست نمانند؛ این‌جا، خیلی غریبه بودم.
و دیگر این‌که من هرروز در آن کشور لعنتی، از یک ایست‌گاه به ایست‌گاه دیگر می‌رفتم برای چی و کی، واقعا گفتن دارد؟ آشکارا در این نوشته یک‌چیز خیلی مهم را پنهان کردم. خانم‌ها آقایان؛ لازم است اعلام کنم که آن خانه بهانه بود، مترو بهانه بود، عصرانه‌های خانم یاسمین هم. یعنی من با مترو به دیدن چه‌کسی می‌رفتم؟ یعنی چه‌کسی می‌توانست باشد این‌وقت ِ روز؟ آن شهر، که خود ِ خود ِ غربت بود، چیزی داشت که این وطن عزیز، ندارد. ای‌داد.

دی‌روز، به‌یاد گذشته، سری زدم به سایت آن دفتر املاک، که ببینم اتاق‌ام در چه‌حال است، یاسمین چه طور است، کی‌به‌کی است...و نابود شدم. هرچه گشتم، کم‌تر دیدم. اتاق‌های زیر شیروانی زیاد بودند، اما از اتاق من و از خانم یاسمین خبری نبود. زمزمه کردم: که نه از تاک، نشان بود وُ نه از تاک‌نشان. (جامی)

 

*عنوان نوشته، سطری است از کتاب محبوب ِ «پولینا، چشم‌ و چراغ کوهپایه»، نوشتهء آناماریا ماتوته، ترجمهء محمد قاضی.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/19 حسین نوروزی |

مجیدجان، دل‌بندم
آن‌روزها که تو می‌آمدی با بچه‌های ما «اینترنت بکنی»، و هنوز نمی‌دانستی که «LoBtoB» برای تو اینترنت نمی‌کند به‌تنهایی، دوست ِ خوب من که من و خیلی‌های دیگر ازش کار یاد گرفته بودیم، بی‌که حتی خودش بداند، دردی در بدن‌اش داشت که چندماه بعد اسم‌اش را به‌اش گفتند: سرطان.
تو لابد نمی‌دانی سرطان با آدم چه می‌کند. من هم راست ِ راست‌اش خوب نمی‌دانم؛ فقط چیزهایی شنیده‌ام و وقتی دوست قدیم را دیدم، با موهایی که تازه سر از پوست درآورده بودند، و لب‌خندی که آشکارا کدر شده بود از شیمی‌درمانی یک‌ساله، تازه فهمیدم که من هم چیزهایی را فقط  شنیده‌ام. می‌دانی... بعضی لحظه‌ها را نمی‌شود «اینترنت کرد»؛ باید خود درد بشوی. تو راستی حالا که اینترنت کردن را یاد گرفته‌ای، واقعا چی می‌کنی آن تو؟ اینترنت؟ خوشا سعادت!
به‌ات گفتم که با این رفقا درست برخورد کن؛ گفتم که این‌ها، بعضی‌هاشان قدر سن من و تو تجربه و سابقه دارند و اگر حالا و این‌جا، تو به‌شان می‌گویی «زیردست» و از من می‌خواهی که «رییس»شان باشم، بد نه‌آورده‌اند. گفتم که این‌ها از سر لطف، و دوستی، چیزی که تو اصلا نفهیدی‌اش، کنار من ایستاده‌اند که زمین نخورم. و من زمین خوردم. چرا؟ می‌گویم...
تو آمدی و با این‌که آمده بودی جای کسی را بگیری را که سه‌ماه، دقیقا تک و تنها، از چند خودکار ساده تا ده‌ها کامپیوتر و میز و فضا را با چانه‌‌زنی‌های فرسایشی سیستم فشل اداری دست و پا کرده بود. و روزی که تو شدی بالادست من، فقط به رفقا گفتم: «می‌شناسم‌اش؛ شاعر اه. می‌شناسیم هم رو. به‌هرحال از فلانی به‌تر اه». چه‌ باید می‌کردم؟ آن‌ها به اعتبار حرف من آمده بودند. واقعا خیال می‌کردم که هنوز شعر می‌نویسی و هم‌آن رفیق شهرستانی ساده‌ای هستی که با عمه‌اش (مادر بزرگ؟) زندگی می‌کند و دانش‌جو است. و خیلی هم مهم نبود دیگر که داری می‌نشینی جایی که جای تو نی‌است.
من اخراج شدم. و به‌جز آن دوست قدیم، همه ماندند. حتی آن رفیقی که در آس‌مان‌ها زندگی می‌کرد، بعد از ده‌سال رفاقت، ترجیح داد که بماند و سکوت کند. و پنهان هم نمی‌کنم که تا لحظهء آخر گوش تیز کرده بودم ببینم کی با من می‌آید. خب آن‌جوری شد که دیدی: کسی نه‌آمد با من، جز دوستی که بعدها فهمیدیم با درد سرطان آن‌روزها را سپری کرده است.
دوست من یک‌سال شیمی‌درمانی شد. ما، که دوستان نزدیک‌تری بودیم، اعتراف می‌کنم که حتی اطمینان نداشتیم که چیزی ازش بماند... خیلی تلخ است. اما، حالا که این‌ سطرها را می‌نویسم، سر ِ پا است و هنوز هم می‌نویسد و هنوز هم به‌ترین دوست است. لازم است مثلا لینک بدهم؟ واقعا؟ اوم؟ یعنی یاد گرفته‌ای اینترنت کنی و بروی روی لینک کلیک کنی؟ خوشا نشاط و به‌روزی!
من آن‌قدر درگیر گرفتن حقوق‌ها بودم و هرروز جنگ و جنگ و جنگ، که چیزی به اسم اعصاب نماند برای‌ام و دیدی و دیدیم که چی شد عاقبت... می‌توانستم جوری اداره کنم که نشود آن که دیدی. بله! به‌جز اتهام‌هایی که تو و امثال تو ساختند بعد از رفتن من، از «فساد اخلاقی» بگیر تا «صدور اجازه برای سیگار کشیدن خانم‌ها در محیط اداری» {ببین؛ من رسواتر از این ام که چون تویی رسوا کند مرا}، من ضعف بزرگی هم داشتم (و هنوز هم دارم): من «مدیر» خوبی نبودم. ساده‌تر از این؟ مدیر خوبی نبودم، و این‌که دوست و هم‌کارمان با هم‌راهی تو چه‌قدر زیرآب زد تا موفق شد، فقط «توجیه» ضعف مدیریت من است و بس. از همهء کسانی که از کار کردن با من به‌شان لطمه‌ای رسید عذر می‌خواهم. از بعضی‌هاشان هم در دیدارهای بعدی، عذرخواهی کردم رودررو.
و کاش به حرف تو گوش می‌دادم و سیگار را ممنوع می‌کردم؛ لااقل ناخواسته به سرطان ِ دوست قدیم و خوب کمک نمی‌کردم... نه؟
حالا تو را بیرون کرده‌اند و می‌گویند «پول بچه‌ها را این‌همه‌سال می‌دزدیده‌ای». خب من ضعف مدیریت و اتهام‌های وقیحانهء دیگر را با کمال میل می‌پذیرم و سرم بلند است که آخرین نفری بودم که حقوق آن‌ چندماه کار را گرفتم، بعد از این‌که همه پول‌شان را گرفتند. راستی تو واقا توی اینترنت که می‌روی، چی می‌کنی؟
ببین؛ دوست من خوب شد، و هنوز هم هم‌آن‌قدر حرمت دارد که داشت. روزی که بیرون‌ات کردند، «خبر داغ» برای او بُردم. باور کن به‌ات نخندید و نفرین نکرد. فقط گفت که دل‌اش از آن کارها شکسته و آن‌روزها به حرمت من خم به ابرو نه‌آورده. خب این از محاسن ِ رفیق خوب داشتن است که تا آخر پا هستند. روزی که ما رفتیم، بچه‌های دیگر هم آمدند و دسته‌جمعی رفتیم نشستیم توی یک کافه، و خوش بودیم. تو بدبخت اصلا می‌فهمی با رفقا دُور هم توی یک کافه نشستن و سیگار کشیدن یعنی چی؟ به‌خدا اگر که بفهمی اصلا رفیق چی‌ هست. اصلا بیا و گوشی را بردار زنگ بزن به آن هم‌کار قدیم‌ات؛ بگو که «اختلافات به‌کنار، اما ناراحت شدم وقتی شنیدم .. و خوش‌حال ام که حالا به‌تر هستی». اوم؟ خب تو بدبخت حتی قدر یک تلفن هم اعتبار نداری. من ولی می‌توانم حتی به آن دوستی که با هم درگیر شدیم، زنگ بزنم و بگویم: «دعوا کردیم، درست! ولی ناراحت شدم که عکس‌ات را دیدم با موی کوتاه ... رفیق!» تو ولی از همه‌جا رانده شده‌ای مجیدجان..
آن‌روزهای بد گذشت خیلی زود. ما بی‌کار نماندیم. بچه‌های دیگر هم که ماندند آن‌جا، و تو یک‌هفته بعد اخراج‌شان کردی، بی‌کار نماندند. من هم که می‌دانی: تا بخواهی در این کشور ارتباط دارم که فقط کافی است کمی نازم را کم کنم تا چند برابر حقوق تو را بگیرم. و به این‌ها اضافه کن که این‌همه اتفاق و ضعف را از پسری که حالا و هم‌این لحظه، هنوز مانده تا سی‌سال‌اش بشود، همه می‌پذیرند به جوانی.
خب.. حالا به‌قدر کافی خورده‌ای لابد. پس به پیش‌نهاد من دوستانه فکر کن: چندماه مرخصی بده به خودت، هر روز برو دوش بگیر که تمیز باشی، آرایش‌گاه برو، لباس‌هات را حتی اگر کهنه، بده خشک‌شویی، و حتی نماز ِ اول وقت‌ات را هم بخوان. نماز خواندن، پاکیزه که باشی، ثواب بیش‌تری دارد. اصلا بیا و آدم ِ تمیزی باش و اینترنت هم بکن حتی؛ ها؟
و به یاد داشته باش که دنیا جای بس‌یاری کوچکی است. و به یاد داشته باش که من این آهنگ خراب‌آبادی را تقدیم می‌کنم به تو که حالا از اسب «هم» افتاده‌ای. کاش باهاش حال کنی رفیق؛ سوسن هرگز بد نبوده است...

 

# این؛ هم‌این # 88/02/15 حسین نوروزی |

اتفاق‌ام به سر کوی کسی افتاده‌است
که در آن کوی، چو من، کُشته بسی افتاده‌است
به دل‌آرام بگو - ای نفس باد سحر -
کار ما هم‌چو سحر، با نفسی افتاده‌است 
خبر ِ ما برسانید به مرغان چمن،
که «هم‌آواز ِ شما در قفسی افتاده‌است» آقای دکتر!

پی:
ناچار، هرکه صاحب ِ روی نکو بُود
هرجا که بگذرد، همه‌چشمی در او بُود
ای گل؛ تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کآن‌جا که رنگ و بوی بُود، گفت‌وگو بُود
نفس آرزو کند که تو لب بر لب‌اش نهی
بعداز هزار سال که خاک‌اش سبو بُود
پاکیزه‌روی در همه‌شهری بُود؛ ولیک،
نه چون تو پاک‌دامن و پاکیزه‌خو بُود
ای گوی ِ حُسن بُرده ز خوبان ِ روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان، چو گو بُود
مویی چون‌این دریغ نباشد گره‌زدن
بگذار تا کنار و برت مشک‌بو بُود
پندارم: آن‌که با تو ندارد تعلقی
نه آدمی؛ که صورتی از سنگ و رو بُود
من باری از تو برنتوانم گرفت چشم
گم‌کرده‌دل، هرآینه در جست‌وجو بُود
برمی‌نه‌آید از دل تنگ‌ام نفس تمام
چون نالهء کسی که به چاهی فرو بود
سعدی؛ سپاس دار و جفا بین و دم مزن
ک‌از دست نیکوان، همه‌چیزی نکو بود


# این؛ هم‌این # 88/02/01 حسین نوروزی |

-: توی یه جایی نزدیک آلاباما، وقتی زن خانواده می‌میره، جنازشو می‌سوزونن و خاکسترشو می‌ریزن توی یه رودخونه به اسم رود مادر ِ زن‌ها ... بعد، چندین سال که می‌گذره، همون زن، یه‌جای دیگه از مسیر رود ِ مادر ِ زن‌ها، تو یه قالب دیگه به‌دنیا می‌آد؛ نکته‌اش این‌اه که دیگه این‌بار ازدواج نمی‌کنه، هیچ‌وقت... تا آخر عمر!
گفت که دوست‌اش قسم می‌خورده که یکی از هم‌این زن‌ها را دیده با چشم خودش. بعد گفت: من می‌رم که بخوابم، می‌آی؟
ساعت از چهار و نیم هم گذشته بود. *

*بخشی از داستان «ساعت‌ها» / مجموعهء ازیادرفتهء «ام‌روز جمعه است سرهنگ»

بعد: هرگز موسیقی این‌جا را در «این ‌حال» نشنیده بودم؛ مدت‌ها است خفه‌اش کرده‌ام. اما حالا.. ساعت دقیقا چهار و نیم شده باز.. ای‌داد.


 

# این؛ هم‌این # 87/11/18 حسین نوروزی |

این
از کیوسک روزنامه‌فروش، دوسه‌تا مجله و روزنامه برمی‌دارم. چند پاکت سیگار هم کنارش. بی‌حوصله عرض خیابان را رد می‌شوم. وسط دو لاین، آن‌جا که سبزه‌ای هست و راهی برای عبور عابران، می‌پام که ماشینی چیزی می‌آید یا نه. کسی از پشت صدام می‌کند. برمی‌گردم: مرد میان‌سالی که چهرهء ساده‌ای دارد. قیافه‌اش، تیپیکال است؛ از ریخت و قیافه‌هایی که من خوووووووب می‌شناسم‌شان.
من «آژانس شیشه‌ای» را دوست ندارم. یعنی برای من، دیدن‌اش گاهی خوب است و گاهی نه. حس خاصی ندارم نسبت به‌اش. ولی یک‌چیز این فیلم، حکم ِ یک خاطرهء مکرر را دارد: لباس پوشیدن حاج کاظم.
شلوار پارچه‌ای، که دم‌پاش کمی کوتاه است، پیراهنی که روش یک جلیقهء پشمی پوشیده، کت چروکیده‌ای که خیلی ساده است، ته‌ریش  و موهای نامنظم و البته معمولی. توی ذوق نمی‌زند. راه رفتن ِ معمولی. خیره شدن‌های معمولی.
آدم‌هایی که ریخت‌شان این‌شکلی‌است، برای من خاص هستند؛ هرکجای جهان که باشم، زودتر از دیگران می‌بینم‌شان.
برمی‌گردم. یکی‌است با هم‌این قیافه و ظاهر. بی‌مقدمه چیزی می‌گوید. نمی‌شنوم. دوباره تکرار می‌کند:«بیمارستان میلاد آشنا داری؟ مریض دارم. بیمه داره. ولی میلاد، بیمهء ما رو قبول نمی‌کنه. خونه‌ام شهر زیبا است. بازنشسته‌ام» نگاه‌اش می‌کنم. خدا شاهد است هم‌این‌قدر ناگهانی و ساده حرف‌اش را می‌زند. چهره‌اش صاف است؛ نه خوب نه بد. غم‌گین است و از حالت نگاه‌اش می‌فهمم که حال ِ مستأصلی دارد. مکث می‌کند و ادامه‌ء حرف‌اش، بغض دارد:«آشنا نداری؟» منتظر جواب نمی‌ماند؛ «باشه. ممنون پسر. یاعلی». می‌رود.
خیلی‌ها هستند که این‌روزها «از شهرستان آمده‌اند و پول‌شان گم شده»، «مریض دارند و دویست تومان برای تهیهء نسخه کم دارند»، «تازه هم‌این چند ساعت قبل از زندان بیرون آمده‌اند»، خیلی‌ها این‌روزها درد ِ بی‌درمان دارند و بی‌کس و کار، رها هستند در این شهر ِ پُرگدا. این، از آن‌ها نیست ولی.
واقعا دنبال «چیزی» نیست؛ فقط «آشنا» می‌خواهد. چهرهء سرد و ساده‌ای دارد. شبیه این پدرهایی که یک عمر زحمت کشیده‌اند، عرق ِ کارگری ریخته‌اند، و ساده مانده‌اند. من این آدم‌ها را هنوز خووووب می‌شناسم، می‌فهمم. راه‌اش را می‌کشد، از مسیری که من آمده‌ام، عرض خیابان را رد می‌کند، می‌رود هم‌آن کیوسک روزنامه‌، عین ِ دقیقا عموی من، یک روزنامهء اطلاعات و یک روزنامهء کیهان می‌خرد، به در و دیوار کیوسک نگاهی می‌اندازد، و می‌رود به سمت جنت‌آباد.
سر بلوار شقایق ایستاده‌ام. دل‌ام هیچ‌وقت دروغ نگفته به‌ام. اطمینان دارم که فقط یک «آشنا» زندگی‌اش را از این‌رو به آن‌رو می‌کند. به راه رفتن‌اش خیره می‌شوم. تعقیب‌اش می‌کنم با نگاهی که کم‌کم بغض‌اش گرفته. دور می‌شود. دنبال‌اش راه می‌افتم. می‌رود و می‌رویم. از سر ِ جنت‌آباد هم رد شده. دنبال‌اش می‌روم. نیم‌ساعت پیاده سایه به سایه‌اش راه می‌روم. خودم هم نمی‌دانم دنبال چی هستم. به جیب و به پس‌اندازم فکر می‌کنم: افسوس.
نزدیکی‌های شهر زیبا، آن‌جا که دارند پُل می‌سازند، می‌رود توی یک میوه‌فروشی. صبر می‌کنم. دست ِ خالی می‌آید بیرون. راه می‌رود. می‌رود. دیگر دنبال‌اش نمی‌کنم... هق‌هق‌ام گرفته، برمی‌گردم سمت خانه. وسط خیابان مردم را حس می‌کنم که گریه‌ام را –لابد با این ریخت و هیبت – با تعجب دنبال می‌کنند؛ به تخم‌ام. راه می‌روم، گریه می‌کنم، سیگار می‌کشم. کسی را در بیمارستان میلاد نمی‌شناسم. حالا اگر هم بشناسم، او رفته است و هیچ آدرسی ندارم.
چهرهء مرد ِ درمانده، عجیب‌ترین – قسم می‌خورم که عجیب‌ترین – چهره‌ای بود که در این سال‌ها دیده‌ام: سرد، غم‌گین، مستأصل، آواره. دنبال ِ یک «آشنا» توی بیمارستان میلاد.
یک هفته است که به‌اش فکر می‌کنم؛ چرا من؟ این‌همه آدم توی خیابان.. چرا من؟ چرا این‌شکلی؟

این
مریم - س، زن جوانی‌است که منتظر مرگ است؛ بیمار ِ مبتلا به ایدز، بیست و هشت ساله. بیماری و هم‌زیستی با مرگ ِ مدام، چیزی در چهره‌اش نگذاشته برای تحلیل. چهره‌اش شبیه این‌هاست که سال‌هاست مُرده‌اند: آرام، دور، دیر، خسته، مبهوت و بی‌رنگ.
دادگاه تا پایان مهرماه فرصت داده به‌اش که سه‌تا چیز را جور کند: خانه‌ای که بیش از پنجاه متر باشد، فیش حقوق با رقم ِ بالای دویست هزار تومان، گواهی اشتغال به کار. اوایل شهریور است که حرف می‌زنیم. اگر این سه‌تا را جور نکند، دختر شش ساله‌اش را برای همیشه می‌دهند به خانوادهء هم‌سر سابق‌اش. هم‌سر ِ معتادی که از سه‌سال زندگی مشترک، یک ویروس و یک دختربچهء زیبا به این زن هدیه داده و بعد، با ایدز  و هزار درد بی‌درمان دیگر، توی باغی جوی آبی چیزی افتاده وُ تمام.
دکتر «...» لطف کرده و در یک کلینیک مثلثی – مثلا – به‌عنوان پرستار براش شغلی جور کرده، و گواهی اشتغال به کار. رییس «....» فیش حقوقی دویست هزارتومانی به‌جای حقوق‌ ماهانهء صد هزار تومانی براش صادر کرده، و فقط سومی مانده.. دادگاه حاضر شده دختربچه را دست عمه‌های فاحشه و معتادش بسپارد، اما به مادرش نه.
وقت ِ خداحافظی، با تاکید / تردید می‌پرسد: «موبایل من رو دارید دیگه؟ همشیه شارژ داره {تالیا}. می‌دونم زنگ می‌زنیدها... اما من زیاد فرصت ندارم. کاش بشه دخترم رو پیش خودم نگه دارم این چندوقت ِ باقی‌مونده رو..» قول می‌دهم «هرکاری که بتونم می‌کنم». و خداحافظی می‌کنیم. از وسط تزریقی‌ها و ایدزی‌ها رد می‌شوم و فکر می‌کنم:«مثل قدیم، راه می‌افتم توی عمده‌فروش‌های سه‌راه امین‌حضور، پول جمع می‌کنم. هنوز اطمینان دارند به‌ام...» فکر می‌کنم برای «پنج میلیون تومان» که بشود باهاش خانه‌اش اجاره کرد که دهان دادگاه بسته باشد، هنوز این‌قدر اعتبار دارم. فکر می‌کنم: «من می‌نوسم و چندتایی خواننده دارم.. خب می‌روم می‌نویسم که یکی کمک می‌خواهد؛ یکی که منتظر اعدام نیست، و منتظر هیچ‌چیز نیست. یکی که سرخوشی فقط چند روز از زندگی‌اش، بسته به کمک‌ ِ کوچکی است، تا ساعاتی آرام، دخترش را در آغوش بگیرد، و به‌زودی هم ....». خداحافظی می‌کنیم. زنگ می‌زند و می‌گوید:«خواستم شماره‌ام بی‌افته باز که یادتون نره.. البته توقعی نیست؛ من عادت کردم».

این
ام‌روز، الآن، دقیقا ساعت از یک شب، چند دقیقه گذشته. دو نفر، که می‌توانستند سراغ هر کس ِ دیگری بروند، مستقیم و بدون مقدمه از من کمک ‌خواستند؛ «کمک»ی که آن‌قدرها هم برآورده کردن‌اش سخت نبود برای هم‌چو منی.  اما ....
این است که به‌ قدر ِ یک «دعا»، یک لحظه فکر کردن، به قدر یک دقیقه سکوت ِ به احترام، به قدر هم‌این‌ها هم نباید توقع داشت حالا. حتی وقتی کسی می‌گوید:«چشم. دعا می‌کنم». چه توقعی؟ من چه کردم که حالا...؟
از آن مرد ِ رنجور، نه نامی می‌دانم نه نشانی دارم. از این زن ِ بیمار، که حتی نمی‌دانم هنوز هست یا نه، نام‌اش را می‌دانم و تمام مشکلات‌اش را. مهم است؟ نیست! برای هر دو، یک کار کردم: سکوت، سکوت، سکوت.
نجیب کاشانی گفته است:
ما خویش را برای دل خلق سوختیم / ای وای بر دلی که نسوزد به حال ما .. چرت گفته است البته.
 
این؛ هم‌این 
این را نوشتم، که اعتراف کنم... ساعت الآن از یک، بیست دقیقه گذشته؛ من‌ام وُ چند پاکت ِ سیگار، و تا صبح خیره به صفحه‌ای که ازش صدای آکاردئون می‌آید. و دیگری ... ای‌داد ... آخ اگه بارون بزنه ...


 

# این؛ هم‌این # 87/09/08 حسین نوروزی |

آدم‌ها، بعضی از آدم‌ها، مشکلاتی دارند، غصه‌هایی دارند، چیزهایی هست در نهان‌شان که می‌تواند یک تپه پشم و ریش‌شان را بکند کاهی در مقابل کوهی؛ بشوند ساقه‌ای که به بادی می‌شکند، به هوایی، به فوت آدمی‌زاده‌ای.
همه‌چیز را نمی‌شود در وبلاگ نوشت. یعنی من باکی ندارم از نوشتن‌اش. هیچ‌وقت خودم را سانسور نکرده‌ام. ولی فکر می‌کنم «توضیح دادن» بعضی چیزها، «اختیاری» است، هم‌آن‌قدر که «خواندن/نخواندن» بعضی حرف‌ها.
در زندگی هر کس، نوای موسیقی خاصی ریشه دوانده، که عوض کردن‌اش هم با خودش نیست؛ ما چه گناهی کرده‌ایم که مدت‌هاست نوای نی ِ شوشتری افتاده عین بختک روی گوش و دل‌مان؟ گناه ما چی‌است که داریم با جواد معروفی پیر می‌شویم؟
حتی یک‌روزش را هم برای دیگری نخواسته‌ام.. حتی یک‌روز.
زندگی‌مان بوی نغمه‌های تلخ می‌دهد، و گریزی هم نداریم جز سکوت و مدارا. گاهی هم این‌جا ناله‌ای می‌کنیم.
تو که کناری نشسته‌ای، با حب و بغض می‌خوانی این صفحه را، و فکر می‌کنی با «جهان ِ مجاز» طرف هستی، واقعا چی می‌دانی از حال و روزی که بر ما می‌گذرد؟ ... آدم، گاهی به کوچک‌ترین‌ها می‌شکند.
چند روز دیگر، یک‌سال هم به این عمر نکبتی اضافه می‌شود؛ و هنوز هم عین مرد می‌توانم بزنم گریه، به هیچ‌ام هم نباشد که خوب است یا نه. آدمی‌زاد، عصرهای پنج‌شنبهء بس‌یاری دارد. قسمت ِ ما فعلا شده‌است روزانه و دایم؛ چه باک؟ عادت می‌کنیم لابد.

چیزی‌ام در این مایه‌ها، که خواجوی کرمانی سروده است:

که می‌رود که پیام‌ام به شهر ِ یار رساند؟
حدیث بنده‌ء مخلص، به شهریار رساند؟

دعا و خدمت می‌خوارگان به‌وقت صبوحی، 
بدان دو نرگس ِ می‌گون ِ پُرخمار رساند؟

ز راه لطف، به‌جز باد نوبهار که باشد
که حال بلبل بی‌دل، به نوبهار رساند..

اگر به نامه، غم روزگار باز نمایم،
کسی که نامه رساند، به‌روزگار رساند!

هوا گرفتم و جان را به دست آه سپردم 
به بوی آن‌که چو بادش، بدان دیار رساند

تن‌ام ز ضعف، چنان شد که باد اش ار برباید
به یک‌نفس به سر کوی آن نگار رساند

«بو» در بیت پنج‌ام: به‌امید ِ، با آروزی ِ، باشد که .. به بوی / به امید این‌که.. چیزی در هم‌این مایه.

# این؛ هم‌این # 87/08/23 حسین نوروزی |

وقتی حال‌ات این‌جور است، جای مثلا «عزیزم» می‌گویی/می‌نویسی «عزیز جان‌ام»، وقتی حال‌ات آن‌جوری‌است، نمی‌نویسی «رفت»، می‌گویی «دور شد، و گذشت». پس وُ پیش کردن افعال، نقطه‌ویرگول‌بازی، مکث بین کلمات، و هرچیز دیگری؛ این‌ها قواعد ناخودآگاه هستند که خودشان می‌آیند خوش‌آمد ِ حال و روز. روزگار ِ  خراب، حال ِ خراب، زبان ِ خراب...
اتاق، یک پنجرهء بی‌پرده دارد؛ توری زده‌اند روی پنجره که حشرات نیایند تو. توری، اول سفید بود؛ خیلی سفید.
وقتی کولر کار می‌کند، بخشی از هوای اتاق از این توری رد می‌شود و بخش دیگرش، از درز در ِ اتاق می‌رود توی راه‌رو.
دم ظهر، پنجرهء اتاق باز بود. فکر کردم هوا ابری است. بعد که رفتم از بیرون سیگار بگیرم، دیدم هوا خوب است و آفتابی. وقتی برگشتم، توری را وارسی کردم: مادرمرده، سیاه سیاه شده بود. دقیقا تمام سوراخ‌های ریزش بسته شده بود. درز بین دیوار و در اتاق را نگاه کردم: یک خط سیاه، انگاری که رنگ کرده باشی دیوار را. آن‌قدر سیاه، که لابد کور‌ بوده‌ام این‌مدت که ندیده‌ام‌‌اش.
بغض کردم. به حال خودم بغض کردم.
دست‌مال برداشتم دیوار را برق انداختم. توری را هم کندم. توی آینه خودم را دیدم. سلام کردم به خودم. بی‌هوا گفتم:«چه کردی با خودت حسین؟».
بغض، خفت‌ام کرد. فکر کردم این جملهء «چه کردی با خودت حسین؟»، مال من نبوده هیچ‌وقت؛ حالا چرا از کجا پیداش شد؟
ای خدا... 

حلقه، همهء دارایی‌ام

پی:
۱- از عصر، این صدا، یک‌ریز با من است؛ نجوایی زنانه‌ و محزون، با آهنگ‌سازی حسین علی‌زاده برای موسیقی متن سریال «زیر تیغ» ِ محمدرضا هنرمند.
۲- یه‌مردی بود حسین‌قلی / چشاش سیا، لُپاش گُلی / غصه و قرض و تب نداشت / اما واسه خنده لب نداشت ... شاملو.
۳- خب تو می‌دانی که قصه، این نیست؛ درد ما جای دیگر است.

 

# این؛ هم‌این # 87/07/29 حسین نوروزی |

این
من رانندگی بلد نیستم. یک‌بار رفتم یک هفته آموزش آیین‌نامه دیدم و بعد هم ده جلسه آموزش شهری. قرار شد فرداش بروم برای آزمون و گواهی‌نامه؛ نرفتم. مدت‌هاست که فکر می‌کنم کار خوبی کردم که نرفتم. رانندگی همیشه دغدغه‌ام بوده، ولی علاقه‌ام این نبوده و نیست که روزی به وصال ماشین برسم. من فوبیای راه‌نمایی‌رانندگی دارم: اطمینان دارم روزی ماشینی که من راننده‌اش هستم، می‌خورد به ماشین جلویی. اطمینان دارم که روزی عابری را که دارد از وسط اتوبان رد می‌شود، زیر می‌گیرم. من دوست ندارم در جاده‌های ابلهانه‌ء شمال بیفتم توی دره، در اتوبان قم بروم زیر چرخ تریلی.
وای به روزی که بنشینم کنار دست راننده: همه‌اش دارم تذکر می‌دهم. 
از این‌که وقتی سوار تاکسی دیگران هستم، می‌توانم پشت هر چراغ‌قرمزی پیاده شوم و آن‌طرف چراغ سوار ماشین بعدی بشوم؛ از این‌که حق دارم در لحظه از ماشین پیاده شوم و قدم بزنم؛ از این‌که ...  اطمینان دارم که اگر ماشین هم داشته باشم، و راننده‌اش هم خودم باشم، این‌قدر خر هستم که پشت یک چراغ، ماشین را خاموش کنم و راه بیفتم پیاده بزنم تنگ ِ خیابان. مهم نیست چه می‌شود بعدش؛ من حوصلهء چراغ‌قرمز و ماندن در ترافیک را ندارم.

این
دوست دارم که باشم. دوست دارم که باشند، ولی نه وسط خلوت من. یعنی باشند، بگوییم و بخندیم و بگردیم و من ناگهان بروم توی خودم برای هفته‌ها. دقیقا از سر ِ یک لحظه بروم توی لاک خودم. مثلا نصف یک جوک را تعریف کنم، و ناگهان بلند شوم بروم توی اتاق و در را قفل کنم بمانم دو روز در سکوت. می‌گویند خب دیوانه‌است پسر. بگویند! برای من مهم نیست. دوست دارم خلوت خودم را داشته باشم و دارم! تمام عمر را جنگیده‌ام. «هرگز» به میهمانی نرفته‌ام؛ عروسی خواهر، تولد خواهرزاده، دیدار نورسیده، و بدتر از همه «عید دیدنی». یک‌بار که بروی، می‌شوی فاحشه: توقع دارند که «عید است.. چرا فلانی نیامده؟»، «عروسی برادر است.. چرا...» و..
جوک اول را که بگویی، باید تا ته‌اش بروی. باید برای آدم‌هایی که دوست‌اند، دوستی کنی. باید «حق رفاقت» را به‌جا بیاوری؛ من نفرت دارم از این «باید»! خواه «دِل»ی باشد و خواه هرچی. نفرت دارم. برای هم‌این درس را ادامه ندادم در هم‌آن نوجوانی. یک‌سال که علم بی‌اندوزی، توقع جامعه و خانواده و بعدها خودت این است که خب بیا و یک‌سال دیگر هم علم را بی‌اندوز! خب دوست ندارم. ول کردم که راحت باشم.
لابد تو که نزدیک‌تری، تو که من را مثلا ده سال است می‌شناسی، خوب می‌دانی که دایره‌ء ارتباطات من، یعنی چیزی در حد یک کشور. بگذار فکر کنند بلوف می‌زنم. مهم نیست.
با تمام راننده‌تاکسی‌ها رفیق‌ام؛ نه این‌که بشناسم‌شان فقط.. نه! رفیق‌ام! یعنی اگر بگویند بیا برویم بچه‌ام را از فلان تیمارستان فراری بدهیم، پایه‌ام! بچه‌ها نباید این‌جور جاها بستری باشند، هرگز!
من رفیق‌بازم. عاشق دوستی‌ها، سلام و علیک‌ها. این «نان و نمک» را از دل ِ سنت، بس‌یار دوست می‌دارم هنوز. ولی «خودم» را حفظ می‌کنم در همه‌حال. این‌که توی من زندگی می‌کند، یک دیوانهء زنجیری‌است، «حسین‌»ی که هنوز هم در بدترین حالت، می‌تواند خودش را نگه دارد، می‌تواند بشورد، بتازد و بزند هرچیز حتی خودش را ناکار بکند... زندگی، هرگز چیز مهمی نیست که بترسی ازش. کسی که روبه‌رو با تو حرف می‌زند، می‌خندد، جوک می‌گوید، توان این را دارد که بزند ویران کند همه‌چیز را. لاس اگر می‌زنم با زندگی، برای این نیست که می‌ترسم؛ زندگی را هم مثل یک رفیق، که همیشه الزاما خوب نیست، پذیرفته‌ام. وقتی که می‌روی از روزنامه فروشی آریاشهر شهروند بخری، سر از تونل رسالت درمی‌آوری پای پیاده، یعنی که هنوز هم خودت هستی و هنوز ساعاتی هست که زندگی نمی‌کنی!
یک‌بار گفتم: من پرنده‌ام؛ بخواهی پر و بال‌ام را ببندی، پریده‌ام از لای دست‌هات، رفته‌ام جای دور..
خب دروغ گفتم. من پرنده‌‌ام، که هرجا پرواز کنم، بالای سرت خواهم بود، روی شاخه‌ای در نزدیکی؛ این صداها که می‌شنوی از دور و نزدیک، صدای من است در نقش پرنده‌ها و گنجشک‌ها. و این‌همه گدا که از تو نانی می‌جویند، من‌ام که برای شنیدن صدای‌ات آمده‌ام. حساب تو، جداست از خلق جهان!

این
خیلی بچه که بودم، یک فیلمی پخش شد به نام «اشباح»؛ فیلمی در هم‌آن حال و هوای انقلابی، و البته با ساختی احتمالا ضعیف و شعاری. {می‌گویم «احتمالا»، چون حداقل بیست و اندی سال قبل دیده‌ام این فیلم را. ساخت و پرداخت‌اش را به‌یاد ندارم. ولی داستان‌اش را به‌خوبی به‌یاد می‌آروم}
دو تا مامور ساواک، بعد از انقلاب به‌قصد خروج از کشور، می‌روند شمال. منتظر رسیدن مدارک جعلی هستند از طرف دوستی. توی جنگل می‌مانند منتظر و روزها می‌گذرد. کم‌کم با هم درگیر می‌شوند. و هم‌این‌جاست که توهم شروع می‌شود. داستان فیلم و این‌که چه می‌شود، دیگر مهم نیست. اما سکانسی دارد که می‌ستایم‌اش و از هم‌آن‌روزها همیشه به‌یاد دارم: مهدی فخیم‌زاده که نقش سرهنگ را بازی می‌کند، در سکانسی، با انبر ناخن پای‌ خودش را می‌کشد، خودش را شکنجه می‌کند خیلی هم جدی؛ دارد خودش را تست می‌زند ببند چه‌قدر می‌تواند مقاومت کند اگر دست‌گیر و شکنجه شد!
این حال را ستایش می‌کنم؛ این‌که گاهی خودت را شکنجه کنی، ببینی چه‌قدر می‌توانی. مهم نیست که همیشه نتایج این‌قبیل کارها، با واقعیت یکی نیست. مهم این حس است که:«تو، می‌تونی!»
گاهی به خلوت رفتن، از شکنجه بدتر است. حبس ِ خودخواسته، زجرآور است.
من یاد گرفته‌ام که فقط تا وقتی به دیگران رو بزنم، که اوضاع بد است؛ وقتی اوضاع تخمی و بدتر از جهنم بود، ناگهان سکوت کنم، بروم توی خودم، و حتی اگر اطمینان داشته باشم که کسی می‌تواند آرامش‌ام دهد، بایستم و بجنگم با خودم. مادرم، که عمرش دراز باد، دقیقا این است: یک‌هو سکوت می‌کند هفته‌ها. زندگی نمی‌خوابد، همه‌چیز «ظاهرا» خوب است. فقط ما که اهل‌اش هستیم، خوب می‌فهمیم که «از این‌جا به بعد را فقط خدا به‌خیر کند!».
دوست ندارم حال‌ام «یک‌جور» بماند. اگر خیلی خوب باشم، کاری می‌کنم که همه‌چیز به‌هم بریزد. دیوانه‌ام؟ خب هستم! حالا؟
فقط موش‌های خیابانی همیشه یک‌جور است حال‌شان. ام‌روز اگر این‌کار را دوست دارم، دوست دارم فردا دوست نداشته باشم‌اش. چرا باید به رفتاری و عادتی شناخته بشوم؟ این‌که تو را به خنده‌رویی بشناسند، می‌شود دلیلی برای این‌که از فردا اگر ناراحت بودی، «سوال» کنند که چی شده؟ خب این خوب نیست.
آدمی که نمی‌تواند با خودش بجنگد، بمیرد به‌تر است.

این
یک‌بار وسط حرف‌، به دوستی {که این‌روزها از سر لطف، زیاد هم زنگ زد و لابد می‌فهمد که روی حوصله نیستم} گفتم:« وبلاگ.. نوشته.. اين‌ها عين ناموس‌اه؛ با هر تعريفي از ناموس... مال دل ِ آدم‌اه... مردم، نهايتا عين توی خيابون حق دارند يواشکی هيزی کنند... ولی حدی داره ورود به اين بازار».
می‌روی گوگل‌ریدر نوشته بخوانی؛ چیزی را Share می‌کنی. فردا می‌گوید:« تو که آنلاین بودی، چرا جواب نمی‌دی؟ خودم دیدم توی گوگل‌ریدر بودی».
طبیعی‌است که زود بلاک‌ات می‌کنم. 
در سایت‌های عمومی حضور داری مثل همه. در مسنجر آف می‌گذارد:«حالا واسه لایک‌زدن وقت داری، واسه ما نه؟!»
با دوستی می‌روی بیرون، دوست دیگری دل‌خور است که:«چرا جواب ما رو نمی‌دی ولی با فلان، حوصله داری بری چرخ بزنی؟»
می‌روی دکتر می‌گویی:«این درد دارد خفه‌ام می‌کند» می‌گوید:«باید سیگار کم‌تر بکشی، وگرنه تا دو سال دیگر فلان می‌شود» به تو چه؟؟ عوضی! من با پای خودم آمده‌ام، و فقط مسکن می‌خواهم. روضه‌ات را ببر برای مادرت بخوان آشغال! نسخه‌ات را بنویس، برویم پی دردمان.
به راننده می‌گویی:«میدون ولی‌عصر می‌خوره؟» نمی‌گوید:«آره / نه» می‌گوید:«بیا.. می‌ریم.. ولی‌عصر.. ولی‌عصر.. قدیم اسم‌اش این نبود... بیا بالا... اوه اوه.. چه شلوغ شده تهران... می‌ریم.. ولی‌عصر هم می‌ریم.. انقلاب نمی‌ری؟ انقلاب که شده محل گذر از زور شلوغی... مردم یعنی چی می‌خوان توی خیابون این‌همه آدم؟ ولی‌عصر... اوم.. می‌ریم.. بیا... ای خدا شکرت.. ولی‌عصر هم می‌ریم».
زنگ می‌زنی، می‌فهمم لابد کاری داری. اس‌ام‌اس می‌زنم که:«ام‌روز حوصله ندارم» اس‌ام‌اس می‌زنی:«ها؟ بی‌خیال.. پاشو.. پاشو بزن بیرون هوات عوض می‌شه... منتظرم ساعت کوفت فلان‌جا».
واقعا اگر هم‌آن لحظه زنگ بزنم ایل و تبارت را جلوی چشم‌ات وصلت بدهم، چه خواهد شدن؟ حق دارم، نه؟
خب لابد می‌گویی «خودخواه»! واقعا غیر از این است؟ نه خدا می‌داند. من رفقا را حتی اگر خودخواه باشند، دوست می‌دارم. کاری به کار دقایق شخصی‌شان ندارم. ولی دوست‌شان دارم. خودخواهی نباشد، خلوتی نداری. پس با خودت راحت باش و کنار بیا: یا دوست خودخواه می‌خواهی یا نمی‌خواهی. به هم‌این سادگی! حرف، همه این است:داشتن «حق انتخاب» برای هر لحظه، بدون «توضیح دادن»، بی توقع ِ پاسخ و شرح و بسط.
یادم باشد که یک‌چیز را قبل و بعد از هرچیز به مجموعهء نوامیس‌ام اضافه کنم: خلوت!
خلوت، حتی وقتی بده‌کار کسی باشی، باز هم خلوت است؛ مال خودت!

این
دوستان ِ دوست‌تر، زنگ می‌زنند، جواب نمی‌دهم. صرفا برای این‌که دارم می‌جنگم. دوست‌شان دارم، چون می‌فهمند که من هم دیوانگی‌شان را می‌فهمم. از روزگاری که هست، کلافه‌ام. خب البته درست می‌شود این «عادت ماهانه» که گاهی هفته‌ها هم ادامه دارد. حواس‌ام هست چه می‌گذرد. خیلی اوضاع بد است...

این
بدون وقفه، صد شب است که هرشب، یک صفحهء کامل برای روزنامهء فردا می‌نویسم، بدون دقیقا حتی نیم‌ساعت تاخیر در کل این شب‌ها! دقیقا صدشب، صد صفحهء روزنامه.
پس یعنی زنده‌ام هنوز، و هنوز هم عکس حرف ناجوان‌مردانهء آن دوست قدیمی، هرگز حتی در روزهای این‌جوری، تعهدات‌ام را رها نکرده‌ و نمی‌کنم!
پنجاه و سه اس‌ام‌اس در طول یک‌ماه فرستاده، هر پنجاه و سه تا این است:«سلام .. خوبی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ نگران حال‌ات بودم بدجور.. چه‌خبر؟ .. ببین... یه سایت می‌خوام. با امکانات خوب و البته پول اندک... می‌تونی برام یه سایت راه بندازی که صبح‌به‌صبح، ساعت هشت بره برام خانوم بیاره؟ خودت خوبی که؟ جواب بده لطفا».
با این وضع، هیچ جنگی تمام نشده برای امثال من. این‌که نمی‌شود همه توقع داشته باشند همه‌اش. هنوز هم می‌توانم بزنم به تیپ و تاپ همه‌چیز، رها کنم کل زندگی را. من از تمام شادی‌ها، خوشی‌ها، از تمام اتفاقات خوب گذشته‌ام، چون‌که حق انتخاب نبوده درشان. حالا این زندگی و خوب و بدش که تحفه‌ای نیست.

این
از این‌که رازت را، به آدم‌های بی‌عمل بگویی، و بعد در وقت ِ ضرور، باز هم خودت باشی و خودت، ناراحت نباش. کسی چیزی به تو بده‌کار نیست. هست؟ نیست! پس خفه‌شو!

این
حساب تو، از جهانی جداست. اگر می‌دانستی .... عمرت دراز باد!
یکی از هم‌این‌شب‌ها که همه خواب‌اند، فرار خواهیم کرد جایی که بشود خلوتی داشت. حالا ببین!
گرچه این‌روزها، خوب نیست، ولی .... آره!

این
این‌بار هم شد! شد که چند روز سکوت کنم. این وضعیت، خوبی‌اش این است که اگر روزی در هم‌این سکوت‌ها، تلف شدی و رفتی، تا مدت‌ها همه فکر خواهند کرد:«خب توی خودش‌اه».
مهم یک‌نفر است؛ که او بدون اتلاف دقیقه‌ای می‌تواند رصد کند، خبر بگیرد، هم‌پا باشد. مادر و خانواده هم کنارم هستند. پس خیلی هم در سکوت نخواهم رفت.
من، دربارهء زنده‌ها کم‌تر می‌نویسم؛ مبادا که خلوت‌شان مخدوش شود.

این
اطمینان دارم روزی عابری را در وسط یکی از هم‌این بزرگ‌راه‌های تهران، زیر خواهم گرفت. آن‌وقت خیلی مهم نیست بعدش چه می‌شود. هیچ‌وقت مهم نبوده.
دل‌ام می‌خواهد با رفقای قدیم‌ام قرار بگذارم وسط اتوبان. دقیقا وسط اتوبان، کف آسفالت! می‌دانم خیلی‌هاشان می‌آیند؛ هنوز هم باور دارند که دیوانه‌ام و اعتماد خواهند کرد. خواهند گفت:«لابد این‌هم یک‌جور دیوانگی تازه است» و خواهند آمد.
دل‌ام می‌خواهد ماشین داشته باشم. ماشین خودم، دوو سی‌ال‌او مشکی‌رنگ، یا ماتیز نقره‌ای. دل‌ام می‌خواهد سر ساعت، اتوبان کمی خلوت باشد، که بتوانم آسوده همه‌شان را زیر بگیرم بروند به درک!
هنوز هم خدای من شاهد است که می‌توانم.

 

# این؛ هم‌این # 87/07/22 حسین نوروزی |

برای این‌روزهای تو

خنجر گذاشته‌اند بیخ گلو، فرزندان ِ دیگر آدم. پُر ایم از ابراهیم‌؛ تیغ‌ ایم، جنگ وُ شمشیر در ما است.  فنای ِ خلیل خدا ایم. به گوسفند قربانی رضا نی‌ استیم: ما فقط اسماعیل!
بُریده‌ایم واقعا. هم‌راه شب‌مان شده سیگار، روزمان تاکسی‌های خطی. جلوی داشبورد نوشته:«حداقل ِ صحبت با موبایل؛ حتی شما که عقب نشسته‌اید!» حرف ِ چی؟ «فاصله» خودش همه‌چیز را به «حداقل» رسانده مردک! نشسته‌ای داری حمیرا گوش می‌کنی، من دارم به رنج‌های بزرگ‌تری می‌اندیشم دیوانه! گرچه ابراهیم ِ دورنم، راضی نمی‌شود به ناراحتی شما که جلو نشسته‌ای. چی‌کار داری به درد و غصهء مردم؟
عقب، سه نفر نشسته‌اند. اولی به موبایل‌اش می‌گوید:«مصیبت‌ ای برای خودت‌ها نفت‌کِش!» دومی با خودش می‌گوید:«توی این سن و سال، خوب تاب آوردی‌ها.. ببین.. این‌همه عذاب! خدا دوست‌ات داره خب!» سومی توی جیب دومی نشسته‌است: کوچک است، ظریف است. می‌گوید:«ما چی‌کار کنیم خدا کم‌تر دوست‌مون داشته باشه؟» نام‌اش اسماعیل است.
از این‌جا همه‌چیز شروع می‌شود و بزرگ‌ترین پروژهء ادبیاتی ِ کشور، در قالب یک رمان، با حضور شمار چشم‌گیری از چهره‌های دردمند تاریخ، کلید می‌خورد:
سهراب در نقش اسماعیل، داش‌آکل در نقش اسماعیل، هاجر در نقش اسماعیل، یوحنا در نقش اسماعیل، پسر ِ با بدان بنشستهء نوح در نقش اسماعیل، شیخ صنعان در نقش اسماعیل، کی‌یر که‌گور در نقش اسماعیل، طاهر و ملیحهء جوان در نقش اسماعیل، خانوادهء محترم رجبی در نقش اسماعیل، آرش کمان‌گیر در نقش اسماعیل، جوانی ِ خانم دالوی در نقش اسماعیل، ابراهیم ِ ادهم در نقش اسماعیل، چاه در نقش اسماعیل، شغاد در نقش اسماعیل، خیابان لاله‌زار در نقش اسماعیل، ساره در نقش اسماعیل، محلهء درّوس در نقش اسماعیل، سید محمد گیسو دراز در نقش اسماعیل، منصور ِ بر دار در نقش اسماعیل، چهارراه‌های برفی در نقش اسماعیل، جبراییل در نقش اسماعیل، رضا و احمد و پروین در نقش اسماعیل، اسحاق در نقش اسماعیل،  ذکریای نبی در نقش اسماعیل، مش حسن در نقش اسماعیل، مجید ظروف‌چی در نقش اسماعیل، پل ِ پارک‌وی در نقش اسماعیل، دو تن از اصحاب کهف در نقش اسماعیل، غلام‌حسین بنان در نقش اسماعیل، آژانس شیشه‌ای در نقش اسماعیل، مجلهء فیلم در نقش اسماعیل، هامون در نقش اسماعیل، و با حضور افتخاری اسماعیل در نقش ابراهیم.
چاقو در نقش آکساسوار ایفای وظیفه خواهد کرد. و ابراهیم، به دلیل حضور در پروژهء دیگری، در این رمان حضور نامحسوس خواهد داشت. ابراهیم، گشت ِ ویژه‌ء خدا است روی زمین، میان مومنان. اسماعیل است که تحت هرحال، قربانی می‌شود. دریغ اسماعیل... دریغ!
راوی در این روایت، سرگردان ِ تمام تاکسی‌ها خواهد بود؛ سرگردان ِ تمام داشبوردها، تمام مردانی که روی شانهء زن ِ کناری خواب‌شان می‌برد. و ما، در قسمت‌های بعدی، شاهد «بازگشت اسماعیل» خواهیم بود.
در این داستان، زنی را کشته‌اند که بنا بر رسالت تاریخی، نامی ندارد. داستان در دههء چهل می‌گذرد و آدم‌ها، همه یا عضو حزب هستند یا آدم‌فروش. کارآگاهان فقط به دنبال سر ِ نخ می‌گردند؛ سر ِ نخ هم افتاده دست ِ یک راننده تاکسی: ابراهیم.
در سطرهای بعد، ابراهیم اعتراف می‌کند که «بُریده است»؛ واقعا بُریده است. و اسماعیل، روی دست‌ها تشییع می‌شود. مراسم تشییع، با حضور خیل کثیر علاقه‌مندان در محل خانهء هنرمندان ایران برگزار خواهد شد. مجید جعفری جوزانی، ریاست این خانه، پیام تسلیتی خطاب به جامعهء هنرمدان خواهد داد و روزنامه‌ها خواهند نوشت:«بزرگا مردا، که این پسرم بود».
حاضران خواهند گفت: «دریغ اسماعیل.. دریغ!» و سیگارهاشان را روشن خواهند کرد.

یک‌سال بعد: سیگار می‌کشیم در نقش ِ ابراهیم

 

# این؛ هم‌این # 87/06/28 حسین نوروزی |

باید دقیقا یک‌ساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدم‌های دل‌تنگ، این است.
یک‌نفر اگر افسرده باشد، «در شهر یک‌نفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شی‌ء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نی‌است. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود می‌پندارند، و خود رسولان غم‌بار ِ این وضعیت هستند.
ملت‌ها را به‌ شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیاده‌رو»هاشان. مردم اگر پیاده‌رو نداشته باشند، چیزی از مردم‌‌بودن‌شان کم است. پیاده‌رو، وضعیتی به‌شدت تراژیک دارد. پیاده‌روها خود در پیاده‌روبودن‌شان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، می‌توانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «می‌خواهند» پیاده‌رو باشند، خیابان نباشند. نمی‌خواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح داده‌اند باریک بمانند، اما «هم‌قدم». یواش رفته‌اند، اما «محلی» زیسته‌اند. نخواسته‌اند به‌سرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمی‌افتد. در زندگی‌های محلی‌‌است که قهرمان پیدا می‌شود، که قهرمان می‌جنگد، که قهرمان عاشق می‌شود، و در زندگی‌های محلی‌است که قهرمانان همیشه می‌میرند. پیاده‌رو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیاده‌رو را بگیری، مردم نی‌استند؛ ماشین‌اند، می‌روند توی خیابان، برای کسی بوق می‌زنند، سوار می‌کنند و می‌روند. پیاده‌رو، کسی را «بلند» نمی‌کند، به‌آرامی و نرمی «می‌برد». فرق پیاده‌رو و خیابان در هم‌این است: یکی می‌برد، هم‌راهی می‌کند، و دیگری بلند می‌کند و چون نقطه‌ای میان خنده‌های کش‌دار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیاده‌رو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا این‌جا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیاده‌رو. دست دراز کردم و تراژدی به اوج‌اش رسید: دست دادیم و دل‌ام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیاده‌رو، بشود منتظرش ماند ساعت‌ها.
در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نی‌است. یعنی وضعیت خیابان، نمی‌تواند افسرده باشد. جایی‌که جسم ِ تو را «بلند» می‌کند، می‌کوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نی‌است.
به خیابان‌ها اعتماد نکن. به خیابان‌ها اعتمادی نی‌است؛ امروز این‌وری هستند، فردا آن‌وری. تنها پیاده‌روها هستند که با تو تعیین می‌شوند: «میل شما به‌کدام‌سو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر می‌کند، حتما در پیاده‌رو باشی! در خیابان، مثل این فیلم‌ها، هم‌این‌که قهر می‌کند، چند قدم دور می‌شود، یکی بوق می‌زند، بلند می‌شود و نمی‌توانی خیلی تماشا کنی... می‌رود، محو می‌شود با ماشین‌ها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشین‌ها بلند نکنند بزنندت به زمین‌. در پیاده‌رو اما می‌توانی ساعت‌ها تماشا کنی، می‌تواند ساعت‌ها راه برود، می‌توانی تماشاش کنی، می تواند ساعت‌ها «برود»، می‌توانی دل‌دل کنی که «برگرد»، می‌تواند برنگردد و هم‌این‌طور هی برود، هی برود، هی ...
در نامه‌های عاشقانهء دوران نوجوانی، می‌نوشتند: «قطره‌ای اشک ز چشمان سیاه‌ام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاه‌ام». این پیاده‌رو است که«خَم» کوچه‌ای دارد؛ خیابان پر از پیچ‌و‌خم‌های بی‌دلیل است؛ یک‌روز این‌وری، روز دیگر آن‌وری. «شما به‌کدام‌سو می‌روید بانوی زیبا؟»
پایین‌تر از توپ‌خانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمی‌فهمی که تا خم ِ کوچه دل‌دل‌ کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه به‌دنبال‌اش چه‌ها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نی‌است. خیابان، «معصیت» است؛ همه‌اش دارد بلند می‌کند، بلند می‌شود، کش می‌آید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ این‌وری، آن‌وری، هم‌این‌طور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخش‌دار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشین‌هاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیاده‌رو با آدم‌هاش، یعنی که در شهر یک‌نفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیاده‌رو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ می‌اندازند، ولی از پیاده‌رو فرار می‌کنند. تانک‌ها، به آدم‌های در پیاده‌رو حمله نمی‌کنند. گلوله است که قهرمان را در پیاده‌رو نشانه می‌‌رود، و تراژدی را بر سنگ‌فرش‌ها جاری می‌سازد. گلوله، چون‌که تنها است، چون‌که کوچک است، چون‌که رها می‌شود و چون‌که«می‌رود»، بخشی از پیاده‌رو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیاده‌رو. هم‌این بالای پارک‌وی. دست می‌کشید کف پیاده‌رو، گریه می‌کرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینک‌اش را درآورد، گذاشت توی جیب‌ پیرهن‌اش. آغوش‌اش را باز کرد، آغوش‌اش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد های‌های گریه کردن. بعد دست‌های حلقه‌شده‌اش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیاده‌رو را بوسید. نشسته‌نشسته، خودش را کشید کمی آن‌طرف‌تر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هم‌این‌طور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانه‌ها، «خیابانی»اند، مرسوم نی‌استند در کف پیاده‌رو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چه‌فرق می‌کرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور می‌کنم ولی؛ حتی اگر سال‌ها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطره‌ای را در پیاده‌روها نشود در آغوش کشید. من باور می‌کنم، چراکه ماشین نی‌استم، مردم ‌ام، آدم ‌ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نی‌است. «قدم‌‌گاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغ‌ها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچی‌اش. وقتی‌که در ماشین نشسته‌ای، در خیابان، از پشت شیشه‌ها است اگر خیره‌ای به پیاده‌رو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفته‌است:«تراژدی، ببیننده‌اش را تطهیر و سبُک می‌کند». اصلا قصد تراژدی هم‌این است. تو می‌نشینی در ارّابه‌ای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه می‌روم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطره‌ای، قهرمانی که قدم‌گاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپ‌خانه، فلافل‌‌نخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دل‌دل‌کنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوش‌اش باشد، هی ترانه‌ای غم‌گین. گفته‌اند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد{تراگو؛ به‌یونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هم‌این‌طور رفت ... رفت .... رفت ... و این، خاصیت پیاده‌روها است.

ساعت، هنوز ده نشده ... مغشوش‌تر از همیشه. تهران؛ جمعه.

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |

در آسمان‌ها نشسته‌ای؛ چه خبر داری که این‌جا در این اتاق، یک‌نفر پاکت سوم سیگار امروزش را هم باز کرده‌است...

ساعت 6 صبح:
حالا اگه می‌خوای بسوزی، این‌وُ

 

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |

زن، خوبه که دو پَر گوشت داشته باشه؛ حالا هر کجاش. داشته باشه ولی. سنت حسنه‌ایه.
اخلاق، الویت دومه. گرچه، داشتن ِ این‌یکی هم بد نیست. در کل، زن باوس انسون باشه و مطیع حرف مردش، حتی اگر حرف ِ زور.
من‌ام مثل آقام‌ام ... قهر که می‌کنی، کلافه می‌شم. بس کن این بچه‌بازی رو. تمام کارهام خوابیده. کلافه‌ام. نگران‌ام. عصبی‌ام. می‌خوام با چند تا دوزاری، دعوا رو شروع کنم. نیاز دارم به تمرکز. نگرانی، تمرکز من رو به هم می‌زنه. بی‌خبری، نگران‌ام می‌کنه. شکوفایی ندارم وقتی قهر می‌کنی. پا شو بیا خبری بده از خودت، برات کفش می‌خرم. اصلا چه معنی داره قهر و سرکشی؟
تو که دو پَر گوشت داری (حالا هر کجات) و خوش‌گل و خوش‌زبون هستی، تو که جنیفر من‌ای، بیا و بی‌خبر نگذار سگ‌ات رو. قربون قد و بالات، مهربون شو بیا دست‌بوس و عذرخواهی. می‌پذیرم به والله. عذر هم نخواستی، نخواستی. بیا و زنگ بزن.
قربان روی تو - حسین
 
نوشتهء تیتر، از احادیث خودمان است.

# این؛ هم‌این # 87/04/12 حسین نوروزی |

از این‌جا خواهم رفت به‌زودی. ولی پیش از آن، نفرین به این چهار ‌تن: + + + + مخصوصا دومی!

 

# این؛ هم‌این # 87/04/11 حسین نوروزی

قاسم مشهدی، قرن یازده:

کردم سفید دیدهء خود را در انتظار
شاید که در دل‌ام، شب ِ مهتاب بگذری ...

ساعت دو وُ نیم ظهر به وقت تهران. فقط وقت تلف می‌کنم.
بیست و چهار ساعت، دقیقا.

 

# این؛ هم‌این # 87/04/04 حسین نوروزی |


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 87/03/09 حسین نوروزی |

اگر لُرها نبودند، تاریخ غم ِ ایرانی، چیزی بزرگ کم داشت ... +

 

ملک‌محمد مسعودی از ۶ صبح، تا الآن، ۳ ظهر، «داینی» می‌خواند. برمی‌گردم خیلی زود.

# این؛ هم‌این # 87/03/03 حسین نوروزی |

خداوند متعال
اگر اهل وبلاگ خواندن باشید، و گذرتان به این صفحهء بی‌رونق و بی‌حضور افتاده باشد، لابد نوشتهء عاجزانهء آن گوشهء وبلاگ را هم خوانده‌اید:« حسین نوروزی و بانو؛ به‌همین سادگی...این‌جا، فقط یک‌نفر می‌تواند کامنت بگذارد. باقی، دوستان و دشمنانی که می‌آیند، دعا می‌کنند، می‌روند. بانو، مخاطب عموم و خصوص این صفحه است. فقط بانو حق کامنت دارد؛ بانو، زیباست، و زیبایی، حقوق مادی و معنوی این صفحات را دارد؛ دیگران، رهگذرانی که می‌آیند، تماشاگر یک معاشقه خواهند بود و شاید دعاگوی ما دو تا.»
گویا، اصلا توجه نفرموده‌اید که حقیر، از سر ِ غرور نبود اگر آن‌شکلی نوشتم؛ نوعی التماس، در لباس ِ فاخرانه بود، در همین‌حد. و باز، گویا اصلا توجه نفرموده‌اید که «دُعا» را باید با حروف بُلد بخوانید؛ مشدّد بخوانید، دردمند وُ سوخته، بی‌که حتی چاره‌ای داشته باشد...
حضرت باری‌تعالی
در کمال استیصال این سطور را می‌نویسم. اگر گاهی، با کلمات بازی می‌‌شود، صرفا به‌خاطر یک قول و قرار است. نقش یک مرد رِند را بازی می‌کنم که اصل حرف‌ام را، رازم را نگویم و فاش نکنم. دردم، چیز دیگری‌ست و از شر چشم‌هایی که می‌خوانند، چیز دیگری می‌گویم. ولی شما آگاه‌اید که عین سگ، تمام این سطور دروغ است و قصه، چیز دیگری‌ست.
متعال
در کمال ِ بی‌پناهی می‌نویسم:
شما که آن بالا نشسته‌اید، لابد عنایت دارید که خواهر و مادر هر انسان، تحمل‌اش حدی دارد. بنده، ضعیف است، خاصه وقتی روشن‌فکر باشد. پس لطفا به‌جای آن‌که از سر ِ بغض و خشم، آن گوشه را بخوانید، از موضع ِ عاجزانه ببینید و بخوانیدش: والله بس است!
حضرت قدرت ِ بالا وُ برین
لطفا این نوشته را یک‌جور التماس فرض کنید، که در پس ِ بازی با کلمات، درد دارد وُ پناه ندارد، خشم دارد وُ چاره ندارد، چاه دارد وُ چشم ندارد، غریب دارد وُ روادید ندارد!!! این نوشته را از یک بندهء بی‌همه‌چیز بخوانید و بپذیرید. پول‌تان را هم نخواستیم. فقط، این آتش ِ سلسلهء خشم و غضب را کمی آرام بفرمایید.
والله بس‌مان است....

با تشکر و غصه‌های فراوان
همانی که بسیار راه می‌رود

رونوشت: بانوی عزیزتر از جان، جهت استحضار

# این؛ هم‌این # 87/02/31 حسین نوروزی |

تویی که سیگار نمی‌کشی، تویی که نمی‌فهمی از «نکشیدن» به بهشت نمی‌روی، تویی که خیال می‌کنی شاد بودن فضیلتی‌است انسانی، تویی که از موسیقی ایرانی فرار می‌کنی مبادا که غصه‌دارت کند، تویی که نمی‌فهمی دق دادن خود، یعنی چی... تو چه می‌فهمی از دل‌تنگی؟ چه می‌فهمی آدم ِ دل‌تنگ، آدم ِ غم‌گین، چه دنیای باشکوهی دارد. تویی که سیگار نمی‌کشی، «هابیل» باش، بگذار ما با «قابیل» ِ درون‌مان روزگار بگذرانیم.
کسی که اسم‌اش را گذاشته پزشک ِ روان، و مدام روح‌ات را مثل خُوره می‌خورد با تِزهای ابلهانه‌اش، از دنیا چی فهمیده؟ یعنی مثلا وقتی که می‌گوید:«غصه خوردن، برای روح تو زیان‌آور است و باید شاد باشی». والله من اگر احمدی‌نژاد را هم به‌م هدیه بدهی، شاد نمی‌شوم. شادی، نوعی سوء‌تفاهم است که برخی برای این‌که بلد نیستند غصه بخورند، اختراع کرده‌اند. غصه‌خوردن، یک «فن»است، حرفه است، و غصه‌خوردن، خود ِ خود «زندگی»است.
غصه خوردن را عده‌ای آدم دیوانه منع کرده‌اند. کی گفته تو غصه که می‌خوری، حتما می‌روی خودت را از برج میلاد پرت می‌کنی پایین؟ چه‌کسی گفته وقتی حسرت گذشته‌ای موهوم را داری، لابد دیوانه‌ای؟ نه! دیوانه کسی‌است که بلد نیست از صبح، حوالی ساعت دوازده‌یک، تا حوالی چهار صبح فردا، مدام یک موسیقی گوش بدهد و سیگار بکشد، بلد نیست با موسیقی ِ خراب و سیگار، غصه بسازد. دیوانه، کسی‌است که بلد نیست روزش را با فکر موهوم مرگ عزیزان‌اش آغاز کند و به استقبال ِ هر نغمهء غم‌گین‌ای سر از پا نشناسد. ما، دیوانه نیستیم اگر نشسته‌ایم به دوری از پس ِ سال‌ها. دیوانه، آن احمقی‌است که فکر می‌کند اگر روز و شب، خوش باشد و لذت معنوی و دنیوی ببرد، لابد آدم‌حسابی‌است. ای لعنت به هرچه آدم ِ شاد!
تو که سیگار نمی‌کشی، در جهان، چیز اضافه‌ای هستی؛ نامربوطی، وصلهء ناچسبی. تو که غصه نمی‌خوری، تو که غصه‌ای نداری، احتمالا دکترلازم شده‌ای و از زور ِ شادی، حواس‌ات به خودت به پیرامون‌ات، به دنیایی که هر کس وظیفه دارد تلخ‌ترش کند، نیست.
دیوانه‌هایی را که وسط عروسی، مثل احمق‌ها می‌رقصند، و از زور شادی، دارند دق می‌کنند، اصلا نمی‌فهمم. حتما آن بالا، یا جایی بالاتر، خدایی نشسته‌است و می‌بیند این‌ها را. واقعا دربارهء این «آدم‌های شاد»، چه قضاوتی دارد؟
آدم‌های شاد، تعادل دنیا را به‌هم می‌زنند. دنیایی اگر هنوز مانده، از صدقه‌سر همان معدود آدم‌هایی‌است که «غصه می‌سازند» برای خود و دیگران. کسانی که می‌نویسند. کسانی که به‌قول علی‌رضا شیرازی، «شعر و ادبیات خودشان» را می‌نویسند. آثار بزرگ ادبی، اغلب اندوه‌گین‌اند و خسته. شعرهایی که زمزمه می‌شوند، پُر از درد و غم و غصه هستند. این مردمی که در «انتظار» موعودی خیالی/واقعی هستند، اگر غصه نداشتند، اصلا در «بی‌انتظاری» کلافه می‌شدند.
کلافه شدن، با غصه‌خوردن، فرق دارد. کسی که روز و شب‌اش را در دیسکو و می‌کده می‌گذراند در غربتی خواسته و ناخواسته، الزاما آدم شادی نیست. از قضا، غصه در «لهو و لعب» بیش‌تر و پسندیده‌تر است.
غصه، چیز خوبی‌است اگر این روان‌شناسان با تئوری‌های بیمارگونه‌شان بگذارند. غصه، چیز لازمی‌است مثل راه‌رفتن کنار بزرگ‌راه، و فرو کردن یک هدفن توی گوش، دل‌سپردن به نوای موسیقی‌ای که تمام آن‌چه این دکترها اسم‌اش را گذاشته‌اند «زندگی»، از بین می‌برد و دنیایی تیره‌رنگ را به تو هدیه می‌دهد.
من آدم ِ غصه‌ام. حس رفتن به سیزده‌به‌در را نمی‌فهمم. حس ِ «تجمع بیش از یک‌نفر» را نمی‌فهمم. حس ِ مادرم را نمی‌فهمم وقتی که جوری به سیگار روشن‌ام نگاه می‌کند که یعنی «تو هم داری می‌میری». من این‌ها را نمی‌فهمم، و حس کسانی را نمی‌فهمم که فکر می‌کنند هرچیز، حتی غصه‌خواری، «اندازه» دارد... غصه، اندازه ندارد! در ظرف نمی‌گنجد. اوج و فرود ندارد. غصه، باشکوه است.
تو که سیگار نمی‌کشی، تو که نمی‌فهمی روزی سیزده ساعت و نیم توی هوای یک اتاق، تکرار بی‌وقفهء موسیقی یک وبلاگ، یعنی چه؟! تو که نمی‌فهمی آدم از بی‌غصه ماندن، کلافه می‌شود. تو که نمی‌فهمی زندگی در لجن یعنی چی. تویی که نمی‌فهمی هر لحظه با طعم مرگ دست و پا زدن یعنی چی. تو، نمی‌‌فهمی که در گوشه‌ای چنین، دور از یار و دیار مُردن، شکوه‌اش کم از مُردن در عصر پنج‌شنبه در بین عزیزان‌ات نیست.
تو چه می‌فهمی که من دارم ذره‌ذره از «بودن»‌ام را فدای این غصه‌ها می‌کنم. می‌توانستم روزگاری که می‌شد، جای دیگری باشم، در مقام دیگری با شادی‌هایی که تو می‌فهمی... نخواستم. می‌شد، نخواستم!
تو چی می‌فهمی وقتی که صبح بلند شوی، ببینی یک رشته موی سفید {دقیقا یک رشتهء منظم} توی سرت زاده شده، و اصلا باور نداری که این انتخاب، انتخابی از روی ضعف نبوده.. چه می‌فهمی؟ چی می‌فهمی؟
تویی که سیگار نمی‌کشی، تویی که حاضری برای یک لحظه شاد بودن، خیلی از غصه‌ها را در نطفه خفه کنی، تویی که اصلا حالی‌ات نمی‌شود که وقتی کسی دارد غصه‌های خودش را می‌خورد، نباید مزاحم‌اش شد، تویی که فرق بی‌پولی و غصه‌داری را نمی‌فهمی... تو برو با همان فلکستین‌های سبزرنگ زندگی کن، بگذار کسانی هم باشند که گوشهء وبلاگ‌شان می‌نویسند:« این‌جا اجباری نیست. دوست‌ نداری، فکر می‌کنی به‌ت توهین می‌شود، هرچی! نخوان! از خوانده شدن، لذت می‌برم. خواننده‌ای را که بفهمد، روی سرم می‌گذارم. ولی دل‌ام نمی‌خواهد نظر کسی را بدانم. حق توست که نخوانی، حق من است که نخواهم نظرت را بدانم. همین!»
تو که نمی‌فهمی که من چی توی دل‌ام هست، چی دارد خفه‌ام می‌کند، تو که نمی‌فهمی تنها امثال ما می‌توانند در غصه‌های‌شان عاشقیت کنند و بمیرند، تو که نمی‌فهمی «این‌جا، فقط یک‌نفر می‌تواند کامنت بگذارد» چه حرمتی دارد، تو حق داری پیدا و پنهان، سفیر ِ لعن و تمسخر بفرستی. تو چه می‌دانی از کسی که دارد گوشهء یک اتاق، در دوری و غربت و تلخی‌اش می‌میرد و کاری هم برای آن‌که باید، از دست‌اش برنمی‌آید جز روشن کردن سیگاری به هم‌راهی، از روی خطوط اینترنت و چت؟ ول کن این تنهایی را به حال خودش، و برو پی ِ دنیای زیبا و شادی که دوست می‌داری.
بگذار کسانی هم باشند که دل‌شان می‌گیرد از این‌که «وقتی که باید»، در «کنار» نیستند، و اندکی از پس ِ غصه‌هاشان، سبک شوند.
بگذار کسانی هم باشند که پایه‌ء هر «غصه‌خوردن»ای هستند، خودت برو با دلبرکان غم‌گین، مشروب نشاط‌آورت را بنوش، ما را به دود خود رها کن. بگذار شُرب خمر ما، همین باشد که روز و شب‌مان شده عاقبت یزید، و هر روز خدا را شکر می‌کنیم که هنوز هم بهانه‌ای برای غصه خوردن هست، و دنیا هنوز آن‌قدر که فکر می‌کنید، سفید نیست.
تو که سیگار نمی‌کشی، تو که سعی نمی‌کنی روزی دو پاکت را به سه پاکت برسانی، تو که تمام غصه‌های‌ات بالا و پایین رفتن قند و اوره و کوفت و زهرمار خون‌ات شده، تو که نمی‌فهمی در جوار سیگار و یار با دلی اندوه‌گین مُردن، یعنی چه، تو برو دنبال آن‌چه نام‌اش را زندگی گذاشته‌ای... لعنت ما جهنمیان بر تو باد.

# این؛ هم‌این # 87/02/22 حسین نوروزی |

محسن پویا، مدیر وب‌گذر که شوهر خواهر ماست، سالوادور ِ فرانکی {نوروزی}، مدیر پشتیبانی ِ بلاگرولینگ هم مدتی‌ست در حق ما پدری می‌کند.... شاعر هم فرموده: دامین‌ام رو بردارم برم، کنار چشمه بگذارم‌ها!!
همین‌جوری، الکی گفتم که گفته باشم.

# این؛ هم‌این # 87/01/24 حسین نوروزی

اگر تفنگ را گذاشته باشی رو شقیقهء عزیزم / فرزندم / دل‌ام، اگر تهدید کنی، اگر چیزی بخواهی برای رحم کردن ِ به قربانی‌ات، ترجیح می‌دهم شلیک کنی! از تحمیل و تحمل نفرت دارم.

 

# این؛ هم‌این # 87/01/11 حسین نوروزی |

سکوت، سرشار از ناگفته‌ها نیست؛ درد است .... خطی برای این بهار، در این صفحه: 

ای بهار.. ای بهار.. ای بهار.. مادر و غیره‌ات را سلام

# این؛ هم‌این # 87/01/03 حسین نوروزی |

پیش از آن‌که تکلیف‌ات را با نظام سرمایه‌داری، حرکت ِ توده‌ها و تنهایی انسان ِ معاصر روشن کنی، باید با پایین‌تنه‌ات روراست باشی؛ رابطه‌ای منطقی  و متوازن میان ِ قلم و رخت‌خواب پیدا کنی، و یاد بگیری که روشن‌فکری، شاید گاهی در رخت‌خواب متولد ‌شود، ولی قطعا ادامه‌اش جای دیگری‌است. یا لااقل، به‌ صرف چسبیدن به رخت‌خواب و اندام ِ آسمانی ِ عشق، بدون ِ دوخط نوشتن و خواندن، دیری نخواهد پایید.
وقتی که بهترین رمان‌نویس‌ات، وقتی که شاعر بزرگ‌ات را در رخت‌خواب کشف می‌کنی، وقتی که امتیازها و سوبسیدهای مطبوعاتی و تبلیغاتی را به‌قدر بالای ِ «بلندی‌ها» تقسیم می‌کنی، و سهم همه را به یک «کس» {به فتحه} می‌بخشی، وقتی که حاضری برای یک چُرت ِ عارفانه، دوستان‌ات را در سفرهء اخلاص پهن کنی و بفروشی، وقتی که خیل ِ زُعَمای ِ دوست‌داران‌ات، فقط بعد از دیدارهای رودررو، ادبیات را در تو کشف می‌کنند می‌شوی اهل قلم، وقتی که هیئت گسیل می‌کنی به جنگ بدخواهان‌ ِ قلم‌ات، وقتی که ....
ببین! با کمرباریکان، به جنگ نمی‌روند، به رخت‌خواب شاید! قلم‌ات را تیز نکن برای کشتن مردم ِ تنها، «قلم» ِ تیزت را بردار برای دریدن ِ تن‌ها.
کاش می‌فهمیدی که همهء اعضای بدن‌ات می‌پوسند، شاید دو خط نوشته‌ات برای قضاوت بماند.
والسلامُ عَلٰی این‌همه نوشته.

پی‌نوشت: مطلب فوق، در دایرهء سرگرمی‌ می‌گنجد و از طریق اس‌ام‌اس ارسال شده‌است؛ از این شماره‌های اعتباری... اعتبار ِ چندانی ندارد، جدی نگیر.

بی‌ربط: مقامات روسپی ِ پاک‌باز

 

# این؛ هم‌این # 86/12/02 حسین نوروزی |

توی خیابون، جلوی مرد ِ درازگیسو رو گرفت، گفت:«برام دعا کن؛ خیلی خراب ِ این وضعیت ِ تازه‌ام».
براش دعا کرد. بی‌چاره پیرمرد.

# این؛ هم‌این # 86/11/30 حسین نوروزی |

دست ِ رد به سینهء کسی نمی‌زد؛ برای چاپ اولین مجموعهء شعرش، با بیست و سه نفر هم‌خوابه شد. سر ِ پُرشوری برای شعر داشت. شعر، در ذات‌اش بود، در درون‌اش، و در بند بند ِ اندام‌اش. و بسیاری از اساتید ِ ادب‌شناس، هم‌چون حقیر بر این شعور و معرفت، صحه می‌گذاریم، که ما طغیان شعر را در سراتاپای وجودش چه‌شب‌ها که نظاره کرده بودیم. به‌راستی بعد از او، نمی‌توان کتاب‌هاش را به‌دست گرفت، چرا که هنوز هم حرارت از آن ‌بیرون می‌زند... بنده البته ایشان را با اشارات دوستان دریافتم، و کمی هم دیر، اما خدای را شاکرم که مدتی از آن «چشمهء معرفت» نوشیدم، هرچند سیراب‌ام نکرد. شعر، امروز دردانه‌ای را از دست داد، و مردمان ادب را بار دیگر محتاج خیابان‌های دودآلود کرد ... پاک‌باخته‌ای از میان ما رفت، دریغ.  
سطرهایی در ترجمان این غم و در رثای آن شاعرهء شیرین‌رفتار بر زبان ِ غمگین‌ام جاری شده‌است که میهمان‌تان می‌کنم:

کسی چون تو با ما حساب نکرد
ارزان‌ترین بودی در عاطفه و شعر 
و باقی قضایا
شوخی ِ روزگار بود

دریغ که شعر معاصر، توان جلو رفتن ندارد دیگر؛ آه. تن‌اش در گور آرام باد.

بی‌ربط: بسترهای ادبیات ِ معاصر در یک کشور ِ دیگر با روشن‌فکرانی دیگر

 

# این؛ هم‌این # 86/11/11 حسین نوروزی |

باهاش می‌آد تا اول ِ بزرگ‌راه؛ برف داشته می‌اومده. به‌ش می‌گه خیلی دوست‌ش داره. بعد می‌گه که دیگه حرفی نداره واسه گفتن. می‌گه حرفی نمونده. سوار ماشین‌ش می‌شه وُ ..... می‌ره. همین!
کل ِ بزرگ‌راه رو پیاده برمی‌گرده وُ تنها ... می‌فهمی؟ خدا می‌دونه چه حالی داشته. اونایی که دیدن‌اش، می‌گن مثل دیوونه‌ها توی برف تلوتلو می‌خورده وُ فریاد می‌زده.
یه زن چادر سیاه، از کنارش رد شده. شنیده که داره شعر ِ اون «هاتف اصفهانی» رو عربده می‌زنه:

چون شیشه‌ دل، نه‌‌از ستم  ِ آسمان پُر است              مینای ما تهی‌است، دل ما از آن پُر است
ای عندلیب ِ باغ محبت، گل وفا-                                کم جو ز گلبنی که بر آن آشیان پُر است
سرو ِ تو را به تربیت من چه احتیاج؟                           نخل ِ رطب‌فشان تو را باغبان پُر است
جانی نماند؛ لیک اگر جان طلب کنی                         بَهر ِ تن ِ ضعیف من این نیم‌جان پُر است
هاتف به من ز جور رقیب و جفای یار                          کم کُن سخن، که گوش‌ام ازین داستان پُر است

می‌گن بغض می‌کنه و همه‌چی تموم.
حالا داره برف می‌آد. می‌بینی؟ به خیالت، الآن تا کجای اتوبان پیاده رفته؟ خدا می‌دونه.

پی‌نوشت: هر رفته‌ای، رفتهء من نیست. آدم‌های بسیاری در روز تنها می‌شوند، و ما بی‌خبر می‌مانیم. این نوشته، ربطی به من و بانو ندارد. ما هر دو، فقط از این نوشته، غصه می‌خوریم و فکر می‌کنیم با خودمان که می‌توانست برای ما باشد این اتفاق. شکر که نیست.... وبلاگ، در نهایت برای خواندن است؛ بدون هیچ اجباری. این صفحهء کوچک، با دو سه تا خواننده/بیننده/شنونده، آن‌قدر نباید مهم باشد که هر روز مجبور باشم قانونی وضع کنم از سر ناچاری. از سرزمینی به این کوچکی، برنمی‌آید این‌همه تفسیر و تاویل‌های بسیار. این‌جا ملک شخصی‌است و حق دارم هرگونه قانونی برای‌اش وضع کنم. لابد برای این‌ها هم حق ندارم؟  دریغ ....

# این؛ هم‌این # 86/10/17 حسین نوروزی |

برادر ارج‌مند، جناب آقای کوفی عنان
دبیر کل محترم سازمان ملل

با سلام و آروزی قبولی طاعات و عبادات
ازآن‌جایی‌که حقیر، هیچ از این یارو کره‌ایه، خوش‌ام نمی‌آید، هم‌چنان بر سر میثاق‌ام با حضرت‌عالی بوده و شما را دبیرکل تمام اعصار سازمان ملل می‌دانم. لذا عاجزانه اجازه می‌خواهم که با شما راحت بوده و به نامی که دوست دارم، خطاب‌تان کنم.
و حال که موافقت آن مقام را می‌بینم، با صدای بلند عرض می‌کنم:
کوفی!! سی‌دی ِ خصوصی‌ت با رضا کرم‌رضایی دراومده بدبخت!!! تکذیب نکن داداش! مالیدی... 

# این؛ هم‌این # 86/08/03 حسین نوروزی |

 

فیلم‌نامهء شمارهء 29/8 
آقای خونه، چشم و چراغ خونه


- پاشو بریم محضر طلاق‌ت رو بدم، بری نزد پاپی‌جون!
- نه ارباب.. توروخدا !!! من بدون تو می‌میرم. من هیچ‌ام بی‌تو ای دل ِ دریایی!
- ای‌بابا.. دل‌ام به رحم اومد. بمون تو هم یه گوشهء این ملک، زندگی‌ت رو ادامه بده.


فیلم‌نامهء شمارهء 110
بی‌کرانگی

- کجا!!؟
- با حسن‌آقا میرم فحشا!
- اوکی.. برگشتنی، یه پاکت کنت قرمز بگیر برام.

فیلم‌نامهء شمارهء 48131
بار هستی بر شانه‌های این مرد

- نِی‌نیسن؟
- چُورک پیشیریرم، سوزون‌چی صوبانا گءتیرم.
- عیبی یوخ. گَ منیم جوُراب‌لاریمی چیخات کوُپَگین قیزی!

فیلم‌نامهء شمارهء 44088
021

- شما هنوز همون‌جا می‌شینین؟
- نه، اون‌جا میخ کاشتن.

شاید ادامه دارد...

 

# این؛ هم‌این # 86/07/26 حسین نوروزی |

رمان‌ها، نوشته می‌شوند که واقعیت را از بین ببرند. حقیقتی وجود ندارد. هرچه می‌خواهی، می‌خوانی. می‌توانی تا دل‌ات می‌خواهد، بپرسی«یعنی چی می‌شه آخرش؟» و وقتی گره از نامعلوم باز شد، غمگین بگویی«چرا این‌جوری شد پس؟».
امشب، اگرچه خیلی دیر، به این نتیجه رسیدم که بیرون از این کتاب‌ها، زندگی زیباتر است؛ زندگی وقتی نوشته می‌شود، امکان تغییر ندارد. سنگ می‌شود. من، بیرون خطوط سُربی، با احتمال ِ«ممکنه سهم ما، این نباشه!» زنده‌ام.
و خوش‌حال‌ام که هنوز داریم بیرون رمان‌ها، با نکبت و دلهره نفس می‌کشیم؛ و بی‌دغدغه می‌پرسیم «یعنی چی می‌شه آخرش؟» و خیلی غمگین می‌گوییم «چرا این‌جوری شد پس؟». سیگاری می‌گیرانیم و خود را دل‌خوش می‌کنیم که «ممکنه سهم ما، این نباشه!».
بیرون رمان‌ها، خیلی پیش‌ازآن‌که«دایی نات»۱ به مغزش تکان بدهد، می‌رفتم سراغ «روری»۲ و از دست آن دیوانه نجات‌اش می‌دادم. باور کن که این کار را می‌کردم. گرچه، حتی بیرون رمان‌ها و داستان‌ها هم، باز، می‌گذاشتم رستم جان سهراب را بگیرد؛ ما تراژدی واقعی کم داریم برای الهام گرفتن و غصه خوردن. 
خوب است که بیرون ِ متن داریم جان می‌دهیم.
۱و۲ شخصیت‌های رمان دیوانگی در بروکلین/ نوشتهء پل اُوستر

# این؛ هم‌این # 86/07/26 حسین نوروزی |

از کسی مگر دعوت شده بیاید این‌جا؟ مگر توی دعوت‌نامه‌اش، نوشته‌ام که «لطفا بیا بخوان و نظرت را بگو»؟ واقعا برای کسی ایمیل زده‌ام که منتظر نظرات‌اش هستم؟ در دنیای بی‌در و پیکر اینترنت، که این‌همه بزدل ِ آشنا و ناآشنا، نشسته‌اند در پس چند تا آی‌دی پنهان، و بی‌هنری و هراس خود را فریاد می‌زنند، حق ندارم یک صفحه را که ملک شخصی من است، بدون امکان نظردهی داشته‌ باشم؟ اگر این‌قدر مهم است نظر دادن پای نوشته‌های من، که دم خودم گرم با نوشته‌هام. و اگر اصلا مهم نیست، خب چرا دارید در وبلاگ دوستان دور و نزدیک پاره می‌شوید؟ تخم، یک نعمت الهی‌است: جایی در وسط پا. لطفا از آن استفاده کنید، ناموس‌تان را از حراج بیرون بکشید، و صریح، با اسم و رسم روشن، ناله‌تان را بخوانید با صدای بلند و با نام حقیقی. در دنیای مجازی هم که تا دل‌تان بخواهد، فضای رایگان هست و امکان، برای پنهان شدن!
سیاه‌پوشان شاخهء القاعدهء وبلاگستان را کاری ندارم؛ از دوستان‌ام گله‌مندم. من، به دلایل آن‌ها نیست اگر وبلاگ می‌نویسم. از آن‌ها نمی‌پرسم برای چی/کی می‌نویسند. دلایل شخصی‌ام هم به کسی آسیبی نزده، جای کسی را تنگ نکرده‌است. نوشتن ِ هم‌چو منی، جای کسی را تنگ کرده‌است؟ معلوم است که هرگز. ولی خب گاهی «زنک»ها و «مردک»های فاحشه، بزدلی‌شان را این‌جا و آن‌جا خالی می‌کنند. از آن‌ها گله‌ای نیست. از دوستان‌ام گله دارم که گاهی، حرمت دوستی‌ را حفظ نمی‌کنند، و به اسم آزادی بیان، اجازه می‌دهند که اسامی پنهان، سعید امامی‌های اینترنت، هفت‌تیرهای خالی‌شان را خالی‌تر کنند... یادم نمی‌آید حتی روزهایی که بخش نظرات این‌جا باز بوده، به کسی جز خودم، توهین شده‌باشد و من با سکوت‌ام و باقی گذاشتن نظرات این‌گونه، تاییدشان کرده باشم.
کاش یادمان باشد، حافظ آزادی، حفظ حریم شخصی دیگران است. وقتی این‌جا بسته‌است،  یعنی دل‌ام نمی‌خواهد نظر کسی را در تعریف یا توبیخ نوشته‌ام بدانم. پس حداقل از دوستان نزدیک‌ام توقع دارم که حرمتی برای سلام و علیک قائل باشند؛ برای صفحهء خودشان حرمت قائل باشند، و بدانند که اعتبار وبلاگ آن‌ها پایین می‌آید اگر کسی در آن‌جا، پیغام برای صفحهء دیگری بگذارد... توهین که جای خود دارد.
از دوستان خوب‌ام دل‌گیرم. فقط همین.

# این؛ هم‌این # 86/07/22 حسین نوروزی

یعنی توی این زمین خدا، یک آدم نیست که هنوز بتواند؟ اویی که نفس‌اش حق بود کجاست؟ آدم‌های بزرگ، سوار اسب‌هاشان شدند رفتند... ای تُف به روزگار کوتوله. خسته‌ام از این‌که نتوانستم. من، تو، ما فقط ما را داریم. گاهی فکر می‌کنم که دیگر آن آدمی نیست‌ام که اراده می‌کرد و می‌شد... بریده‌ام.

بعداز تحریر: و هم‌چنان تُف به ذات روزگار کوتوله. کو مردی که می‌توانست می‌شد؟ دارم فریاد می‌زنم که بریده‌ام.... ولی نگاه می‌کنم می‌بینم من آدم قدرشناسی بوده‌ام؛ باید به همین "ما"یی که هنوز دارم، بیش‌تر اعتماد کنم. این یکی هنوز باقی مانده‌. چرا حفظ نکنم‌اش؟

آخر ِ تحریر: گور بابای نتوانستن! باید بشود، حتی اگر دست‌ام از زانوی خودم هم سُر بخورد، باید پا شوم. و می‌شوم. این رسم ماست که تنها بلند شویم. می‌شوم!!

# این؛ هم‌این # 86/07/12 حسین نوروزی

روزگاری فرموده‌ بودم:

اگر پرنده بودم وُ هوای تن نداشتم
دوباره بال می‌شدم، غم ِ وطن نداشتم

مدتی‌است که دُر وُ گوهر نمی‌بارم. چرا؟ مشغول کارهای بزرگ هستم. تجربهء تلخ ِ روزهای رفته، نشان داد که «نوشتن»، در روز ِ سختی، به درد لای جرز هم نمی‌خورد. پس پول را عشق است که حتی از جنیفر لوپز و زرشت‌پلو با مرغ هم بهتر است. پول ... پول... پول.... قربون ِ اون پول‌-پول گفتن‌ات برم که اصلا آهنگین خرج می‌کنی... باید جملات قصاری از بزرگان در باب معرفت‌شناسی ِ پول گردآوری کنم. ان‌شاالله.

# این؛ هم‌این # 86/06/16 حسین نوروزی |

جشن سينماي ايران -به شكل اخص- و مجموعه سينماي ايران - به شكل اعم- به يك سيرك دِمُده درجه دو تبديل شده كه عده‌اي روي صحنه به همديگر مي‌پرند و به هم پشت پا و پس‌گردني مي‌زنند و دماغ هم را مي‌كشند و... از اين دست، عده‌اي هم آن بالا نشسته‌اند؛ تازه‌كارها به هيجان مي‌آيند و مي‌خندند و قديمي‌ها از بي‌حوصلگي خميازه مي‌كشند.
اين سيرك قديمي سال‌ها است به راه افتاده و همچنان به كار خود ادامه مي‌دهد، بازيگرانش هر چندسال يك بار عوض مي‌شوند، اما مناسبات همان است و مبناي دعواهاي روي صحنه همان؛ همان‌قدر كليشه‌اي، قابل پيش‌بيني و مبتذل. بيچاره ما كه مجبوريم از اين بالا بنشينيم و اين وقايع را رصد كنيم و از همه بدتر صفحات كاغذي و مجازي‌مان را با گزارش همين مزخرفات سياه كنيم تا شكم صاحب مرده سير شود. كي در اين سيرك را گِل مي‌گيرند كه خيال همه راحت شود و ما هم برويم دنبال يك شغل آبرومند؟

توضيح: اين پُست تقديم مي‌شود به حسين نوروزي.
علی مصلح، مردی برای تمام اعصاب‌ها و اعصار؛ با همان کیفیت و تازگی   

نوشته شده در  86/05/27ساعت 18:8  توسط علی مصلح 
# این؛ هم‌این # 86/05/27 حسین نوروزی

تصورات باطل، می‌توانند آدمی را تا مرگ بکشانند؛ چندتا قرص ِ مثلا خواب بدهند به دست‌ات، بگویند بخور و بمیر! چه باید گفت به آن‌ها؟
عزیز من! دنیا این روزها شبیه یک تکه سیگاری ِ پونصدی است؛ چشم برهم می‌زنی، رفته‌ای هوای خدا. این‌روزها بدون ِ آن هم انگار روی هواییم. قرص‌هایم کو سهراب؟

# این؛ هم‌این # 86/05/03 حسین نوروزی |

ای .. علی سنتوری.. چه طوری؟

فراموش کردن ِ یک گربه شاید کمی سخت باشد، فراموش کردن ِ دست‌هایی که روی سینه در پیچ و خم، یک جفت چشم که عاشق است، فراموش کردن مردی که گفت دوست‌ات دارم ... فراموشی، عزیز دل، گربه‌بازی نیست که با روزی وُ هفته‌ای عادت شود؛ هرگز!
خو می‌کنی؟ نه گل‌ام ... آدمی که هرگز فراموش نکند، فراموش نمی‌شود. دنیا پُر از آدم است؛ درست! فقط یک‌نفر اما از این همه تو را به نام ِ زیبایت تماشا کرده‌است.
توی چشم‌هام نگاه کن! این‌ها را فراموش می‌کنی و خو می‌گیری به نبودن؟ نه! نع!! آن‌قدر تماشا می‌کنم که بختک‌ات بمانم تا ته عمر. روزی، سهم من و تو را خواهند داد. مطمئن باش.
این‌جا هوا خوب نیست،‌ دارد تمام می‌شود. کجایی؟

 

# این؛ هم‌این # 86/04/30 حسین نوروزی |

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وين حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
هست از پس پرده گفت‌وگوی من و تو
چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من .......

همین. تا بعدی دیگر. مدتی می شود که دل صاحب این خانه بدجور گرفته است. می خواست تعطیل کند، دید که این جا صاحب دیگری هم دارد. دلم گرفته فقط.


 

# این؛ هم‌این # 86/04/16 حسین نوروزی |

بی کاری تلخه
کار پیدا می شه
بی کسی تلخه
کَس زیاده توی خیابون
بی و کَس و کاری تلخه... بگرد، توی هر روزن ِ این زندگی، یه عاقبت ِ بی کَس و کار نشسته به انتظار.

زنگ زده بود امروز: با من بیش تر در تماس باش «حالا»!! منظورش از این «حالا» رو نفهمیدم. تحکم داشت و یه حس دخترونهء بی مغز ِ پُر از چهارده سالگی. حس بد ِ گربه های در جست و جوی جفت رو میده این دختر! راست می گفتی که کسخله! خب دیگه . می شناسیمش.. ولی راستش تلخه خیلی این وضع. توی هر حرفی، دارم پی ِ یه توطئهء سازمان یافته می گردم. کاش بودی وقتایی که باید...

# این؛ هم‌این # 86/04/15 حسین نوروزی |

یه زن ایتالیایی، که کافه هم داره. رفته کلیسا براش شمع روشن کنه. سه تا پسر داره و عاشق شوهرشه. گفته میره براش شمع روشن کنه. گفتم{توی دلم} گفتم هنوز هم میشه کسی آدم رو نشناسه و براش نگران باشه..... امروز، انگار همه جا روز مادره. اینو فراموش نکن فرانچسکا!

# این؛ هم‌این # 86/04/14 حسین نوروزی |

هی تو! تویی که میایی آنلاین می نشینی توی صفحه از لندن و هلند و خیلی جاهای دیگه. کی هستی؟ خیلی بهت فکر می کنم. اون گوشه مسنجر هست .. فقط بگو کجا راه میری روی چه جور خیابونی.

# این؛ هم‌این # 86/04/11 حسین نوروزی

چرا این همه بی همراه؟ کاش کمی روزگار، بهتر بود. دوست بیشتر بود. کاش دوستان خوب تری داشتم. کاش به جای کتاب، دنبال پول بودم. خیلی زیاد! الآن هم پول فراوان داشتم هم دوستانی که به دردبخورتر بودند. مرده شور رسما این «خلق» را ببرد این «تودهء بی همراه» را که یک عمری برایش سینه زدم. حالم از دوستانم به هم می خورد که فقط مشکلات شان سهم آدم می شود... روزی که گیر می کنی، فقط ناله می کنند و مثل احمق ها تماشات می کنند. اسم اش را می گذارند هم دردی. حرام زاده ها!!

یه دقیقه بیا این جا

# این؛ هم‌این # 86/04/11 حسین نوروزی |

 خیلی چیزها از دست ام رفت. پس این خدا کجاست .... امروز را فرموش نکن ۲۳ خرداد
# این؛ هم‌این # 86/03/24 حسین نوروزی |