چه دوست باشد، که میتواند به یک سخن، دوست خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ دارد؟
شمس تبریزی
دیماه ِ آنسال، تنها تو بودی با یک پیرهن پشمی سفید، سپری هم نداشتی در دستات؛ دیماه ِ امسال، فقط اینها هستند با لباسهای پلنگی، و لابد باتومی به دست. ولیعصر هم که یکطرفه شدهاست. دیروز به خودم گفتم: یادم باشد اگر حیات مجددی بود، در خیابان ِ دورافتادهای تو را ببینم اولبار.
میخواست نگذارد بایستم جلوی آن نردهها؛ من ِ تنها را چهطور میخواست متفرق کند؟ زیر لب گفتم «ما خیلیوقت پیش از خوشی و سرمستی تفریق شدیم... بزن کنار عمو». باتومبهدست چه میداند از عینالقضات همدانی: «در صحبت وی، در بیست روز، بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما، غیر خود هیچ باقی نگذاشت؛ و مرا اکنون شغلی نیاست جز طلب فنا».
بعد راه افتادم رو به پایین خیابان؛ مثل زندانیای که ساعت تنفساش را ازش گرفته باشی، غمگین. نشستم توی تاکسی، روی شیشههای نمور زمستانیاش نوشتم: «ایمان که داشته باشی به خیابان و خاطره، تا تهران راهی نیاست عزیز من» و سرم را گذاشتم بر غروب تهران، خواب دیدم که برگشتهایم به عصر آنروز، و پیرهن پشمی سفید به تن داری...
پی:
- حالا لینک دادن به تو، از مصادیق جرایم اینترنتی است آیا؟ که ترویج ملاحت میکنی و زیبایی و سرمستی... بیا بوسه :-*
- و این نغمه هم برای تو، برای خیابانی که دوست داشتیم، و برای آنعصر دیماه، که سفید پوشیده بودی. اسم این نغمه «افسوس» است، از آلبوم «شرق اندوه»...
«عاشق چون با خیال معشوق دست در کمر آرد، او را خلوت، خوشتر از صحبت در این جهان، و در آن جهان، دوزخ بهتر از بهشت. زیراکه در جوار مهجوران، خلوت بهتر از آن دستدهد که در جوار مقبولان. و این معنی، غوری عظیم دارد.
عاشق را از دوزخ ترسانیدن، چونآن بُود که پروانهء دیوانه را به شمع تخویف کردن. پروانه در عشق ِ آن میمیرد که یکبار آتش را در بر گیرد؛ او را همآن بس بُود که یکزمان آتش شود؛ اگرچه زمان دیگرش از راه خاکستری بهدر اندازند و نام و نشانش بر اندازند؛ او از این باکی ندارد.»
عینالقضات همدانی - رسالهء لوایح
از اینها مینوشت که عاقبت، «شکویالغریب»نویساش کردند؛ از هماینها رسید به جاییکه بالای دار تاب دادناش؛ هماین شد که نوشت «اگر كار بر مُرادِ من بودى، و قلم بر مُراد خود بر كاغذ نهادمى، جز تعزیتنامهها ننوشتمى.»
ما که فقط نگاه میکردیم، ما که اعتراضی نداشتیم وُ فقط مینوشتیم «زود، یعنی کِی دقیقا؟»، حالا این است روزگارمان. هنوز هم اینها را مینویسیم؛ هرروز.
روزی، گوشی موبایل را خواهند گشت، به قدیمیترین اساماس خواهند رسید؛ خواهند گفت:«شما میفهمی زود یعنی کِی؟ این که مال دوسهسال قبل اه». فقط نگاهشان خواهم کرد. نگاهشان خواهم کرد. نگاهشان خواهم کرد. نگاهشان خواهم کرد...
حالا آنها هم میدانند کی رفتهای وُ کی رفتهای وُ کی رفتهای وُ کی چرا برنمیگردی بهاینزودیها؛ نه؟
گاوخونی
از دوهفته قبل شروع شد: هرروز پیغام میفرستاد که چهاردهروز مانده، سیزدهروز مانده، دوازدهروز مانده، یازدهروز... امشب که ویندوز بالا آمد، داشت طبل رسواییام را میزد که یعنی تمام شد هرچی بوده!
به صفحهء مانیتور خیره ماندم. گفتم باید چیزی بنویسم برایش، که چندسال با هم بودهایم. نوشتم: کاسپراسکای به کی وفا کرده که من دوّمیاش باشم؟
دوهفته، فقط تماشا کردم؛ پیغام فرستاد و من فقط تماشاش کردم. حالا که یکخط براش نوشتم، شده آهی وُ پریده وُ رفته. انگار کن دارد میخواند: «بهاش بگو: کاکلزری / دیر اومدی، مُرد پری...». با خودم فکر میکنم وقتی یک آنتیویروس، «مهلت»اش سرمیآید، کجا میرود؟ به چی فکر میکند؟ ستارهاش کجا میافتد؟
گاوخونی
بچه که بودم، میگفتند هرکسی ستارهای دارد با خودش. میگفتند وقتی در آسمان افتادن ِ ستارهای را میبینی، یعنی عُمر کسی در جایی تمام شده و ستارهاش دارد میافتد. سالهای جنگ بود آنسالها؛ ستارههای بسیاری را دیدم که افتادند. دوست داشتم ستارههایی را که میافتند، ستارههای عزیزانم بدانم که جایی در نزدیکیام مُرده بودند لابد. ولی عزیزانم در آنسالها نمیمُردند. ستارههای افتاده، نعشهای غریبی بودند که من نمیشناختمشان. چهقدر غریبه که روبهرویم از آسمان پریدند وُ رفتند ...
بعدها، عزیزانم، عزیزترهام، یکییکی از آسمان پریدند و رفتند؛ از ستارههاشان پیاده شدند، و من حتی دیگر حواسم نبود که بگردم پی ِ ستارههای فرتوت، که حالا سالها است هی میافتند وُ هی میافتند. عزیزان من، همه در هوایی برفی و ابری رفتند؛ در آسمانی که مهلتی برای ستاره نداشت؛ غریب وُ بدون نشانهای از پریدن وُ رفتن.
برادرم میگوید اینها ستارهها نیاستند که خیال میکنی دارند میافتند؛ میگوید اینها هواپیماهای کوچکی هستند که چشمک میزنند وُ دور میشوند. میگویم «حیف ِ من، که فکر میکردم لابد روزی تو ستارهام را میبینی در حال افتادن؛ به بقیه هم میگویی که من هم ستارهای داشتهام» و به مادرم خیره میشوم. بعد هم به شال زنانهء سبزرنگ ِ توی کِشو فکر میکنم...
گاوخونی
یک کِشو دارم که توش یک شال سبزرنگ هست؛ شالی که روی اینطرفش نوشته یاحسین، آنطرفش جواب داده میرحسین! حالا این شال زنانه، که ربطی هم به جنبش ندارد، و البته خیلی مقدستر است، سندی است بر این مدعا که: حال ما خوب است، اما تو باور مکن!
کمکم از این کِشو، صدای ساز هم درمیآید؛ باور کن.
ستارهام را که پیدا کنم، باید بدهم با هماین رسمالخط، روی آن بنویسند:
وای به روزی که گاو مشحسن به صدا درآید که «من گاو مشحسن نیستم ... من مشحسن نیستم».
کجایی مشحسن؟ ستارهمان افتاده وسط بلوریها. افسوس ...
۱
شعرهای تو تیر میکشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر میکشد
{تو خودت شدهای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هماینکه میگوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}
در این شهر ِ سردرد جدا افتادهایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمیشویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصهای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که میشود فراموش کنند؟
خیابان تمام قدمها را از یاد میبرد
خیابان تمام خندهها را
خیابان از یاد میبرد آدمهای خونی را
دختری که میخندد
زنی که میخندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دستها
جای حقیری است
تو میدانستی!
کجا بگردند
مادرانی که بیسر تو را بهجا نمیآورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است
تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکسهای تو شیطنت میکنند
عکس تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس تو بر تهران هجوم آورده میگوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکسهای تو هم شیطنت دارند
برای یکیعکس
روزی رسیده است که دلتنگ میشوم
تو برنمیگردی از این ظهر قابگرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمیگردی از جمعهء ولیعصر ِ آنروزها عشقها حرفهای معمولی
و دیگر نمیشود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که اینها میروند، تو برمیگردی ...
تو
برنمیگردی
۲
شعرهای بیتو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه میخواستم
سینههای تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بسیار میسرودم
دختران تو درد میکشند بر دستان من مُرده بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!
تهران ِ تو از سالها است که یکطرفه میرود
و سینههای بسیارش
سینههای یارش
آه از اینهمه سینهسوخته ...
درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکیقاب عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم
تهران ِ تو تیر میکشد
و من تمام سردخانهها را
و من تمام سردخانههای دور را
و من تمام سردخانهها را بر عکس تو دیدهام
کسی تو را به سینه نمیشناسد
کسی مرا به نام
بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غمزده
من برای تو آن قصه را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که اینها رفتهاند
تو
برگشتهای
از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که اینجا منتشرنشده، و بعید میدانم که برای انتشار ِ رسمیتر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی اینجا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمیخواهم. هماینکه میخواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. اینیکی، تمامامخصوص مخصوص مخصوص است.
بعضی از جوکهایی که در شرایط معمول بهشان میخندیم، در زمانی دیگر، مقاومت می کنند در برابر خنده. آنها، رازی با خود دارند؛ رازی بزرگ، و خسته.
«یه روز یه مار توی پارک عاشق میشه، بعد از مدتها وقتی میخواد بره جلو و ابراز عشق کنه، میبینه شلنگ آب بوده».
این، از این بهاصطلاح جوکهایی است که یکوقتی بهشان لبخندکی میزدم، و حالا نمیدانم چرا خندهام نمیگیرد هیچ. خنده تا وقتی خنده است که نشود «حالا حکایت ما است»ی بر آن افزود. بیدلیل نیاست اگر گفتهاند که ما وقتی در صحنهای طنز، به زمین خوردن کسی میخندیم، به این دلیل است که خود را در وضعیت آن آدم تصور نمیکنیم؛ ما به مرگ دیگری میخندیم، با اطمینان از بیمرگی خود؛ به «موقعیت ِ ناگهان» یک آدم «دیگر» است اگر که لبخند میزنیم، بیکه فکر کنیم ممکن است روزی در همآن وضعیت گرفتار آییم.
دوسهسال قبل، این وبلاگ بعد از ماهها تعطیلی، رنگ و رو عوض کرد و شد کمکم این که حالا هست. آنوقتها، اینجا خواننده نداشت؛ یعنی داشت، ولی نه خوانندهای که مثلا در هفته حتی یکبار سر بزند، یا دنبال کند نوشتههای اینجا را. آنروزها بود که عاشق این «وبگذر» شدم.
سمت چپ این وبلاگ، پایین لینکها، نشانگر سایت وبگذر، گاهی که حال خوبی دارد و «محسن» انگشت توی سوراخهاش نمیکند، به کسی که در صفحه است میگوید که الآن چندنفر با هم در این صفحه حاضر اند. آنروزها، اغلب «دو نفر» آنلاین بودند اینجا: من و او.
این وبگذر، بخشی دارد به اسم «پخش زنده»، که تمام حرکات بازدیدکنندهها را نشان میدهد در لحظه. بعد، آنروزها، گاه و بیگاه چیزکی مینوشتم اینجا، و بهسرعت میرفتم مینشستم بست توی مدیریت وبگذر، تماشا میکردم ببینم کی از کجا میآید توی گاوخونی.
اینجا، اوج ماجراهای شبانهام بود: یک «آیپی» بهخصوص! این، جبران نبودنهای فیزیکی بود به خیال خودمان.
از فلانجای جهان، آنوقتها فقط یکنفر سر میزد به این صفحه. و من آیپی او را میشناختم و ذوق میکردم از اینکه این «دو نفر» که حالا در صفحه نشستهاند، غریبه نیاستند.
و مثل هر اتفاق خاص، که نمیشود جلوی خرابشدناش را گرفت، روزی رسید که آن جوک بالا، یک «حالا حکایت ما است»ی هم آویزاناش شد.
شبهایی بود که تا صبح مینشستم پای پخش زندهء وبگذر، و بر اساس آیپی ِ بازدیدکنندهای که با من آنلاین بود در صفحه، خیالات خوش میبافتم: «حالا داره این مطلب رو میخونه.. حالا داره اون صفحه رو میبینه.. حالا داره.. حالا یعنی داره میره بخوابه؟... ». یکروز، که شب قبلاش را تا صبح نشسته بودم پای این شمارشگر، ایمیلی به دستم رسید از آدمی که مثلا اتفاقی اینجا را دیده بود و «یکشب تا صبح همهء وبلاگ را چرخیده بود و ...». و اتفاق هم باید اینجوری میافتاد که طرف، دقیقا از همآن جای دیگر جهان باشد که «او» بود.
و خیلی زود، این لذت، این بازی ساده هم حرام شد؛ آدمی که من دلبستهء «آیپی»اش بودم، «آمدن»اش، وسط «بازدید»های دیگران – محترم و غیر آن – گم شد؛ مثل بچهای که وسط شلوغی ِ حیاط حرمی یا امامزادهای، مادرش را گم کرده، و گریهاش دل آدم را کباب میکند؛ مثل وقتهایی که در حاشیهء یک اتوبان، وسط صدای ماشینها، تنها قدم میزنم و نمیدانم به چی فکر میکنم که آنشکلی دلم میخواهد بترکد؛ مثل هماین امشب، و شبهای بسیار ِ دیگر ...
اینجا، کشور غریبی است؛ اول باید عادت کنی به حضور ِ فیزیکی ِ با هراس، بعد به حضور معنوی و مستعار، بعد بشوی یک شمارهء آیپی، و کمکم شمارهات را هم با دیگران «Share» کنند. اول باید عادت کنی به این که تنها شمارهای هستی، که لابد از کشوری به اینجا میآیی، بعد ذرّهذرّه بپذیری که شمارهها هم دیگر کشوری ندارند؛ نرمافزار اند و پُورت و پرُوکسی. اینجا کشوری غریبی است.
و حالا، اینجا و اکنون، این نوشته، و این قطعهء تمامخاطره، سراسر در ستایش صاحب آن آیپی در گاوخونی نشسته، و تمام دلتنگیهای این متن، متعلق به هماو است.
توی «هامون»، طرف با علی عابدینی نشسته و دارد آلبوم نقشهء ایران در دورههای مختلف را تماشا میکند؛ از زمان فلانشاه تا بهمانشاه، ورق میزند و میآید جلو.
میرسد به دوران صفویه و بعد از آن، که ناگهان نقشهء این گربهء ایرانی کوچکتر میشود، آب میرود. هامون مثل بچهها بُهتزده میگوید: «اا... این چرا اینجوری شد؟» {یا همچو چیزی}
حالا حکایت ما است و این عکسها؛ ورق میزنیم و هی «به به» و هی «اوم، ای جان!». میرسیم به حالا و اکنون. ناگهان پرت میشویم در این سوال که «چی اومد به سر ِ تو؟» و دیگر هی « ...... » و «ایوای...».
به دوستی میگفتم که مدتها است مثلا در گفتوگوهای اینترنتی با عزیزانمان، حرفی نداریم جز فرستادن آدمکهای غمگین مسنجر، جز سهنقطهها و سکوت.
تابستان هم که دارد تمام میشود.
قیمت گل نشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزاندیده بُود، پس به بهاری برسد
امیرخسرو دهلوی
بالاخره روزی خواهد رسید که من اینجا بدون رعایتهای چوناین و چونآن، آسودهخاطر و مصمّم بنویسم: «این شعر تقدیم میشود به خانم ِ .....»
بله.
۱
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
هماین است که تنها اییم
و شعرهای تلخ
هماین است که تنها اییم
که شعرهای تلخ
هماین است شعرهای تلخ
و تنها اییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
دوسال قبل، پیش از روزی که دست از پا درازتر، از ساختمان قدیمی آن سفارت برگردم، اینجا نوشتم:
حتی فراموش میکنی که داشتی راه میرفتی؛ تهران، کشور ِ بیوفایی است. نشده است زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آنقدر بوق میزند این شهر، که این نه / آنیکی، یکی را سوار میشود.
تهران، فقط دلتنگی به آدمهاش افزوده است، و هرچه زیبایی را سوار ماشینهای سفید، بُردهاست خانهء بخت. کمی بعد، پاییز میآید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو میسوزند. این شهر، هماینی که توش عاشق میشوی، فراموش میکنی، از یاد میروی.
تهران، خیابان ولیعصری که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوقهای مکرر، و حسرتها دلتنگیها، و زیبایی. توی کافههای تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگیات را فشار بده توی بغضات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوستات میداشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمیخواستیاش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشتهباش که پردهای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کرده است، و دیگری، دارد سیگاری از جیباش بیرون میکشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آنجات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند میرفتند. اولی به دومی گفت:«به کوهها نگاه کن! صخرهها، کسی را نمیگیرند، میبلعند برای همیشه.» دومی غمگین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...
دوباره اینوقت ِ شهریور است؛ تهران را باید جمع کنم بگذارم توی چمدان، بروم. افسانه بود اینکه میگفتم «من این شهر را دوست دارم»؛ چه دارد اینجا آدم بیهمهچیز؟ هیچ.
وقتیکه رفته باشی، حسرت چندتا خیابان و کوچه را داری لابد، که باز لابد خیابانها و کوچههای دیگری جاشان را پُر خواهند کرد. یاد که بگیری برای هر خیابانی در هر شهری، شعری بنویسی، یعنی که وقت ِ چمدان است، وقت ِ بلیط، وقت ِ اینکه «حالا مادرم چه میشود؟»، وقت عوض کردن سیگار، گریه کردن روی پُل پارکوی برای آخرینبار، تماشای برج آزادی برای آخرینبار، چرخ زدن در ستارخان برای آخرینبار، و برای آخرینبار گفتن که «این وطن، هرگز برای من، وطن نبود».
ایکاش میتوانستم.
----------
خبر: دکتر «محمدرضا شفیعی کدکنی» از ایران رفت
دهان روزه، چه دروغ دارم بگویم؟ دلتنگ ام؛ بسیاااااااااااااااار...
ما را دوروزهدوری دیدار میکشد
زهریاست این، که اندک وُ بسیار میکشد
عمرت دراز باد که ما را فراق تو
خوش میبرد به زاری وُ خوش زار میکشد
مجروح را جراحت وُ، بیمار را مرض
عشّاق را مفارقت ِ یار میکشد
آنجا که حُسن دست به تیغ کرشمه برد
اول جفاکشان ِ وفادار میکشد
وحشی؛ چوناین کشندهبلایی که هجر او است
ما را هزاربار، نه یکبار، میکشد
وحشی بافقی
در هیچ نوشتهای سفر نکن! نگذار بنویسند که «رفتهای»؛ نویسنده قصهاش را مینویسد، مردم نوشتهشان را میخوانند، و این تویی که «برنمیگردی» ... همه تو را «رفته» میپسندند.
از اینجا است
سیگاری بر لب، دستی خالی، دلی پُر؛ این آهنگ تقدیم میشود به ایشان، که شاید غمگینتر از هرکسی این ترانه را دوست میدارد.
مرد از خواب برخاست
مرد به ساعتاش نگاه کرد
مرد قبل از درآمدن صدای زنگ ساعت، کوک آن را از کار انداخت
مرد نخوابیده بود تا صبح
مرد شمارهای را گرفت
مرد چیزهایی امیدوارانه گفت
مرد خندید
مرد خنداند
بعد
آندو گفتند: «پس .. خدانگهدار فعلا»
مرد تلفن را قطع نکرد
مرد ایستاد تا تماس از آنسو قطع شود
مرد صدای سرمهماندار را شنید که چیزهایی شاد میگفت
مرد با صدایی کمیبلند گفت: «خواهرت رو هواپیما!»
مرد ترسید که مبادا توهین به هواپیما هم جرم شده باشد
مرد خودش را و غصههاش را تصحیح کرد
مرد گفت: «کاش اصلا هیچ پرندهای نمیپرید»
بعد
هواپیما پرید بدون اینکه توهینی بهاش شده باشد
مرد با خودش برای خودش زمزمه کرد: «حالا نمیشد ما هماینجوری سوزناک میبودیم و الزاما نیازی نمیشد به اینکه یکی هی برود و قصه را دورتر کند؟»
مرد آهی کشید
مرد به حال خودش، به حال خودشان آهی کشید
مرد با بغضی عمیق و البته با احترامی ِ مُلهم از قانونگرایی فریاد زد: «به خاطر خودت میگم هواپیما! خیلی بدنام شدی بین مردم ... نکن اینجوری!»
و البته که زن رفته بود.
این و این و این و این و تمام این سالها.
دختر تَرسا، چو بُرقع برگرفت
بندبند ِ شیخ آتش درگرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویش
بست صد زُنّارشْ از یک موی خویش
گرچه شیخ آنجا نظر دربیش کرد
عشق آن بتروی، کار خویش کرد
شد بهکل از دست وُ ... در پای اوفتاد
جای آتش بود و بر جای اوفتاد
هرچه بودش، سربهسر نابود شد
زآتش ِ سودا دلاش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت، رسوایی خرید
گفت: چون دین رفت، چه جای دل است؟
عشق ترسازاده کاری بس مشکل است...
روز دیگر، کاین جهان پرغرور
شد چو بحر از چشمهء خور، غرق نور
شیخ، خلوتساز کوی یار شد
با سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک رهاش
همچو مویی شد ز روی چون مهاش
قُرب ِ ماهی، روز و شب در کوی او
صبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بیمار شد بیدلستان
هیچ برنگرفت سر زآن آستان
بود خاک کوی آن بُت، بسترش
بود بالین آستان ِ آن درش
چون نبود از کوی وی بگذشتناش
دختر آگه شد ز عاشق گشتناش
دختر اش گفت: ای تو! مرد کار نه
مدّعی در عشق معنیدار نه
گر قدم در عشق محکم داریای،
مذهب ِ این زلف ِ پُرخم داریای،
همچو زلفم نه قدم در کافری؛
زآنکه نَبوَد عشق، کار ِ سرسری!
عافیت با عشق نَبوَد کارساز
عاشقی را کفر سازد؛ یاد دار!
اِقتدا گر تو به کفر ِ من کنی
با من ایندم دست در گردن کنی ...
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا،
خیز رو ... اینک عصا! اینک ردا!
اینزمان چون شیخ ِ عاشق گشت مست
اوفتاد از پا وُ کلّی شد ز دست
برنهآمد با خود وُ .. رسوا شد او
مینترسید از کسی؛ ترسا شد او
عشق، چون آندر دلاش مأویٰ گرفت
داد دین وُ .. مِی ز دست دختر ترسا گرفت
آتش عشق، آب ِ کار او ببرد
زلف ترسا، روزگار او ببرد
بود مِی بس کهنه؛ در وی کار کرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
شد خراب آن پیر وُ شد از دست وُ مست!
مست و عاشق چون بُود رفته ز دست
گفت: بیطاقت شدم ای ماهروی
از من ِ بیدل چه میخواهی؟ بگوی!
دختر اش گفت: اینزمان مرد ِ منای
خواب، خوش باد ات؛ که در خورد منای
پیش از این در عشق بودی خام خام
خوش پزی، چون پخته گشتی؛ والسلام!
جنگ دل با نفس هردم سخت شد
نوحهای درده، که ماتم سخت شد...
شیخ صنعان ِ عطار، به روایت ما
بله؛ شما توجه کن ببین دختر ترسا کی بوده و چی. شیخ که از خود ِ ما است.
اینکه چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان میگذرد». یا اینکه اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم میبندی و باز میکنی، میبینی دارند جنازهات را تشییع میکنند. میایستی و نگاه میکنی: داری دور میشوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمیدانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بیهمهچیز، میبینی که دارند میبرند خودت را؛ بیفکر کردن، بیدغدغه، بیصدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »
این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.
در روزهای بعد
چشمهای بسیار
از غروب ولیعصر میرفتند بالا
مثلا
مغازهها را
تماشا میکردند
روسریهای رنگی را
شعرهای تلخ را که سکته داشتند
ساعتها را
تماشا میکردند
سینماها را که شاد بودند ...
و گریهشان را
کسی نمیشنید
* نوشتم هماینجوری، بیویرایش و بیحوصله .... تو داری گریه میکنی.
هواپیماهای روسی سقوط میکنند
هواپیماهای غیرروسی میبرند و برنمیگردی ...
* سطری از شعر «یادآور ِ دیگر» طاهره صفارزاده
با پرواز هر هواپیمایی، عزیزی را از دست دادهایم ...
+ از قدیم ِ اینجا: مترو غربت است، تاکسی تنهایی. + و این و این و این
کاستهای قدیمی، هنوز تنها لطفی که دارند، هوایی است که جاری در رگ وُ پی ِ صداهای دیگر، هرچیز مُرده را زنده میکند؛ میراثی از گذشتهای موهوم و اغلب افسرده. نوستالژی، دقیقا از هماین هوا آغاز میشود برای من.
اتفاقها هنوز هم در همآن کاستهای قدیمی میافتد؛ حدیث ِ آنکه رفته است، آنکه مُرده است، آنکه پریده است، و آنکه صورت زیباش ماسیده بر میلههای قفس. هنوز هم، آنجا است که کام ِ کارگری معنی خودش را دارد در سیگار. آروزهای باکره هنوز هم در هوای کاستهای قدیمی میسوزند و تلف میشوند، و مزّهء چیزی دستنیافتنی دارند؛ وگرنه دل ِ آدم که خیلی چیزها میخواهد هماینجور بیخودی.
زیبایی ِ احمقانه و درعینحال وحشی ِ صورتی که هراسان از خواب برخاسته، در پس ِ «کیفیت» آرایش و پیرایش، مثل رابطهای میماند که همهاجزاش از آن ِ دیگری است: سیخ از من، سنگ از تو، حال از او!
باید یک سیستم میکس و مسترینگ دستوپا کنم، روی موسیقیها و ترانههایی که دوست دارم، نُویز بگذارم، و آخر تمام تصنیفهای خراب، صدای آن زنی را که با دل خجسته میگوید «همیشه خوب وُ همیشه خوش باشید!» اضافه کنم.
ما که خراب ِ این هوای ِ جاری در کاستهای قدیمی ایم؛ چرا باید این سیگار گوشهء لب را پنهان کنیم؟
کِی برسد که هوا را از صدای ما هم بگیرند، صدای ما را از هوا ...
این بنان است که هنوز غوغا میکند؛ یار ِ رمیده.
میشود خرابتر از این که هستیم باشیم. خراب، در هرکجا و هر زمان؛ خرابی ِ پُرتابل!
مواد لازم: قرص استامینوفن کدئین دو عدد، یک لیوان آب، یک باکس سیگار، چای به مقدار ِ طلب.
روش کار: ابتدا دو عدد قرص کدئین را با هم و به یاری یک لیوان کامل آب بلعیده و سپس ده دقیقه صبر میکنیم. در ادامه، یک لیوان چای داغ را با مقدار زیادی قند مینوشیم و یک لیوان دیگر نیز آماده میکنیم برای نوبت بعد. بلافاصله، لیوان دوم چای را سرمیکشیم. این مورد را مدام تکرار میکنیم تا «چای ما را بگیرد!!».
سیگاری روشن میکنیم، این آهنگ آقای شاهرخ را که پُر از خاطره است، میگذاریم برای خودش بخواند. گرم میشویم و هی احساس میکنیم پشهای مهربان ما را میگزد. و هی سیگار پشت سیگار پشت سیگار ... خیره به جایی در دوردست.
در این مرحله، یأس بهکلی از بین رفته و جای خود را به ویرانی مطلق میدهد. و ما اینک انسانهایی هستیم صبور، سنگین، سرگردان ...
هر کام که فرو میرود، میرود که میرود که میرود... کاش برمیگشت؛ ایداد.
این آهنگ، به پاس تجربههای منحصربهفرد، تقدیم میشود به شما.
و این شعر:
قسم به سیگار
و دودی که از جان برمیآید
روزی برای تو خواهند مُرد
با چشمهای کارگری
هیز
و غمآلود ...
هرچیزی، عمری دارد. بعضی چیزها هم بازی اند. بازیها را، اغلب، خودمان میسازیم، و گاهی هم دچارشان میشویم ناخواسته. بازی ِ خجسته، آن است که خودت بسازی و خودت دچارش بشوی.
و حالا این تنها بازی ِ اینسالها هم تمام شد: یک وبلاگ، با عمر ِ «فقط سه ماه» برای «پیدا کردن».
حالا عمر ِ وبلاگ «اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر ِ من بود» سرآمده است؛ چندشبی هست که سرآمده عمر آن وبلاگ. و این فاشگویی، آخرین نفس ِ آن بازی است.
و این که چرا اصلا، و چرا حالا، دیگر مهم نیاست. ما آدم ِ حرف ایم؛ داشتیم حرف میزدیم که این بازی خودش را شروع کرد و من ادامهاش دادم. روزی که شروع شد، قرار نبود اینطور بشود روزگار و روزها. ولی شدند و شدیم. پس اگر حالا ازش مینویسم، ندیدن ِ این ایام تلخ نیاست که من نیز سراسر سکوت ام و افسردگی و یاس. قصه این است: سهماه قبل از اینروزها آن بازی شروع شده بود، و پایاناش هم قول وُ قرار بود که این پُست باشد. این پُست، که حالا شاید دارید میخوانیدش، مهمترین قسمت بازی است؛ چیزی شبیه یک «دین ِ دلی» که باید ادا میشد و دارد میشود. و مهمتر از این، مقصود ِ اصلی این بازی: یک بستهء شاید خوب!
گفت: «تو بدون این حسین نوروزی و بانو، بدون این موسیقی وبلاگ، چی داری بنویسی؟» خندیدم: «شاید شد!» امتحان کردم و خبر نداشت. به خودم گفتم میشود نوشت، و فقط صورت چیزها را عوض کرد؛ «حالا اگه پیداش کردی توی سهماه! اگه!»
نشانهها و چیزهایی که از این خانه (از این «گاوخونی») به آنجا عاریه رفته، بسیار است. مثلا هماین «نائیریکا Naeerika» در آدرس وبلاگ، و مثلا علاقهء من به شعرهای قدیمی کیومرث منشیزادهء گرامی و مرحوم طاهره صفارزاده؛ که سطری از اولی را برای «عنوان وبلاگ» انتخاب کردم و زیرنویس ِ این عنوان هم سطری از شعر صفارزاده شد:
اگر پاییز نیاید
اگر پاییز نیاید
چهارشنبه را در شیرقهوه میریزم
...
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت میکشد، پسر من بود
شاید هرگز صندلیها را شماره نمیکردم
صندلیها معلق، بعدازظهرهای پُرشرجی
رودخانهای که در کنار خانهء ما
هرگز آواز نمیخواندم
هرگز هیچچیز را
عوض نمیکردم
بخشی از شعر «سمفونی زرد» سرودهء کیومرث منشیزاده
دلمان تنگ شده است
برای خاکی که خوب میشناسیم
برای تقلبی که خوب میشناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبحگاهی خیابانهای تنگ ِ دیروز ِ خودمان
خواهرم مینویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمیرسند
اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غمانگیز است
ما باید به خانههامان برگردیم
و چهرههای شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم
آنها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آنها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان بهترین چای ِ جهان است
اما خودش چای کلکته مینوشد
ما خستهایم .. باید به خانههامان برگردیم
زیر درخت ِ خصومت ِ همسایگان بنشینیم
و فنجانهای اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد میبریم
یکبار که غریبهای مرا میکُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جادههای مهآلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید میشوند
برادران ما در سینا میمیرند
قبری برای آنها نیست
باغستانهای درهء نیل را اجاره دادهاند
در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیبزمینی کنار هر خوراک مینشانند ...
باید به برادرت که علیه تو توطئه میکند حق بدهی
حق با او است
زندگی ِ لعنتیاش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید اینچنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصرهء مردان هستیم؟
مردان ِ پاسبان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...
*سرود ِ سیاهان
بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده
چیزهای زیادی دارد از اینجا؛ اصلا هماین «ویرگولنطقه {؛}»! و حتی خیلی از عناوین و سطرهای آن نوشتهها هم از نوشتههای اینجا گرتهای دارند. سعی کردم فقط کمی «رسمالخط»اش بشود «رسم ِ خط» و مثل معمولاش.
آن وبلاگ در یکماهگی مغشوش بود و نویسندهاش مانده بود در «که چی؟!». در دوماهگی، که لینک بعضی از وبلاگهایی را که میخواند اضافه کرد، و کمکم «خواننده/بیننده» از راه میرسید، فکر کرد که «باید جدی بود دیگه». یکماه جدی بود، و در پایان سهماهگی هم عمرش را داد به «گاوخونی». که قرار هم جز این نبود: سه ماه!
یکیدوتا نوشته ازش حذف شد، که حتی به قامت آنجا هم نمیآمد. باقی، سِیری سهماه دارد که میماند برای خودش آنجا. حقیقت این است: من بیرون از اینجا، چیز دندانگیری ندارم برای گفتن.
چندنفر بهلطف کامنت گذاشته بودند و بعضیها هم لینک داده بودند. بازی برای ما بود، و برای آنها که میخواندند صرفا وبلاگی بود با عمری کوتاه، که گاهی هم با چیزکی بهروز میشد. ممنون ِ ایشان ام بابت لطف و توجهشان.
من هم یکماه و اندی لینک وبلاگهایی را که معمولا میخواندم گذاشتم کنار وبلاگ. سعی کردم که آشناها نباشند که معلوم است چرا. گاهی هم رعایت نکردم البته.
و حالا که تمام شده، فرقی ندارد کی مینوشت و چی؛ قرار نیاست دیگر بهروز شود. گرچه کل بازی از هماین «اسم نویسنده» شروع شد.
نوشتن در آنجا اما تجربهء خوبی بود. نه اینکه با گذاشتن ِ «ی» بهجای «ء» عوض بشود همهچیز. سخت بود برای کسی از تبار روضهخوانها، که جای صدخط نوشته برای یک لحظه، در یکیدو جمله یا حتی کمتر، یک پُست را تمام کند {در اینجا صدای «کورش ع» در گوش میپیچد که دارد چیزهایی میگوید و غُر میزند}. خدا به آنها که کوتاهنویس اند در هر قالب و شکلی، عزت و عمر سعادتمند و بلند دهد.
و البته در خیلی از آن نوشتهها، خبری از خودم نبود. گفتم که، ترس داشتم بازندهء این بازی باشم. یکیدوتا نوشتهء آنجا ردگمکنی است و بعضی کلمات مال من نیاست.
من، تنها، «ایلعازر»ی بودم که «حیات موقت دوباره»ای در آن سرزمین داشتم. برای من، تنها لطف «کتاب مقدس»، وهمآلود و داستانی بودن ِ اسامی و فضاها و قصههاش است که از آن بهره بردم در این وبلاگ؛ ممنون راویان کتاب مقدس!
فامیلی داشتیم که گاهی به مناسبتی برای ما کادو میآورد. بعد، خودش تاب نمیآورد و میگفت: «برو کادو رو باز کن ببینیم براتون چی آوردیم؟»
و اما حالا؛ تو رسما باختی! بعید بود ببینی و نفهمی. شاید هم دیدی و رد شدی! دیدی و رد شدی! و من برنده میباشم اکنون!
پس لطفا برو این بسته را باز کن ببین برات چیها نوشتم ... با علاقهء بسیااااااااااااااااااااااااار!
- دستات درد نکنه اوس ابوالفتح؛ پس تو کاسب ای.
- کسب که نه؛ کار میکنم.
- ... اومدی ما رو بیقرار کردی و رفتی؟ ... ما که سرمون به راه بود وُ دلمون هم به چاه ... ترک ِ کسبوُکار کردیم، یار هم که نداریم از بیدلی؛ بگو که ترک ِ شهر وُ دیار کنیم ...
- یار پیدا میشه در عالم، دیار نه!
از «هزاردستان» ِ علی حاتمی، گفتوگوی میان رضا تفنگچی و ابوالفتح ِ صحّاف
قدر ِ شهرهامان را نمیدانیم؛ صبح از خواب برمیخیزیم، میبینیم که دیگر آن شهری نیاست که روزگاری دوستاش داشتیم.
شهر، با آدمهاش شهر است؛ شهر ِ بییکنفر، یعنی خیابانهای بینظمی که ساخته میشوند برای خودشان و یکروز این اسم را دارند، یکروز اسم دیگری.
دوسال قبل، هماینجا چیزکی نوشته بودم؛ این تکهاش را امروز بدجوری هستم:
شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمیرود، عشوهای در راه رفتناش نیست، به بوقهای پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که «بانوی محترم! لطفا برای صرفهجویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی هماین عزیز من.
نشانههای بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق میشوی.
با هومن بودیم. دو تا نرهخر، رسیدند به دوتا دافی. نرهخرها، یکیشان، خیلی مودب، رفت جلو: «عذر میخوام خانم، کافیشاپ اینورها کجا است؟» دافیها، هردوشان، مودب و شیک گفتند: «خواهش میکنیم.. هماین روبهرو!» نرهخر دومی هم با لبخند گفت: «پس ما شما رو به صرف یک فنجان قهوه دعوت میکنیم!» کارد میزدی خونشان درنمیآمد دافیها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه میدهند. شهری نیاست، مگر با چهرههای رنگپریدهء زناناش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی آب، قدم میزند.
شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زنها و چهرههای رنگارنگاش، زیباترین زن را از تو میدزدد. شهرها، خیابانهای دور از اینجا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون میآورند و در دست آوارگی رها میکنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اونطرفتر»ی هم داشته باشد، فقط هماین.
بله؛ قدر ِ شهرها را نمیدانیم؛ صبح پا میشویم میبینیم رفتهایم به باد. و شهر؛ شهر، بدون بعضی آدمهاش، واقعا جای دلگیری است، زندانی به بزرگی نیمهشبهایی که سیگار تمام کردهای.
یکجای «هزاردستان»، داشرضا به ابوالفتح میگوید: «خشکی نکن با من ِ تشنه؛ موکّل ِ آب فرات نباش...». حالا ما داریم برای خودمان زمزمهاش میکنیم.
حالا فعلا این تصنیف دایم است برای ما، و اینجا هم هی بهروز میشود؛ یک ماه هی نوشتم و هی پاک کردم و هی ...
وقت معرفی یک وبلاگ است کمکم؛ خیلی زود، امشب فرداشب شاید.
شب ِ تهران ِ باد و خاک.
نقل است که شبی {ابوالحسن خرقانی} نماز همیکرد.
آوازی شنود که: «هان بوالحسن! خواهی که آنچه از تو میدانم با خلق بگویم تا سنگسارت کنند؟»
شیخ گفت: «ای بار تعالی! خواهی تا آنچه از رحمت تو میدانم، و از کرم ِ تو میبینم، با خلق بگویم تا دیگر هیچکس سجدهات نکند؟»
آواز آمد: «نه از تو، نه از من!»
از در و دیوار که ببارد، آدم دیگر باید به چی امید داشته باشد؟ رسما امروز این سیگارها دارند مرا دود میکنند، دود میکنند، دود میکنند... ای خاک بر سر ِ ما با این روزگارمان.
رُسوای این تصنیف ام که برای اینروزها و شبهامان حسابی جواب میدهد.
عصر، تهران، هوای بد...
از صبح تا بعدازظهر:
قصه این است که ما «احمدرضا بهارلو»ی درونمان را گم کردهایم؛ هماین است که حالا و در ساعت ۳ بعدازظهر سهشنبه، نمیتوانم ابلهانه به ریش جهان بخندم، غرق در حسّ ِ خوشتیپی، به دوردستها خیره بشوم. در دل من کسی بندری میزند، ولی تا صدا برسد به گوشها و دستها، بهارلوی درون خواهد افسُرد.
بله؛ کلافه، بیحوصله، نگران، و خسته ام. گویا بهار هم به روح اعتقاد دارد.
غروب:
تمام ِ سهشنبه با این آهنگ گذشت. نویسنده، هی میرود دوُر میزند برمیگردد توی این صفحه برای خودش چیز مینویسد و پاک میکند. وی دارد الواتی میکند که وقت بگذرد.
سر ِ شب:
در درون ِ نگارنده، یکی زنگ میزند به رادیو و میگوید یک آهنگ درخواستی پخش کنید، آنها میپرسند از کی باشد این آهنگ؟ میگوید «اون دیگه به انتخاب خودتون». بعد، رادیو را خاموش میکند و باز همآن آهنگ ِ مورد علاقه ...
نیمهشب:
نویسندهء این پایگاه، هماکنون انسان شادی است. و خدا را بابت این لب ِ خندون شکر میکند. با همآن آهنگ فوقالذکر وی میرود که کارها و حرکات شادیانه بکند به امید حق.
پدر، بچهء اینجا است و در این شهر بزرگ شده، و به زبان فارسی کار میکند و به زبان فارسی زندگی میکند و به هماین زبان هم مریض میشود. اما هست روزهایی که باید به زبان سرزمین پدری/مادری حرف بزند با بزرگترها. یکبار فکر کردم آدمی در این وضعیت، به چه زبانی به بالا خیره میشود و با خود زمزمه میکند: «پس کی ما با راه میآیی؟». پدر، ادبیات خودش را که عوض کرده است، زمزمههاش را کاش گم نکرده باشد.
چندماه قبل، ده دقیقه نشستم در جلد پدر، چیزی به زبان ِ دیگرش نوشتم. خودم ترجمهاش کردم، شد این که میخوانی. حالا فکر میکنم پدر واقعا اینهمه ساده میبیند جهان را؟ یا بلندیهای زباناش در من عقیم شده؟ نوایی از اعماق مسنجر میگوید: «حالا باباش رو ندیدی!».
«نام» ِ این شعر ِ برگشته به فارسی، در زبان ِ دیگر پدری، «آد» است. و البته این کار، اصلا تجربهء جدید و بکری نیاست؛ فقط یک تجربهء خام است و دلی، برای من. و باز هم البته! بیدلیل بهروز نشده اینجا. هماین!
از راه دوری آمدی
با سایهها خوابیده بودم که تو را دیدم
چه زیبا بودی تو
و اشک
چه ناب در چشمهات نشسته بود
باد میآمد که نامات در دلام افتاد
و عاشقات شدم
بسیار راه بود که باید میرفتیم
راهها با من به راه افتادند
تا توان داشتم به تو فکر کردم
و جهان از من عبور میکرد
چه بسیار سالها گذشت و ماهها رفت
عاقبت از من گذشتی
و سایهها مُردند
خودم را دیدم که در راه، بیتو.
تنها نامی از تو بهیاد داشتم
شبیه گلی
نامات
تمام گلهای عالم بود
۱
شاعران آزادی تمام نمیشوند
تو را قیچی میکنند
و کسی
پیش از چاپ
از تو لذت میبرد
چیزیکه دیگران خواهند خواند
دیگر
تو نیاستی ...
۲
چه سرشناس بودی ای زنی که من نوشتم!
جهان با تو رابطه داشت
و هر قطار
بهشوق تو سوت میکشید ...
هنوز
اینهمه سربهراه نبودی ای معصوم!
وقتیکه دیدم عاشقات شدهام
روبهراه نبودی اینقدر
و چشمهات هنوز
- وقتیکه مینوشتم –
دختری بود که همه میخواستند، همه
۳
از تو لذت بردند
و خط خطی شدی مُردی
به من گفتند: یا بنویس "زن ِ خالی" یا بمیر!
نوشتم: زیبا بود، زیبا...
و مُردم.
شعرهای آزادی تمامی نداشتند
۴
مثل زاییدن است
اینکه درد میکشیم در مجوّز پیش از چاپ
تا دیگران بخوانند: دوستات دارم
این شعر ِ بدون ویرایش، حکایت ما و دفتری است که بیش از سهسال است هی مُثله میشود، هی مُثله میشود، هی! و من، که تو را دوست میدارم، این شعر را، تمام شعرها را تقدیم میکنم به تو، وقتیکه داری به این ترانهء خوب ستار دل میدهی؛ برای تو.
آنها چه میدانند از «شرایط تلخ» آدمهای یک شعر؟
عباسعلی، رییس تلگرافخانهء شهر خوی بوده در زمان ناصرالدینشاه قاجار. اصل و نسباش هم میرسیده به موسی، پسر کوچک یحیی برمکی، وزیر دربار عباسی. از ۱۲ شوّال ۱۳۰۹ تا ۲۹ رجب ۱۳۱۳ هجری قمری (۲۱ ارديبهشت ۱۲۷۱ تا ۲۵ دی ۱۲۷۴ هجری شمسی)، یعنی سهماه و اندی قبل از ترور ناصرالدینشاه، تقریبا بیشتر روزهای هفته کارش این بوده که «احوال» شهر خوی را به اطلاع شاه و دربار برساند. نمیدانم که برای شاه ایران هم مهم بوده که در خوی چه میگذرد یا نه؛ اما عباسعلی خان میرپنج دنبلی، لابد احساس میکرده که باید برای شاه بنویسد:«دیشب فیالجمله بارانی آمده. حالا هم استعداد بارندگی دارد و هوا سرد است. تازه مسموع نشده – عباسعلی».
عباسعلی، که نام کوچک خود را بهجای امضا میگذاشته پای هر پُست تلگراف، مردی بوده که هرروز برای شاه از احوال شهر مینوشته، از قیمت گندم وُ جو، و از اتفاقات معمول آنحوالی: هوا ابر شد، باران شد، بارید؛ نرخ غله به قرار سابق است، و جز دعاگویی و امنیت، تازه مسموع نشده است.
هرروز گزارش کوتاهی میداده از رفتوآمد اندک مسافران به شهر، عروسی دختر این کشاورز با پسر آندیگری، تجاوز آدمهای این ده به زمین آدمهای آنیکی، و اینکه دارد باران میبارد یا برف. پیرمرد، فکر میکرده لابد برای شاه مهم است بداند که دیروز در خوی باران باریده یا برف. چهارسال تمام، کوچکترین حرکت ابرها را برای دربار ناصرالدینشاه مخابره میکرده است. حواس عباسعلی بوده که شاید برای شاه مهم باشد که «از دیروز هوا انقلاب دارد».
عباسعلی، اتفاقات معمولی را گزارش میداده و از لحن تکتک تلگرافهاش برمیآید که اطمینان داشته شاه، موبهمو خوانندهء گزارشهای او است. از هماینرو، پای تمام تلگرافها نام خودش را مینوشته و حتی اگر روزی بدون اتفاق هم میگذشت، مثل پنجشنبه سوم محرم ۱۳۱۰، برای شاه مینوشت: «تازه قابل عرض مسموع نشده؛ هوا دو روز است معتدل است- عباسعلی». و دوشنبه چهاردهم جمادیالاولی همآن سال: «هوا آفتاب و سرد است. شبها جزئی یخ میبندد. تازه قابل عرض اتفاق نهافتاده است – عباسعلی».
یکروزهایی مثل شنبه ۲۶ شوّال سال ۱۳۱۰ هم که حوصله نداشته، بدون آوردن اسم کوچکاش پای تلگراف، فقط مینوشته: «تازه قابل عرض مسموع نشده». و در اینروزها، یقین که عباسعلی، حتی دلی نداشته برای گزارش آبوهوا؛ روزهای بیحوصله بودن حتی برای شاه. عباسعلی، مرد خسته و تنها.
در دل و در شهر عباسعلی، اگر گوسفندان آن روستا زمینهای این روستا را نچریده باشند، و اگر آدمهای حیدرخان امیرتومان از قریهء درهباغ، خانهء عباس، نوکر حیدرخان را که در حاشیهء ده است به گلوله نبسته باشند، اتفاق مهم یعنی: هوا استعداد بارندگی دارد امروز.
و تمام این نوشتهها را، از وضعیت آبوهوا تا نرخ غله و احوالات شخصی و مزاجی مردم، عباسعلی نه برای معشوقاش، که برای شخص شاه مینوشته است. مهم نیاست شاه میخوانده یا نه؛ عباسعلی مینوشته و یقین داشته که شاه خواهد خواند، و اگر یکروز بهدلیلی تلگرافی از عباسعلی نرسد، لابد نگران خواهد شد. عباسعلی خاطر والای شاه را زیاد نگران نمیکرده، بیشتر روزها چیزکی، حتی در حد گزارش وضع آبوهوا، مینوشته برای او.
عباسعلی، رییس تلگرافخانهء شهر خوی، مرد ِ تنهایی بوده لابد. این را از متن و چیدمان کلمات بعضی تلگرافها فهمیدم. و فهمیدم که تلگرافها، بهانهای بوده برای گفتن و نوشتن از روزهای معمولی، و روزهایی که هوا سرد است، باران است، برف است، و نرخ غله به قرار سابق است. *
و حالا وُ این قصهء ما.
من خبر دارم که تو، یک فایل وُرد داری که هرروز، توش از دلتنگیها و غصهها و ترسهات مینویسی و منتشرشان نمیکنی. میدانم که تو دفتری {دفتری از جنس فایل وُرد} داری که توش نوشتهای:
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یکشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
دوشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
سهشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
چهارشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
پنجشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
جمعه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یکشنبه: ...
مدتها است خبر دارم؛ خودت گفتی اصلا. ولی خب، بهاش کم فکر کرده بودم. بله.. من مدتها است خبر دارم تو مینویسی «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن». و حتی خبر دارم که کدامروز، بُلد مینویسی و کدامروز نازکتر و کدامروز مینویسی و ذخیره نمیکنی. و من میدانم چرا بعضیروزها، چیزی ننوشتهای، و باور میکنم که حال شما، عین حال ما، صحرای کربلا است پُر از لبتشنگی و حکایت.
عباسعلی فدای قد و بالات؛ بردار برای من آن نوشتهها را ایمیل کن. من «آبوهوا»ی آنجا را خبر دارم ازش؛ از «حالوهوا»است که بیخبرم گاهی.
این فایلهای وُرد، دونفر را عذاب میدهند: کسی که مینویسد و منتشر نمیکند، کسی که میداند و نخوانده است. بیا هردو را از این عذاب خلاص کن، بریز بیرون روزهای هفته را، بگذار ببینم آبوهوای روزگار ات، استعداد چهقدر باران را دارد دختر مهربان.
پنجشنبه، هفده اردیبهشت ِ تهران
امروز، بهشدت پنجشنبه بود. حرف زدیم، بعد نشستم پای این قطعههای موسیقی؛ پنجشنبهتر شد روزمان. سعدی خواندم؛ گفت: هیچ شک نیاست به تیر ِ اجل – ای یار عزیز - / که من از پای درآیم؛ چو تو اندازی، به!
نگران ِ تو، حسین.
پی:
* تمامی تلگرافهای «عباسعلی» به دربار شاه، در کتابی به نام «گزارشهای تلگرافی آخرین سالهای عصر ناصرالدینشاه – خبرهایی از خوی» به همت «شهریار ضرغام» گردآوری و در سال ۱۳۶۹ بهشکل «ناشر-مولف» منتشر شده است. شاید در دستدومفروشیهای انقلاب یافت شود. ندیدهام تجدید چاپ احتمالیاش را.
* این را تنها به نیت ِ مشحسن نوشتم؛ از سر دلتنگی و ایجاز
سالها قبل، در همهء شهرها و حتی روستاها، «دوچرخه» بود. و آنسالها، تمام دوچرخهها «پَرّه» داشتند. آنسالها گذشت و «اتومبیل»، وسیلهای که پَرّه ندارد، جای دوچرخه را گرفت. پرهامان را چیدند، پرّههامان را هم.
از ما، تا مادرم را بهیاد دارم که «قلّاببافی» میکرد و هنرمندانه هم این کار را بلد بود. تا خواهرم، بهیاد دارم که «میلبافتنی» داشت. من هنوز یک کلاه دارم که با دست بافته شده مشحسن؛ باور میکنی؟ حالا، یک نسل ِ بدون ِ قلّاب و میلبافتنی دارند هرز بزرگ میشوند، و ماشینهای بافتنی، که میله و قلّابی ندارند، جای تمام ِ آروزهای پنهان یک نسل را گرفتهاند.
زمانی بود، که مثل حالا از در و دیوار شیشهء مربّا و تُرشی نمیبارید. خانوادههای سطح پایین، مردم ِ طبقهء پایین، شیشههای مربّا و تُرشی را از جان عزیزتر داشتند و حفظشان میکردند. اراده میکردی، یک گوشهء خانه، در انباری، در زیرزمین، جایی بالاخره یک شیشهء بهدردبخور پیدا میشد روز ِ نیاز. حالا، در زمانهء وفور نعمت و تُرشیهای حاضری، گاهی «شیشه مربّا» کم است.
و «مشکی»، مثل حالا نبود که دور باشد و بالای قلهء قاف، شده باشد وصلهء ناچسبی مثل «رنگ عشق»؛ دوستی بود که در نزدیکتر فاصلهای از تو، میشد بوی جانافزاش را شنید و به میهمانیاش رفت. دریغ که رنگها هم خودشان را باختهاند در روزهای زعفرانی.
و مادربزرگ، چراغ خانه بود مشحسن.. چراغ خانه. مهربانی ِ بیحدّی بود مادربزرگ، که همیشه چارقدی بر سر داشت، با سنجاق قفلی ِ درشت، چسبیده بر سینه. گاهی چارقد را برمیداشت و سنجاق و زلفهای بافته آزاد میشد، آزاد و رها، رها، رها...
زمانهای بود، روزگاری بود که «جوان»، با کمترین و ابتداییترین ادوات و وسایل زیست، سرخوشآنهترین بزمها را تدارک میدید. و نزد ِ یار و دلدار، «آتش»ی فراهم میکرد که تا هفتتا همسایه خبردار میشدند که خانهء فلانی، جشن بزرگی برپا است. حکایت عاشق و معشوق، حکایت عجیبی بود پُررونق و بهنشاط.
حالا، در آرزوی دیدار، مینشیند رو به صفحهء الجی، و به دیدهء جان درمییابد که معانی، همه عوض شدهاند: شیشه، آن شیشه نیاست. و هیچ رنگی، همآن مشکی ِ قدیم ِ مالوف نیاست. چراکه، دوچرخهای نمانده است در جهان، که بشود پَرّههاش را کشید و رفیق ِ دست کرد. و مادر، میلبافتنیهاش را از یاد برده است... ای دریغ.
این «هود»های آشپزخانه هم شدهاند صداخفهکن ِ روح و جان؛ همسایه چه میداند که خانهء فلانی چهخبر است... رنگ و بوی هرچیز عوض شده است. نه چایی، همآن است که پا بود و یار، نه شاخهنبات، شیرین ِ خواستنیاست. جای بدی فرود آمدهایم مشحسن.
اینروزها مینشیند روبهروی مانیتور، میبیند که هر روز در جایی، حقوق مردمان ضعیف ضایع میشود، و عشّاق را میبویند مبادا که چیزی کشیده باشند. دزدان دریایی کشتیهای بزرگ را به غارت میبرند و آمریکا با یک حملهء ناغافل چندتاشان را میکُشد. و میبیند که وسایل و ادوات ِ مصنوعی، نشستهاند جای قدیمیها. از بس تنهایی، از بس دوری، از بس خیالات عاشقانه، و از بس هی چایخالی مینوشیم ما.
دود برای جسم جوان نیاست؛ دود، شده دوای روح خسته و رنجور. جوان که افسرده میشود، آناندازه سیگار میکشد تا که بمیرد. خب این سیگار لامذهب برای سلامتی جوانان خوب نیاست!
این شعر را که یادت هست مشحسن؟
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیاست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب-سرشار ِ فرو رفتن از تنیاست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همآنی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
□
از خوابهای شهر دوری ای دریا؛ دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هرکجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی ...
آری مشحسن. سابقبراین، مردم درد و درمانشان دست خودشان بود؛ نه مثل حالا که حتی وام خوداشتغالی هم نمیدهند بهشان، بلکم آن «پیکموتوری» را که آروزشان بود راه باندازند و کسبوکار حلال خودشان را داشته باشند، و دلشان خوش باشد که در هر خانه، بزمی برپا است و هر دلی، شاد است از بس چایی میچسبد.
و اینگونه است که کسی هم پاسخگو نیاست. ای بیداد... در سورهء عنکبوت آمده:«هر نَفسی، شهد ِ ناگوار مرگ را خواهد چشید». داریم پیر میشویم مشحسن. تو سلامت باشی.
□
مشحسن، بیا این آهنگ خیلی خیلی خوب را گوش کن، دلات را جلا بده، برو به آن هوایی که هوای یار است و بزمهای سرخوشی. من بروم یک چای تازه دم کنم.
-------
لطفا در بالاترین لینک نکن این نوشته را.
گل وُ شکوفه همه هست و یار نیاست، چه سود؟
بت ِ شکرلب ِ من در کنار نیاست، چه سود؟
بهار آمد و هر گل که باید، آنهمه هست.
گلی که میطلبم، در بهار نیاست؛ چه سود؟
«امیرخسرو دهلوی»
□
آنها که «بهاریه» مینویسند، و شاد هم مینویسند، روز ِ سرمستیشان رسیده. دنیای زیباشان را زیباتر میکنند با کلمههایی که عفت عمومی را شاد میگرداند و به «ما»یی که رفتن و آمدن ِ بهار برایمان، مثل از دست اتوبوس شرکت واحد است و انتظار ِ رسیدن بعدی، بیحوصله و معمولی، شروع جنگ ِ تازه را اعلام میکنند. و البته پیشپیش، ما در نبرد ایشان باخته ایم. یعنی حالا که دارم اینها را مینویسم، باخته ایم، و فردا که میخوانی، پیروزی را میشود در خانههای تمیزشان، لباسهای تازهشان، قرارهای چالوسشان، و دید و بازدیدهاشان دید. شکست ِ ما را هماین بس، که این اتاق، هنوز یکچیز و یکنفر را کم دارد.
جنگ، شروع شده با نوشتههایی که نویسندگان آن، پنداری خوشبختترین مردم روزگار اند که به استقبال بهار رفتهاند. من به بعضیشان حسودی میکنم؛ همیشه بهار برای ایشان، یعنی روزهای خوب و خنده و چیزهای تازه.
بهار ما، عین زمستان ِ ما است؛ زمستانمان، خود ِ پاییز. من به این آدمها که دم ِ عید، خانهای تمیز میکنند، لباس تازه میخرند، چهره عوض میکنند، شاد میشوند جوریکه باور میکنی از ته دل شاد اند .. من به این آدمهای خوش و دلبهنشاط، گاهی حسودی میکنم.
خوشی من، نهایتا اتاقی است که بشود در آن چیزهایی خواند و چیزهایی نوشت، جایی که «زنگ ِ در»ی دارد، و کسی گاهی دست روی این صدای خسته میگذارد و نوشتنها و خواندنها تعطیل.. جایی که بشود آغوش و کناری داشت، سیگاری آتش زد، و با آرامشی نسبی به صفحهء مانیتور خیره شد و گفت:«اا.. پس مهندس هم بالاخره اومد!» و بیخیال، ادامهء آغوش و کنار تا وقت ِ بیرون زدن.
درد هدیه میدهیم، درمان میجوییم؛ طبابتمان هم عین پاییز است: متاسف ام همراهان بیمار ِ عزیز.
خاک ِ کتابخانه را مادر گرفت، کتابها که عوض نمیشوند. کجای من، امثال من، شبیه خوشی این مردم است که روزگارم شبیه روزگارشان باشد و بهار داشته باشیم؟
آدمهای شاد را میبینم که بهاریهها مینویسند، شاد هم مینویسند، مینویسند از شادی و سرمستی و تازه شدن. لابد «امنیت ملی» تهدید میشود اگر کسی بنویسد: «از روزهای سگی سرشار / دیوانهای درون تو فریاد میزد / ای سطرهای بیتنفس ِ نامشروع / حرف جدید ندارید».
یعنی عدهای هستند، آدمهایی شاد، که میتوانند جوری بنویسند که یعنی «ما شاد ایم؛ جهان جای زیبایی است». خب نه من شاد ام، نه جهان جای زیبایی است.
هماین است که روزهای آخر اسفند، شبیه زندانیای هستم که روزهای مرخصیاش تمام شده، و با طلوع خورشید، میرود در دخمهای که دوستاش ندارد. من، اینوقتها، حسابی تنها میشوم. مختصر شباهت ِ آدمهای اطراف، در اینروزها در پس ِ جنب و جوش بهاری، خریدنها، خریدنها، خریدنها و هی تمیز شدنها، پنهان میشود. من در اینروزها بهشدت میشوم آدمی که به زندان، ادامهء زندگی ِ سگیاش، بازمیگردد.
اگر دیکتاتوریای میداشتم، اگر قدرتی میداشتم، لابد فرمان میدادم کشور را دو قسمت کنند: شادها بروند برای شادی خودشان، و دیگران، به زندگی ادامه بدهند. نه قدرتی دارم، نه حکومتی، نه کشوری؛ از چه سخن میگویم؟ توهم.
بهار ما، شده است سرک کشیدن در لحظههای تحویل سال دیگران؛ لای در اتاق را باز کنیم، ببینیم نشستهاند دور ِ سفرهای. و بهیاد روزهای تلخ گذشته، با خود بگوییم: ایکاش کسی که کتاب باز کرده دعا میخواند، فکر کند کسی که در اتاق محبوس است، خودخواسته زندانی این تقدیر نشده. و دعایی کند حالا که حالاش خوش است، و حال ما، مثل در ِ اتاق، نیمهباز و فرسوده و مات.
خسته ام از سرک کشیدن در خوشی دیگران. زندگی در بهاریههایی که هیچ نشانی از نو شدن ندارند، و سهم ما از آن، جنگیدن برای حفظ هماین «گوشه» است.
جای دیگر، مردمی دیگر، دستها و جیبها و خندههایی دیگر، دارند خرید میکنند، آماده میشوند، و به جنگ ما میآیند.
چه داریم، چه میتوانیم، چه حرف تازهای؟ من میتوانم دردهای «تو» را بگیرم و تو کمی آسوده؟ میتوانم؟ تو میتوانی بنشینی در نقش ِ من ِ اینجا، چیزهایی بنویسی و بعد فکر کنی «چه قدر خنک شده ام» و غصهات بشود که همنسلهای تو نوشتند و منتشر کردند و رفتند بالای ادبیات.. میتوانی؟ کلا هم که نمیتوانیم حساب کنیم که چی شد که این طور شدیم... ایداد.
شدهام سگی که به همه میپرد، با همه درگیر است، با همه تلخ. با تو چهرا پس؟ شرمنده ام از اینی که هستم / شده ام. سال به سال، قدرتی ِ کردگار، تلختر میشویم.
و من، در اینروزها است که حسودیام میشود به چهرههایی که وقتی میبینیشان، باور میکنی – باور کن! – باور میکنی که بهارشان آمده است و اینها شاد اند. بهار ِ ما کجا است پس؟ باور کردهام که اصلا، این فصل را مثل سیگار ِ بعد از صبحانه، مثل حقوق ِ سر ماه، مثل خندینهای از ته دل، مثل اجازهء انتشار دو خط نوشته بیدردسر، مثل ِ جوانی ِ یک زن، و مثل ِ آنروز ِ بهاری در فلکهء اول، از ما گرفتهاند.
و مردم؛ مردم البته بهظاهر هم که شده، شاد اند. باورشان میشود که هرسال، اینموقع، بهار میآید. و بهار، برای ایشان است. سهم ما، گوشه و کناری است که دریغ داشتهاند.
□
بهار ِ ما، چیزی شبیه صدای این ساز است. ما، توی خیابانهای شب عید بدجوری زار میزنیم وسط مردم؛ شبیه هیچکدامشان نیاستیم از ناسرمستی.
□
ای خدای آسمان وُ تقویم ِ رسمی
حال ما، عوض شدنی نیاست، حال آدمهای خوش را تغییر بده؛ باشد که اهل ِ «گوشه» و «کنار» را تنهاتر از این که هستند، نپسندند. آمین.
□
از «صائب تبریزی» است:
پیش از خزان، به خاک فشاندم بهار ِ خویش
- مردان به دیگری نگذارند کار خویش -
چون شیشهء شکسته وُ تاک ِ بُریده ام
عاجز به دست گریهء بیاختیار خویش
از وقت ِ تنگ، چون گل رعنا در این چمن
یککاسه کرده ایم خزان وُ بهار خویش
سنگ ِ تمام در کف ِ اطفال هم نماند...
آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش!
صائب! چه فارغ است ز بیبرگی ِ خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار ِ خویش
جنگ خوب است اگر تفنگ بشوم
و مردم
خیال کنند جنگ ِ دیگری نخواهد بود
سینماها
همیشه «هامون» نشانات بدهند
همیشه در مردی آویزان بشوی که مُردهء خود بود
جنگ خوب است
اگر شهید ِ جنگها باشی
و ما
دیوانههای عاشقات
جنگ خوب است
ما خوبایم
و دیگران
سعی میکنند گلولهای بهسوی تو پرتاب کنند فقط
اینجا وضعیت جنگی
عجیب است
و زیبایی در یکقدمی ایستاده با پرچم
۲
در سینمای ِ بعد از ما
جریانی از بدنه
از تن تو خواهند گفت
شعرهای بسیاری سروده میشود
و تو
- ای که در جنگها همیشه میروی جنگ کشته میشوی -
نام تو را به کوچهای میبخشند
بنبست ِ تو
سرشار از خاطرات ِ توپ و گلوله
جایی برای عاشقانهء بعدازظهر
..
حتی اگر که مُرده باشی
بر بالای دیوار حالا
و «هامون» همیشه آویزان پرده بماند
* همچونآن بدون بازنویسی و ویرایش ِ جدی، مثل اینیکی...
دستها
دست در دست ِ هم، تا iDEATH قدم زدیم. دستها چیزهای خیلی خوبیاند، بهخصوص بعد از اینکه از عشقبازی برگشته باشند. در قند ِ هندوانه، ریچارد براتیگان، مهدی نوید، نشر چشمه
یاران ِ حلقه
دوش، در حلقهء ما قصهء گیسوی تو بود
تا دل شب، سخن از سلسلهء موی تو بود
یعنی دوازده نرهخر، دور ِ هم جمع شدهاند، به جای اینکه براندازی نرم بکنند، تا دل ِ شب، مصداق ِ «بچهها! یه زن گرفتم حال کنیم»، سخن از گیسوی «یار» ِ حافظ گفتهاند! بیناموسی تا کجا؟ خدایا توبه...
کچل گوید: سعدی هم هماین رو میگه، مولوی هم هماین رو میگه، خواجو باز وضعاش بهتر اه.
اینروزها همه پیر میشوند، شما چهطور؟
میگوید: تنتن هشتادساله شده.
خیلی خوشحال شدیم واسه این جوون. سر ِ پُرشوری داشت و نگران بودیم که به باد بدهد خودش را. شکر خدا، که تنتن هم از تکوتا افتاد.
زمان، تنتن را هم پیر کرد.. زمان! البته.
وبلاگ زمستانی
بهمنماه چهارسال ِ قبل بود. وبلاگهای دیگر را حذف، و اینجا را ثبت کردم. بعد از یکیدو سالی، همهء آن نوشتهها هم حذف شد و باز در هماین آدرس، صفحهای تازه به دنیا آمد: حسین نوروزی و بانو. یک صفحهء دونفره، که برای خودمان جای خوبی بوده. خیلی وبلاگ نبوده؛ بیشتر یک پُل ارتباطی. و گاهی، تنها راه ارتباط. جایی که میشود حرف زد و شنید.
حالا ما خوبایم. روزهای خوبتر را ولی انتظار میکشیم.
مهمترین کاری که باید بکنم، شاید این است که کمی خوشاخلاق باشم. بدترین رفتار را داشتهام اینروزها. باید کمی، فقط کمی بیشتر فکر کنم به اینکه میشود و باید کمی آرامتر رامتر بود. گفتم بنویسم اینجا، که فراموش نکنم.
دلتنگیهای بانو
وقتی میرسد که آدم، گیر میکند وسط یک ملودی غمگین؛ دایره میشود به دورش میتند تار ِ خودش را این صدای محزون. و زندگی... زندگی چیزیاست در این مایهها: خوب است هر کسی ملودی غمگین خودش را داشته باشد.
کسی هست، زنی در این دنیا هست که وقت ِ کودکی، کسی عزیزی بهاش دستمالی داده یادگاری، که پُر بوده از «تربت» ِ یکجای خواستنی. یک دستمال صورتی با گلهای سفید، که با یک رشتهء سفید بسته میشده. حالا این پنجشنبهها، دلتنگ این دستمال سفید میشود.
فاتحه برای رفتهها را دوست دارم؛ حس خوبی دارد.
از / به تو
از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو میگویم
از عاشق
از عارفانه
میگویم
از دوستات دارم
از خواهم داست
از فکر عبور در به تنهایی
من با گذر از دل تو میکردم
من با سفر ِ سیاه چشم تو زیبا است
خواهم زیست
من با به تمنای تو
خواهم ماند
من با سخن از تو
خواهم خواند
ما خاطره از شبانه میگیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان ِ در پنهان
ما خاطرهایم از به نجواها ...
من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوهای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر ِ شنیدن باش.
تو از به شباهت، از به زیبایی
بر دیدهء تشنهام تو دیدن باش!
II هماین شعر با صدای یدالله رویایی II
از مجموعهء «از دوستت دارم»، یدالله رویایی، تهران : روزن، مهر 1347
خب چه میشود کرد؟ هماین است دیگر. این تصویر، برای هوایی دونفره است؛ هماین و چیزهای دیگر ِ خوش.

□
نوجوانی سهشنبهشبها را در انتظار اعدام، کابوس طناب میبیند؛ پدربزرگ که میآید به خوابام، میگوید: «برو جعفر رو بکش!»، و نمیدانم این جعفر کیاست؛ گربهام که غمگین است، و نمیدانم چرا؛ و هوایی که میگویند زمان شاه اینقدر سرد نبود و این رژیم کاری کرده است که هوا سرد باشد و باران ببارد و چتر نباشد؛ خیلی چیزها... بعضی اتفاقات، بعضی خبرها بعضی چیزها بهشدت ایرانی هستند؛ نسخهء مشابه خارجی ندارند انگار.
پس، در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. بعضی چیزها را نباید شمُرد؛ مُردههای جوان ِ فامیل، حساب بدهیها، تعداد دفعاتی که که یک آهنگ تکرار میشود و تو میدانی که بهزودی اگر قطعاش نکنی، به حال ِ مرگ میافتی، تکرار این سوال که «من از کی چرا دیگه نتونستم ساز بزنم؟» و هرچیز که رنگی و جنسی از فرودگاه را دارد. در فرودگاهها، آدمهای بسیاری را با آروزهای سادهشان در دل و حرفهای ماسیده بر زبان کشتهاند. من فرودگاه را دوست ندارم.
اگر مثل این دکتر-مهندسهای عشق ِ نظم، مثلا حواسات باشد که چهقدر درآمد داری و چهقدر بدهکار ای، کلاهی نداری در پس و پیش معرکه. من نمیدانم چهقدر بدهکارم و چهقدر درآمد دارم. راه میروم، سیگار میکشم و به –دقیقا- صد و پنجاه هزار تومان قسط ماهانهام فکر میکنم و فکر میکنم عاقبت این مادهگربهء مومشکی چه خواهد شد؟! زندگی، در زمستان جریان طبیعیاش را گم میکند از دست این برفپاککنها.
خواب خیلی خوب است. نه از این خوابهای عرفانی و تخیلی؛ خواب! خود ِ خود ِ خواب. و چه زیبا است خوابی که در روز باشد. فکر میکنم نزدیک به چهار سال است که برنامهء خوابام عوض شده است. چند سال است که فقط روزها میخوابم. در تمام خوابهام نور خورشید از پنجره میافتد روی صورتام و من فکر میکنم پارتیزانی هستم که همالآن، باید که برخیزم بتازم بهسوی دشمن؛ و مگر دشمن کیاست؟
بخواب پسرم.. بخواب..
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ
جهانی
دیگر..
□
عاشق خوابام؛ به وقت ِ دیگر کشورها. خواب روزانهء خالی از عرفان و توهم و کوفت و درد؛ فقط خواب.
زندگی یعنی هماین: بخوابی بلند شوی بخوابی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی.. من مدتهاست چیز دندانگیری برای خودم هم ننوشتهام. دارم چه میکنم؟ خاک بر سرم.
هوای سردی بود. خیلی سال قبل. از لج خودم و روزگار، زلف آشفته را با ماشین تراشیده بودم. بعد گذاشته بودم بلند شود بلند شود بلند شود بلند شود، بشود شکل این «سرباز فراری»ها.
یک دختری، از این دخترهای مست و ملنگ، که آدم گاهی در لحظه دوست دارد جای برادرشان باشد، نشسته بود ردیف پشتیاش. کمی بیحوصله تماشا کردماش. یک لحظه حتی واقعا جای برادرش بودم با هماین چشم و دل ِ پاک. و بعد هم از نظرم دور شد، شد آدم ِ دست هزارم یک قصه.
روزها گذشت. هفتهها گذشت. عین یک قصه. حالا دقیقا «چهل و هشت» ماه از دربهدریها خندهها قهرها، و چهل و هشت ماه از روزی گذشته است که هوا آنقدر سرد بود که من گفتم این رژیم کاری کرده است که هوا هم سردتر شود، وگرنه زمان آن خدابیامرز زمستان اینهمه سرد نبود که.
اتفاق، مثل خواب است؛ خواب، مثل پدربزرگ که میآید به خوابام میگوید: «برو جعفر رو بکش!». من اگر نخواهم این جعفر را - که نمیدانم کیاست - بکشم، باید چه کنم؟
آشفته شدم. دیدماش. زیبا بود. تنی خوب داشت و من دوست داشتم. آشکارا میدیدم که توجهام به تن است. رفته بودم در مایهء مکاشفه و رقص و تماشا.
خیلی قبل بود. قیافهام شبیه اینهایی بود که تازه از زندان بیرون آمدهاند. که پول ندارند، که میخواهند بروند شهرستان و نسخهء بیماری در دستشان خشکیده و ماسیده. من حبس ِ رفیق کشیده بودم و خسته.
بیرون آمده بودم، چراکه میدانستم –خوب میدانستم- اتفاقی عجیب، بزرگ، خاص و یگانه خواهد افتاد.
قسمت ِ هر آدمی، دقیقا جاییاست که بهاش زیاد فکر میکند. من آن خیابان لعنتی را دوست میداشتم. یکروز که شبیه زندانیها بودم، رفتم و در جایی از همآن خیابان نشستم روبهروی کسی که سفید پوشیده بود و مشکی و قهوهای. کلا من این رنگها را هیچوقت یاد نمیگیرم: توسی، قهوهای، کِرِم، شکلاتی.
نیمساعت حرف زدیم. بعد یک بیستدقیقه هم به وقت ملاقات اضافه کردیم. خوب بود که قیافهاش دوستداشتنی بود و هیکلاش هم. خیلی مهم است که وقتی میروی که اتفاقی بیافتد، سر و وضعات زیبا باشد؛ نه مثل من که تازه از زندان آزاد شده بودم. عین اینها که کنار ترمینال میایستند یا توی راهروی فرودگاه.
اتفاقات بزرگ، همیشه در فرودگاههای کوچک میافتد. در تمام داستانهای انسانی، زنی هست که سیگاری به گوشهء لب دارد، لب دارد... دیوانهات میکند؛ از من بپرس!
دیوانهاش شدم. آن هوا را رها کردم و دیوانهاش شدم. رها کردم و نیمهشب بودم که دیدم عاشقاش شدهام. واقعا هماینقدر آنی و بیهوا. شد آنچه باید. دیدم که دوستاش دارم و شعرهایی مینویسم که پیش از آن نمینوشتم.
فکر کردم خوب نیست آدم اینقدر سانتیمنتال باشد. در روزگاری که مردم به مردم رحم نمیکنند، بهقول شاملو، نشستن لب رود ِ بالا و گفتن که «آب را گل نکنیم» یعنی چی؟! {نقل به مضمون} ولی من لب رودی ننشستهام. خودم از نوشتههای این سالها میفهمم، و تنها خودم میفهمم که چه رفته است بر این حسین ِ درمانده. آبی هم اگر بوده، گِلاش کردهام، بهروی همه بستهام. حسین، تشنه است و آب را گلآلوده دوست دارد. ماهیاش در هماین آب گلآلوده بود که به دام افتاد. ماهی، زیبا بود و من بهاش میگفتم و میگویم:«سلام ماهی ِ من!» و دوستاش دارم.
□
نوجوانی که هر سهشنبهشب را در انتظار اعدام، کابوس طناب میبیند، چرا نباید اعدام شود؟
چهارشنبه، روز اعدام است. سهشنبه میآیند اینها را باید فردا برودند بالای دار، جمع میکنند میبرند به تنهایی ِ آخر. این تنهایی، که آخرین تنهایی بشر است، نباید بخشوده شود. یعنی فکر کن به کسی که یازده سهشنبه را به تنهایی رفته است و هنوز هم در انتظار روز طناب... خب هیچچیز خوبی ندارد این گریز.
گریزی نیست از اتفاقاتی که میافتد. آنروز مثل نور خورشیدی که وقت خواب میافتد روی صورتام، روشن و صریح میدانستم که دوستاش خواهم داشت. و شد آنچه باید.
هوا ابر بود. سرد بود. خیابان ِ بلندی که دوستاش دارم، گل و شُل ِ مرمت ِ پیادهروها را داشت. با سنگها حرف زدم تا رسیدم به میدانی که میشد آنروزها سیصد تومان داد و رفت رسید میدان آزادی. آزادی را دوست دارم برای سرباز فراریهاش که میآیند لباسهاشان را آب کنند. حال آزادی، همیشه یکجور است؛ معمولی ِ معمولی.
در آزادی است که میتوانی سوار شوی بروی رشت، بروی به دریا بگویی :«راستی تو یه خواهر دیگه هم داشتی به اسم دنیا.. نه؟ سلام برسون بهاش» و بخندی و سیگاری روشن کنی.
کاش در اتفاقات بزرگ، نرمه صدایی از بنان هم از دورها بیآید؛ یا حتی شهره یا ستار.
□
من چیزی دیدم، چیزی دیدم در دیماه سالی که سرد بود، در دیماه آنسال چیزی دیدم که از شب اول بعد از آنروز، رفتم توی مود ِ بنان که داشت از جایی صدای نرماش میآمد توی باد.
آدمها در جملات بیهواشان همهچیز را میگویند. من آدمها را در لابهلای حرفهای بیمنظورشان میفهمم. گفت: «واسه خودش خوشاه حسابی». وقتی که کسی «واسه خودش» خوش باشد، یعنی بعضی چیزها تمام شده است و اگر در آستانهء فصلی سرد ایستاده باشی، اتفاق خودش میافتد بیکه بدانی و بخواهی.
هفتهء اول زمستان بود. مردم چه میدانستند کجای شهر چه اتفاقی میان کی و کی دارد چهگونه میافتد؟ سرد بود هوای مادرمُرده در آن روز.
این اتوبوسهای شرکت واحد، فقط محل نگاه است و تماشا؛ به کسی وفا نکرده، دل نبند!
□
پس، در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. بعضی چیزها را نباید شمُرد. نباید چهارده ماه را از چهل و هشت ماه کم کرد. غصه میآورد میریزد توی زندگی. باید قبول کرد که هماین است. زندگی، گاهی بهترین روزهاش را از تو میگیرد و میبرد در جایی که ساعتاش اینجا نیست، زندانی میکند و قیافهات شبیه زندانیها میشود.
قیافهام شبیه زندانیها بود و تو گفتی: «شبیه این سرباز فراریها شدهام». و من که دوستات دارم، غمگین بودم.
امروز، عزیز من، امروز شد «اینهمه سال». و حال من بهتر است از دیروز. شکر.
□
همهء چیزهای خوب از تو شروع شد که لباس خوبی پوشیده بودی. گرچه چیزها را نباید شمُرد. خاطرات را باید نوشت. تلخیها را باید نوشت و وقت ِ نوشتن، گفت گور پدر کسی که فکر میکند همهچیز را نباید نوشت. واقعا گور پدرش! چیزها برای نوشتناند. من اگر صریح و روان نمینویسم، شرایط خوبی ندارم لابد. خدا را چه دیدی؟ شاید یکروز نوشتم. هنوز دارم ماهها را میشمارم و به تو میگویم «ماهی». عین این ماهی، که لیز میخورد در دستها و فرار میکند. حرف بدن است و حرف لیز خوردن.
□
گفتم که چارهء غم هجران شود؛ نشد
در وصل یار، مشکلام آسان شود؛ نشد
یا از تب غمام شب هجران کُشد؛ نکشت
یا دردم از وصال تو درمان شود؛ نشد
یا آن صنم مراد دل من دهد؛ نداد
یا این صنمپرست مسلمان شود؛ نشد
یا دل به کوی صبر و سکون ره برد؛ نبرد
یا لحظهای خموش ز افغان شود؛ نشد
یا مدعی ز کوی تو بیرون رود؛ نرفت
چون من اسیر محنت هجران شود؛ نشد
یا از کمند غیر غزالام جهد؛ نجست
یا ز الفت رقیب پشیمان شود؛ نشد
یا از وفا نگاه به هاتف کند؛ نکرد
یا سوی او ز مهر خرامان شود؛ نشد
هاتف اصفهانی
□
روزهای سرد عوض نمیشوند. گرم میشوند، اما عوض نمیشوند. خاصیت یک روز سرد است اگر که دوست داری دوباره ببینیاش، شب که توی خانه تنها هستی.
میپرسم، از خودم میپرسم، اگر مثلا میرفتی به آنسال از دوباره، چه میکردی؟ میگویم: شاید بهجای کسی که شغلاش نوشتن است، دکتر میشدم یا مهندس کشاورزی. اما آنروز سرد را عوض نمیکردم. از مطبام در بیمارستان، یا از دفتر ادارهء جهاد کشاورزی زابل مرخصی ساعتی میگرفتم، میرفتم روی همآن صندلی مینشستم و کمی دختر نارنجیپوش را تماشا میکردم و ناگهان، عاشق زنی میشدم که روبهروی من بود. چه زیبا...
روبهروی من نشسته بود. حرف زدیم. خداحافظی کردیم. شبیه آدمهایی بودم که تازه از زندان آزاد شدهاند. راه برگشت را با خودم برای خودم حرف زدم و ساعت حدود یازده شب بود که حس کردم دوست دارم دوباره ببینماش.
رفته بود. زودتر از چیزی که فکر کنی، رفته بود. این «رفتنها» همیشه روی اعصاب است. بختک میشود میافتد روی زندگی این هی رفتن. دلات تنگ میشود میروی سیگار میکشی راه میروی بلند حرف میزنی با خودت برای خودت، و مردم که از کنار تو رد میشوند فکر میکنند تو دیوانهای. تو دیوانهای!
□
دیوانهء مهربان ِ سبزهروی شیرینزبان!
چه میدانی که اینهمهسال چهقدر دوست داشته شدهای؟ شمُردن خوب نیست. نشمار!
وقتی که میشمارم، وقتی که روزها را هفتهها تفکیک میکنم به خوب و بد، و میشمارمشان، هی زیاد میشوند. عین موسیقی است که باید فقط گوش را یله کرد و گذاشت که تکرار شود تکرار شود تکرار شود...
«در سنهایی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم، اگر گاهی در میان بازی مکث میکنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم...ما بچهء مرگ هستیم.»
□
روز سردی بود و همآنروز، کتاب تازهام منتشر شده بود. میدانستم که اتفاق بزرگ، کتاب نیست. کتابها هی منتشر میشوند و اگر هم ذوقی هست، برای اولین و دومین است. روز سردی بود.
من آن کافهها را که اولاش مردی عبوس نشسته و هی قهوه سفارش میگیرد و تو میدانی قهوه برای من خوب نیست، دوست دارم. من آن قهوههایی را وقتی مینوشی، شبیه بازیگرهای خارجی میشوی، دوست دارم.
در این کافههاست که صدای بنان از دور میآید و اتفاقی که فکرش را هم نمیکنی، میافتد. بعد هم که دست خودت نیست؛ میگویی: «من از ماهی و فسنجون بدم میآد. از شجریان هم. بنان و شهره رو دوست دارم. سوسن و مهرداد رو هم».
وقت ِ وقت است برای اینکه تاثیر بگذاری. میخوانی، زیر لب میخوانی :«چیزی به آخر ِ بازی نمانده است / راهی بهغیر از آن که ببازی، نمانده است..» و آه میکشی و میبینی که روبهروی تو، در نزدیکتر فاصلهای از تو، یکی نشسته است که میشود بهاش فکر کنی.
اتفاقات ایرانی، در روزهای سرد ِ ایرانی میافتند. بیا بقل!
□
یکروز راه افتادم رفتم به دوستی گفتم احساس میکنم شاید اشتباه کردهام که دارم اینجور تلخی میبینم. گفت: «شاید اشتباه کردهای خب» و گفت: « فقط جوری نشود که سهسال بعد باز فکر کنی که حالا اشتباه کردهای!» گفتم:«حق با تو اه». و حق با او بود.
شاید اگر برمیگشتم دوباره به همآن روز، بهجای کسی که شغلاش نوشتن است، دکتر میشدم یا مهندس کشاورزی. اما آنروز سرد را عوض نمیکردم. از مطبام در بیمارستان، یا از دفتر ادارهء جهاد کشاورزی زابل مرخصی ساعتی میگرفتم، میرفتم روی همآن صندلی مینشستم و از دوباره تمام این چهل و هشت ماه را تکرار میکردم.
چهل و هشت ماه! کم نیست..
«میخواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشهء انگور در دستام بفشارم و عصارهء آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایهام، مثل آب ِ تربت، بچکانم.»
□
من عاشق اینام که دنیا اینجور ساده و سنتی و مردسالارانه دور و برم باشد: خانهام، ماشینام، زنام، مادرم، کتابخانهام، کامپیوتر و سیدیهام و هرچیز که بشود مالکاش شد.
دست ِ پُر از بیرون از برسم، کیسههای خرید را بدهم دستاش، با اخم. بگویم:«سلام. تو چهطوری امروز؟ چهخبر؟» و حتی جورابهام را خودم دربیآورم از پا و بگذارم برود کلاس یوگا، که دوست دارد.
من دیوانهء اینام که سوییچ ماشین را گاهی بگذارم روی پیشخوان، بگویم:«پیاده نرو عصر خونهء دوستات؛ ماشین رو ببر، من با آژانس میرم پی کارام».
من دوست دارم بگویم:«خستهای؛ بیا بخوابیم» و جورابهاش را درآورم و بگویم:«خدا بزرگاه». عاشق خوابام؛ به وقت ِ دیگر کشورها. خواب روزانهء خالی از عرفان و توهم و کوفت و درد؛ فقط خواب.
زندگی یعنی هماین: بخوابی بلند شوی بخوابی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی...
حالا تو بگو مثلا چی دوست داری؟ خب بگذار جورابهات را درآورم بخوابی؛ که خستهای. عین حریر و عین ماهی، لیز میخوری، میدانم. حرف بزن، بنویس، راه برو. گاهی هم برو با ماشین خرید کن، بیا بگو:«این سگصاحاب خیابونا شده عین جهنم!» و برو جلوی تلویزیون بنشین و به من فکر کن که دوستات دارم.
در همهء متنهای واقعی، مستعار ات کردم من ِ دیوانه. بابت این یکی، شرمسار روی تو ام. و زیبا است روی تو.
□
آنروز سعی کردم متفاوت باشم. بودم. تفاوت داشتم با روزی که گمات کردم و روزی که پیدا شدی و گفتم «هنوز یخام وا نشده» و هی به «یخه / یقه» تنه میزد حرفام و میخندیدیم.
دوست دارم هماینجا تمام کنم. بروم بنشینم رو به باد سردی که از پنجره دارد میآید توی اتاق، و فکر کنم به اینهمه سال. چیزهایی رفتند از دست و
فقط تو معنی «سرباز فراری» و «زندانی تازه آزاد شده» را میفهمی رفیق؛ رابطهشان را. و حس غمگینی که در هر دوی این شوخیها هست.... چه کرد این روزگار با آدمهاش.
شمردن خوب نیست؛ اینهمه ماه را دوست دارم. و اگر باز برمیگشتم، آنروز میآمدم و اتفاق دیگری نمیافتاد. وقتی که میشمارم، چهارماه از بقیهء چهل و هشت ماه کم میشود و من و تو، غمگین میشویم.
هیچچیز مثل گذشته نماند. گذشته، گذشت و امروز شد گذشتهء نزدیک و رفت. یکچیزهایی هم از دست رفت. چیزهایی از دست رفت. چیزهایی از دست رفت. و چیزهایی ساخته شد. خراب شد و ساخته شد. از خرابی بود اگر بنایی شکل گرفت. سخت بود و سخت هم گذشت. ولی گذشت.
□
دنیایی که برایاش برنامه بریزی، دنیای خوشی نیست؛ برنامه بریزی که چه خواهی کرد و چه نه. دنیا، دنیای خوبی خواهد شد اگر با «؛» زندگی کنی. هی از این نطقهویرگولها {؛} بریزی توش، وصل شوی به سطر بعدی و هی ادامه بدهی تا جایی که از دل ِ ناخوشیها، چیزی بیابی که خوش باشد و خواستنی. اگر مثل این دکتر-مهندسهای عشق ِ نظم، مثلا حواسات باشد که چهقدر درآمد داری و چهقدر بدهکار ای، کلاهی نداری در پس و پیش معرکه. کلاه را باید سرت بگذاری و راه بیافتی بروی توی دل زندگی. بروی به «دیدار» و وقت برگشت، شده باشی عین یخ: هی فکر کنی هی فکر کنی... دلات عاقبت تنگ خواهد شد.
من دلام هنوز به عاقبت نرسیده، تنگ است. آروزی بزرگی نیست: یک خانه در حوالی میدان نور، که بشود اجارهاش را ساده داد؛ و هی تو.. هی تو.. هی تو.. هی تو.. بالاخره میشود!
همیشه یک نوشتهای هست در زندگی که مستعار نیست و یک روزهایی میآید که مطابق خواست تو پیش میرود. میخواهمات.
□
«ماهی» ِ شاملو میگوید:
من فکر میکنم
هرگز نبوده قلب ِ من
اينگونه
گرم و سرخ:
احساس میکنم
در بدترين دقايق ِ اين شام مرگزای
چندين هزار چشمهء خورشيد
در دلام
میجوشد از يقين؛
احساس میکنم
در هر کنار و گوشهء اين شورهزار ِ يأس
چندين هزار جنگل ِ شاداب
ناگهان
میرويد از زمين.
بعد هم میگوید:
آمد شبی برهنهام از در چو روح ِ آب
در سينهاش دو ماهی و در دستاش آينه
گيسوی خيس ِ او خزهبو، چون خزه بههم.
من بانگ برکشيدم از آستان ِ يأس:
« آه ای يقين ِ يافته، بازت نمینهم!»
□
دلتنگی خوب نیست. دلشکستگی خوب نیست. خوب نیست که آدم اینجور دلاش گرفته باشد. این آژانس محل، هی سراغ زنام را میگیرد بیناموس. گاهی خیابان هم به آدمهاش خو میکند و دلتنگ میشود. باور کن.
□
دوستی داشتم که رانندهء آژانس بود. هربار که میپرسیدم از کدام مسیر میرویم فلانجا، میگفت:«از جای بدی نمیریم که بد بشه».
از جایی که حالا و امروز ایستادهام، ناراضی نیستام. بد نشده این راهی که آمدهام و آمدهای. تلخی و بالا و پایین، دست ما نیست؛ روزگار هماین است.
من چیزهایی را داشتهام که ندارمشان. فکر میکنم چیزی که نمانده، لابد باید میرفته. چیزی که مانده، یعنی باید میمانده.
بچهای بود، دختربچهء شش سالهای بود که من بسیار دوستاش داشتم. همسایهمان بود. یکروز مادرش میگذاردش در خانه و میرود خرید. بچه در تنهایی، شیر گاز بخاری را دستکاری میکند. انفجار و.. زبانبسته، پرنده میشود میرود. بعدها قبول کردم که باید میرفته لابد.
چیزهای زیادی از دست خواهد رفت؛ میدانم. ولی خب داریم در هوایی نفس میکشیم که هر سهشنبه ممکن است نوبت اعدامی دیگر باشد و هر نفس که فرو میرود، واقعا فرو میرود و احتمال سکته هست. نگهبان چی باشیم در این روزگار؟ گور پدر روزگار.
اگر تقدیر هست، که اینهمه از دست تقدیر میکشیم. اگر نیست، پس باک از چی؟ نترس. من فکر میکنم، دقیقا در بدترین ساعات فکر میکنم که اشتباه نبوده این راه و این اتفاقات.
یعنی میخواهم بگویم آن بچهء زبانبسته، اگر رفته، «باید»ی در کار بوده. حالا هم مدتهاست فراموشاش کردهاند همه، الا من که خب میدانی خاطره جمع میکنم برای سر قبرم.
پس بعضی زخمها را در زندگی نباید شمُرد. و چیزهایی هست، و کسانی هستند که باید نگهشان داشت همیشه. و باید خیال کرد زمان آن خدابیامرز هوا اینقدر سرد نبوده و باید امید داشت. من امید دارم همیشهء خدا. إن الله مع الصابرين.
□
در این شهر داریم یخ میزنیم از سرما؛ تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ ها؟ بگو کجایی؟!
و هوایی که میگویند زمان شاه اینقدر سرد نبود و این رژیم کاری کرده است که هوا سرد باشد و باران ببارد و چتر نباشد؛ در این شهر داریم یخ میزنیم.
امیر خسرور دهلوی گفته:
با غمات، شادی ِ جهان، هوس است؛
شادی من، هماین غم ِ تو بس است.
از سر خشم اگر بخایی لب،
بر لبات بوسه دادنام هوس است ...
آخ گفته!
اینجا
کشوری که دوستاش نداریم
و میگویند وطن ماست
و میگویند اینجا وطن ماست
میگویند
اینجا
وطن ماست
چه میشود کرد؟
گاهی تو را میخواهیم
میگویند وطنپرست
مردم
عجیب شدهاند
۲
دستهاش
آسیب دیدهاست
دلاش
آسیب دیدهاست
ماهی شده است، ماهی ...
عین هماین که توی حوض
با اینهمه
دوستات دارد
هنوز
مردم
اینجوری عاشق میشوند
گاهی راحتتر از این
۳
از جنگ نوشتیم
از تفنگ
فراموشمان شد اینجا وطن ماست
و هیچ زنی
زیباتر از تو نیست که میخندد ..
روی تنمان راه میرویم
به لاشههای خوشبخت دل میبندیم
و روزی شبی جایی
مست میکنیم وُ در هوای ِ تو ای فریاد ...
ما
سالهاست
در غربت ِ دیگران شاد ایم
و خندهای اگر هست
به عکسی است که تو در آن رفتهای ..
من هیچگاه
اینجا را نمیخواستم
مردماش
ما را دوست نداشتند
یکسال گذشت؛ احمدینژاد هنوز در همهجا رییس جمهور است، هیچچیز عوض نشده؛ هنوز هم پیش از اساماس این شرکت اینترنتی، تبریک ِ تو میرسد، هنوز هم پروینجون «پولور» میخرد برای بار بیست و چندم، هنوز هم روزگار تلخ است، و بهانهای اگر هست برای خنده گاهی، هماین شوخیهای شیرین ِ گاه و بیگاه است.
حالا تنها چیزی که عوض شده، این است که میبینم در این یکسال «رفتهرفته» بیشتر کلمات را، درست و غلط، «دور از هم» نوشتم و جدا. و هی اصرار کردم، هی اصرار کردم، هی اصرار کردم که اینطور باشند جدا از هم. اینکه این یکسال، چهگونه گذشت، قصهاش در هماین «سِیر ِ جدایی» کلمات و ترکیبها جاری است. یک پاکت را هم کردهام دو پاکت... هماین و هماینها.
امروز، این نوا را به خودم تقدیم کردم؛ گوش کن.
بچههای کوه آلپ (در زبان انگلیسی گویا این باشد Alps Stories: My Annette)
واقعا این عکس و نوشتهاش، با من چهها کرد ... نوشتهء پیوستاش را دوست داشتم، نگه میدارم برای خودم.
پی: تبریک ِ دیگران در این مواقع که دوست داری خودت و باشی و خودتان، دوستداشتنی نیست هیچ.
حال من، نرگس بیمار تو داند؛ زآنروی
که در او هم، چو دل من، اثر از بیماریاست
هر طبیبی که علاج دل بیمار کند
تو مپندار که او را خبر از بیماریاست
چه شود گر به عیادت قدمی رنجه کنی؟
که فغانام همهشب تا سحر، از بیماریاست
من پرستار دو چشم ِ خوش ِ بیمار ِ توام
گرچه بیمارپرستی، بَتر از بیماریاست
چشم بیمار تو پیوسته چو در چشم مناست
دل ِ پُردرد مرا ناگزر از بیماریاست
پی:
حال این شعر و اینروزگار: آواز علیرضا قربانی، از آلبوم «فصل باران»
دور نیست... بالاخره یکشب، در هماین شبهای بیرونق، برای این شعر ِ «خواجوی کرمانی» آهنگی خواهم ساخت، خواهم نواخت، خواهم خواند، و لابد با دل و جان، تقدیم خواهماش کرد به: وی
من مستام وُ دل، خراب - جان تشنه وُ ساغر آب
برخیز وُ بده شراب - بنشین وُ بزن رَباب
ای سام تو بر سحر - و ِی شور تو در شکر
در سُنبلهات قمر - در عقربات آفتاب
بر مشک مزن گره – بر آب مکش زره
یا ترک ِ خطا بده - یا روی ز ما متاب
در، بر رخ ما مبند - بر گریهء ما مخند
بگشای ز مه کمند - بردار ز رُخ نقاب
من بندهام وُ تو شاه - من ابر ِ سیه، تو ماه
من آه زنم، تو راه - من ناله کنم، تو خواب
ای فتنهء صبحخیز - آمد گه ِ صبح، خیز!
در جام ِ عقیق ریز، آن بادهء لعل ناب
آمد گه طوف و گشت - بخرام بهسوی دشت
چون دور بقا گذشت، بگذر ز ره ِ عتاب
عطار ِ چمن، صباست - پیراهن ِ گل، قباست
تقوی و وَرَع، خطاست - مستی و طرب، صواب
دُردی کش ازین سپس! - واندیشه مکن ز کس
فرصت شمر این نفس، با همنفسان، شراب
خواجو! می ِ ناب خواه - چون تشنهای آب خواه
از دیده، شراب خواه - وز گوشهء دل، کباب
وَرَع: پرهیزگاری و زهد
اندیشه کردن، اندیشیدن از کسی: ترسیدن، ترسیدن از کسی
سام :
دهخدا، اول معنای «بیماری» و «وَرَم» را بر آن وارد دانسته؛ «سرسام» را بیماری ِ سر و «برسام» را بیماری ِ سینه ذکر کرده از ترکیبات هماین کلمه.
معنی دیگر را هم معین و دهخدا {با تفضیل دهخدا} این آوردهاند: رگهايی را گويند که از «زر و طلا» در کان و معدن بههم ميرسد (برهان)(جهانگيری). رگ زر (شرفنامهء منيری). زر ساده؛ يعنی زری که زرگری نشده و مسکوک نيز نگشته است. زر و سيم (منتهیالارب). رگ زر و نقره است که به فارسی سام گويند.
دهخدا اینها را هم در معنی ِ «سام» آورده:
زر طلا (برهان). زر سرخ (غياث).
گوی، که بر روی آب گرد آيد.
خيزران، که درختی است (منتهیالارب).
در سانسکريت، به معنی حديث خوش است (التفهيم).
مرگ و هلاک (غياث). مرگ (شرفنامهء منيری)(منتهیالارب).
پس:
در مصرع « ای سام تو بر سحر - وی شور تو در شکر» بهنظرم مُراد، زر و سیم باشد و نوری که از آن ساطع میشود؛ در برابر نور سحرگاه. شاید من اشتباه برداشت میکنم.{حوصلهء گشتن و شرح و تفسیر نداشتم. با کورش، گپی زدم دربارهء این کلمه، چیزهایی درباب «سام: مرگ» گفت و حرفهایی را یادآوری کرد. دستآخر هم رسیدم به اینکه: خب میتواند اینهم باشد. بههرحال، ممنوناش هستم که مثل همیشه هست در کنار و گوشهء دوستی و معلمی.}
میگویند زیبایی
چنگ میزنند در تو
۲
چشمهای بسیاری
پیات میدوند
دیده نمیشوی
مردان در هوای تو میسوزند
سیگارهای کارگری
چشمهای کارگری
هیز وُ
غربتی
میگویند زیبایی
و میخواهند!
هماینقدر راحت و ساده
۳
مردم از چیزهای زیادی میگویند
از اینکه میروی؛ دوست دارند
از اینکه میرسی؛ دوست دارند
از اینکه دوست دارند که میآیی
حرفهای بسیاری هست
پُشت سرت را نگاه کن
۴
تو نیستی
و میگویند رفتهای
نمیدانند ماهای در آسمانها
دیده نمیشوی گاهی
اینها
کارگر اند
نمیفهمند گاهی
خسته میشوی
۵
قسم به سیگار
و دودی که از جان برمیآید
روزی برای تو خواهند مُرد
با چشمهای کارگری
هیز
و غمآلود
باد خبر می آورد عاشقانه هایم را در آغوش گرفنه ای
و سیر نگاهم می کنی
ما گریه می کنیم
و تا آن وقت
با سیل رفته ایم آن طرف دنیا
در حبس به هم می چسبیم / می پیچیم / می تابیم
تو در آغوش من اسیر می شوی / در من تمام می شوی
و من زیبا می شوم ....
زلفات هزار دل، به یکی تار ِ مو ببست
راه ِ هزار چارهگر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوی ِ نسیماش دهند جان
بگشود نافهای وُ در ِ آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوهگری کرد وُ .... رو ببست
ساقی به چند رنگ، می اندر پیاله ریخت
این نقشها نگر که چه خوش در کدو* ببست
یارب چه غمزه کرد صُراحی که خون ِ خُم
با نعرههای قُلقُلاش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پردهء سماع
بر اهل وجد وُ حال، در هایوُهو ببست
حافظ، هر آنکه عشق نورزید وُ وصل خواست
احرام طَوف کعبهء دل، بیوضو ببست
* آنسالهایی که هنوز سماعی بود و بزمی، «کدو» را خشک میکردند، نقش و نگاری روی آن میکشیدند، میشدهاست تُنگ شراب. کدوی شراب هم میگفتهاند به آن. در همین شعر، آن «قُلقُل اندر گلو» هم به بخش نازک هماین تُنگها اشاره میکند که گلوی تُنگ شراب بودهاست.
هرگز کسی برای گریه به آب نمیزد
ملوان بودیم
زیبایی، کار ِ ما بود
۲
سینهات را به آبها میبخشم
زنان بیلبخند
از ظهر یک امامزاده سرریز میشوند
و مادرم
جایی میان چادر و دریا طول میکشد
و مادرم
طول میکشد
و مادرم
طول میکشد
و مادرم
تا ظهر یک امامزاده عریان است بیدریا
۳
دریاها سنگسار میشوند
زنان زیبا را
توی آب میریزند
و ماهیها
ماهیها بسیار اشک خواهند ریخت
در هیچکجا
زنی را ندیدم که زیبا بود
۴
ما از میان آبها بود که تو را یافتیم
ملوان بودیم
و دریا
کار هر روزهمان بود
هر روز
پولک دریایی
هر روز ماهی و جلبک
ملوان بودیم
عاشقات میشدیم به سادگی
و این کار هر روزهمان بود
کاش آب نمیشدی
پی: شعرمان هم به شعر نمیرود، دلمان به زندگی، دستمان به کار؛ پراکنده، خسته، مغشوش. درست میشود خب.
- اون آهنگی رو که اونشب اول زدی، بازم بزن، میخوام گریه کنم..
- گمونام برات هجرانی زدم.. البته میدونی که سازم کوک نیست، ولی بهخاطر تو ..
- تو تنها کسی هستی که ...
- تنها کسی که هستم توی چت، ساز میزنه.. نه؟
- نه! تنها کسی هستی که خیلی پدرسوختهای و بلدی که بازی کنی با آدم..
- آها.. از اون جهت؟ تقصیر من نبود... خودت اول گفتی دلات گیره پیش من.
- آره؟ ... ای... بزن.. بزن کمی گریه کنم...
داری بازی میکنی؛ داری لفاظی میکنی که حرف بکشی ... کسی هم این وسط نمیگوید«این که زدی، اصلا ساز بود؟». چند سال تنهایی و بیکاری، به آدم ِ سوختهای مثل تو، این فرصت را میدهد که با یک «سهتار» مهربان، ردیف و گوشههای «تحت وب» ابداع کند. قطع و وصلهای اینترنت کمسرعت هم همراهیات میکند در تعیین ریتم خاص. یک میکروفون ِ گاهی سالم گاهی بیمار هم که باشد، چه شود!! و شبهای بسیاری از ایندست ...
- داری گریه میکنی الآن؟
- نه .. دارم فکر میکنم مگه ممکنه من، من، من گیر کنم پیش تو؟
- خب حالا که گیر کردی.. اصلا از اول هم تابلو بود که گیر کرده بودی.. دیدی که من سعی کردم نشه اینجوری.. ولی خب تو خیلی کار از کارت گذشته بود.. دلام سوخت برات، کمکات کردم که به حرف بیای.
- تو سعی کردی؟ ببینم.. تو اصلا گیر نکرده بودی؟
- من؟ عمرا... راستاش من اصلا فکر نمیکردم.. من فقط ساز میزدم....
- خیلی رو داری تو! باشه.. من گیر کرده بودم... حالا چی؟
- هیچچی! فقط ... ولاش کن.. گوش کن بزنم..
- امروز چندمائه؟
- امروز رو نمیدونم، ولی دیروز هفتاُم بود.
- بعد، اونروز چندم بود؟!
- اونروز؟ نهاُم .. یازدهاُم .. دوازدهاُم شاید... نهایتا سیزدهاُم.
- پس بدبخت شدیم .....
- آره گمونام. خدا کنه فقط شکل تو باشه؛ چشمای دُرُشت و تولهسّگی داشته باشه. من عاشق چشماتام خره... کسی جز من اینهمه نمیفهمهشون؛ بینظیرن!
پی:
میآی و میبینی.. نه؟ پس تک بزن... لطفا... دلتنگام عزیز جان.. غلط ... کردم... در انظار عمومی!
بیخبر که میری، هی توی صفحهء وُرد مینویسم:«موووش!» و پاک می کنم.
بیت تقدیمی:
شانه کمتر زن، که ترسم تار زلفات بشکند
تار ِ زلف توست، اما رشتهء جان من است
حسین
جانام فدای زلف تو؛ آندم که پُرسمات
کاین چیست موی بافته؟ گویی که دام توست
«امیرخسرو دهلوی»
۱
این نویسنده، با هرگونه تغییرات شهری، و اصلاحات هندسی خیابانها، مخالف است.
تهران، یعنی اضلاع نابرابر، یعنی خلاقیت در حرکت. یعنی خودت راه بیفتی، مثل الاغ ِ دلبهنشاط، راه خودت را پیدا کنی. یعنی وقتی گم میشوی، حداقل بیست و چهار طول بکشد تا پیدا بشوی. تهران، یعنی هنوز هم کرباسچی ِ مظلوم، هنوز توهم توطئه در کوچهها، یعنی هنوز روزی میرسد که هاشمی شکست خواهد خورد. یعنی، شهری که با تو قدم زدیم... تو که نبودی، بسیاری از خیابانها را بستند وُ باز کردند وُ ساختند وُ بردند وُ کشیدند بلند کردند. وقتی که بودی، تازه داشتیم به حماقت هندسی خیابانها عادت میکردیم. این تهران، شهری نیست که زنی داشت، راه میرفت، زیبا بود... + و + و +
لعنت به هرچه شهرداری.
۲
با سیگار نمیشه آدمها رو فراموش کرد، با سیگاری هم.
با سیگار نمیشه خونهها رو از یاد برد، با سیگاری هم.
با سیگار نمیشه بعد از بارون آواز خوند، با سیگاری هم.
با سیگار نمیشه، با سیگاری هم .. نمیشه خیال کرد که نزدیکای... +
۳
خداوند متعال
لطفا از ما بکش بیرون؛ اینهمه زن و مرد ِ طالب، توی شهر.... خسته شدیم بابا ... +
شعرهای عاشقانه نوشته نمیشد
جهان، چیز تازهای نداشت
و تهران
شهری نبود که دوست داشته باشم
رفته بودی
و کاری بهجز شعر نمانده بود
و سیگارها
زنها
و عکسها
۲
من این شهر را دوست نداشتم
به عکسهای زیبا دل دادم اگر ماندگار شدم
و روسپیان جوان
و روسپیان جوان
و مادرانی که لبخند میزدند به آیینه
شعرهای عاشقانه نبود اگر بودی
قابها نبودند اگر نمیرفتی
اگر مانده بودی
شاعر نمیشدم
با سیگاری بر لب
۳
رفتهای
فردا
ادارهها تعطیلاند
خیابانها
تعطیلاند
کوچهها و روزنامهها
رفتهای
و تهران پر از روسپیان جوان
با عکسهای عریان از تنی که دوست میداشتم
۴
نیستی
و در هر عکس
زنی دارد به لبخندش خیانت میکند
اینجا
دنیای شرقیاست
و جهان ِ پیرامون
تنها، زنانی که میبینیم
زیبا
زیبا
زیبا
من این شهر را
هرگز نمیخواستم
پی: همچنان، فضا، سانتیمانتال است وُ همینجوری. دنیا، احمق هم میخواهد. دقیقا! مردم دوست دارند توی هرچیزی ...
پی: بهزودی، عکسی در این مکان نصب میشود.
نمیخواستم در این شهر بمانم
خیابانهای بسیاری کشیدند تا بفهمم
کوچههای بسیار
چراغهای بسیار
و بسیاری از راههای دور را کشیدند تا دریا
خانههای بسیاری خراب شد تا ماندگار شوم
تهران نشسته در کافههای جنسی
کمکهای جنسی
حرفهای جنسی
خیابانها کوچههای بسیار وقتی که دوستات داشتم
۲
همیشه یک صندلی خالی است
تختخوابی که افتاده روی بام
خواب تو آغوش میکشد بهقدر ِ اینهمه چراغ ِ سرخ / سبز/ زرد
و آبها
آبها دریا را فراموش کردهاند
۳
از خوابهای شهر دوری ای دریا
دریای لعنتی!
زنهای سرخ ِ جنگی در تو آویختهاند جوانیشان را
در هر کجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابانها عشقهای بسیار
این شهر لعنتی!
۴
قورباغههای کودکی از عذاب ِ الیم مُردهاند با سنگهای خدای بزرگ
عجیب نیست اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمیگردد
راههای شوسه قدر ِ دریا میفهمند
و دوش از آب - سرشار ِ فرو رفتن از تنیست که زیبا بود
پوست شب را کشیدهاند تا صورتی که زنی داشت
و آبها
آبهای دور
تختخواب را به آغوش میکشم
شاه برمیگردد
و تهران، همانی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ
اردیبشهت 84 تا اردیبشهت 87
بعد: وقتی که تمام شعرهای اردیبشهت 84 را با هم تلفیق میکنی. وقتی که هر روز، سانتیمانتالتر میشوی. وقتی که هر روز دوست داری فقط «سخن عاشق» بنویسی. وقتی که به دیگران چه ربطی دارد چی مینویسی؟ وقتی که داری فکر میکنی که کی، چی میخواهد در جستوجوهای بیپایاناش اینجا؟ وقتی که حتی از اول صبح، دو خط نمیتوانی انشا کنی. وقتی که نفس کشیدنات هم در تورم دارد از پا درمیآید. وقتی که دلتنگی. وقتی که خوش نیستی.... روزگار تلخی داریم. تف!
بعد: ای بر پدر و مادر هرچه موسیقی خراب، که میرود توی مغزت، خرابتر میکند روزگارت را.
بعد: رسما دارم میپوسم اینجا. بهزبان ِ ساده: دارم/اینجا/میپوسم.
بعد: تو چهطوری؟ تپل باش...
بعد: خواهر و مادر ِ روزگار را .... بعد!
هیچ از تو نمیدانند
و از دختری به نام لیلا...
آمده بودم
بی اسب
بی تو
با آخرین خطوط:
« امروز، آخر ِ دنیا بود
و مادربزرگ
دارد خواب مسیح می بیند....»
نوشته شد در تابستان 1377؛ بعدها، یک شب، همین وقت ِ اردیبشهت، پای تلفن، با صدای بلند خواندم. و دیگر هیچ ...
شکوهات را
زنانی که میشناختم نداشتند
سالها
تو زیبا بودی؛ رها وُ یگانه
۲
ترانههای بسیاری برای تو گفتیم به نام عشق و آزادی
آلوده نمیشدی به سیاست
به روسپی
به قدرت و جنگ
به جنگ
جنگ
جنگ
کُشتههای بسیار ِ بیگناه در راه تو میریختند
افسوس از تو ماهی سبزهروی دیوانه ...
۳
تو را دوست داشتیم
و عکسهای بسیار
تو را دوست داشتیم
و لبخندهای بسیار
پیراهنی بلند با تو بود
و کافهها
زنها
لبخندها
در تمامی عکسها
عاشقات بودیم
و زیبایی
از تو خلاصی نداشت
باز مخصوص، برای هوای ِ بانو
۱
این شهر
با آخرین خیابان ِ بنبست
این شهر
با آخرین پلاک ِ خانهام تمام شد...
چهقدر دختران ِ تو را خواستم تهران ِ بزرگ!
۲
اقیانوسها
نامهای آرامی دارند
دریاها
آرزوهای شور، پسران نوح در آیینه
و زنان
سیاهبختی خود را با کشتیها میفرستند آفریقا
پس کِی قصههای شهر تمام میشود؟
۳
تنات
اروپای این خاک ِلعنتی بود
و شهر ِ من
آخرین پلاک در تنات بود که دوستات میداشتم
کاش بالی داشتی پَری میزدم تنی به آبهای تو در رودخانههای مرکزی
فراموش میکردم
و میآمدم شهرم را ببرم آمریکا
توی منهتن
تنات را تماشا میکردم کاش
۴
تهران؛ تمام ِ آنچه بستهاند به رخت ِ ما فاحشههای ارزان
بخت ِ ما را
پایتخت ِ ایران بستهاست
میخواهم دکمههات را خودم باز کنم
۵
شهر ِ خاطرات ِ پراکنده!
نفرت دارم از تو!
کمی قدیمی، کمی با اصلاح، ولی ... اینروزها مدام، دارم بازگشت ادبی میکنم در شعر. فعلا هم اینجوری دلام میخواهد!
۲)
بهشوق تو حبس میکشیدیم در جزیره
زنجیری ِ تو بودیم / زندانی ِ دیوارهای وطن
سرانجام
بطریها
به ما خیانت کردند
و یکروز عصر
تیرباران شدیم
جزیرهها
جوانی ِ ما بودند
خوب میدانستی!
۳)
سربازها
تو را دیدند که فراری شدند
بُرجها
دکلهای بلند
دیدهبانهای بسیاری برای تو نامه مینوشتند
نمیخواندی ....
چهقدر جوان ماند پادگان ِ قدیمی
و سربازان
در تمامی ِ جنگها
بر علیه ِ تو مُردند
4)
جنگهای بسیاری برای تو
کُشتههای بسیار
گلولهها وُ جنگها وُ آوازهای توی ِ سنگر
دیوارهای بلند
عاشقانههایی از خدمت و خیانت
و دخترانی در انتظار بازآمدن ِ مردان جوان
پیر شدیم .. پیر ...
روحمان اسیر تو بود
دلمان پیش تو
دستمان با تو
برای تو بود اگر جهان را به آتش کشیدیم
و
تو را
دوست داشتیم
بههمین سادگی
جهان همین است
میمانی
و دستی که عاشقات بود
سوار اتوبوس میشود
تکان میخورد
اشک میریزد
و میروی
دنیای تلخی دارند زنان ِ زیبا
۲
رانندههای سربهراه
تو را دوست داشتند
قهوهخانههای بینراهی
و کارگران ِ خستهء تابستان
اتوبوسها
محو ِ تو بودند که در درّه لغزیدند
جادهها
تو را گم کردند
اگر که پایانی ندارند
و سیگارها
سیگارهای بسیاری به آتش تو سوختند
تو چه بودی ماهی ِ سبزهروی دیوانه؟!
در تمام ِ آینهها
دیده میشدی
و هر صندلی به احترام تو خالی بود
سالهاست در مسیر ِ غرب
ترانهها
غمگیناند
اتوبوسها
مسافران
و کارگران ِ تابستان
غمگیناند ....
جیبهام پر از عکسهای سیاه و سفید
و دستام از تو خالی بود
2
دریاها
دل به آب نمیزدند اگر نبودی
بیدلیل نمیشد که آوارهات باشند
ماهیها
مردان
مسافران ِ سیاه و سفید
زیبا بودی
و زیباتر
3
نام تو را تمامی دریاها میگفتند
به دیدن تمام ِ دریاهای جهان رفتم
افسوس
آب شدی
از تور ِ مردان ماهیگیر
گذشتی
4
عکسها
همیشه پنهان کردهاند
زنی را که زیبا بود
و دریا ها
و ماهیها
عشقها
و آبها
و
آبها
بیحوصلهام؛ دلام نوشتن ِ طولانی و سطرهای بلند و کشیده میخواهد. چیزی از جنس ِ نوشتههای راحتتر ِ اواخر تابستان و پاییز. مینویسم، و راضی نیستم. باید بیشتر نوشت. باید امیدوار بود، و امید داد. و من این کار را خوب بلدم. چراکه نه! هی مینویسم باز. اینجا وبلاگ است: دیواری صاف برای روزنوشتها، اعلام وضعیت، موجودیت. پس قرار نیست به کسی جواب پس بدهم که سطح ِ نوشتههای این ایامام، کجاست و چهقدر. وبلاگ ِ شخصی، چهاردیواری اختیاری است. ادبیات، پیشکش به اهلاش، ببینم چه غلطی میکنند؛ طرفه آنکه، اینروزها، خیلیها بهمدد چیزهای دیگری غیر از متن، شدهاند نویسنده. پس گور پدر این نوع از ادبیات.
توی تهران، کمکم حتی نمیشود وبلاگ هم نوشت. باید برویم سفر، برگردیم، و روز از نو ... نوشتن، تنها کاریاست که در کنار سیصد و سی و پنج کار دیگر بلدم.
تنات که زنی بود شبیه مادرم
من که شبیه زنها گریه میکردم
و پل که کشیده رو به بالاتر ... راستی از چی؟
و نمیپرسم چرا
اینجا تهران
و هر چیز، شبیه ِ شدن
حتی اگر که از چی بپرسم وُ
بال بگیری ...
اسفند 1383 / تهران، واوان؛ همان اتاقی که فقط اینترنت داشت و دوری.
بخشی از یک شعر، در مجموعهء سالها زیرچاپ ِ «روزی زنان میمیرند» {هنوز در دست ِ ارشاد}
فرمود هرکه محبوب است، خوب است؛ و لایَنعَکس. لازم نیست که هرکه خوب باشد، محبوب باشد. خوبی، جزو ِ محبوبی است و محبوبی، اصل است. چون محبوبی باشد، البته خوبی باشد. جزو ِ چیزی، از کُلاش جدا نباشد و ملازم کل باشد.
در زمان ِ مجنون، خوبان بودند از لیلی خوبتر؛ اما محبوب ِ مجنون نبودند. مجنون را میگفتند که «از لیلی خوبترانند! بر تو بیاریم؟»
او میگفت که «آخر، من لیلی را به صورت دوست نمیدارم. و لیلی، صورت نیست. لیلی به دست ِ من، همچون جامیاست؛ من از آن جام، شراب مینوشم. پس من عاشق شرابام که از آن مینوشم و شما را نظر بر قدح است؛ از شراب آگاه نیستید!»
پینوشت۱: میگفتند که «از لیلی خوبترانند! بر تو بیاریم؟» / پااندازی ِ کلاسیک
پینوشت۲: از عرایض دوست فرزانه و شاعر جوان، سید جلالالدین مولوی بلخی و از مجموعهء «فیه ما فیه»
پینوشت۳: در کل «باشد» ایشان میزند
دریاهای بسیاری به سمت ِ تو میریختند
نام تو را تمام رودخانههای جهان بُرده بودند
و نامههای مردان جزیره
دیگر عجیب نبود ...
آبها میدانستند عاشقات شدهایم
یک آفتاب که برود، و آفتاب بعدی بیاید، روزیاست که این خارجیها، اسماش را گذاشتهاند «روز ولنتاین»؛ بهانهای برای خوشی و خوبی. بهانه هم اینروزها حتی برای زنده ماندن کم شده، پس چرا همین دو سه خط را نادیده بگیریم؟ آفتاب میرود، و آفتاب بعدی میآید. و پیش از آنکه آفتاب برآید، صفحهای هدیهای برای بانو؛ از پُشت این مانیتور، با اینهمه بیهنری که من دارم، چیزی بهتر از این بهذهنام نرسید. و البته بهعلاوه کفش و شلوار و مانتو و شیرینی و «غیره»!!!
برای بانو :
پینوشت: بهزودی در این مکان، شعری اتفاق میافتد.
زیبایی، سهم ِ تو بود؛ نبود؟
2
مبارز نبودیم
نمیخواستیم بجنگیم
و هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود
تفنگ اگر بر زمین نهادیم
اگر نفت گرفتیم و جنگ دادیم
خانههای امن را اگر فروختیم، برای تو بود
باید که پیدا میشدی؛ نه؟
عاشقات بودیم
و میخواستیم تنها تو را براندازیم
انقلاب، کار من نبود
3
شاعران ِ تو بودیم
که نامات را دفترچههای تلفن
نامات را مردان ِ سینما آزادی
و نام تو را تمام سربازان ِ بعدازظهر شماره میگرفتند
هنوز تمام کیوسکهای سکهای
شمارهات را دارند
و سربازان ِ مرخصی
به امید تو میروند میدان آزادی
4
داریم به جای تو اعتراف میکنیم
جای تو با مردان ِ بیحوصله حرف میزنیم
جای تو زجر میکشیم
و جای تو میگرییم
آنها
تو را میخواهند
نشانشان نمیدهیم و میخندیم
ما شاعریم
انقلاب، کار ما نیست
دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی نمیخواستم بمیری قیصر هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
برای تو بود اگر تفنگ به دست گرفتم
برای تو بود اگر به ایستگاه رفتم
اگر دست تکان دادم
برای تو بود
حالا بهخاطر ِ تو از هر قطار میگریزم
2
تو زیبا بودی
و تهران ِ پیرامونات را
فقط بهخاطر ِ تو میخواستم
چهقدر برای این شهر ِ غریب، نوشتم
و تو را پس نداد ...
3
در شعرهای ضعیف بودی که یافتمات
از سطرهای عاشقانهء دبیرستان
از جیب سربازهای روی برج
از درازای یک خیابان ولیعصر
تو از میز یک کافه به شعرهای من نشستی
و بعد
هرچه از تو نوشتند
خوانده نمیشد
چراکه تو زیبا بودی
و هیچ شعری صادقانه و ساده
این سطر را نداشت:
آه از تو ای زن ِ زیبا!
4
شاعر نمیشدم اگر نبودی
دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی
و دریاها
زیبایی ِ تو را ادامه دادند
دست ِ من نبود
5
عاشقانههای جهان برای تو بود اگر سروده شد
برای تو تنها
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
و دختران کافهنشین
برای تو بود اگر زیبا شدند
تمام کافههای جهان
فدای سرت
بههمین سادگی
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود نمیخواستم بمیری قیصر هیچ کافهای بعد از تو، قهوهاش نمیآید
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
قرار نبود شاعر باشم
من
فقط
تماشا میکردم
نمیخواستم آوارهء جهان باشی
و من بهدنبال تو شهرها را بیایم
خیابانها را تمام کنم
همینجوریاست؛
گاهی
قهوهات دیر میشود
و آوارهء جهان میشوی
کاش تماشایات نمیکردم
و قهوهام را میخوردم
نمیدانستم عاشقات خواهم شد
2
در هیچ شهری تو را نمیبینم
رفتهای
و هیچ کافهای
بعد از تو قهوهاش نمیآید
ماهی سبزهروی دیوانه
روزگاری تو را خواهم سرود از تو بسیار
3
تو
قرار نیست خاطرهای باشی از یک بعدازظهر
تفنگی باشی که شلیک میکند
قرار نیست!
میخواهم فریاد بزنم:
زنی بود که از یک فنجان قهوه آغاز شد
در خیابان نگاهام کرد
و فهمیدم که دوستاش دارم؛ شاعر شدم
قهوهات را بخور
به دختری که نارنجی پوشیده بود
مدتهاست که فکر نمیکنم
4
تو رفتهای
و کافههای ِ تداخل ِ صنفی
پلمپ میشوند
شعرهای عاشقانه
پلمپ میشوند
و هرچه بعد از تو، بسته میماند
تو رفتهای
برمیگردی
و تلخی قهوهها را از من میگیری
آنوقت دیوانهات میشوم
و برف
میبارد
و برف
میبارد
و برف
میبارد
5
کاش زیبا نبودی
تا نمیدیدمات
گرچه
تقاوتی ندارد ...
تو اکنون
زیبایی
و من نمیبینمات
لعنت به کافههای بعد از تو
برای «دیماه»ای که دوستات دارم و تمام قهوههای تهران، و یک صندلی چرخدار که اینروزها پایهاش شکسته، و بسیاری از «همونوقت، همینجا»های این سالها. برای بانو؛ برای بانو، و برای بانو!
هر رژیمی که گفت تو زیبایی، رژیم ِ ما بود دریاها را من سرودم وقتی تو آمدی نمیخواستم بمیری قیصر
شعر بلند آزادی ماهیها، دریاچهها، و ماهیهای غمگین
دفتر دلتنگیهای ایرانی: شعرهایی از روی حس وطنپرستی ريلها ، پروانهها ، ابرها
دخترای خورشید خانوم، توی حیاط تاب میخورن از لب کاسهء گل، یواشکی آب میخورن
بوسه میدن به لباشون، پسرای شوخ ِ باد لُپاشون لاله زده؛ خدا کنه بارون نیاد
ننه بارون! دخترای آفتابوُ فلک نکن ابرای سیاهتوُ رو سرشون الک نکن
راه بده مشدی بهار، غنچهء سیبوُ باز کنه پسر نسیم خانوم، شکوفهها رو ناز کنه
خدا کنه بارون نیاد، خدا کنه بارون نیاد
اینقد این قناریای عاشقوُ توو لَک نَبر کفترای خونهرو دنبال بادبادک نَبر
دخترای گل خورشید، یه روزی قهر میکنن غربتیهای شبوُ، وارث این شهر میکنن
بچهء قُدّ ِ انار، گرچه یه گولّه آتیشه اگه بارون نبره، توو این حیاط قد میکشه
بذا گرمای زمین بمونه چند روز پیش ما رگ و ریشهء حیاط، یخ زده از بغض هوا
خدا کنه بارون نیاد، خدا کنه بارون نیاد
ترانه از زویا زاکاریان
صدا و آهنگ مهرداد آسمانی؛ خواننده و آهنگساز مورد علاقهء تمام ِ اینسالهای من، بعد از غلامحسینخان بنان، و به همراه بانو شهره صولتی، ستار، هایده، شاهرخ، فرهاد .... و بانو!
با تشکر از تمام پیانونوازیهای جواد معروفی و سهتار نوازی داریوش طلایی و مسعود شعاری. با عشق بیحد و حصر به دوتار حاج قربان، و پنجهء جادویی استاد عبدالله سرور احمدی، و مویههای غریب و بیهمتای ملکمحمد مسعودی، و مداحیهای سلیم موذنزاده، و اذان عطاالله امیدوار.
هنر و ادبیات، تا اطلاع ثانوی، همینهاست. دم عباس معروفی گرم که با افتخار میرود روی سِن ِ کنسرت داریوش اقبالی، چون دوستاش دارد و پنهان نمیکند.
عشق را از این مردم باید آموخت: این سايت به گوگوش و دوستداراناش و به ملت بزرگ تاجيکستان هديه گرديده است!! رواناند و بیپیرایه.
من هم امروز تصمیم گرفتم تعارف را کنار گذاشته، با خودم روراست باشم و برای اولینبار!!!! عرض کنم: بانو، دوستات دارم!
بیت:
دوست میدارمات به بانگ بلند تا کی آهسته و نهان گفتن؟
جوک:
یهروز یه جوجهء بیپناه میره در خونهشون داد میزنه:«پیشو! بیا منوُ بخور!»
اساماس برفی و مناسبتی:
هموطن گرامی، تنها با زیاد کردن 10 درجهای بخاری منزلتان، و باز گذاشتن یک پنجره، ما را در تعطیل کردن ِ مدارس و ادارات دولتی یاری کنید. وزیر برنامهریزی و اطلاعرسانی ِ تعطیلات
جوک-اساماس مناسبتی:
با توجه به مسدود شدن راههای خروجی استان قزوین و گیر افتادن بیش از 7000 مسافر، امروز در این شهر عید اعلام شد.
بهشدت شخصی: ببین! یادت رفت اینروزا، دیماه، سالگرد چیه؟ فکر کن، دور نیست...
چشم تو کاو جز دل ِ سیاه ندارد دل بَرَد از مردم وُ نگاه ندارد
بی رُخات ای آفتاب-پرتو ِ رویات روز من است آن شبی که ماه ندارد
با همه خیل ستاره، ماه شب افروز لایق ِ میدان ِ تو سپاه ندارد
عاشق تو، نزد خلق، جای نجوید مردهء بیسر، غم ِ کلاه ندارد
گر برود از بر تو، راه نداند ور برود بر در تو، راه ندارد
بر در مردم رَوَد: چو سگ بزنندش هر که جزاین آستان، پناه ندارد
در که گریزد ز تو؟ که در همهعالم از تو بهجز تو، گریزگاه ندارد
درد تو قوت گرفت و بنده ضعیف است طاقت ناله/ مجال آه ندارد
وصل تو از خود نصیب ِ ما نفرستاد خرمن مه بَهر ِ گاو، کاه ندارد ....
حضرت سیف فرغانی



ما، يك نفر من بود. و در ابتدا، من بود كه «من تنها بود» را با خود آورد توی كافهای كه توش بوديم. شب بود، ماه نبود، ابر بود. ما، تنها بود و گفت كه خستهاست «خستهام!» آنها راه كه میرفتند، يكیشان برای يدااله شعری میخواند كه آن ديگری گفته بود:«هرچی میخوای بيا بِبَر، گيتاروُ با خودت نبر عمو
آخه اين گيتار مال ِعشق ِ منه وُ قراره كه بياد و با دستاش اينوُ بزنه بَرام كه حال كنم يه چند صباحی؛ پس گيتاروُ با خودت نَبَر، هرچی میخوای بِبَر». اما يه شب ِ مهتاب كه ماه پشت ابر نمونده بود، يدالله گيتاروُ برداشت وُ با خودش بُرد؛ ای بميری يدی كه اصلا" از عشق بويی نَبُردی افليج ِ يابودولتی!
ما سه نفر بوديم بدون گيتار كه1- دلاش خراب بود؛ گيتار نداشت و شوهر پولدار هم كه توی شهر كم گير ميآد. 2- دلاش آشوب بود پُر از «پنهان»؛ گيتارش داشت گريه میكرد و من فهميدم كه تنهايی، چه خستهاست آنكه گيتار مینوازد، حتی اگر قایم شود پشت گریهای اینشکلی ![]()
3- من، تنها بود، يك نفر تنها بود، من تنها يك نفر بود. به آن ديگری كه میگفت شوهر پولدار، گفتم كه حدود ِ يك دوستدختر برایام رديف كن و او به آنيكی نگاه كرد و آنيكی هم دوستدختر را غضبآلود نگاه كرد و من از برای همیشه دوستدختر يادم رفت و در خيالام تمام دوست دخترها پژمردند، مردند. آيا من ترسيده بود كه حرفاش را پس بگيرد؟ يا اصلا" شوخی بود؟«شوخی بود رفيق»
گيتاروُ كه با خودش بُرد، زنگ زدم كه بيا و مهريه رو بده لااقل كه يه گيتار نوُ بخرم باهاش. ولی رفت و يدالله شد يه شعر ِ سوزناك ِ عاشقانه كه همين چند روز پيش يه خووننده به اسم بنيامين اون رو خوند:«آی دنيا ديگه مثّ ِ تو نداره». كافه بدجور بوی ملال میداد. ما تنها يكنفر بود كه دلاش شوهر پولدار میخواست و گيتارش را آقای حسن شماعیزاده با نام ِ مستعار شمايلزاده با خود بُرده بود/است و از تمام كسانی كه شوهر ِ پولدار سراغ دارند، دعوت میشود كه به آغوش ِ خانواده برگردند وُ خاندانی را از غصه برهانند، و مژدگانی هم شاید بگیرند.
عرق سگی ِ من، مزّهء چيپس و پنير میداد و آن ديگری هم با من همكاسه بود. اوه.. مای گاد!
ما سهنفریم که هنوز گاهی هستیم. اين يكی هنوز شوهر پولدار پيدا نكرده، خدايا يه شوهر ِ خوب قسمت كن!
توی دلام به آن ديگرتری گفتم كه بابا اينروزا كجا شوهر ِ پولدار گير ميآد؟ گفت:« يه كاری بكن ديگه، انگار كن ما هم خواهر-مادر ِ خودت مادرسگ ِ عوضی!» اين آخری را نگفت البته ولی چون سرماخورده بود، بدجور برزخی بود. قول دادم كه يه بساطی رديف كنم كه حالی به حولی ان شاالله! یعنی اگر خدا خواست وُ شد. یعنی دقیقا یعنی اگر بشود!
حالا شما كه سواد داری و روزنامهخونی، بگو كه يه روزنامهچی وُ يه روزنامه نگار، با يه گرافيست چهجوری از يه درخت ِ صنوبر بالا میرن؟ به راحتی البته نمیشه ولی ما میدونيم كه چرا بايد اصلا" بالا رفت. آخه ما سه تا گيلاسايم عمو.
پس تو رو به مرتضای ِ علی، بيا وُ اين گيتاروُ نَبَر، بذار كه كمی بزنه وُ حال كنن رفقا؛ هرچی میخوای بِبَر اصلا"حتی این دمپایی پلاستیکی منوُ . والله! نه؟ میگم که. مال ِ مفت وُ دل بیرحم..... فقط يه شوهر خوب يا بد بفرست كه پول توش باشه! يه صنوبر ِ بلند كه بشه رفت بالاش وُ نشست وُ منتظر يدالله شد! یدی ِ ما عاشق بارونه وُ سفر.
اون يكی نمیدونم چرا نگفت چی میخواد :( پس يه دل ِ يه كمی تازهتر هم برای اون .....
ما سه نفر بوديم گمونم كه نشستيم توی كافه وُ من گفتم كه اگه گيتاروُ با خودت بِبَری، اينها هم درگير جنگ میشن وُ اون وقت ازكجا شوهر ِ پولدار رديف كنيم؟ ديد كه راس میگم، گيتاروُ گذاشت زمين وُ گريه كرد و گفت كه نمیره هيچ جا ديگه. اونيكی چشمش پُر از اشك شد و اينيكی سكوت كرد وُ گيتاروُ هم كه يدالله بُرده بود با خودش .... عجب شبِ غريبی بود.
میگن زمستون همينجوريه؛ پس يه سی دی بزن برام حتما"از روش، باشه؟ باشه! خستهام فقط. اونيكی میگفت كه خسته است ... کی خستهاس؟ دشمن!! کی خستهاس؟ دشمن! مرگ بر تو، که عینهون ِ عراقیای عالمی! سیاهسوختهء خر!
درابتدا كلمه بود كه خسته بود و خسته بود خستگی از هميشه بيشتر؛ اينوُ از نگاش خوندم از گيتارش از يدالله كه رفته بود سفر.
آخ یدی! تو خیلی نامردی روزگار!
شخصیتها:
ما= من+اون+اونیکی
مکان:
همونجا که همه میرن؛ کافه
زمان:
تعارف که نداریم؛ هروقت دوست داشتی بیا.
این نوشته، تکراریاست. ربطی به من و بانو ندارد. به سه شخصیت دیگر مربوط است؛ کسانی که روزگاری، شبشان روز نمیشد اگر خطی خبری نمیگرفتند از هم. ولی حالا، زمانهء تمام این پرسوناژها، تغییر وضعیت داده، و هرکس را سوار هواپیمای خودش کرده، فرستاده دوردستها. هر کدام، یکگوشه از دنیا. این وسط، کسی نپرسید که یدالله کیست؟ راز این نوشته، البته یدالله نیست. یدالله، مُردهای است که بر قبر خویش میگرید. راز، در جیبهای کسیاست که الآن نشسته روبهروی من: ال! حالا، تکرار میکنم که یادمان بماند، یدالله هنوز سفر است، و دو شخصیت دیگر، حالا با هم، از اینجا دور شدهاند. هیچ«سهنفری» تا ابد با هم نیستند. خیلی تلخاست. آنروز، اینجا فقط درج اولین کامنت اختصاصی بود، و خیلیها، نه همه، آزاد بودند کامنت بگذارند. حالا ولی تماما مخصوص است؛ این، یعنی خیلی خوب است که چیزی مینویسی که فقط خودت میفهمی و دیگری، و تنها یکنفر میتواند حرف بزند. این دیکتاتوری ِ شیرینیاست که ما دو تا آفریدیم، و بهآن اطمینان داریم: صاایران! دوستانام، یکییکی، مرغابی شدند رفتند دورها... حیف.
تیزهوش، مقتدر، درونگرا، شوخطبع، مجلسآرا و موجودی بهشدت عاصی و سرکش. {والله!!}جذابیت مغناطیسی او سبب میشود كه جهان از چرخش حول محور خود باز بایستد و در جهت مخالف بچرخد. او خیلی قوی است.{دیگه گفتن نداره؛ ثابت کردیم} او كسی است كه همه، بهویژه زنان تقریباً هركاری برایش انجام میدهند. بعضی از دخترها همهجا به دنبال او میگردند،حتی شما. مردان متولد برج آبان، رؤسای شركت، مؤسسه یا سازمانها هستند. دوست دارند همیشه مقام اول باشند.
او پوستی به رنگ سبزه تیره، مویی مشكی و چشمانی سیاه دارد. البته شاید كسی هم پیدا شود كه بور باشد.{شعر میگه} اما تعداد این گروه در مقایسه با گروه قبل خیلی كم است. او حتی وقتی صورت خود را اصلاح میكند{عمرا!!}، به نظر میرسد كه چند روز است اصلاح نكرده.{طفلی.. راست میگه خب} او چشمانی نافذ دارد، آنچنانكه اگر مستقیم به چشمهای شما نگاه كند، آشفته خواهید شد! اغلب زن و مرد متولد برج آبان با عینك ورزشی عجیب و غریب و یا لنزهای آنچنانی، چشمهای خود را بیشتر به نمایش میگذارند.{شعر فرموده!} خیلی ناراحتكننده است كه نوروز او را لباس گرم و عینك آفتابی ببینید.{لباس گرم رو راست میگه}
وی احتمالاً غذا هم زیاد میخورد{شعر} گاهی اضافه وزن پیدا میكند.{جیک ثانیه برطرف میشه} هرچند عمیقاً میخواهد خوش هیكل باشد.{هست!!} او در روابطش بسیار صادق است.{دقیقا} به طور ایدهآل زن ظریف و پُر جنب و جوش، {اخلاق، مرضیه، هیکل، فوزیه!!} شریكی مناسب برای اوست. اگر همسر شما متولد برج آبان است، باید به او كاملاً اعتماد كنید و حتی وقتی اشتباه میكند، معتقد باشید كه او درست میگوید و اشتباه نكرده است. او به هیچ وجه نمیخواهد شما رقیب او باشید. {بُلدوزر است و از روی رقیب عبور میکند}
تا زمانی كه بتواند حسادت خود را كنترل كند، پدر خوبی است. او بیش از دیگر مردان متولد برجهای تیر یا اسفند احساسات خود را نسبت به بچهها نشان میدهد. او با خوشحالی به شما اجازه میدهد كه از نوزاد مراقبت كنید.{ببین!! چه خوبام!!!} او مشغله ذهنی را در روابطش دخالت میدهد.
قبول كنید كه بیشتر متولدین برج آبان معنی كامل آشفتگی و آشوب هستند است. آنها اعتماد به نفس دارند و خود را چنان تشویق و ترغیب میكنند كه حتماً بهتزده خواهید شد و آرزو میكنید كه مثل او باشید، علیرغم همه اینها، او نگرانی، ترس و اوهام زیادی دارد. فراموش نكنید كه او آدمی جنجالی است.
شاید یک نویسنده، کارآگاه، یا مردی برای حل معماهای پیچیده. بههمهچیز مشکوک است. نباید حتی اندازهء سرسوزنی به دل او شک وارد کنید، چراکه تا ابد مانند شیری زخمی، به تجسس خواهد پرداخت.
بعضی از متولدین این برج، گوش موسیقایی بینظیری دارند.
در روابط عاشقانه، تا حد مرگ پیش میروند. شعرهای عاشقانه میگویند و شببیداری را میستایند. اهل ریاضت هستند. شخصیتی عجیب و در عینحال، دوستداشتنی دارند. {ای بابا.. خواهش میکنم}
ای صاحبفال، از اینکه زن او میشوی، به خودت غره باش و بدان و آگاه باش که این اتفاق، شاید همان بهشت معهود خداوند است که نصیب تو شدهاست.
متولدین این برج، مهریه نمیدهند، مهمانی تحت هیچ شرایطی نمیروند، دست ِبزن دارند، پلاک 79 میروند و اهل تسامح در مسایل سیاسی هستند. برخیشان، چپ ِ متمایل به راست لیبرال هستند!!
مادرشان، شمارهء پرسنلی پدر مرتضا، 48131 را دوست دارند.
مهریه هم نمیدهند. اصلا!! حتی یکسکه!! به آنها نباید گیر داد که با کی بگو بخند کن، با کی نکن!! خیلی عصب میشوند و میروند یکهو زن دیگری میگیرند از لجشان!!
اجازه بدهید شما را تا میخورید، کتک بزنند. سعی کنید همیشه شاکر باشید در برابر این کتکهای جزیی و یا کلی.
حالشان، مدتهاست خوب نیست. لطفا، شما که همسرشان هستید، حال مبسوط و ویژهای به لحاظ عرفانی بهشان بدهید.
و باور کنید، که همچین جنسی، در صورت رعایت این نکات، و صد و سی و هشت نکتهء دیگر، با دارا بودن اختیار تام و تمام در طلاق، حتما شوهر ایدهآلی خواهد بود برایتان!!! زود باش، به خوشبختی اعتراف کن عزیزم.
قربانات.

این سطرها را، نه برای خودم، برای تو بهخاطر تو نوشتم. پس هیچ تبریکی را دوست ندارم.. هیچ تبریکی! نوشتم که ببینی فقط تو یادت بود.. حتی زودتر از اساماس ماشینی شرکت اینترنتی.. اما تو!
سید ِ آل ِ خدا: سید جلال مولوی، مجموعه شعر«دیوان شمس»

توی این شهر، خاک مُرده پاشیدهاند؛ با صدای پیانویی که از دورها میآید همیشه. خاطرات آدم، لابد باید صدایی داشته باشند. خاطرات من، پُر از«خوابهایی طلایی»است.
بچه که بودم، اسمها آدمها صداها، همهچیز رنگ داشت توی ذهنام. اسمها، مزه هم داشت. ولی چیزی جز صدای موتور سیکلت، صدا نبود. شوخیشوخی، بزرگتر شدم، صاحب خاطره شدم، و حالا همهچیز فقط صدا دارد؛ نه بویی، نه مزهای، نه رنگی.
مادرم، منجوقدوزی میکرد. پنجسالام بود. استادکار بود، ولی روزگارمان سخت میگذشت. خیلی سخت. ایستگاه اتوبوس شرکت واحد، هفتهای دوبار: میرفتیم با اتوبوس، دو سه ایستگاه دورتر، خانهای بود که خیلیها مثل مادرم میآمدند برای گرفتن کار. خانهای بود همیشه پُر از زنان بیسرپرست ِ در پی نان. هر لباس منجوقدوزیشده، مثلا دو تومان/هر هشت ساعت، یکی! سوی چشمهاش را توی همین خانه و در فاصلهء دو سه ایستگاه اتوبوس گذاشت، و جوانیش را توی طرحهای خطکشیشدهای که باید پُر میشد.
همیشه توی راهپله مینشستم. کارها را تحویل میگرفتیم برمیگشتیم. مادرم، آنروزها کمکخرج خانه بود. خیلی سخت میگذشت زندگی. باور میکنی حتی سالی یکدست لباس هم نمیشد خرید؟ حتی برای فقط یکیمان مثلا... ما پنجنفر بودیم.
از جایی که من مینشستم، چهرهء مرد صاحبکار، آشکارا دیده میشد. تمام سعی من آنروزها این بود که قیافهاش را حفظ کنم. از ته ِ دل آرزو داشتم روزی با چاقو سرش را بیخ تا بیخ ببُرم. نان ما ولی دستاش بود؛ میفهمی؟
ما، آدمهای غمگینی بودیم. «خوابهای طلایی» پُر شده بود توی دقیقههامان. آنروزها، روزهای تماشا بود و صدا. برای حکومت، آمریکا استعمارگر بود، برای من فقط مرد صاحبکار. پدرم تا اهواز و جزیرهء مجنون میرفت که عراقی بکشد، من دوسه ایستگاه دورتر، خرخرهء صاحبکار را به یاد میسپردم برای روز عمل. توی تمام راههای کودکی، توی تمام کودکیم، توی تمام آنسالها، هیچ کس عراقیتر از مردی نبود که عینک را به مادرم هدیه میداد.
عادت کردم، عادتام داد آنسالهای تلخ، که همهچیز را از بر کنم. خوابهای طلایی، دنیا را سیاه و سفید کرد، آدمها را سیاه. هدیهء آنهمه روز کودکی، نه کتاب بود، نه ادبیات، نه قصههای شیرین مادربزرگان. کادوی من از کودکی، سر بریدهء مردی بود که جوانی مادرم را سوزن میزد روی نقشهای خطکشیشده بر پارچه.
صدای آنروزها، معروفی بود ولی از خیلی دورها؛ هزار ایستگاه آنطرفتر. سعی کردم گوش کنم، سعی کردم خوب گوش کنم. سالها حرف نمیزدم، حتی با دعانویسها با روانپزشکها. تودار شدم، و جوانی مادرم را دیدم که سوزنسوزن میشد.
کودکیم، توی قصههای دیگران بزرگ شد. توی زندگی مهدی، که برادرش سرباز بود و لابد میتوانست حقشان را از ظالم بگیرد. کودکیم، توی راهپلهای جاماند که نانمان از آن میگذشت. شروع نوجوانیم، عراقیهای دیگری آمدند: روانپزشکان و روانپریشان این شهر، که ایندرال و پوکساید و فلوکستین را ریختند توی سکوت خوابهای طلاییم. قرصها، شوکها، تختهای روانی، چشاییم را خراب کردند، مزهها از یادم رفت. مسافر تختها که باشی، فقط صدا میشنوی؛ صدای نفسنفس زدنهای رو به اتمام. صدای مردی که داد میزند«من مارادونا هستم دکتر، بازم کنید برم، امروز فیناله!!!». تختخواب، یعنی لالایی، یعنی صدا. فکر میکنی چرا بعد از سکس، آدمیزاده غمگین میشود؟ جواد معروفی توی تمام تختخوابهای جهان، خوابهای طلایی میزند.
اگر هاشمی رفسنجانی نبود، من همان پسر دهسالهای بودم که گاهی حشیش اینور آنور میکرد، گاهی توی کیسههای نایلونی، عرق سگی برای کسی میبرد، و گاهی توی عربدهها، سکوت کودکیش را جبران میکرد. داشت دنبال بزرگ شدن میگشت. مثل تمام هممحلیها. حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی بود که زندگی ما را ساخت. ما پنج نفر بودیم، که خیلی چیزها را دادیم، افتادیم توی قطار سازندگی. تلویزیون رنگی، یخچال، ضبط صوت دو بانده، آه ای خدای من.. چهقدر خوشبختی!
حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی، خیلی چیزها را از ما گرفت، ما خیلی چیزها را دادیم. مادرم را اما پس گرفتیم از راهپلههای تلخ، سوزنهای منجوقدوزی را پس گرفتیم از نقشهای خطکشیشده، زورمان به دلتنگی نرسید، حرف زدیم که یادمان برود. رفت؟
پنج نفر، من و مریم و میثم، مادرم و پدرم، ما. ما برای دوران جدید ِ سازندگی حاضر شدیم: مریم شد بچهالمپیادی تیزهوشان، میثم شد طفلک معصوم تپلی ِ بامزه، پدرم کارگر سربهراه کارخانه، مادرم زن ِ در سکوت ِ خانه، و من غصههای تازه برای خودم تراشیدم: عینکی که جوانیش بود. صداها داشتند میآمدند...
من بچهء لب خط بودم: ریلهای راهآهن، بچهبازها، معتادها، موادفروشها. من بچهء شبهای پایگاه بسیج بودم، بچهبازیها، کشیکها، دشمن! صداها احاطهمان کرده بود: سوت قطار، آخرین نعرهء مردی که هر هفته خودش را زیر چرخهای خشمگین قطار تمام میکرد، چاقویی که به حرمت ناموس شکم پاره میکرد، سری که به سوءظنای از تن جدا میشد، و زنی چادرسیاه، که در تمام کودکیم راه میرود تا ابد.
صداها، فرصت بزرگ شدن را گرفتند، بچهبازها را پیر کردند، بچهها بزرگ شدند. ریل ماند و قطارهای بسیار از یادش رفت. ما ماندیم و سلامتی سه تن: ناموس، بیکس، وطن!
حضرت آیتالله هاشمی بهرمانی، یک آپارتمان به ما هدیه کرد. با کرایهای بسیار. صداها را دور کرد، فاصلهء ایستگاهها را کمتر کرد. کرباسچی را بردند، خاتمی را آورند. یک هفته بعد از انتخابات بود که شنیدم مرد صاحبکار، مُرده است. فجیع؟ نه. بهسادگی: خودش را از بالای همان خانهء سهطبقه، پرت کردهاست پایین؛ یا شاید افتادهاست، انداختهاند.. کسی چه میداند. فقط صدای نعرهاش را شنیدهاند وُ بعد، تمام.
صداها را رها کردم، بزرگ شدم، قرصها را ریختم توی کمد، نشستم نوشتم:
«بیست و یک سالام بود. ازدواج کردم. توی آپارتمانی که از روزگار ِ تازه، سهم هر جوان ازدواجکردهای بود، با کرایهای که سالانه سی درصد میآمد رویمان، با همسر سابق بودیم. همانجا، زنی میآمد برای تمیز کردن راهپلهها. زن جوان ِ نه خیلی زشت نه خیلی زیبا. یکروز، صداهای عجیبی توی خوابهام پیچیده بود. چیزی شبیه نعرهء چاقویی که به حرمت ناموس، شکم پاره میکند. او رفته بود پی نان. من هم باید میرفتم. راهپله با زن جوان، رسیده بود طبقهای که ما بودیم. روبهروی در ورودیمان، پسری چهارپنج ساله نشسته بود. به من گفت: سلام آقا! و بلند شد، سرش پایین بود. برگشتم توی خانه. ساعت هشت و نیم بود. راهپله، زن جوان را تا پشتبام کشاند، و پسر همانجا نشسته بود. خیره بود توی چشمی ما، و چشمی ما، داشت تماشاش میکرد... داشت تماشا میکرد... داشت تماشا میکرد ... داشت تماشا میکرد ...میفهمی؟»
خاطرات، لابد باید صدایی داشته باشند. خاطرات من، پُراز خوابهای طلاییاست؛ صدایی از قیصر نیست، داشآکلای ندارم توی صداهام. من فقط صدای دور و آرام یک پیانو را زمزمه میکنم، که جوانی مادرم بود. و فکر میکنم هنوز میتوانم چاقو را تیز کنم برای مردی که عینک را به بخت ِ جوانیش هدیه میداد. و آن پسر، که یکجا، کودکیم را، به «آقا/من» تُف کرد.
برای همین صداهاست که من: از اتوبوس شرکت واحد نفرت دارم، از عینک نفرت دارم، و از سوزن و نخ!
از امشب از تمام «خاک»ها هم! این را فقط تو خواهی فهمید... و چهقدر دوست داشتم که گفتی.
خاک، خاک، خاک. یادم میماند.
این نوشته، تماما مخصوص ِ مخصوص برای حضرت بانو
گلهای خشکیده را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
گفتوگوهای عاشقانه را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
دستها را بر سینه فشردیم وُ
دفن شدیم
ماندیم زیر تاریخ
دفن شدیم در سیارهای دیگر
آنروزها
داشتیم از شیلی تا مغرب
از ایران تا جهان
داشتیم همهجا آزادی را رواج میدادیم
ما را اعدام کردند
و تو را بر سینه فشردند
آنها آزادی میخواستند فقط
آخ...
کاشکی که تو فکر خونه موندهباشی...
تو فکر آب و دونه موندهباشی
کاشکی تو طوقیای روی گنبد
پر بزنی، کلاغسیاه ِ حیرون
دلم میخواد یه شب با بیل کیلینتون
پر بزنی، بیای به شهر تهرون
زنم بشی، پاشیم بریم به محضر
خاک تو سرم با این ترانهء خر......
مغزم بدجور تکون خورده. امشب، همین.
نشان ِ داغ ِ دل ِ ماست، لالهای که شکفت
به سوگواری ِ زلف تو این بنفشه دمید
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
بیا که خاک ِ رهات لالهزار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم ِ انتظار چکید........
سیاهمشق4 / ه.الف.سایه
رادیو میگه، ماه آکتبر، ماه جهانی ِ مبارزه با سرطان سینهاست و باید خانمها خودشون رو آزمایش کنن توی خونه! میگم به نظرت واگیردار که نیست.. هست؟ عجب روزگاری داریمها. ایدز کم بود، حالا باید مواظب اینهم باشیم. از خواب و «خوراک» افتادیم والله!
توجه داری که رادیو، به جای سینه، داره میگه پستان! بعد اگر من بنویسم، میگی بیادب! غم و غصه یکیدوتا نیست که. راستی ساعاتی قبل رفتم توی دیوار با بینی!!!!!! بیهوشی و از اینحرفا!! صفا کن! گمونم دیگه باید برم عمل بینی و اینا. داشتم توی آینه در خودم فنافیالله میشدم که ناگهان در باز شد و من برگشت و اون برنگشت و .. خلاصه در رفت توی بینی من. الآن هم قاتی کردم بر اثر ضربه. قربانت. به من بیشتر برس. چای بریز. جارو بزن. آدم باش. شناسنامهت رو میدم دستت، خونهء بابا ها!!! حواست باشه. اگه میخوای این اتفاقات نیفته، من هفتهای یکبار حق دارم برم پلاک ۷۹ بغل اون انتشاراتی! آها.. از من گفتن!
راستی بدجور مغزم تکون خورد. پروینجون هم که گلپسر قند عسلش رو در اون حال دید، وای!!! طبق معمول خیلی عادی و یکنواخت گفت:«هیچچی نشد داداش.. پا شو!» پس کی/چهکسی قراره از غش کردن من بمیره؟ رسما بدحالیه ها....
پاشو برو چای بریز، شام درست کن، اتاق رو هم جارو کن، آدم باش وگرنه طلاق میدم بری وَر ِ دل بابا! در حال حاضر، درد دارم و مُخام رفته هوا. به من برس .. بیشتر!!!!!!!!!!!
نفرین همسایههای شمالی را
گذاشتیم روی دوشمان
و راه افتادیم به سمت جنوب
ما
هرگز
عاقبت بهخیر نبودیم
2
عاشقات شدیم
و آمدیم به سمت ِ شرق
در پس ِ ما، خورشید را خفه کردی
و ما راهمان را بلد نبودیم
دریاچهها
دریاچههای غمگین
و ماهیها
هیچکدام نام تو نمیدانستند
دنیا
همینقدر غمگین است
رضا میگوید: تمام ایستگاههای جهان، فقط مال من هستند! میگویم: ایستگاهها برای تو.. من منتظر قطارم، باید بروم.
میتوانی زنی باشی، با پرندهای بر سینه
عاشقات خواهم شد!
میتوانی زنی باشی، با سینهبندی بر سینه
عاشقات خواهم شد!
میتوانی کلمهای باشی
میتوانی پرندهای باشی
میتوانی سینهبندی باشی
عاشقات خواهم شد!
من
کلمهها را
پرندهها را
سینهبند ها را
دوست نخواهم داشت
عاشقات خواهم شد
بر همین سینه !
ما، پای خیلی از نوشتههامان اسم دیگری میگذاریم. همیشه، حسین نوروزی، حسین نوروزی را بازی نمیکند.
راستی چرا وقتی میگوییم«زن» جوان، حتما باید منظورمان یک مادرمردهء چهل پنجاه ساله باشد و نه یک بانوی نزدیکتر، عین{و البته فریبندهتر از} همینها که شما «دخترهای جینگیلیمستون» مینامیدهشان؟ ( البته بحث، کیفیاست و کیفیت و تازگی، هدیهء الهیاست و به همه نمیدهد) خب شاید عادت کردهایم که به هر«عشق»ی بگوییم مثلا دوستدختر. بین«دختر» و«زن»، بین این دو لفظ، تفاوتهای ماهویای هست؛ نه مثلا تفاوت، از جنس پردهء بکارت، که اینروزها کمیاب شده{بود. و به مدد تعمیرات پزشکی، این کمبود برطرف شدهاست}.
عشق را، حتی اگر مونثی چهاردهساله باشد، ترجیح میدهم با لفظ «زن» خطاباش کنم. وقت ِ تلفظ ِ «دختر»، دقیقا یاد«دختربچههای نچسب ِ دبیرستانی ِ درحال بلوغ» و «کالینابلانکا» میافتم....
هر که خورد از جام عشقات قطرهای
تا قیامت مست و حیران خوشتر است
عطار
آری مازالمای ِپیر
با تو این همه مِه را به سکوت می آویزم
شب هایت را
نگاه خواهم داشت
و روز را
به خواب دِلواس خواهم رفت
آه ای رودخانهء معمولی
از تو شعری خواهم نوشت
چشم هاش را بست وُ روی ِ ساقه های پاییزی ِ گندمزار دراز کشید و اینبار به نام ِ آرطور ِ پیر فکر کرد. تصمیم نداشت که به راز تازهای تن بدهد:
بگذار آن پیر سگ را با تمام رازهاش
از یاد ببرم
و فردا
توی ِ بابالمندب به اینکه چه غمگن چه تلخ، شاعرت خواهم بود
اشک بریزم
و شعری
هرچند ساده
از تو بگویم
بلند شد و نگاهاش را از آسمان گرفت وُ به سمت دهکده نگاه کرد: از دودکش ِ کلیسای آرطور پیر، دود سفید ِ غلیظی بیرون میآمد که با غبار وُ مِه صبحگاهی، آمیخته بود وُ تا بالای مرداب دِلواس، همۀ آسمان ِدهکده را پوشانده بود. برای الیوت، این لحظه هیچ حس ِ تازهای نداشت، اما تمام عمرش را با همین لحظه سر کرده بود. دوباره نشست و کلوخی از روی زمین برداشت وُ پرت کرد توی رودخانه وُ بعد، چشم بسته شروع کرد به شمارش از بیست وُ هفت به بعد: مازالما ... مازالما ... مازالما ... مازالما ...
آه رودخانهء دائمی
بگذار با تو شعری بسرایم از این صبح پاییزی
+ بخشی از داستان «ترانهء غمگین مازالما» از مجموعهء در دست ارشاد ِ «امروز جمعهاست سرهنگ»
+قبلتر، اینجا آمدهبود.
پدرم، رازهای بزرگی داشت؛ یکیش اینکه در جوانی، عاشق یک مادهگُرگ میشود. یکروز از خواب برمیخیزد، میبیند که نیست. میگوید«مادهگُرگها را نمیشود توی خانه زندانی کرد. چشمهاشان، دزد است» ما، راز بزرگاش را میدانیم، و هرگز با کسی نگفتهایم که یکروز ِ بارانی، یک زن ِ گُرجی، دستهایاش را بُریدهاست بُردهاست دورها.
پدرم، راز دیگری داشت، که تا پیش از جنگ، راز نبود؛ هفت سال، خواب میدیده دارد میرود کربلا. یکروز از خواب بلند میشود، میبیند زنی چادرسیاه، دارد خمپارهای را بر دوش میبرد. دیگر هرگز خواب تازهای نمیبیند. میرود جنگ، وقت ِ برگشتن، چیزی را جا میگذارد؛ از خودش میپرسد: قبلا هم با همین یک لِنگ زندگی میکردی، نه؟
زن ِ گُرجی.
زن ِ گُرجی، یعنی همان پاییز متروک، که رفتیم آن شهرک لعنتی در حومه. همیشه باد بود. باور میکنی؟ همیشه باد میآمد میپیچید توی مغزت، تمامات میکرد. پاییز بدی بود آنسال. خیابان بود، ولی مثل خیابان نبود. راه میرفتیم، ولی زیر پایمان باور کن آسفالت نبود؛ چیزی شبیه کاه بود که باد بلند میکرد آوار میشد روی سرت. هرگز به غربت ِ آن قصابخانه عادت نکردم. ده سال عمرم رفت توی تاریکی ِ شبهاش، بیهیچ دوستی. و زن ِ گُرجی، تمام خوابهای ما بود.
طرف، نه میرآب بود نه میر مرگ. چیزی بود بین انسان و حیوان. گُرگزادهای که فقط شبهای زمستان، پای کُرسی ذغالی، وقتی که برق میرفت، خمپاره را روی دوش زنی چادرسیاه میگذاشت، و چشمهاش را تاریکتر میکرد میگفت من گُرگزادهام. پدربزرگام بود. میگفت گُرگزادهام. از سکس و جنایت میگفت، از مردی که دستاش را کرده توی زیبایی دخترش، مبادا که دیگری پایاش را بکند توی .... سفیر بود، کاردار مرگ در زمینی که فقط باد بود وُ گاهی خورشیدش، ظهر کربلا را به یادت میآورد. پدرم، روزی رسید که دیگر خواب ندید. کربلا را نیمهکاره زیارت کرد برگشت روی تخت بیمارستان، دراز شد تا روزهای پاییزی، و النگوهای زن ِ گُرجی. دیگر خواب ندید. وقت ِ برگشتن، با خودش گفت: قبلا هم با همین یک چشم زندگی را میکردی، نه؟
گُرگها.
گُرگها، تمام زندگیمان را بردند. جنگ شد، رفتیم. تمام شد، آمدیم. از قزاقی ِ رضاخان تا نیروی مردمی. از زن ِ گُرجی، تا چادرسیاه ِ شهرک متروک. ما، آدمهای سادهای بودیم که تنها خواب میدیدیم. روزی شد که از خواب برخاستیم، دیدیم، کدام جنگ؟ کدام خمپاره؟ جنگ ِ ما، چیزی بود میان همین کابوسهای نقرهداغ، چیزی شبیه پدرم وقت ِ برگشتن.
پدربزرگ را، تاریکی آن کوچه بُرد با خودش. آخرین باری که دیدماش، نگاهام کرد. هیچ حرف فیلسوفانهای در چشمهاش نبود. و باور کن که تلخی، همیشه در حرفهای بهیادماندنی نیست. گاهی راه میروی، و زنهای گُرجی، النگوهاشان را در باد رها میکنند، و در کوچهای متروک در حومهء شهر، جنازهای از یک گُرگزاده تحویلات میدهند.
حالا، هی راه برو.. هی راه برو.. هی راه برو ...
آلبا، مردی تا افقهای کِشآمدهء دریاچه + مرگ، در میزند + تنهایی، همیشه تنهاست
۱
یک راهاش این است که برگردی، بگویی نمیتوانم. خب این هم راهیاست. ولی نه برای من!
بلند شو، سیگار تازهای روشن کن، یادت باشد که قول دادهای کم بکشی، و فکر کن به اینکه «خب، این، فقط یکچشمه از تو بود... هنوز کلی مانده، کلی فکر نکرده، کلی از انرژی ِ تو!»
من، شکست را دوست ندارم، توی کَتام نمیرود. بلند میشوم و از دوباره، از جایی دیگر....
۲
شاید خیلیها نمیدونن چی شده، ولی من و تو خوب میفهمیم. حتی نزدیکترین دوستها هم فکر میکنن یه اتفاق ساده بوده. ولی من و تو میدونیم که اصلا اتفاق و اصلا ساده نبود... ارزش بعضی چیزها رو خود ما تعیین میکنیم دیگه. فقط این وسط یه چیز هست: یادت هست گفته بودم من حتی غصه خوردنم هم سرعتیه؟ اینه! کافی بود دو هفته... داغونم کرد، و حالا دیگه کافیه. وقت ِ یه کار تازهاس! منتظر باش و ببین. باید از فردا به یه راه جدید فکر کنم. یادت باشه اون زیرمیرا، همیشه من در حال اجرای یه نقشه هستم. از سکون و سکوت نفرت دارم.
۳
کاری رو که تصمیم گرفتم، میکنم! و با عزت نفس هم!!! اینو تو و همه یادشون باشه! به من اطمینان کن دیوونه! ( راستی میبینی؟ مدتهاست نمیتونم بنویسم.... باید واسه این هم فکری کنم؛ یه کم از تو کم دارم. به من برس ضعیفه!)
1
اتوبوسها
هرگز نمیمیرند
ماهیهای قرمز را میبلعند
و زنی در دوردستهای تو زیبا میشود
۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهیهای قرمز
همیناست که تنهاییم
و شعرهای تلخ
همیناست که تنهاییم
که شعرهای تلخ
همیناست شعرهای تلخ
و تنهاییم
۳
عاقبت
دلتنگ میشوی
و روسپی برای ِ همیشه غمگین است
حتی فراموش میکنی که داشتی راه میرفتی؛ تهران، کشور ِ بیوفاییست. نشدهاست زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آنقدر بوق میزند این شهر، که این نه/ آنیکی، یکی را سوار میشود. تهران، فقط دلتنگی به آدم افزودهاست، و هرچه زیبایی را سوار ماشینهای سفید، بُردهاست خانهء بخت. کمی بعد، پاییز میآید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو میسوزند. این شهر، همینی که توش عاشق میشوی، فراموش میکنی، از یاد میروی. تهران، خیابان ولیعصری که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوقهای مکرر، و حسرتها دلتنگیها، و زیبایی. توی کافههای تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگیت را فشار بده توی بغضات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوستات میداشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمیخواهیش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشتهباش که پردهای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کردهاست، و دیگری، دارد سیگاری از جیباش بیرون میکشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آنجات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند میرفتند. اولی به دومی گفت:«به کوهها نگاه کن! صخرهها، کسی را نمیگیرند، میبلعند برای همیشه.» دومی غمگین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...
زنی خیره در حلقههای دود: من دیوونهء سیگار کشیدن توام!
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند + عاشقانههایی برای تن ِ تهران، پایتخت ِ جهان
در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست + آوارگی، سرزمین ندارد
هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست
حافظ میگه: دل ما غلام عشقه / همهچی به نام عشقه / با عشق زنده بودن / ختم کلام ِ عشقه! من هم میفرمایم: خودت رو عشقه که اینوقت صبح هنوز بیداری... تو کاری نداری؟ چرا!! بخواب لطفا!!
چرا توی هیچکاری، نشدم آنی که دلام میخواست؟ شاید چون خیلی «زود»م، خیلی!
باید اینجا را بردارم ببرم یکجای آرام ِ دیگر؛ یکجای پنهان با یک اسم پنهان. خدا را چه دیدی؟ شاید کراوات هم زدم و اسمام را گذاشتم مهرداد یا کامبیز، و حتی علیاشرف.
تنها حس ِ خوب ِ اینروزها، همیناست که کنار ِ هم ماندهایم؛ باقی، بهانههای روزمرگیاست. میخواهم مثل بچهء آدم، کمی بنویسم. و کمی آرام باشم.
گفتم«اینایی که روی بستهها نوشته چیه؟» بیحوصله جواب داد:«وزن هر بسته رو روش نوشتهم.» پرسیدم:«واسه چی؟» جواب داد:«واسه اینکه وقتی مُردههات اومدن سر ِ قبرت، بدونم که هر بسته، جواب چند نفر رو میده ... خلاص؟» به رضا نگاه کردم که حالا از دستهای رفعت بیچاره آویزان مانده بود و صدای جیغ وُ داد ِ پروانه...
«چند سطر از یک داستان ِ قدیمی»
آلبا، سيزده سال توی يك فاحشهخانه زندگی كردهاست. بعيد است كه حتی يك دقيقه با آلبا همنشين باشی و نفهمی كه تا به حال با چند زن خوابيدهاست. فراموش نمیكند كه هميشه، زنها، نقش مهمی در زندگیاش داشتهاند. میگويد هر زنی به تنهايی، مركز ِ اتفاقات مهمیاست كه شخصيت يك آلبا را شكل میدهد. آلبا، خوب میداند كه زنها را بايد دوست داشت. هميشه چهرهء غمگين ِ زنهايی را كه با آنها خوابيده، به خاطر دارد. اينکه اولينبار، كِی و كجا با زنی همخوابه شده، اهميتی ندارد؛ مهم اين است كه آلبا، وقتی پایاش را گذاشته در فاحشهخانه، پیه ِ همه چيز را به تناش ماليده. چهبسيار زنانی را ديده كه شلاق می زنند وقت ِ سكس. چه زنهايی كه آرامش را در سكس مییابند وُ سكس را در آرامش. آلبا هيچوقت اما اين گونه نبوده؛ تا به حال عاشق نشده، آنطور كه از شدت عشق يا دوری، آوازهای غمگين بخواند. خيلی جاها رفته و زنهای بسياری ديده، اما هيچگاه از عشق، بهرهای جز يك ساعت آرامش در حضور ِ كادسوی ِ ويتنامی نبردهاست. يا حتی روزگاری به شلاق ِ اَرميس ِ يهودی هم رضايت داده تا يك شب ِ ديگر به آلبا اضافه شود. آلبا میگويد ناماش را توی نبرد ِالجزيره از يك عرب وام گرفته. پيش از آن، هميشه نامهای متفاوتی داشته: اَرميس، كانته، روژيغ، و نامهايی كه خودش میگويد تلخ است. میگويد الجزيره را دوست ندارد اما بخش مهمی از شخصيتاش آنجا شكل گرفته. آلبا معتقد است نام ِ هر انسانی را بايد از گذشتهاش بيرون كشيد و گذشته را از نام هر انسان. میگويد در الجزيره هيچ گاه كسی از گذشتهاش چيزی نپرسيد. الجزيره را گاهی اما دوست داشت به خاطر آرامش عميقی كه در روزهايی از آلبا مانده بود؛ حتی در روزهای جنگ. روزگاری كه آنجا سپری كرده بود، بیخاطرهترين فصل زندگی ِ آلبا بوده. خودش میگويد كه خاطرهای با خود نياورده جز يك نام برای آلبا. میگويد آنجا چيزی برای برداشتن و نگه داشتن نيست. الجزيره را با نام ِ خودش میشناسد و نام ِ خودش را از گذشتهاش. يكبار گفته بود كه مادر بزرگاش اجنه بوده. پيش از آنكه به الجزيره سفر كند، يك روز وقتی كه داشته سر ِ چاه آب می خورده، ديده كه مادربزرگاش خم میشود توی چاه وُ تا تَه ِ آن گردناش را دراز میكند. آلبا نمیتواند اين راز را نگه دارد. تصميم میگيرد به همه بگويد آنچه را كه ديده است. فقط يادش میآيد كه ناگهان انگار پایاش را قفل كرده باشند؛ میگويد انگار طاعون آمده باشد: همه مرده بودند توی ناحيهء شرقی رودخانهء ليفتينا. آلبا ترس ِ هنوز ِ خود را پنهان نمیكند. يادش نمیرود حتی پدربزرگ را ديده بود كه بر سرِ لاشهای دريده شده، داشته با لاشخوری عو عو میكرده. آلبا همه چيز را به چشم خود ديده است. میگويد حتی توی الجزيره هم وقتی كه هنگ اول و سوم حمله كرده وُ همهجا را به آتش كشيده بودند، يكچنين صحنهای نديده بوده. از هراسهایاش میگويد. میترسد كه مادربزرگاش را دوباره ببيند. تنها با زنان است كه آرامش میگيرد و همهء آن روزها را تنها برای يك ساعت فراموش میكند. میگويد نام ِ هر انسانی، از شكلگيری ِ شخصيتاش پرده برمیدارد؛ برای همين است كه اغلب ِ انسانها و بعضی از موجودات ِ ديگر، نام ِ واقعی ندارند. نام ِ آرميس را يادش هست كه از يك كتاب ِ جلدسفيد انتخاب كرده بوده و نام ِ الجزيره را از يك جايی توی اطلس جغرافيا. و شايد همين حقيقت ِ بهظاهر ساختگی باشد كه موجب شده تا آلبا هرگز به زنهايی كه با آنها خوابيده، خيانت نكند. آلبا به روح بزرگی كه در پس ِ هر نام ايستاده، اعتقاد دارد همان قدر كه به كليسا و به سيزده سالی كه با فاحشهها روزگار گذرانده. روزی عكسی را نشان داده وُ گفته بود عكس ِ شهریاست در كنار درياچه، در الجزيره. آلبا، پنهانی میگويد يكبار در الجزيره عاشق شده و آنوقت تصوير مادربزرگاش را در حالیكه گردناش را تا انتهای چاه دراز كرده، ديدهاست كه تا افق ِ درياچه كِش آمده. آلبا میگويد شخصيت هر انسانی، به روزهايی كه گذرانده نيست، به آدمهايی است كه فراموش میكند . میگويد سيزده سال است كه درياچه، كِش میآيد تا مادربزرگاش را تماشا كند و حتی يكبار شنيده است كه يك ماهی، آلبا را به نام حقيقیاش صدا میكرده.
از مجموعه «امروز جمعه است سرهنگ» / نشر سوم شخص / در دست ارشاد! پیشتر اینجا هم بود.
روزی، روزگاری دور از اینجا هنوز گوشیهای موبایل، به زیبایی زنها چیزی اضافه نکردهاست
شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمیرود، عشوهای در راه رفتناش نیست، به بوقهای پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که«بانوی محترم! لطفا برای صرفهجویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی همین عزیز من.
نشانههای بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق میشوی.
با هومن بودیم. دو تا نرهخر، رسیدند به دوتا دافی. نرهخرها، یکیشان، خیلی مودب، رفت جلو:«عذر میخوام خانم، کافی شاپ اینورها کجاست؟» دافیها، هردوشان، مودب و شیک گفتند:«خواهش میکنیم.. همین روبهرو!» نرهخر دومی هم با لبخند گفت:«پس ما شما را به صرف یک فنجان قهوه دعوت میکنیم!» کارد میزدی خونشان درنمیآمد دافیها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه میدهند. شهری نیست، مگر با چهرههای رنگپریدهء زناناش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوي آب، قدم میزند. شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زنها و چهرههای رنگارنگاش، زیباترین زن را از تو میدزدد. شهرها، خیابانهای دور از اینجا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون میآورند و در دست آوارگی رها میکنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اونطرفتر»ی هم داشته باشد، فقط همین.
شهرها که آمدند، توی خیابان قهر کردی و راه خود را گرفتی رفتی. لعنت به خیابانهایی که زود تو را گم کردند.
دست توی دست هم بودیم روبهروی آن رستوران نفرینشده. کارگر شهرداری از کنارمان رد شد و چهرهات رفت توی هم. گفتم چیزی گفت؟ گفتی، لبات را شیرین جمع کردی و گفتی:«میگه جووون!» و نفسات را شهوتی دادی از لای دندانها تو، که مثلا دقیقا بگویی که چی گفت و چه جوری. چه باید میکردم؟ غیرت؟ بیخیال.... قند توی دلام آب شد از «جوون»گفتنات. بیناموسترین روز عمرم بود، و شیرینترین ادایی که درآوردی. ( و خواستم هزاربار، که تکراری کنیش) توضیح ضروری: این تکه قصهء بیناموسمآبانه، در آمریکای شمالی اتفاق افتاده و هرگونه تشابه، اتفاقیاست.
در آغاز، اساماس نبود؛ تنها کلمه بود و کلمه، میتوانست هرچیز باشد، حتی یک زن. اولیناش را نگهداشتهام:«سلام خب!
» و آخریناش را:«برمیگردم یه روز...
» . توی هر دوتا داری شیطنت میکنی. شهرها، شیطنتها را فراموش نمیکنند؛ حتی اگر شرکت تلفن همراه، عاشقانهها را پاک کند.
توو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی
دیگه هرچی میبینم، دارن رنگ خیالی
تو که نیستی منوُ وِیلون توو خیابون ببینی
تو که نیستی منوُ با این دل داغون ببینی
بیتو غمگینم از این فاصلهء سال وُ زمونا
تا تو برگردی، میشم دود وُ میرم توو آسمونا ....
( شعر:؟ /آهنگ: تورج شعبانخانی/ خواننده: سوسن)
پینوشت: شاید جایی خوانده بودم که تورج شعبانخانی گفتهاست: فرهاد مهراد، عاشق این آهنگ با همین صدای سوسن بودهاست ....

بوسهء بیشرم؟ آنهم توی خیابانهای تهران؟ بدتر از آن را داشتیم: زن من میشی؟ آررررره!!
زنی خیره در حلقههای دود: من دیوونهء سیگار کشیدن توام!
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند
در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست
نامهای زمین، یکی یحیا، و دیگری گُلیاست. با اینهمه، هرکس قهوهاش را یکجور مینوشد. فقط زنهای زیبا، زیبا به سیگارشان پُک میزنند. زنها در سیگار غرقه نیستند؛ سیگار، برایشان حکم گذشتن از یک لحظه تا لحظهء دیگر است. مردها اما توی هر کامی که میکشند، میمیرند و دودی که بیرون میدهند، مرد دیگری را به جهان هدیه میدهد: یک عوضی مثل من!
زنهای زیبا، بوی سیگار نمیدهند. کام کارگری ندارند. مردهای عوضی مثل من، اما با هر پُکی که میزنند، حکم خلاص یکی را در خود میدهند و دریغ که همیشه آنکه کشته میشود، زنیاست خیره در حلقههای دود: «من دیوونهء سیگار کشیدن توام!»
یکبار برای تو گفته بودم: پسرعمهام ( اینجا نیست؛ زنجان زندگی میکند) هروقت به زناش نگاه میکرد، ذوق را توی چشمهاش میدیدی. دندان به هم میفشرد و زیر لب میگفت:«آی جنده!» و میخندید؛ خندهای که خیلی عاشقکُش بود، خیلی! شاید از نظر روزگار پاستوریزهای که در آن، نگاه، توی لای پای زنان است و کلام، از تعالی و اخلاق میگوید، زشت باشد. ولی باور کن گاهی حتی همین پلشتیها، حکم رختخوابی را دارد که لذت ِ عمری معاشقه را به خود میگیرد.
نامهای زمین، یکی یحیا و دیگری، گلی، زنی در دوردستها. دوستاش دارم.

زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست آوارگی، سرزمین ندارد
... یکبار شنیده که یک ماهی، آلبا را به نام حقیقیاش صدا میکرده (یک داستان قدیمی)
آوارگی، سرزمین ندارد؛ وقتی که قرار است توی آینه چشم بیندازی ببینی پیر شدهای. آدمیزاده، اسیر دیوارها نیست، آوارهء این چشمهای لعنتیاست که از یاد نمیرود. هرکجا آوارهای هست، در نزدیکتر فاصلهای، زنی دارد به سیگارش پُک میزند و مدتهاست که قهوهاش آرام گرفته در تلخی.
رفیق! داریم حبس میکشیم توی تمام غربتهای جهان.

اسبهای ما را بردهاند ...
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست
زنی در آیینه مردهاست
و کودکان بازیگوش
خواب شاهماهی میبینند
چهقدر دوستات دارم
وقتی که سرخ میپوشی
در آیینه زنی بود
که یک روز تابستان
به رگهای برآمدهاش نگاه کرد
و جاودان شد به ناگهان
چهقدر دوست میدارمات
وقتی که آیینه را میکُشی
در آیینهام زنی بودی
که یکروز در میان رگهام ریختی
و زیبا شدی در من
چهقدر دوستات میدارم
وقتی که مینویسم تو
بینهایت
و امروز
نوشتم آیینه از تو پیدا میشد اگر نبود
چهقدر دوستداشتن
چهقدر دوستداشتن
چهقدر ...
و تو!
غمگینی، چهره ندارد. و مردان، همیشه توی تاریکی گریه میکنند. بهقدر هرچه فرودگاه که توی دنیا هست، میشود زنی را از دست داد. و تف به ذات دنیا که درست جایی زندگی به تو هدیه میشود که از دست دادهایش : فرودگاه!
کسی هست توی دوردستهای این خاک، که دوستاش دارم. حرف میزنم و میگوید از کی چه خبر؟ میگویم امروز دخترهای زیادی دیدم که شبیه تو نبودند. میگوید چه خوب! و باور میکنم که کسی شبیه بانو نیست. آدمیزاده، فقط یکبار میمیرد؛ چرا توی دست و لای این و آن؟ من اینجوری دوست دارم: زن ِ من! کفش ِ من! خانهء من! مادر من! تقویم ِ من! دارایی ِ من! همینقدر سنتی و آنتی فلان! و حتی احمقانه!
تو که بال داری، بپر پرنده باش ...
زنها همیشه خیلی تلخ غصه میخورند.... مثل تو!
در پس هر زن ِ زیبایی، مرد ِ غمگینی هست تنهایی، همیشه تنهاست آوارگی، سرزمین ندارد