تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Wap # Email # Archive

تویی که سیگار نمی‌کشی، تویی که نمی‌فهمی از «نکشیدن» به بهشت نمی‌روی، تویی که خیال می‌کنی شاد بودن فضیلتی‌است انسانی، تویی که از موسیقی ایرانی فرار می‌کنی مبادا که غصه‌دارت کند، تویی که نمی‌فهمی دق دادن خود، یعنی چی... تو چه می‌فهمی از دل‌تنگی؟ چه می‌فهمی آدم ِ دل‌تنگ، آدم ِ غم‌گین، چه دنیای باشکوهی دارد. تویی که سیگار نمی‌کشی، «هابیل» باش، بگذار ما با «قابیل» ِ درون‌مان روزگار بگذرانیم.
کسی که اسم‌اش را گذاشته پزشک ِ روان، و مدام روح‌ات را مثل خُوره می‌خورد با تِزهای ابلهانه‌اش، از دنیا چی فهمیده؟ یعنی مثلا وقتی که می‌گوید:«غصه خوردن، برای روح تو زیان‌آور است و باید شاد باشی». والله من اگر احمدی‌نژاد را هم به‌م هدیه بدهی، شاد نمی‌شوم. شادی، نوعی سوء‌تفاهم است که برخی برای این‌که بلد نیستند غصه بخورند، اختراع کرده‌اند. غصه‌خوردن، یک «فن»است، حرفه است، و غصه‌خوردن، خود ِ خود «زندگی»است.
غصه خوردن را عده‌ای آدم دیوانه منع کرده‌اند. کی گفته تو غصه که می‌خوری، حتما می‌روی خودت را از برج میلاد پرت می‌کنی پایین؟ چه‌کسی گفته وقتی حسرت گذشته‌ای موهوم را داری، لابد دیوانه‌ای؟ نه! دیوانه کسی‌است که بلد نیست از صبح، حوالی ساعت دوازده‌یک، تا حوالی چهار صبح فردا، مدام یک موسیقی گوش بدهد و سیگار بکشد، بلد نیست با موسیقی ِ خراب و سیگار، غصه بسازد. دیوانه، کسی‌است که بلد نیست روزش را با فکر موهوم مرگ عزیزان‌اش آغاز کند و به استقبال ِ هر نغمهء غم‌گین‌ای سر از پا نشناسد. ما، دیوانه نیستیم اگر نشسته‌ایم به دوری از پس ِ سال‌ها. دیوانه، آن احمقی‌است که فکر می‌کند اگر روز و شب، خوش باشد و لذت معنوی و دنیوی ببرد، لابد آدم‌حسابی‌است. ای لعنت به هرچه آدم ِ شاد!
تو که سیگار نمی‌کشی، در جهان، چیز اضافه‌ای هستی؛ نامربوطی، وصلهء ناچسبی. تو که غصه نمی‌خوری، تو که غصه‌ای نداری، احتمالا دکترلازم شده‌ای و از زور ِ شادی، حواس‌ات به خودت به پیرامون‌ات، به دنیایی که هر کس وظیفه دارد تلخ‌ترش کند، نیست.
دیوانه‌هایی را که وسط عروسی، مثل احمق‌ها می‌رقصند، و از زور شادی، دارند دق می‌کنند، اصلا نمی‌فهمم. حتما آن بالا، یا جایی بالاتر، خدایی نشسته‌است و می‌بیند این‌ها را. واقعا دربارهء این «آدم‌های شاد»، چه قضاوتی دارد؟
آدم‌های شاد، تعادل دنیا را به‌هم می‌زنند. دنیایی اگر هنوز مانده، از صدقه‌سر همان معدود آدم‌هایی‌است که «غصه می‌سازند» برای خود و دیگران. کسانی که می‌نویسند. کسانی که به‌قول علی‌رضا شیرازی، «شعر و ادبیات خودشان» را می‌نویسند. آثار بزرگ ادبی، اغلب اندوه‌گین‌اند و خسته. شعرهایی که زمزمه می‌شوند، پُر از درد و غم و غصه هستند. این مردمی که در «انتظار» موعودی خیالی/واقعی هستند، اگر غصه نداشتند، اصلا در «بی‌انتظاری» کلافه می‌شدند.
کلافه شدن، با غصه‌خوردن، فرق دارد. کسی که روز و شب‌اش را در دیسکو و می‌کده می‌گذراند در غربتی خواسته و ناخواسته، الزاما آدم شادی نیست. از قضا، غصه در «لهو و لعب» بیش‌تر و پسندیده‌تر است.
غصه، چیز خوبی‌است اگر این روان‌شناسان با تئوری‌های بیمارگونه‌شان بگذارند. غصه، چیز لازمی‌است مثل راه‌رفتن کنار بزرگ‌راه، و فرو کردن یک هدفن توی گوش، دل‌سپردن به نوای موسیقی‌ای که تمام آن‌چه این دکترها اسم‌اش را گذاشته‌اند «زندگی»، از بین می‌برد و دنیایی تیره‌رنگ را به تو هدیه می‌دهد.
من آدم ِ غصه‌ام. حس رفتن به سیزده‌به‌در را نمی‌فهمم. حس ِ «تجمع بیش از یک‌نفر» را نمی‌فهمم. حس ِ مادرم را نمی‌فهمم وقتی که جوری به سیگار روشن‌ام نگاه می‌کند که یعنی «تو هم داری می‌میری». من این‌ها را نمی‌فهمم، و حس کسانی را نمی‌فهمم که فکر می‌کنند هرچیز، حتی غصه‌خواری، «اندازه» دارد... غصه، اندازه ندارد! در ظرف نمی‌گنجد. اوج و فرود ندارد. غصه، باشکوه است.
تو که سیگار نمی‌کشی، تو که نمی‌فهمی روزی سیزده ساعت و نیم توی هوای یک اتاق، تکرار بی‌وقفهء موسیقی یک وبلاگ، یعنی چه؟! تو که نمی‌فهمی آدم از بی‌غصه ماندن، کلافه می‌شود. تو که نمی‌فهمی زندگی در لجن یعنی چی. تویی که نمی‌فهمی هر لحظه با طعم مرگ دست و پا زدن یعنی چی. تو، نمی‌‌فهمی که در گوشه‌ای چنین، دور از یار و دیار مُردن، شکوه‌اش کم از مُردن در عصر پنج‌شنبه در بین عزیزان‌ات نیست.
تو چه می‌فهمی که من دارم ذره‌ذره از «بودن»‌ام را فدای این غصه‌ها می‌کنم. می‌توانستم روزگاری که می‌شد، جای دیگری باشم، در مقام دیگری با شادی‌هایی که تو می‌فهمی... نخواستم. می‌شد، نخواستم!
تو چی می‌فهمی وقتی که صبح بلند شوی، ببینی یک رشته موی سفید {دقیقا یک رشتهء منظم} توی سرت زاده شده، و اصلا باور نداری که این انتخاب، انتخابی از روی ضعف نبوده.. چه می‌فهمی؟ چی می‌فهمی؟
تویی که سیگار نمی‌کشی، تویی که حاضری برای یک لحظه شاد بودن، خیلی از غصه‌ها را در نطفه خفه کنی، تویی که اصلا حالی‌ات نمی‌شود که وقتی کسی دارد غصه‌های خودش را می‌خورد، نباید مزاحم‌اش شد، تویی که فرق بی‌پولی و غصه‌داری را نمی‌فهمی... تو برو با همان فلکستین‌های سبزرنگ زندگی کن، بگذار کسانی هم باشند که گوشهء وبلاگ‌شان می‌نویسند:« این‌جا اجباری نیست. دوست‌ نداری، فکر می‌کنی به‌ت توهین می‌شود، هرچی! نخوان! از خوانده شدن، لذت می‌برم. خواننده‌ای را که بفهمد، روی سرم می‌گذارم. ولی دل‌ام نمی‌خواهد نظر کسی را بدانم. حق توست که نخوانی، حق من است که نخواهم نظرت را بدانم. همین!»
تو که نمی‌فهمی که من چی توی دل‌ام هست، چی دارد خفه‌ام می‌کند، تو که نمی‌فهمی تنها امثال ما می‌توانند در غصه‌های‌شان عاشقیت کنند و بمیرند، تو که نمی‌فهمی «این‌جا، فقط یک‌نفر می‌تواند کامنت بگذارد» چه حرمتی دارد، تو حق داری پیدا و پنهان، سفیر ِ لعن و تمسخر بفرستی. تو چه می‌دانی از کسی که دارد گوشهء یک اتاق، در دوری و غربت و تلخی‌اش می‌میرد و کاری هم برای آن‌که باید، از دست‌اش برنمی‌آید جز روشن کردن سیگاری به هم‌راهی، از روی خطوط اینترنت و چت؟ ول کن این تنهایی را به حال خودش، و برو پی ِ دنیای زیبا و شادی که دوست می‌داری.
بگذار کسانی هم باشند که دل‌شان می‌گیرد از این‌که «وقتی که باید»، در «کنار» نیستند، و اندکی از پس ِ غصه‌هاشان، سبک شوند.
بگذار کسانی هم باشند که پایه‌ء هر «غصه‌خوردن»ای هستند، خودت برو با دلبرکان غم‌گین، مشروب نشاط‌آورت را بنوش، ما را به دود خود رها کن. بگذار شُرب خمر ما، همین باشد که روز و شب‌مان شده عاقبت یزید، و هر روز خدا را شکر می‌کنیم که هنوز هم بهانه‌ای برای غصه خوردن هست، و دنیا هنوز آن‌قدر که فکر می‌کنید، سفید نیست.
تو که سیگار نمی‌کشی، تو که سعی نمی‌کنی روزی دو پاکت را به سه پاکت برسانی، تو که تمام غصه‌های‌ات بالا و پایین رفتن قند و اوره و کوفت و زهرمار خون‌ات شده، تو که نمی‌فهمی در جوار سیگار و یار با دلی اندوه‌گین مُردن، یعنی چه، تو برو دنبال آن‌چه نام‌اش را زندگی گذاشته‌ای... لعنت ما جهنمیان بر تو باد.

# این؛ همین # 87/02/22 حسین نوروزی |

محسن پویا، مدیر وب‌گذر که شوهر خواهر ماست، سالوادور ِ فرانکی {نوروزی}، مدیر پشتیبانی ِ بلاگرولینگ هم مدتی‌ست در حق ما پدری می‌کند.... شاعر هم فرموده: دامین‌ام رو بردارم برم، کنار چشمه بگذارم‌ها!!
همین‌جوری، الکی گفتم که گفته باشم.

# این؛ همین # 87/01/24 حسین نوروزی

اگر تفنگ را گذاشته باشی رو شقیقهء عزیزم / فرزندم / دل‌ام، اگر تهدید کنی، اگر چیزی بخواهی برای رحم کردن ِ به قربانی‌ات، ترجیح می‌دهم شلیک کنی! از تحمیل و تحمل نفرت دارم.

 

# این؛ همین # 87/01/11 حسین نوروزی |

سکوت، سرشار از ناگفته‌ها نیست؛ درد است .... خطی برای این بهار، در این صفحه: 

ای بهار.. ای بهار.. ای بهار.. مادر و غیره‌ات را سلام

# این؛ همین # 87/01/03 حسین نوروزی |

پیش از آن‌که تکلیف‌ات را با نظام سرمایه‌داری، حرکت ِ توده‌ها و تنهایی انسان ِ معاصر روشن کنی، باید با پایین‌تنه‌ات روراست باشی؛ رابطه‌ای منطقی  و متوازن میان ِ قلم و رخت‌خواب پیدا کنی، و یاد بگیری که روشن‌فکری، شاید گاهی در رخت‌خواب متولد ‌شود، ولی قطعا ادامه‌اش جای دیگری‌است. یا لااقل، به‌ صرف چسبیدن به رخت‌خواب و اندام ِ آسمانی ِ عشق، بدون ِ دوخط نوشتن و خواندن، دیری نخواهد پایید.
وقتی که بهترین رمان‌نویس‌ات، وقتی که شاعر بزرگ‌ات را در رخت‌خواب کشف می‌کنی، وقتی که امتیازها و سوبسیدهای مطبوعاتی و تبلیغاتی را به‌قدر بالای ِ «بلندی‌ها» تقسیم می‌کنی، و سهم همه را به یک «کس» {به فتحه} می‌بخشی، وقتی که حاضری برای یک چُرت ِ عارفانه، دوستان‌ات را در سفرهء اخلاص پهن کنی و بفروشی، وقتی که خیل ِ زُعَمای ِ دوست‌داران‌ات، فقط بعد از دیدارهای رودررو، ادبیات را در تو کشف می‌کنند می‌شوی اهل قلم، وقتی که هیئت گسیل می‌کنی به جنگ بدخواهان‌ ِ قلم‌ات، وقتی که ....
ببین! با کمرباریکان، به جنگ نمی‌روند، به رخت‌خواب شاید! قلم‌ات را تیز نکن برای کشتن مردم ِ تنها، «قلم» ِ تیزت را بردار برای دریدن ِ تن‌ها.
کاش می‌فهمیدی که همهء اعضای بدن‌ات می‌پوسند، شاید دو خط نوشته‌ات برای قضاوت بماند.
والسلامُ عَلٰی این‌همه نوشته.

پی‌نوشت: مطلب فوق، در دایرهء سرگرمی‌ می‌گنجد و از طریق اس‌ام‌اس ارسال شده‌است؛ از این شماره‌های اعتباری... اعتبار ِ چندانی ندارد، جدی نگیر.

بی‌ربط: مقامات روسپی ِ پاک‌باز

 

# این؛ همین # 86/12/02 حسین نوروزی |

توی خیابون، جلوی مرد ِ درازگیسو رو گرفت، گفت:«برام دعا کن؛ خیلی خراب ِ این وضعیت ِ تازه‌ام».
براش دعا کرد. بی‌چاره پیرمرد.

# این؛ همین # 86/11/30 حسین نوروزی |

دست ِ رد به سینهء کسی نمی‌زد؛ برای چاپ اولین مجموعهء شعرش، با بیست و سه نفر هم‌خوابه شد. سر ِ پُرشوری برای شعر داشت. شعر، در ذات‌اش بود، در درون‌اش، و در بند بند ِ اندام‌اش. و بسیاری از اساتید ِ ادب‌شناس، هم‌چون حقیر بر این شعور و معرفت، صحه می‌گذاریم، که ما طغیان شعر را در سراتاپای وجودش چه‌شب‌ها که نظاره کرده بودیم. به‌راستی بعد از او، نمی‌توان کتاب‌هاش را به‌دست گرفت، چرا که هنوز هم حرارت از آن ‌بیرون می‌زند... بنده البته ایشان را با اشارات دوستان دریافتم، و کمی هم دیر، اما خدای را شاکرم که مدتی از آن «چشمهء معرفت» نوشیدم، هرچند سیراب‌ام نکرد. شعر، امروز دردانه‌ای را از دست داد، و مردمان ادب را بار دیگر محتاج خیابان‌های دودآلود کرد ... پاک‌باخته‌ای از میان ما رفت، دریغ.  
سطرهایی در ترجمان این غم و در رثای آن شاعرهء شیرین‌رفتار بر زبان ِ غمگین‌ام جاری شده‌است که میهمان‌تان می‌کنم:

کسی چون تو با ما حساب نکرد
ارزان‌ترین بودی در عاطفه و شعر 
و باقی قضایا
شوخی ِ روزگار بود

دریغ که شعر معاصر، توان جلو رفتن ندارد دیگر؛ آه. تن‌اش در گور آرام باد.

بی‌ربط: بسترهای ادبیات ِ معاصر در یک کشور ِ دیگر با روشن‌فکرانی دیگر

 

# این؛ همین # 86/11/11 حسین نوروزی |

باهاش می‌آد تا اول ِ بزرگ‌راه؛ برف داشته می‌اومده. به‌ش می‌گه خیلی دوست‌ش داره. بعد می‌گه که دیگه حرفی نداره واسه گفتن. می‌گه حرفی نمونده. سوار ماشین‌ش می‌شه وُ ..... می‌ره. همین!
کل ِ بزرگ‌راه رو پیاده برمی‌گرده وُ تنها ... می‌فهمی؟ خدا می‌دونه چه حالی داشته. اونایی که دیدن‌اش، می‌گن مثل دیوونه‌ها توی برف تلوتلو می‌خورده وُ فریاد می‌زده.
یه زن چادر سیاه، از کنارش رد شده. شنیده که داره شعر ِ اون «هاتف اصفهانی» رو عربده می‌زنه:

چون شیشه‌ دل، نه‌‌از ستم  ِ آسمان پُر است              مینای ما تهی‌است، دل ما از آن پُر است
ای عندلیب ِ باغ محبت، گل وفا-                                کم جو ز گلبنی که بر آن آشیان پُر است
سرو ِ تو را به تربیت من چه احتیاج؟                           نخل ِ رطب‌فشان تو را باغبان پُر است
جانی نماند؛ لیک اگر جان طلب کنی                         بَهر ِ تن ِ ضعیف من این نیم‌جان پُر است
هاتف به من ز جور رقیب و جفای یار                          کم کُن سخن، که گوش‌ام ازین داستان پُر است

می‌گن بغض می‌کنه و همه‌چی تموم.
حالا داره برف می‌آد. می‌بینی؟ به خیالت، الآن تا کجای اتوبان پیاده رفته؟ خدا می‌دونه.

پی‌نوشت: هر رفته‌ای، رفتهء من نیست. آدم‌های بسیاری در روز تنها می‌شوند، و ما بی‌خبر می‌مانیم. این نوشته، ربطی به من و بانو ندارد. ما هر دو، فقط از این نوشته، غصه می‌خوریم و فکر می‌کنیم با خودمان که می‌توانست برای ما باشد این اتفاق. شکر که نیست.... وبلاگ، در نهایت برای خواندن است؛ بدون هیچ اجباری. این صفحهء کوچک، با دو سه تا خواننده/بیننده/شنونده، آن‌قدر نباید مهم باشد که هر روز مجبور باشم قانونی وضع کنم از سر ناچاری. از سرزمینی به این کوچکی، برنمی‌آید این‌همه تفسیر و تاویل‌های بسیار. این‌جا ملک شخصی‌است و حق دارم هرگونه قانونی برای‌اش وضع کنم. لابد برای این‌ها هم حق ندارم؟  دریغ ....

# این؛ همین # 86/10/17 حسین نوروزی |

برادر ارج‌مند، جناب آقای کوفی عنان
دبیر کل محترم سازمان ملل

با سلام و آروزی قبولی طاعات و عبادات
ازآن‌جایی‌که حقیر، هیچ از این یارو کره‌ایه، خوش‌ام نمی‌آید، هم‌چنان بر سر میثاق‌ام با حضرت‌عالی بوده و شما را دبیرکل تمام اعصار سازمان ملل می‌دانم. لذا عاجزانه اجازه می‌خواهم که با شما راحت بوده و به نامی که دوست دارم، خطاب‌تان کنم.
و حال که موافقت آن مقام را می‌بینم، با صدای بلند عرض می‌کنم:
کوفی!! سی‌دی ِ خصوصی‌ت با رضا کرم‌رضایی دراومده بدبخت!!! تکذیب نکن داداش! مالیدی... 

# این؛ همین # 86/08/03 حسین نوروزی |

 

فیلم‌نامهء شمارهء 29/8 
آقای خونه، چشم و چراغ خونه


- پاشو بریم محضر طلاق‌ت رو بدم، بری نزد پاپی‌جون!
- نه ارباب.. توروخدا !!! من بدون تو می‌میرم. من هیچ‌ام بی‌تو ای دل ِ دریایی!
- ای‌بابا.. دل‌ام به رحم اومد. بمون تو هم یه گوشهء این ملک، زندگی‌ت رو ادامه بده.


فیلم‌نامهء شمارهء 110
بی‌کرانگی

- کجا!!؟
- با حسن‌آقا میرم فحشا!
- اوکی.. برگشتنی، یه پاکت کنت قرمز بگیر برام.

فیلم‌نامهء شمارهء 48131
بار هستی بر شانه‌های این مرد

- نِی‌نیسن؟
- چُورک پیشیریرم، سوزون‌چی صوبانا گءتیرم.
- عیبی یوخ. گَ منیم جوُراب‌لاریمی چیخات کوُپَگین قیزی!

فیلم‌نامهء شمارهء 44088
021

- شما هنوز همون‌جا می‌شینین؟
- نه، اون‌جا میخ کاشتن.

شاید ادامه دارد...

 

# این؛ همین # 86/07/26 حسین نوروزی |

رمان‌ها، نوشته می‌شوند که واقعیت را از بین ببرند. حقیقتی وجود ندارد. هرچه می‌خواهی، می‌خوانی. می‌توانی تا دل‌ات می‌خواهد، بپرسی«یعنی چی می‌شه آخرش؟» و وقتی گره از نامعلوم باز شد، غمگین بگویی«چرا این‌جوری شد پس؟».
امشب، اگرچه خیلی دیر، به این نتیجه رسیدم که بیرون از این کتاب‌ها، زندگی زیباتر است؛ زندگی وقتی نوشته می‌شود، امکان تغییر ندارد. سنگ می‌شود. من، بیرون خطوط سُربی، با احتمال ِ«ممکنه سهم ما، این نباشه!» زنده‌ام.
و خوش‌حال‌ام که هنوز داریم بیرون رمان‌ها، با نکبت و دلهره نفس می‌کشیم؛ و بی‌دغدغه می‌پرسیم «یعنی چی می‌شه آخرش؟» و خیلی غمگین می‌گوییم «چرا این‌جوری شد پس؟». سیگاری می‌گیرانیم و خود را دل‌خوش می‌کنیم که «ممکنه سهم ما، این نباشه!».
بیرون رمان‌ها، خیلی پیش‌ازآن‌که«دایی نات»۱ به مغزش تکان بدهد، می‌رفتم سراغ «روری»۲ و از دست آن دیوانه نجات‌اش می‌دادم. باور کن که این کار را می‌کردم. گرچه، حتی بیرون رمان‌ها و داستان‌ها هم، باز، می‌گذاشتم رستم جان سهراب را بگیرد؛ ما تراژدی واقعی کم داریم برای الهام گرفتن و غصه خوردن. 
خوب است که بیرون ِ متن داریم جان می‌دهیم.
۱و۲ شخصیت‌های رمان دیوانگی در بروکلین/ نوشتهء پل اُوستر

# این؛ همین # 86/07/26 حسین نوروزی |

از کسی مگر دعوت شده بیاید این‌جا؟ مگر توی دعوت‌نامه‌اش، نوشته‌ام که «لطفا بیا بخوان و نظرت را بگو»؟ واقعا برای کسی ایمیل زده‌ام که منتظر نظرات‌اش هستم؟ در دنیای بی‌در و پیکر اینترنت، که این‌همه بزدل ِ آشنا و ناآشنا، نشسته‌اند در پس چند تا آی‌دی پنهان، و بی‌هنری و هراس خود را فریاد می‌زنند، حق ندارم یک صفحه را که ملک شخصی من است، بدون امکان نظردهی داشته‌ باشم؟ اگر این‌قدر مهم است نظر دادن پای نوشته‌های من، که دم خودم گرم با نوشته‌هام. و اگر اصلا مهم نیست، خب چرا دارید در وبلاگ دوستان دور و نزدیک پاره می‌شوید؟ تخم، یک نعمت الهی‌است: جایی در وسط پا. لطفا از آن استفاده کنید، ناموس‌تان را از حراج بیرون بکشید، و صریح، با اسم و رسم روشن، ناله‌تان را بخوانید با صدای بلند و با نام حقیقی. در دنیای مجازی هم که تا دل‌تان بخواهد، فضای رایگان هست و امکان، برای پنهان شدن!
سیاه‌پوشان شاخهء القاعدهء وبلاگستان را کاری ندارم؛ از دوستان‌ام گله‌مندم. من، به دلایل آن‌ها نیست اگر وبلاگ می‌نویسم. از آن‌ها نمی‌پرسم برای چی/کی می‌نویسند. دلایل شخصی‌ام هم به کسی آسیبی نزده، جای کسی را تنگ نکرده‌است. نوشتن ِ هم‌چو منی، جای کسی را تنگ کرده‌است؟ معلوم است که هرگز. ولی خب گاهی «زنک»ها و «مردک»های فاحشه، بزدلی‌شان را این‌جا و آن‌جا خالی می‌کنند. از آن‌ها گله‌ای نیست. از دوستان‌ام گله دارم که گاهی، حرمت دوستی‌ را حفظ نمی‌کنند، و به اسم آزادی بیان، اجازه می‌دهند که اسامی پنهان، سعید امامی‌های اینترنت، هفت‌تیرهای خالی‌شان را خالی‌تر کنند... یادم نمی‌آید حتی روزهایی که بخش نظرات این‌جا باز بوده، به کسی جز خودم، توهین شده‌باشد و من با سکوت‌ام و باقی گذاشتن نظرات این‌گونه، تاییدشان کرده باشم.
کاش یادمان باشد، حافظ آزادی، حفظ حریم شخصی دیگران است. وقتی این‌جا بسته‌است،  یعنی دل‌ام نمی‌خواهد نظر کسی را در تعریف یا توبیخ نوشته‌ام بدانم. پس حداقل از دوستان نزدیک‌ام توقع دارم که حرمتی برای سلام و علیک قائل باشند؛ برای صفحهء خودشان حرمت قائل باشند، و بدانند که اعتبار وبلاگ آن‌ها پایین می‌آید اگر کسی در آن‌جا، پیغام برای صفحهء دیگری بگذارد... توهین که جای خود دارد.
از دوستان خوب‌ام دل‌گیرم. فقط همین.

# این؛ همین # 86/07/22 حسین نوروزی

یعنی توی این زمین خدا، یک آدم نیست که هنوز بتواند؟ اویی که نفس‌اش حق بود کجاست؟ آدم‌های بزرگ، سوار اسب‌هاشان شدند رفتند... ای تُف به روزگار کوتوله. خسته‌ام از این‌که نتوانستم. من، تو، ما فقط ما را داریم. گاهی فکر می‌کنم که دیگر آن آدمی نیست‌ام که اراده می‌کرد و می‌شد... بریده‌ام.

بعداز تحریر: و هم‌چنان تُف به ذات روزگار کوتوله. کو مردی که می‌توانست می‌شد؟ دارم فریاد می‌زنم که بریده‌ام.... ولی نگاه می‌کنم می‌بینم من آدم قدرشناسی بوده‌ام؛ باید به همین "ما"یی که هنوز دارم، بیش‌تر اعتماد کنم. این یکی هنوز باقی مانده‌. چرا حفظ نکنم‌اش؟

آخر ِ تحریر: گور بابای نتوانستن! باید بشود، حتی اگر دست‌ام از زانوی خودم هم سُر بخورد، باید پا شوم. و می‌شوم. این رسم ماست که تنها بلند شویم. می‌شوم!!

# این؛ همین # 86/07/12 حسین نوروزی

نباید این بازی را، این‌جا شروع می‌کردم. این صفحه، مال من نیست، پس حق ندارم بازی ِ دیگران را به آن بکشانم. بازی با وطن ، اولین و آخرین بازی ِ این صفحه بود. لطف می‌کنید اگر لینک ارسال نکنید. به‌جز دو سه نفر از دوستانم، که منتظر نوشته‌هاشان هستم، و بعضی از آدم‌های خاص اطراف‌ام، دیگر لینکی اضافه نمی‌کنم. تعهدی هم نداشته و ندارم. سه روز کامل است که افتاده‌ام. جسم، تخمی!! روح؟ ..... ! حوصلهء تلفن‌ را ندارم. وقتی برنمی‌دارم، یعنی دل‌ام نمی‌خواهد حرف بزنم.(رفقا و همکاران) نوشتن، برای‌ام سخت شده؛ شرطی شده؛ بکن-نکن‌دار شده. خیلی‌هاش شیرین است، به حق‌ است، ولی گاهی توی شرایطی که فقط روی خودم اصرار دارم، مرگ است نوشتن و ادامه دادن تلخی‌ها. این صفحه، تقدیم به خودخواه‌ترین زن روی زمین! که دوست‌اش دارم بسیار..... و هرگز نمی‌فهمد چرا، و فقط فکر خواهد کرد که ..... حرف‌های بین ما، بماند برای ما. مدتی نوشتن را تعطیل می‌کنم. همین، و بدرود صفحهء دوست‌داشتنی‌مان.

# این؛ همین # 86/06/28 حسین نوروزی

چه می‌شود کرد برای دلی که غمگین است؟ باور کن از خودم خجالت می‌کشم. دل‌ام خوش بود زمانی که «بابا به دور و بری‌هات نگاه کن ببین کجا هستند و تو کجایی؟» همیشه شُکر ِ این‌همه را داشته‌ و دارم. ولی حالا، و امشب، و خدا می‌داند تا کی، غمگین‌ام.
امروز دو تا کتاب تازه‌ام منتشر شد؛ یکی کار گِل، یکی کار دل. خدا می‌داند ترجیح می‌دادم این هر دو و قبلی‌ها را نداشتم، ولی می‌توانستم حالا که باید، به دردی بخورم. از این‌که به درد لای جرز هم نمی‌خورم، هرگز غمی نداشتم؛ ولی حالا، همین امشب، شرم دارم از این موجود ِ بی‌مصرف، که حتی برای بهترین‌اش، کاری نمی‌تواند بکند که از ته ِ دل بخندد شاد شود ... حتما خدایی هست!
حضرت باری تعالی!
به حق همین دنیای ِ غمگین گاوخونی، مثل همیشه کنارم باش. نمی‌گویم فقط این‌بار را، که فردایی هم هست. ولی کمک کن به این حسین. که اگر کمک هم نکنی، باز اهل شُکرم و اهل دوستی. من دعوا ندارم خدا، درخواست دارم. به بودن‌ات، همیشه ایمان داشتم و این‌روزها بیشتر. کمک کن.
می‌خواهم مغرور بمانم؛ کمک کن که غرورم را داشته باشم، سرم را بلند کنم، بگویم« مثل همیشه فقط من می‌تونم کارهای بزرگ انجام بدم....» خوب نیستم. کاش می‌توانستم به دردش بخورم این‌روزها، امروز، امشب ... و فردا.
حضرت خدا!
فردا به شدت فقط تو را داریم. بیشتر ببین این بندگان بی‌چاره و تلخ را.
بندهء احمق و تنهای تو: حسین

# این؛ همین # 86/06/18 حسین نوروزی |

روزگاری فرموده‌ بودم:

اگر پرنده بودم وُ هوای تن نداشتم
دوباره بال می‌شدم، غم ِ وطن نداشتم

مدتی‌است که دُر وُ گوهر نمی‌بارم. چرا؟ مشغول کارهای بزرگ هستم. تجربهء تلخ ِ روزهای رفته، نشان داد که «نوشتن»، در روز ِ سختی، به درد لای جرز هم نمی‌خورد. پس پول را عشق است که حتی از جنیفر لوپز و زرشت‌پلو با مرغ هم بهتر است. پول ... پول... پول.... قربون ِ اون پول‌-پول گفتن‌ات برم که اصلا آهنگین خرج می‌کنی... باید جملات قصاری از بزرگان در باب معرفت‌شناسی ِ پول گردآوری کنم. ان‌شاالله.

# این؛ همین # 86/06/16 حسین نوروزی |

جشن سينماي ايران -به شكل اخص- و مجموعه سينماي ايران - به شكل اعم- به يك سيرك دِمُده درجه دو تبديل شده كه عده‌اي روي صحنه به همديگر مي‌پرند و به هم پشت پا و پس‌گردني مي‌زنند و دماغ هم را مي‌كشند و... از اين دست، عده‌اي هم آن بالا نشسته‌اند؛ تازه‌كارها به هيجان مي‌آيند و مي‌خندند و قديمي‌ها از بي‌حوصلگي خميازه مي‌كشند.
اين سيرك قديمي سال‌ها است به راه افتاده و همچنان به كار خود ادامه مي‌دهد، بازيگرانش هر چندسال يك بار عوض مي‌شوند، اما مناسبات همان است و مبناي دعواهاي روي صحنه همان؛ همان‌قدر كليشه‌اي، قابل پيش‌بيني و مبتذل. بيچاره ما كه مجبوريم از اين بالا بنشينيم و اين وقايع را رصد كنيم و از همه بدتر صفحات كاغذي و مجازي‌مان را با گزارش همين مزخرفات سياه كنيم تا شكم صاحب مرده سير شود. كي در اين سيرك را گِل مي‌گيرند كه خيال همه راحت شود و ما هم برويم دنبال يك شغل آبرومند؟

توضيح: اين پُست تقديم مي‌شود به حسين نوروزي.
علی مصلح، مردی برای تمام اعصاب‌ها و اعصار؛ با همان کیفیت و تازگی   

نوشته شده در  86/05/27ساعت 18:8  توسط علی مصلح 
# این؛ همین # 86/05/27 حسین نوروزی

تصورات باطل، می‌توانند آدمی را تا مرگ بکشانند؛ چندتا قرص ِ مثلا خواب بدهند به دست‌ات، بگویند بخور و بمیر! چه باید گفت به آن‌ها؟
عزیز من! دنیا این روزها شبیه یک تکه سیگاری ِ پونصدی است؛ چشم برهم می‌زنی، رفته‌ای هوای خدا. این‌روزها بدون ِ آن هم انگار روی هواییم. قرص‌هایم کو سهراب؟

# این؛ همین # 86/05/03 حسین نوروزی |

خوانندهء محترمی پای یک لینک به این صفحه، در بخش نظرات نوشته است:

SaraRaha: مطلب نسبتا جالب بود {اشاره به این پست } و هر چند که از عشق زیبای نویسنده به بانویش لذت بردم و دعایشان هم کردم که همیشه عاشق بمانند، ولی آن نوشته (توضیح وبلاگ) در عین زیبایی عشق به بانو، توهین به خوانندگان و رهگذران است. اگر قرار است که کسی ننویسد و اهمییت نداشته باشد که بخواند این دیگر چه بی صداقتی ای است در معرض دید همه گذاشتن؟! اویی که اینرا باز میگذارد در واقع تحسین دیگران از عشقش را می طلبد ولی تظاهر می کند که نمی خواهد. انشاءالله که عشقش بی تظاهر و پایدار باشد. 
 
من: حق با شماست.وقت کلیک، کمی تانی داشته باشید. به تمام لینک ها اطمینان نکنید. سربلند باشید.
# این؛ همین # 86/04/17 حسین نوروزی

همه چیز با هم تمام می شود.. کافه تیتر   هم بالاخره پلمپ شد. و این یعنی تمام. حال این دکان هم خوش نیست. باید اقدام کنم .... می فهمی؟ دروغ ها آزارش داده اند. بدرود خاطرات کافه. خوب نیستم.
# این؛ همین # 86/04/16 حسین نوروزی

یه زن ایتالیایی، که کافه هم داره. رفته کلیسا براش شمع روشن کنه. سه تا پسر داره و عاشق شوهرشه. گفته میره براش شمع روشن کنه. گفتم{توی دلم} گفتم هنوز هم میشه کسی آدم رو نشناسه و براش نگران باشه..... امروز، انگار همه جا روز مادره. اینو فراموش نکن فرانچسکا!

# این؛ همین # 86/04/14 حسین نوروزی

آن همه برنامه وُ آن همه شوق کودکانه، این اندازه از دست انداختن به در و دیوار، رو زدن به سگ ترین موجودات خدا، این همه دوستی.... خب گاهی همه چیز برعکس جواب می دهد. قرار نیست همیشه سهم من این عوض شدن ِ صورت ماجراها باشد. کاش همه چیز راست بود و راستی بین دو دوست، دو نفر. دلم گرفت.... مبارک این دو روز خاص.

# این؛ همین # 86/04/14 حسین نوروزی

هی تو! تویی که میایی آنلاین می نشینی توی صفحه از لندن و هلند و خیلی جاهای دیگه. کی هستی؟ خیلی بهت فکر می کنم. اون گوشه مسنجر هست .. فقط بگو کجا راه میری روی چه جور خیابونی.

# این؛ همین # 86/04/11 حسین نوروزی

چرا این همه بی همراه؟ کاش کمی روزگار، بهتر بود. دوست بیشتر بود. کاش دوستان خوب تری داشتم. کاش به جای کتاب، دنبال پول بودم. خیلی زیاد! الآن هم پول فراوان داشتم هم دوستانی که به دردبخورتر بودند. مرده شور رسما این «خلق» را ببرد این «تودهء بی همراه» را که یک عمری برایش سینه زدم. حالم از دوستانم به هم می خورد که فقط مشکلات شان سهم آدم می شود... روزی که گیر می کنی، فقط ناله می کنند و مثل احمق ها تماشات می کنند. اسم اش را می گذارند هم دردی. حرام زاده ها!!

یه دقیقه بیا این جا

# این؛ همین # 86/04/11 حسین نوروزی |

بهترین آدم زندگی م .... بهترین آدم زندگی م ... بهترین آدم زندگی م .... خیلی چیزها از دست ام رفت. پس این خدا کجاست .... امروز را فرموش نکن ۲۳ خرداد
# این؛ همین # 86/03/24 حسین نوروزی