در اندوهبارترین روز از اندوهبارترین سال این عمر، بیحوصله و خسته و خراب، ششمین صفحه از «جهان اندوه» را میبندم و میرود برای انتشار در سهشنبهای دیگر. و فکر میکنم حالا که روزنامه سایت منظم ندارد، و لابد توزیع خوبی هم نداریم، فایل پیدیاف (PDF) ششصفحهء گذشته را اینجا بگذارم برای دانلود؛ شاید به درد کسی خورد و خواست که بخواندشان یکجا.
یوریک کریممسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضاییزاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی و برخی از خبرگزاریهای رسمی، نویسندگان و مولفان و همراهان این صفحات بودهاند. از این دوستان، بهجز چندتایی، باقی را به نام میشناسم فقط، اما از لطف و توجه ایشان ممنون ام.
نمیدانم آیندهء این صفحه و صفحات دیگر چیاست، اما این صفحه را، و کار دوستانم در دیگر صفحات روزنامه را دوست میدارم؛ به امید روزی که روزنامهء خود ِ خودم را داشته باشیم؛ روزنامهای کاغذی، که هرجور دوست دارم در آن بنویسم، هرچهقدر، و روزهایی که خسته ام، فقط بنویسم «روزنامه، خسته است» و منتشرش کنم.
اینجا فایل پیدیاف شششماره از صفحهء «جهان اندوه» را میشود یکجا دانلود کرد و خواند. پیشتر، اینجا نوشته بودم که «جهان اندوه» چهجور جایی قرار است باشد. خودم در اولینشماره فقط نوشتهای داشتم در این صفحه؛ نوشتهء دیگری هم بود برای این صفحه، که فکر کردم دوست دارم فقط در گاوخونی منتشر شود، که شد.
خستهام، جهان ِ اندوهم پُر از سوت قطار است و بلندشدن هواپیما، پُر از بیحوصلگی، خستگی، و حتی فریاد ...
* تیتر، عنوان مجموعهشعری است از نازنین نظامشهیدی
آمدنها را نمیدیدیم، رفتنها را اما بسیار. همهچیزمان را آنجور که دوست داشتند، در سریالها نشانمان میدادند. زندگی، سریالی بدون بازپخش بود آنروزها؛ همهچیز آنسالها سریال بود. سریالها یا «آینه» بودند (آینه، آینهء عبرت) یا «قدیمی». من عاشق این قدیمیها بودم که در آینهشان زنگار بود و زنگ، و تلفنهایی که دستی باید کوکشان میکردی تا وصل بشوی به اشرفالملوک، تا بگویی که «حالمان دور از شما، حال ماهی است در تنهایی ِ دریا؛ چه میشد این سفر را نمیرفتید؟»
آنسالها، انگاری همه باید میرفتند. ما تنها رفتنها را میدیدیم، آمدنها را حدس میزدیم. گذشته، حدیث ِ رفتن ِ کسانی بود که روزگاری «همهچیز»ِ کسی بودند، و با رفتنشان دیوارها و پلهها و اتاقها را سرشار از رنگ زیتونی میکردند، با صدای غمبار یک موسیقی در هوای خانه، و خاطراتی که بهتلخی پیر میشدند؛ در «گذشته»های آنسالها، همه داشتند همهکسشان را از دست میدادند.
سریالها، رابطه را با گذشته ریخته بودند در صدای مردی که روزگارش را بربادرفته میدید وُ از سر ِ اندوه، نوایی محزون سرمیداد که یعنی «اینسفر، سفر ِ بیبرگشت شما شد برای ما، که شبهای غریب داریم سراسر». آینهای بودند از زندگی غمبار ِ جسمی که تمام داشتههاش بهناگاه افتاده بود در مسیر ِ خزان.
ما هنوز به پاییز میگفتیم پاییز. یعنی تا آنسالهای سریالهای قدیمی، به فصلی که بعد از تابستان میآمد، میگفتیم پاییز. همهچیز از یک گرامافون شروع شد: شد خزان گلشن آشنایی ...
گرمای تابستان از خانه رفت، و ما که دور ِ هم نشسته بودیم، برای (شاید) اولینبار به هم خیره شدیم و فکر کردیم «مگر میشود تابستان در خانهای که کسی از آن رفته است برای همیشه؟» تابستانها دیگر عاقبتبهخیر نشدند؛ خزان رسیده بود ...
عکسها قدیمی بودند، سریالها قدیمی بودند، سریالهای قدیمی عکسهای قدیمی آدمهای قدیمی دیوارهای قدیمی، عشقها... عشقها قدیمی بودند. هیچ عشقی عاقبتبهخیر نمیشد آنسالها از بسکه همیشه یکی میرفت، یکی میرفت، یکی میرفت، یکی که تمام داروُندار دیگری بود، همهچیز را بهناگاه رها میکرد و میرفت. ما دیگر به پاییز، نمیگفتیم پاییز.
گذشته را جوری تصویر میکردند که همیشه جایی برای «شد خزان» باشد. شاه بود یا رعیت، نویسنده بود یا گاریچی، جایی یکی از شبهاش به «شد خزان» ختم میشد؛ سریالها، بعد از «شد خزان»شان، مسیر دیگری داشتند. گذشتهای نمیتوانست باشد، مگر بعد از صدای «بدیعزاده».
آنسالها، تابستان و بهار و زمستان ماندگار نبودند، فصلها ماندگاری نداشتند، چراکه عشقها ماندگار نبودند. گذشته، روایت مجعول ِ تاریخ بود با صدای همیشهگنگ ِ بدیعزاده در رفتن ِ همیشهء یکی. حال، «آینه»ای بود برای عبرت. آیندهای هم که نداشتیم. از زندگی، روزها فقط به «مرجانه دلدار گلچین» فکر میکردیم، به آخرین کوپن اعلامشده و دفترچهء بسیح اقتصادی. شبهامان در گذشته دفن شده بودند؛ در آن قسمت از تصنیف بدیعزاده که تلویزیون پخش میکرد. تمام تصنیف، اجازهء پخش نداشت. از گذشتهها از سرودهها از عشقها و شکستها، تنها چندسطر ِ گنگ را ریخته بودند در جریان زندگی مردم. و مردم وقت کافی داشتند به اخبار گوش بدهند ببینند کوپن شمارهء چند، اعلام شده یا نه، و بالاخره جنازهء پسر فلانی پیدا شده یا رفت برای همیشه در نامعلومی.
اتفاقها در «آینه» نمیافتاد. اتفاقها، بیکه مردم حالیشان باشد، در اتاقهایی میافتادند که مردی یا زنی گوشه گرفته بود در خودش، و بدیعزاده متذکر میشد که همهچیز رفتنی است، حتی جوانی ِ «مرجانه دلدار گلچین». چهآدمها که با جوانی این زن، عشقها نساختند، نسوختند ...
در آینه اما اتفاقی نمیافتاد؛ «آینه» برای «عبرت» آیندگان بود، و بدیعزاده تاکیدی بود بر پوچی ِ زندگی ِ اکنون در آنایّام. سریالهای آنسالها میخواستند بگویند که در زندگی، «آ تقی» هم که نشوی، گذرت به «شد خزان» میافتد ناگزیر.
آمد آنروزی که دیگر کسی به جوانی ِ آن زن فکر نمیکرد، و همه میدانستند که گذشته، خزان است و تا قبل از انقلاب، اتفاقات، متّصل، از حزن ِ صدای بدیعزاده عبور میکردند. تلویزیون تاکید داشت که گذشته فقط یعنی «شد خزان». گذشته، زرد بود، فصلی که پنداری هرگز سبز نمیخواستندش.
و لاجرم رسید آندقیقهای که دیگر همه میدانستند که یکگذشته به جواد بدیعزاده بدهکار اند، یکزندگی به خزان، یکعشق به باد.
- این را نوشتم که سهشنبه در «جهان اندوه» منتشر شود. بعد فکر کردم چرا در «گاوخونی» نباشد؟ پس، از خیر روزنامه گذشتم، و این نوشته شد سهم گاوخونی و بانویش. به سلامتیشان!
- تصنیف معروف به «شد خزان» را با صدای جواد بدیعزاده و شعر رهی معیری از اینجا دانلود کنید.
- تاکنون پنجهفته از «جهان اندوه» منتشر شده است؛ هماینشبها فایل صفحات را برای دانلود میگذارم اینجا.
در رهگذر باد، چراغی که تو را است
ترسم که بمیرد از فراغی که تو را است
بوی جگر سوخته عالم بگرفت ...
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است! رودکی
تقدیم به بیستونُه آبان ِ سال ِ بیستونُه؛ روزی که انگار نباید در اینهمه تنهایی و اینگونه مغموم میگذشت، و گذشت. لعنت به چمدانها.
گاوخونی
از دوهفته قبل شروع شد: هرروز پیغام میفرستاد که چهاردهروز مانده، سیزدهروز مانده، دوازدهروز مانده، یازدهروز... امشب که ویندوز بالا آمد، داشت طبل رسواییام را میزد که یعنی تمام شد هرچی بوده!
به صفحهء مانیتور خیره ماندم. گفتم باید چیزی بنویسم برایش، که چندسال با هم بودهایم. نوشتم: کاسپراسکای به کی وفا کرده که من دوّمیاش باشم؟
دوهفته، فقط تماشا کردم؛ پیغام فرستاد و من فقط تماشاش کردم. حالا که یکخط براش نوشتم، شده آهی وُ پریده وُ رفته. انگار کن دارد میخواند: «بهاش بگو: کاکلزری / دیر اومدی، مُرد پری...». با خودم فکر میکنم وقتی یک آنتیویروس، «مهلت»اش سرمیآید، کجا میرود؟ به چی فکر میکند؟ ستارهاش کجا میافتد؟
گاوخونی
بچه که بودم، میگفتند هرکسی ستارهای دارد با خودش. میگفتند وقتی در آسمان افتادن ِ ستارهای را میبینی، یعنی عُمر کسی در جایی تمام شده و ستارهاش دارد میافتد. سالهای جنگ بود آنسالها؛ ستارههای بسیاری را دیدم که افتادند. دوست داشتم ستارههایی را که میافتند، ستارههای عزیزانم بدانم که جایی در نزدیکیام مُرده بودند لابد. ولی عزیزانم در آنسالها نمیمُردند. ستارههای افتاده، نعشهای غریبی بودند که من نمیشناختمشان. چهقدر غریبه که روبهرویم از آسمان پریدند وُ رفتند ...
بعدها، عزیزانم، عزیزترهام، یکییکی از آسمان پریدند و رفتند؛ از ستارههاشان پیاده شدند، و من حتی دیگر حواسم نبود که بگردم پی ِ ستارههای فرتوت، که حالا سالها است هی میافتند وُ هی میافتند. عزیزان من، همه در هوایی برفی و ابری رفتند؛ در آسمانی که مهلتی برای ستاره نداشت؛ غریب وُ بدون نشانهای از پریدن وُ رفتن.
برادرم میگوید اینها ستارهها نیاستند که خیال میکنی دارند میافتند؛ میگوید اینها هواپیماهای کوچکی هستند که چشمک میزنند وُ دور میشوند. میگویم «حیف ِ من، که فکر میکردم لابد روزی تو ستارهام را میبینی در حال افتادن؛ به بقیه هم میگویی که من هم ستارهای داشتهام» و به مادرم خیره میشوم. بعد هم به شال زنانهء سبزرنگ ِ توی کِشو فکر میکنم...
گاوخونی
یک کِشو دارم که توش یک شال سبزرنگ هست؛ شالی که روی اینطرفش نوشته یاحسین، آنطرفش جواب داده میرحسین! حالا این شال زنانه، که ربطی هم به جنبش ندارد، و البته خیلی مقدستر است، سندی است بر این مدعا که: حال ما خوب است، اما تو باور مکن!
کمکم از این کِشو، صدای ساز هم درمیآید؛ باور کن.
ستارهام را که پیدا کنم، باید بدهم با هماین رسمالخط، روی آن بنویسند:
وای به روزی که گاو مشحسن به صدا درآید که «من گاو مشحسن نیستم ... من مشحسن نیستم».
کجایی مشحسن؟ ستارهمان افتاده وسط بلوریها. افسوس ...
روزنامهء «جهان اقتصاد» قرار است سهشنبهها صفحهای داشته باشد به اسم «جهان ِ اندوه». برای این صفحه، در توضیح ِ چیاستی آن، حرفی ندارم. یعنی اینکه این صفحه دقیقا قرار است چه باشد و چه نوشتههایی داشته باشد، برای خودم هم گنگ است. نوشتهء پایینی، که چندهفته قبل نوشتهام، اگر بتواند، مثلا میخواهد ورودی باشد بر اینکه در «جهان ِ اندوه» از چی حرف میزنیم.
برای شمارهء اولاش، خیلی سخت بود سفارش مطلب. بهجز زمان اندکی که داشتم، مشکل بزرگ این بود که خودم هم نمیدانستم دقیقا چی میخواهم. نمونههایی خصوصا در محیط وب برای اینجور نوشتهها داشتم در ذهن، اما در شکل و شمایل روزنامه، نمیدانستم دقیقا چی باید باشد که عمومیت پیدا کند، خوانندهای داشته باشد، یا هرچی. فقط یک چیز را میدانستم و میدانم: در این صفحه قرار است هرکسی با رسمالخط ِ دلخواه خود، درباره «اندوه» بزرگی بنویسد که در دل دارد؛ دربارهء مجموعهای از غمهای باشکوه و ماندگار.
برای بعضی از دوستان، هماین نوشتهء پایین را فرستادم، با توضیحی چندخطی؛ برای بعضی حتی فرصت این کار را هم نداشتم. نتیجه اما فکر میکنم تجربهء بدی نشده. خصوصا که اگر ادامه داشته باشد، که به امید خدا دارد، خودش را پیدا میکند.
مطالب اولینشماره را یوریک کریممسیحی، مریم زهدی، علی شروقی و رضا مهدوی هزاوه نوشتهاند. به این دوستان، دیگرانی هم اضافه خواهند شد که هماین سهشنبه امیدوار ام نوشتههاشان را بخوانیم. این دوستان خوب در کمترین زمان، بدون توضیح دقیق و درست، ظرف چند ساعت این نوشتهها را نوشته و رساندهاند. پس تمام ضعفها و مشکلات احتمالی، همه از من است و تعجیل و سردرگمیام. از ایشان سپاسگزار ام.
توضیح لازم دارد که چرا قرار است «سهشنبه»ها باشد این صفحه؟ ... شاید چون روز ِ شاعرانهای است اسماش، و خودش روز بیخودی. شاید هم الکی. و چرا اولینشمارهاش پنجشنبه؟ خب از نظر من، سهشنبه حتی برای مُردن هم روز خوبی نیاست، چه رسد به روز ِ شروع یک کار. پس، خوشا بعد از این سهشنبههای بیخودی و «جهان ِ اندوه».
سایت روزنامه هنوز سر پا نشده؛ تا آنزمان، پی.دی.اف و تصویر صفحه را میگذارم اینجا برای دیگران، اگر دوست داشتند، میخوانند.
طریقت اندوه
زمانی دوست داشتم تا زندهام، سریالی بسازم. سریالی که غمانگیز باشد، و بیننده با دیدن هر قسمتاش، به خودش قول بدهد که «من دیگر این را نخواهم دید» و باز، هفتهء دیگر بنشیند و تماشاش کند. ( و «راه» ما از اینجا جدا میشود: من فکر نمیکنم سریالهای موجود غمانگیز باشند؛ اینها ملالآور اند و کسالتآور، و از زور بیپیکریشان است که ما خیال میکنیم همهشان غمبار اند.)
من مُردهء غمهایی هستم که خودشان تولید میشوند؛ نه غم ِ نان اند، نه غم روزگار و سیاست و بند و بست. غم اند، صریح و سلیس و بُرنده، بیحاشیه و بیدلیل. غمهای بیدلیل، مال آدمهای بیدلیل اند، که برای اینکه حالا چرا افتادهاند به زاری، اصلا پی پاسخ نمیروند.
دوست نداشتم فیلم سینمایی بسازم، فیلم تلخ بسازم. سینما، در ذات خود، تلخ است. سالن سینما، در تاریکی مبهماش، با صندلیهایی موقّت، با آدمهای موقّت، با خاطرهء آدمهایی رفته؛ سینما، بهقدر کافی تلخ هست. سینما، جای خاطرات است؛ خاطرات، خود، بهقدر کافی تلخ اند؛ ذات ِ خاطره، حتی شیریناش، یعنی وضعیتی تلخ.
ما نیاز داریم به مدیومی که در دورن خود، تفریح و بلاهت و بیهوایی دارد. و نیاز داریم که در بلاهت ِ بیحد یک رسانه، حرفهای غمانگیز بزنیم، قصّههای غمانگیز بشنویم، و غمگین بشویم. این، با سیاهی ِ همیشهء رسانهء ملّی تفاوت دارد. فیلمهندی نیاست؛ غم است! با کلافهکردن مردم از فرط بیچیزی در سریالها، با کسالتبار بودن ِ قصّههای تلویزیونی تفاوت دارد این غمی که میگویم.
غم، چیزی است که این مردم کم دارند. مردم ما، مصیبت دارند، نه غم. مصیبت، از معصیت است، از حسّ ِ تلخ ِ معصیت. از این حس است که سرتاپای جهان روزانهشان، سیاهپوش کسالتهای روزانهاست. از این معصیت ِ همیشه است که فراری اند. غم، «طریقت» است. اینها با هم فرق دارند.
آدمی مثل «ابوالحسن» میخواهد که رودرروی دیگران بایستد، زمزمه کند که «درخت اندوه بکارید، باشد که به بر آید».
رسیدن به جاییکه هیچچیز، جهانات را عوض نکند؛ رسیدن به اوجی که همواره غمی سنگگین، قفسهء سینهات را فشار بدهد؛ رسیدن به مرحلهای که حتّی مرگ، با تمام شکوه و ناشناختگیاش، چیزی را عوض نکند؛ رسیدن به حیات ِ جاویدان ... حیات جاویدان، غم است. درخت ِ اندوه بکارید ...
از اندوه ِ مُدام حرف میزنیم؛ از غمی که تمامشدنی نیاست. داریم از جهانی میگوییم که در آن، خنده، فریبی است آگاهانه. از جهانی میگوییم که میشود دربارهاش ساعتها با روانکاو و روانپزشک و رواننژند و هرچه از ایندست، حرف زد. جهانی که تعریفکردنی است. سرخوشیای که میتواند مثلا به شرح سینه بدل شود، و نمیگذاریم. اصلا داریم از سینهای دیگر حرف میزنیم؛ سینهای سرشار از اندوه، خانهای سرشار از اندوه، دلی سرشار از اندوه. ما سالها است که داریم غصّه میخوریم، با سینهای که برای اینکار ساخته نشده. سینهای دیگر باید، دلی دیگر باید، آدمی دیگر حتّی. بگذاریم جهان ِ ما، راه اندوه پیش بگیرد.
ما روضهء جاویدان ایم. و این، با غمی که میگویم، فرق دارد. غصّهء چیزهایی را داریم، تلخی ِ جهانی که اگر حسن برود و زری بیاید، اگر یکی ارزان بفروشند و دیگری گران نکند، همهچیز عوض میشود.
رسیدن به پروازی که در آن، هیچچیز الّا خود غم ماندگار نیاست، رسیدن به حیات ِ جاویدان، به اندوه مُدام و متکثّر، رسیدن به اینکه فکر کنیم ما اصلا در پی چیزی نبودهایم، رسیدن به این روزگار، یعنی غمی که من فکر میکنم در این مردم کم است.
زمین عزا، سرزمین بیبدیل سینهزنی، کشور غصّههای مدلول، کشوری که ما داریم در آن زندگی میکنیم. بالاخره یکی باید روزی برود از یک روانپزشک وقت بگیرد، پول ویزیت بدهد، و بعد با سینهای افتاده، با دلی غمگین و سرشار از درد ِ بیدلیل، برای او شرح دهد که غمگین است، و دوست هم ندارد چیزی عوض شود. بعد هم بزند بیرون و برود پی زندگی و ادامهاش. لازم است که ما روی غمهامان استوار باشیم، و از اینکه انسانی غمگین هستیم، شرمسار نمانیم در روی خیرهء خلقالله. جهان ما، با جهان ایشان تفاوت دارد.
اگر سطح وجود و نفوذ آموزههای علمی روانشناسان، هزارسال قبل جایی بود که حالا هست، لابد آن یهلای قبای خرقانی هم بستری میشد در دیوارههای افتادهء بسطام، که مثلا بیا حالات را به کنیم! اوج پیشرفت بعضی علوم، گاه یعنی که «اندوه را باید از شما بگیریم».
من از افسردگی سخن نمیگویم. از غصّههایی که گریبان مردم را گرفته است، از تلخی و پیچیدن در ناچارگی حرف نمیزنم. میشود که پول داشت، تن سالم داشت، زمان و هوای دلفریب نیز، و غمگین هم بود. خوب کار کرد، خوب پول درآورد، خوب لباس پوشید، خوب بود با تعریفهای امروزی، و غمگین هم بود. من در ستایش غمی حرف میزنیم که حتّی مرگ هم نمیتواند تکاناش بدهد. چیزی که کاسته نمیشود و نمیکاهد از چیزی.
اینروزها جریانی خزنده، که به هیچ آرمان و حرمتی وفادار نیاست، سعی در القای این امر دارد که: غم بد است، اندوه بد است، اندوه برای بیماران است. و ما، فرزندان تمام دهههای انقلابی، از حاشیه برمیخیزیم و در متن، مردم را به مشایعت هیبت بزرگوار اندوه میبریم، و ما فرزندان ِ دهههای اندوه، شورش میکنیم در درونمان، تا غم را آزادیای باشد در این زمین ِ اندوهان ِ همیشهبادلیل.
برای منی که در کودکیاش، قطار، یعنی فرار و رفتن، برای منی که همیشه فکر میکرد هیچ راهی جز قطار نیاست، برای منی که نوجوانیاش را قطارهایی دزدیدند که به اهواز میرفتند از کنار خانهمان، حالا انبوه هواپیماهایی که بلند میشوند و میروند و آدمها و خاطرههایی را هم میبرند در خود، فقط تمرین است، دستگرمی است.
در این جهان، همآنگونه که اسباب ساختن شادی را فراهم میکنیم، و تمرین میکنیم که به وضعیتی مُدام از شادی و خوشوقتی برسیم، شایسته است جایی هم برای غمهای واقعی و حلنشدنی داشته باشیم؛ بدویم که به تراژدی واقعی برسیم، نه این غصّههای نان و غمهای حلشدنی. پی ِ درد بیدرمان بودن، با درد داشتن فرق دارد.
وقتیکه از این زمین ِ نفت و گاز، سهم ما آتش است و سوختن، دنبال چی بگردیم بینیازتر از اندوه؟
ما، نبیّ ِ بیاباننشینی هستیم که در تجرّد خود، همآغوش با رسالتی جان میسپاریم که به ما نوید میدهد: جهان بعد از این جهان، جای بیبدیل ِ غمها است؛ شاد باشید ای مومنان ِ به اندوه.
باید، حالا که نتوانستیم سریال خودمان را بسازیم، جایی این غمها را ثبت کنیم؛ جایی مثلا شبیه روزنامه.
۱
شعرهای تو تیر میکشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر میکشد
{تو خودت شدهای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هماینکه میگوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}
در این شهر ِ سردرد جدا افتادهایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمیشویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصهای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که میشود فراموش کنند؟
خیابان تمام قدمها را از یاد میبرد
خیابان تمام خندهها را
خیابان از یاد میبرد آدمهای خونی را
دختری که میخندد
زنی که میخندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دستها
جای حقیری است
تو میدانستی!
کجا بگردند
مادرانی که بیسر تو را بهجا نمیآورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است
تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکسهای تو شیطنت میکنند
عکس تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس تو بر تهران هجوم آورده میگوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکسهای تو هم شیطنت دارند
برای یکیعکس
روزی رسیده است که دلتنگ میشوم
تو برنمیگردی از این ظهر قابگرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمیگردی از جمعهء ولیعصر ِ آنروزها عشقها حرفهای معمولی
و دیگر نمیشود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که اینها میروند، تو برمیگردی ...
تو
برنمیگردی
۲
شعرهای بیتو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه میخواستم
سینههای تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بسیار میسرودم
دختران تو درد میکشند بر دستان من مُرده بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!
تهران ِ تو از سالها است که یکطرفه میرود
و سینههای بسیارش
سینههای یارش
آه از اینهمه سینهسوخته ...
درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکیقاب عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم
تهران ِ تو تیر میکشد
و من تمام سردخانهها را
و من تمام سردخانههای دور را
و من تمام سردخانهها را بر عکس تو دیدهام
کسی تو را به سینه نمیشناسد
کسی مرا به نام
بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غمزده
من برای تو آن قصه را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که اینها رفتهاند
تو
برگشتهای
از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که اینجا منتشرنشده، و بعید میدانم که برای انتشار ِ رسمیتر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی اینجا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمیخواهم. هماینکه میخواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. اینیکی، تمامامخصوص مخصوص مخصوص است.
برای اینشبهای تو
یا کسی میآید، یا کسی میرود؛ بههرحال نوشتهای اتفاق میافتد، شعری زاده میشود. نوشتهها، درماندگی آدمها هستند در مواجهه با رفتن و آمدن دیگری. باقی، بطالت روزهایی را مینویسیم، که اگر بشود بهشان گفت «عمر»، حدیث عصرهای مکرّری است که میسپاریم به آوای سطرها، تا خاموش شویم. و خاموش هم میشویم بهزودی جداجدا.
«بودن» آدمها را کردهایم وضعیتی ملالآور، معمولی، یا تصنّعی. اطرافما را رفتنها گرفته است، و گاهی آمدنها. هرکه میرود، دیگری میآید، و این تازه، همیشه زیباتر از قبلی حرف میزند، زیباتر از قبلی راه میرود، و لابد زیباتر از قبلی و قبلیها بوسه میبخشد جان میدهد. به «بودن» عادت نداریم. کسی از چگونهبودن ِ آدمها نمینویسد درست وُ راست؛ لاس میزنیم با وضعیت دیگران.
همهچیز از اتفاقات شاعرانه آغاز میشود؛ بیقراریها، اولین سیگارها، اولین فرارها، آخرین قرارها، همهچیز از «دختر همسایه» در کودکی آغار میشود، از «پسری که در نوجوانی دوست داشت دوستاش داشته باشیم».
ما چرا رستگار نشدیم؟ نشدیم!
نشدیم، چراکه هر کدام از ما، دختر همسایهء کسی بودهایم، پسری بودهایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکیمان دل ببریم. چهقدر آه که پشت سر نداریم همه.
ما از هم چیزی نمیدانیم جز نوشتههایی برای کسی که رفته است، دلدادگیهای کسی که مانده است، و روزگار دیگری که درمانده است و عاصی؛ به هم نگاه میکنیم، نوشتههامان را به اشتراک میگذاریم، و گاهی بدون دلیل میاندیشیم «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
و دیگر چه تفاوت، که واقعا حال ِ خوشی داریم، یا نداریم. فکر میکنند که داریم، پس میپذیریم. ما به «گزارش»های سرد، به تصویر کردن «آنچه گذشت» عادت نداریم؛ دوست داریم «خلاصه اینطور شد که ما مُردیم» را بشنویم. مدتها است داریم از «واقعیت»ی حرف میزنیم که چندآن واقعی نیاست، از «کسی» حرف میزنیم که چندآن از «بودن»اش چیزی نمانده، و ما دوست داریم شما فکر کنید «آه . ما بسیار خوشبخت ایم». هستیم؟
حالا بگذار برای تو چیزی از وضعیت ِ «ابراهیم» بگویم.
خیال کن خدا، بازیاش گرفته بود، و «حکمت»ی در کار بسته بود؛ خیال کن آب افتاده بود دست یزید، آنروز که باید «اسماعیلکُشان» میشد: هی برو نرو برو نرو. هی فرمان میداد که گردن بزن گردن نزن گردن بزن گردن نزن ...
چه میشد؟ ایمان ِ ابراهیمیاش واقعا به قصّهها میماند تا امروز من و تو بنشینیم بگوییم که «ابراهیم، پدر ایمان است»؟
آب افتاده پنداری دست یزید حالا؛ چه ایمانی؟ کدام ایمان؟ کدام آزمایش؟ آزمایش ِ ما، که نه پدر ایمان ایم نه فرزند ِ آن؟ ما که هرکداممان روزگاری دختر همسایهء کسی بودهایم، پسری بودهایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکیمان دل ببریم، و نفرین ابدی این «اولینعشق ِ شکستخورده» را با خود داریم؟ چهقدر آه پشت سر ما باشد خوب است؟ ما رستگار نشدیم؛ حالا تو هی حرف خودت را بزن: «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
بگذار برای تو، که حالا اینسطرها را میخوانی، چیزی بگویم:
به آدمی فکر کن، زن یا مرد، که هرروز عزیزترین آدم زندگیاش را، برای رفتن به «قربانگاه» مشایعت میکند. انگار کن مثلا پدری را، مادری را که تمام ِ هرروز، تنها فرزندشان را نوازش میکنند، میبوسند، برای روزهای خوش ِ در راه نقشه میکشند، و بعد از لبخندها و آروزهای خوب، شب از راه میرسد.
حالا وقت آن رسیده است که بگویند: «آفرین گل ِ نازم، حالا بلند شو حاضر شو که باید بریم کمکم...» و حاضر بشوند، لباس تمیز بپوشند، بروند بچهشان، عزیز دلبندشان را بگذارند تا صبح زیر دستگاههای مثلا بنیاد حمایت از کودکان سرطانی... به امید روزی شبی که شاید شفایی حاصل شود. این آدمها دارند زندگی میکنند؟ واقعا؟ اگر میخندند، میخندند؟ واقعا؟ و تو، که فقط نوشتههاشان را میخوانی، به خودت میگویی «این با نقطهویرگول و گیومه میخواد چی رو بکنه توی چشم خواننده؟» و تو، که فقط داری یک نوشته را میخوانی، به خودت میگویی: «قشنگ بود / مزخرفات!»
هماین آدمها را داشته باش؛ حالا فکر کن من و تو، فقط طول روز ِ این آدمها را میبینیم. و نمیدانیم که این خندهها این آغوشها این نقشهکشیدنها، هرشب به قربانگاهرفتنی دارد، هراس و اندوه جانکاهی هم دارد، و زجر مدامی هم.
قصّه، این است.
ما نفرینی ِ اولین شکستهامان هستیم؛ عاشق میشویم دوباره، شکست میخوریم، فراموش میکنیم و فراموش میشویم، اما همه میدانیم که روزی دختر ِ همسایهء کسی بودهایم که در همآنروزهای نوجوانی از یاد رفت و آههاش پشت سر ِ ما ماند، پسر نوجوانی که دوست داشت دوستاش داشته باشیم و نشد که دوستاش بداریم و گذشت. به داشتهها، به بودنها به اینکه باید یکجایی این نفرین سر بآید، به پایان زندگی در شاعرانههای مثلا مغموم عادت نداریم. لاجرم، نمیفهمیم که گاهی نوشتهای که فکر میکنیم برای بزرگداشت مقام شهید است، برای کدام شهید نوشته شده، و منظور نویسنده از «هرشب-بدرقه» یعنی چی. دنیای تازه، دنیای تاویل است، دنیای «درد ِ تو برای خودم، درد ِ من برای خودم، درد ِ او برای خودم» است. و کاش میشد درد هرکسی برای خودش باشد، و کمی واقعی.
تو، که اینسطرها را میخوانی، فکر میکنی من دارم چندتا کلمه را به هم میبافم تا مثلا متنی برای لینک دادن لایک زدن، ساخته شود؛ من، که دارم اینسطرها را مینویسم، دارم زور میزنم که برای این هرشب-بدرقه چیزی بنویسم که یعنی «میفهمم چه روزهای تلخی داری...». اما نه تو میفهمی واقعا در دل این نوشته چیاست، نه من میتوانم چیزی بنویسم که شایستهء روزگار سخت دیگری باشد. همه داریم با کلمات لاس میزنیم، و جاییدیگر، مردم دردها و غصههایی دارند که حتّی یکلحظه هم نمیتوانیم تصوّرشان کنیم، حتّی یکدم. ما به «بودن» ِ آدمها عادت نداریم؛ هماین است که فقط میگوییم: «تو چرا همیشه غمگین مینویسی فلانی؟» و فقط میگوییم: «واقعا این نوشتهء آخری خیلی چسبید فلانی» و فقط میگوییم: «راستی اوندفعه که نوشته بودی دیوار.. من چه خاطرهها از دیوار دارم... یادش بهخیر ...». تو واقعا به دیوار خوردهای؟ نه... فکر کن و باز به خودت بگو: تو واقعا به دیوار ِ راستکی خوردهای؟ والله اگر که خورده بودی، حالا کمی محترمتر با دردهای دیگران برخورد میکردی ...
جهان شاعرانهای داریم، درست! اما همهچیز ِ جهان را شاعرانهها روایت نمیکنند. گزارشگر بعضی قصّهها، ابراهیمی است که خدا باهاش شوخیاش گرفته. پس دعا کنیم که دست کم، تیغ، قدرتاش را از دست بدهد؛ برای گلو که خونین ِ این هی تکرار است، کاری از ما برنآمد ...
آمین.
راه تو بر بَست و گشایش است
و راه ما بر قبض و حُزن.
اکنون تو شاد و خرّم زی،
تا ما اندوه ِ تو میخوریم؛
که هردو، کار ِ او میکنیم.
ابوالحسن خرقانی خطاب به ابوسعید ابوالخیر
یکسال قبل: سیگار میکشیم در نقش ِ اسماعیل
بعضی از جوکهایی که در شرایط معمول بهشان میخندیم، در زمانی دیگر، مقاومت می کنند در برابر خنده. آنها، رازی با خود دارند؛ رازی بزرگ، و خسته.
«یه روز یه مار توی پارک عاشق میشه، بعد از مدتها وقتی میخواد بره جلو و ابراز عشق کنه، میبینه شلنگ آب بوده».
این، از این بهاصطلاح جوکهایی است که یکوقتی بهشان لبخندکی میزدم، و حالا نمیدانم چرا خندهام نمیگیرد هیچ. خنده تا وقتی خنده است که نشود «حالا حکایت ما است»ی بر آن افزود. بیدلیل نیاست اگر گفتهاند که ما وقتی در صحنهای طنز، به زمین خوردن کسی میخندیم، به این دلیل است که خود را در وضعیت آن آدم تصور نمیکنیم؛ ما به مرگ دیگری میخندیم، با اطمینان از بیمرگی خود؛ به «موقعیت ِ ناگهان» یک آدم «دیگر» است اگر که لبخند میزنیم، بیکه فکر کنیم ممکن است روزی در همآن وضعیت گرفتار آییم.
دوسهسال قبل، این وبلاگ بعد از ماهها تعطیلی، رنگ و رو عوض کرد و شد کمکم این که حالا هست. آنوقتها، اینجا خواننده نداشت؛ یعنی داشت، ولی نه خوانندهای که مثلا در هفته حتی یکبار سر بزند، یا دنبال کند نوشتههای اینجا را. آنروزها بود که عاشق این «وبگذر» شدم.
سمت چپ این وبلاگ، پایین لینکها، نشانگر سایت وبگذر، گاهی که حال خوبی دارد و «محسن» انگشت توی سوراخهاش نمیکند، به کسی که در صفحه است میگوید که الآن چندنفر با هم در این صفحه حاضر اند. آنروزها، اغلب «دو نفر» آنلاین بودند اینجا: من و او.
این وبگذر، بخشی دارد به اسم «پخش زنده»، که تمام حرکات بازدیدکنندهها را نشان میدهد در لحظه. بعد، آنروزها، گاه و بیگاه چیزکی مینوشتم اینجا، و بهسرعت میرفتم مینشستم بست توی مدیریت وبگذر، تماشا میکردم ببینم کی از کجا میآید توی گاوخونی.
اینجا، اوج ماجراهای شبانهام بود: یک «آیپی» بهخصوص! این، جبران نبودنهای فیزیکی بود به خیال خودمان.
از فلانجای جهان، آنوقتها فقط یکنفر سر میزد به این صفحه. و من آیپی او را میشناختم و ذوق میکردم از اینکه این «دو نفر» که حالا در صفحه نشستهاند، غریبه نیاستند.
و مثل هر اتفاق خاص، که نمیشود جلوی خرابشدناش را گرفت، روزی رسید که آن جوک بالا، یک «حالا حکایت ما است»ی هم آویزاناش شد.
شبهایی بود که تا صبح مینشستم پای پخش زندهء وبگذر، و بر اساس آیپی ِ بازدیدکنندهای که با من آنلاین بود در صفحه، خیالات خوش میبافتم: «حالا داره این مطلب رو میخونه.. حالا داره اون صفحه رو میبینه.. حالا داره.. حالا یعنی داره میره بخوابه؟... ». یکروز، که شب قبلاش را تا صبح نشسته بودم پای این شمارشگر، ایمیلی به دستم رسید از آدمی که مثلا اتفاقی اینجا را دیده بود و «یکشب تا صبح همهء وبلاگ را چرخیده بود و ...». و اتفاق هم باید اینجوری میافتاد که طرف، دقیقا از همآن جای دیگر جهان باشد که «او» بود.
و خیلی زود، این لذت، این بازی ساده هم حرام شد؛ آدمی که من دلبستهء «آیپی»اش بودم، «آمدن»اش، وسط «بازدید»های دیگران – محترم و غیر آن – گم شد؛ مثل بچهای که وسط شلوغی ِ حیاط حرمی یا امامزادهای، مادرش را گم کرده، و گریهاش دل آدم را کباب میکند؛ مثل وقتهایی که در حاشیهء یک اتوبان، وسط صدای ماشینها، تنها قدم میزنم و نمیدانم به چی فکر میکنم که آنشکلی دلم میخواهد بترکد؛ مثل هماین امشب، و شبهای بسیار ِ دیگر ...
اینجا، کشور غریبی است؛ اول باید عادت کنی به حضور ِ فیزیکی ِ با هراس، بعد به حضور معنوی و مستعار، بعد بشوی یک شمارهء آیپی، و کمکم شمارهات را هم با دیگران «Share» کنند. اول باید عادت کنی به این که تنها شمارهای هستی، که لابد از کشوری به اینجا میآیی، بعد ذرّهذرّه بپذیری که شمارهها هم دیگر کشوری ندارند؛ نرمافزار اند و پُورت و پرُوکسی. اینجا کشوری غریبی است.
و حالا، اینجا و اکنون، این نوشته، و این قطعهء تمامخاطره، سراسر در ستایش صاحب آن آیپی در گاوخونی نشسته، و تمام دلتنگیهای این متن، متعلق به هماو است.
بعضیوقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم؛ یا یکچیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یکجایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره.
دستهایم را حرام کردهام.
- عامهپسند / چارلز بوکفسکی / پیمان خاکسار / نشر چشمه
باور کن با هماین دستهای بیمصرفم، با هماینها هم میفهمم که با یکجفت دست، یکجفت دست ِ کشیده وُ دلخواه، چهطور باید رفتار کرد. اشکال از مسافت است، از این راهها؛ اشکال از آن بیپدرمادری است که اولبار مرزهاش را بهروی مردمان دیگر گشود.
حیف از آن دستها، که شدهاند تایپیست غمها و غصهها، شدهاند میرزابنویس ِ دوری.
مثل بعضیها، من هم بچهء «لب ِ خط» ام. در واقع اولین لبی که باهاش تر شدم و ُخو گرفتم وُ فهمیدم که «لب» یعنی چی، لب ِ خط راهآهن بود؛ قطار ِ تهران – اهواز رد میشد از کنار امامزاده و میاومد از کنار باغ وُ گندمزار میگذشت وُ میرفت تا جاییکه ما اونموقع خیال میکردیم لابد دقیقا یعنی خود ِ «غربت». قطار میرفت به سمتی که خورشید غروب میکرد، و من این رو دوست نداشتم. از غروب نفرت داشتم، و هنوز هم.
کنار ریل، جای همهکاری بود: مصرف مواد، بچهبازی، تصفیهحسابهای ناموسی و غیره، قتل و راهزنی، و جایی برای اولین سیگار و سیگاری.
من، این آخری رو دوست داشتم {بچهبازها هم لابد من رو! و کشته شدم}.
قطار میاومد وُ میرفت وُ من هربار سعی میکردم آدمهای تو کوپهها رو حدس بزنم؛ اینکه خانوادگی سفر میکنند، اینکه مجرّد هستند، دختر اند یا پسر، سرباز اند یا هرچی ...
بچههای هممحل، مثل خیلی از لب ِ خطنشینها عادت داشتند برای قطارها و مسافراشون سنگ پرت کنند. برای قطارها، و برای تابلوی «لطفا سنگ پرت نکنید» و اون بچهای که چشماش رو از دست داده بود و داشت غمگین ما رو تماشا میکرد. عادت شده بود سنگپروندن به هرچیزی که از اون محلّه رد میشد، هرچیزی که از ما رد میشد وُ میرفت.
تنها باری که من برای قطارها سنگ پرت کردم، وقتی بود که دیگه کمکم داشتم سیگار رو میفهمیدم؛ یازدهساله بودم همهاش.
تنها نشسته بودم کنار گندمزار، و قطار داشت میاومد که بره و غروب بشه. سرعت کم میکرد وقتی از اونجا رد میشد؛ منطقه مسکونی بود.
یه سنگ برداشتم وُ پرت کردم. خورد به شیشهء یه کوپه. شیشه ترک برداشت. بعد، یه مرد وُ یه زن و دو تا پسربچه، همسن و سال خودم شاید، از اون تیکهای که باز میشد، بهزور سرشون رو نوبتی میکردن بیرون وُ فحش خواهر و مادر بهام میدادن.
خیره شدم بهشون و شمُردمشون: چهارنفر بودن.
بعد یه سیگار «مونتانا» آتیش زدم و با خودم فکر کردم «پس آدمها با خانواده میرن جنوب»؛ اولین کشف ِ من بود دربارهء «تنهایی». من همیشه تنها سفر میکردم. یعنی در واقع اصلا سفر نمیکردم. هنوز هم.
چیزی عوض نشده؛ فقط سالها است که از ریل قطار دور افتادهایم و دیگه هرهفته همسایهها رو نمیبینم که جمع بشن وُ برَن دیدن جنازهء مردی که خودش رو انداخته جلوی قطار.
از قبلهای اینجا:
روزگار سپریشدهء مردمان سالخورده + نفرین به تمام ایستگاهها، اتوبوسهای شرکت واحد
زن ِ گُرجی، تمام خوابهای ما بود + دایرةالمعارف نوستالژی + Alps Stories: My Annette
توی «هامون»، طرف با علی عابدینی نشسته و دارد آلبوم نقشهء ایران در دورههای مختلف را تماشا میکند؛ از زمان فلانشاه تا بهمانشاه، ورق میزند و میآید جلو.
میرسد به دوران صفویه و بعد از آن، که ناگهان نقشهء این گربهء ایرانی کوچکتر میشود، آب میرود. هامون مثل بچهها بُهتزده میگوید: «اا... این چرا اینجوری شد؟» {یا همچو چیزی}
حالا حکایت ما است و این عکسها؛ ورق میزنیم و هی «به به» و هی «اوم، ای جان!». میرسیم به حالا و اکنون. ناگهان پرت میشویم در این سوال که «چی اومد به سر ِ تو؟» و دیگر هی « ...... » و «ایوای...».
به دوستی میگفتم که مدتها است مثلا در گفتوگوهای اینترنتی با عزیزانمان، حرفی نداریم جز فرستادن آدمکهای غمگین مسنجر، جز سهنقطهها و سکوت.
تابستان هم که دارد تمام میشود.
قیمت گل نشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزاندیده بُود، پس به بهاری برسد
امیرخسرو دهلوی
یک چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سهتار، افتاده توی کوچهها؛ از هر طرف که میروی صدا هست وُ از هر طرف که نمیروی، صدا پیش از تو رفته است وُ انگاری که باهاش داری میروی بههرحال. وضعیت عجیبیاست این صدا با مردم ِ شهر.
تو بگیر صدای سهتار است، اما بمتر. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزوناش دارند شهید تشییع میکنند. شهید که دیدهای؟ این عزیزان بینشان، این جسمهای خونین که روی دستها و بالای صلوات و دعا، و شاید مارش نظامی، میروند و میآیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است. اینکه صدای سازی بشنوی که انگار زنی در غربت مُرده است وُ تو اینجا در وطن میخواهی سوگی بنویسی بر آن، سخت است توضیح دادناش. برای فهم این، باید که در غربت بمیری، جوریکه نعش غریبات را ببرند مثلا در گورستان حاشیهء شهر فلانایسکا دفن کنند، و اینجا در این شهر که حالا از وسط تمام خیابانهای خاطرهدارش شهید بُردهاند، کسی شعری بنویسد در رثای آن یار از دسترفته. گفتم که، کل ماجرا جور ِ عجیبی سخت است.
صدای سازی میآید از هرچه کوچه وُ هرچه خیابان ِ خاطرهدار؛ تو بگیر مثلا صدای سهتار، کمی هم شاید بمتر. یکوقتی سهتار دست میگرفتم و دستم روی پردهها خشک میشد، نُتها را قاتی میکردم و چیزی که دیوارها میشنیدند، نغمهای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای که انگاری حرفی داشته باشد و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. اصلا خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. هربار که در این شهر شهیدی را میبردند، صدایی شنیدهام شبیه سازی که زخمهای داشته وُ زخمی. میخواهم یک حرفی را برای تو بگویم.
صدایی افتاده توی این شهر، و حالا همه میدانند. مستی ِ پنهان اگر هست، مال این است که یعنی ما تاب این صدا را نداریم؛ وگرنه کیاست که نداند این شهر این کوچهها وُ این خیابانها مسیر عبور نعش عزیزان بسیاری بودهاند هستند خواهند بود، و این صدا که میشنوید – همشهریان عزیز! – این صدا، صدای زجری است که سیمان و آسفالت با هم کشیدهاند. ما هم در این شهر سیگارهای فراوان دود کردهایم، چیزهای فراوان کشیدهایم، حرفهای فراوان، غصهها و قصههای فراوان، و این شهر این شهر ِ لعنتی مگر عوض میشود؟ نه! حالا شما هی بگو این صدا که میآید، و شبیه سازی است که زخمیاش کردهاند، زنی نبوده که در غربت مُرده است وُ تو اینجا در وطن میخواهی سوگی بر آن بنویسی، سوگی که فقط آرام میکند و تلخی ِ جهان را حلقومچپان. بله .. این شهر را که همه میشناسیم، همه هم میدانیم چه اتفاقی افتاده است؛ حالا چرا پنهانخوری؟ نمیدانم.
آخرین سرشماری نفوس در تهران، میگوید که از هر سهنفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند. و آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، میگوید که حال همهء ما خوب است. و باور میکنیم.
به صدای ساز برگردیم.
صدای ساز. دارد از دور میآید وُ هرچه کوچه هست تسخیر میکند. بهشت ما کجا است پس؟! این ما ایم که فریاد میزنیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد میزنیم.
به زن برگردیم.
زن. زنی که رفته، برگشتن دارد؟ ای خاک بر سر شهری که این را نداند.
به حالا همه میدانند برگردیم.
حالا همه میدانند. و همه میدانند که صدای سازی، تو بگیر صدای سهتار، اما بمتر، دارد از هرکجا مینوازد گوش تهران را. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزوناش دارند شهید تشییع میکنند. شهید که دیدهای؟ گفتم که؛ این جسمهای خونین، این عزیزان بینشان، که روی دستها و بالای صلوات و دعا، و حتی شاید مارش نظامی، میروند و میآیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است.
به غربت برگردیم.
غربت. اینجا همه مُردهاند راستراستکی. والله اگر سر سوزنی دروغ ببافم؛ اینجا همه مُردهاند و کسی که یکوقتی سهتار دست میگرفته وُ دستاش روی پردهها خشک میشده، نُتها را قاتی میکرده و چیزی که دیوارها میشنیدهاند، نغمهای بوده نه داوودی وُ نه خواستنی، دارد یکتنه برای شهری در حاشیهء شهر دیگری سوگواری میکند. همه میمیرند. انا لله و انا الیه راجعون.
به سوی او برگردیم.
او. دعا میخوانیم:
پروردگارا
یکنفس نباشم اگر نباشد
آمین
به ساز برگردیم.
ساز. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای شکستهبسته که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. واقعا خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع؟ من، هربار که در این شهر شهیدی را میبردند، صدایی شنیدهام شبیه سازی که زخمهای داشته وُ زخمی بوده و دیگر حالا همه میدانند میخواهم یک حرفی را برای تو بگویم، و زنی که در حاشیهء یک شهر در گورستانی قدیمی دفن شده، تمام جهان ما بود؛ جهان ِ من، و جهان ِ تو.
به تو برگردیم.
تو. شکر که هنوز هستی و میخوانی و میخندیم. فقط دیگر خیابانی نداریم که مثلا من بگویم «یکروز این ولیعصر را سند میزنم به نامات». از هرچه خاطره وُ خیابان، شهیدی بُردهاند و خونها میان آرزوهای ما شُستهاند وُ حالا یک چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سهتار، افتاده توی کوچهها؛ از هر طرف که میروی صدا هست، در هر خیابانی.
به خیابان برگردیم.
خیابان. خیابان تو را پس نمیآورد؛ رفتهای وُ دیگر همه میدانند که شهر، بیوفاتر از تهران نداریم ما.
به تهران برگردیم.
تهران. به تهران برنگردید خانم زیبا؛ این شهر امنیت خودش را، هوای خودش را، خاطرات خودش را و حتی خودش را هم ندارد دیگر.
به هوای تو برگردیم.
هوای تو. به هوای تو برگشتیم، دیدیم صدای سازی میآید که همه میشنیدند وُ پنهانخوری وُ مستی ِ نیمهشب هرشب. هوای تو، برای قلب من ضرر دارد از بس تنگ است. سینهات برای من ضرر دارد از بس تنگ است. صدای تو برای من تنگ است از بس ضرر دارم، و دل من، برای شما تنگ است از بس شما زیبا ای. کیاست که بفهمد!
به سینه برگردیم.
سینه. سینه میزنیم وُ گریه میکنیم. گریه میکنیم وُ مظلومان تاریخ در سینهمان رژه میروند با صدای یک مارش نظامی شاید. این سینه نیاست، صحرای محشر است، که قدر ِ جهانی تنگ است وُ از دست دور. ایوای. ما که در این شهر سیگارهای فراوان دود کردهایم، چیزهای فراوان کشیدهایم، حرفهای فراوان، غصهها و قصههای فراوان، و این شهر ِ لعنتی عوض نشده است، هماین ما شاید بفهمیم که چی توی آن سینه نهان کردهای. نه؟ حالا شما هی بگو این صدا که شبیه سازی است زخمی، زنی نبوده که در غربت مُرده. دیگر این شهر را که همه میشناسیم؛ همه هم میدانیم چه اتفاقی افتاده است. حالا چرا پنهانخوری؟ چه عرض کنم.
به عرض برگردیم.
عرض. عرض داشتم. امان بدهید تا بگویم. در فرصتی مناسب و مقتضی، خواهم نوشت که کدامدستها در پس ِ این نعشها بودهاند، و این خون را چهکس جاری ِ خاطرات ما کرده، اما پیش از آن اجازه میخواهم که بگویم: دلتنگ ایم سخت. به کجا برگردیم حالا؟
اصلا قصه از جایی شروع شد که یکوقتی سهتار دست میگرفتم و دستم روی پردهها خشک میشد، نُتها را قاتی میکردم و چیزی که دیوارها میشنیدند، نغمهای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمهای که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. از - دقیقا از – جایی که گفتم با خودم که خوب است که هر جسمی، هر جنازهای، هر نعش بزرگواری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. و یکروز برخاستم از خواب وُ دیدم که رفتهام، و دیگر نه خیابان مرا میشناسد، نه مردم، نه حتی آن نیمکت که روزی نشستیم وُ سیگاری کنارش گیراندیم. یاد ِ من باشد روزی بیانیهای بدهم، این شهردار را محکوم کنم؛ تو را چه به خیابانیکطرفهکردن؟ چهکارهای تو؟!
روزی که آخرین سرشماری نفوس در تهران، گفته بود که از هر سهنفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند (و همه میدانستند)، و روزی که آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، دستور داده بود که حال همهء ما خوب باشد، روز ِ اول ِ ساز زخمی بود. و این ما بودیم که فریاد میزدیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد میزدیم.
و زنی که رفته بود، برگشتن داشت؟ ای خاک بر سر شهری که این را ندانست.
به قصه برگردیم.
قصه. همهء قصه این است، که روزی زنی بود، خیابانی بود، صدایی بود، و شهری البته شهریتر از این.
- صدای سلّانه نبود، ولی این صدا را اغلب میشنوم.
- از اینجا: زندانی آزاد نمیشود؛ سیگار میکشد
۱
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
هماین است که تنها اییم
و شعرهای تلخ
هماین است که تنها اییم
که شعرهای تلخ
هماین است شعرهای تلخ
و تنها اییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
دوسال قبل، پیش از روزی که دست از پا درازتر، از ساختمان قدیمی آن سفارت برگردم، اینجا نوشتم:
حتی فراموش میکنی که داشتی راه میرفتی؛ تهران، کشور ِ بیوفایی است. نشده است زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آنقدر بوق میزند این شهر، که این نه / آنیکی، یکی را سوار میشود.
تهران، فقط دلتنگی به آدمهاش افزوده است، و هرچه زیبایی را سوار ماشینهای سفید، بُردهاست خانهء بخت. کمی بعد، پاییز میآید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو میسوزند. این شهر، هماینی که توش عاشق میشوی، فراموش میکنی، از یاد میروی.
تهران، خیابان ولیعصری که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوقهای مکرر، و حسرتها دلتنگیها، و زیبایی. توی کافههای تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگیات را فشار بده توی بغضات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوستات میداشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمیخواستیاش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشتهباش که پردهای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کرده است، و دیگری، دارد سیگاری از جیباش بیرون میکشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آنجات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند میرفتند. اولی به دومی گفت:«به کوهها نگاه کن! صخرهها، کسی را نمیگیرند، میبلعند برای همیشه.» دومی غمگین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...
دوباره اینوقت ِ شهریور است؛ تهران را باید جمع کنم بگذارم توی چمدان، بروم. افسانه بود اینکه میگفتم «من این شهر را دوست دارم»؛ چه دارد اینجا آدم بیهمهچیز؟ هیچ.
وقتیکه رفته باشی، حسرت چندتا خیابان و کوچه را داری لابد، که باز لابد خیابانها و کوچههای دیگری جاشان را پُر خواهند کرد. یاد که بگیری برای هر خیابانی در هر شهری، شعری بنویسی، یعنی که وقت ِ چمدان است، وقت ِ بلیط، وقت ِ اینکه «حالا مادرم چه میشود؟»، وقت عوض کردن سیگار، گریه کردن روی پُل پارکوی برای آخرینبار، تماشای برج آزادی برای آخرینبار، چرخ زدن در ستارخان برای آخرینبار، و برای آخرینبار گفتن که «این وطن، هرگز برای من، وطن نبود».
ایکاش میتوانستم.
----------
خبر: دکتر «محمدرضا شفیعی کدکنی» از ایران رفت
وقتی انسان محاصره میشود، و به دورترین نقطهء روستاهای ترسآور تنهایی رانده میشود، آخرین پناهگاه خود را در کودکی خود، در مادر خود یا در خانهء مادر خود مییابد. برادران ما، مادر دارند؛ مادر به معنای جغرافیایی و انسانی. برادران ما در آنجا مادری دارند که سرزمینشان است. با توشهء تنهایی به خانهء نخست خود بازمیگردند؛ به سوی مادرانشان، به سوی ریشههای زیتونشان.
ما در خارج از سرزمین اشغالی، تکیهگاهی نمییابیم. پس به درون خود، که آن نیز در محاصره است بازمیگردیم.
برادران ما وقتی میمیرند، قبر دارند. آنها اطمینان دارند که به خاکشان خواهند پیوست. ما این اطمینان را نداریم ...
- عنوان، سطری از یک شعر و متن، بخشی از یک گفتوگو با «محمود درویش» است.
در هیچ نوشتهای سفر نکن! نگذار بنویسند که «رفتهای»؛ نویسنده قصهاش را مینویسد، مردم نوشتهشان را میخوانند، و این تویی که «برنمیگردی» ... همه تو را «رفته» میپسندند.
از اینجا است
سیگاری بر لب، دستی خالی، دلی پُر؛ این آهنگ تقدیم میشود به ایشان، که شاید غمگینتر از هرکسی این ترانه را دوست میدارد.
- خوابم گرفته؛ تو نمیخوابی؟
- چرا اتفاقا. من هم بدجور خوابم میآد.
- بریم؟
- ![]()
- بریم؟
- بریم...
آنها از مسنجر خارج شدند، مسواک زدند، و رفتند که شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد، بشوند؛ جدا وُ جدا.
مرد از خواب برخاست
مرد به ساعتاش نگاه کرد
مرد قبل از درآمدن صدای زنگ ساعت، کوک آن را از کار انداخت
مرد نخوابیده بود تا صبح
مرد شمارهای را گرفت
مرد چیزهایی امیدوارانه گفت
مرد خندید
مرد خنداند
بعد
آندو گفتند: «پس .. خدانگهدار فعلا»
مرد تلفن را قطع نکرد
مرد ایستاد تا تماس از آنسو قطع شود
مرد صدای سرمهماندار را شنید که چیزهایی شاد میگفت
مرد با صدایی کمیبلند گفت: «خواهرت رو هواپیما!»
مرد ترسید که مبادا توهین به هواپیما هم جرم شده باشد
مرد خودش را و غصههاش را تصحیح کرد
مرد گفت: «کاش اصلا هیچ پرندهای نمیپرید»
بعد
هواپیما پرید بدون اینکه توهینی بهاش شده باشد
مرد با خودش برای خودش زمزمه کرد: «حالا نمیشد ما هماینجوری سوزناک میبودیم و الزاما نیازی نمیشد به اینکه یکی هی برود و قصه را دورتر کند؟»
مرد آهی کشید
مرد به حال خودش، به حال خودشان آهی کشید
مرد با بغضی عمیق و البته با احترامی ِ مُلهم از قانونگرایی فریاد زد: «به خاطر خودت میگم هواپیما! خیلی بدنام شدی بین مردم ... نکن اینجوری!»
و البته که زن رفته بود.
این و این و این و این و تمام این سالها.
گریه کن؛ که گر سیل ِ خون گری، ثمر ندارد
نالهای که نآید ز نای دل، اثر ندارد
هرکسی که نیاست اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم، مَفر ندارد
دیده، غیر اشک ِ تر ندارد
این، محرم وُ صفر ندارد ...
این بنان، مثل ماست و خیار میماند برای جماعت خراب.
از بسیار جانها، آواز ماتم برآید، و از بعضی آواز ِ دف.
هرچند در دل خود مینگرم، همه آواز ماتم میبرآید، آواز دف، نی.
خدایا؛
غُربا را در خانقاه من مرگ مده؛ کی ابوالحسن، طاقت مرگ غریب ندارد؛ کی آواز دردهند کی: «غریبی در خانقاه ابوالحسن...!»
ابوالحسن خرقانی
این نغمه دارد برای خودش پخش میشود، و من، سیگار بهلب، دارم فکر میکنم که در آسمانها چه نغمهای جاری است الآن، که این پایین اوضاع اینقدر غمانگیز است؟
هی هی ....
اینکه چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان میگذرد». یا اینکه اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم میبندی و باز میکنی، میبینی دارند جنازهات را تشییع میکنند. میایستی و نگاه میکنی: داری دور میشوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمیدانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بیهمهچیز، میبینی که دارند میبرند خودت را؛ بیفکر کردن، بیدغدغه، بیصدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »
این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.
«سلام، چهطور ای؟ هنوز تو رو نگرفتن؟»
دیالوگ آشنای اینروزهای خبرنگاران ....
چونآن دان که «مردم» را به «دل» مردم خوانند. و دل از بشنودن و دیدن قوی و ضعیف گردد؛ که تا بد و نیک نبیند و نشنود، شادی و غم نداند آندر این جهان. پس بباید دانست که چشم و گوش، دیدهبانان و جاسوسان ِ دل اند؛ که رسانند به دل، آنکه ببینند و بشنوند. و وی را آن به کار آید که ایشان به او رسانند. و دل، آنچه از ایشان یافت، بر خِرَد، که حاکم عدل است، عرضه کند تا حق از باطل جدا شود و آنچه به کار آید، بردارد، و آنچه نهآید، دراندازد ...
خطبهء سوم از تاریخ بیهقی ِ ابوالفضل دبیر
شهریور سال گذشته بود که این نوشته را اینجا گذاشتم؛ در یکی از تلخترین روزهای زندگیام. آنوقتها، خیابانها هنوز خیابان بودند و شهرها، شهر؛ مثل حالا نبود. این نوشته هم هیچ ربطی به خیابانهای عمومی و پیادهروهای مردم نداشت؛ شخصی بود و حدیث نفس، مثل همیشه.
امشب دوباره این نوشته را دیدم، و فکر کردم: «اینجا ایران است، و اتفاقات، یا مرگ هستند یا تولد، که هی تکرار میشوند و تکرار میشوند، درست عین نسخهء قبلی».
دوستی، همآنروز ِ انتشار این نوشته، در محیطی مجازی، این نوشته را به اشتراک گذاشته بود و این قسمت را هم از متن انتخاب کرده بود: «در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد». نمیدانم چرا یادم مانده این.
حالا، بعد از گذشت یازدهماه از آنروز، آن دوست کجا است؟ خدا میداند. اما یقین دارم به اینروزها حتی فکر هم نمیکرد ...
آنروز هم جمعه بود، و امروز هم؛ برای رهایی او، و دوستان بسیار دیگرم دعا میکنم، و غمگین ام.
«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، و إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا، و إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا؛ إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ» آل عمران، آیهء ۱۲۰
باید دقیقا یکساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدمهای دلتنگ، این است.
یکنفر اگر افسرده باشد، «در شهر یکنفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شیء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نیاست. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود میپندارند، و خود رسولان غمبار ِ این وضعیت هستند.
ملتها را به شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیادهرو»هاشان. مردم اگر پیادهرو نداشته باشند، چیزی از مردمبودنشان کم است. پیادهرو، وضعیتی بهشدت تراژیک دارد. پیادهروها خود در پیادهروبودنشان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، میتوانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «میخواهند» پیادهرو باشند، خیابان نباشند. نمیخواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح دادهاند باریک بمانند، اما «همقدم». یواش رفتهاند، اما «محلی» زیستهاند. نخواستهاند بهسرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمیافتد. در زندگیهای محلیاست که قهرمان پیدا میشود، که قهرمان میجنگد، که قهرمان عاشق میشود، و در زندگیهای محلیاست که قهرمانان همیشه میمیرند. پیادهرو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیادهرو را بگیری، مردم نیاستند؛ ماشیناند، میروند توی خیابان، برای کسی بوق میزنند، سوار میکنند و میروند. پیادهرو، کسی را «بلند» نمیکند، بهآرامی و نرمی «میبرد». فرق پیادهرو و خیابان در هماین است: یکی میبرد، همراهی میکند، و دیگری بلند میکند و چون نقطهای میان خندههای کشدار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیادهرو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا اینجا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیادهرو. دست دراز کردم و تراژدی به اوجاش رسید: دست دادیم و دلام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیادهرو، بشود منتظرش ماند ساعتها.
در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نیاست. یعنی وضعیت خیابان، نمیتواند افسرده باشد. جاییکه جسم ِ تو را «بلند» میکند، میکوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نیاست.
به خیابانها اعتماد نکن. به خیابانها اعتمادی نیاست؛ امروز اینوری هستند، فردا آنوری. تنها پیادهروها هستند که با تو تعیین میشوند: «میل شما بهکدامسو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر میکند، حتما در پیادهرو باشی! در خیابان، مثل این فیلمها، هماینکه قهر میکند، چند قدم دور میشود، یکی بوق میزند، بلند میشود و نمیتوانی خیلی تماشا کنی... میرود، محو میشود با ماشینها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشینها بلند نکنند بزنندت به زمین. در پیادهرو اما میتوانی ساعتها تماشا کنی، میتواند ساعتها راه برود، میتوانی تماشاش کنی، می تواند ساعتها «برود»، میتوانی دلدل کنی که «برگرد»، میتواند برنگردد و هماینطور هی برود، هی برود، هی ...
در نامههای عاشقانهء دوران نوجوانی، مینوشتند: «قطرهای اشک ز چشمان سیاهام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاهام». این پیادهرو است که«خَم» کوچهای دارد؛ خیابان پر از پیچوخمهای بیدلیل است؛ یکروز اینوری، روز دیگر آنوری. «شما بهکدامسو میروید بانوی زیبا؟»
پایینتر از توپخانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمیفهمی که تا خم ِ کوچه دلدل کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه بهدنبالاش چهها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نیاست. خیابان، «معصیت» است؛ همهاش دارد بلند میکند، بلند میشود، کش میآید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ اینوری، آنوری، هماینطور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخشدار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشینهاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیادهرو با آدمهاش، یعنی که در شهر یکنفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیادهرو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ میاندازند، ولی از پیادهرو فرار میکنند. تانکها، به آدمهای در پیادهرو حمله نمیکنند. گلوله است که قهرمان را در پیادهرو نشانه میرود، و تراژدی را بر سنگفرشها جاری میسازد. گلوله، چونکه تنها است، چونکه کوچک است، چونکه رها میشود و چونکه«میرود»، بخشی از پیادهرو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیادهرو. هماین بالای پارکوی. دست میکشید کف پیادهرو، گریه میکرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینکاش را درآورد، گذاشت توی جیب پیرهناش. آغوشاش را باز کرد، آغوشاش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد هایهای گریه کردن. بعد دستهای حلقهشدهاش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیادهرو را بوسید. نشستهنشسته، خودش را کشید کمی آنطرفتر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هماینطور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانهها، «خیابانی»اند، مرسوم نیاستند در کف پیادهرو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چهفرق میکرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور میکنم ولی؛ حتی اگر سالها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطرهای را در پیادهروها نشود در آغوش کشید. من باور میکنم، چراکه ماشین نیاستم، مردم ام، آدم ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نیاست. «قدمگاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچیاش. وقتیکه در ماشین نشستهای، در خیابان، از پشت شیشهها است اگر خیرهای به پیادهرو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفتهاست:«تراژدی، ببینندهاش را تطهیر و سبُک میکند». اصلا قصد تراژدی هماین است. تو مینشینی در ارّابهای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه میروم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطرهای، قهرمانی که قدمگاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپخانه، فلافلنخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دلدلکنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوشاش باشد، هی ترانهای غمگین. گفتهاند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد {تراگو؛ بهیونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هماینطور رفت ... رفت ... رفت ... و این، خاصیت پیادهروها است.
در زندگی، روزهایی هم از راه میرسند که سراسر، شکست و تلخی اند و سکون. بوی کهنگی از اینروزها تا کجا که نمیرود. در اینروزهای پوسیده، منیکی ترجیح میدهم که یک کلاه شاپو بگذارم سرم، برگردم میدان بهارستان، خسته و دلمرده قدم بزنم، و سیگار دستپیچ دود کنم، و فکر کنم که «هماین صبح بود که دولت مصدق سقوط کرد.. آه» و این صدا را به خاطر بسپارم. شکست هم اگر میخوریم، برویم با صدای این آدم شکست بخوریم؛ حتی اگر «م - امید» باش.
صدای مهدی اخوان ثالث، در هر زمان و هر کجای این شهر، مرا میبرد میاندازد وسط تمام شکستها، ناکامیها، خستگیها و یاسها.
درود بر این صدای خسته، روح خسته، درود بر تمام شکستخوردگان.
اینجا، چهارده شعر مهدی اخوان ثالث (م-امید) را با صدای شاعر بشنوید و ذخیره کنید
پدربزرگ، که نزدیک صدوسی سال عمر کرد، مرد دنیادیدهای بود. میگفت: «عزراییل علیهالسلام، در زمان حاضر واقعا نمیرسد که جان ِ اینهمه مردم را یکتنه بگیرد؛ خداوند ماشین را آفرید برای گرفتن جان ِ ایشان.»
این حرف را که میزد، خیره میشد به دورها. بعد یک «حبّ» میانداخت بالا و چای تلخ را سرمیکشید. تلخکی بدجور مزّه میکرد زیر زباناش. تلخ میخورد و شیرین میگفت.
میگفت: «هماین ماشین! این ماشین .. چه جانها که بیشتر از عزراییل علیهالسلام گرفته است!» و فکر میکرد و در دورها، چیزی میدید که هرگز نمیفهمیدم چیاست و از چه جنسی.
حالا کجا است پیرمرد تا ببیند اینروزها را؛ که خداوند هواپیما را آفرید، که خداوند چوب را آفرید، که خداوند خیابان را آفرید؛ و ماشین را آفرید، تا گاهی از مرگ فراریات بدهد، گاهی سوارت کند ببرد دوری بزنید با دلتنگی ِ اتوبانها، در سکوت.
* «پشت درختها را میبیند» نامی است که در جایی از این خاک، روی آدمها میگذارند. کتابی به هماین نام را چندسال قبل، مرحوم حسین ابراهیمی (الوند) ترجمه کرده بود.
هواپیماهای روسی سقوط میکنند
هواپیماهای غیرروسی میبرند و برنمیگردی ...
* سطری از شعر «یادآور ِ دیگر» طاهره صفارزاده
با پرواز هر هواپیمایی، عزیزی را از دست دادهایم ...
+ از قدیم ِ اینجا: مترو غربت است، تاکسی تنهایی. + و این و این و این
همآنقدر که فانتزی آدمی که به دنبال «... با مادرزنم روی زین اسب» میگردد و میرسد به اینجا (!!)، خندهدار و – برای من – بدیع است، سرگذشت ِ تلخ کسی که در پی یافتن «یک راه خودکشی که آرامتر جان بدهم» و دیگری که میخواهد بداند «چگونه با یک شوهر معتاد باید رفتار کرد» و دیگری و دیگری و دیگری، اندوهبار و گزنده است.
در این خاک دنبال چه میگردند مردم؟
با هر نتیجهء جستوجویی که وارد اینجا میشوند، درلحظه، فکر میکنم شاید بشود کاری برای این جماعت ِ درمانده کرد. بعد، خودم را در هیبت جوانمردی میبینم که دارد اسب و زین مهیا میکند برای جوانی که اصلا نمیدانم ازدواج کرده که مادرزنی داشته باشد یا نه. بعد هم از خیال خام خودم بیرون میآیم؛ خوب است که قرار نیاست یار ِ هر جستوجوگری باشیم.
نجیب کاشانی گفته است: بی وصل یار، عید به ماتم برابر است / نوروز این چمن به محرم برابر است
پی:
کشور ِ آخرینها؛ عنوان رمانی از پل اُستر.
بله؛ میبینیم که مدتی است داریم از مردم تیتر میزنیم از بیهنری. چه میشود کرد؛ گاهی اینشکلی است روزگار.
- دستات درد نکنه اوس ابوالفتح؛ پس تو کاسب ای.
- کسب که نه؛ کار میکنم.
- ... اومدی ما رو بیقرار کردی و رفتی؟ ... ما که سرمون به راه بود وُ دلمون هم به چاه ... ترک ِ کسبوُکار کردیم، یار هم که نداریم از بیدلی؛ بگو که ترک ِ شهر وُ دیار کنیم ...
- یار پیدا میشه در عالم، دیار نه!
از «هزاردستان» ِ علی حاتمی، گفتوگوی میان رضا تفنگچی و ابوالفتح ِ صحّاف
قدر ِ شهرهامان را نمیدانیم؛ صبح از خواب برمیخیزیم، میبینیم که دیگر آن شهری نیاست که روزگاری دوستاش داشتیم.
شهر، با آدمهاش شهر است؛ شهر ِ بییکنفر، یعنی خیابانهای بینظمی که ساخته میشوند برای خودشان و یکروز این اسم را دارند، یکروز اسم دیگری.
دوسال قبل، هماینجا چیزکی نوشته بودم؛ این تکهاش را امروز بدجوری هستم:
شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمیرود، عشوهای در راه رفتناش نیست، به بوقهای پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که «بانوی محترم! لطفا برای صرفهجویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی هماین عزیز من.
نشانههای بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق میشوی.
با هومن بودیم. دو تا نرهخر، رسیدند به دوتا دافی. نرهخرها، یکیشان، خیلی مودب، رفت جلو: «عذر میخوام خانم، کافیشاپ اینورها کجا است؟» دافیها، هردوشان، مودب و شیک گفتند: «خواهش میکنیم.. هماین روبهرو!» نرهخر دومی هم با لبخند گفت: «پس ما شما رو به صرف یک فنجان قهوه دعوت میکنیم!» کارد میزدی خونشان درنمیآمد دافیها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه میدهند. شهری نیاست، مگر با چهرههای رنگپریدهء زناناش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی آب، قدم میزند.
شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زنها و چهرههای رنگارنگاش، زیباترین زن را از تو میدزدد. شهرها، خیابانهای دور از اینجا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون میآورند و در دست آوارگی رها میکنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اونطرفتر»ی هم داشته باشد، فقط هماین.
بله؛ قدر ِ شهرها را نمیدانیم؛ صبح پا میشویم میبینیم رفتهایم به باد. و شهر؛ شهر، بدون بعضی آدمهاش، واقعا جای دلگیری است، زندانی به بزرگی نیمهشبهایی که سیگار تمام کردهای.
یکجای «هزاردستان»، داشرضا به ابوالفتح میگوید: «خشکی نکن با من ِ تشنه؛ موکّل ِ آب فرات نباش...». حالا ما داریم برای خودمان زمزمهاش میکنیم.
حالا فعلا این تصنیف دایم است برای ما، و اینجا هم هی بهروز میشود؛ یک ماه هی نوشتم و هی پاک کردم و هی ...
وقت معرفی یک وبلاگ است کمکم؛ خیلی زود، امشب فرداشب شاید.
شب ِ تهران ِ باد و خاک.
نقل است که شبی {ابوالحسن خرقانی} نماز همیکرد.
آوازی شنود که: «هان بوالحسن! خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»
شیخ گفت: «ای بار تعالی! خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم، و از کرم ِ تو میبینم، با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجدهات نکند؟»
آواز آمد: «نه از تو، نه از من!»
از در و دیوار که ببارد، آدم دیگر باید به چی امید داشته باشد؟ رسما امروز این سیگارها دارند مرا دود میکنند، دود میکنند، دود میکنند... ای خاک بر سر ِ ما با این روزگارمان.
رُسوای این تصنیف ام که برای اینروزها و شبهامان حسابی جواب میدهد.
عصر، تهران، هوای بد...
۱
چمدانها پُر از قصههای عجيب هستند.
۵
آدمهايی كه قدشان فقط يکمتراست، هميشه چمدانهای آبی دارند.
آدمهايی كه چمدانهای آبی دارند، لبخند میزنند. وقتیكه میروند سفر، با خودشان گلهای سرخ میبرند و با درختها عكس میگيرند. آنها فقط به جاهای خوش آبوهوا سفر میكنند.
آبیها، هيچوقت در دريا خفه نمیشوند. ماهیها هميشه با چمدانهای آبی دوست هستند.
آدمهايی كه قدشان فقط يکمتر است، فقط به اندازهء يکمتر سفر میكنند. آنها خيلی دور نمیشوند.
آدمهای آبی، روی هوا سفر میكنند.
۱۲
چمدانها زياد مسافرت میروند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر میبرد. هر چمدان، برای خودش قصهای دارد هميشه. اما قد تمام چمدانها، يکاندازه است.
چمدانها با آدمها حرف نمیزنند؛ آنها در سكوت، فقط سفر میكنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.
*صفحاتی از کتاب ِ زیرچاپ «چمدانها میروند سفر»؛ یک قصه برای کودکان.
داشتم از ایران میرفتم. همهچیز را جمع کرده و حتی با دوستان صمیمیتر، حرفهای خداحافظی هم زده بودم. وقتیکه قدر ِ مصرف منظم یکسال، قرص معده و قلب و اعصاب خریده بودم، یعنی داشتم حداقل برای دوسال دور میشدم از خانه.
بهمدد اینترنت، نقشههای بزرگ شهرها و مناطق آن «کشور دیگر» را جمع کرده بودم. همهجای شهرهاش را تقریبا میشناختم و اگر روزی اشتباهی، مثلا دو ایستگاه آنطرفتر پیاده میشدم، بلد بودم که خانه کجا است، من کجا ام، و این ایستگاه.
خانهام، اتاقی بود سهمتر در سهمتر. اتاق زیر شیروانی هم داشتند، ولی موقعیت این اتاق نسبت به ایستگاه مترو خیلی بهتر بود، و من هماین را اجاره کردم. اتاق را در سایت اینترنتی یک مشاور املاک (چیزی در هماین مایه) پیدا کرده بودم. عکسهایی از چند نمای اتاق را گذاشته بودند توی سایت و قبل از اجاره، گشتی هم توی اتاق زدم و پسندیدم. چیز زیادی نداشت، و من هم البته چیز زیادی نمیخواستم؛ جایی که بشود سیگار کشید، خواب ِ خانهء مادری را دید، و جایی که بشود مُرد. واقعا در آن اتاق، میشد خیلی آسوده چشم بست و مُرد.
اینجا، در اتاق خانهء پدری، کتابهام را گردگیری کرده بودم و همهء قفسهها را روزنامهپوش؛ که خاک نگیرند این بینواها. یکیدو دست لباس روزانه، لباس گرم، سشوار، شانه، فندک ِ گلقرمز، یکیدو تا ساز شکسته و مست، هارد سیستم، گذرنامه و شناسنامه و خودم؛ تمام چیزی بود که برداشته بودم برای رفتن. مادرم را، پدرم را، خواهرم را با دوتا فندُقهاش، و برادرم را توی دلام ریخته بودم و آمادهء حرکت بودم.
دو ماه میشد که اغلب مسیرهای آمدوشد در تهران را دربست میگرفتم. نمیخواستم معطل ِ شهری بشوم که داشتم از یادش میرفتم. فکر میکردم حالا که قرار است بروم، چهنیازی است که این شهر را بیشتر تماشا کنم؟ آدمی که داشت از جایی آشنا میکند و میرفت، آدمی که خودش بهتر از هرکسی میدانست که دور از این خرابشده سگمرگ خواهد شد، چه حاجت به این غصههای اضافه داشت؟ مثلا اینکه راننده تاکسی بداند که این رژیم کی کارش تمام است، اینکه زمان شاه چهقدر هوا خنکتر از حالا بود، و اینکه بشنوی «همه بُریدیم آقا... همه». بله ... من دو ماه تمام، هرروز سوار ماشین دربست و دراختیار میشدم، و خود ِ این من شاهد است که یکروز، که از ناچاری سوار تاکسی خطی شدم، به خودم گفتم: «مردم تهران چه عوض شدهاند! همه سیاسی، همه اهل مسایل پیچیده، همه تنها... ». خب من دوماه بود که اینجا زندگی نمیکردم، طبیعی بود.
همهچیز با ساعت آن جهان ِ دیگر تنظیم شده بود؛ غذا میخوردم وقتیکه آنجا ظهر بود، میخوابیدم وقتیکه آنجا شب بود، و تمرین میکردم که یکشنبهها غصهدار بشوم جای جمعهء خودمان.
میدانستم که آنجا خبری از تاکسیسواری هرروزه نیاست، و باید به متروی لعنتی عادت کنم. هرروز به سایت متروی فلانشهر سر میزدم، ساعتها را چک میکردم، مسیرها را از روی نقشه تماشا میکردم و به حافظه میسپردم، و سعی میکردم شهروند خوبی باشم.
رسیدم به جاییکه دیگر میدانستم اگر «بخواهد» ساعت فلان، فلانجا باشد، کی سوار کدام قطار میشود، و حالا که دارم مینویسم مثلا، دقیقا توی کدام ایستگاه است.
میفهمیدم که کدام ایستگاه برای تنهایی است، کدام ایستگاه برای قرارهای عاشقانه، و کدامشان برای اینکه فقط پیاده شوی بروی برسی به اتاق نکبتی ِ سهدرسه.
همهء اینها را در دو ماه زندگی از روی نقشه، تجربه کرده بودم. یاهو هم هر لحظه وضعیت آبوهوا را گزارش میداد و با خودم میگفتم: «امسال، شکر خدا بارون خوبی باریده و کشاورزان لابد راضی هستند». فکر میکردم دعای کشاورزان ِ آنجا را با خود خواهم داشت روز مبادا.
دو ماه شد که در آن شهر همیشهباران، تنهایی زندگی کردم و فقط هرروز از یک ناحیه، سوار مترو میشدم، میرفتم ناحیهء دیگر. چرا؟ ....
داشتم از ایران میرفتم، احتمالا برای همیشه، ولی نشد. مغموم، همهچیزهایی را که جمع کرده بود، بار و بندیل را، باز کردم و برگشتم به هوای دلگیر جمعهء خودمان. همهچیز برگشت به وضعیت قبلی، الا اینکه دیگر یادم نبود اینجا کرایههای خطی دقیقا چیبهچی است، کجای این اتاق و چهموقع میخوابیدم، و مردم تهران دقیقا چهقدر وارد مسایل پیچیدهاند. کم خواب میدیدم، و اغلب هراسان بلند میشدم و فکر میکردم حالا که از قطار ساعت فلان جا ماندهام، چهطور ممکن است سر ساعت برسم به ایستگاهی که برای قرارهای عاشقانه خوب بود؟
و مادرم... هروقت در میزد، خیال میکردم باز هم خانم یاسمین است که آمده برای عصرانه دعوتام کند؛ پیرزن، سرایهدار خانهای بود که من دو ماه از روی نقشه توی یکی از اتاقهاش زندگی کرده بودم.
بعد، تا مدتها قرصها را کیلویی میخوردم که تمام شوند، روی دست نمانند؛ اینجا، خیلی غریبه بودم.
و دیگر اینکه من هرروز در آن کشور لعنتی، از یک ایستگاه به ایستگاه دیگر میرفتم برای چی و کی، واقعا گفتن دارد؟ آشکارا در این نوشته یکچیز خیلی مهم را پنهان کردم. خانمها آقایان؛ لازم است اعلام کنم که آن خانه بهانه بود، مترو بهانه بود، عصرانههای خانم یاسمین هم. یعنی من با مترو به دیدن چهکسی میرفتم؟ یعنی چهکسی میتوانست باشد اینوقت ِ روز؟ آن شهر، که خود ِ خود ِ غربت بود، چیزی داشت که این وطن عزیز، ندارد. ایداد.
دیروز، بهیاد گذشته، سری زدم به سایت آن دفتر املاک، که ببینم اتاقام در چهحال است، یاسمین چه طور است، کیبهکی است...و نابود شدم. هرچه گشتم، کمتر دیدم. اتاقهای زیر شیروانی زیاد بودند، اما از اتاق من و از خانم یاسمین خبری نبود. زمزمه کردم: که نه از تاک، نشان بود وُ نه از تاکنشان. (جامی)
*عنوان نوشته، سطری است از کتاب محبوب ِ «پولینا، چشم و چراغ کوهپایه»، نوشتهء آناماریا ماتوته، ترجمهء محمد قاضی.
* این را تنها به نیت ِ مشحسن نوشتم؛ از سر دلتنگی و ایجاز
سالها قبل، در همهء شهرها و حتی روستاها، «دوچرخه» بود. و آنسالها، تمام دوچرخهها «پَرّه» داشتند. آنسالها گذشت و «اتومبیل»، وسیلهای که پَرّه ندارد، جای دوچرخه را گرفت. پرهامان را چیدند، پرّههامان را هم.
از ما، تا مادرم را بهیاد دارم که «قلّاببافی» میکرد و هنرمندانه هم این کار را بلد بود. تا خواهرم، بهیاد دارم که «میلبافتنی» داشت. من هنوز یک کلاه دارم که با دست بافته شده مشحسن؛ باور میکنی؟ حالا، یک نسل ِ بدون ِ قلّاب و میلبافتنی دارند هرز بزرگ میشوند، و ماشینهای بافتنی، که میله و قلّابی ندارند، جای تمام ِ آروزهای پنهان یک نسل را گرفتهاند.
زمانی بود، که مثل حالا از در و دیوار شیشهء مربّا و تُرشی نمیبارید. خانوادههای سطح پایین، مردم ِ طبقهء پایین، شیشههای مربّا و تُرشی را از جان عزیزتر داشتند و حفظشان میکردند. اراده میکردی، یک گوشهء خانه، در انباری، در زیرزمین، جایی بالاخره یک شیشهء بهدردبخور پیدا میشد روز ِ نیاز. حالا، در زمانهء وفور نعمت و تُرشیهای حاضری، گاهی «شیشه مربّا» کم است.
و «مشکی»، مثل حالا نبود که دور باشد و بالای قلهء قاف، شده باشد وصلهء ناچسبی مثل «رنگ عشق»؛ دوستی بود که در نزدیکتر فاصلهای از تو، میشد بوی جانافزاش را شنید و به میهمانیاش رفت. دریغ که رنگها هم خودشان را باختهاند در روزهای زعفرانی.
و مادربزرگ، چراغ خانه بود مشحسن.. چراغ خانه. مهربانی ِ بیحدّی بود مادربزرگ، که همیشه چارقدی بر سر داشت، با سنجاق قفلی ِ درشت، چسبیده بر سینه. گاهی چارقد را برمیداشت و سنجاق و زلفهای بافته آزاد میشد، آزاد و رها، رها، رها...
زمانهای بود، روزگاری بود که «جوان»، با کمترین و ابتداییترین ادوات و وسایل زیست، سرخوشآنهترین بزمها را تدارک میدید. و نزد ِ یار و دلدار، «آتش»ی فراهم میکرد که تا هفتتا همسایه خبردار میشدند که خانهء فلانی، جشن بزرگی برپا است. حکایت عاشق و معشوق، حکایت عجیبی بود پُررونق و بهنشاط.
حالا، در آرزوی دیدار، مینشیند رو به صفحهء الجی، و به دیدهء جان درمییابد که معانی، همه عوض شدهاند: شیشه، آن شیشه نیاست. و هیچ رنگی، همآن مشکی ِ قدیم ِ مالوف نیاست. چراکه، دوچرخهای نمانده است در جهان، که بشود پَرّههاش را کشید و رفیق ِ دست کرد. و مادر، میلبافتنیهاش را از یاد برده است... ای دریغ.
این «هود»های آشپزخانه هم شدهاند صداخفهکن ِ روح و جان؛ همسایه چه میداند که خانهء فلانی چهخبر است... رنگ و بوی هرچیز عوض شده است. نه چایی، همآن است که پا بود و یار، نه شاخهنبات، شیرین ِ خواستنیاست. جای بدی فرود آمدهایم مشحسن.
اینروزها مینشیند روبهروی مانیتور، میبیند که هر روز در جایی، حقوق مردمان ضعیف ضایع میشود، و عشّاق را میبویند مبادا که چیزی کشیده باشند. دزدان دریایی کشتیهای بزرگ را به غارت میبرند و آمریکا با یک حملهء ناغافل چندتاشان را میکُشد. و میبیند که وسایل و ادوات ِ مصنوعی، نشستهاند جای قدیمیها. از بس تنهایی، از بس دوری، از بس خیالات عاشقانه، و از بس هی چایخالی مینوشیم ما.
دود برای جسم جوان نیاست؛ دود، شده دوای روح خسته و رنجور. جوان که افسرده میشود، آناندازه سیگار میکشد تا که بمیرد. خب این سیگار لامذهب برای سلامتی جوانان خوب نیاست!
این شعر را که یادت هست مشحسن؟
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیاست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب-سرشار ِ فرو رفتن از تنیاست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همآنی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
□
از خوابهای شهر دوری ای دریا؛ دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هرکجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی ...
آری مشحسن. سابقبراین، مردم درد و درمانشان دست خودشان بود؛ نه مثل حالا که حتی وام خوداشتغالی هم نمیدهند بهشان، بلکم آن «پیکموتوری» را که آروزشان بود راه باندازند و کسبوکار حلال خودشان را داشته باشند، و دلشان خوش باشد که در هر خانه، بزمی برپا است و هر دلی، شاد است از بس چایی میچسبد.
و اینگونه است که کسی هم پاسخگو نیاست. ای بیداد... در سورهء عنکبوت آمده:«هر نَفسی، شهد ِ ناگوار مرگ را خواهد چشید». داریم پیر میشویم مشحسن. تو سلامت باشی.
□
مشحسن، بیا این آهنگ خیلی خیلی خوب را گوش کن، دلات را جلا بده، برو به آن هوایی که هوای یار است و بزمهای سرخوشی. من بروم یک چای تازه دم کنم.
-------
لطفا در بالاترین لینک نکن این نوشته را.
این نوشته، یک خاطره است؛ خاطرهای معمولی و ساده از روزگاری نهچندان دور، از کودکی. چیز خاصی توش ندارد، ولی برای من «غمناک»ترین خاطرهء عمرم شاید باشد. و غم ِ نشسته در سطرهاش را، شاید خودم فقط خوب بفهمم.
روزگاری براساس این اتفاق، یک فیلمنامه نوشته بودم که ماند و ماند و ماند. چهقدر آن فیلمنامه را دوست داشتم...
امروز که حرف میزدیم با هم، گفت:«دلام هم تنگ شده خیلی غمناک!». و من روی بعضی کلمات، تیک ِ تلخی دارم؛ مثل این «غمناک».
برای او نوشتم و برای روزهایی که غمناکاند.
دبستانی بودم، سال سوم. یک همکلاسی داشتم که پدرش را در کودکی از دست داده بود. خیلی صمیمی بودیم. اسماش کوچکاش «سیف» بود. یعنی «سیفعلی» بود و ما میگفتیم سیف. آخرهای فروردین بود و هوا داشت گرمتر میشد.
توی کلاس، نیمکت ِ آخر، کنار هم مینشستیم. من آرامترین موجود آن کلاس «۵۳» نفره بودم. نیمکت ِ آخر را من و سیف و پسری بهنام احمد اشغال کرده بودیم؛ منطقهء ما بود. هرسه با هم رفیق بودیم.
گفتم که، من آرامترین بودم. زنگ ورزش که میشد، میرفتم بالای بلندترین درخت حیاط، بقیه را در سکوت تماشا میکردم و از آن بالا، از بالای دیوار مدرسه، قطارهایی را که میرفتند اهواز میشمردم. نه مدرسه را دوست داشتم، نه خانه را. هیچجا را دوست نداشتم. خیلی با خودم بودم؛ خیلی.
این سیفعلی، پدر نداشت و همیشه فکر میکردم لابد فقط منام که حال او را میفهمم.
خانوادهء ما، من و خواهر بزرگ و برادر کوچکام و پدر و مادر. خانوادهء ما پنجنفری بود. ولی بدون هیچ دلیلی، عدد ۴ را دوست داشتم. یکی از بزرگترین غصههام این بود که چرا باید پنجنفر باشیم. چرا چهارنفر نباشیم؟!
همآن سالها بود که با خودم کنار آمدم که «خانوادهء ما چهارنفره است». جمعاش هم درست بود: پدر، مادر، خواهر و برادر. فقط من نبودم. راستاش از اول هم همیشه با شان نبودم. یعنی از سال اول دبستان به بعد، من از این خانواده جدا شده بودم و سالها میشد که تنها بودم. با خودم حساب کردم و دیدم هرگز راضی نمیشود دلام که یکیشان نباشد: پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم... من اینها را دوست داشتم و راضی نبودم یکیشان کم بشود.
آدم بیحوصلهای بودم؛ بیحوصلهتر از حالا. وقت ِ این را که بنشینم و قصه بسازم برای تنهاییام نداشتم. خیلی زود، یک داستان دم ِ دستی برای خودم و دلام جور کردم:
من، بچهء اینها نیستام. پدر و مادر ِ من، آدمهای فقیری بودهاند (فقیرتر از اینها) که سالها قبل، من را گم کردهاند و حالا من با این خانوادهء مهربان زندگی میکنم... هماین!
قصهء خوبی بود. اگر میخواستی برای کسی تعریف کنی، کل طرح داستانیات محل ایراد و اشکل بود. ولی من الزامی به تعریف کردن نداشتم. الزامی حتی برای حرف زدن نداشتم. تنها چیزی که خوب یاد گرفته بودم، سکوت بود و تماشا. بهنظر خودم که این قصه، بهترین و درستترین قصهء عالم بود: پدر و مادر ِ من، آدمهای فقیری بودهاند (فقیرتر از اینها) که سالها قبل، من را گم کردهاند و حالا من با این خانوادهء مهربان زندگی میکنم.
خوب نیست؟ خودم که هنوز هم دوستاش دارم. راضیکننده است. من که نمیخواستم بروم دنبال پدر و مادر واقعیام بگردم؛ {گاهی البته میرفتم .. گاهی!} فقط توجیهی درست کرده بودم برای تنهاییام. نمیخواستم عدد چهار خراب شود. من عاشق چهار بودم (و هنوز هم). این قصه، واقعا راضیام میکرد. چراکه من واقعا پسر تنهایی بودم که روزی خانوادهاش او را گم کردهاند و خانوادهء مهربان دیگری، بدون اینکه اصلا معلوم شود چهجوری و از کجا، پیداش میکنند و حالا دارد در تنهایی بزرگ میشود.
پس، وقتیکه من تنها بودم، و سیفعلی هم پدر هم نداشت و با مادر ِ پیر و برادر بزرگ و همسر و بچههاش زندگی میکرد، میتوانستیم دوستان خوبی باشیم و همدیگر را درک کنیم. من که اینجور فکر میکردم.
فروردین بود؛ آخرهای فروردین. یکروز سیفعلی نیامد. گفتیم لابد بیمار است. روز بعد هم نیامد. روز سوم شد. صبح زود بود. آنسالها هنوز مدرسهمان دو شیفته بود و یک هفته صبحها و یک هفته ظهرها میرفتیم. صبح خیلی زود رفتم در خانهشان قبل از مدرسه، که ببینم چی شده که این پسر نیست.
وارد کوچه که شدم، تقریبا همهچیز روشن شد: مادرش رفته بود؛ مُرده بود. غصهام شد. میدانستم که حالا واقعا زیر دست ِ «زنداداش»، لابد روزگار تلخی خواهد داشت. لابد دلاش تنگ خواهد شد برای مادر. حتما تنگ میشد. مادر بود؛ خوب بود.
فکر کردم اگر ببینماش، حالام خراب میشود. بهخودم گفتم حالا تازه شده عین ِ من: نه پدری، نه مادری، هیچکس را ندارد و با خانوادهء دیگری زندگی خواهد کرد؛ درست عین خودم.
برگشتم رفتم مدرسه. خانم معلممان زنی بود سیساله، با صورتی پر از جوش. کمی هم البته زیبا بود با آن قامت کشیدهاش. میدانستم که از «بلوار کشاورز» میآید آنجا برای تدریس. خیلی راه بود ها.. جوانهای محل، مثل پسر عمو و پسرخالههام، نقشههایی برای او میکشیدند، و گاهی هم اجرا میکردند!! که من در سکوت کیف میکردم از بلاهایی که سر این زن میآمد. نمیدانم چرا.
قبل از شروع درس، اجازه گرفتم. گفت «بگو». گفتم که اینجوری شده. یک اعلامیه از روی دیوار کوچه کنده بودم. نشاناش دادم و گفتم نوشته امروز مراسم ختم دارند. لابد سوماش بود. اعلامیه را گرفت که بخواند. احمد خودش را نزدیک کرد و آرام گفت:«خوشبهحالاش.. حالا غیبتهاش موجه میشه با هماین اعلامیه». با سر تایید کردم. واقعا خوشا به حال سیف. من عاشق اعلامیه هم بودم. هرکسی میمُرد، کافی بود فامیل «نوروزی» هم پای اعلامیهاش آمده باشد؛ چه حالی میکردم! میرفتم تمام روز را کنار ریل راهآهن مینشستم، قطار تماشا میکردم. (از سال بعدش هم، سیگار میکشیدم) فرداش اعلامیه را که اغلب از دیوار کنده بودم، میبردم نشان ناظم میدادم که یعنی کسی از اقوام فوت کرده و اینها. درسخوان بود و به هماین خاطر، معمولا گیر نمیدادند و قبول میکردند حرفام را. گاهی هم قبول نمیکردند، و مادرم میآمد و مثلا با اخم و دلخوری، میگفت حال من خوب نبوده و .. خلاصه.
معلممان، که اسماش «فریبا اُسکویی» بود، و بعدها هرگز خبری ازش نگرفتم، کمی فکر کرد و بعد هم درس شروع شد. تقریبا تا زنگ ِ آخر، بچهها در حال مجسم کردن قیافهء سیف بودند. هرکسی نظری میداد. توی زنگ تفریحها هم خبر را رسانده بودند به آنهای دیگری که سیف را میشناختند.
زنگ آخر شد. درس تمام شده بود و مثلا ده دقیقهای مانده بود که خلاص بشویم. معلممان همه را به سکوت فراخواند و بعد نشست روی یکی از نیمکتها. کمی از غصههای بشریت گفت و بچهها هم کمی بدناش را که توی آن پوزیشن، چیز شده بود، تماشا کردند. ته ِ حرفهاش هم شد این که: جمع بشویم، از خانوادههامان اجازه بگیریم و بعدازظهر برویم خانهء دوستمان. «نوروزی» هم که پسر خوبی است، مسوول است که از بچهها پول جمع کند و برود یک جعبه خرما بگیرد و ساعت سه، همه سر خیابان مدرسه جمع شویم و او{معلم} هم بیاید و برویم ختم.
نوروزی، احساس شگرفی داشت؛ مسوولیت سنگینی بود جمع کردن پول، خریدن ِ خرما. اما چه میشد کرد؟ سیف، بهترین دوست آنروزگار بود، و فقط نوروزی که خودش طعم نداشتن پدر و مادر را چشیده بود، میبایست قدمی برای دوستاش بردارد. او این مسوولیت را پذیرفت.
ساعت دوازدهونیم شد و زدیم بیرون. کیف و کتاب را انداختم خانه و راه افتادم در ِ خانهها. هر دری را که میزدم، همکلاسی که منتظر بود، در را باز میکرد. از همآن خانهء اولی شروع شد: پول نداریم ما... مامانام میگه اینا میخوان به اسم ختم برای مدرسه کاسبی کنن.. من بابام رفته بندر واسه کار و وقتی بیاد، حتما پول میدم... خود ِ سیف هم پول میگذاره؟ ... برو فرار کن الآن مامانام میآد دعوات میکنه میگه دزدی...
وقت زیادی نداشتم. ساعت شده بود دو، و باید زمانی هم صرف میکردم که بروم با اتوبوس شرکت واحد، هفت تا ایستگاه را رد کنم و خرما بخرم و با یکی از همآن اتوبوسها برگردم.
تقریبا همه در طول یک خیابان دراز زندگی میکردیم؛ در کوچههای کوچک، در خانههای «سهدانگی» ِ چسبیده بههم. به سیچهلنفر سر زده بودم و از آنهایی که پول خرجیشان را داده بودند، مثلا دویست تومان جمع کرده بودم. دیر بود. باید میرفتم پی خرما. راه ِ خرما، دور بود. میترسیدم. به یکی دو نفری که دوستتر بودند، گفتم که بیایند با هم برویم برای خرید خرما.
شدیم پنجنفر. نقشهء حرکت را من طراحی کردم. فکر کردم «یهکمی» از این پول را برمیداریم برای خرید بلیت اتوبوس رفت و برگشت. قبلا هم با معلممان همآهنگ کرده بودم. راه افتادیم.
هنوز اتوبوسها زنانه-مردانه نشده بودند. دیوانهء این بودیم که برویم ردیف آخر، بنشینیم روی آن صندلیهای بههم چسبیده. فقط برای اینکه وقتی اتوبوس از روی پُلهایی که روی جوی آب بود، یا هر برآمدگیای در خیابان، رد میشد، بپریم بالا و صفا کنیم. حتی منی که که آدم بیحوصلهای بودم، این اتفاق را فرخنده میدانستم و کیف میکردم.
دهها بار پریدیم بالا و شاد شدیم تا رسیدیم به مغازهای که خرما و پرچم و «سنج» میفروخت. گفتیم اینقدر پول داریم و برای ختم مادر دوستمان خرما میخواهیم. گفت:«با این پول، نهایتا یکی از جعبهها را میتوانید بخرید. و یک جعبه برای چهلپنجاه نفر کم است و خوب نیست». از توی یک گونی، از این خرماهای نرسیده-رسیدهء کیلویی برای ما آورد و ریخت توی یک «مُشمّای دستهدار»{من هنوز هم میگویم «مُشمّا» و خیلی راحت نیستام با کیسهنایلونی}. پولی را که بعد از کسر پول بلیت اتوبوس برای خرما مانده بود، دادیم به طرف. دست کرد توی دخلاش، چند تا پنج تومانی، از این نارنجیهای قدیمی پسمان داد و گفت پولاش همآنقدر میشود و این باقیمانده هم مال خودتان. خیلی صفا کردیم. بیست تومان بود، پنج تا پنج تومانی ِ نارنجی.
یکی پیشنهاد کرد برویم و این پولها را بعد از مراسم ختم، بگذاریم سر ِ راه قطار روی ریل، که بیاید از رویشان رد شود و به اصطلاح «پَخ {Pakh}» شود. گفتم که حالا برویم تا بعدا فکری هم برای اینها میکنیم.
خرماها زرد و قهوهای بودند. سیاه نبودند. مجلسی نبودند. ولی معلوم بود که روزی خرما خواهند شد؛ خرمای رسیده و حسابی. راه افتادیم و باز سوار شدیم و بالا پریدیم و خندیدیم. ساعت بیست دقیقه از سه گذشته بود. دیر رسیده بودیم و بچهها رفته بودند با معلممان. یکی هم مانده بود که به ما بگوید. بدو رفتیم تا رسیدیم دم خانهء سیف. چند نفری دم در بودند و حرف میزدند و سیگار میکشیدند. خجالت میکشیدیم برویم تو. ایستادیم روبهروی خانه، زیر آفتاب. قیافهها، همه بچهمظلوم. دودستی مُشمّای خرما را گرفته بودم. پول خوردها را هم ریخته بودم توی جیب پشتیام.
یکی از مردهایی که ایستاده بود دم در، جلو آمد. میشناخت مرا. گفت:«بابات چهطوره؟ حاجی چه طوره؟ خوب هستن؟ سلام برسون پسر ممد نوروزی! اینجا؟ با کی کار دارین عمو؟» بهاش گفتم که ما دوست سیف هستیم و از بچهها جا ماندهایم و خلاصه رفتیم تو.
سیف نشسته بود وسط اتاق روبه دیگران و بقیه هم ردیف ردیف پشت سرش. دو تا اتاق تودرتو بود که درهای چوبیاش را برداشته بودند و یکی شده بود، مثل سالن. آنطرف فامیل و همسایهها بودند، اینطرف هم ما. خانم معلم هم رفته بود سر مجلس نشسته بود. بچهها پرسیده بودند از سیف که چرا ختم توی مسجد نیست؟ سیف هم گفته بود که انگاری ختم یکی از بزرگان محل است و نمیشود. محلهء ما یک مسجد داشت فقط.
بچهها در چند ردیف نشسته بودند پشت هم، آرام و عین توی کلاس درس وقتی ناظم میآمد مثلا برای کاری. پچپچ میکردند و میخندیدند و صفا میکردند که رفته بودند ختم مادر دوستشان. من هم توی دلام شاد بودم. واقعا شاد بودم.
رفتیم ما چند نفر هم نشستیم ردیف دوم، پشت سیف. برگشت و دست دادیم. گفتم:«امروز و دیروز و اونروز خوشبهحالات شده که غیبت کردی! ولی نگران نباش. اعلامیه بیاری، قبول میکنن و دیگه نمیخواد مادرت بیاد». مادرش واقعا نمیتوانست دیگر بیاید مدرسه برای توضیح هرچی. سیف آرام گفت:«آره.. فکر کنم اگر داداشام گیر نده، چند روز دیگه نیام». و خندید. مهربانتر شده بود قیافهاش. توی دلام گفتم خوش بهحالاش.
خرما را داده بودم به یکی که جلوی در بود. دوست داشتم مثلا بیاورند وسط مجلس، نشان بدهند و تشکر کنند و ما هم کیف کنیم. ولی نکردند. چشم چرخاندم که شاید کسی مُشمّا دستاش باشد توی اتاق؛ ولی نبود.
کمی نشستیم و بعد به ندای گوشهء چشم معلممان، قرار شد با هم بلند شویم و بزنیم بیرون. معلم شروع کرد به گفتن از دار ِ دنیا و بیوفایی آن. میخواست سر هم کند که بزنیم بیرون. یاد پول خوردها نبودم.
بلند شدیم. تکتک با سیف دست دادیم. یکی دو نفر راه افتادند دوره که با همهء بزرگترهای مجلس هم دست بدهند. وقتی دست میدادند، میخندیدند و ریسه میرفتند از خوشی؛ حس بزرگ شدن و تحویل گرفته شدن. خانم معلم تشر زد که راه بیافتیم. دیر بود و نباید مزاحم ختمشان میشدیم. بقیه بیخیال دست دادن شدند و زدیم بیرون. جلوی در، معلممان در یکی دو جمله از همه تشکر کرد و گفت زود برویم خانههامان که تکالیف فردا را انجام دهیم. خودش هم جلو افتاد و رفت با چند تا از بچهها.
یکهو یادم افتاد که چند تا پنجتومانی دارم توی جیب. وقت نداشتم سبکسنگین کنم فکرم را. توی راه، تصمیم گرفته بودم که این پول را بدهم به سیف. پولی بود که جمع شده بود برای خرما. خرما را هم که بهخاطر دوستمان خریده بودیم. پس هرچی پول هم که مانده بود، سهم او میشد.
هنوز بعضی از بچهها بودند و سیف هم جلوی در کنار ما ایستاده بود و نیشاش تا بناگوش باز. دست کردم توی جیب و پول را درآوردم. دست سیف را گرفتم و پولها را ریختم کف دستاش. فکر کردم بهتر است که اصلا نگویم بقیهء پول خرماست. بداهه، گفتم:«سیف.. این پول رو هم بچهها برات جمع کردن. چونکه مادرت مُرده و ناراحتی». یکی از بچهها هم انگاری از ایدهء من خوشاش آمده بود. گفت:«آره.. رفتیم همهء دو تومنیها رو دادیم، پنجتومنی گرفتیم که بری بگذاری روی ریل قطار، که قطار از روش رد شه، حال کنی». ایدهام گرفته بود و حالا همه خوشحال بودیم. سیف هم خوشخوشاناش شد. عین خر کیف کردیم همه. شاد ِ شاد.
خداحافظی کردیم و لابد همه توی دلمان خداخدا میکردیم که کاش تنهایی نرود لب ریل راهآهن و ما را هم خبر کند که وقتی قطار میآید و از روی سکههای نارنجی رد میشود، ببینیم که چه شکلی شدهاند و ذوق کنیم.
نزدیکیهای سر کوچه بودیم. سروصدایی بلند شد یکهو از پشت سرمان. برگشتیم و دیدیدم سیف دارد بدو میآید و برادرش پشت سر او. یکیدونفر هم میدویدند که برادر سیف را بگیرند. چرا؟
سیف نفسزنان رسید به ما و از ما هم رد شد. فقط داد میزد:«فرار کنین!» لابد چیزی شده بود که باید فرار میکردیم. فرار کردیم. رفتیم به سمت مزرعهء گندم که انتهای کوچههای روبهرویی بود. برادرش هم چند متری دوید و گرفتند اش آن چند نفر.
رسیدم به مزرعه و خیالمان از برادر سیف راحت شد. نشستیم روی زمین. پرسیدیم چی شده. گفت پولها را که از ما گرفته، برادرش دیده؛ سوال کرده که چی هستند و برای چی؟ این هم گفته که چون مادرش مُرده، بچهها براش پول جمع کردند. بعد هم نگفته که جمع کردند که سیف بگذارد روی ریل قطار. ترسیده بگوید. گفته:«بچهها این پول رو جمع کردن، گفتن بدم به تو که خرج کنی، دستات تنگ نباشه»....
چه بداههای اجرا کرده بود این سیف! شانس آوردیم که دست برادرش نرسید به ما. اگرچه فردا، توی مدرسه کتک مفصلی خوردیم از ناظم بابت این شرینکاری. و من به عنوان طراح اصلی این عملیات، مفصلتر خوردم. ولی، دو روز بعد که سیف آمد، گفت:«زنداداشام دلاش سوخت.. نگذاشت داداشام بزنه من رو.. پول رو هم شباش گرفت و بهام داد».
پولها را نشانمان داد. خیلی ذوق کردیم. قرار شد بعد از مدرسه برویم لب ریل راهآهن، منتظر قطار جنوب باشیم؛ قطاری که میرفت اهواز.
پنجشنبه بود آنروز.
این کاری که بلد شدهام، مال حالا نیست؛ مال وقتیاست که مستأصلام و بیپناه؛ وقتیکه دقیقا بیپناهام... بیپناه ِ بیپناه.
یک سیدی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data». خریدماش صد و سی تومان. یکچیزهایی توش دارم که همیشه اینوقتها، وقتهایی که بیپناه میشوم، میشوند سرمایهء زندگیام. تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناسنامهء خودم و خانوادهام را اسکن کردهام، ریختهام توی این سیدی که روش نوشته «D.D dr.data».
از بیرون میآیم، توی حیاط ساختمان به همسایه سلام میکنم. سعی میکنم مودب و متین باشم. بهشان نگاه میکنم، خیال میکنم خوشبخت باید باشند. کمی حسودی میکنم. بعد میروم پایین و به گربه و بچهاش غذا میدهم. بدو میآیم بالا. فکر کن که مثلا مادر و پدر هم خانه هستند؛ سلام میکنم و لبخندی به روی مادر. میچپم توی اتاق. با انگشت پا «Power» را میزنم، زیرسیگاری را که همیشه هم لبریز شده از دود دیشب، خالی میکنم توی سطل. با موج رادیو ور میروم و سیگاری روشن میکنم. ویندوز بالا میآید. یک ارور دارد که مثل همیشه «اوکی» میخواهد؛ میگویم «اوکی رفیق!» و میزنم روی دکمه. وصل میشوم به اینترنت. صفحات را باز میکنم و ظرف ده دقیقه، «Google Reader» را فوری چک میکنم. پخش ِ موسیقی وبلاگمان را «Mute» میکنم که چیزی نشنوم.
مسنجر را همیشه دیرتر از بقیه باز میکنم. میترسم «Off» ها بپرد. بهخیال ِ خودم، اگر کمی بگذاری اینترنت وصل شود و کار کند، عین ماشین که روزهای زمستان روشن میکنند تا موتورش گرم شود، اینترنت گرم میشود و احتمال پریدن آفها کمتر. میروم توی آنیکی «ID» برای اینیکی، آف میگذارم. آفهای آنیکی را اغلب نمیخوانم. میزنم بروند به ناکجا. بعد با اینیکی، که اصل ِ کاریاست، وارد مسنجر میشوم. اغلب وقتی که آدمک یاهو با دهان باز ِ پر از خنده ثابت مانده، بهخودم میگویم:«سلام حُسیم». بعد آفها میآید. اسمات را جوری ذخیره کردهام که تحت هر شرایطی قابل شناسایی باشد و زودتر و مشخصتر از بقیهء اسامی دیده شود. آفهای خودم را میبینم و نتیجه میگیرم :«نپریده!» ولی از تو خبری نیست. روزهاست؛ انگار سالهاست خبری نیست.
باور نمیکنی اینوقتها چهشکلی میشوم؛ میشوم مثل آدمهای غارنشین، که بهشان گفتهای آنور کوه شهری است که توش آهوها خودشان را با رغبت تسلیمتان میکنند و اگر میخواهید به آنجا راه بیابید، باید هر روز ظهر رو به کوه بایستید و دست راستتان را ببرید بالا، و اگر صد روز این کار را بدون وقفه تکرار کنید، کوه دهان باز میکند و میافتید میان آهوهای شکار... میشوم عین این آدمها که یک «آیین» ِ ساده را هر روز بهجا میآورند و روز آخر، کوه شکاف برمیدارد و میبینند کوه دیگری در پس این کوه است و «هیچکس هم پاسخگو نیست»! من اینجور آدم هستم در این وقتها.
گاهی، این مسنجر یاهو نمیفهمد که بعد از اینهمه «آیین»بازی، نباید ضد حال باشد. چه میشود کرد؟ هیچ.
توی درایوها، فولدر ِ «Shaparak» را باز میکنم. یک فولدر تازه میسازم برای مطالب و عکسهای فردا. فکر میکنم هنوز کمی وقت هست، و بهقول بیهقی «چنین نومید نباید بود؛ که بهبود ممکن باشد».
الکی صفحاتی باز میکنم برای نوشتن مطالب روزنامهء فردا. سعی میکنم فراموش کنم که من یک سیدی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناسنامهء خودم و خانوادهام را اسکن کردهام، ریختهام توش. یعنی میفهمی، این سیدی برای وقتهای همیشه نیست؛ مال وقتیاست که مستأصلام و بیپناه؛ وقتیکه دقیقا بیپناهام... بیپناه ِ بیپناه.
سالها هماینطوری میگذرد، و ساعت میشود نزدیک صبح. از رادیو صدای اذان میآید. خبری هم نیست. وسط ِ «گودر» و بیحوصلگی، یک صفحهء روزنامه نوشته میشود و «وی، هی میافزاید:».
صفحهمان را «Reload» میکنم و نگاهی به شمارنده میاندازم: مثلا سهنفر آنلاین. فکر میکنم، یعنی دوست دارم اینجور باشد، که یکیاش «تو» ایی، یکیاش کسی است که «داستان من و مادرزنام» را جستوجو کرده و از بد ِ حادثه افتاده در این صفحه، و فکر میکنم آن سومی، لابد یکیاست که سعی دارد از لابهلای سطرهای اینجا، چیزی «کشف» کند برود زیرآبزنی. خودم را هم فاکتور بگیرم و حتی در «تو» یکی بدانم. آخ که چه حالیاست... من اصلا این «وبگذر» را برای هماین دوست دارم که به زبان ِ مادری، بهام میگوید «الآن چند نفر ایم اینجا». من عاشق این بازیام وقتی که از رادیو صدای اذان میآید.
برمیگردم گودر ببینم چی «Share» کردهام؛ یعنی بیشتر میگردم ببینم چی نوشتهام چی «Note» زدهام. یادداشتهایی که آنجا مینویسم، وسط تنظیم خبر است و وسط مثلا تماشای فلان فیلم: دهتا کار با هم و همزمان. عمر، خیلی کوتاه است.
بسته به اینکه حال و هوای من و تو چی باشد، چیز مینویسم آنجا. گاهی عصبیام: کافیاست از چیزی بدم بیآید، فحش را میکشم و هرچی از دهنام میآید مینویسم. گاهی سرخوشام یا معمولیام: چیزی که به ذهنام میرسد را مینویسم و بعد هم چک نمیکنم غلط و درستاش را.
فکر میکنم به کسی چه مربوط است که من عصبیام یا نیستام؟ وارد «نقش» ِ من ِ خوشحال میشوم و خوشخوشان چیزکی مینویسم که یعنی مثلا «من عادیام و امروز هوا خیلی خوب بود آقای ادارهء هواشناسی؛ با تشکر از تلاش مسوولان امر». خب من اینطور آدمی هستم.
اینهمه بازی برای این است که فراموش کنم که یک سیدی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناسنامهء خودم و خانوادهام را اسکن کردهام، ریختهام توش. یعنی میفهمی، این سیدی برای وقتهای همیشه نیست؛ مال وقتیاست که مستأصلام و بیپناه؛ وقتیکه دقیقا بیپناهام... بیپناه ِ بیپناه.
آفتاب، چیزی شبیه آفتاب را میبینم. به خودم میگویم:«تو فردا بههرحال باید برای یک ساعت هم که شده، بروی سر کارت حاضر باشی؛ نه؟» صفحات را تند میبندم. میآیم توی مسنجر دومی. برای اولی چند آف میگذارم و آیین را اجرا میکنم. میروم توی اولی. خودم را میبینم که برای خودم نوشتهام «سلام رفیق-حسین». از تو خبری نیست. مدتهاست خبری نیست. و من هی این را یادم میرود. مستأصل میشوم. یک صفحه باز میکنم که توش بنویسم:«مستأصلام». یادم نمیآید دیکتهء این کلمه چهطور است. وقتی تو هستی، غلطها را اصلاح میکنی. وقتی نیستی، به کورش آف میدهم و سوال میکنم. او هم نیست لابد این وقت ِ صبح. از خیر نوشتن میگذرم.
سیدیرام را میزنم که فیلم پلیسی درجهء ب بیرون بیآید. سیدی را میگذارم توی قاباش. یکهو یادم میافتد که من یک سیدی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناسنامهء خودم و خانوادهام را اسکن کردهام، ریختهام توش. و این سیدی برای وقتهای همیشه نیست؛ مال وقتیاست که مستأصلام و بیپناه؛ وقتیکه دقیقا بیپناهام... بیپناه ِ بیپناه. دقیقا مثل حالا.
سیدی را میگذارم توی سیدیرام. باز میکنم و توش را برای بار ِ هزارم چک میکنم: همهچیز شبیه آن تابستان است. من هم همآنام: حسین، فرزند محمد و پروین. شماره ملیام هم فرقی نکرده؛ مثل عکس روی پاسپورت که هنوز مثل روزیاست که مامور ادارهء گذرنامه میگفت: «با این عکس و این ریش و پشم، افغانستان هم بری، دیپورت میشی».
این کار را خودم بلد شدهام؛ این کاری که بلد شدهام، مال وقتیاست که مستأصلام و بیپناه؛ وقتیکه دقیقا بیپناهام... دقیقا هماین حالا.
یک سیگار روشن میکنم. من خیابان ولیعصر را دوست میدارم. راه میافتم از میدان ولیعصر روبهبالا، به اولین سفارت که میرسیم، میروم توش. پرونده تشکیل میدهم. بعد می فرستند که بروم پیش افسر پروند. لابد فارسی بلد است یا مترجم دارد. مینشینم روبهروش. مدارکام را نگاهی میکند. میخ میشود روی عکس. این حالت، اینکه که ماموران هرکجا به عکس من با تعجب نگاه میکنند، چیز غریبی نیست؛ دستپاچه نمیشوم. تو که بهتر میدانی: من ده سال است اینشکلی هستم. یاد گرفتهام که برای هرکی، چه توضیحی باید بدهم. یاد هم گرفتهام که برای مامور-جماعت اصلا نباید چیزی را توضیح بدهم؛ خودش میفهمد لابد.
مسلط به خودم، سعی میکنم عادیتر از همیشه باشم. توی ذهنام به ادبیات و هنر میاندیشم و به اینکه «در روزهایی که من نخواهم بود، چه بلایی سر ِ این هنر و ادبیات خواهد آمد؟». من دارم خودم را در جایگاه یک عنصر موثر و مشهور میگذارم که خودم هم باورم شود. باور میکنم. وقتی که من باور کنم، لابد او هم باور خواهد کرد.
افسر پرونده دارد پوشهء مدارکام را بالا و پایین میکند. چشمام میافتد به جلد اولین کتابی که نوشتهام؛ قصهای احمقانه برای کودکان است. با خودم زمزمه میکنم:«یادش بهخیر.. چه تکانی داد ادبیات کودک را.. راستی چه سالی بود؟». سعی میکنم فکر کنم که خیلی گذشته از انتشارش، مثلا پانزده سال. لبخند ِ گرمی میزنم و با دست دمپای شلوارم را میکشم که بیافتد روی کفشام. دارم فکر میکنم که من واقعا تاثیرگذار بودهام و دیگر خستهام.
افسر پروندهام را بیحوصله ورقی دوباره میزند. نگاهام میکند. دوست دارم جلب توجه کنم و تحت تاثیر قرارش بدهم. میگویم، دستام را مثل مسیحیها میگیرم بالا، میگویم:« به مسیح شما قسم که هرگز تروریست نبودهام. ولی گاهی در شعرهام، کسی را تا لب ِ مرگ بُردهام» و لبخند شیرین و عرفانیاش تحویلاش میدهم. اطمینان دارم که مسیر فکرش را، هرچه که بوده، بههم زدهام. حالا فرصت مناسبیاست که فکرش را جهت بدهم.
از هنر بازی با دستهام استفاده میکنم. از حلقهای که توی انگشت دارم، از ناخن بلند انگشت اشارهام و از هنری که خوب بلد ام: هنر بازی با دست و کاراکتری که در دستهام دارم. کاراکتری که سرشار از اعتماد بهنفس است.
یکهو خم میشوم به طرفاش؛ واقعا یکهو و البته خیلی نرم.
جملاتام را مرور نمیکنم. سعی میکنم فکر کنم که دارم یک شعر خلق میکنم و همهچیز بداهه است. من در بداهه راحتتر ام.
با پلکهام بازی ِ ریزی میکنم: بر هم میزنمشان به آرامی و مهربان توی صورتاش خیره میشوم. میگویم، بدون مقدمه میگویم:
«شاید نباید این رو به شما بگم. ولی میگم. آخرش چی میشه نهایتا؟ رد میشه درخواستام؟ باشه.. توی دنیا همیشه آدمهایی بودن که درخواستی داشتن و آدمهایی هم بودن که اون رو رد کردن. من تاجر از خود راضی نیستم. فعال سیاسی هم نیستم. شاعرم. برای بچهها هم قصه مینویسم. و میفهمم که تو داری از سر وظیفه، بررسی میکنی و فکر میکنی که خب این بره و نیاد چی میشه؟ خب حق داری. من خیلی مشهور نیستم. یعنی درحدی که مثلا الآن وسط خیابون همه من رو بشناسن، نیستم. پولی هم ندارم توی حساب بانکیام. یعنی میتونم مثل خیلیها حسابهای صوری، سندهای صوری درست کنم. ولی من شاعرم رفیق... تو بهحال یک شاعر رو از نزدیک دیده بودی؟ یک شاعری که توی جیباش یهچیز عجیب داشته باشه..؟ دیده بودی؟»
بهاش میگویم «رفیق» که حواساش را پرت کنم: یا این ترکیب را دوست دارد و با من احساس خوبی بهاش دست میدهد، یا دوست ندارد و عصبی میشود. در هرحال، سیستم فکریاش باز بههم میریزد.
بعد یکهو ادامه میدهم:
«ببین .. من عاشق راه رفتنام! میتونستم بیام و مثلا بنویسم که دارم میرم موزههای شما رو ببینم.. ولی خودم میدونم که من هرگز به موزهای نخواهم رفت و هرگز نخواهم رفت دیسکو و کتابخانه؛ من عاشق راه رفتنام.»
بعد هم پشتام را صاف میکنم، انگشتام را کمی بالا میآورم، خیره میشوم به حلقهام، میگویم:«اگر خواستی رد کنی درخواستام رو، رد کن. ولی بگذار وقتی رفتم بیرون از اتاق. اینجا کشور مناه. دوست دارم فکر کنم که حتی غریبهها هم به شاعرانگی و صداقتام احترام میگذارند و به قدم زدنهام. تو حق داری فکر کنی من دیوانهام.. خب دیوانگی نیست که آدمی فقط برای قدم زدن در یه کشور دیگه بره درخواست ویزا بده؟... بلند شوم.. لبخند دوستانهای بزنم..»
برمیگردم به طرف پنجرهای دری چیزی و خیره، با صدای بلند و نرم میخوانم:
میتوانستیم بلند فکر کنیم
میتوانستیم بگوییم دوستات داریم
ما
میتوانستیم راههای جهان را به هم بدوزیم، جهان را بزرگتر کنیم...
دریغ که شاعر بودیم
و هیچکس
باور نمیکرد که دریاهای هرکجا
سهم ماست
خیابانها
سهم ماست
و هیچ دولتی برای قدم زدن
جریمه نمیخواهد
بعد بهاش نگاه میکنم؛ شبیه اینها که بغض دارند. یک لبخند عرفانی بهاش میزنم. کولهام را میاندازم روی دوشام، در حالی که دارم از اتاق میروم بیرون، میگویم:
«شرط میبندم که نفهمیدی من توی این شعر، یک نفر رو کشتهام... خب من شاعرم رفیق!»
به سقف نگاه میکنم و پپامبروار زمزمه میکنم، جوری که بشنود:
ما گربهء تمام خیابانهای جهانایم
گاهی در این شهر
گاهی در آن شهر
همیشه از یاد میرویم
همیشه هستایم
و در تمام داستانهای کودکانه
مهربانترینها
همیشه خیابانگردهای عاشق هستند
و میزنم بیرون. حالا ده ثانیه در کل وقت دارد که تصمیم بگیرد. این ده ثانیه، برای من طولانیترین زمان حیات است. برای اینکه خرابتر نشوم، به خودم اطمینان میدهم که هرگز با درخواست من موافقت نمیکند. راهام را محکم و استوار میکشم میروم سمت در خروج. بهخودم میگویم کاش یکی از کارکنان سفارت جزوهاش بیافتد روی زمین که خم شوم بردارم بدهم دستاش، بگویم، خیلی مهربان و عرفانی بگویم:«خانم! خدمت شما...» و «خواهش میکنم دوست من» را در جواب سپاساش، جوری بگویم که به چهرهام نگاه کند؛ حتما یادش خواهم ماند.
یک نخ دیگر روشن میکنم. فروشگاهها را تماشا میکنم و بیهدف، وقت تلف میکنم. ساعت میشود مثلا دوازده ظهر. برمیگردم و توی صف میایستم. نوبت من میشود. میروم توی سفارت و همآن خانمی که جزوهاش افتاده، از پشت آن اتاقک شیشهای، نگاهی میکند و شاید حتی لبخندی هم میزند. یکجور ِ خوب پلک میزنم که یعنی بفهمد که دارم سلام میکنم به یک دوست آشنا. زیاد نگاهاش نمیکنم که این حرکتام یادش بماند.
میرسم به اتاقک. قبل از اینکه بگوید رد شده یا قبول، میگویم:«شاعران در تمام جهان، مرز داشتهاند و همیشه تاجران هستند که حق رفتن و آمدن دارند» و لبخند خوبی میزنم بهاش.
میگوید:«آقای نوروزی... آقای نوروزی..» دارد پروندهام را نگاه میکند و اسمام را زمزمه میکند با خودش. سرش را بالا میگیرد و با چهرهای کمی مغموم، میگوید:«افسر پرونده درخواست شما رو رد کرده، ولی خواسته این یادداشت رو بدم به شما.» دستاش را دراز میکند کاغذی را میدهد بهام به همراه پوشهء مدارکام.
روی کاغذ نوشته:«دوست داشتم برای اولینبار، شاعرانگی یکنفر را به حساب بانکیاش ترجیح بدهم دوست من. ولی تو در درخواستات نوشتهای که فقط دوست داری بروی اروپا. خب ما تنها برای کشور سارافینا ویزا میدهیم که میدانی در غرب قطب جنوب است. بههرحال از مصاحبت با یک شاعر ایرانی که برای بچهها هم قصه مینویسد خوشحال شدم.»
آخرین نگاهام را به چهرهء کارمند سفارت میدوزم و لبخندی پُر از عرفان تحویلاش میدهم و با خودم تکرار میکنم:«راه برو.. راه برو.. بالاخره یکروز خیابانی را که دوست داری، به تو میدهند رفیق-حسین».
جلوی در سفارت کشور سارافینا، بغضام را رها میکنم توی آفتاب پاییزی، و با صدای بلند عین این نازیها، دستام را میگیرم بالا و به خودم میگویم:«های پیشوا-حسین!» و اشکام میان خنده، قاتی خون میشود میرود مینشیند روی دریچههای قلبام.
سعی میکنم خیره بشوم به سمت راست خورشید در آسمان، و یک آه ِ خسته بکشم. بعد هم فراموش میکنم کل ماجرا را در عرض چند ثانیه. به یوریک مثلا زنگ بزنم؟ که چی؟ ... راه میروم.
خب من شاعرم و میتوانم تلفن بزنم به دنیای بیرون از شعر، اصلا تلفن بزنم به تو،کو بگویم:«میدونی از دیشب یهچیزی رو از تو پنهون کردم که اگه نشد، خیلی غصهدار نشی.. حالا نشد! غصه نخور..».
سیگار تازهای روشن میکنم. این قصه هم شده یک «آیین»، که روزهاست مثل خوره روحمان را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
من اینجور وقتها، وقتهایی که مستأصلایم و بیپناه، وقتهایی که دقیقا بیپناهایم، فقط میتوانم بگویم:« تو غصه نخور..» و تو غصه خواهی خورد البته. چهقدر حیف.
راه میروم و فکر میکنم خوب است که هنوز از تمام دنیا هماین یک سیدی ِ سفید را دارم که روش نوشته «D.D dr.data». و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناسنامهء خودم و خانوادهام را اسکن کردهام، ریختهام توش. خب من اینطور آدمی هستم.
میبینی که زندگیمان، پُر شده از این «آیین»ها؛ و البته که خوب میدانیم پشت این کوه، کوه دیگری است و پشت آن، کوهی تازه و دیگر. بد دنیایی شده. چه میشود کرد؟ هیچ.
پی: قصهها، عمری به درازی سایهات دارند؛ آفتاب میشود، ابر میشود، و قصههای تازهای پیش رو داری. لابد تو یادت هست و میفهمی اینها یعنی چی. امروز هم پنجشنبه است. خوب است که میفهمی.
بچه که بودیم، مادربزرگام یادمان داده بود که از پنجشنبهها لذت ببریم، و دلگیری جمعهها را توجیه کنیم. جمعهها دو ساعت برنامه کودک داشتیم و اگر روزی خواب میماندیم، یعنی رفت تا یک هفته بعد. کمکم ظهر میشد، عصر میشد، حالمان گرفته میشد، و جمعه نکبتاش را میریخت در تمام طول هفته.
از آنطرف فقط جمعه بود که میشد کسری خواب ِ یکهفته را جبران کرد. پارادوکس ماجرا هم اینجا بود: خواب یا برنامهء کودک ِ صبح ِ جمعه که دوستاش میداشتیم؟
پنجشنبهها هنوز خوب بود. یعنی وقتی که بچه بودیم، هنوز میشد از تمام روزهای هفته، پنجشنبه را دوست داشت. شوق ِ رسیدن جمعهصبح، من و خواهرم را زنده نگه میداشت و پنجشنبه را زیبا میکرد برایمان.
تازه که یاد گرفته بودم چهارتا انگشتام را نشان بدهم و بگویم:«سه سالام شده»، مادربزرگام حکمت سادهء پیرزنانهای را – که لابد بر اساس آموختههای دینیاش بود – یادمان داد؛ میگفت:«پنجشنبهها، خدا درهای بهشت را باز میکند تا مردگان بیآیند و به خانواده و کسانشان سر بزنند، و ما شاد هستیم؛ جمعهها، عصرهای جمعه، خدا درهای بهشت را میبندد و مردهها برمیگردند به خانهشان، و ما غمگینایم».
یادم نیست که در کتابهای دینی هم چیزی در اینباره دیدم یا نه. مهم هم نبود. اما باور داشتم که چون مادربزرگ است، راست میگوید.
مادربزرگ هم رفت. یکروز مُرد، و من مادرم را در آغوش گرفتم و گریه کردیم. مرگ ِ تلخی بود. سالهای زیادی با ما زندگی میکرد و در خانهء ما. روزی که سکته کرد، مادرم کربلا بود. وقتی برگشت، که مادربزرگ فقط نگاه بود و آه. دوسهروز بعد هم برای همیشه رفت. مادرم ایستاده بالای جنازه، و میفهمیدم که همهچیزش را از دست داده است. بعد، زمان گذشت، و یکهو از یک روزی، یک روز خاص شاید، حال و هوای جمعه با پنجشنبه عوض شد.
تلویزیون هر روز برنامهء کودک داشت، ولی دیگر تکرار نشد آن هوای صبح جمعه، که منتظر آمدن «بامزی» بودیم. خیلی چیزها عوض شد. ما هم عوض شدیم. مادربزرگ هم که رفته بود. از یک روز، شاید یک روز خاص، جای جمعهها و پنجشنبهها عوض شد. بعدها اما دلگیری ِ عصر جمعه، خودش را ریخت توی تمام روزهای خدا. و البته ینچشنبه دلگیرتر و افسردهتر بود.
بزرگتر شدیم. زمان هم میگذشت و همهچیز را عوض میکرد. یاد گرفتم لقمههای ساده را دوُر سرم بچرخانم و بگذارم گوشهء لبام. نشستم از این حکمت پیرزنانه، چیزی درآورم برای توجیه تغییرات حال پنجشنبهها. چیزی دستگیرم نشد. دست ِ آخر رسیدم به اینکه:«در تقویم ایرانی، از یکجایی، یکروز را پریدهاند جلو. یکروز را که کسی یا کسانی دوست نداشتهاند باشند، نادیده گرفتهاند». اینشد که در ظاهر، این وسط یک پنجشنبه از روزگار حذف شد، و در باطن، جمعه پخش شد توی تمام لحظات مردم. یعنی امروز که پنجشنبه است، پنجشنبه نیست بهواقع، و جمعه است. باقی روزها هم، همه جمعه هستند و درهای بهشت برای همیشه بسته. مدتهاست که پنجشنبهای نداریم.
تنها دلخوشیام این است که در روایت مادربزرگام، «جهنم»ی وجود نداشت؛ همه در «بهشت» بودند. درهای بهشت بود که باز و بسته میشد.
و اما حالا...
حالا، مثل احمقها فکر میکنم آن پنجشنبهها را یکی دزدیده است. بشمارم چند تا پنجشنبه را که نکبت، تمام دقایقاش را گرفته؟
برای من، پنجشنبهها شده است روز هراس، بهت، بغض و باقی چیزهای تلخ. نهکه روزهای دیگرم خوش است! نه. پنجشنبهها خیلی بدتر از بد شدهاند.
درهای بهشت حالا، پنجشنبه باز میشود، و ما پنجشنبهای نداریم؛ جمعه بسته میشود، و ما هر روزمان جمعه است و افسرده و بیخبر و نگران.
پیرزن، غریب بود. لابد او میفهمد که چرا «حالا» مینویسم اینجا که پنجشنبه روز تلخی است.
هنوز هم برای مادربزرگام به نام، فاتحه میخوانم؛ فکر میکنم روحاش از پشت درهای بسته، این پنجشنبههای ظاهری را میبیند و روزی به دادم میرسد....
پی:
فردوسی گفته است:
- همه کارهای جهان را در است مگر مرگ، کآنرا دری دیگر است
- عنوان نوشته، از نمایشنامهای به هماین نام از حسین مهکام.
- دوست داشتی، فاتحهای بخوان؛ حتی بدون اعتقاد. خوب است گاهی.

برای اینروزهای تو
خنجر گذاشتهاند بیخ گلو، فرزندان ِ دیگر آدم. پُر ایم از ابراهیم؛ تیغ ایم، جنگ وُ شمشیر در ما است. فنای ِ خلیل خدا ایم. به گوسفند قربانی رضا نی استیم: ما فقط اسماعیل!
بُریدهایم واقعا. همراه شبمان شده سیگار، روزمان تاکسیهای خطی. جلوی داشبورد نوشته:«حداقل ِ صحبت با موبایل؛ حتی شما که عقب نشستهاید!» حرف ِ چی؟ «فاصله» خودش همهچیز را به «حداقل» رسانده مردک! نشستهای داری حمیرا گوش میکنی، من دارم به رنجهای بزرگتری میاندیشم دیوانه! گرچه ابراهیم ِ دورنم، راضی نمیشود به ناراحتی شما که جلو نشستهای. چیکار داری به درد و غصهء مردم؟
عقب، سه نفر نشستهاند. اولی به موبایلاش میگوید:«مصیبت ای برای خودتها نفتکِش!» دومی با خودش میگوید:«توی این سن و سال، خوب تاب آوردیها.. ببین.. اینهمه عذاب! خدا دوستات داره خب!» سومی توی جیب دومی نشستهاست: کوچک است، ظریف است. میگوید:«ما چیکار کنیم خدا کمتر دوستمون داشته باشه؟» ناماش اسماعیل است.
از اینجا همهچیز شروع میشود و بزرگترین پروژهء ادبیاتی ِ کشور، در قالب یک رمان، با حضور شمار چشمگیری از چهرههای دردمند تاریخ، کلید میخورد:
سهراب در نقش اسماعیل، داشآکل در نقش اسماعیل، هاجر در نقش اسماعیل، یوحنا در نقش اسماعیل، پسر ِ با بدان بنشستهء نوح در نقش اسماعیل، شیخ صنعان در نقش اسماعیل، کییر کهگور در نقش اسماعیل، طاهر و ملیحهء جوان در نقش اسماعیل، خانوادهء محترم رجبی در نقش اسماعیل، آرش کمانگیر در نقش اسماعیل، جوانی ِ خانم دالوی در نقش اسماعیل، ابراهیم ِ ادهم در نقش اسماعیل، چاه در نقش اسماعیل، شغاد در نقش اسماعیل، خیابان لالهزار در نقش اسماعیل، ساره در نقش اسماعیل، محلهء درّوس در نقش اسماعیل، سید محمد گیسو دراز در نقش اسماعیل، منصور ِ بر دار در نقش اسماعیل، چهارراههای برفی در نقش اسماعیل، جبراییل در نقش اسماعیل، رضا و احمد و پروین در نقش اسماعیل، اسحاق در نقش اسماعیل، ذکریای نبی در نقش اسماعیل، مش حسن در نقش اسماعیل، مجید ظروفچی در نقش اسماعیل، پل ِ پارکوی در نقش اسماعیل، دو تن از اصحاب کهف در نقش اسماعیل، غلامحسین بنان در نقش اسماعیل، آژانس شیشهای در نقش اسماعیل، مجلهء فیلم در نقش اسماعیل، هامون در نقش اسماعیل، و با حضور افتخاری اسماعیل در نقش ابراهیم.
چاقو در نقش آکساسوار ایفای وظیفه خواهد کرد. و ابراهیم، به دلیل حضور در پروژهء دیگری، در این رمان حضور نامحسوس خواهد داشت. ابراهیم، گشت ِ ویژهء خدا است روی زمین، میان مومنان. اسماعیل است که تحت هرحال، قربانی میشود. دریغ اسماعیل... دریغ!
راوی در این روایت، سرگردان ِ تمام تاکسیها خواهد بود؛ سرگردان ِ تمام داشبوردها، تمام مردانی که روی شانهء زن ِ کناری خوابشان میبرد. و ما، در قسمتهای بعدی، شاهد «بازگشت اسماعیل» خواهیم بود.
در این داستان، زنی را کشتهاند که بنا بر رسالت تاریخی، نامی ندارد. داستان در دههء چهل میگذرد و آدمها، همه یا عضو حزب هستند یا آدمفروش. کارآگاهان فقط به دنبال سر ِ نخ میگردند؛ سر ِ نخ هم افتاده دست ِ یک راننده تاکسی: ابراهیم.
در سطرهای بعد، ابراهیم اعتراف میکند که «بُریده است»؛ واقعا بُریده است. و اسماعیل، روی دستها تشییع میشود. مراسم تشییع، با حضور خیل کثیر علاقهمندان در محل خانهء هنرمندان ایران برگزار خواهد شد. مجید جعفری جوزانی، ریاست این خانه، پیام تسلیتی خطاب به جامعهء هنرمدان خواهد داد و روزنامهها خواهند نوشت:«بزرگا مردا، که این پسرم بود».
حاضران خواهند گفت: «دریغ اسماعیل.. دریغ!» و سیگارهاشان را روشن خواهند کرد.
یکسال بعد: سیگار میکشیم در نقش ِ ابراهیم
پاسبانی بود؛ عاشق گشت زار
روز و شب بیخواب بود وُ بیقرار
همدمی با عاشق ِ بیخواب گفت
ک:«آخر ای بیخواب، یکدم شب بخفت!»
گفت:«شد با پاسبانی، عشق، یار!
خواب کی آید کسی را زین دو کار؟
پاسبان را خواب، کِی لایق بُود؛
خاصه مرد ِ پاسبان، عاشق بُود!
من چگونه خواب یابم اندکی؟
وام نتوان کردن این خواب از یکی!
هر شبام عشق امتحانی میکند
پاسبان را پاسبانی میکند»
گاه میرفتی و چوبک* میزدی
گه ز غم، بر روی و تارک* میزدی
گر بخفتی یکدم آن بیخواب و خور
عشق دیدیش آنزمان خوابی دگر
جملهء شب، خلق را نگذاشتی
تا بخفتندی، فغان برداشتی
دوستی گفتاش که:«ای در تَف وُ تاب *
جملهء شب نیستات یکلحظه خواب؟»
گفت:«مرد ِ پاسبان را خواب نیست
روی عاشق را بهجز اشک، آب نیست
پاسبان را کار، بیخوابی بُود
عاشقان را روی، بیآبی بُود
چون ز جای خواب، آب آید برون
کِی بُود ممکن که خواب آید برون؟
عاشقی و پاسبانی یارشد
خواب از چشماش به دریا بار شد
پاسبان را عاشقی نغز اوفتاد
کار بیخوابیش در مغز اوفتاد
میمَخُسب ای مرد اگر جویندهای!
خواب، خوش بادت اگر گویندهای
پاسبانی کن بسی در کوی دل
زانکه دزداناند در پهلوی دل
هست از دزدان دل، بگرفته راه
جوهر دل، دار از دزدان نگاه
چون تو را این پاسبانی شد صفت
عشق زود آید پدید و معرفت
مرد را بیشک دراین دریای خون
معرفت باید ز بیخوابی برون
هرکه او بیخوابی بسیار بُرد
چون به حضرت شد، دل بیدار بُرد
چون ز بیخوابیاست بیداری ِ دل،
خواب کم کن در وفاداری ِ دل
چند گویم چون وجودت غرقه ماند،
غرقه را فریاد نتواند رهاند!
عاشقان رفتند تا پیشان همه
در محبت، مست خفتند آنهمه
تو همیزن سر، که آن مردان مرد
نوش کردند آنچه میبایست کرد ....»
{منطقالطیر ِعطار}
* چوبک زدن: چوب بر طبل زدن. شبگردها و پاسبانها، در نیمهشب برای بیدار کردن همدیگر، چوبی را بهطبل میکوفتهاند. دهخدا * تارَک : فرق سر. * تف وُ تاب : از تف، بهمعنی گرمی و حرارت و تاب، بههماین معنی. دهخدا
پی: تهران، ساعت ۷ صبح ِ پنجشنبه... جهت ثبت برخی لحظات.
وقتی داری میری سفر، گیتاروُ با خودت نبر؛ ولی یادت باشه حتما یه سلکشن از «ستار» با خودت بردار، واسه وقتایی که حتی عرقخوری هم آرومات نمیکنه. غربت، تنهایی، و نشستن توی «سالنهای انتظار»، فقط با یه گوشی و یه MP3 Player از سر میگذره.... و میدونی که اینا هم میگذره!
مرثیههای ِ هنگام وداع با وطن ِ همیشهتلخ
برای این روزهای دلتنگ ِ تو
پاتوُ از رو دلم بردار
دستت رو از سرم بردار
خیال نکن که سنگه زیر پاهات
این یه دلقشنگه زیر پاهات
دلم مث برگ گل پاکه
طلای بیمنت از خاکه
نکن له اونُ زیر اون قدمهات
نمیخوام وعدهء امروز و فردات
نکن له اونُ زیر اون قدمهات
نمیخوام وعدهء امروز و فردات
تو این دنیا، دمی خوش بودن آسونه
بهای عیش و مستی خیلی ارزونه
یه روزی به تو وُ عشق تو دل بستم
وگرنه یار ِ یکروزه فراوونه
وگرنه یار ِ یکروزه فراوونه
وگرنه یار ِ یکروزه فراوونه
تحشیه:
پایات را از روی دل من بردار ای مومن!
دستات را از روی سرم بردار و بگذار زیر سر خودت.
فکر باطل نکن که آنچه به زیر پای تو افتاده{انداخته شده} چیزی از جنس سنگ است.
بلکه آن، یک دل ِ زیبا و قشنگ است.
دل این حقیر، مانند برگ گل، پاک است
و به قول معروف، طلا که پاک است، چه منتاش به خاک است؟
لطفا انسانیت و حقوق بشر را رعایت نموده و دل ِ بنده را خُرد نکن در زیر آن گارد آهنینتان! {استعارهای از پا}
اینجانب، خدا شاهد است که دیگر علاقه و وقتی برای شنیدن وعدههای مختلف و اغواکنندهء شما را ندارم.
لطفا انسانیت و حقوق بشر را رعایت نموده و دل ِ بنده را خُرد نکن در زیر آن گارد آهنینتان! {استعارهای از پا}
اینجانب، خدا شاهد است که دیگر علاقه و وقتی برای شنیدن وعدههای مختلف و اغواکنندهء شما را ندارم.
در این دنیای فانی به قول حافظ، یک لحظه خوشحال و دلبهنشاط بودن بسیار آسان و در دسترس است.
قیمت مشروبات الکلی و غیر الکلی هم بهنسبت نوع حالشان، ارزان و مناسب است.
بنده، یکروز در ایام شباب و جوانی، به شما عاشقیت نمودم و شما لابد خوب به یاد دارید!
وگرنه، خدا میداند به ابوالفضل، یار صیغهای و فلاندوزاری، در این شهر بسیار یافت میشود با قیمت مناسب.
وگرنه، خدا میداند به ابوالفضل، یار صیغهای و فلاندوزاری، در این شهر بسیار یافت میشود با قیمت مناسب.
وگرنه، خدا میداند به ابوالفضل، یار صیغهای و فلاندوزاری، در این شهر بسیار یافت میشود با قیمت مناسب.
«دلقشنگه» + دربارهء سوسن + اینجا
در تمام گفتوگوهای مردانه، همیشه غصهء یک «زن» هست. مردی نیست، بدون غصه؛ غصهای نیست که برای/بهیاد/در هوای زنی نباشد... و قصه، همیناست.
بهشت از آن ِ تو، که سیگار نمیکشی و غصه نمیخوری + در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست
۱
گفت:«عاشقش بودم، ولی وقتی توی چشماش نگاه کردم، دیدم که دیگه وقتشه که این دو تا رو از کاسه بیرون بیارم. بعد هم چشماش رو با همین دو تا انگشت از کاسه کشیدم بیرون. همون لحظهء اول، جون داد» بعد گفت:«من قاتل نبودم آقای بازپرس، فقط نتونستم ببینم که داره برای اون سگ زرد، چشم میچرخونه و دلبری میکنه». به دستهاش نگاه کردم؛ داشت انگشتهاش را بیاختیار میشمرد.
2
سطرها بیدلیل نوشته نمیشوند؛ هر سطری که مینویسی، ابهام خودت را بیشتر میکنی. چیزی نمینویسی که توضیح ِ چیز دیگری باشد. هر سطر، سطر بعدی را میجَوَد، و سوال پیشین را با سوالی تازه جواب میدهد. کلمات، قرار نیست که چیزی را توضیح بدهند. وقتی مینویسی :«دست کرد توی جیب رضا، و چیزی را که دستمال پیچ شده بود، درآورد و پرت کرد توی رودخانه»، میپرسی:«مگر چی بوده توی جیب رضا؟ رضا کیست؟ چرا دستمالپیچ شده؟ چرا رضا ...». چرا نه؟ رضا، سینهسوختهء بنفشه، دختری در خیابان یازده شرقی بود.
من دارم ناخواسته توی بازی تو بازی میخورم. اگر قرار است بازی کنی، غمگین و افسرده بازی کن، و وقتی برنده میشوی، قهرمان افسرده باش.
3
نوشتهای که تو را توی تعلیق و غصه، از پا درنیاورد، به درد ویترین کتابخانههای ملی میخورد و صورت تُپُل اشعری. بخوان، غصه بخور، و وقتی که مینویسی، فکر کن به اینکه باید از میان خوانندههات، یکی دو نفر کشته شوند...
4
گفتم:«وقتی که با همین دستای کثیفت، داشتی چشماش رو درمیاوردی، اصلا فکر نکردی که یه روزی دلت برای همین چشمها تنگ میشه؟»
گفت:«نه سرکار. آخه وقتی داشتم چشماش رو درمیاوردم، دستام تمیز بود...»
پینوشت: ..............................
بچه که بودیم، سکههای زرد رنگ ِ پنج تومانی را میبردیم میگذاشتیم روی ریل راهآهن، ساعتها مینشستیم به انتظار قطار. اگر کمی شانس میآوردیم و سکه از بین ریل و چرخ قطار درنمیرفت، بعد از عبور ِ قطار تهران-اهواز، سکه به اصطلاح خودمان «پَخ» میشد. یعنی بر اثر وزن قطار، لِه میشد. میشد یک ورقهء کج و بدشکل و نامفهوم. و ذوق میکردیم. ذوق میکردیم. نمیفهمی تا بچهء «لب ِ خط» نباشی.
سکههای پنجتومانی، آنسالها، یعنی تمام دارایی ِ یک هفتهء ما. هرگز دلیل ِ این کار احمقانه را نفهمیدم. شاید، تنهاییمان را پر میکرد. شاید، تنها موقعیتی بود که میتوانستیم «شکستن» چیزی سخت را تماشا کنیم. کودکی ِ ما، در رفت و آمد قطارهای لعنتی، کشته شد.
حالا قطار ِ اهواز دوباره دارد از وسط کودکیم رد میشود. چی میشد یکی دست ما را میگرفت، از حریم راهآهن دورمان میکرد؟
میگوید:
در وجود من، در وجود تو، در وجود ما ابراهیمای قربانی شدهاست. ببین چهگونه اسماعیل ِ بودن ِ ما را، به مسلخ بُردهاند و ما همهچیز را باختهایم.
میگویم:
اگر پرنده بودم وُ هوای تن نداشتم
دوباره بال میزدم، غم ِ وطن نداشتم
میگوید:
من رفتهام؛ آسمان، اگر هرکجا همین رنگ، زمین رنگارنگ است، آدمهاش بیرنگ. کجا؟
فریاد میزنم:
بیا خدا! تمام ِ اسماعیلهای ِ در من، از آن ِ تو؛ چاقویت را بده، میخواهم ابراهیمکشان بگیرم...
{ بابا یه آدم باید به چه زبونی حرف بزنه؟؟؟؟؟ دارم دق میکنم..... خب آدمیزاد کم میاره... ولی گاهی تموم میشه!!! به اون امام رضا و به این امام هشتم و به تمام عالم آدم قسم که اصلا خوب نیستم... از نقشی که دارم خسته شدم... کاش فقط یه دوُر بچرخی به دل من .... ای تف به روح این زندگی سگی... آدمی که داره جون میده دنبال کدوم اصلوب بگرده که نوشتهاش قشنگ باشه؟؟؟ خواهر و مادر این زندگی رو ..... بُریدم به ابوالفضل.... فقط تماشا میکنی تا تموم بشه و بعد بگی این که تموم کرد، یه روزگاری فلانشعر مینوشت و کلی میخندیدیم ..... نمیشه واسه بعضی چیزا رسما آگهی داد و دست دراز کرد... همین عمر سگی رو واسه این و اون گذاشتم، حالا واسه من کی چی میکنه؟؟؟؟ حرومزادهها... از هرچی آدم و دوست و رفیق نفرت دارم.... تخملق!! اینجا رو میخوندی و گاهی لذت میبردی. نمیبردی؟ غلط کردی مثل سگ دروغ میگی... حتی برای شنیدن موسیقی اینجا که سر میزدی؟ پس حالا چرا پنهان شدی؟؟ حالا که نیاز دارم به کمک؟؟؟ پولت توی سرت بخوره از هیچکس طلب ندارم... ولی همهچی با پول حل نمیشه.. شاید هم میشه و من خرم... آدمهای زیادی تموم میکنن... تخم کسی هم نیست... ولی حرمت یه دقیقه صفا کردن با چیزی و کسی خیلی بیشتر از اینهاست.... جماعت بیمروت نامرد آشغال!! از ایمیلی که میزنی حالم رو بپرسی.. از همدردیت از بودنت... از هرچی دوست و رفیق و خواننده و آشنا و دشمن خستهام... همه حواله به خدا.... روزگار هم! }
جایی در «مجالس پنجگانه»اش، لابهلای مجلس چهارم، میگوید:«عزیزا ! کار، از دو بیرون نیست: یا خلعت ِ وصال دوختهاند، یا کسوت ِ فراق. یا داغ ِ مهجوری بر جبین ِ تو کشیدهاند، یا تاج ِ مقبولی بر سر تو نهادهاند؛ اگر از غیب، نصیب ِ تو صدرهء وصال آمد، از شُکر مَیاسا».
بعد توی مجلس پنجم میگوید:«عزیز من، اگر سرخی ِ روی معشوقان نداری، زردی ِ روی عاشقان باید که بیاری. اگر جمال ِ یوسفی نداری، درد ِ یعقوبی باید که بیاری».
این، یعنی عوضیبازی، یعنی میگوید و نمیگوید. یعنی میشه و نمیشه... یعنی.... دقیقا یعنی اینکه اصلا نباید به حافظهء شعرها و سطرهایی که حفظ کردهای، اعتماد کنی؛ برو با همان مولوی یا حافظ فال بگیر. سعدی، یعنی خیابانی بنبست، که زنان بسیاری با زنبیل از آن میگذرند، و البته اصلا هم دراز نیست.
هر که بیدوست میبرد خواباش
همچنان صبر هست و پایاباش
خواب از آن چشم ِ چشم نتوان داشت
که ز سر برگذشت سیلاباش
نه بهخود میرود گرفتهء عشق
دیگری میبرد به قلّاباش
چه کند پایبند ِ مهر ِ کسی
که نبیند جفای اصحاباش؟
هرکه حاجت به درگهی دارد،
لازم است احتمال ِ بَوّاباش
سایر است این مَثَل، که مُستسقی
نکند رود ِ دجله سیراباش
شب ِ هجران ِ دوست، ظلمانیاست
ور برآید هزار مهتاباش
برود جان ِ دردمند از تن
نرود مُهر ِ مِهر ِ احباباش
سعدیا گوسفند قربانی
به که نالد ز دست ِ قصّاباش؟
بَوّاب: دربان، نگهبان
مُستسقی: آبخواهنده، تشنه؛ دهخدا شیرینتر گفته: آبخواه
از مردی سوال کردند، آخرینبار کی بانویات را دیدی؟ گفت هشت سال قبل. پرسیدند یادت هست رنگ زیرپوشاش را؟ گفت یک سیاه ِ نخی، که دقیقا انداماش را در بر گرفته بود. گفتند از کجا اینهمه مطمئن هستی؟ گفت چون هشت سال قبل، بهشدت عاشق زیرپوش سیاه بودم، ترجیح میدهم سیاه بوده باشد.
تکمله:
- بعضیها، چشم بازار را درمیآورند با سوالاتشان.
- جواب دادن، خود، نوعی از هنر است. ما هنرمند نیستایم، نویسندهایم.
- بعضیها، اصلا مهم نیست که چی نوشتهای یا مینویسی، عاشق بخش سکسی ماجرا هستند.
- احمقها، دور و بر آدم زیادند؛ باید کمی تادیبشان کنم.
- مثل خر دارم مینویسم. چی؟ سورپرایز است.
- دارم مرغابی میشوم.. یواش یواش دارم مرغابی میشوم. خیلی بیصدا و آرام.
- حالا که دختر خوبی بودم، زود بگو برام چی میخری؟ { این دیالوگ ِ پُرخرج را وحشتناک دوست میدارم}
- دارم میزنم بیرون از خانه؛ خیلی بیرونتر از خانه.
- کارت ملی تمام اعضای خانواده آمدهاست، الا من!
- چرا از بین اینهمه دوست و دوشمن، حتی توی آن خرابشده، یک دشمن هم ندارم برای همچین روزی؟ من که آخر روابط هستم... چه بد!
- برای کیا ایمیل رفت. برای آنیکی هم. بهشدت همهچیز خوب پیش میرود.
- چرا وقتی همهچیز خوب پیش میرود، اصلا پیش نمیرود؟
- تغییرات آب و هوا!! climate change آه خدای من، دم ِ زمین چه گرم است!!
- توی خونهتون آکواریوم دارید؟ ما نداریم. پس خواهر تو مشکل داره احتمالا دوست عزیز! {کمتر سوال کن!}
- در گویش عاشقانهء تبار ما، سخن شیرینی وجود دارد که ترجمهء فارسیاش این است:«بالاخره میگیرمت مادر سگ!» میبینی چه عشقی در آن نهفته؟
- من برم دنبال چند لقمه نون. به لقمههای بزرگ میاندیشم، از کم و پایین بدم میآد.
- رسما نشسته توی اینترنت؛ مگه کار نداره؟ محل سگ هم نمیده به من! ایضا به این صفحه. فقط هر روز چک میکنه اینجا رو. من هم هر اون رو! بیحساب!
- احمدرضا احمدی: عشق، سوءتفاهمیاست که با ازدواج برطرف میشود! من: پس این سوء تفاهم ما کی برطرف میشه؟ سکه هم همون پنجتا کافیه.
- بهزودی در یک موضوع خاص، یک سایت راهاندازی میشود که به گنجینهء «برای اولینبار های حسین نوروزی» افزوده خواهد شد. مطمئن باش بینظیر خواهد بود. یک کمی ناجور است، ایناست که فعلا تقدیم نمیکنم به تو، تا خودت نظر بدهی.
- پسر دایی، مسعود، از دست اصفهانیها آزاد شد. بچه رو بخشید و اومد! چهقدر ما از این اصفهانیها باید ضربه بخوریم!! طلاق!!
- هیچ دقت کردهای که اره و اوره و شمسی کوره، شدهاند نویسنده و شاعر؟ تا دیروز، آسفالتکار بودند، دیشب شدند هنرمند، امروز هم شاعر! شکر...
- آدمها در دو حالت، خیلی عصبی میشوند: الآن هیچکدام از دو حالت ممکن را یادم نیست. پس کلی خوشحال میباشم.
- یکی از آشناهای من، دارد روزینامه راه میاندازد؛ منتها آنقدر اینروزها سرسنگین است، که از ترس، نمیتوانم به خودش یا اطرافیاناش زنگی بزنم، حالی بپرسم. ترجیح میدهم وقتی منتشر شد، تبریک بگویم که شایبهای پیش نیاید. آشنای خوبیاست، فقط نمیفهمم چرا با من سنگین شده... لابد حق دارد. اینروزها اغلب، حق دارند سرسنگین برخورد کنند. بدبخت من...
- پاپی میرود استرخ!! چه شود!!
- مامی جایی نمیرود، پس میرود به بهشت.
- میگویند یکی از زعمای قوم، با یک بانوی مکرمه، ریخته است روی هم. کاش بههمینجا ختم شود!
- بله! من زن دارم.
- بله! زنام رو هم دوست دارم. زن ِ تو رو دوست ندارم! اوکی؟
- شیطنت، اصلا مزه ندارد... همهچی صفایاش را از دست داده فعلا!
- 48131
- ایضا من هم تو رو دوست دارم و میفهمم که چهقدر از اینکه زن من هستی، به خودت میبالی. خب اینها، پاداش خداوند به توست!
- اغلب جاهای این نوشته، دو نقطه/دی دارد! ![]()
- من برم که دیر شد.... لطفا کمی بیشتر به من توجه کن!
- پول بده، ماچ بده، آدم باش!
- آه ای خدای بزرگ... یعنی میشه؟ خدای بزرگ : بله! حتما میشه پسرم. من: قربانات خدایا، آقام ابوالفضل نگهدارت باشه.
- نفس!!!
راستی تو چیستی؟
همیشه چند قهوهخانه بینراه
همیشه چند خانه بینراه
همیشه راهها آدم را سرگرم میکنند
دوردستهای تو را گم کردهام ای بیراههای غرب
گاهی
برای یک فنجان چای
میایستیم
چه میدانیم تو چیستی راستی..
2
داریم به گناه دیگران اعتراف میکنیم
دستهامان روی سر میرود
و شلیک میکنی
در هر مرگ
زنی را سنگسار میکنند
و خواب میبینند کودکان ِ بازیگوش
و راه میروند در خوابهای ماه
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
و روسپیهای جوان
3
همه میمیریم
باور کن
به دنبال مکان آرامی بودم که در آن بمیرم. کسی بروکلین را پیشنهاد کرد و فردای آنروز از وستچستر به آنجا رفتم...
پل استر/ دیوانگی در بروکلین
راهها، دو کار میکنند: میبرند، میآورند. و اینمیان، گاهی، میبرند وُ نمیآورند....
* سطری از شعر رسول یونان
قبلها، در «خداحافظ گاریکوپر» آمده بود؛ حالا در دست ارشاد است.
دست، فرصت ِ آخرین ديدار است كه دارد تكان میخورد آرام. لعنت به امروز، لعنت به همهچی. کابوسهای روزهای بد، تمامی ندارد. شنیدن بعضی حرفها، دیدن آنهایی که نمیخواهی، فهمیدن ِ اینکه چهقدر خری گاهی و زودباور. تو هم، همیشه وقتیکه باید، نیستی که بزنی توی دهان این مادرجندهها اگر حرفشان مفت است! روز و شب تلخی بود؛ روزهای تلختری در پیش. مادر این دنیا را .......
عکسی از مادر دنیا ندارم برای این پست.
پیشاز آخرین میله، فرصت دادند بگویم چه میخواهم. گفتم: کمی راه بروم، قدری راه بروم، راه بروم کمی فقط. راه رفتم، و میلهها نزدیکتر شدند. حالا، پشت میلهام.
«از خاطرات یک مرد ِ عجیب در تابستان سالی که گذشت»
حتی میتوانم بگویم پشت کدام میز با چه لباسی نشسته بودی، و چه شکلی میخندیدی، چه کسانی را دیدی و چه لباسی داشتی تنات. به کی خندیدی، و چه لباسی داشتی تنات. حتی میتوانم بگویم وقتی که از اتاق رفتی بیرون، مردک جوان، پشت سرت چی گفت. دنیا خیلی کوچک است و آدمها، همهجا هستند؛ کافیاست که یکیشان را بشناسی.
«از روزهای عینک ِ مرموز و مردی که با خدا رابطه داشت»
خوب است: سیگارم از دو بسته گذشت؛ و زندگی دارد دود میشود. خوب نیستم.
«از حسین نوروزی، یک اتفاق معمولی»
دو تا پسر، الیاس و ادریس .... این ها دارند خوابم را آشفته می کنند. نمی خواهم پدر باشم. بچه ها تمام دلخوشی را می گیرند. یک روز فکر می کنی اگر بودند، کناری داشتی یاری داشتی... و روز بعد می روند و باز، بازی از اول.
دل به بازی های کودکانه شان دادن، و از هرچیز حتی عشق گذشتن، شده است ایثار و فداکاری. تخم زندگی را کشیدن، و بذر کار برای شکم کاشتن، نتیجه یک بار استفاده نکردن از کاندوم است. لطفا توصیه های ایمنی را جدی بگیرید.
شروه! نام دختری است که باید می داشتم. ندارم. همیشه به نام اش فکر می کنم. و می گذارم در آغوش گرم مادرش، هرکجا که هست، زندگی را تمام کند. بچه سرمایه زندگی است؟ به خیال من، نه! مجسمه ای است از یک اتفاق و جبر زمانه مثلا. نوعی عذاب، که برای فرار از آن، نام دلخوشی را به خود گرفته است. شروه، کار من نیست، ولی در خواب هایم بود سال ها.
- من بچه دارم، حالا چه کنم؟
- برو بنداز!
- گذشته از این مراحل .. وقت شوهر کردنشه/زن گرفتنشه...
- پس گذشته دیگه ... باید ادامه بدی. می خوای نمیری؟
- آره!
- به یه نفر فکر کن که هیچ عروس و دومادی نمی تونن اون رو از تو بگیرن. شاید عزراییل فقط. پا داشته باش. همراه داشته باش. دروغ نگو. صادق باش. به دل اش باش. راه بیا. پنهان نکن.
هنوز در دنیا چیزی به نام وفاداری وجود داره... حتی اگر فقط برای چند دقیقه. آدما، به شرط صداقت، دنیا رو زیر و رو می کنن. حتی با دمپایی! با یکی قدم بزن، که وقتی به صورتش خیره میشی، عشق نبینی، نگرانی ببینی! بگذار نگرانت باشه. آدم نگران، هرگز فراموشت نمی کنه. کسی که با دیدن عکست، دلش می گیره بغض می کنه، همون کسیه که فقط کافیه تمام و کمال اطمینان کنه! بعد راه میفته تا اون سر دنیا و حتما اسمش یا الیاسه، یا ادریسه، یا یعقوب! رسم دنیا اینه ... اگه اینا فقط توی قصه اس، چرا کسی نمی تونه رمان عاشقونه رو تمام کنه و حذف کنه؟ چرا هنوز هست؟
ای تف به ذات این دنیا که حتی نمی شود دقیقه ای دست روی زانوی دیگری، پا شد!
- دکتر!
- جان دکتر؟
- یعنی من خوب میشم؟
- ممکنه عزیزم... فقط به خودت فشار نیار. یه مدت برو سفر، خوب میشی. چشم هات رو فقط پاک نگه دار! یادت باشه: چشم هات رو پاک نگه دار که غصه و نگرانیت رو بی رنگ نکنه ناپاکی. با چشم ناپاک، علاوه بر عفونت های ریوی، دیگه نمی تونی نگران یه عشق باشی.
- دکتر...
- بله!؟
- آدم ها فقط سفر می کنن که بمیرند... با چشم خودم دیدم. الیاس و ادریس، توی راه مردند.
- و شروه...؟
- اون فقط یه فکره... یه فکر! می فهمی؟ .. ولی خب آدما به فکرهاشون زنده اند، نه؟
همیشه جای کیانوری اعتراف می کنم . همین دیروز ، وقتی رضا گفت که کار همۀ ما تمام است ، باز شال وُ کلاه کردم وُ به اتاق اعتراف رفتم وُ گفتم"ما همه پشیمانیم " . رضا نگاهی کرد به ساعت وُ گفت " وقت ِ شما تمومه کثافت های ِ لامذهب!" و باز ساعت را نگاه کرد . این جا نظم وُ ساعت، حرف اول را می زند . و اغلب هم من حرف می زنم به جای کیانوری . یک بار، همان روزهایی که تازه سازمان منحل شده بود، کیانوری را آوردند که با هم روبه روی مان کنند، شاید که تخلیه بشود. قیافه اش اصلا" شبیه ِ رهبران حزب نبود: سبیل داشت، اما نه به درازی ِ گورکی؛ سبیل هایش شبیه ِ مثلا" روسای دفاتر ثبت اسناد بود. کیانوری هیچ وقت در آن دیدار حرفی از آشنایی اش با من به میان نیاورد وُ فقط گفت " زنده باد ارکان اجرایی ِ سازمان!" رضا و آن دیگری که اسمش را قبل از اعدام نمی دانستم، از او پرسیدند که من از کجا و چه وقت، عضو حزب شده ام. کیانوری گفت که سگ جان تر ازاین حرف هاست و وفاداری ِ خودش را به ارکان حزب ،بارها ثابت کرده وُ حالا هم از جان اش می گذرد تا حزب پابرجا بماند و لام تا کام حرف نخواهد زد. رضا گیر داد که " از کجا معلوم همۀ این پشیمان شدن ها، تظلمی برای آزادی نباشد ؟" کیانوری گفته بود که " این را حتی یک بار هم توی ِ جلسات کارگروه های اجرایی ِ حزب ندیده ام، انگار از چریک هاست ". به رضا وُ آن دیگری گفتم که " همه ما به اشتباهات مان پی برده ایم، ما تیغ می خواهیم وُ کف صابون " ......
*این داستان، در مجموعه "امروز جمعه است سرهنگ" نشر سوم شخص، سالیانی است که به دلایلی نامعلوم، در اداره کتاب مرده است. امروز دوباره خواندم اش. باز هم تقدیم به کسی است که بهانه تمام نوشته های سه سال اخیر بود و هست، حتی با دروغ های تلخ اش. برای تو ..
اون بالا، یکی نشسته که «راست» ِ همه چیز رو می بینه، نه؟ کاش اون بالا بودم....
بعد: سکوت، همیشه بهترین راهه برای پاک کردن صورت ماجرا؟ اینو برای چند هزارمین بار تکرار می کنم و تو نشنیده بگیر. مزد کسی که اعتماد می کنه و زندگی و آینده اش رو بر مبنای یه حرف می گذاره، اینه؟ ... مهم نیست. می گذره. این هم می گذره. تا بعدی برسه ....
ابر می بارد وُ من می شوم از یار جدا کِی کُنم دل به چنین روز ز دلدار، جدا
ابر وُ باران وُ من وُ یار ستاده به وداع من جدا گریه کنان، ابر جدا، یار جدا
(امیرخسرو دهلوی)
از این شب، شب تر هم بوده تا به حال؟ توی سیاهی، دنبال چی بگردم؟ دارم راه می رم. بیرون، تو نیستی. این تو - توی اینترنت- تو نیستی. کجایی پس؟
قاضی ِ کشیک بودن، گاهی ایجاب می کند که "احمد آرام " موهایش را شانه نکرده ، سر ِ صحنۀ جنایت حاضر شود .مثل همین وقت شب، که خبری از کشف جسد عریان زنی در ساختمان متروکۀ درمانگاهی قدیمی را از بی سیم شنیده و باید حرکت کند . عریان کردن زن را پیش از آن که به قتل رسیده باشد ، صد بار توی ذهن مجسم می کند و سوار ماشین گشت ، عازم ِ محل قتل می شود . توی آینه موهای اش را نگاه می کند که شبیه پُرز ِ دست های معتادان شده : ساقه ها نازک و بی جان ، رنگ و رو رفته و پیچیده دور ِ خودشان ، تُنُک و یکی در میان . و این البته برای بازرپرس ِ کشیک ، مسالۀ مهمی نیست ....