۱
گفت:«عاشقش بودم، ولی وقتی توی چشماش نگاه کردم، دیدم که دیگه وقتشه که این دو تا رو از کاسه بیرون بیارم. بعد هم چشماش رو با همین دو تا انگشت از کاسه کشیدم بیرون. همون لحظهء اول، جون داد» بعد گفت:«من قاتل نبودم آقای بازپرس، فقط نتونستم ببینم که داره برای اون سگ زرد، چشم میچرخونه و دلبری میکنه». به دستهاش نگاه کردم؛ داشت انگشتهاش را بیاختیار میشمرد.
2
سطرها بیدلیل نوشته نمیشوند؛ هر سطری که مینویسی، ابهام خودت را بیشتر میکنی. چیزی نمینویسی که توضیح ِ چیز دیگری باشد. هر سطر، سطر بعدی را میجَوَد، و سوال پیشین را با سوالی تازه جواب میدهد. کلمات، قرار نیست که چیزی را توضیح بدهند. وقتی مینویسی :«دست کرد توی جیب رضا، و چیزی را که دستمال پیچ شده بود، درآورد و پرت کرد توی رودخانه»، میپرسی:«مگر چی بوده توی جیب رضا؟ رضا کیست؟ چرا دستمالپیچ شده؟ چرا رضا ...». چرا نه؟ رضا، سینهسوختهء بنفشه، دختری در خیابان یازده شرقی بود.
من دارم ناخواسته توی بازی تو بازی میخورم. اگر قرار است بازی کنی، غمگین و افسرده بازی کن، و وقتی برنده میشوی، قهرمان افسرده باش.
3
نوشتهای که تو را توی تعلیق و غصه، از پا درنیاورد، به درد ویترین کتابخانههای ملی میخورد و صورت تُپُل اشعری. بخوان، غصه بخور، و وقتی که مینویسی، فکر کن به اینکه باید از میان خوانندههات، یکی دو نفر کشته شوند...
4
گفتم:«وقتی که با همین دستای کثیفت، داشتی چشماش رو درمیاوردی، اصلا فکر نکردی که یه روزی دلت برای همین چشمها تنگ میشه؟»
گفت:«نه سرکار. آخه وقتی داشتم چشماش رو درمیاوردم، دستام تمیز بود...»
پینوشت: ..............................
بچه که بودیم، سکههای زرد رنگ ِ پنج تومانی را میبردیم میگذاشتیم روی ریل راهآهن، ساعتها مینشستیم به انتظار قطار. اگر کمی شانس میآوردیم و سکه از بین ریل و چرخ قطار درنمیرفت، بعد از عبور ِ قطار تهران-اهواز، سکه به اصطلاح خودمان «پَخ» میشد. یعنی بر اثر وزن قطار، لِه میشد. میشد یک ورقهء کج و بدشکل و نامفهوم. و ذوق میکردیم. ذوق میکردیم. نمیفهمی تا بچهء «لب ِ خط» نباشی.
سکههای پنجتومانی، آنسالها، یعنی تمام دارایی ِ یک هفتهء ما. هرگز دلیل ِ این کار احمقانه را نفهمیدم. شاید، تنهاییمان را پر میکرد. شاید، تنها موقعیتی بود که میتوانستیم «شکستن» چیزی سخت را تماشا کنیم. کودکی ِ ما، در رفت و آمد قطارهای لعنتی، کشته شد.
حالا قطار ِ اهواز دوباره دارد از وسط کودکیم رد میشود. چی میشد یکی دست ما را میگرفت، از حریم راهآهن دورمان میکرد؟
میگوید:
در وجود من، در وجود تو، در وجود ما ابراهیمای قربانی شدهاست. ببین چهگونه اسماعیل ِ بودن ِ ما را، به مسلخ بُردهاند و ما همهچیز را باختهایم.
میگویم:
اگر پرنده بودم وُ هوای تن نداشتم
دوباره بال میزدم، غم ِ وطن نداشتم
میگوید:
من رفتهام؛ آسمان، اگر هرکجا همین رنگ، زمین رنگارنگ است، آدمهاش بیرنگ. کجا؟
فریاد میزنم:
بیا خدا! تمام ِ اسماعیلهای ِ در من، از آن ِ تو؛ چاقویت را بده، میخواهم ابراهیمکشان بگیرم...
{ بابا یه آدم باید به چه زبونی حرف بزنه؟؟؟؟؟ دارم دق میکنم..... خب آدمیزاد کم میاره... ولی گاهی تموم میشه!!! به اون امام رضا و به این امام هشتم و به تمام عالم آدم قسم که اصلا خوب نیستم... از نقشی که دارم خسته شدم... کاش فقط یه دوُر بچرخی به دل من .... ای تف به روح این زندگی سگی... آدمی که داره جون میده دنبال کدوم اصلوب بگرده که نوشتهاش قشنگ باشه؟؟؟ خواهر و مادر این زندگی رو ..... بُریدم به ابوالفضل.... فقط تماشا میکنی تا تموم بشه و بعد بگی این که تموم کرد، یه روزگاری فلانشعر مینوشت و کلی میخندیدیم ..... نمیشه واسه بعضی چیزا رسما آگهی داد و دست دراز کرد... همین عمر سگی رو واسه این و اون گذاشتم، حالا واسه من کی چی میکنه؟؟؟؟ حرومزادهها... از هرچی آدم و دوست و رفیق نفرت دارم.... تخملق!! اینجا رو میخوندی و گاهی لذت میبردی. نمیبردی؟ غلط کردی مثل سگ دروغ میگی... حتی برای شنیدن موسیقی اینجا که سر میزدی؟ پس حالا چرا پنهان شدی؟؟ حالا که نیاز دارم به کمک؟؟؟ پولت توی سرت بخوره از هیچکس طلب ندارم... ولی همهچی با پول حل نمیشه.. شاید هم میشه و من خرم... آدمهای زیادی تموم میکنن... تخم کسی هم نیست... ولی حرمت یه دقیقه صفا کردن با چیزی و کسی خیلی بیشتر از اینهاست.... جماعت بیمروت نامرد آشغال!! از ایمیلی که میزنی حالم رو بپرسی.. از همدردیت از بودنت... از هرچی دوست و رفیق و خواننده و آشنا و دشمن خستهام... همه حواله به خدا.... روزگار هم! }
جایی در «مجالس پنجگانه»اش، لابهلای مجلس چهارم، میگوید:«عزیزا ! کار، از دو بیرون نیست: یا خلعت ِ وصال دوختهاند، یا کسوت ِ فراق. یا داغ ِ مهجوری بر جبین ِ تو کشیدهاند، یا تاج ِ مقبولی بر سر تو نهادهاند؛ اگر از غیب، نصیب ِ تو صدرهء وصال آمد، از شُکر مَیاسا».
بعد توی مجلس پنجم میگوید:«عزیز من، اگر سرخی ِ روی معشوقان نداری، زردی ِ روی عاشقان باید که بیاری. اگر جمال ِ یوسفی نداری، درد ِ یعقوبی باید که بیاری».
این، یعنی عوضیبازی، یعنی میگوید و نمیگوید. یعنی میشه و نمیشه... یعنی.... دقیقا یعنی اینکه اصلا نباید به حافظهء شعرها و سطرهایی که حفظ کردهای، اعتماد کنی؛ برو با همان مولوی یا حافظ فال بگیر. سعدی، یعنی خیابانی بنبست، که زنان بسیاری با زنبیل از آن میگذرند، و البته اصلا هم دراز نیست.
هر که بیدوست میبرد خواباش
همچنان صبر هست و پایاباش
خواب از آن چشم ِ چشم نتوان داشت
که ز سر برگذشت سیلاباش
نه بهخود میرود گرفتهء عشق
دیگری میبرد به قلّاباش
چه کند پایبند ِ مهر ِ کسی
که نبیند جفای اصحاباش؟
هرکه حاجت به درگهی دارد،
لازم است احتمال ِ بَوّاباش
سایر است این مَثَل، که مُستسقی
نکند رود ِ دجله سیراباش
شب ِ هجران ِ دوست، ظلمانیاست
ور برآید هزار مهتاباش
برود جان ِ دردمند از تن
نرود مُهر ِ مِهر ِ احباباش
سعدیا گوسفند قربانی
به که نالد ز دست ِ قصّاباش؟
بَوّاب: دربان، نگهبان
مُستسقی: آبخواهنده، تشنه؛ دهخدا شیرینتر گفته: آبخواه
از مردی سوال کردند، آخرینبار کی بانویات را دیدی؟ گفت هشت سال قبل. پرسیدند یادت هست رنگ زیرپوشاش را؟ گفت یک سیاه ِ نخی، که دقیقا انداماش را در بر گرفته بود. گفتند از کجا اینهمه مطمئن هستی؟ گفت چون هشت سال قبل، بهشدت عاشق زیرپوش سیاه بودم، ترجیح میدهم سیاه بوده باشد.
تکمله:
- بعضیها، چشم بازار را درمیآورند با سوالاتشان.
- جواب دادن، خود، نوعی از هنر است. ما هنرمند نیستایم، نویسندهایم.
- بعضیها، اصلا مهم نیست که چی نوشتهای یا مینویسی، عاشق بخش سکسی ماجرا هستند.
- احمقها، دور و بر آدم زیادند؛ باید کمی تادیبشان کنم.
- مثل خر دارم مینویسم. چی؟ سورپرایز است.
- دارم مرغابی میشوم.. یواش یواش دارم مرغابی میشوم. خیلی بیصدا و آرام.
- حالا که دختر خوبی بودم، زود بگو برام چی میخری؟ { این دیالوگ ِ پُرخرج را وحشتناک دوست میدارم}
- دارم میزنم بیرون از خانه؛ خیلی بیرونتر از خانه.
- کارت ملی تمام اعضای خانواده آمدهاست، الا من!
- چرا از بین اینهمه دوست و دوشمن، حتی توی آن خرابشده، یک دشمن هم ندارم برای همچین روزی؟ من که آخر روابط هستم... چه بد!
- برای کیا ایمیل رفت. برای آنیکی هم. بهشدت همهچیز خوب پیش میرود.
- چرا وقتی همهچیز خوب پیش میرود، اصلا پیش نمیرود؟
- تغییرات آب و هوا!! climate change آه خدای من، دم ِ زمین چه گرم است!!
- توی خونهتون آکواریوم دارید؟ ما نداریم. پس خواهر تو مشکل داره احتمالا دوست عزیز! {کمتر سوال کن!}
- در گویش عاشقانهء تبار ما، سخن شیرینی وجود دارد که ترجمهء فارسیاش این است:«بالاخره میگیرمت مادر سگ!» میبینی چه عشقی در آن نهفته؟
- من برم دنبال چند لقمه نون. به لقمههای بزرگ میاندیشم، از کم و پایین بدم میآد.
- رسما نشسته توی اینترنت؛ مگه کار نداره؟ محل سگ هم نمیده به من! ایضا به این صفحه. فقط هر روز چک میکنه اینجا رو. من هم هر اون رو! بیحساب!
- احمدرضا احمدی: عشق، سوءتفاهمیاست که با ازدواج برطرف میشود! من: پس این سوء تفاهم ما کی برطرف میشه؟ سکه هم همون پنجتا کافیه.
- بهزودی در یک موضوع خاص، یک سایت راهاندازی میشود که به گنجینهء «برای اولینبار های حسین نوروزی» افزوده خواهد شد. مطمئن باش بینظیر خواهد بود. یک کمی ناجور است، ایناست که فعلا تقدیم نمیکنم به تو، تا خودت نظر بدهی.
- پسر دایی، مسعود، از دست اصفهانیها آزاد شد. بچه رو بخشید و اومد! چهقدر ما از این اصفهانیها باید ضربه بخوریم!! طلاق!!
- هیچ دقت کردهای که اره و اوره و شمسی کوره، شدهاند نویسنده و شاعر؟ تا دیروز، آسفالتکار بودند، دیشب شدند هنرمند، امروز هم شاعر! شکر...
- آدمها در دو حالت، خیلی عصبی میشوند: الآن هیچکدام از دو حالت ممکن را یادم نیست. پس کلی خوشحال میباشم.
- یکی از آشناهای من، دارد روزینامه راه میاندازد؛ منتها آنقدر اینروزها سرسنگین است، که از ترس، نمیتوانم به خودش یا اطرافیاناش زنگی بزنم، حالی بپرسم. ترجیح میدهم وقتی منتشر شد، تبریک بگویم که شایبهای پیش نیاید. آشنای خوبیاست، فقط نمیفهمم چرا با من سنگین شده... لابد حق دارد. اینروزها اغلب، حق دارند سرسنگین برخورد کنند. بدبخت من...
- پاپی میرود استرخ!! چه شود!!
- مامی جایی نمیرود، پس میرود به بهشت.
- میگویند یکی از زعمای قوم، با یک بانوی مکرمه، ریخته است روی هم. کاش بههمینجا ختم شود!
- بله! من زن دارم.
- بله! زنام رو هم دوست دارم. زن ِ تو رو دوست ندارم! اوکی؟
- شیطنت، اصلا مزه ندارد... همهچی صفایاش را از دست داده فعلا!
- 48131
- ایضا من هم تو رو دوست دارم و میفهمم که چهقدر از اینکه زن من هستی، به خودت میبالی. خب اینها، پاداش خداوند به توست!
- اغلب جاهای این نوشته، دو نقطه/دی دارد! ![]()
- من برم که دیر شد.... لطفا کمی بیشتر به من توجه کن!
- پول بده، ماچ بده، آدم باش!
- آه ای خدای بزرگ... یعنی میشه؟ خدای بزرگ : بله! حتما میشه پسرم. من: قربانات خدایا، آقام ابوالفضل نگهدارت باشه.
- نفس!!!
راستی تو چیستی؟
همیشه چند قهوهخانه بینراه
همیشه چند خانه بینراه
همیشه راهها آدم را سرگرم میکنند
دوردستهای تو را گم کردهام ای بیراههای غرب
گاهی
برای یک فنجان چای
میایستیم
چه میدانیم تو چیستی راستی..
2
داریم به گناه دیگران اعتراف میکنیم
دستهامان روی سر میرود
و شلیک میکنی
در هر مرگ
زنی را سنگسار میکنند
و خواب میبینند کودکان ِ بازیگوش
و راه میروند در خوابهای ماه
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
3
همه میمیریم
باور کن
به دنبال مکان آرامی بودم که در آن بمیرم. کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آنروز از وستچستر به آنجا رفتم...
پل استر/ دیوانگی در بروکلین
راهها، دو کار میکنند: میبرند، میآورند. و اینمیان، گاهی، میبرند وُ نمیآورند....
* سطری از شعر رسول یونان
قبلها، در «خداحافظ گاریکوپر» آمده بود؛ حالا در دست ارشاد است.
دست، فرصت ِ آخرین ديدار است كه دارد تكان میخورد آرام. لعنت به امروز، لعنت به همهچی. کابوسهای روزهای بد، تمامی ندارد. شنیدن بعضی حرفها، دیدن آنهایی که نمیخواهی، فهمیدن ِ اینکه چهقدر خری گاهی و زودباور. تو هم، همیشه وقتیکه باید، نیستی که بزنی توی دهان این مادرجندهها اگر حرفشان مفت است! روز و شب تلخی بود؛ روزهای تلختری در پیش. مادر این دنیا را .......
عکسی از مادر دنیا ندارم برای این پست.
پیشاز آخرین میله، فرصت دادند بگویم چه میخواهم. گفتم: کمی راه بروم، قدری راه بروم، راه بروم کمی فقط. راه رفتم، و میلهها نزدیکتر شدند. حالا، پشت میلهام.
«از خاطرات یک مرد ِ عجیب در تابستان سالی که گذشت»
حتی میتوانم بگویم پشت کدام میز با چه لباسی نشسته بودی، و چه شکلی میخندیدی، چه کسانی را دیدی و چه لباسی داشتی تنات. به کی خندیدی، و چه لباسی داشتی تنات. حتی میتوانم بگویم وقتی که از اتاق رفتی بیرون، مردک جوان، پشت سرت چی گفت. دنیا خیلی کوچک است و آدمها، همهجا هستند؛ کافیاست که یکیشان را بشناسی.
«از روزهای عینک ِ مرموز و مردی که با خدا رابطه داشت»
خوب است: سیگارم از دو بسته گذشت؛ و زندگی دارد دود میشود. خوب نیستم.
«از حسین نوروزی، یک اتفاق معمولی»
|
سیگار میکشم زیاد .. خیلی. وقتی که هنوز زنده ام، باید زندگی کنم. هنوز گاهی اشتباهی یک پاکت هم برای تو میخرم کنت برای آقا/کنت برای بانو... من دو پاکت را گذراندهام، تو چی؟ غمگینم رفیق خوب، غمگین. تف به این زندگی که خلاصی ندارد. اتفاقات بدی افتاده، حال خوبی ندارم. میگویند امشب «لیله الرغائب» است، بساری از آرزوهایت برآورده میشود، عذاب قبر نداری، و از این ها. سیگار میکشم و به آرزوهای بسیار کم فکر میکنم. دلم فقط یک چیز میخواهد. و تو خوب میفهمی.
|
دو تا پسر، الیاس و ادریس .... این ها دارند خوابم را آشفته می کنند. نمی خواهم پدر باشم. بچه ها تمام دلخوشی را می گیرند. یک روز فکر می کنی اگر بودند، کناری داشتی یاری داشتی... و روز بعد می روند و باز، بازی از اول.
دل به بازی های کودکانه شان دادن، و از هرچیز حتی عشق گذشتن، شده است ایثار و فداکاری. تخم زندگی را کشیدن، و بذر کار برای شکم کاشتن، نتیجه یک بار استفاده نکردن از کاندوم است. لطفا توصیه های ایمنی را جدی بگیرید.
شروه! نام دختری است که باید می داشتم. ندارم. همیشه به نام اش فکر می کنم. و می گذارم در آغوش گرم مادرش، هرکجا که هست، زندگی را تمام کند. بچه سرمایه زندگی است؟ به خیال من، نه! مجسمه ای است از یک اتفاق و جبر زمانه مثلا. نوعی عذاب، که برای فرار از آن، نام دلخوشی را به خود گرفته است. شروه، کار من نیست، ولی در خواب هایم بود سال ها.
- من بچه دارم، حالا چه کنم؟
- برو بنداز!
- گذشته از این مراحل .. وقت شوهر کردنشه/زن گرفتنشه...
- پس گذشته دیگه ... باید ادامه بدی. می خوای نمیری؟
- آره!
- به یه نفر فکر کن که هیچ عروس و دومادی نمی تونن اون رو از تو بگیرن. شاید عزراییل فقط. پا داشته باش. همراه داشته باش. دروغ نگو. صادق باش. به دل اش باش. راه بیا. پنهان نکن.
هنوز در دنیا چیزی به نام وفاداری وجود داره... حتی اگر فقط برای چند دقیقه. آدما، به شرط صداقت، دنیا رو زیر و رو می کنن. حتی با دمپایی! با یکی قدم بزن، که وقتی به صورتش خیره میشی، عشق نبینی، نگرانی ببینی! بگذار نگرانت باشه. آدم نگران، هرگز فراموشت نمی کنه. کسی که با دیدن عکست، دلش می گیره بغض می کنه، همون کسیه که فقط کافیه تمام و کمال اطمینان کنه! بعد راه میفته تا اون سر دنیا و حتما اسمش یا الیاسه، یا ادریسه، یا یعقوب! رسم دنیا اینه ... اگه اینا فقط توی قصه اس، چرا کسی نمی تونه رمان عاشقونه رو تمام کنه و حذف کنه؟ چرا هنوز هست؟
ای تف به ذات این دنیا که حتی نمی شود دقیقه ای دست روی زانوی دیگری، پا شد!
- دکتر!
- جان دکتر؟
- یعنی من خوب میشم؟
- ممکنه عزیزم... فقط به خودت فشار نیار. یه مدت برو سفر، خوب میشی. چشم هات رو فقط پاک نگه دار! یادت باشه: چشم هات رو پاک نگه دار که غصه و نگرانیت رو بی رنگ نکنه ناپاکی. با چشم ناپاک، علاوه بر عفونت های ریوی، دیگه نمی تونی نگران یه عشق باشی.
- دکتر...
- بله!؟
- آدم ها فقط سفر می کنن که بمیرند... با چشم خودم دیدم. الیاس و ادریس، توی راه مردند.
- و شروه...؟
- اون فقط یه فکره... یه فکر! می فهمی؟ .. ولی خب آدما به فکرهاشون زنده اند، نه؟
هیچ چیزم، شبیه آدم هایی نیست که این جا هستند. ولی انگار باید بمونم... چرا؟ چرا این جوری شد "کوش کوش"؟ چند روز قبل بود: یه نفر، خیلی چیزاش رو فروخت و گفت برو! دوباره بابت دل من، بقیه خرج کردن. حالا، با چه رویی باید بگم که دیگه انگار کسی نمی خواد برم؟ یه چیزای مسخره هم خریدم: چمدون، کتونی ِ راحت، دوربین، سیستم، گوشی، ....... انگار دیگه لازم نیست این ریش انبوه رو که یه زمانی دوستش داشتی، بریزم پایین. آره؟ الآن، شب شده. بارون نمیاد. کسی هم به من زنگ نمی زنه. این، یعنی ته دنیا. کاش یه هفته قبل بود.
{وقتی کسی با آنتی فلیتر میاد این جا، کامنتینگ دیده نمیشه. واسه همین فکر می کنه که چیزی این جا عوض شده.}
ای خدا بارونت کو؟
ابر بهارونت کو؟
شُرشُر ناودونت کو ....؟
اون بالا، یکی نشسته که «راست» ِ همه چیز رو می بینه، نه؟ کاش اون بالا بودم....
بعد: سکوت، همیشه بهترین راهه برای پاک کردن صورت ماجرا؟ اینو برای چند هزارمین بار تکرار می کنم و تو نشنیده بگیر. مزد کسی که اعتماد می کنه و زندگی و آینده اش رو بر مبنای یه حرف می گذاره، اینه؟ ... مهم نیست. می گذره. این هم می گذره. تا بعدی برسه ....
ابر می بارد وُ من می شوم از یار جدا کِی کُنم دل به چنین روز ز دلدار، جدا
ابر وُ باران وُ من وُ یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
(امیرخسرو دهلوی)
از این شب، شب تر هم بوده تا به حال؟ توی سیاهی، دنبال چی بگردم؟ دارم راه می رم. بیرون، تو نیستی. این تو - توی اینترنت- تو نیستی. کجایی پس؟
قاضی ِ کشیک بودن، گاهی ایجاب می کند که "احمد آرام " موهایش را شانه نکرده ، سر ِ صحنۀ جنایت حاضر شود .مثل همین وقت شب، که خبری از کشف جسد عریان زنی در ساختمان متروکۀ درمانگاهی قدیمی را از بی سیم شنیده و باید حرکت کند . عریان کردن زن را پیش از آن که به قتل رسیده باشد ، صد بار توی ذهن مجسم می کند و سوار ماشین گشت ، عازم ِ محل قتل می شود . توی آینه موهای اش را نگاه می کند که شبیه پُرز ِ دست های معتادان شده : ساقه ها نازک و بی جان ، رنگ و رو رفته و پیچیده دور ِ خودشان ، تُنُک و یکی در میان . و این البته برای بازرپرس ِ کشیک ، مسالۀ مهمی نیست ....