تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Wap # Email # Archive

برای خیال و توهم و رویا نوشتن، حماقتی‌ست که به سعدی و حافظ در برابر تیغ‌ها مشروعیت می‌بخشد. نوشته، مشروعیت‌اش را حتی اگر تلخ، از آن‌چه لمس می‌شود یا شده‌ست، می‌گیرد. و این، حکایت ِ این‌جا و تمام صفحات است.
پی: پس هرچیز، اصل‌ و حقیقی‌ش خوبه؛ مخصوصا خیال و توهم.

غنی شو و باش

# این؛ همین # 87/01/17 حسین نوروزی |

وبلاگ گاوخونی؛ از این‌روزهای حسین نوروزی و بانو، برای همیشه تعطیل است.

 

# این؛ همین # 87/01/11 حسین نوروزی |

صدای زیبای Isam Bachiri ، شیطنت‌های معصومانهء Lenny Martinez و چهره و صدای آرام ِ Waqas Ali Qadri را بگذارید کنار اشعار ِ ترانه‌هایی که اکثرشان به‌شدت آرامش‌بخش و مهربان هستند. شاهکارشان ترانهء I'm callin' you است که دوست می‌دارم‌اش؛ شعر این ترانه به‌شدت ساده، غمگین، صریح و عاشقانه است، و به‌نظرم هیچ جلف و سبک نیست. برای مردان ایرانی، وقتی با همسران‌شان قهر می‌کنند، شاید قبل از رجوع به دادگاه، یک‌بار شنیدن ِ با جان و دل این آهنگ، و حتی تماشای کلیپ ِ بسیار ساده‌اش، بد نباشد. گرچه، بعد از دادگاه و طلاق هم به درد هر دو طرف می‌خورد.
Look Into My Eyes  و Beyond Words را هم دوست می‌دارم به‌خاطر ِ کودکی ِ آرام‌شان، و حضور پررنگ و با استیل ِ روزمرگی در متن ترانه‌ها.

 


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ همین # 86/11/19 حسین نوروزی |

خدمت بانوی عزیز‌تر از جان‌ام، سلام
ملالی نیست، الا همان‌که می‌دانی.
قربان‌ات
یحیای ِ واکسی ....
بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ همین # 86/11/12 حسین نوروزی |

امیرحسین سام، از آدم‌هایی‌است که هنوز اطمینان می‌کنند، نفس به نفس‌ات می‌دهند، می‌بخشند و لطف می‌کنند. حتی اگر تمام این‌ها را از چهار خط برداشت کرده باشم.
امیرحسین سام ِ عزیز
هیچ‌وقت نمی‌فهمی که چرا کاش هرگز جای من نباشی، و من برای یک روز کاش، «جا»ی تو بودم. حتی نمی‌دانی چه‌قدر لطف کردی امروز. ممنون دوست نادیده، ممنون.
حسین

و هزاران نقطه ..
هنوز و هفته‌ای چند بار آن نُه قطعه را مرور می‌کنم. و هزاران نقطه‌ای را که دور از تو و من، دارند به غم‌ها اضافه می‌کنند. خوش باش کمی رفیق! رفیق ِ مایی ...
حسین

# این؛ همین # 86/10/21 حسین نوروزی

مترو، غربت است. تاکسی، تنهایی.
مینی‌بوس حماقت است، اتوبوس حسرت زنی که در ردیفی عقب‌تر از ما نشسته‌است.
هواپیما، فقط هواپیماست؛ فرودگاه است که آدم‌ها را عشق‌ها را می‌بلعد. نجات‌دهنده در گور هم نیست. وقت مردن، روح هم پرواز می‌کند. هواپیما، هر بهانه‌ای را جرات پریدن و رفتن می‌دهد. چه‌قدر آدم که بر بال‌های این رفیق آهنی، پرنده شدند رفتند....
و قطارها... قطارها، همیشه می‌روند اهواز ِ آن‌سال‌های سگی!
دیروز توی دفتر یادبود «دوچرخه» برای خوانندگان نوجوان‌شان نوشتم:«بچه که بودم، خانه‌مان کنار ریل راه‌آهن بود. قطارهایی که به جنوب می‌رفتند، تمام کودکی‌های‌ام را بردند اهواز. حالا شنیده‌ام ریل‌ها را جابه‌جا کرده‌اند از خاطرات کودکی‌ام... » چیزی شبیه این نوشتم، شاید همین نبود، یادم نیست. آخرش هم نوشتم:«دل‌ام برای قطارهای جنوب تنگ شده. لطفا هفته‌نامه دوچرخه به قطارها بیش‌تر توجه کند» باز هم یادم نیست؛ چیزی توی همین هوا.
امروز توی پیام‌های یادبود، همین تکه را کنار تکه‌های دیگران، چاپ کرده بودند. مردک موخرمایی، بالا و پایین ِ همین چند خط را نگاه کرد، گفت:«پس بانو کوش؟» گفت که بانو تازگی‌ها توی کارهای گِل {نوشته‌های مطبوعاتی‌تر} هم هست، اما توی این چند خط دل‌تنگی، چرا اسمی از بانو نباشد؟
گفتم، با شیطنت و سرمستی، گفتم:«بانو رو سوارش کردم فرستادم جنوب؛ این‌جا هوا سرده. گرم که بشه، برمی‌گرده؛ قطار اهواز، غروب  ِ این تهران لعنتی رو می‌بره با خودش، صبح وُ گرمای اهواز رو می‌آره.»
به نوشته‌ام خیره ماندم: از پشت شیشه دست تکان دادی، و رفتی تا اهواز. بانو، هنوز همان شکلی‌است که بود؛ با همان کیفیت و تازگی.
مترو غربت است؛ پناهندگی سیاسی‌است، انتظار اقامت است، و تمرین فراموش کردن تهران؛ حتی اگر «متروی تهران بزرگ» باشد.
تاکسی، تنهایی است؛ یا عقب نشسته‌ای، یا جلو. یا داری به رفتار دختری که جلو-دو نفر را حساب کرده، فکر می‌کنی، یا ذهن مردی را که پشت سرت خوابیده می‌خوانی. جلو بنشین، دو نفر را حساب کن، و فکر کن: چرا همیشه مردان توی تاکسی خواب به خواب می‌روند، و از قضای روزگار، همیشه هم به سمتی که زنی جوان نشسته، می‌افتند توی خواب! سعی نکن بفهمی که کی دارد تو را می‌پاید؛ همیشه زنی نشسته یک گوشه، که شانه‌اش را به اجبار به مردی خواب‌زده سپرده، و دارد به رفتار تو فکر می‌کند. تاکسی‌ها، اغلب نارنجی هستند، و مسافران، همیشه تنهایی‌شان را در تاکسی‌ها جابه‌جا می‌کنند. تهران، هنوز همان شکلی‌است که بود.
مینی‌بوس، حماقت است؛ اتوبوس، حسرت زنی که در ردیفی عقب‌تر، مُرده‌است حالا.
و قطارها.. قطارها، همیشه تو را می‌برند اهواز.
امروز، توی «دوچرخه» دیدم که نشستی توی کوپه‌ای به‌تنهایی، و رفتی اهواز. این‌جا هوا سرد است. هوای سرد، برای سلامت تو خوب نیست. گرم که بشود، برمی‌گردی، می‌رویم با اتوبوس مشهد، می‌شوی زن من. ایران، هنوز همان شکلی‌است که بود.
هواپیماها؛ من اگر هواپیمای جنگی بودم، تمام فرودگاه‌ها را می‌زدم، و هیچ هواپیمایی هرگز، روی باندی نمی‌نشست/برنمی‌خاست.
من اگر القاعده بودم، توی تمام سفارت‌های جهان، بمب می‌گذاشتم. و شهروندان را دو دسته می‌کردم: آن‌ها که تاکسی‌سوارند، آن‌ها که تاکسی‌سوار نیستند. ایرانی، هنوز همان شکلی‌است که بود.
سکوت، همیشه سرشار از ناگفته‌ها نیست.
                                                                              برای میموُناس، که اسم دیگر عشق است 

ما، من و تو، فقط یک دسته‌ایم: نشسته‌ایم توی ایستگاه

# این؛ همین # 86/10/12 حسین نوروزی |

ما، حسین نوروزی و بانو، در غم از دست دادن ِ عمهء بزرگ بانو، مغموم و معتکف ِ حریم ِ غصه می‌باشیم. متاسفانه، امروز صبح بود که خبر رسید و کلی غصه، با خودش آورد. چه می‌شد کرد؟ نمی‌دانم. مرگ، حق است.

پی‌نوشت اول: اصولا وقتی مجبور باشی صد قسمت نمایش رادیویی بنویسی، و امروز نوبت قسمت اول متن باشد، و متن تو هنوز کامل نشده باشد، مرگ می‌آید عمهء بانو را با خود می‌برد.

پی‌نوشت دوم: حامد کمیلی‌زاده (الیاس)، همت مومی‌وند ( دوبلور قدیمی) و راضیه مومی‌وند (بازیگر و کارگردان)، و حتی میکائیل شهرستانی، و شاید حتی نصف اداره نمایش‌های رادیویی، امروز داغ‌دار عمهء بانو بودند. چون شوهر برادرزادهء آن مرحوم، متن‌ها را نرسانده بود. خدا صبرشان دهد.

پی‌نوشت سوم: حالا برخی از بی‌کاره‌ها، می‌توانند راحت‌تر تجسس کنند: یک بانو، در همین دور و بر، خیلی نزدیک‌تر از چیزی که فکرش را بکنی، داغ‌دار عمه‌اش نشسته. دانش‌جوست و دارد در یک خراب‌شده‌ای درس می‌خواند، و حالا برای دفن عمه‌اش، این‌جاست! به وبلاگ‌هایی که گاهی اصلا فکرش را نمی‌کنی، توجه کن. فضولی نکن، فقط خوب دقت کن!

پی‌نوشت آخر: اینترنت‌ام کم شده، دایم دسترسی ندارم. تمام تعهدات و سرگرمی‌های اینترنتی، به‌جز این صفحه، تعطیل تا اطلاع ثانوی، شاید تا همیشه. بچسب به پول. مثل آدم، دنبال پول هستم و پول. تلفن و موبایل هم تعطیل. در ضمن، ما داغ‌دار هستیم، و تا فرصت هست، فضول‌ها، فضولی کنند که غنیمت است فرصت. 

# این؛ همین # 86/09/18 حسین نوروزی |

درویش
من عاشق این هستم که به کسی بگویم«بی‌خیال سید! می‌گذره...» می‌فهمی؟ دوست داشتم نام فامیل ِ من هم «درویش» بود. سیادت و درویشی آدم‌ها هم، از تبار و اصل و گذشته‌شان نمی‌آید برای من. وقتی دارم با آدمی حرف می‌زنم، راحت‌ترم که بگویم «سید، غصه نخور درست می‌شه». به‌همین سادگی. مدت‌هاست ولی «سید»های مرد و زن‌ام را گم کرده‌ام؛ سیدهای شیعه، سیدهای سنی، سیدهای ارمنی و سادات لائیک‌ام را گم کرده‌ام. من آدم ِ نوستالژی هستم درویش؛ آدم ِ تمام ِ اتفاقاتی که گذشته‌است، و آدم‌هایی که روزگاری در خیابان می‌دیدم‌شان. سال‌هاست که کسی را نمی‌بینم. چه خوب است که نام فامیل تو، درویش است.
سید
حال خوبی ندارم. به زمین و زمان بند کرده‌ام که تکدر ِ خاطرم را از روزگار، بشویند. نمی‌شود درویش... روزگارم عجیب دارد به سمت ِ تاریک خیابان می‌رود. آدم‌های روشنایی را دیگر سو ندارم ببینم. خسته‌ام رفیق.
خودم یادم نیست، ولی انگار مدت‌هاست که چیزی نمی‌نویسم. من، کم آورده‌ام سید!
دیروز دیدم که لطف داشته‌ای، مرا به یک نوبت از نوشتن دعوت کرده‌ای. گفتم اگر بازی وبلاگی باشد، نخواهم نوشت. من از هرچه بازی‌است دیگر نفرت دارم. دو‌سه‌بار خواندم نوشته‌ات را: بازی نبود گویا؛ خواسته بودی از حقیر، و چند تا دوست وبلاگ‌نویس دیگر، که چیزی بنویسند از تجربهء«لحظاتی که "او" را در همين نزديكی احساس كرده‌ و مستی ِ آن شراب ِ "ديگر" را از سر به در ساخته‌اند». من چه باید بنویسم؟ منی که سیدهاش را گم کرده‌است...
درویش
دنیای اطراف‌ام، روزگاری در تقلای یافتن «او» بود. حالا نیست. «او»ی من، روی همین زمین، با من حرفی دارد. قبلا روی هوا بود، نزد خدا بود، حالا تغییر قیافه داده‌است، شده‌است زنی در نزدیک‌تر فاصله‌ای از من. می‌بینی سید؟ فرزند ِ «آدم»، آدم است، دنیای آدم، حوا. به عقبای آدم که فکر کنی، قول و تعهدی است که در آغوش حوری و حوا خواهی مرد. دنیا و عقبای فرزندان آدم، چیزی جز هوای حوا نیست. حوا هم از سیدهای گم‌کردهء من است.
درویش‌جان
هوای حوای‌ام این‌روزها به‌شدت ترافیک دارد و منواکسید کربن. تنفس من و حوا، بخشی از گرمایش زمین را موجب شده‌است؛ دارند نفس ما را می‌بُرند لوتی. «او»ی این حسین نوروزی ِ مادرمُرده، غمگین است. از چه بنویسم؟
من آن‌قدر دارم غمگین می‌شوم روز‌به‌روز که شاید دیگر حتی اسکناس‌های دویست‌تومانی‌ام را هم کسی نپذیرد. «او»ی من، مدتی‌است که دچار پریود است درویش. نمی‌بینیم هم‌را، نمی‌فهمیم هم‌را، کنار هم نیستیم. ما، دل‌تنگ هم‌ایم ولی نمی‌توانیم رخ بنماییم. چرا؟ دنیای سیدها، گم شده‌است. کاش نام فامیل من هم «درویش» بود.
سید!
خیلی خسته‌ام.
از دیروز که نوشته‌ات را خواندم، رفته بودم سیگار بخرم. خیابان‌های آریاشهر، دیگر خیابان‌های آریاشهر نیست. خیلی «صادقیه» شده‌است!! صداقت از خیابان‌هایی که روزگاری سیدهای عمرم را در خود داشت، رخت بربسته رفته‌است به شهر دیگر. کجای این خیابان دنبال «او» بگردم؟
«او»، رها کرده‌است رفته‌است، و من دل‌ام، به همین دقیقه قسم، بدجور گرفته دایی!
تو، که نام فامیل‌ات درویش است، لابد می‌فهمی دارم از «چی» حرف می‌زنم. ولی باور کن فقط من از اعماق ِ نداشتهء وجود ِ نداشته‌ام می‌فهمم که دارم از «کی» حرف می‌زنم. درد، این است.
دنیای کوچک ِ من، دنیای حقیر من، دنیایی‌است که یک «او» دارد. باور کن بلد بودم تاریخ تصوف را بکشیم بیرون از دخمه‌های ِ نشستن ِ در چله، از اعماق ادیان خداوندی، باورهای انسانی، بلد بودم تاریخ منطق را به سخره بگیرم، و تفلسف کنم که «بیا، این هم "او"یی که می‌گفتی در همین نزدیکی از رگ ِ گردن نزدیک‌تر». ولی مدت‌هاست رگ ِ گردن‌ام از «وجود» ِ نداشته‌ام کلفت‌تر شده‌است؛ نزدیکی و دوری را دیگر حس نمی‌کند.
درویش ِ اولاد ِ صحرا و زمین
«او» برای دنیای کوچک ِ من، آن‌قدر بزرگ است که اگر خود خدا هم بیاید بگوید که با تو حرفی دارم، خیال می‌کنم که لابد از کرامات اوست. من خدا را دوست دارم، «او» را هم؛ ولی «او»ی خودم را «او»تر از جان دارم. می‌فهمی؟ یعنی تمام قصه‌های ِ «این گفت و برفت..» ِ تاریخ، آن‌قدر روی دل‌ام سنگینی نمی‌کند، که حدیث ِ «چیزی نمی‌گوید و می‌رود» ِ «او»ی خودم. من حال خوشی ندارم درویش. رسما بیمارم.
«او»، می‌آید نقش زن مرا بازی می‌کند، با من به بسطام می‌رود نه برای چله‌، می‌آید برای گردش در روزگار ِ توریست‌پرور. «او»ی من، معجزه نمی‌کند، تخم نمی‌گذارد، بچه‌دار می‌شود. «او»ی من، سیدهای گم‌کرده‌ام را نمی‌بیند، چون یکی از سید‌های گم‌گشته است. «او»ی من، قهر می‌کند، اسکناس‌های مستعمل و غیر مستعمل را به‌زیبایی و حلاوت می‌پذیرد و خرج می‌کند. «او»ی من، پریود می‌شود به‌شدت. «او»ی من جای دوری نیست، ولی می‌تواند مثل برف، آب شود برود توی زمین، مثل همین امروز که از صبح دارم بال‌بال‌اش را می‌زنم، و نیست.
سید جان
حال ِ «فلسطینی»ای دارم این‌روزها. به من تجاوز شده‌است؟ کاش می‌شد، آن‌وقت بلد بودم اسراییل‌ام را از روی زمین محو کنم. قصه این است رفیق، که توی دل‌ام، «محتسب»بسته‌اند! دارد مست می‌گیرد در رگ و پِی‌ام. «او»ی من را برگردانید، فلسطین و تمام سرزمین‌های یوسف ِ نجار برای شما.
اولاد دوست‌دار محیط زیست
«او»، نزد هر کس چون‌که تعریفی «دیگر» دارد، مزهء «شراب»اش هم فرق می‌کند. «او»ی من، اگر شراب  بخورد، سنگ می‌شود و برای همیشه از من دور. می‌بینی؟ «او»، صدا نیست، وهم نیست، خیال ِ عاشقانه نیست. از چله به دست نمی‌آید، شاید با چله‌ای از دست برود.. «او»ی من، همیشه با من نیست. با من نیست! مثل امروز، که دارم از صبح، بال‌بال‌اش را می‌زنم. نیست!
شاید اگر هفتهء قبل، می‌باید از «او» می‌نوشتم، آسمان را ریسمانی می‌کردم، می‌بافتم می‌آمدم بالا، می‌شدم سید ِ عرش‌نشین، حرف‌های خوب می‌زدم. ولی قضای روزگار، حالا، امروز است؛ امروز هم روز خوبی نیست.
به‌دل نگیر اگر دارم چرند می‌بافم. دنبال بهانه‌ای بودم، که کمی با «او» اختلاط کنم، که دل‌تنگ‌اش هستم. من، سیدهای زندگی‌م را گم کرده‌ام دادا. خیلی بیمار فکر می‌کنم، بیمار و بی‌ربط می‌نویسم...
خودم هم می‌فهمم که دارم از مسیر خواست تو، بیرون می‌نویسم. ببخش. ولی، «او»ی تو، بهانه‌ای است در نزدیک‌تر فاصله‌ای از من، که یک‌امروز را بتوانم با صدای بلند داد بزنم:«سید!! دل‌ام مَشَد می‌خواد!»
خب همیشه حال آدم خوب نیست، و آدم، تمام ِ دنیای‌اش حواست؛ دنیای من هم روی هوا/حوا.
الکی هم تیتر زدم درویش‌ها می‌روند در گناباد بمیرند. فقط این تیتر را دوست داشتم. «او»ی خودت را اگر باز یافتی‌ش، بگو که حسین نوروزی کمی پول می‌خواهد، کمی شادی، و یک کفش کتانی که بپوشد برود خواستگاری «او»ی خودش.
درویش
دنیای غیر درویشی ِ من، همین‌قدر حقیر است. باشد! ولی، تو به «او»ی خودت بگو.
یا تمام خوبی‌های خوش! {اگر دوست داری، یاعلی!}
حسین نوروزی، پنج‌شنبهء نکبتی ِ تهران بزرگ، به شهرداری ِ سردار دکتر قالی‌باف

 

خوش نیستم

# این؛ همین # 86/09/01 حسین نوروزی |

من چه می‌دانم از شکست‌های تو؟
ترانه‌های عاشقانه، حکایت شکست را می‌گویند سرکار خانم بانو. هیچ دقت کرده‌ای که تو وقتی عاشق می‌شوی، داری من را می‌خوانی؟ یعنی، تو، بانویی که یک زن است، ترانه‌ای ندارد برای زمزمه کردن. «ستار» ِ تو، همان ستار ِ من است. بنان ِ من، همان بنان ِ من، که با تو به اشتراک گذاشته‌ام. به این دقت کرده بودی؟ نگو که من هم هایدهء تو را وام گرفته‌ام؛ هایدهء تو، همان جاذبهء پنهان ِ جنسی‌ای را در صداش دارد، که ستار ِ من، برای تو.
ببین، مثلا هایده وقتی می‌خواند، چیزی  نمی‌خواند که من را از حال ِ «هایده» باخبر کند؛ همان‌چیزی را می‌گوید که صدای زمخت‌تری به نام «ستار» می‌گوید. روایت ِ هر دو از شکست، روایت مردانه‌است.
یک‌جور دیگر: من، هایده را، صدای زنانه‌اش را دوست می‌دارم، تو، ستار را، هوای مردانه‌اش را. بنان، بنان ِ زبان ِ حال من است، تا زبان ِ شکست‌های تو. جنسیت را کنار بگذار: هر دو دارند از یک موضع می‌خوانند. یعنی، ترانه‌سراها، حتی وقتی زنی هستند، نشسته‌اند روی سکویی که جای من است.
شکست‌ها تو. شکست‌های تو، جنس‌اش با تقدیر من متفاوت است؛ شادی‌ها و شادزی‌های تو، فرق دارد با ذوق‌کردن‌های من. پس، تو ترانه‌ای باید داشته باشی، من هم. ولی نداریم. تو، ترانهء من را می‌خوانی. بدون این‌که بدانی، می‌نشینی روی سکوی «کی اشکاتو پاک می‌کنه، شبا که غصه داری؟». ولی این، جای تو نیست، هست؟ نیست.
شکست می‌خوری، و زود برمی‌گردی توی دالانی به نام خودت، و حدیث شکست‌های من را زمزمه می‌کنی. پس تو، ترانه‌ات را گم کرده‌ای. داری از ترانهء من استفاده می‌کنی. غصهء این‌که کی اشک‌های من را پاک خواهد کرد، غم ِ تو نیست. نباید باشد! هرچی‌که هست، غم ِ تو لابد، غم خود توست، از جنس تو. ولی نگاه کن به این‌همه ترانهء شکست: همه‌شان از من می‌گویند در فراغ تو.
شکست می‌خوری، و داری ترانهء «من در فراغ تو» را می‌خوانی؛ خنده‌دار نیست؟ داری شریک وضعیت من می‌شوی در حس‌ای لعنتی به نام شکستن. ولی باور کن، این، حس تو نیست. هایدهء تو دارد حرف ِ ستار ِ من را می‌زند. ستار من، دارد حرف من را می‌زند. و تو این وسط، سال‌هاست بدون آن‌که بدانی، در شکست‌هات، داری حدیث غم من را تکرار می‌کنی که تسکین بیابی.
ترانه‌سرا؟ فرقی ندارد مرد و زن‌اش؛ ترانه‌سرا، هر که باشد، ناخواسته از «می‌خونه‌»ای می‌گوید که تو، توی آن مست نکرده‌ای. از «شب ِ عاشقون»ی می‌گوید که روز پریود تو بوده‌است، و اصلا حس و حال ِ عاشقانه‌ات دیگر بوده‌است. می‌فهمی؟ یعنی، ناخواسته، ترانه‌نویس هم دارد با «دل ِ شکست خوردهء من ِ مرد» می‌سراید.
از چند تا تمرین و استثنا سخن نمی‌گویم، عموما در ترانه‌ها، چیزی از غم تو نمی‌شنوم. تو هم به فکر اشک‌های منی، ولی نیستی. تو، غصه‌های دیگری داری، که باید تو بنویسی‌شان.
ولی روال ترانه‌ها، همیشه روی من گشته است. نگو جامعهء مردسالار. ترانه را می‌دهم تو بنویسی از شکست‌هات، جوری می‌نویسی که زبان حال من می‌شود. خب! یعنی تو دقیقا، نعل به نعل ِ من غصه می‌خوری؟ بعید است. تو مثل خودت، چای دم می‌کنی، پس مثل خودت غصه می‌خوری. به همین سادگی. تو پریودهای زمان‌دار داری، من قلیان{غلیان‌}های آنی!!! پس فرق داریم. لازم هم نیست فرق‌اش را توی چشم هم بکنیم!
همین می‌شود که هی از خودت می‌پرسی چرا مردها زودتر فراموش می‌کنند!؟ تو، روایتی نداری در ترانه‌ها از شکستن‌ات. من هرچه ندارم، روایت شکست‌ام را خودم و دنیایی از بر هستند. آن‌قدر می‌خوانم‌شان که یادم برود. تو سرگردانی میان روایت‌هایی که فکر می‌کنی آرام‌ات خواهند کرد، و نمی‌کنند. چرا؟ چون داری درس من را به روزگار پس می‌دهی. چون ناخواسته، داری غمی را می‌خوری که از جنس تو نیست، سهم من است. پس، غم‌های مردانه، سبک‌تر هستند، چون زنان هم در آن شریک می‌شوند.
من چه می‌دانم از شکست‌های تو؟ هیچ. ترانه‌های تو چیست پس؟ شاید من دارم اشتباه می‌کنم. شاید... ولی بدم نمی‌آید مدتی هم به غصه‌های تو دل بدهم. غصه‌ها هم البته جنگ مردسالاری و زن‌ستیزی نیست. غصه، غصه‌های وقتی است که غیرتی‌ترین‌ها، از همه‌چیز می‌گذرند که «فقط او برگردد» و فمنیست‌ترین‌ها، غم «کی رخت‌هاتو پهن می‌کنه وقتی منو نداری» را دارند. منظورم این است که این، دعوای مرد و زن نیست: حدیث یک نقطهء پنهان است، که در غصه‌های تو گم شده‌است. تو داری فقط در ترانه‌های من شکست می‌خوری.
من از شکست‌های عاشقانه‌ات، در ترانه‌ها چیزی نمی‌بینم. نه وقتی ستار می‌خواند، نه هایده.
باز هم برای تو می‌نویسم، خیلی زود. فقط یادم هست که من بیانیه و مانیفست نمی‌دهم، داریم با تو، با هم حرف می‌زنیم، در همین‌حد. خوبی؟

یادآوری: می‌توانستم از خیلی‌ها مثال بیاورم. ولی خب، من و تو با ستار و هایده، زندگی‌ها کرده‌ایم. تازه، شهره را هم فاکتور گرفتم که یک‌طرفه نشود!!

# این؛ همین # 86/08/19 حسین نوروزی |

این، دینای شش‌ماهه‌است؛ فندق ِ دایی، و خواهر ِ پستهء پنج‌ساله. نگذاشت درست‌درمون عکس بگیرم...


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ همین # 86/07/26 حسین نوروزی

دوریس لسینگ، برندهء نوبل ادبیات ۲۰۰۷، از پدر و مادری انگلیسی‌ و زاده شده در کرمانشاه است؛ کجای این آدم ایرانی‌الاصل می‌شود؟ یک انگلیسی دیگر هم نوبل را برد... گویا نوبل با آمریکای جنوبی قهر کرده‌است. باری؛ رسانه‌های داخلی، ایشان را "ایرانی‌الاصل" خوانده‌اند و کرمانشاهی! نمی‌فهمم دیگر که "اصلیت" یعنی چی؟ از این شیرزن کرمانشاهی!!!!! چیزی نخوانده‌ام بانو. یک سر بزن به‌ش بگو حسین گفت:"کتاب خوب، چی آوردی؟"  برای بیش‌تر: سایت نویسنده + خبرگزاری فارس + خبرگزاری مهر + سیب‌ گاز زده ... + آلبوم تصاویر این نویسندهء انگلیسی، به روایت سایت شخصی‌ش، در ادامه مطلب.


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ همین # 86/07/19 حسین نوروزی |

ـ سید! وقتی از بانو می‌گی، پنداری داری از زن ِ من می‌نویسی... خیلی خوب می‌نویسی.

 

# این؛ همین # 86/07/16 حسین نوروزی |

گاهی خوب است ترس‌ها را، فارغ از خودخواهی‌ها، شریک شویم. این‌ دو روز کابوس را، تنهای تنها بودم...
من از آن احمق‌های ترسویی هستم که اگر روزی حس کنم مثلا به‌خاطر کار ِ کرده وُ نکرده‌ای، زیر نظر هستم، بلافاصله می‌روم یکی از ساختمان‌های وزارت اطلاعات خودم را معرفی می‌کنم. نمی‌دانم کجاست ساختمان‌شان، ولی لابد از شمارهء روابط  مردمی‌شان، می‌شود سراغ گرفت. می‌روم چه می‌گویم؟ می‌روم مثل آدم، می‌گویم «من احساس می‌کنم/اطمینان دارم که مثلا دارم پاییده می‌شوم» و می‌پرسم«من چه کرده‌ام؟ چرا؟» شاید احمق باشم، ولی باور کن که اصلا تاب ِ بازی‌های ابلهانه را ندارم. تاب ِ دل‌شوره را ندارم. حد ِ خودم را می‌دانم. مبارز نیستم. تاب ِ مبارزه ندارم. اهل التهاب نیستم. خودم‌ام! همین‌شکلی که این‌جا را می‌نویسم. چیز پنهانی ندارم. دارم؟  ( در ادامه  ...)

لینک بی‌ربط: بازی وبلاگی: وطن برای تو یعنی چی؟  با لینک‌های تازه


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ همین # 86/06/25 حسین نوروزی |

شعر را برای چی می‌نویسیم؟ نه برای این‌که زبان‌بازی کنیم؟ من که فکر می‌کنم همین‌است. زبان ِ بازی‌مان دارد تغییر می‌کند. روبه‌روی یک زن ِ زیبا، نایست! بنشین، یا بگو که «خانم ِ زیبا! با چه زبانی دوست داری شعر بشنوی؟»، یا دچار ادبیات باش برو بمیر!
ادیب ِ فرزانه، عمری در حسرت ِ خیال یک زن جان می‌دهد، و شاعر، می‌نشیند روبه‌روی آیینه با زنی زیبا، و هر روز با زبان ِ زنی در روبه‌رو حرف می‌زند. ما فرق کرده‌ایم.
شاعری که حتی نمی‌تواند دو خط بنویسد برای آیینهء روبه‌رو، لایق ِ دیوار است و سُماق! بمک، بدبخت ِ دربه‌در!
جهان، شعر را گرفته‌است که بازی کند؛ تو داری هنوز توی چهارراه‌ها، پَر وُ پاچه حسرت می‌کشی. یعنی شعر، این‌قدر مهم است؟ نیست!
                                                                                                                 «از بیانات خودم، در محضر خودم»

# این؛ همین # 86/06/11 حسین نوروزی |

1
این شهر
با آخرین خیابان ِ بن‌بست
این شهر
با آخرین پلاک ِ خانه‌ام تمام شد...

چه‌قدر دختران ِ تو را خواستم تهران ِ بزرگ!

2
اقیانوس‌ها
نام‌های آرامی دارند
دریاها
آرزوهای شور، پسران نوح در آیینه
و زنان
سیاه‌بختی خود را با کشتی‌ها می‌فرستند آفریقا

پس کِی قصه‌های شهر تمام می‌شود؟

3
تن‌ات
اروپای این خاک ِلعنتی بود
و شهر ِ من
آخرین پلاک در تن‌ات دوست‌ات می‌داشتم

کاش بالی داشتی پَری می‌زدم تنی به آب‌های تو در رودخانه‌های مرکزی
فراموش می‌کردم
و می‌آمدم شهرم را ببرم آمریکا
توی منهتن
    تن‌ات را تماشا می‌کردم کاش

4
تهران؛ تمام ِ آن‌چه بسته‌اند به رخت ِ ما فاحشه‌های ارزان
بخت ِ ما را
پای‌تخت ِ ایران بسته‌است
می‌خواهم دکمه‌هات را خودم باز کنم

5
شهر ِ خاطرات ِ پراکنده!
نفرت دارم از تو!

 

امروز، پاییز بود. از پاییز از زمستان، از پاییز نفرت دارم. کاش باد و باران، می‌مُردند. لعنت به این شهر ِ همیشه‌تلخ، لعنت به درختان ِ همیشه پاییز ِ خیابان ولی‌عصر. و لعنت به تهران، وقت‌هایی که دوست‌اش نداری....

 

# این؛ همین # 86/06/08 حسین نوروزی |

رفتن، انتخاب نیست، معامله است. دست دادن با مرگ است در خیابانی به نام ولی‌عصر. برج، آژانس، گالری ، زن و مردی که سایه‌هاشان دارند با هم پچ‌پچ می‌کنند.
رفتن، تخت‌خوابی‌است که سفارش نداده‌ای، نوبتی‌است، و باید که دراز بکشی. دارند درازمان‌ می‌کنند. انتخاب نکرده بودیم، انتخاب‌مان کردند؛ ما، قرار بود نویسنده باشیم فقط ... کجای ِ جهان ایستاده‌ایم؟
نوشتن از زن، با تصور ِ تخت‌خواب و سوتین فرق دارد. رابطه با مادر و تجاوز به خواهر، مال «قلم‌»های دیگر است؛ یعنی کسی که نشسته‌است پشت دستگاه‌های اریکسون، این را نمی‌فهمد؟ لابد باید بروم توی وزارت‌خانه‌اش، تفهیم‌اش کنم که من «سکس‌پرداز» نیستم!؟
ببین! اگر دوستی، له‌له می‌زند که فیلتر شود، شهرتی برای کسب تخت‌خواب بیشتر می‌جوید؛ شهرت وُ تخت‌خواب‌های جهان از آن او، وبلاگ ما را پس بدهید!
دقیقا روی همین «ما» تاکید دارم. ما، دو نفر آدم، دو تا کفتر، دوتا احمق، دوتا هرچی که دوست داری‌ بخوانی‌مان، هستیم که یک‌روز، یکی‌مان در ِ هرچی وبلاگ‌نویسی را تخته کرد وُ نشست به «تک‌نگاری یک زن». کتاب نوشت، مجوز نگرفت، مثل شهروندان خوب، آمد نشست به نوشتن برای «خودشان». بعد، یک‌روز دستگاه‌های هوشمند ِ مخابراتی، بدون هیچ دلیلی، در بعضی جاها، برق این‌جا را قطع کردند. ما، یکی‌مان که فکر می‌کرد این‌جا، یگانه جایی است که می‌شود نوشت، حال‌اش گرفته شد.
تکنولوژی، قرار بوده در خدمت آسایش باشد؛ زیبایی، بخشی از آسایش است، نوشتن از زیبایی، گسترش آسایش. پس ما نتیجه می‌گیریم که کارشان را خوب بلدند این کودکان تکنولوژی.
من شهرتی ندارم، دو تا شلوار دارم که تقریبا مشهورتر از خود حسین نوروزی است: چهار سال است که با سیاه‌شان سر می‌کنم و سه سال با سورمه‌ای. سیاه را هفت هزار تومان دادم به دست‌فروش وُ گرفتم؛ سورمه‌ای هم به یمن روزی بود که بانو داشت برای اولین‌بار توی این خیابان قدم می‌زد. سرمه‌ای را از بانو دارم و سیاه، خاطرات روزهای تلخ است. این دوتا را به تناوب می‌برم مهمانی و گردش، می‌برم سر کار. می بینید که نیازی به شهرت  ِ اضافه ندارم. توی ایران قطعا «تک‌»ام: چرا که فقط یک «حسین نوروزی، فرزند محمد و پروین» وجود خارجی دارد. فقط یک حسین نوروزی، در اسفند ماه سال فلان ازدواج کرده و فقط همین حسین نوروزی، دو سال بعد در روز 16 از یک ماه مسخره، جدا شده. بروید ثبت احوال وُ سرچ کنید. تکنولوژی ِ سرچ‌کردن، برای همین مواقع خوب است. و بعد فکر کنید آدمی را که دوتا شلوار ِ مشهور دارد، به شهرت نیازی هست؟
به شیوهء فیلم‌های تلویزیونی، دوستانه تو را خطاب می‌کنم: دوست جوان من! من مبارز نیستم. حتی اگر زیبایی  هم سهمیه‌بندی شود، نمی‌روم پمپ ِ شهرزیبا را آتش بکشم. لابد دقت کرده‌اید که شمایل دستگا‌های پمپ‌های بنزین، چه‌قدر مردانه و سکسی‌است؟ قرار نیست برای آسایش بیشتر بانوان، فکری برای شکل این دستگاه‌ها بشود؟
من، مبارز نیستم؛ نه دوست دارم از«بستن» شهرتی کسب کنم، نه از«باز کردن». اهل بازی‌بازی هم نیستم. دلیل ِ این‌که می‌نویسم، تنها ابراز عشق است و بعد هم ان‌شاالله ازدواج. خدا می‌داند آن‌هم خیلی شرعی؛ چون مادرم، نمی‌گذرد از من اگر غیرشرعی باشد. این‌جا، محل مُخ‌زنی نیست. خیابان نیست که یک‌هو عده‌ای تحت تاثیر قرار بگیرند، بریزند توی مغازه‌ها غارت کنند. اگر کسی از نوشتهء این‌جا متاثر شود، فکر می‌کنی چه می‌کند؟ هیچ! من چه کردم وقتی که اولین‌بار مثلا «تماما مخصوص» را خواندم؟ هیچ به علی! رفتم توی چت‌روم وُ گفتم :«بیا اول مادرت رو بده من و بعد هم بریم بنزین هدر بدیم»؟ نه! نع!!  رفتم، ولی توی چت‌روم نه. رفتم بقالی آقا اسماعیل، مثل هر روز دو پاکت کنت لعنتی خریدم، و حالا هم به مدد همین قرمز ِ دوست‌داشتنی و همیشه‌همراه، دارم نفس‌نفس می‌زنم. می‌بینی؟ این‌جا اگر بسته شود، می‌روم دیگر کاری نکنم، چیزی ننویسم، و مثل آدم بمیرم. من دشمن نیستم. من حسین‌ام. عمو...
نوشتن‌، از تعداد ِ ما می‌کاهد، به زیبایی کمک می‌کند که نابود شود، و البته وقتی دوتابچه کافی نیست، به ضررهای نوشتن، افزوده می‌شود. پیشنهاد می‌کنم برای ارتقای امنیت اجتماعی، سیگاری‌ها را آفتابه به سر بچرخانند که ریشهء این ده‌سانتی از روی زمین حذف شود، و دیگر از خواندن و نوشتن لذتی حاصل نشود. و چه زیباست که به مدد تکنولوژی، هر روز در بسته‌بندی تازه، جای این‌که مرگ را هدیه بدهند، دارند کام‌های تلخ‌تر می‌دهند و نوشتن را شیرین می‌کنند. هی تویی که نشسته‌ای پشت دستگاه‌های مخابراتی! خداوکیلی الآن، تا این‌جای متن، یک سیگار نطلبیده؟ روشن کن به سلامتی سه تن: اسیر، بی‌کس، وطن!
تکنولوژی را می‌بینی؟ خوب است، ولی مثلا نمی‌شود باهاش نشست و یک کام سیگار رفاقتی گرفت. از قاتل‌ات پیش از مرگ، اما می‌توانی فرصتی بگیری برای سیگار ِ دونفره، از برنامه و نرم‌افزار و این‌ها نه!

به خیابان برو، و خوب دقت کن: هنوز گوشی‌های موبایل، به زیبایی زن‌ها چیزی اضافه نکرده‌است. وبلاگ ما را نبند. تنها خلوتی‌است که مانده‌است میان ما دو تا نره‌خر ِ عشق. عاشق‌جماعت، برای هیچ‌کس ضرر ندارد. تنها با خرید بسیار ِ سیگار، بر رونق اقتصاد می‌افزاید.

# این؛ همین # 86/05/24 حسین نوروزی |

حضرت یعقوب می‌گوید، اولین کابینه که پس از انتخابات بر سر کار آمد، کابینهء لرو بود. شش نفر در آن از حزب رادیکال، یک‌نفر لیبرال دموکرات، یک کشاورز، یک منفرد، و یک‌نفر افراطی از حزبی که الکالازامورا در آن عضویت داشت، شرکت کردند. بعد یک‌نفر از رادیکال‌ها به نام باربوس، که وزارت جنگ را به‌عهده داشت از حزب خود کناره‌گیری کرد و حزب تازه‌ای به نام اتحادیه جمهوری‌خواهان تشکیل داد. بعد، او، بدون این‌که این جریان در روش دولت لرو خللی وارد سازد، در ترکیب کابینه‌اش تجدیدنظر کرد. این اتفاق درست در سوم مارس 1934 بود؛ روزی که اغتشاش تمامی کشور را داشت فرا می‌گرفت. وضع مغشوش روزهای بعد، دولت را ناچار به اعلام حالت آماده‌باش کرد. دولت در روز دهم مارس همان سال ، برای تسکین خاطر عامهء ژیل روبلس، مجلس شورا را وادار کرد دربارهء عفو دستگیرشدگان رای موافق صادر کند. مخالفت‌ها شروع شد و تا جایی پیش رفت که دولت لرو استعفای خود را تقدیم نمایندگان مردم کرد و اختلافات بین اکثریت پارلمانی و حکومت مشروطه بیش از پیش نمایان شد.
درست در همین‌جا، حضرت یعقوب وارد خاک اسپانیا شده؛ یعنی کتاب تاریخ اسپانیا را فقط در همین یک صفحه خلاصه کرده و خوانده. حالا می‌تواند تمام روز را دربارهء نقاط اشتراک مشروطه‌ها، بر اساس همین چند سطر حرف بزند. حضرت یعقوب، دو شخصیت دیگر نیز دارد که اغلب بدون حضور دیگری، حرفی نمی‌زنند: مجد، آرشیتسکت یک‌چشم، و گلاره، دختری با حدود سی سال سن و قدی نزدیک به صد و پنجاه و هشت.قد و وزن مجد، هیچ‌گاه اهمیتی در اندازهء غمی که به دوش می‌کشد، ندارد. می‌گوید از جلجتا تا بالای صخره صلیب را به تنهایی کشیده است و اینک پدر، او را به خود خوانده است. مجد، برّه‌ای است که شبان‌اش را گم کرده. گلاره را از عهد عتیق با خود آورده و در ابتدای خیابان وزرا، کمی بالاتر از کانون پرورش فکری، برای‌اش حشیش چاق می‌کند. حضرت یعقوب دست‌های‌اش را می‌برد بالای سرش، و وقتی که پایین می‌اورد، کبوتری را میان پنجه‌هاش لِه کرده است. همه لبخند می‌زنند و مجد می‌گوید«درست عینهو اسپانیا!» . حضرت یعقوب هم تایید می‌کند و پُکی به سیگار گلاره می‌زند. آن‌ها دربارهء گلاره حرف نمی‌زنند، چراکه هروقت بخواهند، او را در دست‌های حضرت یعقوب لِه می‌کنند. تنها مجد، گاهی از عاقبت اسپانیا می‌پرسد و حضرت یعقوب مثل همیشه می‌گوید که سامپر، معاون حزبی لرو، دولت را بعد از او دست می‌گیرد و تاریخ اسپانیا را تمام می‌کند.


این‌جا، بارگاه یعقوب، حاضران: حضرت یعقوب، مجد، و گلاره که هر وقت بخواهند، در دست‌های یعقوب لِه می‌شود. نوشت ِ اول، ویراست ِ اول. این نوشت و این ویراست، تقدیم به تو که دوست ات دارم. هرچند از دست های من دوری، اما دست های منی. از تو می گیرم بلند می شوم. تو را دوست دارم.

و هیچ چیز عوض نشده! هیچ چیز... فقط بیشتر عزیزی، دلی، کنارمی و آرامی، آرامشی. این پایین بنویس. جای توست. تو! ف َ!!

# این؛ همین # 86/04/13 حسین نوروزی |

زنان پرده دارند
می خواهم بدون پرده حرف بزنم...

چراغ ها
یکی برای تو - خاموش کن
و بگذار
میان پرده ها
پرونده ها و نت ها هرچه باشد بسوزان
و بگذار که پرده نباشد
چراغ ها را من خاموش می کنم

( از دفتر" روزی زنان می میرند" انتشارات سوم شخص، معطل مانده به خاطر ارشاد)

از روز این شعر، پنج سال گذشته. آدم خیلی زود عوضی می شود. و گاهی خیلی زود عوض می شود. چرا این روزها - فقط سه روز گذشته- خیلی به بطالت رفت؟ اکتیوتر بودم تا سه روز قبل. انگار کمی تنبلی گرفته دورم را. آمده بودم خواهر یکی را سلام برسانم و بروم.... این کار را نمی کنم خب. می روم به خواهر خودم سلام کنم به مادر چای بریزم صبحانه زهر مار کنم. امروز هم سیگار خواهم کشید. و به شدت غمگین خواهم بود. مشکل بزرگ ام هنوز جای خودش هست با قوت .... کمکی هم ندارم. یادم مانده که بعضی ها حداقل به لطف، بودند کنارم با حرف های خوب. بعضی، به درد این می خورند که خواهرشان را. زیاده عرضی نیست و توقعی هم.
هی تو! قیصر من! می خوان با تفنگ بکشنت! دروُ! حال و روزم شبیه جنازه هاست. فقط برای این که دل نمی دهم به سهمیه بندی بنزین. بنزین عشقتم، ولی آتیشم نزن که گرونه و کمیاب....

دل ام گرفته فقط. همین. 

# این؛ همین # 86/04/09 حسین نوروزی |

آشغال! وطن، حتی اگه افتاده باشه توی پمپ در حال ِ سوختن ِ بنزین، باز هم وطنه! نفروش! خاکی که روش گاییده شدی، زاییده شدی، این قدر بی قیمت شده؟ حق داری بری از این خاک، من هم دل ام می خواد برم مجبورم باید شاید .... ولی وطن فروشی مثل اینه که زنت رو - یکی مثل بانو رو- بذاری در اختیار یه سری عرب و انگلیسی و دیگری. کثافت! داشتن ناموس دیگه شهرت نیست، درست! مرد بودن دیگه هنر نیست، درست! ولی هنوز هم مرگ هست، هنوز هم همه می میریم و می ریم توی خاک و بعد خاک می شیم و بعد ... نگذار این خاکی که شاید یه روزی نسل های بعدی دوستش داشتن، توی ذراتش تُوی ِ کثافت رو نداشته باشه! حیفه به خدا! وطن، فقط وطن فروش ها رو پس می ده! وگرنه مثل تو آشغال ها رو هم با خودش هضم می کنه. نگران نباش.
جنده بازی هات که تموم شد، با پول هایی که گرفتی، برگرد و فکر کن به این که «تو می تونستی بری، رفتی! این همه بدبخت که جایی ندارن دست شون نمی رسه تا جایی، چی؟ این همه که حتی اگه بتونن، نمی فروشن وطن شون رو؟» از این جا به هرجا رفتن، حق مسلم تر ِ توئه! ولی وقتی داری سر خاکت معامله می کنی، به چشمات نگاه کن ببین چه قدر رنگ مادرجندگی داره!
خاک، مُرده هاش رو پس می ده یه روزی، و فقط تو حل نشدی توش. چون که اهل معامله بودی... کثافت!


بعدالتحریر: مدت هاست این جا برای عموم، تعطیل مانده. ترجیح می دهم که تنها برای یک تن بنویسم و بس. ارضا می شوم این جوری. حتی چون دوست ندارد، ترجیح می دهم خودم را سانسور کنم و مودب باشم. ولی چون که یک وطن فروش آشغال این جا را می خواند گاه به گاه، توی چشم هاش نگاه می کنم و می گویم که چه قدر بی شرم است وقتی نشسته ینگه دنیا و دلش به حال مردم بی چاره می سوزد، و برای رفع این غصه، چوب حراج گرفته دست اش به فروش این خاک نشسته است. شرم بر تو باد دوست عزیز!

# این؛ همین # 86/04/07 حسین نوروزی |

کافه تیتر را پلمپ نکنید

می توانید کد زیر را در وبلاگ یا سایت خودتان قرار دهید. سعی من، امکان من، همین قدر بود. دوستانی که دستی در گرافیک دارند، و دلسوزتر هستند، لابد کار بهتری خواهند کرد. هرچند کاش اصلا این همه نیاز به این قبیل سنگ بر سینه زدن ها نبود ... کافه، احترامی داشت برایم. و من هنوز به معجزه پابندم. حتی اگر یک نفر توی آن اداره اماکن، به معجزه اعتقاد داشته باشد، می شود آن چه باید.

# این؛ همین # 86/04/04 حسین نوروزی

خیلی از غصه ها را توی این کافه  خورده ام. روزی قرار گذاشتم با خودم که بمیرم، توی همین کافه. نمردم، بیرون این کافه. بانو ( تا چند روز دیگر این جا می نویسد و لینک می دهم هی و هی ) چه قدر غصه خورد که « تو اون جا با کی چه غلطی می کنی؟» بعضی از بچه ها گفتند بانو واقعا در قید و بند این است که تو با کی و چه؟ گفتم آره! تمام این ها را در کافه تیتر گفتم و گفتند. چه قدر از کافه بیرون زدم که جواب موبایل بدهم: بانو زنگ زده و کافه آنتن ندارد. حالا انگار اداره اماکن گیر داده که باید پلمپ شود! و باید حسین نوروزی برود از بیرون ِ یک کافهء دیگر جواب بانو را بدهد.... من کافه نشین نیستم خیلی. اگر کافه هم نباشد، جای دیگری را پاتوق نمی کنم. کافه ام را با خودم می برم می نشینم ور ِ دل بانو تا آخر عمر...... من توی دلتنگی های همین کافه تیتر یاد گرفتم که تنها هستم، و فهمیدم که علاج تنهایی، عشق است و فقط عشق. و یادم ماند و می ماند که چه قدر توی این کافه بچه ها دوست داشتند بانو را یک بار هم که شده با من ببینند.... کافه را اگر نبستند، خدایا به نیت همین شب بزرگ، می آییم با بانو و یک اسپرسو می خوریم! این روزها، از سر سیری حرف نمی زنم، باورم شده که قدرتی ما را حفظ می کند. پس موبایلم را بر می دارم می روم دنبال دلم، دست توی دست بانو  با هم برمی گردیم توی دوستی های خوب کافه. با بانو ....... که همه چیز است.

کافه تیتر را پلمپ نکنید

 

# این؛ همین # 86/04/02 حسین نوروزی |

تقدیم به دود غلیظ سیگارمان، به دوست داشتنی که هرگز تمام نمی شود، و دنیایی که تو را با خود دارد؛ زندگی ام را مدیون تو ام.

امروز ۲۹ خرداد بود. قرارم با خودم بود که تا امشب، اگر روزگارم تکانی نخورد، خلاص کنم خودم را. تصمیم ام را شکستم. نه امروز و نه مثلا دو سه دقیقه قبل. نه این که ترس و هراسی بیاید دم آخری ... دیروز بود که مطمئن شدم همیشهء دنیا هم که بیاید، تنها نیستم. روزگارم تکانی خورده به بزرگی همین زلزله. حالا خیلی فرق است بین بودن ام با نبودن ام. مرگ، حق من نیست! دیروز تصمیم گرفتم که می خواهم زنده باشم. هی تویی که حالا ماه‌هاست دوری وُ یک گوشه از این دنیا دلی به یادت می تپد!

هرگز مباد که این همه بی مرام و دور باشی که نبینی اش، عاشقی اش را، مِهرش را، خواستن اش را، بودن اش را در تمام دقایق این سال های بی کس و کاری! کم تلخی نکشیدم این سال ها. قدر هزار سال مجبور شدم که بزرگ شوم. رنج کشیدم. از در خوردم و از دیوار. حالا، از رهگذر این همه درد و درماندگی است که فریاد می زنم:«دوست اش دارم چراکه اگر کسی ماندگار باشد، اوست». زندگی ام پر از عاشقانه ها بوده. خبر مرگم همیشه عاشق بوده ام ولی فقط تا سر خیابان مان. حالا تا تمام دنیا تا آن جاها که دست استکبار است، عاشق ام. نه این که بنشینم فکر کنم عشق! نه! راه می روم، می دوم، و می رسم به تمامی اجزای دنیا. دنیا مال من نیست، ولی یک نفر از این دنیا سهم من است که نفس می کشم با او. کدامین دست می خواهد بگیردش از من؟ دستی این همه نمی بینم!! من حسین نوروزی هستم که روی زانوی خودم دست گذاشتم آمدم بالا، و هرگز کسی را نمی بینم در اندازه ای که داشته های ام را از من بدزدد! حتی شده در تنهاترین روز خدا هم بعد از این جلو می روم! حرف ِ من نیست که می شود یا نه. می شود به بدیهی ترین شکل ممکن! چون خواسته ام. وقت ِ خواستن، هرگز جلوداری نمی بینم! هرگز! همهء دوستان و دوستان بسیارم از این اداره تا آن شرکت، از این عزلت گزیده تا آن بَزمی ِ شوخ و شنگ، همه و همه، امروز، همین امروز ۲۹ خرداد تنهام گذاشتند در حالی که برای زنده بودن حتی به صدای شان نیاز داشتم. دنیای روشنفکری را دوست دارم، خدا را ولی بیشتر از هرچیز و هرکس. کتمان نمی کنم که به شدت خدا را می پرستم. بعد از خدا، امروز فقط یک صدا با من ماند و بود. شاید باید ۲۹ خرداد از راه می رسید تا بفهمم ارزش هر آدم چه قدر است. بفهمم که هنوز هم می شود به یک جنس دیگر، اطمینان کرد و دل داد. می روم پی ِ دلداگی، نمی ایستم. از این که دوستان ام، آن ها که می توانستند، تنهام گذاشتند، دلخور شدم... ولی من به خدا ایمان دارم. و صدای آن بنده هایی که امروز گفتند:«تا آخر خط هستیم!!» مادرم، که بهترین دوستی های عالم را عطا می کند، پدرم که همیشه دیوانگی هاش خلع صلاح ام می کند، برادرم و خواهر عزیزتر از جان ام.... این ها کس و کار من اند. دار و ندارم. و یک صدای زیبای زنانهء امیدوار.... صدایی هست که امروز باید می رسید تا بفهمم که چه قدر عزیزم توی دنیا. خدا شاهد همین لحظه است که مسیر زندگی م را خیلی عوض کرد. همین خدا شاهد است که حق ام را با چنگ و دندان خواهم گرفت!

این وبلاگ، بعد از این خیلی به روز خواهد شد. قدرشناس عشق ام. می روم که ثابت کنم.

سه شنبه: ۲۹ خرداد ۱۳۸۶ ساعت ۲۲:۴۵

بانو هم از این پس این جا خواهد نوشت. بانو، دار و ندار حسین نوروزی است. دوست اش دارم و به داشتن اش تحت هر شرایطی می نازم به خودم. زندگی من است بانو. زندگی من!

# این؛ همین # 86/03/29 حسین نوروزی |