تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Wap # Email # Archive

حسین نوروزی و بانو /  میرحسین موسوی و غیره

خط ِ «سبز» تو مرا در خطر انداخته بود    بوی آن زلف سیاهم به «حمایت» برسید

اوحدی مراغه‌ای گفته است؛ ربطی هم به انتخابات ندارد.

 

 

# این؛ هم‌این # 88/03/19 حسین نوروزی |

از صبح تا بعدازظهر:
قصه این است که ما «احمدرضا بهارلو»ی درون‌مان را گم کرده‌ایم؛ هم‌این است که حالا و در ساعت ۳ بعدازظهر سه‌شنبه، نمی‌توانم ابلهانه به ریش جهان بخندم، غرق در حسّ ِ خوش‌تیپی، به دوردست‌ها خیره بشوم. در دل من کسی بندری می‌زند، ولی تا صدا برسد به گوش‌ها و دست‌ها، بهارلوی درون خواهد افسُرد.
بله؛ کلافه، بی‌حوصله، نگران، و خسته‌ ام. گویا بهار هم به روح اعتقاد دارد.

غروب:
تمام ِ سه‌شنبه با این آهنگ گذشت. نویسنده، هی می‌رود دوُر می‌زند برمی‌گردد توی این صفحه برای خودش چیز می‌نویسد و پاک می‌کند. وی دارد الواتی می‌کند که وقت بگذرد.

سر ِ ‌شب:
در درون‌ ِ نگارنده، یکی زنگ می‌زند به رادیو و می‌گوید یک آهنگ درخواستی پخش کنید، آن‌ها می‌پرسند از کی باشد این آهنگ؟ می‌گوید «اون دیگه به انتخاب خودتون». بعد، رادیو را خاموش می‌کند و باز هم‌آن آهنگ ِ مورد علاقه ...

نیمه‌شب:
نویسندهء این پای‌گاه، هم‌اکنون انسان شادی است. و خدا را بابت این لب ِ خندون شکر می‌کند. با هم‌آن آهنگ فوق‌الذکر وی می‌رود که کارها و حرکات شادیانه بکند به امید حق.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/23 حسین نوروزی |

۱
چمدان‌ها پُر از قصه‌های عجيب هستند.

۵
آدم‌هايی كه قدشان فقط يک‌متراست، هميشه چمدان‌های آبی دارند.
آدم‌هايی كه چمدان‌های آبی دارند، لبخند می‌زنند. وقتی‌كه می‌روند سفر، با خودشان گل‌های سرخ می‌برند و با درخت‌ها عكس می‌گيرند. آن‌ها فقط به جاهای خوش آب‌وهوا سفر می‌كنند.
آبی‌ها، هيچ‌وقت در دريا خفه نمی‌شوند. ماهی‌ها هميشه با چمدان‌های آبی دوست هستند.
آدم‌هايی كه قدشان فقط يک‌متر است، فقط به اندازهء يک‌متر سفر می‌كنند. آن‌ها خيلی دور نمی‌شوند.
آدم‌های آبی، روی هوا سفر می‌كنند.

۱۲
چمدان‌ها زياد مسافرت می‌روند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر می‌برد. هر چمدان، برای خودش قصه‌ای دارد هميشه. اما قد تمام چمدان‌ها، يک‌اندازه است.
چمدان‌ها با آدم‌ها حرف نمی‌زنند؛ آن‌ها در سكوت، فقط سفر می‌كنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.


*صفحاتی از کتاب ِ زیرچاپ «چمدان‌ها می‌روند سفر»؛ یک قصه برای کودکان.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/22 حسین نوروزی |

پدر، بچهء این‌جا است و در این شهر بزرگ شده، و به زبان فارسی کار می‌کند و به زبان فارسی زندگی می‌کند و به هم‌این زبان هم مریض می‌شود. اما هست روزهایی که باید به زبان سرزمین پدری/مادری حرف بزند با بزرگ‌ترها. یک‌بار فکر کردم آدمی در این وضعیت، به چه زبانی به بالا خیره می‌شود و با خود زمزمه می‌کند: «پس کی ما با راه می‌آیی؟». پدر، ادبیات خودش را که عوض کرده است، زمزمه‌هاش را کاش گم نکرده باشد.
چندماه قبل، ده دقیقه نشستم در جلد پدر، چیزی به زبان ِ دیگرش نوشتم. خودم ترجمه‌اش کردم، شد این که می‌خوانی. حالا فکر می‌کنم پدر واقعا این‌همه ساده می‌بیند جهان را؟ یا بلندی‌های زبان‌اش در من عقیم شده؟ نوایی از اعماق مسنجر می‌گوید: «حالا باباش رو ندیدی!».
«نام» ِ این شعر ِ برگشته به فارسی، در زبان ِ دیگر پدری، «آد» است. و البته این کار، اصلا تجربهء جدید و بکری نی‌است؛ فقط یک تجربهء خام است و دلی، برای من. و باز هم البته! بی‌دلیل به‌روز نشده این‌جا. هم‌این!


 
از راه دوری آمدی
با سایه‌ها خوابیده بودم که تو را دیدم
چه زیبا بودی تو
و اشک
چه ناب در چشم‌هات نشسته بود

باد می‌آمد که نام‌‌ات در دل‌ام افتاد
و عاشق‌ات شدم
بس‌یار راه بود که باید می‌رفتیم
راه‌ها با من به راه افتادند
تا توان داشتم به تو فکر کردم
و جهان از من عبور می‌کرد

چه بسیار سال‌ها گذشت و ماه‌ها رفت
عاقبت از من گذشتی
و سایه‌ها مُردند
خودم را دیدم که در راه، بی‌تو.
تنها نامی از تو به‌یاد داشتم
شبیه گلی

نام‌ات
تمام گل‌های عالم بود

 

 

# این؛ هم‌این # 88/02/22 حسین نوروزی |

۱
شاعران آزادی تمام نمی‌شوند
تو را قیچی می‌کنند
و کسی‌
پیش از چاپ
از تو لذت می‌برد

چیزی‌که دیگران خواهند خواند
دیگر
تو نی‌استی ...

۲
چه سرشناس بودی ای زنی که من نوشتم!
جهان با تو رابطه داشت
و هر قطار
به‌شوق تو سوت می‌کشید ...
هنوز
این‌همه سربه‌راه نبودی ای معصوم!

وقتی‌که دیدم عاشق‌ات شده‌ام
روبه‌راه نبودی این‌قدر
و چشم‌هات هنوز
- وقتی‌که می‌نوشتم –
دختری بود که همه می‌خواستند، همه

۳
از تو لذت بردند
و خط خطی شدی مُردی
به من گفتند: یا بنویس "زن ِ خالی" یا بمیر!
نوشتم: زیبا بود، زیبا...
و مُردم.
شعرهای آزادی تمامی نداشتند

۴
مثل زاییدن است
این‌که درد می‌کشیم در مجوّز پیش از چاپ
تا دیگران بخوانند: دوست‌ات دارم

 

Baanoo بانو


این شعر ِ بدون ویرایش، حکایت ما و دفتری است که بیش از سه‌سال است هی مُثله می‌شود، هی مُثله می‌شود، هی! و من، که تو را دوست می‌دارم، این شعر را، تمام شعرها را تقدیم می‌کنم به تو، وقتی‌که داری به این ترانهء خوب ستار دل می‌دهی؛ برای تو.
آن‌ها چه می‌دانند از «شرایط تلخ» آدم‌های یک شعر؟


 

# این؛ هم‌این # 88/02/20 حسین نوروزی |

داشتم از ایران می‌رفتم. همه‌چیز را جمع کرده و حتی با دوستان صمیمی‌تر، حرف‌های خداحافظی هم زده بودم. وقتی‌که قدر ِ مصرف منظم یک‌سال، قرص معده و قلب و اعصاب خریده بودم، یعنی داشتم حداقل برای دوسال دور می‌شدم از خانه.
به‌مدد اینترنت، نقشه‌های بزرگ شهرها و مناطق آن «کشور دیگر» را جمع کرده بودم. همه‌جای شهرهاش را تقریبا می‌شناختم و اگر روزی اشتباهی، مثلا دو ایست‌گاه آن‌طرف‌تر پیاده می‌شدم، بلد بودم که خانه کجا است، من کجا ام، و این ایست‌گاه.
خانه‌ام، اتاقی بود سه‌متر در سه‌متر. اتاق زیر شیروانی هم داشتند، ولی موقعیت این اتاق نسبت به ایست‌گاه مترو خیلی به‌تر بود، و من هم‌این را اجاره کردم. اتاق را در سایت اینترنتی یک مشاور املاک (چیزی در هم‌این مایه) پیدا کرده بودم. عکس‌هایی از چند نمای اتاق را گذاشته بودند توی سایت و قبل از اجاره، گشتی هم توی اتاق زدم و پسندیدم. چیز زیادی نداشت، و من هم البته چیز زیادی نمی‌خواستم؛ جایی که بشود سیگار کشید، خواب ِ خانهء مادری را دید، و جایی که بشود مُرد. واقعا در آن اتاق، می‌شد خیلی آسوده چشم بست و مُرد.
این‌جا، در اتاق خانهء پدری، کتاب‌هام را گردگیری کرده بودم و همهء قفسه‌ها را روزنامه‌پوش؛ که خاک نگیرند این بی‌نواها. یکی‌دو دست لباس روزانه، لباس گرم، سشوار، شانه، فندک ِ گل‌قرمز، یکی‌دو تا ساز شکسته و مست، هارد سیستم، گذرنامه و شناس‌نامه و خودم؛ تمام چیزی بود که برداشته بودم برای رفتن. مادرم را، پدرم را، خواهرم را با دوتا فندُق‌هاش، و برادرم را توی دل‌ام ریخته بودم و آمادهء حرکت بودم.
دو ماه می‌شد که اغلب مسیرهای آمدوشد در تهران را دربست می‌گرفتم. نمی‌خواستم معطل ِ شهری بشوم که داشتم از یادش می‌رفتم. فکر می‌کردم حالا که قرار است بروم، چه‌نیازی است که این شهر را بیش‌تر تماشا کنم؟ آدمی که داشت از جایی آشنا می‌کند و می‌رفت، آدمی که خودش به‌تر از هرکسی می‌دانست که دور از این خراب‌شده سگ‌مرگ خواهد شد، چه حاجت به این غصه‌های اضافه داشت؟ مثلا این‌که راننده تاکسی بداند که این رژیم کی کارش تمام است، این‌که زمان شاه چه‌قدر هوا خنک‌تر از حالا بود، و این‌که بشنوی «همه بُریدیم آقا... همه». بله ... من دو ماه تمام، هرروز سوار ماشین دربست و دراختیار می‌شدم، و خود ِ این من شاهد است که یک‌روز، که از ناچاری سوار تاکسی خطی شدم، به خودم گفتم: «مردم تهران چه‌ عوض شده‌اند! همه سیاسی، همه اهل مسایل پیچیده، همه تنها... ». خب من دوماه بود که این‌جا زندگی نمی‌کردم، طبیعی بود.
همه‌چیز با ساعت آن جهان ِ دیگر تنظیم شده بود؛ غذا می‌خوردم وقتی‌که آن‌جا ظهر بود، می‌خوابیدم وقتی‌که آن‌جا شب بود، و تمرین می‌کردم که یک‌شنبه‌ها غصه‌دار بشوم جای جمعهء خودمان.
می‌دانستم که آن‌جا خبری از تاکسی‌سواری هرروزه نی‌است، و باید به متروی لعنتی عادت کنم. هرروز به سایت متروی فلان‌شهر سر می‌زدم، ساعت‌ها را چک می‌کردم، مسیرها را از روی نقشه تماشا می‌کردم و به حافظه می‌سپردم، و سعی می‌کردم شهروند خوبی باشم.
رسیدم به جایی‌که دیگر می‌دانستم اگر «بخواهد» ساعت فلان، فلان‌جا باشد، کی سوار کدام قطار می‌شود، و حالا که دارم می‌نویسم مثلا، دقیقا توی کدام ایست‌گاه است.
می‌فهمیدم که کدام ایست‌گاه برای تنهایی است، کدام ایست‌گاه برای قرارهای عاشقانه، و کدام‌شان برای این‌که فقط پیاده شوی بروی برسی به اتاق نکبتی ِ سه‌درسه.
همهء این‌ها را در دو ماه زندگی از روی نقشه، تجربه کرده بودم. یاهو هم هر لحظه وضعیت آب‌وهوا را گزارش می‌داد و با خودم می‌گفتم: «ام‌سال، شکر خدا بارون خوبی باریده و کشاورزان لابد راضی هستند». فکر می‌کردم دعای کشاورزان ِ آن‌جا را با خود خواهم داشت روز مبادا.
دو ماه شد که در آن شهر همیشه‌باران، تنهایی زندگی کردم و فقط هرروز از یک ناحیه، سوار مترو می‌شدم، می‌رفتم ناحیهء دیگر. چرا؟ ....
داشتم از ایران می‌رفتم، احتمالا برای همیشه، ولی نشد. مغموم، همه‌چیزهایی را که جمع کرده بود، بار و بندیل را، باز کردم و برگشتم به هوای دل‌گیر جمعهء خودمان. همه‌چیز برگشت به وضعیت قبلی، الا این‌که دیگر یادم نبود این‌جا کرایه‌های خطی دقیقا چی‌به‌چی است، کجای این اتاق و چه‌موقع می‌خوابیدم، و مردم تهران دقیقا چه‌قدر وارد مسایل پیچیده‌اند. کم خواب می‌دیدم، و اغلب هراسان بلند می‌شدم و فکر می‌کردم حالا که از قطار ساعت فلان جا مانده‌ام، چه‌طور ممکن است سر ساعت برسم به ایست‌گاهی که برای قرارهای عاشقانه خوب بود؟
و مادرم... هروقت در می‌زد، خیال می‌کردم باز هم خانم یاسمین است که آمده برای عصرانه دعوت‌ام کند؛ پیرزن، سرایه‌دار خانه‌ای بود که من دو ماه از روی نقشه توی یکی از اتاق‌هاش زندگی کرده بودم.
بعد، تا مدت‌ها قرص‌ها را کیلویی می‌خوردم که تمام شوند، روی دست نمانند؛ این‌جا، خیلی غریبه بودم.
و دیگر این‌که من هرروز در آن کشور لعنتی، از یک ایست‌گاه به ایست‌گاه دیگر می‌رفتم برای چی و کی، واقعا گفتن دارد؟ آشکارا در این نوشته یک‌چیز خیلی مهم را پنهان کردم. خانم‌ها آقایان؛ لازم است اعلام کنم که آن خانه بهانه بود، مترو بهانه بود، عصرانه‌های خانم یاسمین هم. یعنی من با مترو به دیدن چه‌کسی می‌رفتم؟ یعنی چه‌کسی می‌توانست باشد این‌وقت ِ روز؟ آن شهر، که خود ِ خود ِ غربت بود، چیزی داشت که این وطن عزیز، ندارد. ای‌داد.

دی‌روز، به‌یاد گذشته، سری زدم به سایت آن دفتر املاک، که ببینم اتاق‌ام در چه‌حال است، یاسمین چه طور است، کی‌به‌کی است...و نابود شدم. هرچه گشتم، کم‌تر دیدم. اتاق‌های زیر شیروانی زیاد بودند، اما از اتاق من و از خانم یاسمین خبری نبود. زمزمه کردم: که نه از تاک، نشان بود وُ نه از تاک‌نشان. (جامی)

 

*عنوان نوشته، سطری است از کتاب محبوب ِ «پولینا، چشم‌ و چراغ کوهپایه»، نوشتهء آناماریا ماتوته، ترجمهء محمد قاضی.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/19 حسین نوروزی |

عباس‌علی، رییس تلگراف‌خانهء شهر خوی بوده در زمان ناصرالدین‌شاه قاجار. اصل و نسب‌اش هم می‌رسیده به موسی، پسر کوچک یحیی برمکی، وزیر دربار عباسی. از ۱۲ شوّال ۱۳۰۹ تا ۲۹ رجب ۱۳۱۳ هجری قمری (۲۱ ارديبهشت ۱۲۷۱ تا ۲۵ دی ۱۲۷۴ هجری شمسی)، یعنی سه‌ماه و اندی قبل از ترور ناصرالدین‌شاه، تقریبا بیش‌تر روزهای هفته کارش این بوده که «احوال» شهر خوی را به اطلاع شاه و دربار برساند. نمی‌دانم که برای شاه ایران هم مهم بوده که در خوی چه می‌گذرد یا نه؛ اما عباس‌علی خان میرپنج دنبلی، لابد احساس می‌کرده که باید برای شاه بنویسد:«دی‌شب فی‌الجمله بارانی آمده. حالا هم استعداد بارندگی دارد و هوا سرد است. تازه مسموع نشده – عباس‌علی».
عباس‌علی، که نام کوچک خود را به‌جای امضا می‌گذاشته پای هر پُست تلگراف، مردی بوده که هرروز برای شاه از احوال شهر می‌نوشته، از قیمت گندم وُ جو، و از اتفاقات معمول آن‌حوالی: هوا ابر شد، باران شد، بارید؛ نرخ غله به قرار سابق است، و جز دعاگویی و امنیت، تازه مسموع نشده است.
هرروز گزارش کوتاهی می‌داده از رفت‌وآمد اندک مسافران به شهر، عروسی دختر این کشاورز با پسر آن‌دیگری، تجاوز آدم‌های این ده به زمین آدم‌های آن‌یکی، و این‌که دارد باران می‌بارد یا برف. پیرمرد، فکر می‌کرده لابد برای شاه مهم است بداند که دی‌روز در خوی باران باریده یا برف. چهارسال تمام، کوچک‌ترین حرکت ابرها را برای دربار ناصرالدین‌شاه مخابره می‌کرده است. حواس عباس‌علی بوده که شاید برای شاه مهم باشد که «از دی‌روز هوا انقلاب دارد».
عباس‌علی، اتفاقات معمولی را گزارش می‌داده و از لحن تک‌تک تلگراف‌هاش برمی‌آید که اطمینان داشته شاه، موبه‌مو خوانندهء گزارش‌های او است. از هم‌این‌رو، پای تمام تلگراف‌ها نام خودش را می‌نوشته و حتی اگر روزی بدون اتفاق هم می‌گذشت، مثل پنج‌شنبه سوم محرم ۱۳۱۰، برای شاه می‌نوشت: «تازه قابل عرض مسموع نشده؛ هوا دو روز است معتدل است- عباس‌علی». و دوشنبه چهاردهم جمادی‌الاولی هم‌آن سال: «هوا آفتاب و سرد است. شب‌ها جزئی یخ می‌بندد. تازه قابل عرض اتفاق نه‌افتاده است – عباس‌علی».
یک‌روزهایی مثل شنبه ۲۶ شوّال سال ۱۳۱۰ هم که حوصله نداشته، بدون آوردن اسم کوچک‌اش پای تلگراف، فقط می‌نوشته: «تازه قابل عرض مسموع نشده». و در این‌روزها، یقین که عباس‌علی، حتی دلی نداشته برای گزارش آب‌وهوا؛ روزهای بی‌حوصله بودن حتی برای شاه. عباس‌علی، مرد خسته و تنها.
در دل و در شهر عباس‌علی، اگر گوسفندان آن روستا زمین‌های این روستا را نچریده باشند، و اگر آدم‌های حیدرخان امیرتومان از قریهء دره‌باغ، خانهء عباس، نوکر حیدرخان را که در حاشیهء ده است به گلوله نبسته باشند، اتفاق مهم یعنی: هوا استعداد بارندگی دارد ام‌روز.
و تمام این نوشته‌ها را، از وضعیت آب‌وهوا تا نرخ غله و احوالات شخصی و مزاجی مردم، عباس‌علی نه برای معشوق‌اش، که برای شخص شاه می‌نوشته است. مهم نی‌است شاه می‌خوانده یا نه؛ عباس‌علی می‌نوشته و یقین داشته که شاه خواهد خواند، و اگر یک‌روز به‌دلیلی تلگرافی از عباس‌علی نرسد، لابد نگران خواهد شد. عباس‌علی خاطر والای شاه را زیاد نگران نمی‌کرده، بیش‌تر روزها چیزکی، حتی در حد گزارش وضع آب‌وهوا، می‌نوشته برای او.
عباس‌علی، رییس تلگراف‌خانهء شهر خوی، مرد ِ تنهایی بوده لابد. این را از متن و چیدمان کلمات بعضی تلگراف‌ها فهمیدم. و فهمیدم که تلگراف‌ها، بهانه‌ای بوده برای گفتن و نوشتن از روزهای معمولی، و روزهایی که هوا سرد است، باران است، برف است، و نرخ غله به قرار سابق است. *

و حالا وُ این قصهء ما.
من خبر دارم که تو، یک فایل وُرد داری که هرروز، توش از دل‌تنگی‌ها و غصه‌ها و ترس‌هات می‌نویسی و منتشرشان نمی‌کنی. می‌دانم که تو دفتری {دفتری از جنس فایل وُرد} داری که توش نوشته‌ای:

شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یک‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
دوشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
سه‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
چهارشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
پنج‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
جمعه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یک‌شنبه: ...

مدت‌ها است خبر دارم؛ خودت گفتی اصلا. ولی خب، به‌اش کم فکر کرده بودم. بله.. من مدت‌ها است خبر دارم تو می‌نویسی «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن». و حتی خبر دارم که کدام‌روز، بُلد می‌نویسی و کدام‌روز نازک‌تر و کدام‌روز می‌نویسی و ذخیره نمی‌کنی. و من می‌دانم چرا بعضی‌روزها، چیزی ننوشته‌ای، و باور می‌کنم که حال شما، عین حال ما، صحرای کربلا است پُر از لب‌تشنگی و حکایت.
عباس‌علی فدای قد و بالات؛ بردار برای من آن نوشته‌ها را ایمیل کن. من «آب‌وهوا»ی آن‌جا را خبر دارم ازش؛ از «حال‌وهوا»است که بی‌خبرم گاهی.
این فایل‌های وُرد، دو‌نفر را عذاب می‌دهند: کسی که می‌نویسد و منتشر نمی‌کند، کسی که می‌داند و نخوانده است. بیا هردو را از این عذاب خلاص کن، بریز بیرون روزهای هفته را، بگذار ببینم آب‌وهوای روزگار ات، استعداد چه‌قدر باران را دارد دختر مهربان.

پنج‌شنبه، هفده اردیبهشت ِ تهران
ام‌روز، به‌شدت پنج‌شنبه بود. حرف زدیم، بعد نشستم پای این قطعه‌های موسیقی؛ پنج‌شنبه‌تر شد روزمان. سعدی خواندم؛ گفت: هیچ شک نی‌است به تیر ِ اجل – ای یار عزیز - / که من از پای درآیم؛ چو تو اندازی، به!
نگران ِ تو، حسین.

 

پی:
* تمامی تلگراف‌های «عباس‌علی» به دربار شاه، در کتابی به نام «گزارش‌های تلگرافی آخرین سال‌های عصر ناصرالدین‌شاه – خبرهایی از خوی» به همت «شهریار ضرغام» گردآوری و در سال ۱۳۶۹ به‌شکل «ناشر-مولف» منتشر شده است. شاید در دست‌دوم‌فروشی‌های انقلاب یافت شود. ندیده‌ام تجدید چاپ احتمالی‌اش را.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/18 حسین نوروزی |

مجیدجان، دل‌بندم
آن‌روزها که تو می‌آمدی با بچه‌های ما «اینترنت بکنی»، و هنوز نمی‌دانستی که «LoBtoB» برای تو اینترنت نمی‌کند به‌تنهایی، دوست ِ خوب من که من و خیلی‌های دیگر ازش کار یاد گرفته بودیم، بی‌که حتی خودش بداند، دردی در بدن‌اش داشت که چندماه بعد اسم‌اش را به‌اش گفتند: سرطان.
تو لابد نمی‌دانی سرطان با آدم چه می‌کند. من هم راست ِ راست‌اش خوب نمی‌دانم؛ فقط چیزهایی شنیده‌ام و وقتی دوست قدیم را دیدم، با موهایی که تازه سر از پوست درآورده بودند، و لب‌خندی که آشکارا کدر شده بود از شیمی‌درمانی یک‌ساله، تازه فهمیدم که من هم چیزهایی را فقط  شنیده‌ام. می‌دانی... بعضی لحظه‌ها را نمی‌شود «اینترنت کرد»؛ باید خود درد بشوی. تو راستی حالا که اینترنت کردن را یاد گرفته‌ای، واقعا چی می‌کنی آن تو؟ اینترنت؟ خوشا سعادت!
به‌ات گفتم که با این رفقا درست برخورد کن؛ گفتم که این‌ها، بعضی‌هاشان قدر سن من و تو تجربه و سابقه دارند و اگر حالا و این‌جا، تو به‌شان می‌گویی «زیردست» و از من می‌خواهی که «رییس»شان باشم، بد نه‌آورده‌اند. گفتم که این‌ها از سر لطف، و دوستی، چیزی که تو اصلا نفهیدی‌اش، کنار من ایستاده‌اند که زمین نخورم. و من زمین خوردم. چرا؟ می‌گویم...
تو آمدی و با این‌که آمده بودی جای کسی را بگیری را که سه‌ماه، دقیقا تک و تنها، از چند خودکار ساده تا ده‌ها کامپیوتر و میز و فضا را با چانه‌‌زنی‌های فرسایشی سیستم فشل اداری دست و پا کرده بود. و روزی که تو شدی بالادست من، فقط به رفقا گفتم: «می‌شناسم‌اش؛ شاعر اه. می‌شناسیم هم رو. به‌هرحال از فلانی به‌تر اه». چه‌ باید می‌کردم؟ آن‌ها به اعتبار حرف من آمده بودند. واقعا خیال می‌کردم که هنوز شعر می‌نویسی و هم‌آن رفیق شهرستانی ساده‌ای هستی که با عمه‌اش (مادر بزرگ؟) زندگی می‌کند و دانش‌جو است. و خیلی هم مهم نبود دیگر که داری می‌نشینی جایی که جای تو نی‌است.
من اخراج شدم. و به‌جز آن دوست قدیم، همه ماندند. حتی آن رفیقی که در آس‌مان‌ها زندگی می‌کرد، بعد از ده‌سال رفاقت، ترجیح داد که بماند و سکوت کند. و پنهان هم نمی‌کنم که تا لحظهء آخر گوش تیز کرده بودم ببینم کی با من می‌آید. خب آن‌جوری شد که دیدی: کسی نه‌آمد با من، جز دوستی که بعدها فهمیدیم با درد سرطان آن‌روزها را سپری کرده است.
دوست من یک‌سال شیمی‌درمانی شد. ما، که دوستان نزدیک‌تری بودیم، اعتراف می‌کنم که حتی اطمینان نداشتیم که چیزی ازش بماند... خیلی تلخ است. اما، حالا که این‌ سطرها را می‌نویسم، سر ِ پا است و هنوز هم می‌نویسد و هنوز هم به‌ترین دوست است. لازم است مثلا لینک بدهم؟ واقعا؟ اوم؟ یعنی یاد گرفته‌ای اینترنت کنی و بروی روی لینک کلیک کنی؟ خوشا نشاط و به‌روزی!
من آن‌قدر درگیر گرفتن حقوق‌ها بودم و هرروز جنگ و جنگ و جنگ، که چیزی به اسم اعصاب نماند برای‌ام و دیدی و دیدیم که چی شد عاقبت... می‌توانستم جوری اداره کنم که نشود آن که دیدی. بله! به‌جز اتهام‌هایی که تو و امثال تو ساختند بعد از رفتن من، از «فساد اخلاقی» بگیر تا «صدور اجازه برای سیگار کشیدن خانم‌ها در محیط اداری» {ببین؛ من رسواتر از این ام که چون تویی رسوا کند مرا}، من ضعف بزرگی هم داشتم (و هنوز هم دارم): من «مدیر» خوبی نبودم. ساده‌تر از این؟ مدیر خوبی نبودم، و این‌که دوست و هم‌کارمان با هم‌راهی تو چه‌قدر زیرآب زد تا موفق شد، فقط «توجیه» ضعف مدیریت من است و بس. از همهء کسانی که از کار کردن با من به‌شان لطمه‌ای رسید عذر می‌خواهم. از بعضی‌هاشان هم در دیدارهای بعدی، عذرخواهی کردم رودررو.
و کاش به حرف تو گوش می‌دادم و سیگار را ممنوع می‌کردم؛ لااقل ناخواسته به سرطان ِ دوست قدیم و خوب کمک نمی‌کردم... نه؟
حالا تو را بیرون کرده‌اند و می‌گویند «پول بچه‌ها را این‌همه‌سال می‌دزدیده‌ای». خب من ضعف مدیریت و اتهام‌های وقیحانهء دیگر را با کمال میل می‌پذیرم و سرم بلند است که آخرین نفری بودم که حقوق آن‌ چندماه کار را گرفتم، بعد از این‌که همه پول‌شان را گرفتند. راستی تو واقا توی اینترنت که می‌روی، چی می‌کنی؟
ببین؛ دوست من خوب شد، و هنوز هم هم‌آن‌قدر حرمت دارد که داشت. روزی که بیرون‌ات کردند، «خبر داغ» برای او بُردم. باور کن به‌ات نخندید و نفرین نکرد. فقط گفت که دل‌اش از آن کارها شکسته و آن‌روزها به حرمت من خم به ابرو نه‌آورده. خب این از محاسن ِ رفیق خوب داشتن است که تا آخر پا هستند. روزی که ما رفتیم، بچه‌های دیگر هم آمدند و دسته‌جمعی رفتیم نشستیم توی یک کافه، و خوش بودیم. تو بدبخت اصلا می‌فهمی با رفقا دُور هم توی یک کافه نشستن و سیگار کشیدن یعنی چی؟ به‌خدا اگر که بفهمی اصلا رفیق چی‌ هست. اصلا بیا و گوشی را بردار زنگ بزن به آن هم‌کار قدیم‌ات؛ بگو که «اختلافات به‌کنار، اما ناراحت شدم وقتی شنیدم .. و خوش‌حال ام که حالا به‌تر هستی». اوم؟ خب تو بدبخت حتی قدر یک تلفن هم اعتبار نداری. من ولی می‌توانم حتی به آن دوستی که با هم درگیر شدیم، زنگ بزنم و بگویم: «دعوا کردیم، درست! ولی ناراحت شدم که عکس‌ات را دیدم با موی کوتاه ... رفیق!» تو ولی از همه‌جا رانده شده‌ای مجیدجان..
آن‌روزهای بد گذشت خیلی زود. ما بی‌کار نماندیم. بچه‌های دیگر هم که ماندند آن‌جا، و تو یک‌هفته بعد اخراج‌شان کردی، بی‌کار نماندند. من هم که می‌دانی: تا بخواهی در این کشور ارتباط دارم که فقط کافی است کمی نازم را کم کنم تا چند برابر حقوق تو را بگیرم. و به این‌ها اضافه کن که این‌همه اتفاق و ضعف را از پسری که حالا و هم‌این لحظه، هنوز مانده تا سی‌سال‌اش بشود، همه می‌پذیرند به جوانی.
خب.. حالا به‌قدر کافی خورده‌ای لابد. پس به پیش‌نهاد من دوستانه فکر کن: چندماه مرخصی بده به خودت، هر روز برو دوش بگیر که تمیز باشی، آرایش‌گاه برو، لباس‌هات را حتی اگر کهنه، بده خشک‌شویی، و حتی نماز ِ اول وقت‌ات را هم بخوان. نماز خواندن، پاکیزه که باشی، ثواب بیش‌تری دارد. اصلا بیا و آدم ِ تمیزی باش و اینترنت هم بکن حتی؛ ها؟
و به یاد داشته باش که دنیا جای بس‌یاری کوچکی است. و به یاد داشته باش که من این آهنگ خراب‌آبادی را تقدیم می‌کنم به تو که حالا از اسب «هم» افتاده‌ای. کاش باهاش حال کنی رفیق؛ سوسن هرگز بد نبوده است...

 

# این؛ هم‌این # 88/02/15 حسین نوروزی |

...

قدیم‌ترها وبلاگی درست کرده بودم برای مُردگان. قرار داشتم با خودم که هر روز، گزارش وفات مردمان را به‌روایت «اعلامیه»هایی که در خیابان‌ها و دیوار مساجد می‌بینم، بنویسم. هر پُست، یک تیتر خبری داشته باشد: «آدم ِ بنی‌بشر درگذشت». بعد، ادامه‌ای کاملا خبری و موثق: «به‌هم‌این مناسبت، مجلس ختمی در روز فلان در مسجد فلان در آدرس بهمان برگزار می‌شود و حضور شما سروران گرامی، مایهء شادی روح آن عزیز ازدست‌رفته و آرامش بازماندگان ایشان خواهد شد».
عکسی هم از اعلامیهء مرحومه / مرحوم بگذارم پایین هر نوشته با شعری که لابد در سوگ این رفتن بر بالای اعلامیه نوشته شده بود. و قرار بود بنویسم دقیقا که براساس این اعلام، چه خانواده‌هایی در سوگ نشسته اند.
آدم‌ها هم اتفاقی انتخاب می‌شدند؛ هرکسی برای یک‌روز. مهم این بود که آن آدم‌ها، با تعاریف اجتماعی، جای‌گاه خاص و مهمی نداشته باشند و در سوگ‌شان، تنها خانواده و بستگان‌شان عزادار باشند. قرار بود در آن وبلاگ، هم‌درد دیگرانی باشم که دیگران ِ دیگر، هم‌دردشان نبودند.
قرار داشتم که آن وبلاگ را تقریبا هرروز به‌روز کنم. مهم بود که خوانندگانی از سراسر جهان بدانند و اگر خواست‌شان بود، در تقویم‌های جیبی‌شان یادداشت کنند که مثلا فلان‌روز، شب هفت ِ یک آدمی است در یافت‌آباد، و در صورت امکان می‌شود رفت و در سوگ بازماندگان شریک شد. بالاخره باید یک‌جایی باشد، پای‌گاهی باشد که روزانه در حد توان و امکانات، از رفتن «مادری مهربان» بگوید و دیگران ِ ناشناس را از به‌سوگ‌نشستن ِ خان‌دان ِ معظم ِ کجاآبادی باخبر کند. هر روز در این‌شهر، چه‌قدر «جوان ناکام» می‌روند بی‌که من و شما بدانیم؟ خوب نی‌است که آدم‌ها روی دیوار مساجد بماسند و بپوسند و برزیند زمین، یا زیر باران و کفش عابران تلف شوند. باید خبررسانی کرد و نوشت؛ حتی اگر نشناسیم‌شان.
چی شد که آن وبلاگ، در آغازین هفته‌های تولد، خود به دنیای مُردگان رفت؟ ساده است: دوربین خوب، چیزی که در شأن آن مردمان باشد، می‌خواستم و گاهی هم اسکنر. آن‌وقت‌ها هیچ‌کدام‌شان را نداشتم. فقط وقت داشتم و عشق و ایمان به درستی ِ کاری که می‌خواستم بکنم.

سال‌های ۷۵ و ۷۶ بود که آن‌قدر رفته بودم به این قبرستان و آن سنگ‌تراشی، که تقریبا با همهء مردگان این شهر آشنا بودم. پروژه‌ای دست گرفته بودم که دوسال هم وقت برای‌ آن گذاشتم: گورنوشته‌ها. 
حالا زیاد شده این‌قبیل کارها؛ آن‌وقت‌ها در آن حجم و اندازه، کار حسابی‌ای نکرده بودند با این نوشته‌ها. وقت گذاشتم و کاری شده بود برای خودش: بیش از ده‌هزار صفحه نوشته، و مثلا پنجاه‌تا کاست که خودم نوشته‌ها را دکلمه کرده بودم! حالا کجا هستند؟ چه بگویم.

یک‌روز، آن وبلاگ دوباره بازمی‌آید. و آن نوشته‌ها، اگر ناشری داشت و سرمایه‌گذاری، کتاب می‌شوند. بعضی چیزها، مهم‌ اند، و چیزهای دیگر، مهم‌تر.


پی:
- خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض می‌كند و ارواحی را كه نمرده‌اند نیز به هنگام «خواب» می‌گیرد. سپس ارواح كسانی را كه فرمان مرگ آن‌ها را صادر كرده، نگه می‌دارد و ارواح دیگری را (كه باید زنده بمانند) بازمی‌گرداند تا «سرآمد معینی».
«قرآن، سورهء زمر، آیهء ۴۲، ترجمهء فولادوند»

- و تمام‌ جهان‌ را يک زبان‌ و يک‌ لغت‌ بود. و واقع‌ شد كه‌ چون‌ از مشرق‌ كوچ‌ می‌كردند، هم‌واری‌ای‌ در زمين‌ «شنعار» يافتند و در آن‌جا سكنی‌ گرفتند. و به‌ يک‌ديگر گفتند: «بياييد خشت‌ها بسازيم‌ و آن‌ها را خوب‌ بپزيم‌.» و ايشان‌ را آجر به‌ جای‌ سنگ‌ بود، و قير به‌ جای‌ گچ‌. و گفتند: «بياييد شهری‌ برای‌ خود بنا نهيم‌، و برجی‌ را كه‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد؛ تا نامی‌ برای‌ خويشتن‌ پيدا كنيم‌، مبادا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ شويم‌.» و خداوند  نزول‌ نمود تا شهر و برجی‌ را كه‌ بنی‌آدم‌ بنا می‌كردند، ملاحظه‌ نمايد. و خداوند گفت‌: «همانا قوم،‌ يکی‌ است‌ و جميع‌ ايشان را يک‌ زبان،‌ و اين‌ كار را شروع‌ كرده‌اند، و الآن‌ هيچ‌‌كاری‌ كه‌ قصد آن‌ بكنند، از ايشان‌ ممتنع‌ نخواهد شد. اكنون‌ نازل‌ شويم‌ و زبان‌ ايشان‌ را در آن‌جا مشوّش‌ سازيم‌ تا سخن‌ يک‌ديگر را نفهمند.»
پس‌ خداوند ايشان‌ را از آن‌جا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ ساخت‌ و از بنای شهر بازماندند. از آن‌ سبب،‌ آن‌جا را «بابل» {اختلاف}‌ ناميدند؛ زيراكه‌ در آن‌جا خداوند لغت‌ تمامی‌ اهل‌ جهان‌ را مشوّش‌ ساخت‌. و خداوند ايشان‌ را از آن‌جا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ نمود. 
«کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب آفرینش، برج بابل»

 

# این؛ هم‌این # 88/02/04 حسین نوروزی |

اتفاق‌ام به سر کوی کسی افتاده‌است
که در آن کوی، چو من، کُشته بسی افتاده‌است
به دل‌آرام بگو - ای نفس باد سحر -
کار ما هم‌چو سحر، با نفسی افتاده‌است 
خبر ِ ما برسانید به مرغان چمن،
که «هم‌آواز ِ شما در قفسی افتاده‌است» آقای دکتر!

پی:
ناچار، هرکه صاحب ِ روی نکو بُود
هرجا که بگذرد، همه‌چشمی در او بُود
ای گل؛ تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کآن‌جا که رنگ و بوی بُود، گفت‌وگو بُود
نفس آرزو کند که تو لب بر لب‌اش نهی
بعداز هزار سال که خاک‌اش سبو بُود
پاکیزه‌روی در همه‌شهری بُود؛ ولیک،
نه چون تو پاک‌دامن و پاکیزه‌خو بُود
ای گوی ِ حُسن بُرده ز خوبان ِ روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان، چو گو بُود
مویی چون‌این دریغ نباشد گره‌زدن
بگذار تا کنار و برت مشک‌بو بُود
پندارم: آن‌که با تو ندارد تعلقی
نه آدمی؛ که صورتی از سنگ و رو بُود
من باری از تو برنتوانم گرفت چشم
گم‌کرده‌دل، هرآینه در جست‌وجو بُود
برمی‌نه‌آید از دل تنگ‌ام نفس تمام
چون نالهء کسی که به چاهی فرو بود
سعدی؛ سپاس دار و جفا بین و دم مزن
ک‌از دست نیکوان، همه‌چیزی نکو بود


# این؛ هم‌این # 88/02/01 حسین نوروزی |

یک‌‌جایی هست در استان مرکزی به نام «داوودآباد» که مردم‌اش می‌نویسند اش «داودآباد». جای کوچکی باید باشد با امکانات محدود و مشکلاتی که لابد واضح است.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در این شهر یک مرکز فرهنگی‌هنری دارد؛ یک کتاب‌خانه. در این مرکز، کلاس‌های مختلفی برای بچه‌ها برگزار می‌شود و دوره‌های آموزشی و کارگاهی و غیره هم دارند، مثل تمام مراکز دیگر. و خب لابد این مرکز کانون، اعضایی هم دارد؛ دختران و پسرانی که مثل هر کودک و نوجوانی در سراسر دنیا، آروزها و «ای‌کاش»هایی دارند.
قبل از عید بود که مربی‌ ادبی این مرکز، نوشته‌هایی فرستاده بود برای بررسی و احتمالا انتشار در روزنامه. نوشته‌هایی که آن‌زمان وسط اخبار و مقالات بس‌یار، گم شدند. بعد از عید، اتفاقی به‌شان برخوردم و .. واقعا حیف بود اگر یادم می‌رفت و منتشر نمی‌شدند.
من، بنابه شغل و علاقه‌ام در این یازده‌سال، نوشته‌های بس‌یاری از بچه‌ها خوانده‌ام، آرزوهاشان را شنیده‌ام، و خب، هر روز و هر هفته چیزهایی نوشته‌ام «درباره» و «برای»شان.
آخرین‌روز اسفند بود که از سر ِ عادت و رسم، یادداشت کوتاهی نوشتم برای آخرین‌صفحهء روزنامه در سال قبل. یک خط آن را اما صادقانه و باافتخار نوشتم:«خدایا؛ ممنون تو ایم که یک‌سال دیگر، میهمان خنده‌های سادهء این بچه‌ها بودیم. آرزو می‌کنیم سال تازه، سال صلح، خنده‌های از ته دل، و سال ِ شادی کودکان باشد؛ در ایران و هرکجای جهان که کودکی هست».
خواندن این نوشته‌ها، که در ادامه می‌آید، دلیل ساده‌ای است برای این افتخار، و ذوقی که کار کردن با/برای بچه‌ها دارد.
این نوشته‌ها را فکر می‌کنم در یک نشست گروهی، یا مثلا به‌درخواست مربی ادبی‌شان در زمانی مشخص نوشته‌اند. شباهت‌هایی دارند و هم‌آهنگی‌هایی. اما یک نکتهء مهم دارند این نوشته‌ها که دوست‌داشتنی‌شان کرده است: مراکزی مثل کانون پرورش فکری، و کارگاه‌ها و کلاس‌های بیرون از دایرهء خشک و استعدادکُش ِ آموزش و پرورش، با تمام اعمال سلیقه‌ها و اما و اگرها، هنوز هم آیینه‌ای هستند برای نشان‌دادن ِ آروزها، خواسته‌ها و دل‌تنگی‌های سادهء کودکان. این نوشته‌ها را می‌شود آنالیز، و بخش‌های «رسمی»شان را حذف کرد، بعد رسید به پلی که می‌رود تا آرزوهای بخشی از کودکان این سرزمین؛ بی‌که دستی مغشوش‌شان کرده باشد.
دیگر این‌که: اگر از «آخی»ها و «نازی»ها بگذریم، از دل ِ هم‌این نوشته‌ها می‌شود به چیزی رسید که اسم‌اش «زندگی» است؛ زندگی، به‌مثابه یک اجبار و لذت ِ توامان، که با تلخی‌ها و سادگی‌هایی در جریان است. برای من، این سطرها خیلی سخت است:«من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباب‌بازی‌های قشنگ و یک موبایل داشته باشم. من دوست دارم که همه بچه‌های ایران‌زمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچه‌های دیگر نشوند و مخارج خانه‌هایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.»
و توضیح آخر: این بچه‌ها، همه اهالی یک شهر هستند. نام فامیل اغلب‌شان هم «داودآبادی» است و تکرارها، از این‌رو است. (بس‌آمد ِ نام‌های کوچک تکراری هم در بچه‌های این شهر بس‌یار است).
در نوشته‌ها، دست نبرده‌ام. با توجه به شناختی که از نوشته‌های عموم بچه‌ها دارم، حس نمی‌کنم که مربی‌شان هم چندآن تغییری در متن‌ها داده باشد. رسم‌الخط هم هم‌آن رسم‌الخط روزنامه است.

By Tyler E Nixon


ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک داشتم که می‌توانستم با او حرف بزنم و هرچه توی دلم دارم به او بگویم. اگر من چنین عروسکی داشتم روزی یک بار برای او لباس می‌خریدم و برایش می‌پوشاندم. اگر من آن عروسک جادویی را داشتم برای او یک خانه کوچک می‌ساختم و به او غذا می‌دادم. بعد با او بازی می‌کردم و هرکجا می‌رفتم آن را با خودم می‌بردم.

ای‌کاش‌های صدیقه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آن‌وقت مداد جادویی کمک می‌کرد تا املایم را بیست می‌گرفتم و به مامان و بابایم سواد یاد می‌دادم و کودک‌ترها را سواد یاد می‌دادم. آن‌ها از من تشکر می‌کردند و من با آن‌ها دوست می‌شدم. آن‌ها هم خیلی مرا دوست می‌داشتند.

ای‌کاش‌های حدیثه مفتح، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم. آن‌وقت هرچی آرزو داشتم برایم برآورده می‌کرد. با من بازی می‌کرد. با هم خاله‌بازی می‌کردیم. شب‌ها بغل من می‌خوابید. هروقت با مامان به جایی می‌رفتیم، با عروسکم می‌رفتیم.

ای‌کاش‌های عطیه داودآبادی
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت برای آن گل سر بزرگ می‌خریدم و به موهای او می‌زدم و هروقت که می‌خواستم به مغازه بروم عروسکم را می‌فرستادم و هروقت که سرما می‌خوردم و نمی‌توانستم به مدرسه بروم، عروسکم را می‌فرستادم تا اجازه مرا بگیرد. هروقت که به حمام می‌رفتم، عروسکم را با خودم می‌بردم یک کیسه دست او می‌کردم و به او می‌گفتم خودت را چرک کن. وقتی می‌خواستم سرم را بشورم به او می‌گفتم خودت سرت را بشور تا بلد شوی. بعد تنهایی او را به حمام می‌فرستادم؛ چون دیگر بزرگ شده بود. وقتی به سن تکلیف می‌رسید، نماز خواندن را هم به او نشان می‌دادم.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس پنجم
من خواهر ندارم؛ بله درست است! یکی یکدانه هستم. اگر عروسک جادویی داشتم با من حرف می‌زد. درد دل‌هایم را با او می‌کردم. ولی اگر به پدر و مادرم بگویم آن‌ها می‌گویند "دیوانه شده‌ای، مگر عروسک هم حرف می‌زند". و یک بدی دیگر هم که دارد این است که هر کس که خانه ما بیاید باید آن را قایم کنم تا کسی آن را نبیند و به من نگوید دیوانه. چیزهای خوب دیگر هم دارد اگر درس‌اش خوب باشد به من کمک می‌کند. واقعا که خواهر عروسکی جالب است!
ولی اگر با هم دعوا کنیم پدر و مادرم از دستم شاکی می‌شوند.  با هم به حمام می‌رویم، ولی می‌ترسم وقتی شامپو بزنم تمام موهایش یکی یکی بریزد؛ آن‌وقت می‌شود عروسک کچل.
با عروسکم بازی می‌کردم و به او می‌گفتم که برایم خوراکی تهیه کند. کاش عروسک جادویی واقعا وجود داشت.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی فراهانی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت همیشه من یک هم‌بازی داشتم و در راه مدرسه تنها نبودم. او با من حرف می‌زد و من هم با او حرف می‌زدم. اگر هم جادو می‌کرد، من به او می‌گفتم: "تو به من یک میز بده که من بتوانم روی آن مشق‌هایم را بنویسم و یک اتاق قشنگ و زیبا به من بده و یک تخت‌خواب نرم و راحت".

ای‌کاش‌های فرشته داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک برادر داشتم و وقتی که تنها بودم او می‌آمد و با من حرف می‌زد. با هم بازی می‌کردیم. مشق‌هایش را با من می‌نوشت و من او را خیلی دوست می‌داشتم و قدر او را می‌دانستم.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آن‌وقت می‌توانستم چیزهایی بکشم که با آن به مردم بی‌سرپرست کمک کنم. مثلا می‌توانستم با آن غذا بکشم و به مردم کشورم هدیه کنم که آن‌ها مرا دعا کنند. من می‌توانم چیزهای زیادی بکشم مثل لباس، کیف، کفش و آن‌ها را به بی‌سرپرستان هدیه بدهم و دعاهای آن‌ها برای پدر و مادرم باشد. این بود حرف دلم.

ای‌کاش‌های فاطمه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که اسم او را "شیرین" می‌گذاشتم. با او حرف می‌زدم و بازی می‌کردم. به او می‌گفتم که "با هم به پارک برویم، تاب‌بازی کنیم، سرسره بازی کنیم، الک دولک بازی کنیم، چرخ و فلک بازی کنیم" و به کتاب‌خانه آقای داودی برویم کتاب بخوانیم.
دوست داشتم او {بتواند} راه برود تا خودش سوار وسایل بازی شود و من هر چیزی که دوست داشت برایش می‌خریدم.

ای‌کاش‌های عاطفه داودآبادی
می‌خواهم فقط حرف‌های خودم را بزنم. من آرزو دارم که همه دست‌شان به دهان‌شان برسد و التماس هیچ‌کس را نکنند.
من فقط و فقط به پدر و مادرم این را می‌گویم که بین من و داداشم فرق نگذارند که یک وقت خدایی نکرده خدایی نکرده بخواهند مدیون ما باشند.
من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباب‌بازی‌های قشنگ و یک موبایل داشته باشم.
من دوست دارم که همه بچه‌های ایران‌زمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچه‌های دیگر نشوند و مخارج خانه‌هایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.

ای‌کاش‌های الهام داودآبادی
من دوست داشتم از بچگی یک عروسک جادویی داشتم که با من حرف‌های خیلی خوب می‌زد. به من می‌گفت:"الهام! من تو را دوست دارم و از تو ممنونم که من را خریدی". از خدا هم ممنونم که به من پدر و مادر داد.
 
ای‌کاش‌های عاطفه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من  یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت آن را توی یک کمد می‌گذاشتم و هوای آن را می‌گرفتم و آن را دوست داشتم. هر شعری که دوست داشتم برایم می‌خواند و هر شکلی که می‌خواستم می‌شد؛ مثلا خرس عروسکی می‌شد و اردک عروسکی و خیلی چیزها.
 
ای‌کاش‌های طاهره داودآبادی
سلام من طاهره هستم. من از پدرم می‌خواهم که برایم فوتبال دستی بگیرد و دفتر خاطرات، اما برایم نمی‌گیرد. من به مادرم می‌گویم که برایم خرس شاسخین و النگو بگیرد، اما نمی‌گیرد. من آرزو دارم که توی خانه کار نکنم، اما باید کار کنم. همیشه باید "این کار" و "آن کار" را انجام دهم. آبجی بزرگ‌تر از من به من حسودی می‌کند و می‌گوید که تو باید کارها را انجام دهی.
من دلم می‌خواهد توی عروسی‌ها مادرم برایم لباس عروس بگیرد و تنم کنم.
من آرزو دارم که رانندگی یاد بگیرم و موبایل داشته باشم. لباس‌های قشنگ داشته باشم. دوست دارم که ثروت‌مند باشم و آرزو دارم که بابا و مامان سلامت باشند.

ای‌کاش‌های حدیثه داودآبادی، کلاس پنجم
اگر من یک مداد جادویی داشتم با آن همه درس و مشق‌هایم را می‌نوشتم؛ با من حرف می‌زد، خیلی خوب می‌شد. من دیگر تنها نبودم. یک دوست خوب و مهربان داشتم که هرروز و هرشب پیش من بود و حتی پیش من می‌خوابید. مشق‌های من را می‌نوشت و دیگر دست من درد نمی‌گرفت و من هرشب با دست‌درد نمی‌خوابیدم. اگر من یک مداد جادویی داشتم به بقیه دوستانم می‌دادم فقط به یک شرط که آن را خراب نکنند.
اگر مداد جادویی داشتم آن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کردم، حتی اگر صدها مداد به من می‌دادند. اگر مدادجادویی داشتم از خوشحالی غش می‌کردم تا کارم به بیمارستان بکشد.
اگر مداد جادویی را بخواهی بتراشی خیلی بد می‌شود، چون تمام می‌شود. اگر نمی‌خواستی مداد را بتراشی و با یک دست زدن می‌نوشت، خیلی عالی می‌شد. اگر مداد جادویی داشتم پوست آن را نمی‌کندم تا کثیف نشود و تمیز بماند.

ای‌کاش‌های فاطمه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که حرف می‌زد. با همه دوستانم دوست بود و من اگر خسته می‌شدم، برایم قصه می‌گفت. جوُک تعریف می‌کرد، با من بازی می‌کرد؛ بازی یادم می‌داد.

ای‌کاش‌های افسانه دالوند، کلاس پنجم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت نمی‌خواستم با عروسک‌های بی‌جان بازی کنم. چون وقتی که غذا به او می‌دهم، نمی‌خورد و به من نگاه نمی‌کند. هزار چیز دیگر هم هست. اما من عروسک جادویی {ای را} دوست دارم که نگاه کند به دنیای دور و برش. غذایی بخورد که روی پیش‌بندش بریزد مثل ماستی که روی پیش‌بندش بریزد، که ما از این حادثه حال‌مان به هم می‌خورد. یا خورشتی که در قاشق است و توانایی گرفتن قاشق را ندارد و به روی پیش‌بند بریزد.
یک چیز دیگر هست که اصلا دلم نمی‌خواهد عروسک جادویی داشته باشم و آن این است که باید پوشک‌اش را عوض کنم و شب‌ها از خواب خوب‌مان بیدار شوم.
اما از لحاظ دیگر هم خوب‌ است که می‌شود با او درددل کرد که هم‌راز و هم‌دل ما باشد. می‌دانم که بیش‌تر شما آرزوی من را دارید. اصلا دلم نمی‌خواهد آن‌وقت از خواب بیدار شوم، {یعنی} عروسکم مرا بیدار کند، چون {خودش را} کثیف کرده است. باورتان نمی‌شود این‌همه خواب را که دیدم واقعیت داشت: غذا می‌خورد، روی پیش‌بندش می‌ریخت، شب‌ها من را از خواب بیدار می‌کرد و از خواب بیدار می‌شدم  می‌دیدم عروسکم سر جایش خوابیده و خدا را صد مرتبه شکر می‌کردم. 


 

# این؛ هم‌این # 88/01/30 حسین نوروزی |

* این را تنها به نیت ِ مش‌حسن نوشتم؛ از سر دل‌تنگی و ایجاز

سال‌ها قبل، در همهء شهرها و حتی روستاها، «دوچرخه» بود. و آن‌سال‌ها، تمام دوچرخه‌ها «پَرّه» داشتند. آن‌سال‌ها گذشت و «اتومبیل»، وسیله‌ای که پَرّه ندارد، جای دوچرخه را گرفت. پرهامان را چیدند، پرّه‌هامان را هم.
از ما، تا مادرم را به‌یاد دارم که «قلّاب‌بافی» می‌کرد و هنرمندانه هم این کار را بلد بود. تا خواهرم، به‌یاد دارم که «میل‌بافتنی» داشت. من هنوز یک کلاه دارم که با دست بافته شده مش‌حسن؛ باور می‌کنی؟ حالا، یک نسل ِ بدون ِ قلّاب و میل‌بافتنی دارند هرز بزرگ می‌شوند، و ماشین‌های بافتنی، که میله و قلّابی ندارند، جای تمام ِ آروزهای پنهان یک نسل را گرفته‌اند.
زمانی بود، که مثل حالا از در و دیوار شیشهء مربّا و تُرشی نمی‌بارید. خانواده‌های سطح پایین، مردم ِ طبقهء پایین، شیشه‌های مربّا و تُرشی را از جان عزیزتر داشتند و حفظ‌شان می‌کردند. اراده می‌کردی، یک گوشهء خانه، در انباری، در زیرزمین، جایی بالاخره یک شیشهء به‌دردبخور پیدا می‌شد روز ِ نیاز. حالا، در زمانهء وفور نعمت و تُرشی‌های حاضری، گاهی «شیشه مربّا» کم است.
و «مشکی»، مثل حالا نبود که دور باشد و بالای قله‌ء قاف، شده باشد وصلهء ناچسبی مثل «رنگ عشق»؛ دوستی بود که در نزدیک‌تر فاصله‌ای از تو، می‌شد بوی جان‌ا‌فزاش را شنید و به‌ میهمانی‌اش رفت. دریغ که رنگ‌ها هم خودشان را باخته‌اند در روزهای زعفرانی.
و مادربزرگ، چراغ خانه بود مش‌حسن.. چراغ خانه. مهربانی ِ بی‌حدّی بود مادربزرگ، که همیشه چارقدی بر سر داشت، با سنجاق قفلی ِ درشت، چسبیده بر سینه. گاهی چارقد را برمی‌داشت و سنجاق و زلف‌های بافته آزاد می‌شد، آزاد و رها، رها، رها...
زمانه‌ای بود، روزگاری بود که «جوان»، با کم‌ترین و ابتدایی‌ترین ادوات و وسایل زیست، سرخوش‌آنه‌ترین بزم‌ها را تدارک می‌دید. و نزد ِ یار و دل‌دار، «آتش»ی فراهم می‌کرد که تا هفت‌تا هم‌سایه خبردار می‌شدند که خانهء فلانی، جشن بزرگی برپا است. حکایت عاشق و معشوق، حکایت عجیبی بود پُررونق و به‌نشاط.
حالا، در آرزوی دیدار، می‌نشیند رو به صفحهء ال‌جی، و به‌ دیدهء جان درمی‌یابد که معانی، همه عوض شده‌اند: شیشه، آن شیشه نی‌است. و هیچ رنگی، هم‌آن مشکی ِ قدیم ِ مالوف نی‌است. چراکه، دوچرخه‌ای نمانده است در جهان، که بشود پَرّه‌هاش را کشید و رفیق ِ دست کرد. و مادر، میل‌بافتنی‌هاش را از یاد برده است... ای دریغ.
این «هود»های آش‌پزخانه هم شده‌اند صداخفه‌کن ِ روح و جان؛ هم‌سایه چه می‌داند که خانهء فلانی چه‌خبر است... رنگ و بوی هرچیز عوض شده است. نه چایی، همآن است که پا بود و یار، نه شاخه‌نبات، شیرین ِ خواستنی‌است. جای بدی فرود آمده‌ایم مش‌حسن.
این‌روزها می‌نشیند روبه‌روی مانیتور، می‌بیند که هر روز در جایی، حقوق مردمان ضعیف ضایع می‌شود، و عشّاق را می‌بویند مبادا که چیزی کشیده باشند. دزدان دریایی کشتی‌های بزرگ را به غارت می‌برند و آمریکا با یک حملهء ناغافل چندتاشان را می‌کُشد. و می‌بیند که وسایل و ادوات ِ مصنوعی، نشسته‌اند جای قدیمی‌ها. از بس تنهایی، از بس دوری، از بس خیالات عاشقانه، و از بس هی چای‌خالی می‌نوشیم ما.
دود برای جسم جوان نی‌است؛ دود، شده دوای روح خسته و رنجور. جوان که افسرده می‌شود، آن‌‌اندازه سیگار می‌کشد تا که بمیرد. خب این سیگار لامذهب برای سلامتی جوانان خوب نی‌است!

این شعر را که یادت هست مش‌حسن؟

قورباغه‌های کودکی از عذاب ِ الیم مُرده‌اند با سنگ‌های خدای بزرگ
عجیب نی‌است اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمی‌گردد
راه‌های شوسه قدر ِ دریا می‌فهمند
و دوش از آب-سرشار ِ فرو رفتن از تنی‌است که زیبا بود
پوست شب را کشیده‌اند تا صورتی که زنی داشت
و آب‌ها
آب‌های دور

تخت‌خواب را به آغوش می‌کشم
شاه برمی‌گردد
و تهران، هم‌آنی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ

از خواب‌های شهر دوری ای دریا؛ دریای لعنتی!

زن‌های سرخ ِ جنگی در تو آویخته‌اند جوانی‌شان را
در هرکجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابان‌ها عشق‌های بس‌یار
این شهر لعنتی ...

آری مش‌حسن. سابق‌براین، مردم درد و درمان‌شان دست خودشان بود؛ نه مثل حالا که حتی وام خوداشتغالی هم نمی‌دهند به‌شان، بل‌کم آن «پیک‌موتوری» را که آروزشان بود راه باندازند و کسب‌وکار حلال خودشان را داشته باشند، و دل‌شان خوش باشد که در هر خانه، بزمی برپا است و هر دلی، شاد است از بس چایی می‌چسبد.
و این‌گونه است که کسی هم پاسخ‌گو نی‌است. ای بی‌داد... در سورهء عنکبوت آمده:«هر نَفسی، شهد ِ ناگوار مرگ را خواهد چشید». داریم پیر می‌شویم مش‌حسن. تو سلامت باشی.


مش‌حسن، بیا این آهنگ خیلی خیلی خوب را گوش کن، دل‌ات را جلا بده، برو به آن هوایی که هوای یار است و بزم‌های سرخوشی. من بروم یک چای تازه دم کنم.

-------

لطفا در بالاترین لینک نکن این نوشته را.

 

# این؛ هم‌این # 88/01/28 حسین نوروزی |

بخش ِ بزرگ‌وار ِ کودکی‌ام، دی‌روز زیر باران بهاری مُرد؛ دی‌روز آن قسمت از گذشته که هنوز هم شیرین بود، پرنده شد، و با این‌که خیلی چاق و تپل بود، پرید و رفت. و «ضربه»، دقیقا یعنی هم‌این.
من، بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز را در دورترین بیمارستان تهران به سردخانه سپردم، رسید گرفتم، جای یکی دیگر امضا کردم که کالبدشکافی / سلاخی نشود، و باران جوری می‌بارید که وقتی آدم‌های معمولی ِ خیلی خوب می‌روند، می‌بارد: وحشی و ناموزون.
و آدم ِ بزرگ این بیست و چند سال زندگی‌ام هم رفت (این‌جا، جای این آدمک‌های یاهو خیلی خالی‌است.. خدا شاهد است خیلی خالی است). و من به‌شکل عجیبی بعد از سال‌ها، واقعا «کسی را از دست دادم».
خیلی سخت شده نوشتن این که: من واقعا ضربه خوردم، ما ضربه خوردیم، و یک‌جوری که کسی نفهمد، شکستیم و از در و دیوار خانه‌مان حالا می‌شود فهمید که یک‌نفر از ما رفته است. باران هم که بهار است و عین چی می‌بارد.
این باران ناموزون، بوی ِ خود ِ خود ِ مرگ را می‌دهد؛ هم‌این است که سیزده‌نفر از نزدیکان‌ام (عمه، دایی، پسرخاله، دخترخاله و...) در بهار، و یازده‌تاشان در فروردین رفته‌اند در این چندسال.

این چندروز، همه‌اش شعر خواندم برای خودم، و با خودم.

مرگ
همه‌چیز «قدیمی» برگزار شد. واقعا قدیمی. خیلی قدیمی و خوب. باشکوه بود؛ آن‌جور که لابد خودش هم دوست داشت. آن‌جور که حتی در محلهء کودکی‌ام هم سال‌ها می‌شد که کسی این‌شکلی‌اش را ندیده بود: قدیمی و باشکوه، و محترم.
ما دوباره شده بودیم «ما». و دوباره بعد از پانزده سال، خرمان می‌رفت. و دوباره همه‌چیز و همه‌جا به فرمان و خواست ما بود؛ همه‌چیز، الا مرگ. کلانتری، بیمارستان، آمبولانس حمل جنازه، غسال‌خانه، خیابان دوازده‌متری، حتی کرکره‌ها هم به احترام ما رفتار می‌کردند.
جنازه را آوردیم اول خیابان ِ قدیمی‌مان، هم‌آن‌طور که دوست داشتیم. به آمبولانس فرمان دادیم که «ما می‌خواهیم عزیزمان را یک‌ساعت روی دست‌ها بگردانیم؛ که این آخرین گردش دسته‌جمعی ما است». بعد، همهء کاسب‌های محله اول وقت مغازه‌هاشان را باز کردند، آب و جارو کردند، ایستادند جلوی در. عزیزمان را گرفتیم روی دست‌هامان، و همه می‌دانستند و همه می‌فهمیدند که «ما» باز هم زیاد شده‌ایم و شده‌ایم هم‌آن جمع قدیمی. جمعی که حالا یکی‌شان نفس نمی‌کشید و داشت برای آخرین‌بار محله‌اش را مرور می‌کرد.
باشکوه بود. عین توی فیلم‌های خیلی قدیمی: عزیزمان رو دست‌ها داشت محله را می‌آمد پایین، بعد کاسب‌ها، تمام‌شان، کرکره‌ها را به حرمت مردی که دیگر نفس نمی‌کشید، یکی‌یکی پایین کشیدند. همه‌شان! یعنی خیال کن خیابانی را، در محله‌ای قدیمی، که پُر از مغازه باشد، و همه‌شان به حرمت مردی که بزرگ بود و بزرگ‌وار، مردی که تُپُل بود و دوست‌داشتنی، کرکره‌هاشان را با حرکت جسم بی‌جانی روی دست‌ها پایین می‌دادند. و کی‌است که بفهمد این عظمت را؟ این‌ها، قدیمی است و شکوه‌ این نما، فقط برای کسی ملموس است که پشت جنازه راه افتاده باشد از تک‌تک مغازه‌داران حلالیت بطلبد و تشکر کند؛ خواهش کند که «ممنون. شما سلامت باشید. به کسب و کار برسید.. ممنون دوستان.. ممنون». و من، بعد از سال‌ها، خیلی خوب می‌فهمم این حس را.
همهء محله را گشتیم. مسجد را شلوغ کردیم. خیابان‌های اطراف را بستیم. واقعا، ما، بعد از سال‌ها، بدون این‌که بخواهیم شورش کنیم، خیابان‌ها را بستیم از سمتی که دوست داشتیم. به ماشین‌ها گفتیم «بسته است تا معلوم نی‌است کی! بروید از خیابان دیگری برگردید، شاید باز بود». و شاید برای آخرین‌بار شکوه یک خداحافظی را دیدیدم و نشان‌ مردمانی دادیم که داشت از یادشان می‌رفت آدم‌هایی هستند که هنوز هم می‌توانند بلندمرتبه و باشکوه بمیرند؛ بی‌‌که وزیر و وکیلی باشند.
و خب، نوشتن ِ این‌ که: گاهی نفس کشیدن هم سخت می‌شود، و بعضی از رفتن‌ها یعنی دقیقا ضربه، خیلی سخت شده است حالا؛ مثل خود ِ نفس کشیدن. (و لعنت خدا به آدمک‌های یاهو.. اگر بودند چه می‌شد...)
بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز، دی‌روز در باران‌های بی‌نظم بهاری، یک محله را با پنجاه کوچهء بزرگ، گشت، و بعد روی دست‌های بس‌یار، هم‌آن‌جور که وصیت کرده بود، میهمان همیشهء محله‌مان شد. دوست نداشت برود بهشت‌ زهرا، و نرفت.
محله‌های کودکی، همیشه جایی دارند برای تکمیل شکوه یک آدم. مثلا امام‌زاده‌ای که متولیان‌اش به‌پاس بخشی از تاریخ آن محله، جایی را می‌دهند برای آرام گرفتن ابدی.
و ما، عین توی فیلم‌ها، رفتیم امام‌زاده، برادر ِ پدرم را گذاشتیم‌اش وسط یک چاله، روش خاک ریختیم، گریه کردیم، و من حتی وسط سیگار و اشک، به عابرانی که مات ِ جمعیت بودند، گفتم:«حروم‌زاده‌های بی‌معرفت! بپرید وسط بابا... داریم غصه می‌خوریم؛ شریک ما باشید رفقا!» و پدرم که حالا دیگر نه برادری دارد نه خواهری و نه کس و کاری نزدیک، برای اولین‌بار به من گفت:«سیگار داری داداش؟» و عین بچه‌ها شده بود: خسته، بی‌پناه، مغموم، و بعد از بهار سال ۶۴، دوباره سیگار می‌کشید.
هم‌این‌قدر ساده و معمولی، با اولین کام سیگار من و پدرم، عموی مهربان، برادر و باجناق پدر، شریک خانه‌ای که همگی دو دهه در آن با هم زندگی کردیم، رفت زیر خاک، و مردی که داشت روش خاک می‌ریخت، گفت:«می‌خوای نریزم، تماشا کنی؟». گفتم:«من از مُرده می‌ترسم سید. بریز بگذار صفا کنه». من از مُرده‌ها، وقتی که فقط یک «نعش» می‌شوند، می‌ترسم. این‌را به پدرم هم نگفتم.

محلهء کودکی را دیگر دوست ندارم؛ به یکی، که می‌گفت «چرخیده و افتاده این‌جا»، یکی که نمی‌شناختم‌اش، بی‌هوا گفتم:«مغازه‌ات رو جمع کن از این‌جا برو.. این‌جا غربت‌ اه». گفت:«می‌دونم.. جمع می‌کنم توی این‌روزا و می‌رم». خشک‌شویی داشت.

مرگ
نفهمیدم از چی بود که با بیل ِ آخر ِ سید، زمزمه می‌کردم:
شادی نماند وُ شور نماند وُ هوس نماند
سهل است اين سخن؛ كه مجال نفس نماند
فرياد از آن كنند كه فريادرس رسد
فرياد را چه سود، چو فريادرس نماند
كو..  كو.. كجا است قُمری ِ مست ِ سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پَر، اندر قفس نماند
امید دربه‌در شد وُ از کاروان شوق
جز ناله‌ای ضعیف ز مسکین‌جَرَس نماند
طوفانی از غبار بماند وُ .. سوار رفت
بس برگ وُ ساز ِ بي‌هُده ماند و فَرَس نماند
رفتند وُ رفت هرچه فریب و دروغ بود
تا مرگ ـ اين حقيقت ِ بی‌چاره ـ بس نماند ...
«مهدی اخوان ثالث»

و پدرم را می‌دیدم که انگار بلد نبود درست کام بگیرد. یعنی یادش رفته است؟

مرگ
و مَرد، خیلی قبل‌تر از این مُرده بود. مثلا یک‌بار در سال ۶۳، رفته بود جنگ. شده بود رانندهء آمبولانس. پنجاه کیلومتر در خاک عراق بوده‌اند. شش تا زخمی را گذاشته در ماشین که برگرداندشان عقب. بعد خمپاره آمده و همه‌چیز را بُرده روی هوا و همه شهید شده‌اند.
- خب؟ بعد تو هم مُردی؟
- همه مُردند!
- تو؟ تو چی؟
- همه مُردند عموجون.
- تو چی عمو؟ تو هم شهید شدی؟
- ... خلاصه جنگ، خیلی سخت بود عمو. پاشو برو برای عمو یه لیوان آب بی‌آر ...
یک‌بار در عملیات والفجر، یک‌بار در عملیات کرکوک، و بس‌یار بارها که بی‌صدا مُرده بود. اصلا ما عاشق این بودیم که بنشینیم دور هم، و باور کنیم که آدم می‌تواند توی آمبولانس در جبهه بمیرد و باز هم زنده باشد. عین آب خوردن، دروغ‌های شاخ‌دار می‌گفت. و آن‌قدر شیرین دروغ می‌گفت، که خاطرات‌مان را پُر کرد از دروغ‌هایی که به کسی آسیب نمی‌زد، و فقط به‌شان می‌خندیدیم، و مجسم‌شان می‌کردیم، و این، تنها بازی آن‌روزهای ما بود.
جمع ِ ما، بعد از چند دهه، دی‌روز از هم پاشید برای همیشه؛ این را مادرم گفت، و جوری گریه کرد که اطمینان دارم دقیق‌ترین گزارش این‌روزهای ما باید هم‌این باشد.
حالا چه فرقی می‌کند که مثلا پارچه‌نویس‌هایی که تسلیت می‌نویسند، «نیم‌فاصله» را رعایت نمی‌کنند، و من وسط گریه و سیگار و پدرم که عین بچه‌ها شده است، حرص می‌خورم که ما «پدر ِ گرامیمان» را از دست نداده‌ایم، و کسی که جای خودش را به خاطرهء خودش سپرد و رفت «پدر گرامی‌مان» بود. این تسلیت‌ها سال‌ها است «سر ِ هم نویسی» را در رگ وُ پی ِ مردم فرو کرده‌اند؛ یعنی که همه به هم نزدیک ایم.

خب، بین ما حالا «فاصله» افتاده است. مهم، این است.

مرگ
دوست داشت روی پاهاش راه برویم. عادت قدیمی، که به‌اش می‌گفتیم «لگد کردن». بعد بابت هر صدتا پایی که می‌زدیم، پنج تومان می‌گرفتیم ازش. کاسبی را این‌جور یاد گرفتیم. کارگری می‌کردیم روی پاهای عمو. خلق سمت‌کش ِ پاهای تُپل‌اش بودیم یک‌عمر. گاهی هم برای خودمان سختی ِ کار می‌نوشتیم و جر می‌زدیم و ده‌تا‌-یکی لایی رد می‌کردیم. می‌فهمید. همیشه حواس‌اش بود.
یک‌بار به من گفت:«موعین رای نمی‌آری. قالی‌باف یا احمد تولکی یا ولایتی یا اون‌یکی که من هچ خوش‌ام نمی‌آد ازش، اگر بتونن هاشمی رو شکست بدهند، شاید!». گاهی برای این آدم سخت بود باور کردن این‌که مصدق، سال‌هاست که نخست‌وزیر نی‌است. اما خیلی سخت نی‌است برای من نوشتن این جمله‌ها: دیوانه‌وار این مرد را دوست داشتم، که سرشار از زندگی بود. و حالا که رفته است، خیلی بی‌پناه شده‌ایم.

این چندروز، دوباره کلی قطار دیدم که از ریل راه‌آهن رد شدند، رفتند اهواز لابد. حالا به‌جای «نیست»، راحت‌تر می‌نویسم «نی‌است»، و حتی شاید «نه‌است»؛ خی یکی نی‌است دیگر...

مرگ
جهانا! سراسر فسوس ای وُ باد
به تو نی‌است مرد خردمند شاد
كه داند كه چنداين نشيب و فراز
به پيش آرد اين روزگار ِ دراز
بر اين‌گونه گرددهمی چرخ ِ پير
گهی چون كمان است و گاهی چو تير
همه تا در ِ آز رفته فراز
به كس بر نشد اين در ِ راز، باز
بدان تا نداند كسی راز او
هم‌آن نشنود نام و آواز او
از اين راز، جان تو آگاه نی‌است
بدين پرده‌اندر، تو را راه نی‌است
يكی ژرف دريااست، بُن ناپديد
در ِ گنج رازش ندارد كليد
چون‌اين است رسم جهان جهان
همی راز خويش از تو دارد نهان
چون‌آن داد، داد است و بی‌داد نی‌است
چو داد آمدش، جای فرياد نی‌است
چون‌اين است رسم سرای جفا
نبايد از او چشم داری وفا
اگر مرگ، داد است، بی‌داد چی‌است؟
ز داد، اين‌همه بانگ و فرياد چی‌است؟
چون‌اين است رسم سرای سه‌پنج
گهی ناز و نوش است و گه، درد و رنج

همه كارهای جهان را در است
مگر مرگ، كه‌آن‌را دری ديگر است
«فردوسی»

قدرتی ِ خدا، ام‌سال را سرزنده‌تر از تمام سال‌های عمرم شروع کرده بودم. و هنوز هم فکر می‌کنم شادترین روزهای عمرم بود روزهای قبل. شکر. البته حتی در سال ِ خوب هم باران برای من «آمد» ندارد. لعنت به باران.

مرگ
فکر کردم شاید بدون نام و نشان نوشتن، در جایی دیگر، که فقط دونفر می‌دانند که مال کی و کی است، لذتی دیگر دارد. پس سال تازه را دست و دل‌ام نرفت برای بودن و نوشتن.
در هم‌آن «روزهای خوب»، اعتراف می‌کنم که سخت‌ترین جملات را به دوستان نزدیک‌ام گفتم. گفتم:«یقین دارم این سال تازه، بس‌یار سال خوبی‌است». یقین داشتم. یعنی فکر می‌کنم «یقین» بود. خب این گزارهء «ام‌سال، سال خوبی است؛ ما خوب ایم» از من بعید است. ولی، واقعا این‌ها را گفتم به خانواده‌ و دوستان‌ام.
حالا که این خط را می‌نویسم، هنوز هم «فکر می‌کنم» سال خوبی است. برای عزیزم نوشتم:«هنوز هم فکر می‌کنم سال خوبی است. فقط یکی از ما را کم دارد. و این، خوبی ِ سال را از قیمت نمی‌اندازد؛ سال ِ خوب را غم‌گین می‌کند، مثل یک موسیقی غم‌گین با صدای بنان، که می‌شود در روز عروسی به‌اش گوش داد و رفت تا دورها».

پدرم، بعید است بتواند کمر راست کند برای درست سیگار کشیدن. حیف...

مرگ
یکی از ما مُرده است، که قدر و قیمت‌اش والاتر از یک رابطهء خونی بود. بی‌که نامی ازش ببرم، حتی در هم‌این صفحه هم بارها نوشته‌ام درباره‌اش.
روزهای اول فروردین، چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. حالا اما کمی / خیلی بی‌حوصله ام. هم‌این حالا هم دارم لاس می‌زنم با نوشته که سر ِ هم کنم که تمام شود... پس تمام می‌کنم و تمام می‌شود.

مرگ
با خودم قرار داشتم که این ساز و صدا را روز اول نوروز بگذارم این‌جا. کار روزگار را ببین چه کرد... حالا می‌گذارم برای شنیدن و تقدیم‌اش می‌کنم به آن‌همه خاطره. عموی من، مرثیه‌خوان بود و موذن؛ پس دوست خواهد داشت این صداها را، سازها را.


پی:
ممنون ام از دوستانی که تسلیت گفتند حضوری و تلفنی و چاپی و ایمیلی و ... اما من آدم ِ تسلیت نی‌استم. حال‌ام بدتر می‌شود از تسلیت شنیدن. ادا نی‌است؛ بیش‌تر به‌هم می‌ریزم. واقعا ساده‌تر از این نمی‌توانم بگویم: ممنون واقعا از همه، و کاش تمام شود این تبریک و تسلیت‌ها و ...  تا بعد.

# این؛ هم‌این # 88/01/21 حسین نوروزی |

گل وُ شکوفه همه هست و یار نی‌است، چه سود؟
بت ِ شکرلب ِ من در کنار نی‌است، چه سود؟
بهار آمد و هر گل که باید، آن‌همه هست.
گلی که می‌طلبم، در بهار نی‌است؛ چه سود؟
«امیرخسرو دهلوی»

آن‌ها که «بهاریه» می‌نویسند، و شاد هم می‌نویسند، روز ِ سرمستی‌شان رسیده. دنیای زیباشان را زیباتر می‌کنند با کلمه‌هایی که عفت عمومی را شاد می‌گرداند و به «ما»یی که رفتن و آمدن ِ بهار برای‌مان، مثل از دست اتوبوس شرکت واحد است و انتظار ِ رسیدن بعدی، بی‌حوصله و معمولی، شروع جنگ ِ تازه را اعلام می‌کنند. و البته پیش‌پیش، ما در نبرد ایشان باخته ایم. یعنی حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، باخته ایم، و فردا که می‌خوانی، پیروزی را می‌شود در خانه‌های تمیزشان، لباس‌های تازه‌شان، قرارهای چالوس‌شان، و دید و بازدیدهاشان دید. شکست ِ ما را هم‌این بس، که این اتاق، هنوز یک‌چیز و یک‌نفر را کم دارد.
جنگ، شروع شده با نوشته‌هایی که نویسندگان آن، پنداری خوش‌بخت‌ترین مردم روزگار اند که به استقبال بهار رفته‌اند. من به بعضی‌شان حسودی می‌کنم؛ همیشه بهار برای ایشان، یعنی روزهای خوب و خنده و چیزهای تازه.
بهار ما، عین زمستان ِ ما است؛ زمستان‌مان، خود ِ پاییز. من به این آدم‌ها که دم ِ عید، خانه‌ای تمیز می‌کنند، لباس تازه می‌خرند، چهره عوض می‌کنند، شاد می‌شوند جوری‌که باور می‌کنی از ته دل شاد اند .. من به این آدم‌های خوش و دل‌به‌نشاط، گاهی حسودی می‌کنم.
خوشی من، نهایتا اتاقی است که بشود در آن چیزهایی خواند و چیزهایی نوشت، جایی که «زنگ ِ در»ی دارد، و کسی گاهی دست روی این صدای خسته می‌گذارد و نوشتن‌ها و خواندن‌ها تعطیل.. جایی که بشود آغوش و کناری داشت، سیگاری آتش زد، و با آرامشی نسبی به صفحهء مانیتور خیره شد و گفت:«اا.. پس مهندس هم بالاخره اومد!» و بی‌خیال، ادامهء آغوش و کنار تا وقت ِ بیرون زدن.
درد هدیه می‌دهیم، درمان می‌جوییم؛ طبابت‌مان هم عین پاییز است: متاسف ام هم‌راهان بیمار ِ عزیز.
خاک ِ کتاب‌خانه را مادر گرفت، کتاب‌ها که عوض نمی‌شوند. کجای من، امثال من، شبیه خوشی این مردم است که روزگارم شبیه روزگارشان باشد و بهار داشته باشیم؟
آدم‌های شاد را می‌بینم که بهاریه‌ها می‌نویسند، شاد هم می‌نویسند، می‌نویسند از شادی و سرمستی و تازه شدن. لابد «امنیت ملی» تهدید می‌شود اگر کسی بنویسد: «از روزهای سگی سرشار / دیوانه‌ای درون تو فریاد می‌زد / ای سطرهای بی‌تنفس ِ نامشروع / حرف جدید ندارید».
یعنی عده‌ای هستند، آدم‌هایی شاد، که می‌توانند جوری بنویسند که یعنی «ما شاد ایم؛ جهان جای زیبایی است». خب نه من شاد ام، نه جهان جای زیبایی است.
هم‌این است که روزهای آخر اسفند، شبیه زندانی‌ای هستم که روزهای مرخصی‌اش تمام شده، و با طلوع خورشید، می‌رود در دخمه‌ای که دوست‌اش ندارد. من، این‌وقت‌ها، حسابی تنها می‌شوم. مختصر شباهت ِ آدم‌های اطراف، در این‌روزها در پس ِ جنب و جوش بهاری، خریدن‌ها، خریدن‌ها، خریدن‌ها و هی تمیز شدن‌ها، پنهان می‌شود. من در این‌روزها به‌شدت می‌شوم آدمی که به زندان، ادامهء زندگی ِ سگی‌اش، بازمی‌گردد.
اگر دیکتاتوری‌ای می‌داشتم، اگر قدرتی می‌داشتم، لابد فرمان می‌دادم کشور را دو قسمت کنند: شادها بروند برای شادی خودشان، و دیگران، به زندگی ادامه بدهند. نه قدرتی دارم، نه حکومتی، نه کشوری؛ از چه سخن می‌گویم؟ توهم.
بهار ما، شده است سرک کشیدن در لحظه‌های تحویل سال دیگران؛ لای در اتاق را باز کنیم، ببینیم نشسته‌اند دور ِ سفره‌ای. و به‌یاد روزهای تلخ گذشته، با خود بگوییم: ای‌کاش کسی که کتاب باز کرده دعا می‌خواند، فکر کند کسی که در اتاق محبوس است، خودخواسته زندانی این تقدیر نشده. و دعایی کند حالا که حال‌اش خوش است، و حال ما، مثل در ِ اتاق، نیمه‌باز و فرسوده و مات.
خسته‌ ام از سرک کشیدن در خوشی دیگران. زندگی در بهاریه‌هایی که هیچ نشانی از نو شدن ندارند، و سهم ما از آن، جنگیدن برای حفظ هم‌این «گوشه» است.
جای دیگر، مردمی دیگر، دست‌ها و جیب‌ها و خنده‌هایی دیگر، دارند خرید می‌کنند، آماده می‌شوند، و به جنگ ما می‌آیند.
چه داریم، چه می‌توانیم، چه حرف تازه‌ای؟ من می‌توانم دردهای «تو» را بگیرم و تو کمی آسوده؟ می‌توانم؟ تو می‌توانی بنشینی در نقش ِ من ِ این‌جا، چیزهایی بنویسی و بعد فکر کنی «چه قدر خنک شده ام» و غصه‌ات بشود که هم‌نسل‌های تو نوشتند و منتشر کردند و رفتند بالای ادبیات.. می‌توانی؟ کلا هم که نمی‌توانیم حساب کنیم که چی شد که این طور شدیم... ای‌داد.
شده‌ام سگی که به همه می‌پرد، با همه درگیر است، با همه تلخ. با تو چه‌را پس؟ شرمنده ام از اینی که هستم / شده ام. سال به سال، قدرتی ِ کردگار، تلخ‌تر می‌شویم.
و من، در این‌روزها است که حسودی‌ام می‌شود به چهره‌هایی که وقتی می‌بینی‌شان، باور می‌کنی – باور کن! – باور می‌کنی که بهارشان آمده است و این‌ها شاد اند. بهار ِ ما کجا است پس؟ باور کرده‌ام که اصلا، این فصل را مثل سیگار ِ بعد از صبحانه، مثل حقوق ِ سر ماه، مثل خندین‌های از ته دل، مثل اجازهء انتشار دو خط نوشته بی‌دردسر، مثل ِ جوانی ِ یک زن، و مثل ِ آن‌روز ِ بهاری در فلکهء اول، از ما گرفته‌اند.
و مردم؛ مردم البته به‌ظاهر هم که شده، شاد اند. باورشان می‌شود که هرسال، این‌موقع، بهار می‌آید. و بهار، برای ایشان است. سهم ما، گوشه و کناری است که دریغ داشته‌اند.

بهار ِ ما، چیزی شبیه صدای این ساز است. ما، توی خیابان‌های شب عید بدجوری زار می‌زنیم وسط مردم؛ شبیه هیچ‌کدام‌شان نی‌استیم از ناسرمستی.

ای خدای آس‌مان‌ وُ تقویم ِ رسمی
حال ما، عوض شدنی نی‌است، حال آدم‌های خوش را تغییر بده؛ باشد که اهل ِ «گوشه» و «کنار» را تنهاتر از این که هستند، نپسندند. آمین.

از «صائب تبریزی» است:

پیش از خزان، به خاک فشاندم بهار ِ خویش
- مردان به دیگری نگذارند کار خویش -
چون شیشه‌ء شکسته وُ تاک ِ بُریده‌ ام
عاجز به دست گریه‌ء بی‌اختیار خویش
از وقت ِ تنگ، چون گل رعنا در این چمن
یک‌کاسه کرده ‌ایم خزان وُ بهار خویش
سنگ ِ تمام در کف ِ اطفال هم نماند...
آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش!
صائب! چه فارغ است ز بی‌برگی ِ خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار ِ خویش

 

# این؛ هم‌این # 87/12/27 حسین نوروزی |

دو راه بیش‌تر نداشتیم:
بروی
یا
بمانی ...

روزگاری
تمام راه‌ها از تو می‌گذشت.


 

# این؛ هم‌این # 87/12/13 حسین نوروزی |

پیر شدیم رفت، بدون حتی یک خاطره در کوچه‌های پاریس. جوری که مثلا تنها، بعد از یک باران ملایم، عصایی در دست، از کافهء «ماتسو دابه» بیرون بزنیم، قدم‌زنان برویم به سمتی که یک آپارتمان در انتظار ما است. مادرزن ِ ماتسو را در خیابان ببینیم، به فارسی به‌اش بگوییم: «حال‌تون چه‌طوره خانوم؟» و دقیقا بگوییم «حال+تون» بدون کسره. ادامه بدهیم: «روز زیبایی‌اه، نه؟ ریه‌های ماتسو توی چه اوضاعی‌اه؟ {یعنی ماتسو را ندیده‌ایم مدت‌ها است}.. اوه نه.. اوه.. چی می‌گی! خدا بگم چی‌کاره‌ات نکنه زن {هاها ها بخنیدم} ... سلام برسون به ماتسو». بعد توی دل‌مان بگوییم «زنیکهء چاقالوی بدریخت!». بعد هم درحالی‌که در خشت خام، چیزهایی تازه می‌بینیم، برویم از پله‌های ساخت‌مان بالا، ببینیم «یار» در خانه نی‌است. از خود بپرسیم که «یعنی کجا می‌تونه رفته باشه این‌وقت ِ روز؟»، تلویزیون را روشن کنیم، کانال‌های مختلف فرانسوی همه‌شان از صبح تا شب سریال «هزاردستان» و «اخبار ساعت ۲۱» نشان بدهند. این شبکه و آن شبکه کنیم، بعد خاموش‌اش کنیم. از پنجره بیرون را وارسی کنیم: «هوا داره باز بارونی می‌شه؛ یعنی کجا می‌تونه مونده باشه؟»
کلافه بشویم، یادمان برود عصا را برداریم، اهل چتر هم که لابد نی‌استیم. بدو بزنیم از در بیرون. خیابان اولی را درحالی رد کنیم که باران گرفته است و مادرزن ِ ماتسو دارد با یک چاقالوی دیگر گپ می‌زند و به ما توجهی ندارد. برسیم سر خیابان دومی، آشفته و کمی خیس، «یار» را ببینیم که از دور می‌آید. فریاد بزنیم:«اوه.. یار! کجا بودی عزیزم؟ نگران شدم..» و عرض ِ لب‌خند و آغوش‌مان در اندازه‌های فرضی، خیابان اصلی را بند بی‌آورد، مردم بمانند پشت ترافیک ِ آغوش ما، درحالتی فرضی و استعاری.
دست یار را بگیریم در میان تشویق حضار، قدم‌زنان برویم به سمت خانه. وقتی از کنار مادرزن ِ ماتسو رد می‌شویم، درگوش یار بگوییم:«الآن این زنیکهء چاقالو رو کلی دست انداختم و الکی تحویل‌بازار..». یار بخندد و اسم خارجی ِ ما را صدا کند و بگوید:«تو خیلیییییی.. {روی این «خیلی» تاکید کند} خیلییییی شیطون شدی پُل!» و بعد ِ بوسه‌ای درگوشی بشنود «عزیزم..».
برسیم به آپارتمانی که در انتظار ما و یار است، بپرسیم «عزیزم کجا بودی توی این بارون؟» یار با عشوه، بدون پاسخ به سوال ما، بگوید که «تا می‌روم دوش بگیرم، تو هم خودت رو خشک کن..» بعد قبل از ورود به حمام داد بزند:«رااااستی... یه نگاهی بکن ببین روی میز برات یه‌چیزی گذاشتم». مثل احمق‌ها، بدو برویم سمت میز، ببینیم که یک پاکت کوچک، که روش نوشته شده «ولنتاین مبارک عزیزم XX». خرکیف بشویم، پاکت را با عجله باز کنیم، ببینیم دو تا بلیت هواپیما «به مقصد تهران، هم‌این فردا».
با خود بی‌اندیشیم: به‌راستی که این است یار...
بلند شویم، درحالی‌که صحنه تاریک می‌شود، برویم به سمتی که یار رفته است، و در میان تشویق حضار، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، شما بفرمایید به عشق‌‌بازی برسید....

نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا ام‌روز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابه‌حال پاریس نبوده‌ایم. اما این وضعیت، همیشگی که نی‌است؛ هست؟ یک‌روز می‌رسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچه‌های پاریس خواهیم داشت.
و ام‌روز.

پی:
- در تمامی ساعاتی که پُل در خیابان‌ها قدم می‌زده، این موسیقی، با خودش می‌خوانده است؛ برای «یار».
- ای سخن ِ بی‌حرف، اگر تو سخن‌ ای، پس این‌ها چی‌است؟ / مقالات شمس.
- تهران؛ ساعات آغازین شنبه که ۲۶ بهمن‌ماه است.

 

# این؛ هم‌این # 87/11/26 حسین نوروزی |

«منتقدان تنها معايب كار را می‌بينند و به نويسنده شليك می‌كنند؛ معيار و ميزان نقد آن‌ها نيز نه ايرانی است و نه بومی.»
فکر می‌کنم آخرین مصاحبه‌ء «منوچهر احترامی» باشد؛ این مصاحبه، یک‌روز قبل فوت احترامی منتشر شد. {لینک دیگر هم‌این مصاحبه}
در این مصاحبه، از ادبیات «لوکس و اسباب‌بازی‌گونه»ء کودکان در قبل از انقلاب گفته، و تاکید می‌کند که بعد از انقلاب، ادبیات و کتاب کودک جای‌گاه ویژه‌ای یافت.
در هم‌این مصاحبه اما پنهان نمی‌کند که دل ِ خوشی از منتقدان، منتقدان ادبیات کودک و نوجوان، ندارد. و منتقدانی که منظور ِ نظر احترامی بودند، فکر می‌کنم بیش‌تر، شاعران و نویسندگان عرصهء کودک و نوجوان بعد از انقلاب باشند، تا مثلا منتقد به معنای علمی. چراکه سر تا پای ادبیات کودک و نوجوان، و گسترش آن به شکل ام‌روز، عملا فرزند این زمانه است. ( ادبیات ِ مخاطب‌محور ِ کودک و نوجوان، که خود عمری چند ساله داشت، چه‌طور می‌توانست «جریان نقد»ی هم‌راه داشته باشد؟)
در این‌جا بد نی‌است نگاهی اجمالی به شکل‌گیری ادبیات کودک در ایران داشته باشیم، و البته با تکیه بر «بازنویسی» و «بازآفرینی» برای کودکان.

منوچهر احترامی

تا پیش از مشروطه، راه صواب برای کودکان در حفظ کردن بوستان و گلستان در مکتب‌خانه‌ها بود و کسی توجهی به نیازها، دنیای ذهنی و میزان توان و درک کودکان نمی‌کرد.
در زمان مشروطه، عده‌ای بودند که کارهای جسته‌گریخته‌ای برای کودکان انجام داده بودند؛ ایرج میرزا، شیخ محمدعلی تهرانی (کاتوزیان) و دیگران، تلاش‌هایی کردند برای خلق «خواندنی‌هایی ویژهء کودکان» اما هنوز مانده بود تا چیزی به نام «ادبیات کودک و نوجوان» پدید آید.
بعد از مشروطه، هم‌راه با جریان نوخواهی در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی، کم‌کم فکر تاسیس مدارس در شکل و شمایل امروزی پدید آمد و نیاز به داشتن متونی برای تدریس در این مدارس، و نیز خواندنی‌هایی برای کودکان، عده‌ای را به سمت «تدوین» کتاب‌های کودکان سوق داد.
عبدالرحیم طالبوف، جبار باغچه‌بان، عباس یمینی شریف، میرزا یحیی دولت‌آبادی، مرحوم رشیدیه،  صنعتی‌زاده کرمانی، نیما یوشیج و چند نام دیگر، کسانی بودند که در ابتدای راه، کارهایی برای کودکان نوشتند یا ترجمه کردند. این عده با روی‌کردهای متفاوت سراغ تالیف و تدوین کتاب برای کودکان رفتند، اما به‌هرحال می‌توان ایشان را از پایه‌گذاران ادبیات کودک و نوجوان دانست.
در دهه‌ی بیست محمدعلي فروغي، بخش‌هايي از شاهنامه و گزیده‌ای از برخی متون كهن را براي دانش‌آموزان دبیرستانی تدوین کرد (در سال‌های ۱۳۱۷ و  ۱۳۱۹) که می‌توان آن‌ها را اولین کتاب‌های درسی و ادبی رسمی برای کودکان دانست. گرچه این «گزیده»ها، گزیده‌های هدف‌مند بود برای مخاطب مشخص، اما این‌ها هم چندان تفاوتی با شکل مکتب‌خانه‌ای‌اش نداشت. چراکه عموما از میان متون کهن، برخی از داستان‌ها را گل‌چین کرده بود و از ساده‌نویسی و تحشیه و توضیح خبری نبود.
در هم‌این سال‌ها، مرحوم صبحی مهتدی نیز در رادیو، قصه‌های عامیانه را گردآوری کرده و برای کودکان می‌خواند.
سال‌های بعد از کودتا، ایام رشد و رونق ترجمه برای کودکان بود. هم‌چنین در هم‌این دهه بود که کم‌کم عده‌ای به صورت جدی‌تر به «بازنویسی» و «بازآفرینی»‌ آثار قدیمی ادبیات فارسی برای کودکان، متفاوت با آثار پیشین روی آوردند. در آثار این دهه، سعی شده بود با ساده‌نویسی و بازآفرینی، کارها برای کودکان قابل فهم‌تر شوند. مهدی آذریزدی ابتدا جدی‌تر از دیگران این حرکت را در سال ۱۳۳۶ با انتشار اولین جلد مجموعهء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» آغاز کرد و در سال‌های بعد، احسان یارشاطر، مهرداد بهار، زهرا خانلری و یکی دو نام دیگر، از جمله کسانی بودند که به‌صورت مستمر قصه‌های کهن را برای سنین پایین‌تر بازنویسی و خلاصه می‌کردند.
توجه به ادبیات و قصه‌های عامیانه و بازآفرینی و انعکاس آن در کتاب‌های کودکان نیز در این سال‌ها رونق گرفت و بس‌یاری از سر تفنن و معدودی نیز به‌شکلی حرفه‌ای‌تر، وارد این گود شدند.
در شعر کودک نیز، پس از تلاش‌های باغچه‌بان، یمینی شریف، نیما یوشیج و ...، حضور «محمود کیانوش» شاعر، داستان‌نویس و منتقد ادبی در عرصهء شعر کودک، و فعالیت مستمر و تئوریک او در این عرصه، عملا پدیده‌ای به نام «شعر کودک» با تعریف ام‌روزی‌اش را به وجود آورد. و بعد، پروین دولت‌آبادی، مشرف تهرانی (م.آزاد) و نام‌های دیگر به این عرصه وارد شدند.
دههء چهل، دهه‌ای بود که ادبیات کودک و نوجوان در وجوه مختلف، کم‌کم رسمیت یافت. در سال ۱۳۴۰ مجلات «پیک» با کمک مالی انتشارات فرانکلین، در اداره کل انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پرورش وقت، و به همت محمود کیانوش راه‌اندازی شد. «شورای کتاب» در سال ۱۳۴۱ و کانون پرورش فکری در سال ۱۳۴۵ تاسیس شدند.
نشریاتی نیز در سال‌های قبل به همت عده‌ای از اهالی فرهنگ راه‌اندازی شده بود که در این دوره نیز حضور داشتند. فعالیت مذهبی‌ها، برای تالیف کتاب‌های مذهبی و دینی برای کودکان، که از سال‌های قبل آغاز شده بود، در این دوره نیز ادامه داشت. اما اوج دوران بازنویسی، مربوط به بعد از انقلاب و مشخصا بعد از دههء ۶۰ می‌شود.

احترامی، آن‌گونه که خودش گفته، از سال‌ ۱۳۶۱ کارش را برای کودکان، با نوشتن آثاری بر اساس قصه‌های عامیانه آغاز کرد. 
من تمامی آثار او را ندیده‌ام. در معدود کتاب‌های مرجع نیز گزارش کاملی از تمامی آثار او در این حوزه نی‌است؛ مجموعهء ازرش‌مند «تاریخ ادبیات کودکان ایران» نیز در چهار جلد منتشرشده، تا مشروطه جلو آمده؛ که به یقین، با انتشار جلدهای بعدی، گزارش‌ دقیق‌تر انتشار کتاب کودک در این سال‌ها را ذکر خواهد کرد.
از آن‌چه در یکی‌دو یادداشت مطبوعاتی خوانده و به یادم دارم، و نیز بر اساس گفته‌های خود مرحوم احترامی، آثار او بیش‌تر بر اساس قصه‌های عامیانه بوده؛ در واقع احترامی بیش از آن‌که در حوزهء کودکان، نویسنده‌ای تماما خلاق باشد، به «بازآفرینی» و «بازنویسی» قصه‌ها و افسانه‌های عامیانه روی آورده است؛ یعنی چیزی نزدیک به شیوهء صبحی مهتدی، برعکس مهدی آذریزدی که آثار مکتوب ادبیات کهن را بازنویسی کرده است.
دههء شصت و هفتاد، به گواه فهرست‌های منتشر شده (مثل آمارهای «خانه کتاب ایران») سال‌هایی است که احترامی، به‌دور از «جریان رسمی ادبیات کودک» {رسمی، نه در معنای دولتی} کتاب‌های نسبتا زیادی برای کودکان منتشر کرده است.
با این‌حال، آثار او در حوزهء کودکان، به لحاظ کیفی، هرگز موفقیتی را که در طنزنویسی کسب کرد، برای او به ارمغان نی‌آورد. هرقدر که در طنزنویسی، از هم‌آن سال‌های جوانی شناخته شده بود و جای‌گاهی درخور داشت، در این عرصه توفیق چندآنی، لااقل در میان کسانی که حرفه‌ای به ادبیات کودکان «اشتغال» داشتند، نصیب‌اش نشد.
احترامی نیز در عرصهء «کتاب و ادبیات کودک» جای‌گاهی بیش‌تر از مرحوم «حمید عاملی» به‌دست نی‌آورد.
این دو، علی‌رغم تعدّد آثارشان برای کودکان، و اقبال نسبی مردم و «فروش» بالای برخی از کتاب‌هاشان، هیچ‌گاه در میان طبقهء «نخبه» نتوانستند جای‌گاهی را کسب کنند که مثلا در عرصهء طنز (احترامی) و گویندگی و قصه‌گویی (عاملی) داشتند.
{زمانی به شوخی می‌گفتیم که دلیل توفیق نداشتن آثار حمید عاملی و منوچهر احترامی در میان منتقدان، شاید به «سبیل»های این دو مربوط باشد! بی‌ربط است، اما هنوز هم گاهی به سبیل‌های این دو نفر فکر می‌کنم}
در دو دههء گذشته، اصطلاح «حسنی‌سرایی» که بس‌یاری نیز تا این اواخر بنیان‌گذار آن را، به‌نام نمی‌شناختند، اسلحه‌ای بود که «منتقدان {با آن} به نويسنده شليك می‌كردند».
احترامی، کارهای بس‌یاری نوشت که بدون تعارف، ارزش ادبی خاصی نداشت و در کنار آثار بس‌یار دیگر، حتی ضعیف هم ارزیابی شده و می‌شوند. اما «حسنی»های او، دقیقا یک «اتفاق / پدیده» بود.
لازم به توضیح هم نی‌است که چرا این کتاب‌ها را مثلا پدیده می‌نامیم؛ نگاهی به شمارگان و تجدید چاپ‌های بس‌یارشان، و اقبالی که چند نسل به این کتاب‌ها نشان دادند، درحالی‌که منتقدان همیشه به‌عنوان «بازاری» از آن یاد می‌کردند، دلیل بدی نی‌است برای پدیده خواندن این مجموعه.
«حسنی» آن‌قدر گل کرد که ناگهان سیلی از «کپی»کاری‌ها وارد بازار شد. کپی‌هایی که البته هیچ‌کدام نتوانست حتی سر سوزنی از توفیق نسخهء اول را تکرار کند.
دوستی می‌گفت، حسنی‌ها، «فهمیه رحیمی»های ادبیات کودکان هستند. این هم تعبیری‌است، اما مقایسهء  مختصر ِ حسنی‌های مختلف با کار احترامی، نشان از این نکته ندارد. رمان‌های عامه‌پسند بزرگ‌سال، نمونه‌های زیادی دارد که همه هم «فروش» دارند و خواننده. حسنی‌های بعدی، که این اواخر «حسنی و هری‌پاتر»شان هم منتشر شد، هرگز خاطرهء «توی ده شلمرود .. حسنی تک و تنها بود...» را زنده نکردند.
هدف من در این نوشته البته واکاوی دلایل توفیق این کتاب‌ها نی‌است. زمان می‌خواهد و باید مثلا حداقل نیمی از این «حسنی»ها را بخوانی و بعد مقایسه کنی با کار احترامی، و ... اما هرچه هست، کار احترامی، «گرفت» و کم‌کم حتی برخی از منتقدان هم، اگر نه آشکار، حداقل بدون دلیل مشخص پذیرفتند که «بچه‌ها حسنی ِ منوچهر احترامی را واقعا دوست دارند».
مثلا آن «روحانی» وبلاگ‌نویس که روزگاری از مخالفان حسنی‌ها بود، بعدها که «پدر» شد، در یادداشتی نوشت که کودک‌اش این کتاب (حسنی) را دوست دارد و شاید بزرگ‌ترها اشتباه می‌کنند. {نقل به مضمون است.}
یا مثلا در بحثی که دو هفته قبل در هم‌این روز، در جلسهء شعر کودک در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان شکل گرفت، شاعران و منتقدانی بودند که دیگر اصطلاح «حسنی‌سرایی» را به‌عنوان یک فحش استفاده نکردند.
گرچه، تاکید می‌کنم که نوک پیکان ِ زهرآلود ِ «فلانی حسنی‌سرایی کرده»، به سمت شخص ِ منوچهر احترامی نبود. او منظومه‌ای سرود، که بعدها «بازاری‌کار»ها را خوش آمد، و به پی‌روی از عنوان کتاب او، «کارخانهء حسنی‌سازی» تاسیس کردند. و احترامی، که مردی بود گوشه‌گیر و «پیر- پسر» واقعا نقشی در شکل‌گیری این «جریان» نداشت.
با این‌حال، هرقدر که طنزهاش شکفت و دیده و تحسین شد، کتاب‌هایی که برای کودکان نوشت، هرگز به اعتبار او در میان هنرمندان و نویسندگان حرفه‌ای نی‌افزود؛ همه هم ترجیح دادند که «استاد منوچهر احترامی» را به‌خاطر طنزهاش احترام کنند و ارج بنهند. که حق نیز، جز این نبود.
در دور دوم داوری «جشنوارهء بزرگ برگزیدگان ادبیات کودک و نوجوان (۱۳۵۸ تا ۱۳۷۸)» که در سال ۱۳۷۹ به همت انجمن نویسندگان کودک و با هم‌کاری وزارت ارشاد برگزار شد، نام منوچهر احترامی نیز به عنوان یکی از ۶۷ «نویسندهء کودک» در بخش «داستان» انتخاب شد.
«حسنی» ِ احترامی، البته بدون جایزه و بدون حمایت منتقدان و مطبوعات، راه خود را رفت، و دوری در نوشته‌های دیگران، نشان می‌دهد که همیشه هم حق منتقدانی چون «....» نی‌است.
روح‌اش شاد.

پی:
این‌روزها فرصت زیادی ندارم برای نوشتن چیزهایی که دوست دارم. کار ِ گل می‌کنم و پی نان‌ ام. با این‌حال، از کنار نام منوچهر احترامی نمی‌توان با این توجیه‌ها عبور کرد. این نوشته نیز، حتما خالی از ایراد و خطا نی‌است. در فرصت کمی که بود، نتوانستم همهء منابع را مرور کنم. سعی کردم قضاوتی نکنم که بی‌راه باشد، و آن‌چه نوشته شد، تنها براساس منابعی است که در این سال‌ها در دست‌رس بوده‌اند.
مجموعهء شماره‌های ماه‌نامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» خصوصا شماره‌های سال سوم، کتاب ارزش‌مند «تاریخ ادبیات کودکان ایران» (جلدهای سه و چهار) که به همت محمدهادی محمدی و زهره قایینی تدوین و منتشر شده، «کودکان و ادبیات رسمی ایران» تالیف صدیقه هاشمی نسب، خاطرات «مهدی آذریزدی» و جزوات و مجلات مختلفی که در این سال‌ها خوانده‌ام، عمدهء منابع این نوشته است. با این‌حال، هر خطایی، ناشی از بی‌توجهی من است. اگر خطایی در این نوشته باشد، حتما اصلاح خواهم کرد براساس نظرات اصلاحی. 

توضیح ضروری: این نوشته را با توجه به فعالیت‌های مرحوم احترامی در عرصهء کتاب و ادبیات کودک نوشته‌ام؛ در عرصهء طنز، او نامی بلند داشت و دارد که در تخصص من نی‌است و دیگران نوشته و می‌نویسند.

 

# این؛ هم‌این # 87/11/24 حسین نوروزی |

-: توی یه جایی نزدیک آلاباما، وقتی زن خانواده می‌میره، جنازشو می‌سوزونن و خاکسترشو می‌ریزن توی یه رودخونه به اسم رود مادر ِ زن‌ها ... بعد، چندین سال که می‌گذره، همون زن، یه‌جای دیگه از مسیر رود ِ مادر ِ زن‌ها، تو یه قالب دیگه به‌دنیا می‌آد؛ نکته‌اش این‌اه که دیگه این‌بار ازدواج نمی‌کنه، هیچ‌وقت... تا آخر عمر!
گفت که دوست‌اش قسم می‌خورده که یکی از هم‌این زن‌ها را دیده با چشم خودش. بعد گفت: من می‌رم که بخوابم، می‌آی؟
ساعت از چهار و نیم هم گذشته بود. *

*بخشی از داستان «ساعت‌ها» / مجموعهء ازیادرفتهء «ام‌روز جمعه است سرهنگ»

بعد: هرگز موسیقی این‌جا را در «این ‌حال» نشنیده بودم؛ مدت‌ها است خفه‌اش کرده‌ام. اما حالا.. ساعت دقیقا چهار و نیم شده باز.. ای‌داد.


 

# این؛ هم‌این # 87/11/18 حسین نوروزی |

- توی هم‌این خیابون ِ روبه‌رویی مسجید شاه داشتیم می‌رفتیم. اون وقتا سمت بازار کار می‌کردیم البته. یک‌هو دیدیم یک‌عده‌ای راه افتاده‌ان به‌طرف مسجد و تظاهرات می‌کنن. یه آخوند ِ بی‌ریش و سیبیل ِ جوون هم جیلودارشون بود. دقیقا من این‌جا وایستاده بودم، عابی کینارم، اون آخونده هم ده میتر شاید سه میتر با من فاصله داشت! خدا شاهد!
به «عابی» {عبدالله} گفتم:«بیا قاطی اینا بریم ببینیم کجا می‌رن نهایت». عابی گفت:«ول کن پیسر! ما رو چی به این کارا؟ می‌گیرن خوارتُ...». خیلاصه نرفتیم و برگشتیم رفتیم سر ِ کار.
فرداش گفتن انقلاب شده. یه آخوندی اومد توی تلویزیون، گفتن این اسم‌اش «هاش-می رفت‌زنجانی» اه! به خوودم گفتم:«عابی.. ای به خواهر و مادریت..».
خیلاصه اگر این عابی مانیع نشده بود، الآن ما هم یه وزیری وکیلی بودیم. انقیلاب ایام خوبی بود، ایستیفاده نکردیم.

**
این خاطره را، انگار که از فتح خیبر حرف بزند، سی‌سال است دارد تکرار می‌کند؛ خاطره‌ای که به‌مناسبت فرارسیدن دههء فجر، هربار با هم‌آن زاویهء قرارگیری آدم‌ها تکرار می‌شود. خاطره‌ای همیشه‌شده، که با آن بزرگ شده‌ایم و بس‌یاری هم میهمان چندسال‌اش بوده‌اند و پریده‌اند رفته‌اند...
تنها خاطرهء مشترک تمام نوروزی‌ها، از عابی، انقلاب، هاشمی و دیگران. ما بخشی از این انقلاب بوده‌ایم.

قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۱
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۲
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۳
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۴

 

# این؛ هم‌این # 87/11/15 حسین نوروزی |

۱
جنگ خوب است
اگر تفنگ داشته باشم
اگر که عاشق‌ات بشوم

جنگ خوب است اگر تفنگ بشوم
و مردم
خیال کنند جنگ ِ دیگری نخواهد بود
سینماها
همیشه «هامون» نشان‌ات بدهند
همیشه در مردی آویزان بشوی که مُردهء خود بود
جنگ خوب است
اگر شهید ِ جنگ‌ها باشی
و ما
دیوانه‌های عاشق‌ات

جنگ خوب است
ما خوب‌ایم
و دیگران
سعی می‌کنند گلوله‌ای به‌سوی تو پرتاب کنند فقط

این‌جا وضعیت جنگی
عجیب است
و زیبایی در یک‌قدمی ایستاده با پرچم

۲
در سینمای ِ بعد از ما
جریانی از بدنه
از تن تو خواهند گفت
شعرهای بس‌یاری سروده می‌شود
و تو
- ای که در جنگ‌ها همیشه می‌روی جنگ کشته می‌شوی -
نام تو را به کوچه‌ای می‌بخشند
بن‌بست ِ تو
سرشار از خاطرات ِ توپ و گلوله
جایی برای عاشقانه‌ء بعدازظهر
..
حتی اگر که مُرده‌ باشی
بر بالای دیوار حالا
و «هامون» همیشه آویزان پرده بماند

 

* هم‌چون‌آن بدون بازنویسی و ویرایش ِ جدی، مثل این‌یکی...

Baanoo بانو


 

# این؛ هم‌این # 87/11/11 حسین نوروزی |

من: یک‌شب با لباس ِ مبدّل به خواب‌ام بیا خب...
وی: می‌ترسم با لباس ِ مبدّل بیام، نشناسی من‌رو! می‌خوای کلا یه‌جوری بیام خواب‌ات شلوغ بشه؟!

 

# این؛ هم‌این # 87/10/29 حسین نوروزی |

می‌گوید:«آقای میرحسین! تو هیچ فکر کردی چه‌جوری می‌خوای کشور رو اداره کنی؟ گیرم که رای هم آوردی... کی رو می‌گذاری رییس صدا و سیما؟ شورای نگه‌بان‌ات کیا هست‌اند؟ مگه تو چن‌نفر آدم دوُر و برت داری؟ برای اون چاقوکش و موادفروش چه طرحی داری؟»
از پل گیشا رد می‌شویم.
می‌گوید:«برای ماه‌واره‌ها چه برنامه‌ای داری؟ برای ارتش چی؟ این‌همه سپاهی رو مرخص کردی رفتند، خب! این آدما رو کجا می‌خوای استخدام کنی کار به‌شون بدی؟ توی ارتش که نمی‌شه. اینا از اول اون حکومت هم آب‌شون با ارتش توی یه جوب نمی‌رفت. برای نیروی انتظامی چه فکری کردی؟ با این بنزها می‌خوای چه کنی بالاخره؟ مزایده می‌گذاری؟ رنگ لباس پلیس رو عوض می‌کنی؟ شورای نگه‌بان‌ات کیا هست‌اند خب؟ آخوندا رو چه می‌کنی؟ برای اقلیت‌های مذهبی برنامه‌ای داری اصلا؟»
به بیمارستان نزدیک می‌شویم. کرایه را می‌دهم می‌گویم: تقاطع امیرآباد لطفا.
می‌گوید:«بله عزیزجون.. این‌اه قصه! یعنی وقتی یکی می‌خواد بیاد حکومت کنه، باید فکر همه‌جاش رو کرده باشه.. خدمت شما بقیهء کرایه!»
او، راننده‌ای تحلیلی است. او انتخابات در ایران را با انقلاب عوضی گرفته است. خودش می‌گوید حواس‌اش به این‌که چی می‌گذرد در مملکت، هست!
بخشی از این مردم است، در پی لقمه‌ای نان. پرنده‌هایی هم از آس‌مان پیش روش عبور می‌کنند، جیک‌جیک‌کنان.

قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۱
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۲
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۳
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۴

  

# این؛ هم‌این # 87/10/27 حسین نوروزی |

دست‌ها
دست‌ در دست ِ هم، تا iDEATH قدم زدیم. دست‌ها چیزهای خیلی خوبی‌اند، به‌خصوص بعد از این‌که از عشق‌بازی برگشته باشند.          در قند ِ هندوانه، ریچارد براتیگان، مهدی نوید، نشر چشمه

یاران ِ حلقه
دوش، در حلقهء ما قصهء گیسوی تو بود
تا دل شب، سخن از سلسلهء موی تو بود

یعنی دوازده‌ نره‌خر، دور ِ هم جمع شده‌اند، به جای این‌که براندازی نرم بکنند، تا دل ِ شب، مصداق ِ «بچه‌ها! یه زن گرفتم حال کنیم»، سخن از گیسوی «یار» ِ حافظ گفته‌اند! بی‌ناموسی تا کجا؟ خدایا توبه...
کچل گوید: سعدی هم هم‌این رو می‌گه، مولوی هم هم‌این رو می‌گه، خواجو باز وضع‌اش به‌تر اه.

این‌روزها همه پیر می‌شوند، شما چه‌طور؟
می‌گوید: تن‌تن هشتادساله شده.
خیلی خوش‌حال شدیم واسه این جوون. سر ِ پُرشوری داشت و نگران بودیم که به باد بدهد خودش را. شکر خدا، که تن‌تن هم از تک‌وتا افتاد.
زمان، تن‌تن را هم پیر کرد.. زمان! البته.

وبلاگ زمستانی
بهمن‌ماه چهارسال ِ قبل بود. وبلاگ‌های دیگر را حذف، و این‌جا را ثبت کردم. بعد از یکی‌دو سالی، همهء آن نوشته‌ها هم حذف شد و باز در هم‌این آدرس، صفحه‌ای تازه به دنیا آمد: حسین نوروزی و بانو. یک صفحهء دونفره، که برای خودمان جای خوبی بوده. خیلی وبلاگ نبوده؛ بیش‌تر یک پُل ارتباطی. و گاهی، تنها راه ارتباط.  جایی که می‌شود حرف زد و شنید.
حالا ما خوب‌ایم. روزهای خوب‌تر را ولی انتظار می‌کشیم.
مهم‌ترین کاری که باید بکنم، شاید این است که کمی خوش‌اخلاق باشم. بدترین رفتار را داشته‌ام این‌روزها. باید کمی، فقط کمی بیش‌تر فکر کنم به این‌که می‌شود و باید کمی آرام‌تر رام‌تر بود. گفتم بنویسم این‌جا، که فراموش نکنم.

دل‌تنگی‌های بانو
وقتی می‌رسد که آدم، گیر می‌کند وسط یک ملودی غم‌گین؛ دایره می‌شود به دورش می‌تند تار ِ خودش را این صدای محزون. و زندگی... زندگی چیزی‌است در این مایه‌ها: خوب است هر کسی ملودی غم‌گین خودش را داشته باشد.
کسی هست، زنی در این دنیا هست که وقت ِ کودکی، کسی عزیزی به‌اش دست‌مالی داده یادگاری، که پُر بوده از «تربت» ِ یک‌جای خواستنی. یک‌ دست‌مال صورتی با گل‌های سفید، که با یک رشتهء سفید بسته می‌شده. حالا این پنج‌شنبه‌ها، دل‌تنگ این دست‌مال سفید می‌شود.
فاتحه برای رفته‌ها را دوست دارم؛ حس خوبی دارد.

 

# این؛ هم‌این # 87/10/26 حسین نوروزی |

از  /  به تو

از تو سخن از به آرامی
از تو سخن از به تو گفتن
از تو سخن از به آزادی
وقتی سخن از تو می‌گویم
از عاشق
        از عارفانه
                    می‌گویم
از دوست‌ات دارم
                      از خواهم داست
از فکر عبور در به تنهایی


من با گذر از دل تو می‌کردم
من با سفر ِ سیاه چشم تو زیبا است
                               خواهم زیست

من با به تمنای تو
                 خواهم ماند
من با سخن از تو
                 خواهم خواند
ما خاطره از شبانه می‌گیریم
ما خاطره از گریختن در یاد
از لذت ارمغان ِ در پنهان
ما خاطره‌ایم از به نجواها ...

من دوست دارم از تو بگویم را
ای جلوه‌ای از به آرامی
من دوست دارم از تو شنیدن را
تو لذت نادر ِ شنیدن باش.
تو از به شباهت، از به زیبایی
بر دیدهء تشنه‌ام تو دیدن باش!

II هم‌این شعر با صدای یدالله رویایی II

از مجموعهء «از دوستت دارم»، یدالله رویایی، تهران : روزن، مهر 1347

 

# این؛ هم‌این # 87/10/20 حسین نوروزی |

مجمع عمومی سازمان ملل متحد، «یونیسف» را موظف کرده است تا به دفاع و حمایت از حقوق کودکان در سراسر جهان بپردازد، در تامین نیازهای اساسی کودکان کمک‌رسانی و با افزایش فرصت‌ها، امکان شکوفایی کامل استعدادهای‌ کودکان جهان را فراهم کند.
یونیسف سازمانی است بی‌طرف و هم‌کاری آن به دور از هرگونه تبعیض، که در همه اقدامات خود، محروم‌ترین کودکان و نیازمندترین کشورها را در اولویت قرار می‌دهد.
نمایندهء این سازمان در ایران، توجه خود را به سه استان که بیش‌ترین نیاز را دارند، متمرکز کرده است؛ هرمزگان، آذربایجان غربی و سیستان ‌و بلوچستان.
زمینه‌ فعالیت یونیسف در این سرفصل‌ها قرار می‌گیرند:
* رشد و تکامل همه‌جانبهء کودکان خردسال
* آموزش دختران و توان‌مندسازی زنان
* پیش‌گیری از اچ‌آی‌وی / ایدز
* حمایت از کودکان
{منبع: این‌جا و این‌جا}

برای کاری داشتم در سایت‌شان گشت می‌زدم، دیدم که مجموعهء پوسترها و بروشورهای مربوط به مسایل کودکان و اچ‌آی‌وی/ایدز با برای دانلود گذاشته‌اند.
این‌جا می‌شود پوسترهای مختلف از جمله ایمنی در رفت‌وآمد، روز جهانی ایدز، روز جهانی کودک، پیمان‌نامهء جهانی حق کودک و كودكان متحد عليه ايدز را ببنید و ذخیره کنید.
این‌جا هم بروشورهای روز جهانی ایدز، کودک‌آزاری از نظر فقه شیعه، پیمان‌نامهء جهانی حقوق کودک به زبان کودکان (PDF) و درباره ایدز بیش‌تر بدانیم، قابل دیدن و ذخیره کردن است.

نمی‌دانم این پوسترها و بروشورها، دقیقا چه‌قدر به درد همه می‌خورد؛ اما خانواده‌ها، مربیان مهد و معلمان مدارس و مسوولان کتاب‌خانه‌های مربوط به کودکان و خانواده‌ها، می‌توانند پرینت این پوسترها را در معرض دید کودکان و خانواده‌ها قرار دهند، دربارهء آن‌ها با کودکان صحبت و توجه ایشان را نسبت به هشدارها و پیام‌های این تصاویر جلب کنند. هزینهء زیادی هم ندارد اگر همت و علاقهء فردی چاشنی کار شود.
دیگران هم می‌توانند به صفحات یونیسف لینک بدهند یا پوسترها را در سایت و وبلاگ‌شان بگذارند برای بیش‌تر دیده شدن.

برای دیدن در اندازهء بزرگ‌تر، کلیک کنید

پی:
در پایان هم، عرض می‌شود که اگر دوستان یونیسف این‌جا را دیدند، اول سلام و غیره، و دوم این‌که: لطفا دستی به سر و گوش سایت‌شان بکشند که از این حالت کلاسیک و خسته‌کننده و «دیر» درآید!

 

# این؛ هم‌این # 87/10/20 حسین نوروزی |

طُوف ِ دل کن؛ که حرم‌خانهء دل‌دار این‌جاست
به‌کجا می‌روی؟! .. آرام‌گه ِ یار، این‌جاست!
روز و شب بر سر ِ بازار جهان گردیدیم
یوسفی را که ندیدیم به بازار، این‌جاست

این‌جا است برای دانلود.

هم‌آن شب که «مراثی بی‌پایان» را نوشتم و گذاشتم این‌جا، دانیال یک قطعه از ساخته‌های آریا عظیمی‌نژاد را برای من و امیر فرستاد، که همهء این شش روز و شب را با آن سر کردم. فکر می‌کنم از آلبوم Magic Of Persia باشد؛ اگر اشتباه بود، دانیال خواهد گفت و اصلاح کرد. { جمله در مایه‌های بیهقی بود}
به‌هرحال، حیف بود در غم ِ این سه‌تار و این مرثیه‌خوان «سنتی‌» دو سه نفر بیش‌تر هم شریک نشوند. صدای این مرد، از این صداهای ریشه‌دار و نوستالژیک است که سه‌تاری هم هم‌راهی‌اش می‌کند گاهی. خیلی خیلی کم شده از این‌جور صداها این‌روزها. +

ما این قطعه را با حضرت‌اش گوش می‌دادیم، حاصل‌اش شد این شعر... دیگران را نمی‌دانم.

 

# این؛ هم‌این # 87/10/18 حسین نوروزی |

۱
همه‌چیز از جای دیگری شروع می‌شود
تو برمی‌گردی به رستوران نیلوفر آبی
هم‌راه‌ات زنگ می‌زند
زنگ می‌زند
زنگ می‌زند
زنگ می‌زند
و آدم‌آهنی‌ها
می‌گویند: شب خوبی داشته باشید خانم زیبا!

تمام شب را
آسوده می‌خوابی آسوده می‌خوابی آسوده
چراکه دیگر
به من فکر نمی‌کنی
به من فکر نمی‌کنی
به من فکر نمی‌کنی به من
خیال می‌کنی داری چاق می‌شوی خیال می‌کنی!
و زیبا ای ...
همه‌چیز می‌رود از شعری شروع شود
که زنی زیبا داشت چاق می‌شد
و دایم می‌گفت: «من دارم چاق می‌شوم»
و زیبا بود در عین حال

جهان را
دوری‌های بس‌یار گرفته است سراسر
قاره‌ها را زنان زیبا چاق کرده‌اند دور از هم
و این‌که عاشق‌ام، رنگ چه‌چیز را عوض کرده‌است جز دوری نمی‌دانم!

زنی زیبا که خیال می‌کند چاق است
فقط
دورتر می‌شود هی

۲
از هر عشقی
کارگری زاده می‌شود اگر
از هر خیابان
زنی با چمدانی در دست اگر می‌رود
چه فرق می‌کند مدام اگر که بگوید: دارم چاق می‌شوم
و زیبا باشد در عین ِ حال؟

۳
آن‌وقت‌ها
در این شهر کافه‌ای بود
در این شهر، کارگری
در این شهر، زنی
زنی را که داشت چاق می‌شد
و دوست می‌داشتم زنی را چاق می‌شد هر روز
می‌گفتند:
کارگری بود در این شهر
که زنی را دوست داشت
و دوست داشت که زن در کافه‌ای نشسته باشد
و زن
البته اسیر گوشی‌ تلفن شده بود
مدام می‌گفت دارد چاق می‌شود ...
می‌دانستم که دوست‌اش خواهم داشت

همه‌چیز از یک فرودگاه شروع شد:
برای کارگری رفته بودم
برای مردی در بخش خدمات
و رفته بود با اولین پرواز؛
این‌شد که عاشق‌اش شدم
افتادم در خیابان‌ها
خیابان‌ها
خیابان‌ها
آه این خیابان‌های لعنتی ...
چه‌قدر این پسربچه‌های تکیده در بعدازظهر تمام نمی‌شوند

۴
این شعر
برای زنی‌است که کافه‌ها را خوب می‌شناخت
این شعر
برای زنی‌است که کافه‌های خوب را می‌شناخت
این شعر برای زنی‌است که در عین ِ زیبایی
یک‌روز به من گفت:«دارم چاق می‌شم.. نه؟»
و چاق نمی‌شد
و دروغ می‌گفت
و زیبا بود

این شعر در شرایط تلخی نوشته شد
وقتی که یک‌نفر تاب خورده تا لب مرگ
و اطراف‌مان
جنگ جهانی ِ دیگر بود
ما داشتیم به گل‌های زیبا نگاه می‌کردیم

وقتی که این شعر نوشته می‌شد، مدام می‌گفت:
«دارم چاق می‌شم.. می‌دونم!»
حاشا که تو چاق نمی‌شدی
و می‌دانستیم که زیبا ای
و دوست‌ات داریم

حالا
چه‌قدر دور شده باشی خوب است؟
...

۵
ماه در وطن تو زیبا است
ماه
تنها
در وطن تو زیبا است
وطن در تن تو زیبا است
تن تو
تن تو
تن تو
تن تو
زیبا است و چیزهای زیبا در تو زیبا می‌شود
چرا تو چاق نمی‌شوی گربهء ایرانی چرا؟!
چرا برنمی‌گردی؟
چرا به من فکر نمی‌کنی؟
چرا چیزهای دیگر
هم‌آن خیابانی نی‌است‌اند که رفته‌ای؟

رفته‌ای خب...


* بدون ویرایش، وقتی داشتیم حرف می‌زدیم، نوشته شد یک‌ریز و پشت ِ هم، و هی می‌خواندی. شب ِ غریبی‌است.

Baanoo بانو

# این؛ هم‌این # 87/10/16 حسین نوروزی |

بالای پرینتر، یک چیزی هست؛ یک موجود زردرنگ. موجودی زنده، که خاطراتی را یادآوری می‌کند عین ساعت. یکی از ‌هم‌این رفقایی که قرار است یک‌روز با هم، سه‌تایی، برویم زیارت. دو تا چشم دارد که سفیدی‌اش از سیاهی‌اش بیش‌تر است. الآن یک‌هو فکر کردم بد نی‌است به آغوش بی‌آید بعد از مدت‌ها. آمد. چشم‌هاش نور نداشت ولی.. دودهء سیگار، همه‌چیز این اتاق را سیاه کرده، حتی چشم‌های این موجود زنده را که زردرنگ است و خب یک‌جور زندانی ِ غریب و دل‌تنگ در این اتاق.
به آغوش کشیدم‌اش، و این بیت‌ها را خواندم، جوری که بشنود:

آمد اما در نگاه‌اش آن نوازش‌ها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود
لب، هم‌آن لب بود؛ اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل، هم‌آن دل بود؛ اما مست و بی‌پروا نبود
در دل بی‌زار ِ خود، جز بیم ِ رسوایی، نداشت!
گرچه روزی، هم‌نشین، جز با من رسوا نبود ...
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشم‌اش را نشان از آتش سودا نبود

بعد هم یک‌دست گریه کردیم با هم. دست‌مال را با اشک خودش خیس کردم، سفیدی چشم‌هاش را کمی برق انداختم. گذاشتم‌اش دوباره بالای پرینتر.
گفت:«آدم گاهی خوب است حواس‌اش به رنگ چشم‌ها باشد؛ تغییر می‌کنند و بی‌فروغ می‌شوند در گذر روزها... حالا برو بنان‌ات رو گوش بده دادا..»
دی‌ماه، همیشه هم‌این است. پُر از خاطره و چیزهای غریب دیگر. تا بگذرد...

پی: یعنی واقعا کجای این نوشته نیست‌ای؟

 

# این؛ هم‌این # 87/10/14 حسین نوروزی |

یدالله رویایی در گفت‌وگویی، در تعریف «فرهنگ» گفته است:«فرهنگی که تعریف می‌شود، شایعه‌ای از کلمات است؛ شایعه‌ای از عبارت، که مدام میان دهان‌ها مستعمل می‌شود، در دهان وزیر، در دهان دیپلمات .. آن‌قدر که دیگر دارد رمق از دست می‌دهد.» {روزنامهء اطلاعات، اول شهریور ۱۳۵۳ – به نقل از «از سکوی سرخ» / نشر مروارید / چاپ اول ۱۳۵۷ / صفحهء ۶۳}
و در گفت‌وگوی دیگری می‌گوید:«محلهء من در تهران، خیابان قدیمی بهارستان، روزهای عاشورای بیست سال پیش است؛ که آقایحیی و آقامستوفی زیر علم‌های سنگین هفت‌تیغهء فولادی می‌رفتند. این دو تا چشم‌ و هم‌چشمی می‌کردند و به خون هم تشنه بودند. اما روز عاشورا هر دو سینه می‌زدند و از زیر چشم به هم نگاه می‌کردند. من بارها زیر پاها در آن روزهای عاشورا لگدمال و له شدم. زیر هزارها پا، زیر هزارها دست، و چشم من کلمهء مرموز را می‌دید که ورای همهء آوازهای حسین، بر فراز تکیهء خاک‌آلودء غم‌گین، خوش‌حالانه پرواز می‌کرد؛ آن کلمه‌ای زیبا بود که در صدا نمی‌آمد. آن کلمه‌ای بود که همهء صداها دل‌تنگی‌اش را داشتند...» {مجلهء تماشا، سال ۱۳۵۱ – از سکوی سرخ / صفحهء ۱۰۲}

شِمر آمد بالای سر حسین ِ لب‌تشنه ایستاد. بدن‌اش نحیف بود؛ لاغر و تکیده. داشت گریه می‌کرد. حسین ِ زخمی ِ لب‌تشنه، که گریه‌اش را می‌شد حس کرد، دو سه بیتی خواند از ظلمی که به خان‌دان ِ علی رفته است و از محکوم بودن ابدی ِ سپاه کفر. گریه‌های شِمر، حالا دل سنگ را به درد می‌آورد. برای شِمر آب آوردند. گفت:«نمی‌خورم.. چه‌طور بخورم من آب را، که آب به روی امام بسته‌ام؟!» و نخورد و گریه کرد. همه لعنت‌اش کردند و گریستند. نشست روی سینهء حسین ِ لب‌تشنه. خنجرش را بُرد بالا، آورد پایین وُ ناگهان از روی سینهء حسین – که داشت گریه می‌کرد – بلند شد. دور زد دور ِ خودش. گریه‌اش را نمی‌توانست بخورد. «و جماعت زار زار می‌گریستند..».
برگشت و دوباره نشست روی سینهء مردی که آب را به روی‌اش بسته بود. خنجر را بالا بُرد و پایین آورد. حسین ِ لب‌تشنه به زبانی موزون، دو بیت خواند در مدح «جایی که پیام‌بر، بر آن بوسه زده است و تو می‌خواهی که ببُری‌اش» و شِمر وُ حسین وُ مردم، همه گریستند.
در هم‌همهء مردمی که ایستاده و نشسته، داشتند اشک می‌ریختند، شِمر خنجرش را بلند کرد و چشم بست؛ آورد پایین و با فصله‌ای از گلوی حسین ِ لب‌تشنه، «هوا» را بُرید و سعی کرد که گلو را زخمی کند و سر را از بدن جدا. نشد. همه گریستند و لعنت فرستادند. و شِمر نزدیک بود از فرط ِ گریه، بی‌افتد روی زمین. از روی سینهء امام برخاست و رفت طرف «پیام‌بر» و گفت که نمی‌تواند!! پیام‌بر گریست و شِمر را بازگرداند به سوی سری که منتظر بود و باید می‌بُرید اش.
عین ِ این بچه‌ها که دوست ندارند برودند مدرسه، ولی به‌زور می‌فرستند شان، برگشت و با گریه، حسین ِ لب‌تشنه را به روی سینه خواباند و خودش نشست پُشت‌اش. خنجر را در میان فریاد مردم روستایی، دوباره با فاصله‌ای که می‌شد دید، مثلا عقب و جلو کرد. بُرد و آورد.. بُرد و آورد.. گریه کرد وُ خنجرش را کشید از قفا بر گردن ِ حسین لب‌تشنه، تا بُرید.
فریاد زد وُ از روی بدنی که هم‌این‌حالا سرش را جدا کرده بود، بلند شد. به آغوش مردمی که لعنت‌اش می‌کردند رفت وُ با هم، آن‌قدر گریستند که شِمر از هوش رفت. حسین ِ لب‌تشنه هم از زمین ِ خشک، از حس ِ خون و خون‌آبه‌ء اطراف‌اش بلند شد، رفت در آغوش ِ پیام‌بر، که حالا شِمر را به آغوش کشیده بود، و فریاد زد و گریستند.
پدرم شِمر را به آغوش کشید، لعنت‌اش کرد و به آغوش‌ کشید اش. شِمر گفت:«دایی.. شرمنده‌ام سن‌دن.. هلاک ورسین الله منه» {دایی از تو شرمنده‌ام.. خدا هلاک‌ام کند}. پدرم لعنت‌اش کرد، همه لعنت‌اش کردند، پیام‌بر لعنت‌اش کرد وُ شِمر رفت حسین ِ لب‌تشنه را در آغوش گرفت، با هم رفتند روی سنگی نشستند و گریستند. هیچ‌کس نای آتش زدن خیمه‌ها را نداشت. پیام‌بر، گفت: «اسم تو، حسین است؛ بیا تو آتش بکش». همه زدند زیر گریه و لعنت‌ام کردند و دست بر سرم کشیدند. خیمه‌های خودم را، خودم آتش زدم و دیدم که همه می‌گریستند، لعنت‌ام می‌فرستادند و دیدم که پدرم هم داشت می‌گفت:«خد از تو نگذرد...» و گریه امان‌اش نمی‌داد.
آتش می‌زدم پارچه‌هایی را که دقیقا نمی‌دانستم مال کی‌است و چی‌است. شش ساله بودم. پیام‌بر را می‌شناختم که شوهرعمه‌ام بود: حاج نصرت ِ تعزیه‌خوان. شِمر را و حسین ِ لب‌تشنه را هم؛ که فرزندان عمه‌ام بودند.
بعد، ظهر شده بود. جنگی نبود. روستای پدری‌ام، آرام بود.

این صدا، صدایی است که تیتراژ پایانی یک سریال بود: روزهای اعتراض. من سریال را کامل ندیدم و هم‌آن چند قسمت هم که دیدم، کافی بود برای ادامه ندادن. {کو تا «شب دهم»ی دیگر ساخته شود؟}
فارسی را که همه می‌دانند لابد. فقط کافی است کمی تُرکی بدانی، یا لااقل کمی این مردم را بشناسی و عشق و علاقه‌شان را. نه این‌که برتر باشند یا چه و چه. فقط، برای منی که کودکی‌ام با هم‌چو صدای لهجه‌داری که شعر فارسی هم می‌خواند، گذشته است، این صدا دقیقا یعنی چیزی که به‌اش می‌گویند صداقت و خلوص، و سادگی و صافی. 
با اعتقاد و بی‌اعتقاد دینی، بیست ثانیهء آخر این فایل دو دقیقه‌ای فارسی، یعنی یک عمر باور ِ سلیس و ساده؛ از هم‌آن جنسی که «شِمر»ش هم بر سر بریدهء «حسین لب‌تشنه» می‌گرید و از هوش می‌رود. یک‌جور «فرهنگ» که هرگز رسمی نمی‌شود.
یک چیزی ته ِ ته ِ این بیست ثانیه نشسته است، که می‌پرستم‌اش. شاید حس شخصی‌ام باشد.. شاید. اما برای من، صدای تمام کودکی‌ام است، و باورهایی که داشتم.
 
پی:
مراثی بی‌پایان، عنوان کتابی از محمد ایوبی است؛ که معلمی همیشه است و نزدیک. به سلامت باد.

 

# این؛ هم‌این # 87/10/12 حسین نوروزی |

جدّ ِ من، «نوروز خان»، هرگز خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده و زحمت‌کش، که از قضا بس‌یار هم ازدواج کرده. حاصل آن‌همه ازدواج و زحمت، شده فقط دو تا پسر و شاید یکی دختر. دختر و یکی از پسرهاش در کودکی می‌میرند. و می‌ماند پدربزرگ من.
نوروزخان، خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده، که دوست داشته به‌اش بگویند «خان». خیلی دوست داشته‌ها! هم‌این‌که آن‌قدر بزرگ می‌شود تا رابطه و منزلت خان و رعیت را بفهمد، به خودش لقب «خان»ی اعطا می‌کند. آن‌قدر به خودش می‌گوید «نوروزخان» که همه می‌پذیرند «نوروز» هم خانی است در خان‌ها.
مرد ساده‌دل، لابد روزها می‌رفته برای دیگران کارگری، و شب‌ که به خانه می‌آمده، خان ِ خودخوانده را میهمان ِ بزم شاهانه می‌کرده است: کاسهء دوغ و نان خشک مثلا.
پدربزرگ‌ام وقتی زنده بود، تعریف می‌کرد که توی روستاشان، همه می‌دانسته‌اند که نوروز، خان نی‌است، اما می‌گفته‌اند خان، که دل‌اش نشکند.
ما، آخرین خان‌زاده‌های تبار کوچک نوروزی‌های روستای مروارید زنجان باید باشیم. یعنی نرفته‌ام بگردم که نوروزی‌های زنده را کشف کنم. لابد چیزهایی هنوز هست‌اند در کنار و گوشهء این خاک؛ کسانی از تبار برادران جد بزرگ، شاید.
پدربزرگ‌ام، یک‌بار ازدواج می‌کند و سیزده بار پدر می‌شود. همه می‌میرند و می‌مانند سه‌تا بچه: پدرم، عمو، و عمه‌ام. عمه ده سال قبل، از پله‌ای می‌افتد و با ضربهء مغزی، پرنده می‌شود می‌رود. و چهار سال بعدش هم پدربزرگ، مرد ِ تمام داستان‌های من، تمام می‌کند در صد و بیست و هفت‌هشت‌ سالگی. پدربزرگ، یک موزهء تاریخ معاصر بود به‌تنهایی، با گنجینه‌ای از اروتیسم ایرانی.
حالا نوروزی‌ها، خلاصه می‌شوند در پدرم و برادر بزرگ‌اش. عمو، یک پسر دارد. یکی از قربانی‌های پروندهء خون‌های آلوده و از قدیمی‌ترین هموفیلی‌های زندهء این شهر. این‌طرف هم، من هستم و میثم.
پسرعمو که طبیعتا نمی‌تواند پدر شود... من هم که لابد می‌توانم، الآن حس و حال پدر شدن‌ام نی‌است. یعنی بچه‌ها را بس‌یار دوست دارم، مسوولیت‌شان را اما هرگز. گرچه، باز هم معلوم نی‌است؛ باید صبر کرد و دید. تصمیمی‌است دونفره برای زندگی یکی دیگر.
اما فعلا، تمام بار حفظ این نام فامیل معظم، نوروزی، افتاده روی تازه‌دامادی که هم‌این چند روز قبل از ما جدا شد و رفت برای شروع یک سیرک تازه، یک زندگی مشترک ِ لابد خوب. {ان‌شاالله}
تقصیر من هم نی‌است اگر که در ایران (یا هرکجا) عناصر ذکور باید این وضع حمل تاریخی را به‌دوش بکشند تا نامی بماند از یک خان یا رعیت. درست و نادرست، الآن از ما فقط میثم است که باید این فداکاری را بکند و یک نوروزی برای حفظ تاریخ و نام بلند نوروزخان تهیه و تدوین کند.
خان ِ خان‌دان نوروزی، گفتم که هرگز خان نبوده و خودش چون دوست داشته به‌اش بگویند خان، کم‌کم در شوخی‌ها و متلک‌ها حل شده و حالا، ما، خان‌زاده‌های خودخوانده ایم نزد خودمان.
و حالا البته حرف و قصه، هیچ‌کدام از این‌ها نی‌است؛ می‌گذرم تا شاید بعد.

پدرم، کارگری بازنشسته است که خواندن و نوشتن می‌داند. نسبت به سوادش، بد هم نمی‌خواند. کتاب‌های تاریخ معاصر و این‌چیزها را به‌همراه کتاب‌های مذهبی، و «نوحه»های ترکی و فارسی می‌خواند. {خان‌دان ِ پدری‌ام، به جز این‌یکی، همه مرثیه‌خوان و تعزیه‌خوان هست‌اند؛ من هم این «مرثیه‌خوان»ی را از ایشان به ارث برده‌ام لابد}
چهره‌اش، پرولتاریای مجسم است؛ همهء دردها، رنج‌ها، خستگی‌ها و شب‌های خستگی ِ بی‌پایان. من دوست‌اش دارم. پدرم وقتی می‌خوابد، ناله‌ می‌کند. هنوز هم با این‌که هفت سال از بازنشستگی‌اش گذشته، در خواب ناله می‌کند. یک‌جور زوزهء تلخ و دور. این آدم، تمام عمر زحمت کشیده است. فک ِ کار را پیاده کرد در آن‌همه سال کارگری. بماند آن سال‌های سیاه بعد از «۶۸» که اخراج و بگیر و ببند را با تلخی گذراند... چه‌قدر دربه‌دری و «سیاهی» کشید؟ زیاااااااااااااد.
پدرم می‌داند که این خان‌دان ِ معظم، رو به انتها است و در مسیر باد ایستاده. چیزی هم نمی‌گوید.
پدر، کار بوده و همیشه کار. هنوز هم از بی‌کاری، بعید نی‌است تیشه بردارد بی‌افتد به جان در و دیوار و هر روز یک دکور عوض کند؛ محض بی‌کار نبودن فقط. کار، برای پدر شده عادت و بخش اصلی زندگی. بعد، غم‌ها و شادی‌ها و بعد چیزهای دیگر.
پدر است؛ دوست‌اش دارم. حتی وقتی که فقط ماهی یکی‌دوبار با هم گپ می‌زنیم.

دوست دارد بهشت‌زهرا که می‌رود، برود «قطعهء هنرمندان» سر قبر فردین. یک‌بار که با هم بودیم، کار اشتباهی کردم؛ گفتم:«که چی؟ گور بابای هرچی هنرمند.. بری که چی؟ اصلا کار خوبی نی‌است به‌نظر من. جلف‌بازی است یک‌جوری..» و نرفت و دیگر حتی وقتی تنها هم هست، احساس می‌کند کار خوبی لابد نی‌است که برود بالای سر قبر فردین...
کار ِ خوبی نبود. دوست داشت، و حق داشت؛ باید می‌رفت هربار که دل‌اش می‌خواست... از این‌بابت همیشه شرم‌سار می‌مانم.
اینی که می‌خواهم بگویم، واقعا توقع ندارم کسی به‌قدر امثال من بفهمد اش: من، ته دل‌ام، همیشه دوست داشتم وقتی رفتم، جنازه‌ام برود این قطعه دفن شود. یک آیین‌نامه دارد که مثلا برای نویسنده‌ها، این‌تعداد کتاب تالیفی لازم است و چه و چه، تا بعد از فوت، در این قطعه دفن بشوند. تشخیص‌اش هم با معاونت هنری وزارت ارشاد است در ساخت‌مان پشتی ِ تالار وحدت. من این آیین‌نامه را آن‌قدر به‌بهانه‌های مختلف خوانده و شنیده‌ام، که از بر کرده‌ام خط‌هاش را.
همیشه مثل خیلی‌ها، فکر می‌کنم زودتر از بقیه خواهم رفت. برنامهء خاصی هم برای قبل و بعد از رفتن‌ام ندارم. فقط فکر می‌کنم تنها جایی‌که شاید پدرم را بتوانم خوش‌حال کنم، بعد از مرگ است: در فاصلهء مرگ و دفن شدن. دوست دارم دوسه روز که از گریه‌هاش گذشت، ذوق کند از این‌که «فرزند»ش وسط آدم‌های مهم دفن شده است.
می‌دانم، می‌شناسم‌اش؛ مرد شریف و ساده‌ای است که با هم‌چو اتفاقی، سال‌های سال، ته ِ ته ِ دل‌اش، ذوق خواهد شکفت.
آدم قانعی است. ندیده نی‌است و راحت است. ولی می‌فهمم وقتی‌که به آن قطعهء کذایی نگاه می‌کند از دور، چه احترامی می‌گذارد به تک‌تک مردگان‌اش. آدم‌هایی که حتی نصف بیش‌ترشان را هم نمی‌شناسد اصلا.
دوست دارم در روزنامه‌ها تسلیت بنویسند، بنویسند «درگذشت آن هنرمند، شاعر، قصه نویس و روزنامه‌نگار کودکان، ضایعه‌ای عظیم بود». دوست دارم رفتن‌ام برای او و دیگران، روی کاغذ، ضایعه‌ای عظیم، یا لااقل متوسط باشد. پدرم روزنامه‌ها را جمع خواهد کرد، و حتی ممکن است وقتی می‌آیند برای تسلیت، یک‌جوری بگذاردشان دم دست که دیده شوند. حق او است که ببینند حاصل زندگی‌اش، که با جان کندن در سیاه‌چاله‌ها و سختی‌ها بوده، جایی در جمعی بزرگ‌تر از خانواده ثبت شده. حق دارد اگر بغض کند و برود توی کوچه بزند زیر گریه. و حق دارد که شبکه‌ها را جست‌وجو کند برای شنیدن نامی چیزی کسی. من که نباشم، چه‌قدر مهم است افه‌های من؟ مهم نی‌است؛ دنیا برای بازماندگان است.
از هم‌این‌رو است که هروقت کسی می‌میرد، دوست دارم چیزی بنویسم. کک‌ام هم نگزد که بگویند «مرده‌پرستی ما ایرانی‌ها»! اسم‌اش هرچی هست، من دوست دارم‌اش.
یک‌بار، چند سال قبل، دوستی داشتم که در تصادف از دنیا رفت. خبرنگار یک خبرگزاری بود. بعدها، با برادرش نشسته بودیم و گپ می‌زدیم. گفت:«چرا توی وبلاگ‌ات چیزی ننوشتی؟» جوابی نداشتم. آن‌روزها وبلاگ‌ام تعطیل بود. گفت:«دوست داشتم به آقام نشون بدم؛ خوش‌حال می‌شد حکما». این حال ِ «آقام» را باید دریابی تا به کل قصه اشراف داشته داشته باشی.
حالا هرکسی که می‌میرد، مخصوصا اگر کم‌تر ازش یاد بشود در وبلاگ‌ها، و من هم بشناسم‌اش، وظیفه‌ام می‌دانم که چیزی بنویسم درباره‌اش. می‌نویسم، یکی لینک می‌‌دهد به نوشته‌ام توی لینک‌دونی‌ها، تعداد لینک‌ها به حد نصاب می‌رسد، «موضوع داغ» درست می‌شود، «دیده می‌شود» و شاید اگر کس و کاری از مرحوم راه‌شان به اینترنت افتاد، فکر می‌کنند عزیزشان چه آدم مهمی بوده. هم‌این‌قدر ساده... خدا می‌داند هم‌این‌قدر ساده.
من که نباشم، مهم نی‌است چه بلایی سر نعش من می‌آید. دوست دارم پدرم، که کارگری ساده است و مهربان، حس خوب داشته باشد بعد از گریه‌ها. دوست دارم یک «نوروزی» از خان‌دان ِ پاره‌شدهء نوروزخان، جایی پررنگ‌تر ثبت شود. نه در دل اهل معنا یا رفقا؛ در جایی‌که پدرم دوست دارم.

جدّ ِ من، «نوروز خان»، هرگز خان نبوده؛ رعیتی بوده ساده و زحمت‌کش، که دوست داشته به‌اش بگویند «خان». خیلی دوست داشته‌ها! آن‌قدر به خودش می‌گوید «نوروزخان» که همه می‌پذیرند «نوروز» هم خانی است در خان‌ها.
بعضی مرده‌پرستی‌ها برای بازماندگان آن مرحوم است؛ سودی برای مرده ندارند. مناسبات انسانی است میان زنده‌ها.
آدم‌های سادهء دور و برم را دیده‌ام که در وفات عزیزشان، حتی توی اتوبوس هم جوری به مردم نگاه می‌کنند که انگاری باید از عظیم بودن ِ این ضایعه آگاه باشند؛ ضایعه‌ای که هیچ از آن نمی‌دانند. این، زجر می‌دهد آدم‌های معمولی این روزگار را؛ آدم‌هایی که طبع بلند دارند و عزیزان‌شان را بلند می‌خواهند؛ مثلا پدرم.

پی:
- تلفن را بردار، به دوستان و هم‌کاران قدیم بزن؛ خصوصا آن‌هایی که دور اند، که روزگاری در بدترین روزهای زندگی‌ات، پای رفاقت بوده‌اند و تماما هم‌راه. آن‌هایی که یک‌هو می‌فهمی که سرطان دارند... می‌شکنی و افسرده می‌شوی. خوب نی‌است که فکر کنند از یاد رفته‌اند. روزگار بی‌قدر شده، اما آدم‌ها برای من هنوز قیمتی هست‌اند. خاصه دوستان عزیزتر. خوب نی‌است که می‌آیند، می‌گردند، بدون حتی توقعی، و می‌بینند نام‌شان رفته است از صفحات. عزیز اند. خدا می‌داند عزیز است.
- این نوشتهء مهدی حجوانی را خواندم و دوست داشتم. می‌فهمم‌اش.
- مینو، هم‌سر امیر، در شاید به‌ترین روز زندگی‌اش، داغ‌دار شد. دو روز بعد هم خود ِ امیر. پدر ِ مینو، پدربزرگ امیر. مرگ، وقتی می‌افتد، می‌افتد عین بختک روی سر یک خان‌دان. غم‌گین‌ات می‌کند.. ای داد.
- از این صفحهء جست‌وجو، یک ورودی داشته این وبلاگ. چیزی بود در این نوشته که غم‌گین‌ام کرد: استیصال.
- فکر کردم حالا این نوشته یعنی چی و برای چی؟ دیدم خب سال‌ها است دارم به‌اش فکر می‌کنم. آدم‌هایی هم هست‌اند مثل من که به چیزهای چیپ فکر می‌کنند. چه باک!
- فردا اول محرم است. پارسال که یادت هست؟

 

# این؛ هم‌این # 87/10/09 حسین نوروزی |

خب چه می‌شود کرد؟ هم‌این است دیگر. این تصویر، برای هوایی دونفره است؛ هم‌این و چیزهای دیگر ِ خوش.

زن دوم؛ روزی روزگاری.. هم‌این‌طور هی



نوجوانی سه‌شنبه‌شب‌ها را در انتظار اعدام، کابوس طناب می‌بیند؛ پدربزرگ‌ که می‌آید به خواب‌ام، می‌گوید: «برو جعفر رو بکش!»، و نمی‌دانم این جعفر کی‌است؛ گربه‌ام که غم‌گین است، و نمی‌دانم چرا؛ و هوایی که می‌گویند زمان شاه این‌قدر سرد نبود و این رژیم کاری کرده است که هوا سرد باشد و باران ببارد و چتر نباشد؛ خیلی چیزها... بعضی اتفاقات، بعضی خبرها بعضی چیزها به‌شدت ایرانی هستند؛ نسخهء مشابه خارجی ندارند انگار.
پس، در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. بعضی چیزها را نباید شمُرد؛ مُرده‌های جوان ِ فامیل، حساب بدهی‌ها، تعداد دفعاتی که که یک آهنگ تکرار می‌شود و تو می‌دانی که به‌زودی اگر قطع‌اش نکنی، به حال ِ مرگ می‌افتی، تکرار این سوال که «من از کی چرا دیگه نتونستم ساز بزنم؟» و هرچیز که رنگی و جنسی از فرودگاه را دارد. در فرودگاه‌ها، آدم‌های بس‌یاری را با آروزهای ساده‌شان در دل و حرف‌های ماسیده بر زبان کشته‌اند. من فرودگاه را دوست ندارم.
اگر مثل این دکتر-مهندس‌های عشق ِ نظم، مثلا حواس‌ات باشد که چه‌قدر درآمد داری و چه‌قدر بده‌کار ای، کلاهی نداری در پس و پیش معرکه. من نمی‌دانم چه‌قدر بده‌کارم و چه‌قدر درآمد دارم. راه می‌روم، سیگار می‌کشم و به –دقیقا- صد و پنجاه هزار تومان قسط ماهانه‌ام فکر می‌کنم و فکر می‌کنم عاقبت این ماده‌گربهء مومشکی چه خواهد شد؟! زندگی، در زمستان جریان طبیعی‌اش را گم می‌کند از دست این برف‌پاک‌کن‌ها.
خواب خیلی خوب است. نه از این خواب‌های عرفانی و تخیلی؛ خواب! خود ِ خود ِ خواب. و چه زیبا است خوابی که در روز باشد. فکر می‌کنم نزدیک به چهار سال است که برنامهء خواب‌ام عوض شده است. چند سال است که فقط روزها می‌خوابم. در تمام خواب‌هام نور خورشید از پنجره می‌افتد روی صورت‌ام و من فکر می‌کنم پارتیزانی هستم که هم‌الآن، باید که برخیزم بتازم به‌سوی دشمن؛ و مگر دشمن کی‌است؟
بخواب پسرم.. بخواب..
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ جهانی دیگر
به ساعت ِ
جهانی
دیگر..

عاشق خواب‌ام؛ به وقت ِ دیگر کشورها. خواب روزانهء خالی از عرفان و توهم و کوفت و درد؛ فقط خواب.
زندگی یعنی هم‌این: بخوابی بلند شوی بخوابی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی.. من مدت‌هاست چیز دندان‌گیری برای خودم هم ننوشته‌ام. دارم چه می‌کنم؟ خاک بر سرم.
هوای سردی بود. خیلی سال قبل. از لج خودم و روزگار، زلف آشفته را با ماشین تراشیده بودم. بعد گذاشته بودم بلند شود بلند شود بلند شود بلند شود، بشود شکل این «سرباز فراری‌»ها.
یک دختری، از این دخترهای مست و ملنگ، که آدم گاهی در لحظه دوست دارد جای برادرشان باشد، نشسته بود ردیف پشتی‌اش. کمی بی‌حوصله تماشا کردم‌اش. یک لحظه حتی واقعا جای برادرش بودم با هم‌این چشم و دل ِ پاک. و بعد هم از نظرم دور شد، شد آدم ِ دست هزارم یک قصه.
روزها گذشت. هفته‌ها گذشت. عین یک قصه. حالا دقیقا «چهل و هشت» ماه از دربه‌دری‌ها خنده‌ها قهرها، و چهل و هشت ماه از روزی گذشته است که هوا آن‌قدر سرد بود که من گفتم این رژیم کاری کرده است که هوا هم سردتر شود، وگرنه زمان آن خدابیامرز زمستان این‌همه سرد نبود که.
اتفاق، مثل خواب است؛ خواب، مثل پدربزرگ که می‌آید به خواب‌ام می‌گوید: «برو جعفر رو بکش!». من اگر نخواهم این جعفر را - که نمی‌دانم کی‌است - بکشم، باید چه کنم؟
آشفته شدم. دیدم‌اش. زیبا بود. تنی خوب داشت و من دوست داشتم. آشکارا می‌دیدم که توجه‌ام به تن است. رفته بودم در مایهء مکاشفه و رقص و تماشا.
خیلی قبل بود. قیافه‌ام شبیه این‌هایی بود که تازه از زندان بیرون آمده‌اند. که پول ندارند، که می‌خواهند بروند شهرستان و نسخه‌ء بی‌ماری در دست‌شان خشکیده و ماسیده. من حبس ِ رفیق کشیده بودم و خسته.
بیرون آمده بودم، چراکه می‌دانستم –خوب می‌دانستم- اتفاقی عجیب، بزرگ، خاص و یگانه خواهد افتاد.
قسمت ِ هر آدمی، دقیقا جایی‌است که به‌اش زیاد فکر می‌کند. من آن خیابان لعنتی را دوست می‌داشتم. یک‌روز که شبیه زندانی‌ها بودم، رفتم و در جایی از هم‌آن خیابان نشستم روبه‌روی کسی که سفید پوشیده بود و مشکی و قهوه‌ای. کلا من این رنگ‌ها را هیچ‌وقت یاد نمی‌گیرم: توسی، قهوه‌ای، کِرِم، شکلاتی.
نیم‌ساعت حرف زدیم. بعد یک بیست‌دقیقه هم به وقت ملاقات اضافه کردیم. خوب بود که قیافه‌اش دوست‌داشتنی بود و هیکل‌اش هم. خیلی مهم است که وقتی می‌روی که اتفاقی بی‌افتد، سر و وضع‌ات زیبا باشد؛ نه مثل من که تازه از زندان آزاد شده بودم. عین این‌ها که کنار ترمینال می‌ایستند یا توی راه‌روی فرودگاه‌.
اتفاقات بزرگ، همیشه در فرودگاه‌های کوچک می‌افتد. در تمام داستان‌های انسانی، زنی هست که سیگاری به گوشهء لب دارد، لب دارد... دیوانه‌ات می‌کند؛ از من بپرس!
دیوانه‌اش شدم. آن هوا را رها کردم و دیوانه‌اش شدم. رها کردم و نیمه‌شب بودم که دیدم عاشق‌اش شده‌ام. واقعا هم‌این‌قدر آنی و بی‌هوا. شد آن‌چه باید. دیدم که دوست‌اش دارم و شعرهایی می‌نویسم که پیش از آن نمی‌نوشتم.
فکر کردم خوب نیست آدم این‌قدر سانتی‌منتال باشد. در روزگاری که مردم به مردم رحم نمی‌کنند، به‌قول شاملو، نشستن لب رود ِ بالا و گفتن که «آب را گل نکنیم» یعنی چی؟! {نقل به مضمون} ولی من لب رودی ننشسته‌ام. خودم از نوشته‌های این سال‌ها می‌فهمم، و تنها خودم می‌فهمم که چه رفته است بر این حسین ِ درمانده. آبی هم اگر بوده، گِل‌اش کرده‌ام، به‌روی همه بسته‌ام. حسین، تشنه است و آب را گل‌آلوده دوست دارد. ماهی‌اش در هم‌این آب گل‌آلوده بود که به دام افتاد. ماهی، زیبا بود و من به‌اش می‌گفتم و می‌گویم:«سلام ماهی ِ من!» و دوست‌اش دارم.

نوجوانی که هر سه‌شنبه‌شب را در انتظار اعدام، کابوس طناب می‌بیند، چرا نباید اعدام شود؟
چهارشنبه، روز اعدام است. سه‌شنبه می‌آیند این‌ها را باید فردا برودند بالای دار، جمع می‌کنند می‌برند به تنهایی ِ آخر. این تنهایی، که آخرین تنهایی بشر است، نباید بخشوده شود. یعنی فکر کن به کسی که یازده سه‌شنبه را به تنهایی رفته است و هنوز هم در انتظار روز طناب... خب هیچ‌چیز خوبی ندارد این گریز.
گریزی نیست از اتفاقاتی که می‌افتد. آن‌روز مثل نور خورشیدی که وقت خواب می‌افتد روی صورت‌ام، روشن و صریح می‌دانستم که دوست‌اش خواهم داشت. و شد آن‌چه باید.
هوا ابر بود. سرد بود. خیابان ِ بلندی که دوست‌اش دارم، گل و شُل ِ مرمت ِ پیاده‌روها را داشت. با سنگ‌ها حرف زدم تا رسیدم به میدانی که می‌‌شد آن‌روزها سیصد تومان داد و رفت رسید میدان آزادی. آزادی را دوست دارم برای سرباز فراری‌هاش که می‌آیند لباس‌هاشان را آب کنند. حال آزادی، همیشه یک‌جور است؛ معمولی ِ معمولی.
در آزادی است که می‌توانی سوار شوی بروی رشت، بروی به دریا بگویی :«راستی تو یه خواهر دیگه هم داشتی به اسم دنیا.. نه؟ سلام برسون به‌اش» و بخندی و سیگاری روشن کنی.
کاش در اتفاقات بزرگ، نرمه صدایی از بنان هم از دورها بی‌آید؛ یا حتی شهره یا ستار.

من چیزی دیدم، چیزی دیدم در دی‌ماه سالی که سرد بود، در دی‌ماه آن‌سال چیزی دیدم که از شب اول بعد از آن‌روز، رفتم توی مود ِ بنان که داشت از جایی صدای نرم‌اش می‌آمد توی باد.
آدم‌ها در جملات بی‌هواشان همه‌چیز را می‌گویند. من آدم‌ها را در لابه‌لای حرف‌های بی‌منظورشان می‌فهمم. گفت: «واسه خودش خوش‌اه حسابی». وقتی که کسی «واسه خودش» خوش باشد، یعنی بعضی چیزها تمام شده است و اگر در آستانهء فصلی سرد ایستاده باشی، اتفاق خودش می‌افتد بی‌که بدانی و بخواهی.
هفتهء اول زمستان بود. مردم چه می‌دانستند کجای شهر چه اتفاقی میان کی و کی دارد چه‌گونه می‌افتد؟ سرد بود هوای مادرمُرده در آن روز.
این اتوبوس‌های شرکت واحد، فقط محل نگاه است و تماشا؛ به کسی وفا نکرده، دل نبند!

پس، در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح آدم را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. بعضی چیزها را نباید شمُرد. نباید چهارده ماه را از چهل و هشت ماه کم کرد. غصه می‌آورد می‌ریزد توی زندگی. باید قبول کرد که هم‌این است. زندگی، گاهی به‌ترین روزهاش را از تو می‌گیرد و می‌برد در جایی که ساعت‌اش این‌جا نیست، زندانی می‌کند و قیافه‌ات شبیه زندانی‌ها می‌شود.
قیافه‌ام شبیه زندانی‌ها بود و تو گفتی: «شبیه این سرباز فراری‌ها شده‌ام». و من که دوست‌ات دارم، غم‌گین بودم.
ام‌روز، عزیز من، ام‌روز شد «این‌همه سال». و حال من به‌تر است از دی‌روز. شکر.

همهء چیزهای خوب از تو شروع شد که لباس خوبی پوشیده بودی. گرچه چیزها را نباید شمُرد. خاطرات را باید نوشت. تلخی‌ها را باید نوشت و وقت ِ نوشتن، گفت گور پدر کسی که فکر می‌کند همه‌چیز را نباید نوشت. واقعا گور پدرش! چیزها برای نوشتن‌اند. من اگر صریح و روان نمی‌نویسم، شرایط خوبی ندارم لابد. خدا را چه دیدی؟ شاید یک‌روز نوشتم. هنوز دارم ماه‌ها را می‌شمارم و به تو می‌گویم «ماهی». عین این ماهی‌، که لیز می‌خورد در دست‌ها و فرار می‌کند. حرف بدن است و حرف لیز خوردن.

گفتم که چارهء غم هجران شود؛ نشد
در وصل یار، مشکل‌ام آسان شود؛ نشد
یا از تب غم‌ام شب هجران کُشد؛ نکشت
یا دردم از وصال تو درمان شود؛ نشد
یا آن
صنم مراد دل من دهد؛ نداد
یا این
صنم‌پرست مسلمان شود؛ نشد
یا دل به کوی صبر و سکون ره برد؛ نبرد
یا لحظه‌ای خموش ز افغان شود؛ نشد
یا مدعی ز کوی تو بیرون رود؛ نرفت
چون من اسیر محنت هجران شود؛ نشد
یا از کمند غیر غزال‌ام جهد؛ نجست
یا ز الفت رقیب پشیمان شود؛ نشد
یا از وفا نگاه به هاتف کند؛ نکرد
یا سوی او ز مهر خرامان شود؛ نشد

هاتف اصفهانی

روزهای سرد عوض نمی‌شوند. گرم می‌شوند، اما عوض نمی‌شوند. خاصیت یک روز سرد است اگر که دوست داری دوباره ببینی‌اش، شب که توی خانه تنها هستی.
می‌پرسم، از خودم می‌پرسم، اگر مثلا می‌رفتی به آن‌سال از دوباره، چه می‌کردی؟ می‌گویم: شاید به‌جای کسی که شغل‌اش نوشتن است، دکتر می‌شدم یا مهندس کشاورزی. اما آن‌روز سرد را عوض نمی‌کردم. از مطب‌ام در بیمارستان، یا از دفتر ادارهء جهاد کشاورزی زابل مرخصی ساعتی می‌گرفتم، می‌رفتم روی هم‌آن صندلی می‌نشستم و کمی دختر نارنجی‌پوش را تماشا می‌کردم و ناگهان، عاشق زنی می‌شدم که روبه‌روی من بود. چه زیبا...
روبه‌روی من نشسته بود. حرف زدیم. خداحافظی کردیم. شبیه آدم‌هایی بودم که تازه از زندان آزاد شده‌اند. راه برگشت را با خودم برای خودم حرف زدم و ساعت حدود یازده شب بود که حس کردم دوست دارم دوباره ببینم‌اش.
رفته بود. زودتر از چیزی که فکر کنی، رفته بود. این «رفتن‌ها» همیشه روی اعصاب است. بختک می‌شود می‌افتد روی زندگی این هی رفتن. دل‌ات تنگ می‌شود می‌روی سیگار می‌کشی راه می‌روی بلند حرف می‌زنی با خودت برای خودت، و مردم که از کنار تو رد می‌شوند فکر می‌کنند تو دیوانه‌ای. تو دیوانه‌ای!

دیوانهء مهربان ِ سبزه‌روی شیرین‌زبان!
چه می‌دانی که این‌همه‌سال چه‌قدر دوست داشته شده‌ای؟ شمُردن خوب نیست. نشمار!
وقتی که می‌شمارم، وقتی که روزها را هفته‌ها تفکیک می‌کنم به خوب و بد، و می‌شمارم‌شان، هی زیاد می‌شوند. عین موسیقی است که باید فقط گوش را یله کرد و گذاشت که تکرار شود تکرار شود تکرار شود...
«در سن‌هایی که ما هنوز زبان مردم را نمی‌فهمیم، اگر گاهی در میان بازی مکث می‌کنیم برای این است که صدای مرگ را بشنویم...ما بچهء مرگ هستیم.»

روز سردی بود و هم‌آن‌روز، کتاب‌ تازه‌ام منتشر شده بود. می‌دانستم که اتفاق بزرگ، کتاب نیست. کتاب‌ها هی منتشر می‌شوند و اگر هم ذوقی هست، برای اولین و دومین است. روز سردی بود.
من آن کافه‌ها را که اول‌اش مردی عبوس نشسته و هی قهوه سفارش می‌گیرد و تو می‌دانی قهوه برای من خوب نیست، دوست دارم. من آن قهوه‌هایی را وقتی می‌نوشی، شبیه بازی‌گرهای خارجی می‌شوی، دوست دارم.
در این کافه‌هاست که صدای بنان از دور می‌آید و اتفاقی که فکرش را هم نمی‌کنی، می‌افتد. بعد هم که دست خودت نیست؛ می‌گویی: «من از ماهی و فسنجون بدم می‌آد. از شجریان هم. بنان و شهره رو دوست دارم. سوسن و مهرداد رو هم».
وقت ِ وقت است برای این‌که تاثیر بگذاری. می‌خوانی، زیر لب می‌خوانی :«چیزی به آخر ِ بازی نمانده است / راهی به‌غیر از آن که ببازی، نمانده است..» و آه می‌کشی و می‌بینی که روبه‌روی تو، در نزدیک‌تر فاصله‌ای از تو، یکی نشسته است که می‌شود به‌اش فکر کنی.
اتفاقات ایرانی، در روزهای سرد ِ ایرانی می‌افتند. بیا بقل‌!

یک‌روز راه افتادم رفتم به دوستی گفتم احساس می‌کنم شاید اشتباه کرده‌ام که دارم این‌جور تلخی می‌بینم. گفت: «شاید اشتباه کرده‌ای خب» و گفت: « فقط جوری نشود که سه‌سال بعد باز فکر کنی که حالا اشتباه کرده‌ای!» گفتم:«حق با تو اه». و حق با او بود.
شاید اگر برمی‌گشتم دوباره به هم‌آن روز، به‌جای کسی که شغل‌اش نوشتن است، دکتر می‌شدم یا مهندس کشاورزی. اما آن‌روز سرد را عوض نمی‌کردم. از مطب‌ام در بیمارستان، یا از دفتر ادارهء جهاد کشاورزی زابل مرخصی ساعتی می‌گرفتم، می‌رفتم روی هم‌آن صندلی می‌نشستم و از دوباره تمام این چهل و هشت ماه را تکرار می‌کردم.
چهل و هشت ماه! کم نیست..
«می‌خواهم سرتاسر زندگی خودم را مانند خوشه‌ء‌ انگور در دست‌ام بفشارم و عصاره‌ء‌ آن را، نه، شراب آن را، قطره قطره در گلوی خشک سایه‌ام، مثل آب ِ تربت، بچکانم.»

من عاشق این‌ام که دنیا این‌جور ساده و سنتی و مردسالارانه دور و برم باشد: خانه‌ام، ماشین‌ام، زن‌ام، مادرم، کتاب‌خانه‌ام، کامپیوتر و سی‌دی‌هام و هرچیز که بشود مالک‌اش شد.
دست ِ پُر از بیرون از برسم، کیسه‌های خرید را بدهم دست‌اش، با اخم. بگویم:«سلام. تو چه‌طوری ام‌روز؟ چه‌خبر؟» و حتی جوراب‌هام را خودم دربی‌آورم از پا و بگذارم برود کلاس یوگا، که دوست دارد.
من دیوانهء این‌ام که سوییچ ماشین را گاهی بگذارم روی پیش‌خوان، بگویم:«‌پیاده نرو عصر خونهء دوست‌ات؛ ماشین رو ببر، من با آژانس می‌رم پی کارام».
من دوست دارم بگویم:«خسته‌ای؛ بیا بخوابیم» و جوراب‌هاش را درآورم و بگویم:«خدا بزرگ‌اه». عاشق خواب‌ام؛ به وقت ِ دیگر کشورها. خواب روزانهء خالی از عرفان و توهم و کوفت و درد؛ فقط خواب.
زندگی یعنی هم‌این: بخوابی بلند شوی بخوابی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی بلند شوی...
حالا تو بگو مثلا چی دوست داری؟ خب بگذار جوراب‌هات را درآورم بخوابی؛ که خسته‌ای. عین حریر و عین ماهی، لیز می‌خوری، می‌دانم. حرف بزن، بنویس، راه برو. گاهی هم برو با ماشین خرید کن، بیا بگو:«این سگ‌صاحاب خیابونا شده عین جهنم!» و برو جلوی تلویزیون بنشین و به من فکر کن که دوست‌ات دارم.
در همهء متن‌های واقعی، مستعار ات کردم من ِ دیوانه. بابت این یکی، شرم‌سار روی تو ام. و زیبا است روی تو.

آن‌روز سعی کردم متفاوت باشم. بودم. تفاوت داشتم با روزی که گم‌ات کردم و روزی که پیدا شدی و گفتم «هنوز یخ‌ام وا نشده» و هی به «یخه / یقه» تنه می‌زد حرف‌ام و می‌خندیدیم.
دوست دارم هم‌این‌جا تمام کنم. بروم بنشینم رو به باد سردی که از پنجره دارد می‌آید توی اتاق، و فکر کنم به این‌همه سال. چیزهایی رفتند از دست و
فقط تو معنی «سرباز فراری» و «زندانی تازه آزاد شده» را می‌فهمی رفیق؛ رابطه‌شان را. و حس غم‌گینی که در هر دوی این شوخی‌ها هست.... چه کرد این روزگار با آدم‌هاش.
شمردن خوب نیست؛ این‌همه ماه را دوست دارم. و اگر باز برمی‌گشتم، آن‌روز می‌آمدم و اتفاق دیگری نمی‌افتاد. وقتی که می‌شمارم، چهارماه از بقیهء چهل و هشت ماه کم می‌شود و من و تو، غم‌گین می‌شویم.
هیچ‌چیز مثل گذشته نماند. گذشته، گذشت و ام‌روز شد گذشتهء نزدیک و رفت. یک‌چیزهایی هم از دست رفت. چیزهایی از دست رفت. چیزهایی از دست رفت. و چیزهایی ساخته شد. خراب شد و ساخته شد. از خرابی بود اگر بنایی شکل گرفت. سخت بود و سخت هم گذشت. ولی گذشت.

دنیایی که برای‌اش برنامه بریزی، دنیای خوشی نیست؛ برنامه بریزی که چه خواهی کرد و چه نه. دنیا، دنیای خوبی خواهد شد اگر با «؛» زندگی کنی. هی از این ‌نطقه‌ویرگول‌ها {؛} بریزی توش، وصل شوی به سطر بعدی و هی ادامه بدهی تا جایی که از دل ِ ناخوشی‌ها، چیزی بیابی که خوش باشد و خواستنی. اگر مثل این دکتر-مهندس‌های عشق ِ نظم، مثلا حواس‌ات باشد که چه‌قدر درآمد داری و چه‌قدر بده‌کار ای، کلاهی نداری در پس و پیش معرکه. کلاه را باید سرت بگذاری و راه بی‌افتی بروی توی دل زندگی. بروی به «دیدار» و وقت برگشت، شده باشی عین یخ: هی فکر کنی هی فکر کنی... دل‌ات عاقبت تنگ خواهد شد.
من دل‌ام هنوز به عاقبت نرسیده، تنگ است. آروزی بزرگی نیست: یک خانه در حوالی میدان نور، که بشود اجاره‌اش را ساده داد؛ و هی تو.. هی تو.. هی تو.. هی تو.. بالاخره می‌شود!
همیشه یک نوشته‌ای هست در زندگی که مستعار نیست و یک روزهایی می‌آید که مطابق خواست تو پیش می‌رود. می‌خواهم‌ات.

«ماهی» ِ شاملو می‌گوید:

من فکر می‌کنم
هرگز نبوده قلب ِ من
                اين‌گونه
          گرم و سرخ:

احساس می‌کنم
در بدترين دقايق ِ اين شام مرگ‌زای
چندين هزار چشمه‌ء خورشيد
                          در دل‌ام
              می‌جوشد از يقين؛
احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه‌ء اين شوره‌زار ِ يأس
چندين هزار جنگل ِ شاداب
                          ناگهان
             می‌رويد از زمين.

بعد هم می‌گوید:

آمد شبی برهنه‌ام از در چو روح ِ آب
در سينه‌اش دو ماهی و در دست‌اش آينه
گيسوی خيس ِ او خزه‌بو، چون خزه به‌هم.
من بانگ برکشيدم از آستان ِ يأس:
« آه ای يقين ِ يافته، بازت نمی‌نهم!»

دل‌تنگی خوب نیست. دل‌شکستگی خوب نیست. خوب نیست که آدم این‌جور دل‌اش گرفته باشد. این آژانس محل، هی سراغ زن‌ام را می‌گیرد بی‌ناموس. گاهی خیابان هم به آدم‌هاش خو می‌کند و دل‌تنگ می‌شود. باور کن.

دوستی داشتم که رانندهء آژانس بود. هربار که می‌پرسیدم از کدام مسیر می‌رویم فلان‌جا، می‌گفت:«از جای بدی نمی‌ریم که بد بشه».
از جایی که حالا و ام‌روز ایستاده‌ام، ناراضی نیست‌ام. بد نشده این راهی که آمده‌ام و آمده‌ای. تلخی و بالا و پایین، دست ما نیست؛ روزگار هم‌این است.
من چیزهایی را داشته‌ام که ندارم‌شان. فکر می‌کنم چیزی که نمانده، لابد باید می‌رفته. چیزی که مانده، یعنی باید می‌مانده.
بچه‌ای بود، دختربچه‌ء شش ساله‌ای بود که من بس‌یار دوست‌اش داشتم. هم‌سایه‌مان بود. یک‌روز مادرش می‌گذاردش در خانه و می‌رود خرید. بچه در تنهایی، شیر گاز بخاری را دست‌کاری می‌کند. انفجار و.. زبان‌بسته، پرنده می‌شود می‌رود. بعدها قبول کردم که باید می‌رفته لابد.
چیزهای زیادی از دست خواهد رفت؛ می‌دانم. ولی خب داریم در هوایی  نفس می‌کشیم که هر سه‌شنبه ممکن است نوبت اعدامی دیگر باشد و هر نفس که فرو می‌رود، واقعا فرو می‌رود و احتمال سکته هست. نگه‌بان چی باشیم در این روزگار؟ گور پدر روزگار.
اگر تقدیر هست، که این‌همه از دست تقدیر می‌کشیم. اگر نیست، پس باک از چی؟ نترس. من فکر می‌کنم، دقیقا در بدترین ساعات فکر می‌کنم که اشتباه نبوده این راه و این اتفاقات.
یعنی می‌خواهم بگویم آن بچهء زبان‌بسته، اگر رفته، «باید»ی در کار بوده. حالا هم مدت‌هاست فراموش‌اش کرده‌اند همه، الا من که خب می‌دانی خاطره جمع می‌کنم برای سر قبرم.
پس بعضی زخم‌ها را در زندگی نباید شمُرد. و چیزهایی هست، و کسانی هستند که باید نگه‌شان داشت همیشه. و باید خیال کرد زمان آن خدابیامرز هوا این‌قدر سرد نبوده و باید امید داشت. من امید دارم همیشهء خدا. إن الله مع الصابرين.

در این شهر داریم یخ می‌زنیم از سرما؛ تو کجایی تا شوم من چاکرت؟ ها؟ بگو کجایی؟!
و هوایی که می‌گویند زمان شاه این‌قدر سرد نبود و این رژیم کاری کرده است که هوا سرد باشد و باران ببارد و چتر نباشد؛ در این شهر داریم یخ می‌زنیم.
امیر خسرور دهلوی گفته:
با غم‌ات، شادی ِ جهان، هوس است؛
شادی من، هم‌این غم ِ تو بس است.
از سر خشم اگر بخایی لب،
بر لب‌ات بوسه دادن‌ام هوس است ...


آخ گفته!

 

# این؛ هم‌این # 87/10/06 حسین نوروزی |

 برای آن شب برفی  

در این سرما و باران، یار خوش‌تر
نگار اندر کنار وُ عشق، در سر

نگار اندر کنار وُ چون نگاری!:
لطیف و خوب و چُست و تازه و تر ...

در این سرما به کوی او گریزیم
که مانند اش نزاید کس ز مادر

در این برف، آن لبان ِ او ببوسیم
که دل را تازه دارد برف وُ شکّر

مرا طاقت نماند؛ از دست رفتم
مرا بُردند وُ آوردند دیگر

خیال او، چو ناگه در دل آید
دل از جا می‌رود... الله اکبر

مولوی

چتری توی دست‌های تو بود  Tyler

# این؛ هم‌این # 87/09/26 حسین نوروزی |

این نوشته، یک خاطره است؛ خاطره‌ای معمولی و ساده از روزگاری نه‌چندان دور، از کودکی. چیز خاصی توش ندارد، ولی برای من «غم‌ناک‌»ترین خاطرهء عمرم شاید باشد. و غم ِ نشسته در سطرهاش را، شاید خودم فقط خوب بفهمم.
روزگاری براساس این اتفاق، یک فیلم‌نامه نوشته بودم که ماند و ماند و ماند. چه‌قدر آن فیلم‌نامه را دوست داشتم...
ام‌روز که حرف می‌زدیم با هم، گفت:«دل‌ام هم تنگ شده خیلی غم‌ناک!». و من روی بعضی کلمات، تیک ِ تلخی دارم؛ مثل این «غم‌ناک».
برای او نوشتم و برای روزهایی که غم‌ناک‌اند.

دبستانی بودم، سال سوم. یک هم‌کلاسی داشتم که پدرش را در کودکی از دست داده بود. خیلی صمیمی بودیم. اسم‌اش کوچک‌اش «سیف» بود. یعنی «سیف‌علی» بود و ما می‌گفتیم سیف. آخرهای فروردین بود و هوا داشت گرم‌تر می‌شد.
توی کلاس، نیم‌کت ِ آخر، کنار هم می‌نشستیم. من آرام‌ترین موجود آن کلاس «۵۳» نفره بودم. نیم‌کت ِ آخر را من و سیف و پسری به‌نام احمد اشغال کرده بودیم؛ منطقهء ما بود. هرسه با هم رفیق بودیم.
گفتم که، من آرام‌ترین بودم. زنگ ورزش که می‌شد، می‌رفتم بالای بلندترین درخت حیاط، بقیه را در سکوت تماشا می‌کردم و از آن بالا، از بالای دیوار مدرسه، قطارهایی را که می‌رفتند اهواز می‌شمردم. نه مدرسه را دوست داشتم، نه خانه را. هیچ‌جا را دوست نداشتم. خیلی با خودم بودم؛ خیلی.
این سیف‌‌علی، پدر نداشت و همیشه فکر می‌کردم لابد فقط من‌ام که حال او را می‌فهمم.
خانوادهء ما، من و خواهر بزرگ و برادر کوچک‌ام و پدر و مادر. خانوادهء ما پنج‌نفری بود. ولی بدون هیچ دلیلی، عدد ۴ را دوست داشتم. یکی از بزرگ‌ترین غصه‌هام این بود که چرا باید پنج‌نفر باشیم. چرا چهارنفر نباشیم؟!
هم‌آن سال‌ها بود که با خودم کنار آمدم که «خانوادهء ما چهارنفره است». جمع‌اش هم درست بود: پدر، مادر، خواهر و برادر. فقط من نبودم. راست‌اش از اول هم همیشه با شان نبودم. یعنی از سال اول دبستان به بعد، من از این خانواده جدا شده بودم و سال‌ها می‌شد که تنها بودم. با خودم حساب کردم و دیدم هرگز راضی نمی‌شود دل‌ام که یکی‌شان نباشد: پدرم، مادرم، خواهرم و برادرم... من این‌ها را دوست داشتم و راضی نبودم یکی‌شان کم بشود.
آدم بی‌حوصله‌ای بودم؛ بی‌حوصله‌تر از حالا. وقت ِ این‌ را که بنشینم و قصه بسازم برای تنهایی‌ام نداشتم. خیلی زود، یک داستان دم ِ دستی برای خودم و دل‌ام جور کردم:
من، بچهء این‌ها نیست‌ام. پدر و مادر ِ من، آدم‌های فقیری بوده‌اند (فقیرتر از این‌ها) که سال‌ها قبل، من را گم کرده‌اند و حالا من با این خانوادهء مهربان زندگی می‌کنم... هم‌این!
قصهء خوبی بود. اگر می‌خواستی برای کسی تعریف کنی، کل طرح داستانی‌ات محل ایراد و اشکل بود. ولی من الزامی به تعریف کردن نداشتم. الزامی حتی برای حرف زدن نداشتم. تنها چیزی که خوب یاد گرفته بودم، سکوت بود و تماشا. به‌نظر خودم که این قصه، به‌ترین و درست‌ترین قصهء عالم بود: پدر و مادر ِ من، آدم‌های فقیری بوده‌اند (فقیرتر از این‌ها) که سال‌ها قبل، من را گم کرده‌اند و حالا من با این خانوادهء مهربان زندگی می‌کنم.
خوب نیست؟ خودم که هنوز هم دوست‌اش دارم. راضی‌کننده است. من که نمی‌خواستم بروم دنبال پدر و مادر واقعی‌ام بگردم؛ {گاهی البته می‌رفتم .. گاهی!} فقط توجیهی درست کرده بودم برای تنهایی‌ام. نمی‌خواستم عدد چهار خراب شود. من عاشق چهار بودم (و هنوز هم). این قصه، واقعا راضی‌ام می‌کرد. چراکه من واقعا پسر تنهایی بودم که روزی خانواده‌اش او را گم کرده‌اند و خانوادهء مهربان دیگری، بدون این‌که اصلا معلوم شود چه‌جوری و از کجا، پیداش می‌کنند و حالا دارد در تنهایی بزرگ می‌شود.
پس، وقتی‌که من تنها بودم، و سیف‌علی هم پدر هم نداشت و با مادر ِ پیر و برادر بزرگ و هم‌سر و بچه‌هاش زندگی می‌کرد، می‌توانستیم دوستان خوبی باشیم و هم‌دیگر را درک کنیم. من که این‌جور فکر می‌کردم.
فروردین بود؛ آخرهای فروردین. یک‌روز سیف‌علی نیامد. گفتیم لابد بی‌مار است. روز بعد هم نیامد. روز سوم شد. صبح زود بود. آن‌سال‌ها هنوز مدرسه‌مان دو شیفته بود و  یک هفته صبح‌ها و یک هفته ظهرها می‌رفتیم. صبح خیلی زود رفتم در خانه‌شان قبل از مدرسه، که ببینم چی شده که این پسر نیست.
وارد کوچه که شدم، تقریبا همه‌چیز روشن شد: مادرش رفته بود؛ مُرده بود. غصه‌ام شد. می‌دانستم که حالا واقعا زیر دست ِ «زن‌داداش»، لابد روزگار تلخی خواهد داشت. لابد دل‌اش تنگ خواهد شد برای مادر. حتما تنگ می‌شد. مادر بود؛ خوب بود.
فکر کردم اگر ببینم‌اش، حال‌ام خراب می‌شود. به‌خودم گفتم حالا تازه شده عین ِ من: نه پدری، نه مادری، هیچ‌کس را ندارد و با خانواده‌ء دیگری زندگی خواهد کرد؛ درست عین خودم.
برگشتم رفتم مدرسه. خانم معلم‌مان زنی بود سی‌ساله، با صورتی پر از جوش. کمی هم البته زیبا بود با آن قامت کشیده‌اش. می‌دانستم که از «بلوار کشاورز» می‌آید آن‌جا برای تدریس. خیلی راه بود ها.. جوان‌های محل، مثل پسر عمو و پسرخاله‌هام، نقشه‌هایی برای او می‌کشیدند، و گاهی هم اجرا می‌کردند!! که من در سکوت کیف می‌کردم از بلاهایی که سر این زن می‌آمد. نمی‌دانم چرا.
قبل از شروع درس، اجازه گرفتم. گفت «بگو». گفتم که این‌جوری شده. یک اعلامیه از روی دیوار کوچه کنده بودم. نشان‌اش دادم و گفتم نوشته ام‌روز مراسم ختم دارند. لابد سوم‌اش بود. اعلامیه را گرفت که بخواند. احمد خودش را نزدیک کرد و آرام گفت:«خوش‌به‌حال‌اش.. حالا غیبت‌هاش موجه می‌شه با هم‌این اعلامیه». با سر تایید کردم. واقعا خوشا به حال سیف. من عاشق اعلامیه هم بودم. هرکسی می‌مُرد، کافی بود فامیل «نوروزی» هم پای اعلامیه‌اش آمده باشد؛ چه حالی می‌کردم! می‌رفتم تمام روز را کنار ریل راه‌آهن می‌نشستم، قطار تماشا می‌کردم. (از سال بعدش هم، سیگار می‌کشیدم) فرداش اعلامیه را که اغلب از دیوار کنده بودم، می‌بردم نشان ناظم می‌دادم که یعنی کسی‌ از اقوام فوت کرده و این‌ها. درس‌خوان بود و به هم‌این خاطر، معمولا گیر نمی‌دادند و قبول می‌کردند حرف‌ام را. گاهی هم قبول نمی‌کردند، و مادرم می‌آمد و مثلا با اخم و دل‌خوری، می‌گفت حال من خوب نبوده و .. خلاصه.
معلم‌مان، که اسم‌اش «فریبا اُسکویی» بود، و بعدها هرگز خبری ازش نگرفتم، کمی فکر کرد و بعد هم درس شروع شد. تقریبا تا زنگ ِ آخر، بچه‌ها در حال مجسم کردن  قیافهء سیف بودند. هرکسی نظری می‌داد. توی زنگ تفریح‌ها هم خبر را رسانده بودند به آن‌های دیگری که سیف را می‌شناختند.
زنگ آخر شد. درس تمام شده بود و مثلا ده دقیقه‌ای مانده بود که خلاص بشویم. معلم‌مان همه را به سکوت فراخواند و بعد نشست روی یکی از نیم‌کت‌ها. کمی از غصه‌های بشریت گفت و بچه‌ها هم کمی بدن‌اش را که توی آن پوزیشن، چیز شده بود، تماشا کردند. ته ِ حرف‌هاش هم شد این که: جمع بشویم، از خانواده‌هامان اجازه بگیریم و بعدازظهر برویم خانهء دوست‌مان. «نوروزی» هم که پسر خوبی است، مسوول است که از بچه‌ها پول جمع کند و برود یک جعبه خرما بگیرد و ساعت سه، همه سر خیابان مدرسه جمع شویم و او{معلم} هم بیاید و برویم ختم.
نوروزی، احساس شگرفی داشت؛ مسوولیت سنگینی بود جمع کردن پول، خریدن ِ خرما. اما چه‌ می‌شد کرد؟ سیف، به‌ترین دوست آن‌روزگار بود، و فقط نوروزی که خودش طعم نداشتن پدر و مادر را چشیده بود، می‌بایست قدمی برای دوست‌اش بردارد. او این مسوولیت را پذیرفت.
ساعت دوازده‌و‌نیم شد و زدیم بیرون. کیف و کتاب را انداختم خانه و راه افتادم در ِ خانه‌ها. هر دری را که می‌زدم، هم‌کلاسی که منتظر بود، در را باز می‌کرد. از هم‌آن خانهء اولی شروع شد: پول نداریم ما... مامان‌ام می‌گه اینا می‌خوان به اسم ختم برای مدرسه کاسبی کنن.. من بابام رفته بندر واسه کار  و وقتی بیاد، حتما پول می‌دم... خود ِ سیف هم پول می‌گذاره؟ ... برو فرار کن الآن مامان‌ام می‌آد دعوات می‌کنه می‌گه دزدی...
وقت زیادی نداشتم. ساعت شده بود دو، و باید زمانی هم صرف می‌کردم که بروم با اتوبوس شرکت واحد، هفت تا ایست‌گاه را رد کنم و خرما بخرم و با یکی از هم‌آن اتوبوس‌ها برگردم.
تقریبا همه در طول یک خیابان دراز زندگی می‌کردیم؛ در کوچه‌های کوچک، در خانه‌های «سه‌دانگی» ِ چسبیده به‌هم. به سی‌چهل‌نفر سر زده بودم و از آن‌هایی که پول خرجی‌شان را داده بودند، مثلا دویست تومان جمع کرده بودم. دیر بود. باید می‌رفتم پی خرما. راه ِ خرما، دور بود. می‌ترسیدم. به یکی دو نفری که دوست‌تر بودند، گفتم که بیایند با هم برویم برای خرید خرما.
شدیم پنج‌نفر. نقشهء حرکت را من طراحی کردم. فکر کردم «یه‌کمی» از این پول‌ را برمی‌داریم برای خرید بلیت اتوبوس رفت و برگشت. قبلا هم با معلم‌مان هم‌آهنگ کرده بودم. راه افتادیم.
هنوز اتوبوس‌ها زنانه‌-مردانه نشده بودند. دیوانهء این بودیم که برویم ردیف آخر، بنشینیم روی آن صندلی‌های به‌هم چسبیده. فقط برای این‌که وقتی اتوبوس از روی پُل‌هایی که روی جوی آب‌ بود، یا هر برآمدگی‌ای در خیابان، رد می‌شد، بپریم بالا و صفا کنیم. حتی منی که که آدم بی‌حوصله‌ای بودم، این اتفاق را فرخنده می‌دانستم و کیف می‌کردم.
ده‌ها بار پریدیم بالا و شاد شدیم تا رسیدیم به مغازه‌ای که خرما و پرچم و «سنج» می‌فروخت. گفتیم این‌قدر پول داریم و برای ختم مادر دوست‌مان خرما می‌خواهیم. گفت:«با این پول، نهایتا یکی از جعبه‌ها را می‌توانید بخرید. و یک جعبه برای چهل‌پنجاه نفر کم است و خوب نیست». از توی یک گونی، از این خرماهای نرسیده-رسیدهء کیلویی برای ما آورد و ریخت توی یک «مُشمّای دسته‌دار»{من هنوز هم می‌گویم «مُشمّا» و خیلی راحت نیست‌ام با کیسه‌نایلونی}. پولی را که بعد از کسر پول بلیت اتوبوس برای خرما مانده بود، دادیم به طرف. دست کرد توی دخل‌اش، چند تا پنج تومانی، از این نارنجی‌های قدیمی پس‌مان داد و گفت پول‌اش هم‌آن‌قدر می‌شود و این باقی‌مانده هم مال خودتان. خیلی صفا کردیم. بیست تومان بود، پنج تا پنج تومانی ِ نارنجی.
یکی پیشنهاد کرد برویم و این پول‌ها را بعد از مراسم ختم، بگذاریم سر ِ راه قطار روی ریل، که بیاید از روی‌شان رد شود و به اصطلاح «پَخ {Pakh}» شود. گفتم که حالا برویم تا بعدا فکری هم برای این‌ها می‌کنیم.
خرماها زرد و قهوه‌ای بودند. سیاه نبودند. مجلسی نبودند. ولی معلوم بود که روزی خرما خواهند شد؛ خرمای رسیده و حسابی. راه افتادیم و باز سوار شدیم و بالا پریدیم و خندیدیم. ساعت بیست دقیقه از سه گذشته بود. دیر رسیده بودیم و بچه‌ها رفته بودند با معلم‌مان. یکی هم مانده بود که به ما بگوید. بدو رفتیم تا رسیدیم دم خانهء سیف. چند نفری دم در بودند و حرف می‌زدند و سیگار می‌کشیدند. خجالت می‌کشیدیم برویم تو. ایستادیم روبه‌روی خانه، زیر آفتاب. قیافه‌ها، همه بچه‌مظلوم. دودستی مُشمّای خرما را گرفته بودم. پول خوردها را هم ریخته بودم توی جیب پشتی‌ام.
یکی از مردهایی که ایستاده بود دم در، جلو آمد. می‌شناخت مرا. گفت:«بابات چه‌طوره؟ حاجی چه طوره؟ خوب هستن؟ سلام برسون پسر ممد نوروزی! این‌جا؟ با کی کار دارین عمو؟» به‌اش گفتم که ما دوست سیف هستیم و از بچه‌ها جا مانده‌ایم و خلاصه رفتیم تو.
سیف نشسته بود وسط اتاق روبه دیگران و بقیه هم ردیف ردیف پشت سرش. دو تا اتاق تودرتو بود که درهای چوبی‌اش را برداشته بودند و یکی شده بود، مثل سالن. آن‌طرف فامیل و هم‌سایه‌ها بودند، این‌طرف هم ما. خانم معلم هم رفته بود سر مجلس نشسته بود. بچه‌ها پرسیده بودند از سیف که چرا ختم توی مسجد نیست؟ سیف هم گفته بود که انگاری ختم یکی از بزرگان محل است و نمی‌شود. محلهء ما یک مسجد داشت فقط.
بچه‌ها در چند ردیف نشسته بودند پشت هم، آرام و عین توی کلاس درس وقتی ناظم می‌آمد مثلا برای کاری. پچ‌پچ می‌کردند و می‌خندیدند و صفا می‌کردند که رفته بودند ختم مادر دوست‌شان. من هم توی دل‌ام شاد بودم. واقعا شاد بودم.
رفتیم ما چند نفر هم نشستیم ردیف دوم، پشت سیف. برگشت و دست دادیم. گفتم:«ام‌روز و دی‌روز و اون‌روز خوش‌به‌حال‌ات شده که غیبت کردی! ولی نگران نباش. اعلامیه بیاری، قبول می‌کنن و دیگه نمی‌خواد مادرت بیاد». مادرش واقعا نمی‌توانست دیگر بیاید مدرسه برای توضیح هرچی. سیف آرام گفت:«آره.. فکر کنم اگر داداش‌ام گیر نده، چند روز دیگه نیام». و خندید. مهربان‌تر شده بود قیافه‌اش. توی دل‌ام گفتم خوش‌ به‌حال‌اش.
خرما را داده بودم به یکی که جلوی در بود. دوست داشتم مثلا بیاورند وسط مجلس، نشان بدهند و تشکر کنند و ما هم کیف کنیم. ولی نکردند. چشم چرخاندم که شاید کسی مُشمّا دست‌اش باشد توی اتاق؛ ولی نبود.
کمی نشستیم و بعد به ندای گوشهء چشم معلم‌مان، قرار شد با هم بلند شویم و بزنیم بیرون. معلم شروع کرد به گفتن از دار ِ دنیا و بی‌وفایی آن. می‌خواست سر هم کند که بزنیم بیرون. یاد پول خوردها نبودم.
بلند شدیم. تک‌تک با سیف دست دادیم. یکی دو نفر راه افتادند دوره که با همهء بزرگ‌ترهای مجلس هم دست بدهند. وقتی دست می‌دادند، می‌خندیدند و ریسه می‌رفتند از خوشی؛ حس بزرگ شدن و تحویل گرفته شدن. خانم معلم تشر زد که راه بی‌افتیم. دیر بود و نباید مزاحم ختم‌شان می‌شدیم. بقیه بی‌خیال دست دادن شدند و زدیم بیرون. جلوی در، معلم‌مان در یکی دو جمله از همه تشکر کرد و گفت زود برویم خانه‌هامان که تکالیف فردا را انجام دهیم. خودش هم جلو افتاد و رفت با چند تا از بچه‌ها.
یک‌هو یادم افتاد که چند تا پنج‌تومانی دارم توی جیب. وقت نداشتم سبک‌سنگین کنم فکرم را. توی راه، تصمیم گرفته بودم که این پول را بدهم به سیف. پولی بود که جمع شده بود برای خرما. خرما را هم که به‌خاطر دوست‌مان خریده بودیم. پس هرچی پول هم که مانده بود، سهم او می‌شد.
هنوز بعضی از بچه‌ها بودند و سیف هم جلوی در کنار ما ایستاده بود و نیش‌اش تا بناگوش باز. دست کردم توی جیب و پول را درآوردم. دست سیف را گرفتم و پول‌ها را ریختم کف دست‌اش. فکر کردم به‌تر است که اصلا نگویم بقیهء پول خرماست. بداهه، گفتم:«سیف.. این پول رو هم بچه‌ها برات جمع کردن. چون‌که مادرت مُرده و ناراحتی». یکی از بچه‌ها هم انگاری از ایدهء من خوش‌اش آمده بود. گفت:«آره.. رفتیم همهء دو تومنی‌ها رو دادیم، پنج‌تومنی گرفتیم که بری بگذاری روی ریل قطار، که قطار از روش رد شه، حال کنی». ایده‌ام گرفته بود و حالا همه خوش‌حال بودیم. سیف هم خوش‌خوشان‌اش شد. عین خر کیف کردیم همه. شاد ِ شاد.
خداحافظی کردیم و لابد همه توی دل‌مان خداخدا می‌کردیم که کاش تنهایی نرود لب ریل راه‌آهن و ما را هم خبر کند که وقتی قطار می‌آید و از روی سکه‌های نارنجی رد می‌شود، ببینیم که چه شکلی شده‌اند و ذوق کنیم.
نزدیکی‌های سر کوچه بودیم. سروصدایی بلند شد یک‌هو از پشت سرمان. برگشتیم و دیدیدم سیف دارد بدو می‌آید و برادرش پشت سر او. یکی‌دونفر هم می‌دویدند که برادر سیف را بگیرند. چرا؟
سیف نفس‌زنان رسید به ما و از ما هم رد شد. فقط داد می‌زد:«فرار کنین!» لابد چیزی شده بود که باید فرار می‌کردیم. فرار کردیم. رفتیم به سمت مزرعهء گندم که انتهای کوچه‌های روبه‌رویی بود. برادرش هم چند متری دوید و گرفتند اش آن چند نفر.
رسیدم به مزرعه و خیال‌مان از برادر سیف راحت شد. نشستیم روی زمین. پرسیدیم چی شده. گفت پول‌ها را که از ما گرفته، برادرش دیده؛ سوال کرده که چی‌ هستند و برای چی؟ این هم گفته که چون مادرش مُرده، بچه‌ها براش پول جمع کردند. بعد هم نگفته که جمع کردند که سیف بگذارد روی ریل قطار. ترسیده بگوید. گفته:«بچه‌ها این پول رو جمع کردن، گفتن بدم به تو که خرج کنی، دست‌ات تنگ نباشه»....
چه بداهه‌ای اجرا کرده بود این سیف! شانس آوردیم که دست برادرش نرسید به ما. اگرچه فردا، توی مدرسه کتک مفصلی خوردیم از ناظم بابت این شرین‌کاری. و من به عنوان طراح اصلی این عملیات، مفصل‌تر خوردم. ولی، دو روز بعد که سیف آمد، گفت:«زن‌داداش‌ام دل‌ا‌ش سوخت.. نگذاشت داداش‌ام بزنه من رو.. پول رو هم  شب‌اش گرفت و به‌ام داد».
پول‌ها را نشان‌مان داد. خیلی ذوق کردیم. قرار شد بعد از مدرسه برویم لب ریل راه‌آهن، منتظر قطار جنوب باشیم؛ قطاری که می‌رفت اهواز. 
پنج‌شنبه بود آن‌روز.

 

# این؛ هم‌این # 87/09/26 حسین نوروزی |

گل‌های تازهء شمارهء ۲۵ را هایده و محمدرضا شجریان با هم اجرا کرده‌اند و با نام «افسانهء شیرین» منتشر شده است. این آلبوم یک ترانهء دوست‌داشتنی با اجرای هایده دارد که همایون خرم آهنگ‌ساز آن بوده، جواد معروفی تنظیم‌اش کرده و بهادر یگانه هم ترانه‌اش را سروده است.
همایون خرم، مجید نجاحی و فریدون حافظی نیز نوازندگان این اثر هستند. گوینده هم که فیروزه  امیر معز است.
سال‌ها بود که گم‌اش کرده بودم. دی‌شب بازیافتم‌اش. خیلی ذوق کردم از دوباره‌شنیدن‌ صدای هایده در این ترانهء قدیمی.

ای بی‌وفا، راز دل بشنو، از خموشی من، اين سكوت مرا، ناشنيده مگير
ای آشنا، چشم دل بگشا، حال من بنِگر، سوز و ساز دل‌ام را، نديده مگير
ام‌شب كه تو، در كنار من‌ای، غم‌گسار من‌ای، سايه‌ از سر ِ من، تا سپيده مگير
ای اشک من، خيز وُ پرده مکش، پيش ِ چشم ترم، وقت  ِديدن او، راه ديده مگير

دل ديوانهء من، به غير از محبت، گناهی ندارد؛ خدا داند
شده چون مرغ طوفان، كه جز بی‌پناهی، پناهی ندارد؛ خدا داند
من‌ام آن ابر وحشی، كه در هر بيابان، به تلخی سرشكی بی‌افشاند
به جز اين اشک سوزان، دل نااميدم، گواهی ندارد؛ خدا داند

- دانلود ترانهء «افسانهء شیرین» با صدای هایده در این‌جا. (۷ دقیقه)
- این‌جا می‌شود کل آلبوم را که آواز شجریان را هم دارد، آنلاین شنید.

 

حالا:
وی: «شیرین» کی‌اه؟؟؟
من: شیرین کی‌اه؟ ... ای ......! تو ای دیگه!

 

# این؛ هم‌این # 87/09/24 حسین نوروزی |

بچه بودم. از این بچه‌های بی‌سر و صدای آرام و مظلوم. نه دوستی، نه علاقه به چیزی؛ کلا توی خودم می‌چرخیدم. می‌رفتم توی گندم‌زاری که نزدیک ریل راه‌آهن بود، راه می‌رفتم. عاشق تماشای مسافرانی بودم که از بالای خانه‌مان رد می‌شدند می‌رفتند اهواز.
کمی راه می‌رفتم و بعد، یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک نخ سیگار روشن می‌کردم. ده یازده سال‌ام بود. درس می‌خواندم، و خوب هم می‌خواندم. سیگار هم می‌کشیدم.
آن‌وقت‌ها، تنها چیزی که واقعا دوست داشتم، تماشای کارتون بود. همهء کارتون‌ها را می‌دیدم. تلویزیون‌مان سیاه و سفید بود؛ پاناسونیک سیاه و سفید. رنگ ِ قاب تلویزیون هم سیاه و سفید بود.
همهء کارتون‌ها را از بر بودم. آن‌روزها، تلویزیون «تکرار پخش» نداشت. هرچیز را می‌دیدی، دیده بودی. اگرنه، می‌رفت تا «مناسبت» بعدی و اتفاق و قضای روزگار.
یک‌ فرقی هم داشت کارتون‌های آن‌زمان با حالا: آن‌سال‌ها هنوز تیتراژ اول و مخصوصا آخر کارتون‌ها را پخش می‌کردند. من زبان انگلیسی که نمی‌دانستم. کارتون‌ها هم بیش‌ترشان ساخت چین و کره‌ بود و خب تیتراژ پایانی هم بر هم‌این روال. ولی یک چیزی، یک چیز خیلی غم‌گینی داشتند، که مثلا آخر «بامزی»، «رامکال» «پلنگ صورتی» و «تام و جری» می‌آمد و تمام. توی دایره‌ای سفید، که خود ِ این دایره هم وسط یک صفحهء سیاه بود، یک چیزی که آن‌وقت‌ها نمی‌فهمیدم یعنی چی می‌نوشت:«The end».
چند سال طول کشید تا بلد شوم حروف انگلیسی را بخوانم. این اصطلاح را با هم‌آن سواد ِ آن‌روزها، می‌خواندم:«ت ِ / ه ِ اِند». نمی‌فهمیدم این «The» را. بعد، خواهرم که بزرگ‌تر بود از من سه‌سالی، یک لغت‌نامهء «حیّم» داشت. معنی این «End» را از هم‌آن کتاب بیرون کشیدم. این کار، برای من ِ کودک یا نوجوان، کار سختی بود آن‌روزها. معنی اولی را نتوانستم بیابم. دوست هم نداشتم از کسی سوال کنم که این «The» یعنی چی. دوست نداشتم اصلا با کسی هم‌کلام شوم بیش‌تر از نیاز و ضرورت.
اصطلاح «The end» هرچه بود، حکم مرگ را برای من داشت. «The end» که می‌آمد، یعنی «همه‌چیز تمام شد!». دنیای غصه بود برای من دیدن این ترکیب. می‌رفتم یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک‌نخ سیگار روشن می‌کردم، و ساعت‌ها فکر می‌کردم به معنی «The».
یک‌بار با صدای بلند حروف را خواندم برای خودم: ت ِ / ه ِ . صدای خودم را می‌شنیدم که کم‌کم تبدیل به « تَ ه ِ» {Ta - he} شده بود. و من این راز بلند ِ غم‌گین را به‌تنهایی درحالی‌که جایی میان ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم نشسته بودم، کشف کردم.
برای خودم حل کردم که این «The end» یعنی: ته ِ آخر! آخر ِ آخر! پایان همه‌چیز ...
تا سال‌ها می‌رفتم یک‌جایی وسط ریل راه‌آهن و مزرعهء گندم می‌نشستم یک نخ سیگار روشن می‌کردم، و فکر می‌کردم به این‌که «ته ِ آخر» یعنی چی؟.. هم‌این‌جوری بزرگ شدم و نشدم. بعد از آن‌روز، سعی کردم هیچ کارتونی را تا آخر تماشا نکنم؛ هیچ کارتونی را.
بعدها یک‌بار توی یک دفترچهء قرمز پاپکو نوشتم:«آن‌جا هیچ‌چیز تمام نمی‌شد». و هرگز نفهمیدم که آن‌جا، کجا بود؛ هرگز نفهمیدم.


پی‌؛ برای مخاطب خاص:
این نوشته، ماه‌هاست توی ذهن‌ام می‌چرخد. می‌خواستم «دی‌ماه» که رسید، به‌عنوان «آخرین نوشتهء این وبلاگ» بگذارم این‌جا وُ برویم. اسم‌اش هم بود «The end». دی‌روز که حرف زدیم، فکر کردم حسابی دل‌مان می‌گیرد... یعنی واقعا دل‌گیرترین اتفاق برای ما بود اگر دی‌ماه می‌آمد و این‌جا تعطیل می‌شد برای همیشه. یک دیکتاتوری ِ یک‌نفره، در هوایی دونفره.
الآن گذاشتم‌اش این‌جا، که فراموش شود برود. ما جایی جز این خراب‌شده نداریم. نگه می‌داریم‌اش خب.

پی:
این آهنگ را افسر شهیدی خوانده است؛ پُر از دل‌تنگی است و خواستنی.

از هم‌این‌جا در هم‌این هوا:
 روزگار سپری‌شدهء مردمان سال‌خورده  +  نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد
 زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود + دایرة‌المعارف نوستالژی  +  Alps Stories: My Annette

 

# این؛ هم‌این # 87/09/15 حسین نوروزی |

این کاری که بلد شده‌ام، مال حالا نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data». خریدم‌اش صد و سی تومان. یک‌چیزهایی توش دارم که همیشه این‌وقت‌ها، وقت‌هایی که بی‌پناه می‌شوم، می‌شوند سرمایهء زندگی‌ام. تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توی این سی‌دی که روش نوشته «D.D dr.data».
از بیرون می‌آیم، توی حیاط ساختمان به هم‌سایه سلام می‌کنم. سعی می‌کنم مودب و متین باشم. به‌شان نگاه می‌کنم، خیال می‌کنم خوش‌بخت باید باشند. کمی حسودی می‌کنم. بعد می‌روم پایین و به گربه و بچه‌اش غذا می‌دهم. بدو می‌آیم بالا. فکر کن که مثلا مادر و پدر هم خانه هستند؛ سلام می‌کنم و لب‌خندی به روی مادر. می‌چپم توی اتاق. با انگشت پا «Power» را می‌زنم، زیرسیگاری را که همیشه هم لب‌ریز شده از دود دی‌شب، خالی می‌کنم توی سطل. با موج رادیو ور می‌روم و سیگاری روشن می‌کنم. ویندوز بالا می‌آید. یک ارور دارد که مثل همیشه «اوکی» می‌خواهد؛ می‌گویم «اوکی رفیق!» و می‌زنم روی دکمه. وصل می‌شوم به اینترنت. صفحات را باز می‌کنم و ظرف ده دقیقه، «Google Reader» را فوری چک می‌کنم. پخش ِ موسیقی وبلاگ‌‌مان را «Mute» می‌کنم که چیزی نشنوم. 
مسنجر را همیشه دیرتر از بقیه باز می‌کنم. می‌ترسم «Off» ها بپرد. به‌خیال ِ خودم، اگر کمی بگذاری اینترنت وصل شود و کار کند، عین ماشین که روزهای زمستان روشن می‌کنند تا موتورش گرم شود، اینترنت گرم می‌شود و احتمال پریدن آف‌ها کم‌تر. می‌روم توی آن‌یکی «ID» برای این‌یکی، آف می‌گذارم. آف‌های آن‌یکی را اغلب نمی‌خوانم. می‌زنم بروند به ناکجا. بعد با این‌یکی، که اصل‌ ِ کاری‌است، وارد مسنجر می‌شوم. اغلب وقتی که آدمک‌ یاهو با دهان باز ِ پر از خنده ثابت مانده، به‌خودم می‌گویم:«سلام حُسیم». بعد آف‌ها می‌آید. اسم‌ات را جوری ذخیره کرده‌ام که تحت هر شرایطی قابل شناسایی باشد و زودتر و مشخص‌تر از بقیهء اسامی دیده شود. آف‌های خودم را می‌بینم و نتیجه می‌گیرم :«نپریده!» ولی از تو خبری نیست. روزهاست؛ انگار سال‌هاست خبری نیست.
باور نمی‌کنی این‌وقت‌ها چه‌شکلی می‌شوم؛ می‌شوم مثل آدم‌های غارنشین، که به‌شان گفته‌ای آن‌ور کوه شهری است که توش آهوها خودشان را با رغبت تسلیم‌تان می‌کنند و اگر می‌خواهید به آن‌جا راه بیابید، باید هر روز ظهر رو به کوه بایستید و دست راست‌تان را ببرید بالا، و اگر صد روز این کار را بدون وقفه تکرار کنید، کوه دهان باز می‌کند و می‌افتید میان آهوهای شکار... می‌شوم عین این آدم‌ها که یک «آیین» ِ ساده را هر روز به‌جا می‌آورند و روز آخر، کوه شکاف برمی‌دارد و می‌بینند کوه دیگری در پس این کوه است و «هیچ‌کس هم پاسخ‌گو نیست»! من این‌جور آدم هستم در این وقت‌ها.
گاهی، این مسنجر یاهو نمی‌فهمد که بعد از این‌همه «آیین»بازی، نباید ضد حال باشد. چه می‌شود کرد؟ هیچ.
توی درایوها، فولدر ِ «Shaparak» را باز می‌کنم. یک فولدر تازه می‌سازم برای مطالب و عکس‌های فردا. فکر می‌کنم هنوز کمی وقت هست، و به‌قول بیهقی «چنین نومید نباید بود؛ که به‌بود ممکن باشد».
الکی صفحاتی باز می‌کنم برای نوشتن مطالب روزنامهء فردا. سعی می‌کنم فراموش کنم که من یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. یعنی می‌فهمی، این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
سال‌ها هم‌این‌طوری می‌گذرد، و ساعت می‌شود نزدیک صبح. از رادیو صدای اذان می‌آید. خبری هم نیست. وسط ِ «گودر» و بی‌حوصلگی، یک صفحهء روزنامه نوشته می‌شود و «وی، هی می‌افزاید:».
صفحه‌مان را «Reload» می‌کنم و نگاهی به شمارنده می‌اندازم: مثلا سه‌نفر آنلاین. فکر می‌کنم، یعنی دوست دارم این‌جور باشد، که یکی‌اش «تو» ایی، یکی‌اش کسی است که «داستان من و مادرزن‌ام» را جست‌وجو کرده و از بد ِ حادثه افتاده در این صفحه، و فکر می‌کنم آن سومی، لابد یکی‌است که سعی دارد از لابه‌لای سطرهای این‌جا، چیزی «کشف» کند برود زیرآب‌زنی. خودم را هم فاکتور بگیرم و حتی در «تو» یکی بدانم. آخ که چه حالی‌است... من اصلا این «وب‌گذر» را برای هم‌این دوست دارم که به زبان ِ مادری، به‌ام می‌گوید «الآن چند نفر ایم این‌جا». من عاشق این بازی‌ام وقتی که از رادیو صدای اذان می‌آید.
برمی‌گردم گودر ببینم چی «Share» کرده‌ام؛ یعنی بیش‌تر می‌گردم ببینم چی نوشته‌ام چی «Note» زده‌ام. یادداشت‌هایی که آن‌جا می‌نویسم، وسط تنظیم خبر است و وسط مثلا تماشای فلان فیلم: ده‌تا کار با هم و هم‌زمان. عمر، خیلی کوتاه است.
بسته به این‌که حال و هوای من و تو چی باشد، چیز می‌نویسم آن‌جا. گاهی عصبی‌ام: کافی‌است از چیزی بدم بی‌آید، فحش را می‌کشم و هرچی از دهن‌ام می‌آید می‌نویسم. گاهی سرخوش‌ام یا معمولی‌ام: چیزی که به ذهن‌ام می‌رسد را می‌نویسم و بعد هم چک نمی‌کنم غلط و درست‌اش را.
فکر می‌کنم به کسی چه مربوط است که من عصبی‌ام یا نیست‌ام؟ وارد «نقش» ِ من ِ خوش‌حال می‌شوم و خوش‌خوشان چیزکی می‌نویسم که یعنی مثلا «من عادی‌ام و ام‌روز هوا خیلی خوب بود آقای ادارهء هواشناسی؛ با تشکر از تلاش مسوولان امر». خب من این‌طور آدمی‌ هستم.
این‌همه بازی برای این است که فراموش کنم که یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. یعنی می‌فهمی، این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه.
آفتاب، چیزی شبیه آفتاب را می‌بینم. به خودم می‌گویم:«تو فردا به‌هرحال باید برای یک ساعت هم که شده، بروی سر کارت حاضر باشی؛ نه؟» صفحات را تند می‌بندم. می‌آیم توی مسنجر دومی. برای اولی چند آف می‌گذارم و آیین را اجرا می‌کنم. می‌روم توی اولی. خودم را می‌بینم که برای خودم نوشته‌ام «سلام رفیق‌-حسین». از تو خبری نیست. مدت‌هاست خبری نیست. و من هی این را یادم می‌رود. مستأصل‌ می‌شوم. یک صفحه باز می‌کنم که توش بنویسم:«مستأصل‌ام». یادم نمی‌آید دیکتهء این کلمه چه‌طور است. وقتی تو هستی، غلط‌ها را اصلاح می‌کنی. وقتی نیستی، به کورش آف می‌دهم و سوال می‌کنم. او هم نیست لابد این وقت ِ صبح. از خیر نوشتن می‌گذرم.
سی‌دی‌رام را می‌زنم که فیلم پلیسی درجهء ب بیرون بی‌آید. سی‌دی را می‌گذارم توی قاب‌اش. یک‌هو یادم می‌افتد که من یک سی‌دی ِ سفید دارم که روش نوشته «D.D dr.data»، و تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. و این سی‌دی برای وقت‌های همیشه نیست؛ مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... بی‌پناه ِ بی‌پناه. دقیقا مثل حالا.
سی‌دی را می‌گذارم توی سی‌دی‌رام. باز می‌کنم و توش را برای بار ِ هزارم چک می‌کنم: همه‌چیز شبیه آن تابستان است. من هم هم‌آن‌ام: حسین، فرزند محمد و پروین. شماره ملی‌ام هم فرقی نکرده؛ مثل عکس روی پاسپورت که هنوز مثل روزی‌است که مامور ادارهء گذرنامه می‌گفت: «با این عکس و این ریش و پشم، افغانستان هم بری، دیپورت می‌شی».
این کار را خودم بلد شده‌ام؛ این کاری که بلد شده‌ام، مال وقتی‌است که مستأصل‌ام و بی‌پناه؛ وقتی‌که دقیقا بی‌پناه‌ام... دقیقا هم‌این حالا.
یک سیگار روشن می‌کنم. من خیابان ولی‌عصر را دوست می‌دارم. راه می‌افتم از میدان ولی‌عصر روبه‌بالا، به اولین سفارت که می‌رسیم، می‌روم توش. پرونده تشکیل می‌دهم. بعد می فرستند که بروم پیش افسر پروند. لابد فارسی بلد است یا مترجم دارد. می‌نشینم روبه‌روش. مدارک‌ام را نگاهی می‌کند. میخ می‌شود روی عکس. این حالت، این‌که که ماموران هرکجا به عکس من با تعجب نگاه می‌کنند، چیز غریبی نیست؛ دست‌پاچه نمی‌شوم. تو که به‌تر می‌دانی: من ده سال است این‌شکلی هستم. یاد گرفته‌ام که برای هرکی، چه توضیحی باید بدهم. یاد هم گرفته‌ام که برای مامور-جماعت اصلا نباید چیزی را توضیح بدهم؛ خودش می‌فهمد لابد.
مسلط به خودم، سعی می‌کنم عادی‌تر از همیشه باشم. توی ذهن‌ام به ادبیات و هنر می‌اندیشم و به این‌که «در روزهایی که من نخواهم بود، چه بلایی سر ِ این هنر و ادبیات خواهد آمد؟». من دارم خودم را در جای‌گاه یک عنصر موثر و مشهور می‌گذارم که خودم هم باورم شود. باور می‌کنم. وقتی که من باور کنم، لابد او هم باور خواهد کرد.
افسر پرونده دارد پوشهء مدارک‌ام را بالا و پایین می‌کند. چشم‌ام می‌افتد به جلد اولین کتابی که نوشته‌ام؛ قصه‌ای احمقانه برای کودکان است. با خودم زمزمه می‌کنم:«یادش به‌خیر.. چه تکانی داد ادبیات کودک را.. راستی چه سالی بود؟». سعی می‌کنم فکر کنم که خیلی گذشته از انتشارش، مثلا پانزده سال. لب‌خند ِ گرمی می‌زنم و با دست دم‌پای شلوارم را می‌کشم که بی‌افتد روی کفش‌ام. دارم فکر می‌کنم که من واقعا تاثیرگذار بوده‌ام و دیگر خسته‌ام.
افسر پرونده‌ام را بی‌حوصله ورقی دوباره می‌زند. نگاه‌ام می‌کند. دوست دارم جلب توجه کنم و تحت تاثیر قرارش بدهم. می‌گویم، دست‌ام را مثل مسیحی‌ها می‌گیرم بالا، می‌گویم:« به مسیح شما قسم که هرگز تروریست نبوده‌ام. ولی گاهی در شعرهام، کسی را تا لب ِ مرگ بُرده‌ام» و لب‌خند شیرین و عرفانی‌اش تحویل‌اش می‌دهم. اطمینان دارم که مسیر فکرش را، هرچه که بوده، به‌هم زده‌ام. حالا فرصت مناسبی‌است که فکرش را جهت بدهم.
از هنر بازی با دست‌هام استفاده می‌کنم. از حلقه‌ای که توی انگشت دارم، از ناخن بلند انگشت اشاره‌ام و از هنری که خوب بلد‌ ام: هنر بازی با دست و کاراکتری که در دست‌هام دارم. کاراکتری که سرشار از اعتماد به‌نفس است.
یک‌هو خم می‌شوم به طرف‌اش؛ واقعا یک‌هو و البته خیلی نرم.
جملات‌ام را مرور نمی‌کنم. سعی می‌کنم فکر کنم که دارم یک شعر خلق می‌کنم و همه‌چیز بداهه است. من در بداهه راحت‌تر ام.
با پلک‌هام بازی ِ ریزی می‌کنم: بر هم می‌زنم‌شان به آرامی و مهربان توی صورت‌اش خیره می‌شوم. می‌گویم، بدون مقدمه می‌گویم:
«شاید نباید این رو به شما بگم. ولی می‌گم. آخرش چی می‌شه نهایتا؟ رد می‌شه درخواست‌ام؟ باشه.. توی دنیا همیشه آدم‌هایی بودن که درخواستی داشتن و آدم‌هایی هم بودن که اون رو رد کردن. من تاجر از خود راضی نیستم. فعال سیاسی هم نیستم. شاعرم. برای بچه‌ها هم قصه می‌نویسم. و می‌فهمم که تو داری از سر وظیفه، بررسی می‌کنی و فکر می‌کنی که خب این بره و نیاد چی می‌شه؟ خب حق داری. من خیلی مشهور نیستم. یعنی درحدی که مثلا الآن وسط خیابون همه من رو بشناسن، نیستم. پولی هم ندارم توی حساب بانکی‌ام. یعنی می‌تونم مثل خیلی‌ها حساب‌های صوری، سندهای صوری درست کنم. ولی من شاعرم رفیق... تو به‌حال یک شاعر رو از نزدیک دیده بودی؟ یک شاعری که توی جیب‌اش یه‌چیز عجیب داشته باشه..؟ دیده بودی؟»
به‌اش می‌گویم «رفیق» که حواس‌اش را پرت کنم: یا این ترکیب را دوست دارد و با من احساس خوبی به‌اش دست می‌دهد، یا دوست ندارد و عصبی می‌شود. در هرحال، سیستم فکری‌اش باز به‌هم می‌ریزد.
بعد یک‌هو ادامه می‌دهم:
«ببین .. من عاشق راه رفتن‌ام! می‌تونستم بیام و مثلا بنویسم که دارم می‌رم موزه‌های شما رو ببینم.. ولی خودم می‌دونم که من هرگز به موزه‌ای نخواهم رفت و هرگز نخواهم رفت دیسکو و کتاب‌خانه؛ من عاشق راه رفتن‌ام.»
بعد هم پشت‌ام را صاف ‌می‌کنم، انگشت‌ام را کمی بالا می‌‌آورم، خیره می‌شوم به حلقه‌ام، می‌گویم:«اگر خواستی رد کنی درخواست‌ام رو، رد کن. ولی بگذار وقتی رفتم بیرون از اتاق. این‌جا کشور من‌اه. دوست دارم فکر کنم که حتی غریبه‌ها هم به شاعرانگی و صداقت‌ام احترام می‌گذارند و به قدم زدن‌هام. تو حق داری فکر کنی من دیوانه‌ام.. خب دیوانگی نیست که آدمی فقط برای قدم زدن در یه کشور دیگه بره درخواست ویزا بده؟... بلند شوم.. لب‌خند دوستانه‌ای بزنم..»
برمی‌گردم به طرف پنجره‌ای دری چیزی و خیره، با صدای بلند و نرم می‌خوانم:

می‌توانستیم بلند فکر کنیم
می‌توانستیم بگوییم دوست‌ات داریم
ما
می‌توانستیم راه‌های جهان را به هم بدوزیم، جهان را بزرگ‌تر کنیم...

دریغ که شاعر بودیم
و هیچ‌کس
باور نمی‌کرد که دریاهای هرکجا
سهم ماست
خیابان‌ها
سهم ماست
و هیچ دولتی برای قدم زدن
جریمه نمی‌خواهد

بعد به‌اش نگاه می‌کنم؛ شبیه این‌ها که بغض دارند. یک لب‌خند عرفانی به‌اش می‌زنم. کوله‌ام را می‌اندازم روی دوش‌ام، در حالی که دارم از اتاق می‌روم بیرون، می‌گویم:
«شرط می‌بندم که نفهمیدی من توی این شعر، یک نفر رو کشته‌ام... خب من شاعرم رفیق!»
به سقف نگاه می‌کنم و پپام‌بروار زمزمه می‌کنم، جوری که بشنود:

ما گربه‌ء تمام خیابان‌های جهان‌ایم
گاهی در این شهر
گاهی در آن شهر

همیشه از یاد می‌رویم
همیشه هست‌ایم
و در تمام داستان‌های کودکانه
مهربان‌ترین‌ها
همیشه خیابان‌گردهای عاشق هستند

و می‌زنم بیرون. حالا ده ثانیه در کل وقت دارد که تصمیم بگیرد. این ده ثانیه، برای من طولانی‌ترین زمان حیات است. برای این‌که خراب‌تر نشوم، به خودم اطمینان می‌دهم که هرگز با درخواست من موافقت نمی‌کند. راه‌ام را محکم و استوار می‌کشم می‌روم سمت در خروج.  به‌خودم می‌گویم کاش یکی از کارکنان سفارت جزوه‌اش بی‌افتد روی زمین که خم شوم بردارم بدهم دست‌اش، بگویم، خیلی مهربان و عرفانی بگویم:«خانم! خدمت شما...» و «خواهش می‌کنم دوست من» را در جواب سپاس‌اش، جوری بگویم که به چهره‌ام نگاه کند؛ حتما یادش خواهم ماند.
یک نخ دیگر روشن می‌کنم. فروش‌گاه‌ها را تماشا می‌کنم و بی‌هدف، وقت تلف می‌کنم. ساعت می‌شود مثلا دوازده ظهر. برمی‌گردم و توی صف می‌ایستم. نوبت من می‌شود. می‌روم توی سفارت و هم‌آن خانمی که جزوه‌اش افتاده، از پشت آن اتاقک شیشه‌ای، نگاهی می‌کند و شاید حتی لب‌خندی هم می‌زند. یک‌جور ِ خوب پلک می‌زنم که یعنی بفهمد که دارم سلام می‌کنم به یک دوست آشنا. زیاد نگاه‌اش نمی‌کنم که این حرکت‌ام یادش بماند.
می‌رسم به اتاقک. قبل از این‌که بگوید رد شده یا قبول، می‌گویم:«شاعران در تمام جهان، مرز داشته‌اند و همیشه تاجران هستند که حق رفتن و آمدن دارند» و لب‌خند خوبی می‌زنم به‌اش.
می‌گوید:«آقای نوروزی... آقای نوروزی..» دارد پرونده‌ام را نگاه می‌کند و اسم‌ام را زمزمه می‌کند با خودش. سرش را بالا می‌گیرد و با چهره‌ای کمی مغموم، می‌گوید:«افسر پرونده درخواست شما رو رد کرده، ولی خواسته این یادداشت رو بدم به شما.» دست‌اش را دراز می‌کند کاغذی را می‌دهد به‌ام به هم‌راه پوشه‌ء مدارک‌ام.
روی کاغذ نوشته:«دوست داشتم برای اولین‌بار، شاعرانگی یک‌نفر را به حساب بانکی‌اش ترجیح بدهم دوست من. ولی تو در درخواست‌ات نوشته‌ای که فقط دوست داری بروی اروپا. خب ما تنها برای کشور سارافینا ویزا می‌دهیم که می‌دانی در غرب قطب جنوب است. به‌هرحال از مصاحبت با یک شاعر ایرانی که برای بچه‌ها هم قصه می‌نویسد خوش‌حال شدم.»
آخرین نگاه‌ام را به چهرهء کارمند سفارت می‌دوزم و لب‌خندی پُر از عرفان تحویل‌اش می‌دهم و با خودم تکرار می‌کنم:«راه برو.. راه برو.. بالاخره یک‌روز خیابانی را که دوست داری، به تو می‌دهند رفیق-حسین».
جلوی در سفارت کشور سارافینا، بغض‌ام را رها می‌کنم توی آفتاب پاییزی، و با صدای بلند عین این نازی‌ها، دست‌ام را می‌گیرم بالا و به خودم می‌گویم:«های پیشوا-حسین!» و اشک‌ام میان خنده، قاتی خون می‌شود می‌رود می‌نشیند روی دریچه‌های قلب‌ام.
سعی می‌کنم خیره بشوم به سمت راست خورشید در آس‌مان، و یک آه ِ خسته بکشم. بعد هم فراموش می‌کنم کل ماجرا را در عرض چند ثانیه.  به یوریک مثلا زنگ بزنم؟ که چی؟ ... راه می‌روم.
خب من شاعرم و می‌توانم تلفن بزنم به دنیای بیرون از شعر، اصلا تلفن بزنم به تو،کو بگویم:«می‌دونی از دی‌شب یه‌چیزی رو از تو پنهون کردم که اگه نشد، خیلی غصه‌دار نشی.. حالا نشد! غصه نخور..».
سیگار تازه‌ای روشن می‌کنم. این قصه هم شده یک «آیین»، که روزهاست مثل خوره روح‌مان را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.
من این‌جور وقت‌ها، وقت‌هایی که مستأصل‌ایم و بی‌پناه، وقت‌هایی ‌‌که دقیقا بی‌پناه‌ایم، فقط می‌توانم بگویم:« تو غصه نخور..» و تو غصه خواهی خورد البته. چه‌قدر حیف.
راه می‌روم و فکر می‌کنم خوب است که هنوز از تمام دنیا هم‌این یک سی‌دی‌ ِ سفید را دارم که روش نوشته «D.D dr.data». و من تمام صفحات پاسپورت و کارت ملی و شناس‌نامهء خودم و خانواده‌ام را اسکن کرده‌ام، ریخته‌ام توش. خب من این‌طور آدمی هستم.
می‌بینی که زندگی‌مان، پُر شده از این «آیین‌»ها؛ و البته که خوب می‌دانیم پشت این کوه، کوه دیگری است و پشت آن، کوهی تازه و دیگر. بد دنیایی شده. چه می‌شود کرد؟ هیچ.

پی: قصه‌ها، عمری به درازی سایه‌ات دارند؛ آفتاب می‌شود، ابر می‌شود، و قصه‌های تازه‌ای پیش رو داری. لابد تو یادت هست و می‌فهمی این‌ها یعنی چی. ام‌روز هم پنج‌شنبه است. خوب است که می‌فهمی.

 

# این؛ هم‌این # 87/09/14 حسین نوروزی |

ام‌روز، اول دسامبر و ۱۰ آذر، «روز جهانی ایدز» است.
شمارهء اول ماه‌نامهء «بیست‌ساله‌ها» که منتشر شد، صفحاتی را به موضوع ایدز اختصاص داده بودیم. در آن شماره، یک گفت‌وگوی کوتاه داشتم با زن بیست و هشت ساله‌ای به نام «مریم – س»؛ زنی که ویروس را از هم‌سر تزریقی‌اش هدیه گرفته بود. با موافقت خودش، قرار بود با اسم و رسم کامل‌اش در این گفت‌وگو شرکت کند، که کرد. گفت با عکس گرفتن هم مشکلی ندارد. عکس هم گرفتیم. وقت ِ انتشار، فکر کردیم که چه‌کاری است؟ حالا مثلا از بد ِ روزگار، در این کشور سرشار از مطالعه، دری به تختهء نامراد بخورد، آشنایی/ صاحب‌خانه‌ای / کس و کاری مجله را ببیند.. چه می‌شود؟ هیچ‌چی. اولین اتفاق، دربه‌دری است. اسم فامیل را برداشتیم، عکس را هم.
گفتند، دوستانی که جلوتر از نوک بینی‌شان را نمی‌بینند، گفتند: این‌جور مصاحبه‌ها زرد است... معنی زرد بودن را لابد همه می‌فهمند و می‌فهمیم. هرگز در این مورد ِ خاص، این بیماری، تعارف ندارم. هنوز یکی از عزیزان‌ام، که قربانی «پروندهء خون‌های آلوده» است، پیش چشم‌ام نفس می‌کشد. واقعا تو چه‌قدر از نزدیک حس کرده‌ای، روزگار بیماری‌های لاعلاج ِ این‌گونه را؟ بگذار ما زرد باشیم و تو روشن‌فکر... به جهنم!
ام‌روز، فکر کردم بد نیست این گفت‌وگو را، که در آن خبری هم از چالش و سر و شکل یک گفت‌وگوی نفس‌گیر و از‌این‌دست نیست، این‌جا بگذارم. «بیست ساله‌ها» سایت ندارد، که اگر داشت به لینک اکتفا می‌کردم. فرصت هم نشد که دست در رسم‌الخط این متن ببرم یا بخش‌هایی را اصلاح کنم. در ادامهء این مطلب، متنی را می‌خوانید که زن جوانی، از وضعیت خودش گفته است. در واقع اگر وسط‌ متن، سوال‌هایی هم هست، صرفا برای این بوده که حوصلهء خوانندهء احتمالی از خواندن یک متن بلندبالا سر نرود و زمان ِ تنفسی داشته باشد.
اما پیش از خواندن این متن، دیدن دو سایت را توصیه می‌کنم:
- زندگی مثبت {سایت و موسسه}
از دقیق‌ترین و حرفه‌ای‌ترین سایت‌هاست در این زمینه، که پسر باانرژی‌ای مثل «امیر مرادی» از بنیان‌گذاران‌ آن است.

- دوماه‌نامهء هنری «هنر+»
یکی از کارهایی است که در صورت حمایت، خصوصا از سوی وبلاگ‌نویسان، ایدهء خوبی دارد و حاصل تلاش جوانان خوش‌ذوق و فعال این عرصه است؛ بی‌مزد و منت.

- یونیسف
همیشه و هر از گاهی، بد نیست سر زدن به سایت یونیسف؛ حتی اگر مثل همیشه به کم‌ترین‌ها اکتفا کند. گرچه بچه‌هایی که الآن با یونیسف کار می‌کنند، همه از به‌ترین‌ها هستند، اما خب.. این‌جا ایران است به هرحال، و مشکلاتی بر سر راه.

روبان قرمز

یک نکته:
ایدز، به باور من، بدترین بیماری‌است. نه این‌که مثلا چون خواهی مُرد یا هرچی.. همه می‌میریم و هرکسی، به وقت‌ و تقدیرش. اما برخورد جامعه، با هیچ بیماری‌ای این‌قدر بد و تلخ نیست. شعار می‌شود داد، اما هم‌این‌که دوست نزدیک شما بگوید که مبتلا است، واقعا رفتارتان مثل وقتی‌است که مثلا بگوید سرطان خون دارد؟ یا بیماری فلان دارد؟ نیست.. نیست.. هنوز بعضی از پزشکان، که باید پیش‌رو باشند در شناخت این بیماری و دنیای بیماران‌اش، برخوردهایی با آن‌ها می‌کنند که تاسف‌برانگیز است.
چند نفر حاضر هستند بروند بدون هیچ مشکلی، تست بدهند؟ چند نفر آدم ِ آگاه حاضر هستند که بدون ترحم، از روی آگاهی‌شان با یک بیمار مبتلا رفتار صحیح داشته باشند؟ ترحم خوب نیست. توهین خوب نیست. حذف و نادیده گرفتن هم.
می‌شود کمی گشت و خواند و دید. کمی هم هم‌راهی کرد در جایی که فرصت هم‌راهی هست. واقعا کمی هم‌راهی، در حد مطالعه حتی.

اگر دوست داشتید، این حرف‌ها را بخوانید؛ وقتی نمی‌گیرد. تازه یک ساعت از این حرف‌ها هم بنا به دلایل خاص، و به اجبار شرایط حذف شد.


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 87/09/10 حسین نوروزی |

این
از کیوسک روزنامه‌فروش، دوسه‌تا مجله و روزنامه برمی‌دارم. چند پاکت سیگار هم کنارش. بی‌حوصله عرض خیابان را رد می‌شوم. وسط دو لاین، آن‌جا که سبزه‌ای هست و راهی برای عبور عابران، می‌پام که ماشینی چیزی می‌آید یا نه. کسی از پشت صدام می‌کند. برمی‌گردم: مرد میان‌سالی که چهرهء ساده‌ای دارد. قیافه‌اش، تیپیکال است؛ از ریخت و قیافه‌هایی که من خوووووووب می‌شناسم‌شان.
من «آژانس شیشه‌ای» را دوست ندارم. یعنی برای من، دیدن‌اش گاهی خوب است و گاهی نه. حس خاصی ندارم نسبت به‌اش. ولی یک‌چیز این فیلم، حکم ِ یک خاطرهء مکرر را دارد: لباس پوشیدن حاج کاظم.
شلوار پارچه‌ای، که دم‌پاش کمی کوتاه است، پیراهنی که روش یک جلیقهء پشمی پوشیده، کت چروکیده‌ای که خیلی ساده است، ته‌ریش  و موهای نامنظم و البته معمولی. توی ذوق نمی‌زند. راه رفتن ِ معمولی. خیره شدن‌های معمولی.
آدم‌هایی که ریخت‌شان این‌شکلی‌است، برای من خاص هستند؛ هرکجای جهان که باشم، زودتر از دیگران می‌بینم‌شان.
برمی‌گردم. یکی‌است با هم‌این قیافه و ظاهر. بی‌مقدمه چیزی می‌گوید. نمی‌شنوم. دوباره تکرار می‌کند:«بیمارستان میلاد آشنا داری؟ مریض دارم. بیمه داره. ولی میلاد، بیمهء ما رو قبول نمی‌کنه. خونه‌ام شهر زیبا است. بازنشسته‌ام» نگاه‌اش می‌کنم. خدا شاهد است هم‌این‌قدر ناگهانی و ساده حرف‌اش را می‌زند. چهره‌اش صاف است؛ نه خوب نه بد. غم‌گین است و از حالت نگاه‌اش می‌فهمم که حال ِ مستأصلی دارد. مکث می‌کند و ادامه‌ء حرف‌اش، بغض دارد:«آشنا نداری؟» منتظر جواب نمی‌ماند؛ «باشه. ممنون پسر. یاعلی». می‌رود.
خیلی‌ها هستند که این‌روزها «از شهرستان آمده‌اند و پول‌شان گم شده»، «مریض دارند و دویست تومان برای تهیهء نسخه کم دارند»، «تازه هم‌این چند ساعت قبل از زندان بیرون آمده‌اند»، خیلی‌ها این‌روزها درد ِ بی‌درمان دارند و بی‌کس و کار، رها هستند در این شهر ِ پُرگدا. این، از آن‌ها نیست ولی.
واقعا دنبال «چیزی» نیست؛ فقط «آشنا» می‌خواهد. چهرهء سرد و ساده‌ای دارد. شبیه این پدرهایی که یک عمر زحمت کشیده‌اند، عرق ِ کارگری ریخته‌اند، و ساده مانده‌اند. من این آدم‌ها را هنوز خووووب می‌شناسم، می‌فهمم. راه‌اش را می‌کشد، از مسیری که من آمده‌ام، عرض خیابان را رد می‌کند، می‌رود هم‌آن کیوسک روزنامه‌، عین ِ دقیقا عموی من، یک روزنامهء اطلاعات و یک روزنامهء کیهان می‌خرد، به در و دیوار کیوسک نگاهی می‌اندازد، و می‌رود به سمت جنت‌آباد.
سر بلوار شقایق ایستاده‌ام. دل‌ام هیچ‌وقت دروغ نگفته به‌ام. اطمینان دارم که فقط یک «آشنا» زندگی‌اش را از این‌رو به آن‌رو می‌کند. به راه رفتن‌اش خیره می‌شوم. تعقیب‌اش می‌کنم با نگاهی که کم‌کم بغض‌اش گرفته. دور می‌شود. دنبال‌اش راه می‌افتم. می‌رود و می‌رویم. از سر ِ جنت‌آباد هم رد شده. دنبال‌اش می‌روم. نیم‌ساعت پیاده سایه به سایه‌اش راه می‌روم. خودم هم نمی‌دانم دنبال چی هستم. به جیب و به پس‌اندازم فکر می‌کنم: افسوس.
نزدیکی‌های شهر زیبا، آن‌جا که دارند پُل می‌سازند، می‌رود توی یک میوه‌فروشی. صبر می‌کنم. دست ِ خالی می‌آید بیرون. راه می‌رود. می‌رود. دیگر دنبال‌اش نمی‌کنم... هق‌هق‌ام گرفته، برمی‌گردم سمت خانه. وسط خیابان مردم را حس می‌کنم که گریه‌ام را –لابد با این ریخت و هیبت – با تعجب دنبال می‌کنند؛ به تخم‌ام. راه می‌روم، گریه می‌کنم، سیگار می‌کشم. کسی را در بیمارستان میلاد نمی‌شناسم. حالا اگر هم بشناسم، او رفته است و هیچ آدرسی ندارم.
چهرهء مرد ِ درمانده، عجیب‌ترین – قسم می‌خورم که عجیب‌ترین – چهره‌ای بود که در این سال‌ها دیده‌ام: سرد، غم‌گین، مستأصل، آواره. دنبال ِ یک «آشنا» توی بیمارستان میلاد.
یک هفته است که به‌اش فکر می‌کنم؛ چرا من؟ این‌همه آدم توی خیابان.. چرا من؟ چرا این‌شکلی؟

این
مریم - س، زن جوانی‌است که منتظر مرگ است؛ بیمار ِ مبتلا به ایدز، بیست و هشت ساله. بیماری و هم‌زیستی با مرگ ِ مدام، چیزی در چهره‌اش نگذاشته برای تحلیل. چهره‌اش شبیه این‌هاست که سال‌هاست مُرده‌اند: آرام، دور، دیر، خسته، مبهوت و بی‌رنگ.
دادگاه تا پایان مهرماه فرصت داده به‌اش که سه‌تا چیز را جور کند: خانه‌ای که بیش از پنجاه متر باشد، فیش حقوق با رقم ِ بالای دویست هزار تومان، گواهی اشتغال به کار. اوایل شهریور است که حرف می‌زنیم. اگر این سه‌تا را جور نکند، دختر شش ساله‌اش را برای همیشه می‌دهند به خانوادهء هم‌سر سابق‌اش. هم‌سر ِ معتادی که از سه‌سال زندگی مشترک، یک ویروس و یک دختربچهء زیبا به این زن هدیه داده و بعد، با ایدز  و هزار درد بی‌درمان دیگر، توی باغی جوی آبی چیزی افتاده وُ تمام.
دکتر «...» لطف کرده و در یک کلینیک مثلثی – مثلا – به‌عنوان پرستار براش شغلی جور کرده، و گواهی اشتغال به کار. رییس «....» فیش حقوقی دویست هزارتومانی به‌جای حقوق‌ ماهانهء صد هزار تومانی براش صادر کرده، و فقط سومی مانده.. دادگاه حاضر شده دختربچه را دست عمه‌های فاحشه و معتادش بسپارد، اما به مادرش نه.
وقت ِ خداحافظی، با تاکید / تردید می‌پرسد: «موبایل من رو دارید دیگه؟ همشیه شارژ داره {تالیا}. می‌دونم زنگ می‌زنیدها... اما من زیاد فرصت ندارم. کاش بشه دخترم رو پیش خودم نگه دارم این چندوقت ِ باقی‌مونده رو..» قول می‌دهم «هرکاری که بتونم می‌کنم». و خداحافظی می‌کنیم. از وسط تزریقی‌ها و ایدزی‌ها رد می‌شوم و فکر می‌کنم:«مثل قدیم، راه می‌افتم توی عمده‌فروش‌های سه‌راه امین‌حضور، پول جمع می‌کنم. هنوز اطمینان دارند به‌ام...» فکر می‌کنم برای «پنج میلیون تومان» که بشود باهاش خانه‌اش اجاره کرد که دهان دادگاه بسته باشد، هنوز این‌قدر اعتبار دارم. فکر می‌کنم: «من می‌نوسم و چندتایی خواننده دارم.. خب می‌روم می‌نویسم که یکی کمک می‌خواهد؛ یکی که منتظر اعدام نیست، و منتظر هیچ‌چیز نیست. یکی که سرخوشی فقط چند روز از زندگی‌اش، بسته به کمک‌ ِ کوچکی است، تا ساعاتی آرام، دخترش را در آغوش بگیرد، و به‌زودی هم ....». خداحافظی می‌کنیم. زنگ می‌زند و می‌گوید:«خواستم شماره‌ام بی‌افته باز که یادتون نره.. البته توقعی نیست؛ من عادت کردم».

این
ام‌روز، الآن، دقیقا ساعت از یک شب، چند دقیقه گذشته. دو نفر، که می‌توانستند سراغ هر کس ِ دیگری بروند، مستقیم و بدون مقدمه از من کمک ‌خواستند؛ «کمک»ی که آن‌قدرها هم برآورده کردن‌اش سخت نبود برای هم‌چو منی.  اما ....
این است که به‌ قدر ِ یک «دعا»، یک لحظه فکر کردن، به قدر یک دقیقه سکوت ِ به احترام، به قدر هم‌این‌ها هم نباید توقع داشت حالا. حتی وقتی کسی می‌گوید:«چشم. دعا می‌کنم». چه توقعی؟ من چه کردم که حالا...؟
از آن مرد ِ رنجور، نه نامی می‌دانم نه نشانی دارم. از این زن ِ بیمار، که حتی نمی‌دانم هنوز هست یا نه، نام‌اش را می‌دانم و تمام مشکلات‌اش را. مهم است؟ نیست! برای هر دو، یک کار کردم: سکوت، سکوت، سکوت.
نجیب کاشانی گفته است:
ما خویش را برای دل خلق سوختیم / ای وای بر دلی که نسوزد به حال ما .. چرت گفته است البته.
 
این؛ هم‌این 
این را نوشتم، که اعتراف کنم... ساعت الآن از یک، بیست دقیقه گذشته؛ من‌ام وُ چند پاکت ِ سیگار، و تا صبح خیره به صفحه‌ای که ازش صدای آکاردئون می‌آید. و دیگری ... ای‌داد ... آخ اگه بارون بزنه ...


 

# این؛ هم‌این # 87/09/08 حسین نوروزی |

می‌گویم، با تاسف و حزن می‌گویم:«رفته زنجان دیدار استانی، گفته با هم‌این چاقوی زنجان دست و پای متجاوزان را قطع خواهیم کرد!» و سرم را به نشانهء تاسف از روزگار تکان می‌دهم.
میان‌سال است و زادهء زنجان. به‌اش می‌گوییم‌ «عموجان». خانوادهء پدرم زنجانی هستند؛ مردمان ساده و ساده‌دل، که مکر و حیله‌شان هم ساده‌تر از زندگی‌شان است.
دستی به سرش می‌کشد، آهی از ته دل. به دورترین نقطهء افق خیره می‌شود و زمزمه می‌کند:«این چاقوی زنجان، خیلی خوب‌چیزی است! بورّنده و خیلی مثل آهن موحکم! الآن اونی که توی آشپس‌خانای ماست، ده سال بل‌کم بیست سالی داره کار می‌کنه! قدرش رو ندونیستن. اگر هم‌این‌قدر تَوَجیه هم نبود، واقعنی این صعنت هنری به کجا می‌رفت؟!» و به افق‌های دور خیره می‌ماند...
حرصی‌ام؛ می‌گویم:«به یکی گفتند فلانی چه نشسته‌ای که زن‌ات را چهار نفر سوار یک ماشین رنو کردند و بردند که .. طرف هم می‌گوید: رنو؟ واقعا؟ .. اوم.. رنو هم ماشین جاداری‌است‌ها!»
عموجان می‌گوید:«بلی.. البته اوتاق ضعیفی داره؛ پیژو به‌تره ولی!»
 
دیگر:

قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۱
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۲
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۳
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۴
- قصه‌های عامه‌پسند

 

# این؛ هم‌این # 87/09/06 حسین نوروزی |

احمد آقالو درگذشت؛ مردی که بازی و صداش انتخاب اول‌ام بود در میان بازی‌گران ریز و درشت و «آقایان بازی‌گر». سال‌ها بود سرطان داشت و خیلی‌ها هم می‌دانستند..
بازی‌اش در «تله موش»، تله‌تئاتری به کارگردانی حسن فتحی، را هنوز دوست دارم و گاهی فیلم‌اش را می‌بینم {و بازی‌اش در «گاهی به آسمان نگاه کن» ِ کمال تبریزی}. کارهایی را که برای کودکان بازی کرده بود، دوست داشتم. و نقش‌هایی که این‌همه سال در ادارهء نمایش رادیو اجرا می‌کرد... آقالو، خیلی‌ها را در این اداره پرورش داد و ساخت. باید رادیوباز باشی تا بفهمی که بعد از این نمایش‌های رادیویی، دیگر صدای آن مرد مشکوک را ندارند، دیگر نمی‌شود به اشتباه حدس زد که «قاتل، هم‌این آقالو است». واقعا باید رادیوباز باشی تا بفهمی، صدای احمد آقالو یعنی چی. شاید هم بشود به ذهن «سلطان و شبان» رجوع کرد... {لینک‌های بیش‌تر در بالاترین}
ام‌روز خبرهای خوبی داشتم و حال‌ام خوب‌تر بود... حال‌ام واقعا گرفته شد. راست گفتی که مرگ دوُره افتاده...

احمد آقالو - عکس: زهرا مصفا

 

# این؛ هم‌این # 87/09/03 حسین نوروزی |

با تو يک‌شب بنشينيم وُ شرابی بخوريم
آتش‌آلود وُ جگرسوخته‌آبی بخوريم
در كنار تو بی‌افتیم چو گيسوی تو، مست!
دست در گردن‌ات آويخته، تابی بخوريم ... به‌جان مادرم... حالا ببین!

شعر ِ «ه.الف.سایه»

پی: سلطان ترانه‌های خراباتی، در کم‌تر از شش دقیقه، وصف آن شب ِ معهود را گفته است:ببین سوسن چی گفته!

 

# این؛ هم‌این # 87/09/03 حسین نوروزی |

۱
خانه‌ای در اجاره
دلی در اجاره
چیزی که می‌شود فروخت ...
شده‌ام مردی که می‌گویند
روزگاری دوست‌ات داشت

این‌جا
کشوری که دوست‌اش نداریم
و می‌گویند وطن ماست
و می‌گویند این‌جا وطن ماست
می‌گویند
این‌جا
وطن ماست

چه می‌شود کرد؟
گاهی تو را می‌خواهیم
می‌گویند وطن‌پرست

مردم
عجیب شده‌اند


۲
دست‌هاش
آسیب دیده‌است
دل‌اش
آسیب دیده‌است
ماهی‌ شده است، ماهی ...
عین هم‌این که توی حوض

با این‌همه
دوست‌ات دارد
            هنوز

مردم
این‌جوری عاشق می‌شوند
گاهی راحت‌تر از این

۳
از جنگ نوشتیم
از تفنگ
فراموش‌مان شد این‌جا وطن ماست
و هیچ زنی
زیباتر از تو نیست که می‌خندد ..

روی تن‌مان راه می‌رویم
به لاشه‌های خوش‌بخت دل می‌بندیم
و روزی شبی جایی
مست می‌کنیم وُ در هوای ِ تو ای فریاد ...

ما
سال‌هاست
در غربت ِ دیگران شاد ایم
و خنده‌ای اگر هست
به عکسی است که تو در آن رفته‌ای ..

من هیچ‌گاه
این‌جا را نمی‌خواستم
مردم‌اش
ما را دوست نداشتند

 

Baanoo بانو

 

# این؛ هم‌این # 87/08/30 حسین نوروزی |

سبزه هم‌آن وُ ... گل وُ صحرا، هم‌آن!
باغ، هم‌آن! سایه، هم‌آن! جا، هم‌آن!

گرد چمن شاهد زیبا بسی‌است   
در دل من، شاهد ِ زیبا، هم‌آن!

در چمن هرکس وُ من، بر درش؛
باغ من آن‌است وُ تماشا، هم‌آن!

نام نماند از دل وُ جان وُ ... هنوز،
عشق هم‌آن‌است و تمنا، هم‌آن!

چشم مرا سیل ز دریا گذشت؛
سوختگی ِ دل شیدا، هم‌آن

قهر ِ تو، لطف است؛ که عشاق را
خار، هم‌آن باشد وُ خرما، هم‌آن

فرق ِ میان دو لب‌ات کی توان؟
خضر هم‌آن است وُ مسیحا، هم‌آن ...

از تو بلا، وز دل ِ خسرو، رضا
ک‌از تو هم‌آن شاید وُ ... از ما، هم‌آن

امیرخسرو دهلوی

# این؛ هم‌این # 87/08/29 حسین نوروزی |

یک‌سال گذشت؛ احمدی‌نژاد هنوز در همه‌جا رییس جمهور است، هیچ‌چیز عوض نشده‌؛ هنوز هم پیش از اس‌ام‌اس این شرکت اینترنتی، تبریک ِ تو می‌رسد، هنوز هم پروین‌جون «پولور» می‌خرد برای بار بیست و چندم، هنوز هم روزگار تلخ است، و بهانه‌ای اگر هست برای خنده گاهی، هم‌این شوخی‌های شیرین ِ گاه و بی‌گاه است.
حالا تنها چیزی که عوض شده، این است که می‌بینم در این یک‌سال «رفته‌رفته» بیش‌تر کلمات را، درست و غلط، «دور از هم» نوشتم و جدا. و هی اصرار کردم، هی اصرار کردم، هی اصرار کردم که این‌طور باشند جدا از هم. این‌که این یک‌سال، چه‌گونه گذشت، قصه‌اش در هم‌این «سِیر ِ جدایی» کلمات و ترکیب‌ها جاری است. یک پاکت را هم کرده‌ام دو پاکت... هم‌این و هم‌این‌ها.

ام‌روز، این نوا را به خودم تقدیم کردم؛ گوش کن.
بچه‌های کوه آلپ (در زبان انگلیسی گویا این باشد Alps Stories: My Annette)

واقعا این عکس و نوشته‌اش، با من چه‌ها کرد ... نوشتهء پیوست‌اش را دوست داشتم، نگه می‌دارم برای خودم.

آریاشهر، مغازه، خرید.. ای‌داد :(

پی: تبریک ِ دیگران در این مواقع که دوست داری خودت و باشی و خودتان، دوست‌داشتنی نیست هیچ.

 

# این؛ هم‌این # 87/08/28 حسین نوروزی |

آدم‌ها، بعضی از آدم‌ها، مشکلاتی دارند، غصه‌هایی دارند، چیزهایی هست در نهان‌شان که می‌تواند یک تپه پشم و ریش‌شان را بکند کاهی در مقابل کوهی؛ بشوند ساقه‌ای که به بادی می‌شکند، به هوایی، به فوت آدمی‌زاده‌ای.
همه‌چیز را نمی‌شود در وبلاگ نوشت. یعنی من باکی ندارم از نوشتن‌اش. هیچ‌وقت خودم را سانسور نکرده‌ام. ولی فکر می‌کنم «توضیح دادن» بعضی چیزها، «اختیاری» است، هم‌آن‌قدر که «خواندن/نخواندن» بعضی حرف‌ها.
در زندگی هر کس، نوای موسیقی خاصی ریشه دوانده، که عوض کردن‌اش هم با خودش نیست؛ ما چه گناهی کرده‌ایم که مدت‌هاست نوای نی ِ شوشتری افتاده عین بختک روی گوش و دل‌مان؟ گناه ما چی‌است که داریم با جواد معروفی پیر می‌شویم؟
حتی یک‌روزش را هم برای دیگری نخواسته‌ام.. حتی یک‌روز.
زندگی‌مان بوی نغمه‌های تلخ می‌دهد، و گریزی هم نداریم جز سکوت و مدارا. گاهی هم این‌جا ناله‌ای می‌کنیم.
تو که کناری نشسته‌ای، با حب و بغض می‌خوانی این صفحه را، و فکر می‌کنی با «جهان ِ مجاز» طرف هستی، واقعا چی می‌دانی از حال و روزی که بر ما می‌گذرد؟ ... آدم، گاهی به کوچک‌ترین‌ها می‌شکند.
چند روز دیگر، یک‌سال هم به این عمر نکبتی اضافه می‌شود؛ و هنوز هم عین مرد می‌توانم بزنم گریه، به هیچ‌ام هم نباشد که خوب است یا نه. آدمی‌زاد، عصرهای پنج‌شنبهء بس‌یاری دارد. قسمت ِ ما فعلا شده‌است روزانه و دایم؛ چه باک؟ عادت می‌کنیم لابد.

چیزی‌ام در این مایه‌ها، که خواجوی کرمانی سروده است:

که می‌رود که پیام‌ام به شهر ِ یار رساند؟
حدیث بنده‌ء مخلص، به شهریار رساند؟

دعا و خدمت می‌خوارگان به‌وقت صبوحی، 
بدان دو نرگس ِ می‌گون ِ پُرخمار رساند؟

ز راه لطف، به‌جز باد نوبهار که باشد
که حال بلبل بی‌دل، به نوبهار رساند..

اگر به نامه، غم روزگار باز نمایم،
کسی که نامه رساند، به‌روزگار رساند!

هوا گرفتم و جان را به دست آه سپردم 
به بوی آن‌که چو بادش، بدان دیار رساند

تن‌ام ز ضعف، چنان شد که باد اش ار برباید
به یک‌نفس به سر کوی آن نگار رساند

«بو» در بیت پنج‌ام: به‌امید ِ، با آروزی ِ، باشد که .. به بوی / به امید این‌که.. چیزی در هم‌این مایه.

# این؛ هم‌این # 87/08/23 حسین نوروزی |

تیرماه که بی‌آید، شده است ده‌سال؛ برای دوستی ِ ده‌ساله باید چی نوشت؟
یوریک کریم‌مسیحی، شاید از یکی‌دونفر باقی‌مانده‌های نسل ِ «دوست» باشد که هنوز هم بعد ِ ده‌سال، در دوستی‌‌اش فرقی نکرده و نمی‌بینی که عوض شده باشد. همیشه «پا» بوده بدون دقیقا حتی سر سوزنی توقع. چی باید بنویسم حالا که مثلا می‌خواهم ورودش را به دنیای مجازی خبر بدهم یا تبریک بگویم؟ آدمی‌زاده گاهی لال می‌شود؛ عین الآن ِ من.
یوریک، پای تمام بدبختی‌های من بوده در این‌سال‌ها؛ تاکید می‌کنم روی این «تمام». و در تمام روزهایی که حتی یک زنگ خشک و خالی نزدم که حال‌اش را بپرسم، شرم‌ساری این رفتار خودخواهانه را با بزرگی‌اش بیش‌تر کرد. خدای شاهد من است که یک‌خط را اغراق نمی‌کنم: دقیقا این‌همه‌سال، نه عین، که خود ِ برادر بزرگ‌ام بوده.
وقتی که پدر واروژ (عموی یوریک) فوت کرد، خیلی از دوستان بی‌معرفت حتی نکردند تلفنی بزنند و هم‌دردی کنند؛ من هم یکی‌شان. از همه غم‌گین شد، از من اگر هم شد، به روش نی‌آورد. این‌را نوشتم این‌جا که بفهمد، خر نیستم و حماقت‌ها و بی‌مرامی‌های خودم را می‌شناسم و می‌فهمم، و حتی شرم‌سارم بابت‌شان. و یادم هست وقتی خبرهای بد، زندگی‌ام را زیر و رو می‌کرد، هربار چه‌قدر کنارم بود و کنارمان بود.
گرافیست و طراح است؛ آخرین طرح‌جلدهاش را در نشر چشمه و نشر قصه به یاد دارم و مدیریت هنری‌اش در بس‌یاری از نشریات را.
داستان‌نویس است؛ «طبقه‌ی همکف» را در نشر قصه منتشر کرده، «رویا، خاطره، شادی و دیگران» را در نشر جشمه.
شیفتهء عکس است؛ کتاب «شب سپیده می‌زند» از کارهای خاص‌اش بود که دوست می‌دارم. یوریک منبعی است برای هر سوالی دربارهء عکس و عکاسی و تصویر.
اهل سینماست؟ نه!‍ خورهء سینماست؛ اگر بگویی «آدم و حوا این‌جور کردند»، باید منتظر باشی بگوید«دقیقا! البته آدم، این فیلم رو از روی نسخهء 1860 پیش‌از هبوط بازی کرده؛ اگر اون نسخه از آفرینش رو می‌دیدی، چی می‌گفتی!». یوریک یک کلاسیک‌باز قهار است.
و بس‌یاری از هنرها و دغدغه‌های دیگرش را باید ردیف کنم؛ ولی خب، پیش از این‌ها، یک دوست خوب است که حق بزرگی به گردن من دارد.

اما حالا، بعضی‌ها!! یوریک را از راه به‌در کرده‌اند و چند روزی‌است وبلاگ‌ می‌نویسد. حتما به‌زودی سر ِ نوشته‌هاش درباب رسم‌الخط و این‌ها، درگیر خواهیم شد، اما تا آن‌وقت: بارو یوریک!

فید وبلاگ یوریک کریم‌مسیحی را با این آدرس داشته باشید و خود ِ وبلاگ را این‌جا دنبال کنید.

وبلاگ یوریک کریم‌مسیحی

 
 

# این؛ هم‌این # 87/08/16 حسین نوروزی |

بچه که بودیم، مادربزرگ‌ام یادمان داده بود که از پنج‌شنبه‌ها لذت ببریم، و دل‌گیری جمعه‌ها را توجیه کنیم. جمعه‌ها دو ساعت برنامه‌ کودک داشتیم و اگر روزی خواب می‌ماندیم، یعنی رفت تا یک هفته بعد. کم‌کم ظهر می‌شد، عصر می‌شد، حال‌مان گرفته می‌شد، و جمعه نکبت‌اش را می‌ریخت در تمام طول هفته.
از آن‌طرف فقط جمعه بود که می‌شد کسری خواب ِ یک‌هفته را جبران کرد. پارادوکس ماجرا هم این‌جا بود: خواب یا برنامهء کودک ِ صبح ِ جمعه که دوست‌اش می‌داشتیم؟
پنج‌شنبه‌ها هنوز خوب بود. یعنی وقتی که بچه بودیم، هنوز می‌شد از تمام روزهای هفته، پنج‌شنبه را دوست داشت. شوق ِ رسیدن جمعه‌صبح، من و خواهرم را زنده نگه می‌داشت و پنج‌شنبه را زیبا می‌کرد برای‌مان.
تازه که یاد گرفته بودم چهارتا انگشت‌ام را نشان بدهم و بگویم:«سه سال‌ام شده»، مادربزرگ‌ام حکمت سادهء پیرزنانه‌ای را – که لابد بر اساس آموخته‌های دینی‌اش بود – یادمان داد؛ می‌گفت:«پنج‌شنبه‌ها، خدا درهای بهشت را باز می‌کند تا مردگان بی‌آیند و به خانواده و کسان‌شان سر بزنند، و ما شاد هستیم؛ جمعه‌ها، عصرهای جمعه، خدا درهای بهشت را می‌بندد و مرده‌ها برمی‌گردند به خانه‌شان، و ما غم‌گین‌ایم».
یادم نیست که در کتاب‌های دینی هم چیزی در این‌باره دیدم یا نه. مهم هم نبود. اما باور داشتم که چون مادربزرگ است، راست می‌گوید.
مادربزرگ هم رفت. یک‌روز مُرد، و من مادرم را در آغوش گرفتم و گریه کردیم. مرگ ِ تلخی بود. سال‌های زیادی با ما زندگی می‌کرد و در خانهء ما. روزی که سکته کرد، مادرم کربلا بود. وقتی برگشت، که مادربزرگ فقط نگاه بود و آه. دوسه‌روز بعد هم برای همیشه رفت. مادرم ایستاده بالای جنازه، و می‌فهمیدم که همه‌چیزش را از دست داده است. بعد، زمان گذشت، و یک‌هو از یک روزی، یک روز خاص شاید، حال و هوای جمعه با پنج‌شنبه عوض شد.
تلویزیون هر روز برنامهء کودک داشت، ولی دیگر تکرار نشد آن هوای صبح جمعه، که منتظر آمدن «بامزی» بودیم. خیلی چیزها عوض شد. ما هم عوض شدیم. مادربزرگ هم که رفته بود. از یک‌ روز، شاید یک روز خاص، جای جمعه‌ها و پنج‌شنبه‌ها عوض شد. بعدها اما دل‌گیری ِ عصر جمعه، خودش را ریخت توی تمام روزهای خدا. و البته ینچ‌شنبه دل‌گیرتر و افسرده‌تر بود.
بزرگ‌تر شدیم. زمان هم می‌گذشت و همه‌چیز را عوض می‌کرد. یاد گرفتم لقمه‌های ساده را دوُر سرم بچرخانم و بگذارم گوشهء لب‌ام. نشستم از این حکمت پیرزنانه، چیزی درآورم برای توجیه تغییرات حال پنج‌شنبه‌ها. چیزی دست‌گیرم نشد. دست ِ آخر رسیدم به این‌که:«در تقویم ایرانی، از یک‌جایی، یک‌روز را پریده‌اند جلو. یک‌روز را که کسی یا کسانی دوست نداشته‌اند باشند، نادیده گرفته‌اند». این‌شد که در ظاهر، این وسط یک پنج‌شنبه از روزگار حذف شد، و در باطن، جمعه پخش شد توی تمام لحظات مردم. یعنی ام‌روز که پنج‌شنبه است، پنج‌شنبه نیست به‌واقع، و جمعه است. باقی روزها هم، همه جمعه هستند و درهای بهشت برای همیشه بسته‌. مدت‌هاست که پنج‌شنبه‌ای نداریم.
تنها دل‌خوشی‌‌ام این است ‌که در روایت مادربزرگ‌ام، «جهنم»ی وجود نداشت؛ همه در «بهشت» بودند. درهای بهشت بود که باز و بسته می‌شد.
و اما حالا...
حالا، مثل احمق‌ها فکر می‌کنم آن پنج‌شنبه‌ها را یکی دزدیده است. بشمارم چند تا پنج‌شنبه را که نکبت، تمام دقایق‌اش را گرفته؟
برای من، پنج‌شنبه‌ها شده است روز هراس، بهت، بغض و باقی چیزهای تلخ. نه‌که روزهای دیگرم خوش است! نه. پنج‌شنبه‌ها خیلی بدتر از بد شده‌اند.
درهای بهشت حالا، پنج‌شنبه باز می‌شود، و ما پنج‌شنبه‌ای نداریم؛ جمعه بسته می‌شود، و ما هر روزمان جمعه است و افسرده و بی‌خبر و نگران.
پیرزن، غریب بود. لابد او می‌فهمد که چرا «حالا» می‌نویسم این‌جا که پنج‌شنبه روز تلخی است.
هنوز هم برای مادربزرگ‌ام به نام، فاتحه می‌خوانم؛ فکر می‌کنم روح‌اش از پشت درهای بسته، این‌ پنج‌شنبه‌های ظاهری را می‌بیند و روزی به دادم می‌رسد....

پی:
فردوسی گفته است:
- همه کارهای جهان را در است       مگر مرگ، ک‌آن‌را دری دیگر است
- عنوان نوشته، از نمایش‌نامه‌ای به هم‌این نام از حسین مهکام.
- دوست داشتی، فاتحه‌ای بخوان؛ حتی بدون اعتقاد. خوب است گاهی.

 

# این؛ هم‌این # 87/08/09 حسین نوروزی |

خب گاهی مهدی جامی هم از مدیریت رادیو زمانه استعفا می‌دهد و می‌رود...

 

# این؛ هم‌این # 87/08/09 حسین نوروزی |

آدم‌ها در باران می‌زنند بیرون، در باران زمین می‌خورند، در باران فکر می‌کنند «کاش خبری می‌رسید کسی چیزی»، و در باران فریاد می‌زنند:«آخه این نکبت چه قشنگی‌ای داره که بخشیدی به شب و روز ما؟!»؛ باران را می‌گویند.
همیشه هم شاعران ِ دل‌خوشی هستند که بسرایند:«زیر باران باید رفت».
حالا فکر کن اگر هم‌این خطوط مسخرهء تلفن هم نبود، اگر هم‌این گوشهء غم‌بار را هم نداشتی، اگر واقعا کسی منتظر بند آمدن‌اش نبود، چه می‌شد؟ ... راه می‌رفتی و حتی کسی نمی‌پرسید:« تو چه می‌فروشی دخترک غم‌گین سینه‌عریان؟»، جواب هم نمی‌دادی:«آب دریاها را می‌فروشم آقا».
بدی ِ روزگار این است که وقتی زمین می‌خوری، حتی اگر بانوی زیبارویی باشی، همه فکر می‌کنند دخترک کبریت‌فروش هستی؛ تنهایی.

 

# این؛ هم‌این # 87/08/08 حسین نوروزی |

ببین رفیق
وقتی‌که نان کسی را می‌بُری، وقتی‌که کسی را از نان و نوا می‌اندازی، داری از نا می‌اندازی‌اش. یعنی کاری می‌کنی که صدای محزون نِی روی ریتم «سلطان و شبان» همهء شب‌اش را پُر کند؛ روزش را که کردی جهنم  ِ هراس و بغض و دل‌گیری.
صبح، واقعا از ته دل آروز می‌کردم که در «هم‌این‌روزها» آواره بشوی و سرگردان، دست‌ات به جایی بند نباشد و دوست داشته باشی از خجالت ِ روزگار، زمین دهن باز کند بروی توش.
حالا.. حالا که این‌ها را می‌نویسم، شب شده‌است و گوشی توی گوش‌ام؛ جهان‌ عوض شده‌است: از خدا فقط می‌خواهم صدای محزون نِی روی ریتم «سلطان و شبان» شب و روزت را دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند، دوره کند؛ نفهمی کی می‌آید کی می‌رود...
آواره می‌شوی و سرگردان، دست‌ات به جایی بند نیست، از نان و نوا می‌افتی، از نا می‌افتی. می‌افتی واقعا ... می‌افتی ... حالا ببین.

 

# این؛ هم‌این # 87/08/08 حسین نوروزی |

نگاهی گذرا به گذشته‌های شعر طاهره صفارزاده؛ شاعری که پیش‌رو بود

طاهره صفارزاده - عکس ایسنا

طاهره صفارزاده هم رفت. و بس‌یاری از «تیتر»ها در «مرگ مترجم» خلاصه شد. اما آیا واقعا صفارزاده هم‌این بود؟ فقط هم‌این؟
صفارزاده وقتی پا به عرصهء شعر نو گذاشت، که هنوز بس‌یاری از جریان‌های نوگرای شعر ظهور نکرده بودند یا سر و صدایی نداشتند. اولین مجموعه‌اش «رهگذر مهتاب» بود که در اسفند ۱۳۴۰ در ۱۲۰ با تخلص «مردمک» منتشر کرد؛ حاوی اشعار نوقدمایی در قالب نیمایی. شعر «کودک قرن» از هم‌این مجموعه سر زبان‌ها می‌افتد و سال‌ها، حتی به میان مردم ِ دور از جریان شعر نیز رسوخ می‌کند و هنوز هم هستند کسانی که صفارزاده را با هم‌این شعر می‌شناسند.
صفارزاده در دهه‌ای اشعارش را منتشر می‌کند که بنا به قول دکتر علی‌رضا نوری‌زاده، در مقالهء «دههء شاعره‌ها» {ویژه‌نامه‌ء نوروزی مجلهء فردوسی، ۱۳۵۰} در دههء چهل، ۷۲۵ شاعره ظهور کرده‌اند. و در روایت دکتر اسماعیل نوری‌علا، در مقالهء «تذکرة‌اللطیفه» {مجله‌ء فردوسی، شماره ۸۵۲، فروردین ۱۳۴۷}، شعر ِ بیش از صد و بیست «شاعره» بررسی شده‌است.
دههء چهل، شاید به لحاظ کمیت، دههء زنان شاعر باشد، اما سایهء شعر فروغ فرخزاد در این دهه، و حتی دههء بعد، حضور کیفی دیگران را به‌زیر می‌برد؛ در اسفندماه سال ۱۳۴۲ «ایمان بیاوریم ..» فروغ منتشر می‌شود، درحالی‌که «دیوار» و «اسیر» هم در دو سال گذشته‌اش به چاپ‌های دوم و سوم رسیده‌اند. فعالیت‌های سینمایی‌اش بیش از پیش قوت و شدت گرفته و انتشار گزیده‌ اشعارش با استقبال بس‌یار خوب منتقدان و روشن‌فکران روبه‌رو می‌شود. نام فروغ و شعر فروغ، نه تنها جریان شعر زنان را، که کل جریان شعر این دهه و دهه‌ء بعد را تحت تاثیر قرار می‌دهد. و عاقبت، مرگ ِ تراژیک او در ۲۴ اسفند سال ۱۳۴۵ نیز از او اسطوره‌ای می‌‌سازد که می‌دانیم.
از سوی دیگر، دهه‌ای که دههء انتشار مجموعه‌های پیش‌روی امثال شاملو و رویایی و سپهری و فروغ و اخوان و .. است، جایی هم برای شعر و زبان معمولی و احساسات سرشار از شعار صفارزاده نمی‌بیند.
در هم‌این‌سال‌ها برای ادامهء تحصیل در رشتهء زبان و ادبیات انگلیسی به انگلستان و آمریکا سفر می‌کند. {در این نوشته، مفصل‌تر بخوانید}. بعد از بازگشت از سفر است که صفارزاده، دیگر آن شاعر معمولی نیست و نگاه‌اش نسبت به شعر، اگرنه پیش‌روتر از جریان‌های متداول آن دوران، اما خبر از نوجویی‌اش می‌دهد. «طنین در دلتا» را در آذرماه ۱۳۴۹ در انتشارات امیرکبیر منتشر کرد؛  مجموعه‌ای که بس‌یاری هم‌چون شمس لنگرودی، نوآوری‌های آن را «کوششی» می‌دانند در برابر نوآوری‌های «جوششی» فروغ. با این‌حال، گرایش به فرم، تا حدی که صفارزاده به‌کار می‌بست، و زبان ساده و بی‌تکلف‌اش که حتی ذره‌ای هم با مجموعهء پیشین قابل قیاس نبود، از ظهور نگاهی منحصر به فرد و اختصاصی – بدون قضاوت کیفی – خبر می‌داد.
این شعر کوتاه از «کانکریت»‌ها را «ببینید»: {پی: این مطلب علی‌رضا در هم‌این‌باره}

بالا
زندگی آسانسور
پایین

زبان شعر صفارزاده در این مجموعه و روی‌کردی که به زندگی در شعرش دارد، زمین تا آس‌مان با شعر پیشین خود، و حتی با شعر زنان شاعر دیگر، تفاوت دارد. شعر «عاشقانه» از این مجموعه:

صبح آمده است
                    تو رفته‌ای
                               عشق آمده است
                                                  تو نیستی ...

چه می‌شود کرد  
رنگ دیوار به پرده‌ها نمی‌خورد
رنگ قالی به هیچ‌کدام
امروز تولد دوک الینگتون بود
در کاخ سفید هم رادیو می‌گفت جشنی برپاست
شُکر که که کلاه‌سفیدها دوک را نخوردند
شُکر که دوک گذری به آلاباما نکرد
شُکر که اگر تو نیستی، تنهایی هست
شُکر که فصل پاییزه این فصل
دوره‌گرد می‌خواند انار نوبر پاییزهء انار ...
من هم می‌خواهم به سلامتی دوک گیلاسی بزنم
و بزنم زیر گریه
همه توی این ملک مثل هم‌اند
چه فرق می‌کند
آدم صبح مِی بزند یا شب

اواسط سال ۱۳۵۰ مجموعهء «سد و بازوان» را در انتشارات زمان منتشر می‌کند در ۵۲ صفحه. سفر صفارزاده به خارج از ایران، و زندگی‌اش میان آن فرهنگ و درگیری با نگاه جهان غرب به ادبیات و هنر، از وی چهره‌ای می‌سازد که حتی بس‌یاری از شاعران نوگرای هم‌آن زمان بر او خرده می‌گیرند که شعرش و زبان‌اش «بی‌پیرایه» است {از جمله شمس لنگرودی} و حتی سپانلو او را «شاعره‌ای که به زبان خارجی چیز می‌نویسد» می‌خواند. کار حتی بالا هم می‌گیرد!
دکتر رضا براهنی که در آن زمان شاعر و منتقدی پیش‌رو و آشنا به ادبیات روز جهان بود، و کمی قبل‌تر از انتشار مجموعهء اخیر در جریان «جایزهء کتاب سال» ‌نوشته بود:«اگر کمیته، شاعره‌ای برای جایزه پیدا نکرد، دلیل‌اش این نیست که چنین شاعره‌ای نداریم. طاهره صفارزاده یکی از به‌ترین شاعره‌های معاصر است {...} و هم‌این جهش‌هاست که حتی اعتقاد مرا در مورد شعرهای فروغ نسبت به ده سال پیش عوض کرده است»، حالا انگاری جهش کرده و شعرهای صفارزاده را شعر که نمی‌داند هیچ! حتی «توسری خوردهء شعر غرب» می‌خواند و معتقد است این‌ها شعر نیست!
م.آزاد (محمود مشرف تهرانی) شاعر نوگرای هم‌آن روزگار نیز ضربتی دیگر می‌زند و برای نقدی که در کیهان بر اشعار او نوشته، نام «شعری انباشته از اداهای روشن‌فکرانه» می‌گذارد!
هرقدر که «شاعران طراز اول» آن روزگار و کسانی چون مجابی و سپانلو و دیگران به او حمله می‌کنند، معدودی هم از صفارزاده دفاع می‌کنند. محمد حقوقی مقدمه‌ای بر کتاب دوم می‌نویسد و محمدرضا فشاهی نیز در نامه‌ای سرگشاده به صفارزاده، پنبهء بس‌یاری از جمله م.آزاد، سپانلو، شاملو، مجابی و ... را می‌زند و دلیل حملات‌ ایشان به شعر صفارزاده را فقدان «رفاقت‌»ها و نداشتن «روابط عمومی‌»هایی هم‌چون سیروس طاهباز و احمدرضا احمدی می‌داند.
شعرهای این مجموعه، با این‌که در ظاهر به سمت نثر پیش می‌روند، اما به عقیدهء من، اگر صفارزاده ام‌روز آن شعرها را می‌نوشت، وی را حتی شاعری واپس‌گرا می‌خواندند {در مقایسه با پیش‌رفت ام‌روز شعر}. و دریغ که مُشتی روشن‌فکر در آن روزگار، چه نام‌هایی بر نوشته‌هاشان گذاشته‌اند: «شعری انباشته از اداهای روشن‌فکرانه»، «شعر صادراتی»، «شاعره‌ای که به زبان خارجی چیز می‌نویسد» و.....
بخشی از شعر «بازوان‌ام بوی سد ِ شکسته را دارند» را بخوانید:

هیچ توفانی به پراکندن برگ‌های غایب‌شان قادر نیست من این را می‌گویم و وارد قبرستان درختان می‌شوم (جاذبه‌ای بیست و پنج دقیقه از شهر آیوا) از لابه‌لای ستون‌های قهوه‌ای و درگاه‌های تو در تو می‌گذرم هیچ‌کس جلو مرا نمی‌گیرد که بپرسد کیست‌ام و با چه‌کسی کار دارم بیماری هرچه بود یک آغوش یک مهندس ِ سد یک سیل لوح گوری و دسته‌گلی به یادگار نگذاشت پس من بی‌نامی را لمس می‌کنم هوا را رنگ‌های غروب را و قامت‌های بلند مرگ را تا ثابت کنم که دیگر هیچ‌کدام منظره نیستند...


این‌دست شعرهای صفارزاده است که رسما خشم بس‌یاری از «شاعران پیش‌رو» را برمی‌انگیزد؛ تا جایی‌که از فحاشی‌ و تمسخر و توهین هم دریغ نمی‌کنند.
در سال ۱۳۵۱ که «شعر نو از آغاز تا امروز» محمد حقوقی منتشر می‌شود، فصلی نیز به بررسی اشعار صفارزاده اختصاص می‌یابد تا حقوقی ارادت خود به شعر صفارزاده را بیش از پیش نشان دهد.
بعد از موفقیت شب‌های شعر انستیتو گوته در سال ۱۳۵۲، بر‌نامه‌ای نیز به شاعران جوان اختصاص می‌یابد که 14 آبان‌ماه هم‌این سال، شب شعرخوانی حسین منزوی و صفارزاده است.
«سفر پنجم» را در ابتدای سال ۱۳۵۶ در انتشارات رواق منتشر می‌کند در ۱۱۱ صفحه. شمس لنگرودی دربارهء این مجموعه می‌نویسد:
« سفر پنجم در سال ۱۳۵۶، ناگهان و به‌طور غیرمنتظره‌ای شهرت عام یافت و به سرعت با تیراژ بالا، چندین‌بار تجدید چاپ شد. یکی از دلایل توجه وسیع و ناگهانی به سفر پنجم، علاوه بر اشاراتی چند به آیات قرآنی و تاریخ اسلام، شعر "سفر هزاره" بود که به دکتر علی شریعتی تقدیم شده بود. و دکتر علی شریعتی، مسلمان انقلابی متجددی بود که در میان روشن‌فکران مسلمان، ده‌ها هزار هوادار و پی‌رو داشت؛ پی‌روان جوانی که به‌شدت از مرگ رهبرشان – که شایع بود رژیم پهلوی او را به قتل رسانده – متاثر و خشم‌گین بوده‌اند
البته شمس دلیل محبوبیت و استقبال از این مجموعه را صرفا در اشارات به مضامین اسلامی و دینی نمی‌داند و از ترکیب مدرنیسم با ذوق نوقدمایی و صراحت و سادگی ویژهء این شعرها نیز به عنوان عامل دیگر موفقیت این کتاب یاد می‌کند. {تاریخ تحلیلی شعر نو – جلد چهارم – صفحه ۴۶۵ }
از هم‌این کتاب است که سمت و سوی آیندهء شخصیتی صفارزاده نیز عریان‌تر می‌شود. علی‌محمد حق‌شناس، در هم‌آن سال نقدی بر این کتاب می‌نویسد و از روی‌کردهای دینی و قرآنی آن یاد می‌کند و ..... و مشخص است چه می‌شود در ادامه. گرچه سال‌ها پیش از این، «نعمت میرزازاده« (میم.آزرم) با «سحوری» و بعد «علی موسوی گرمارودی» با «عبور» و مجموعه‌های بعدی‌اش در جریان شعر نوی مذهبی و دینی اعلام وجود کرده بودند، اما هنوز خصوصا موسوی، شاعری نبود که چندان شناخته‌شده باشد.
از شعر «سفر عاشقانه» است:

من اهل مذهب بیداران‌ام
و خانه‌ام دو سوی خیابانی‌است
که مردم عایق
در آن گذر دارند
صدای هق‌هقی از دوردست می‌آید
چه‌طور این‌همه جان قشنگ را
عایق کردند
چه‌طور
چه‌طور
چه‌طور
تبت یدا ابی لهب و تب
تبت یدا ابی لهب و تب
تبت یدا ابی لهب و تب
...

صفارزاده در بیست‌اُم مهرماه سال ۱۳۵۶ و در سومین شب از «شب‌های شاعران و نویسندگان در انجمن فرهنگی ایران – آلمان» موسوم به «ده شب»، هم‌راه با بهرام  بیضایی، شمس آل احمد، محمد زهری، سیروس مشفقی، فاروق امیری و احمد کسیلا، میهمان ویژه‌ء این مراسم است و شعرخوانی می‌کند. این، هم‌آن شبی است که آل احمد و پس از او، بهرام بیضایی، سخنان کوبنده و جسورانه‌ای دربارهء سانسور و اختناق در دستگاه پهلوی می‌گویند و سروصداهای فراوانی می‌کند.
با آغاز سال ۱۳۵۷، صفارزاده مجموعهء «حرکت و دیروز» را در انتشارات رواق منتشر می‌کند. این مجموعه نیز هم‌آن سادگی و صراحت دیگر شعرهای صفارزاده را دارد. اما آشکارا، کفهء مذهبی و گرایشات سیاسی در آن سنگینی می‌کند و شعارزدگی، که خاص وضعیت غالب شعر آن دوران است، در این مجموعه بیش‌تر به چشم می‌خورد.
از این‌سال، هم‌زمان با انقلاب، صفارزاده نیز به اردوگاه انقلابیون دعوت می‌شود {یا می پیوندد؟} و کم‌کم می‌شود چهره‌ای که حالا و این‌روزها همه می‌شناسند. اما واقعا صفارزاده این بود؟
صفارزاده بعد از انقلاب، به‌قول شاعری انقلابی، «به‌هم‌راه عده‌ای، شد سردم‌دار شعر انقلاب» خصوصا در دههء شصت. و لابد خودش هم به این اتفاق راضی بود. ترجمه‌های او از قرآن به زبان انگلیسی که در چندین و چند نوبت عرضه شده است، و گرایش‌اش به مضامین مذهبی و بعدها، با نزدیک شدن به دوران پیری، توجه‌اش به «مضمون صرف» و دوری از فرم و ... باعث شد تا بس‌یاری از این شاعرهء پیش‌روی  آن‌روزهای جوانی، تنها «استاد دانشگاه»ی به یاد بی‌آورند که صرفا «چندین مجموعه شعر سروده» و او را تنها به‌خاطر ترجمه‌های قرآن و ادعیه‌ها بشناسند. و این، با توجه به یکی‌دو دیداری که با ایشان داشتم، به‌نظرم چندان هم دور از خواست خودش نبود. {بگویم که حتی در شعرهای دههء شصت‌اش هم رگه‌هایی از زبان‌بازی و راحتی شعر پیداست، که رفته‌رفته رنگ می‌بازد البته.}
اما با رجوع به پیشینه‌اش می‌بینیم، حتی هم‌آن دوران که حق‌شناس او را شاعری آوانگارد و درعین‌حال مذهبی خواند و اشعارش را با شیوهء روایت قرآن مقایسه کرد، باز هم اهمیت کارش را از توجه به نوگرایی در زبان و فرم می‌گرفت و نه مضمون ِ صرف.

طاهره صفارزاده در انتخابات انجمن قلم - عکس: سایت رضا رهگذر


دربارهء فعالیت‌های او بعد از انقلاب، و ترجمهء دقیق‌اش از قرآن، اهل فن گفته‌اند و لابد می‌گویند. اما این‌ها تنها نگاه به «بخشی» از زندگی اوست. اگر خبرنگاران بی‌سواد بخش ادبی خبرگزاری‌ها و سایت‌ها، حداقل اطلاعی از وضعیت شعر در دهه‌ء پنجاه داشتند، لابد نمی‌نوشتند:«انتشار چندین مجموعه شعر نیز از دیگر فعالیت‌های او بود». شکر خدا که کتاب‌ ارزش‌مند شمس لنگرودی «تاریخ تحلیلی شعر نو» در چهار جلد توسط نشر مرکز هنوز هم بازنشر می‌شود، و کتاب محمد حقوقی «شعر نو از آغاز تا امروز» هنوز هم در بازار پیدا می‌شود، و دوره‌های صحافی‌شدهء مجلهء فردوسی از نقل و نبات هم در دست‌رس‌تر است... از این منابع استفاده کردم در این نوشته. منابعی که یک‌بار در گفت‌وگویی تلفنی، با مرحوم صفارزاده هم درمیان گذاشتم و حرف‌هایی هم داشت. البته به‌وقت‌اش، کسی به دنیای شاعری‌اش توجه دقیق و تاریخی نکرد، تا دریابیم صفارزاده شاعری نوگرا بود که از بس‌یاری از مدعیان‌اش در آن زمان جلوتر رفت.
بگذار حالا او را یک استاد دانشگاه صرف یا مترجم زبان انگلیسی بخوانند.
سطرهای پایانی «آشیان‌پرست» از مجموعهء اول‌ صفارزاده را بخوانیم و بگذرد:

او مرغ ِ آشیانه‌پرست است و عاقبت
یک‌روز بی‌خبر
پر می‌کشد به جانب ِ شهر و دیار خویش

 

در بالاترین+ نوشته‌های از سر تکلیف ِ زمانه و بی‌بی‌سی
 

 

# این؛ هم‌این # 87/08/05 حسین نوروزی |

جان ِ من! جان ِ مرا چون ضرر از بیماری‌است
نظری کن که به جان‌ام خطر از بیماری‌است

حال من، نرگس بیمار تو داند؛ زآن‌روی
که در او هم، چو دل من، اثر از بیماری‌است

هر طبیبی که علاج دل بیمار کند
تو مپندار که او را خبر از بیماری‌است

چه شود گر به عیادت قدمی رنجه کنی؟
که فغان‌ام همه‌شب تا سحر، از بیماری‌است

من پرستار دو چشم  ِ خوش ِ بیمار ِ توام
گرچه بیمارپرستی، بَتر از بیماری‌است

چشم بیمار تو پیوسته چو در چشم من‌است
دل ِ پُردرد مرا ناگزر از بیماری‌است

«خواجوی کرمانی»

پی:
حال این شعر و این‌روزگار:  آواز علی‌رضا قربانی، از آلبوم «فصل باران»


 

# این؛ هم‌این # 87/08/04 حسین نوروزی |

۱
وقتی‌که خانه‌ات جای حسابی نباشد، خیلی چیزها را نمی‌توانی آن‌طور که می‌گویند، درک کنی و بچشی.
بچه که بودم، خانه‌مان محصور بود در سه‌چیز: ریل راه‌آهن، کوره‌های آجرپزی، باغ‌های گندم و جو. محله‌مان هم با این‌که «جنوب‌شهر» بود، ولی تفاوت فاحشی داشت با این جنوب‌شهرهایی که تلویزیون و سینما به خورد مردم می‌دهند. خب لابد است که در تصاویر ایرانی، در ذهنیت ایرانی، بین «جنوب‌شهر» و «حاشیه» تفاوتی قایل نمی‌شوند. جنوب‌شهری‌های بدبختی که در تلویزیون و سینما می‌بینم، تنها تفاوت‌شان در «نداری» است با شمال‌شهری‌ها. یعنی مردمان «فرهیخته‌»ای هستند که فقط پول ندارند. حاشیه اما این‌شکلی نیست. اسم‌اش روش هست: حاشیه! مهاجران و غربتی‌ها.
در حاشیه کسی خاطره‌ای از «باغ لواسون» ندارد. اصلا کم‌تر کسی می‌داند لواسان کجاست. خیلی‌ها هنوز دریا را ندیده‌اند؛ و مگر می‌شود دریا ندیده باشی؟ می‌شود خب؛ حاشیه این‌جوری‌است.
فقر ِ حواشی، با فقری که مثلا در این جنوب‌شهرهای نمایشی می‌بینی، اصلا هزاری تفاوت دارد. حواشی، دختر زیبا ندارد. دختران زیبای حواشی را می‌شود در چهارخیابان آن‌طرف‌تر دید. یکی‌دو تا زیبارو هم آن‌روزها سهم ِ حرف و حدیث بودند و شوهران سن‌بالای بی‌ریخت. حواشی، هیچ‌ خاطره‌ای ندارد. یعنی چیزی ندارد که چنگی بزند به دل. حواشی هرچی چنگ داشته، به روح مردم‌اش زده و حالا که کوره‌های آجرپزی یکی‌یکی دیجیتال شده‌اند و دیگر از آن مناره‌های گنده {دودکش‌ها} خبری نیست، سهم این حاشیه‌ها قتل است و کراک است و افیون. حدیث این مواد مخدر، خب چیز تازه‌ای نیست. ولی هم‌این قصهء تکراری، در حواشی رنگ ِ عجیب ِ دیگری دارد.
من بچهء جایی‌ام که دقیقا مصداق «زیر پونز ِ نقشهء تهران» است. حتی «لب ِ خط» ِ ما با لب‌های دیگر فرق داشت و دارد.
آن‌جا پست‌چی نداشت؛ کسی را جای به‌تری نداشتند که منتظر نامه‌ای باشند. مردم ِ غریب آن دیار، جز کوره‌های آجرپزی چه‌چیزی داشتند؟ یکی‌دو تا قوم و خویش ِ دور، در شهرستانی دور، با هوایی دور، بدون حتی خاطرهء خاصی که ارزش به‌یاد ماندن داشته باشد. غم‌ها و شادی‌های «معمولی»، و زندگی از سر ِ عادت. 
تنها خاطره‌ام از نامه و پست‌چی، این‌ها بود:
پدرم که رفته بود جنگ، و هر نامه‌ای می‌توانست «خبر ِ جان‌باز شدن‌اش» نباشد و نوید گوری در بهشت‌زهرا را بدهد. پست‌چی، خبر چیزهایی از جنس پوست و گوشت و خون را برای ما می‌آورد.
دختر هم‌سایه، که هم نقش ِ یک زیباروی شهرآشوب را بازی می‌کرد در ذهن‌ام، هم نقش ِ نجات‌دهنده را. هم نقش «نگارنده‌ء این‌سطرها» را بازی می‌کرد آن‌جا که می‌نوشت:«به ماه قسم و به چشمان تیره‌ات، که شب‌ها در آرامش مهتاب اشک‌های مرا می‌بینند»{؟}، هم نقش ِ تمبر و پاکت را، هم نقش پست‌چی را آن‌جا که می‌نوشت:« ایشالله توی عروسی‌ات پست‌چی!». همیشه هم در نقش زن ِ آن مرد سیبیلوی بدشکل و قیافه تمام می‌شد. آن‌جا، آروزهای ما عاقبت‌به‌خیر نمی‌شدند.

۲
حاشیه‌ای‌ها، «بچه‌شهرستان» نیستند، که شهرستانی‌ها شناس‌نامه دارند و اصل هستند. این‌ها فرق دارند. بچه‌های شهری هستند، منتها کسی به شهری بودن‌شان احترام نمی‌گذارد. از شهرداری تا راه‌آهن که ریل‌هاش را از وسط زندگی و عشق و خواب و تماشای این مردم عبور می‌دهد. در حاشیه هرگز بومی نمی‌شوی؛ همیشه غریبه‌ای. حاشیه‌نشین‌ها، مردمان بی‌حق‌ ِ انتخابی هستند که خدا آورده‌شان به نواحی و اطراف. بی‌اصالت نیستند؛ فقط اصالت‌شان را «گم کرده‌اند». فرق هست میان نداشتن چیزی، با گم‌کردن‌اش. زمین ِ خدا بوده؛ هم‌این‌طور ساخته‌اند و «رفته‌» جلو. تنها تفاوت این‌ها اما، در «سوی» زمین است: مردمان حواشی، زمین ِ خدا را به بیرون شهر بُرده‌اند. این‌ها ندانسته، خود را رانده‌اند. سال‌ها بیابان‌ها را آباد کرده‌اند، شده است شهر. تا بیایند از شهر و تهران چیزی بفهمند، بس‌یاری‌شان تلف ِ روزگار شده‌اند. و باز این قصه در بیابان بعدی تکرار شده، و هی تکرار، و هی تکرار...
ساخته‌اند و رفته‌ از شهر بیرون زده. به اسم، این «مناطق» بخشی از «شهر تهران» هستند، ولی همهء بچگی من به این گذشت که نقشه‌های «تهران بزرگ» را دنبال اسم «۱۲ متری طالقانی» بگردم. ما توی هیچ نقشه‌ای نبودیم. تا سر خیابان ما می‌آمدند این نقشه‌ها، بعد یک‌هو انگار همه‌چیز تمام می‌شد: شهرداری، دم ِ در ِ خیابان ما برای مسافران سفر خوشی را آرزو می‌کرد.. ای لعنت به هرچی از این تابلوها.
حاشیه‌های هر حکومتی، نام‌های هم‌سوی هم‌آن حکومت را دارند. حواشی‌ای که پس‌وند ِ «آباد» دارند و پیش‌وند ِ«شهر/شهرک». هرکجا اسم «آباد» شنیدی، یعنی داری به حاشیه رانده می‌شوی.
تهران ِ ما، آن‌روزها با تهران ِ همه‌جا فرق داشت؛ با تهران ِ سینما فرق داشت، با تهران ِ تلویزیون فرق داشت، چنان‌که جنوب‌شهر ِ ما، جنوب‌شهر ِ سینمای جشنواره‌ای نبود هرگز. فقر ِ ما، فقر ِ مجید مجیدی ابله نبود. فقر بود با تمام زشتی‌هاش، بدون عزت نفس و این مزخرفات. بی‌اصالت نبود ولی. وقتی که اسم خیابانی که در آن به دنیا آمده‌ای، خیابانی که فکر می‌کردی همهء جهان است، توی هیچ نقشه‌ای نباشد، اصالت‌ات هم دور می‌شود.
من در ستایش فقر و در ستایش حاشیه نمی‌نویسم. لعن و نفرینی هم ندارم. آن‌چه بود، «بود / هست».
خیلی سال قبل، هم‌کار ِ خبرنگاری به‌ام گفت:«شما بچه‌جنوب‌شهرها، چیزی ندارید جز این‌که به گذشته و جنوب‌شهری بودن‌تان افتخار کنید؟» سوال‌اش، شبیه جوابی بود که د ذهن‌اش می‌چرخید: نه!
هرگز به چیزی افتخار نکردم و نمی‌کنم، هرگز! یعنی اگر دست ِ من بود، و در درگاه حضرت خدا، «حق انتخاب» داشتم، یقین که حاشیه را انتخاب نمی‌کردم. پدر و مادرم را انتخاب می‌کردم و زندگی‌شان را سرشار از خاطرات باغ لواسون و ویلای شمال می‌کردم برای زیستن. خانه‌ای را در آن به‌دنیا آمدم، جایی می‌گذاشتم که همیشه به‌ترین جای نقشهء تهران باشد. ولی خب، این حق را نه من، نه دیگری، هیچ‌یک نداشتیم. ما شدیم بچه‌های لب ِ خط و حاشیه. من این وسط، شانس داشتم؛ خیلی زودتر از زود، رسیدم به این‌که اگر حاشیه‌زاد هستم، گناه نیست. هرگز شرم‌سار خاکی که در آن متولد شدم، نیستم. افتخار هم نمی‌کنم به آن نکبت‌سرا. فقط غصه‌اش را می‌خورم در نهایت. خوب و بدش را می‌بینم، و آرزو می‌کنم کاش کسی نقشه را جوری می‌کشید که حاشیه‌ای نبود و اسم «۱۲ متری طالقانی» هم می‌آمد توی نقشهء شهر.
حالا چرا این‌ها را می‌نویسم؟

۳
از بیرون می‌رسم. مادرم می‌گوید:«پسر ِ چی‌چی خانم‌این‌ها رو یادت هست؟» خب یادم هست؛ هم‌کلاس بودیم، با هم رفتیم کلاس اول. به‌اش می‌گفتند: فلانی‌پخمه! گفتم که یادم هست. گفت:«تلویزیون یه برنامه‌ای نشون می‌داد از این‌ها که توی طرح مبارزه با اراذل و اوباش اعدام شدن. باهاشون قبل از اعدام مصاحبه کردن. پسر چی‌چی‌خانوم هم توشون بود».
سکوت می‌کنیم هر دو. یکی برداشته این به اصطلاح مستند را در جایی گذاشته که آنلاین می‌شود دیدش. تماشا می‌کنم. حدود نه ده نفر را با هم اعدام می‌کنند. با همه‌شان هم قبل از طناب دار، با آهنگ‌های محزون اجتماعی تاثیرگذار مصاحبه می‌کنند. رفیق ما می‌گوید که اولین‌بار که کسی را کُشته، «آخر هفته را، با بچه‌ها جمع شده بودیم رفته بودیم طرفای ونک تفریح... بعد دعوامون شد، یا قمه زدم شارگ‌اش  و ... بعد هم برگشتیم محله‌مون .. بعد ...».
خیلی معمولی، با تاکید روی حروف «چ» و «ج»، هی از «بچه‌ها» می‌گوید و «جنوب‌شهر». توقع ندارم همه بفهمند که باید کدام گزاره‌های هم‌این چند جمله دقت کرد. من ولی به این‌ها فکر می‌کنم:« آخر هفته بودن»، «با بچه‌ها جمع شدن»، «جمع شدن و رفتن»، «طرفای ونک»، «جمع شدن و رفتن طرفای ونک»، «جمع شدن و رفتن» ...
این جمله‌ها را در هیئت خاطره‌ای که به نظر خودش هم ارزش خاصی برای گفتن و به یاد داشتن ندارد، می‌گوید. بعد لحظه‌هایی را می‌بینم که می‌رود بالای سکو، و طناب و ... باز هم بدون هیچ خاطرهء خاصی که ارزش گفتن داشته باشد.
حالا چه فرقی می‌کند که اعدام خوب است یا بد؛ «بچه‌محل» چهره‌اش واقعا معمولی‌است. می‌گوید که «تا خود شهرک ِ فلان فقط دویدیم» اسم محلهء بچگی‌مان را می‌گوید. بچه که بودیم، هیچ‌کدام نه قاتل بودیم، نه جانی، نه شاعر، نه روزنامه‌نگار. اغلب، نقش‌های ساده‌ای داشتیم: نهایتا سیگاری‌های دور از چشم. و البته نوجوانانی عاشق ِ دختر هم‌سایه؛ معمولی و بدون ارزش والا و پایین.

۴
حاشیه‌ها، خاطره‌ای ندارند، حاشیه‌نشینان هم؛ در حاشیه می‌آیند، در حاشیه بزرگ می‌شوند، در حاشیه می‌کشند، کشته می‌شوند. و حاشیه، اعدام‌شان را هم از شهر بیرون می‌برد. کسی حتی یادش هم نمی‌آید «این، پسر ِ کی بود؟». حاشیه‌ها، محل گذر هستند: یا عبور می‌کنی می‌روی حل می‌شوی در «مردم ِ شهر»، یا دفن می‌شوی میان ریل راه‌آهن و کوره‌های آجرپزی. نه افتخاری دارد، نه شرم‌ساری‌ای. گاهی هم می‌نویسی که بگذرد فقط...
این‌جور جاها، همیشه از یاد می‌روی.

۵
این قطعهء محزون و آرام، کار Eleni Karaindrou، این زن دیوانهء یونانی است که همیشه به‌ترین بوده و هست {بیش‌تر}. تقدیم به هرچه حاشیه، در هر کجا.

باز از این‌جا: نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد، و خواب و خاک و خوراک


 

# این؛ هم‌این # 87/08/02 حسین نوروزی |

دور نیست... بالاخره یک‌شب، در هم‌این شب‌های بی‌رونق، برای این شعر ِ «خواجوی کرمانی» آهنگی خواهم ساخت، خواهم نواخت، خواهم خواند، و لابد با دل و جان، تقدیم خواهم‌اش کرد به: وی

 

من مست‌ام وُ دل، خراب - جان تشنه وُ ساغر آب
برخیز وُ بده شراب - بنشین وُ بزن رَباب

ای سام تو بر سحر -  و ِی شور تو در شکر
در سُنبله‌ات قمر -  در عقرب‌ات آفتاب

بر مشک مزن گره – بر آب مکش زره
یا ترک ِ خطا بده - یا روی ز ما متاب

در، بر رخ ما مبند - بر گریه‌ء ما مخند
بگشای ز مه کمند - بردار ز رُخ نقاب

من بنده‌ام وُ تو شاه - من ابر ِ سیه، تو ماه
من آه زنم، تو راه - من ناله کنم، تو خواب

ای فتنه‌ء صبح‌خیز -  آمد گه ِ صبح، خیز!
در جام ِ عقیق ریز، آن باده‌ء لعل ناب

آمد گه طوف و گشت - بخرام به‌سوی دشت
چون دور بقا گذشت، بگذر ز ره ِ عتاب

عطار ِ چمن، صباست - پیراهن ِ گل، قباست
تقوی و وَرَع، خطاست - مستی و طرب، صواب

دُردی کش ازین سپس! - واندیشه مکن ز کس
فرصت شمر این نفس، با هم‌نفسان، شراب

خواجو! می ِ ناب خواه - چون تشنه‌ای آب خواه
از دیده، شراب خواه - وز گوشه‌ء دل، کباب


وَرَع: پرهیزگاری و زهد
اندیشه کردن، اندیشیدن از کسی: ترسیدن، ترسیدن از کسی

سام :
دهخدا، اول معنای «بیماری» و «وَرَم» را بر آن وارد دانسته؛ «سرسام» را بیماری ِ سر و «برسام» را بیماری ِ سینه ذکر کرده از ترکیبات هم‌این کلمه.
معنی دیگر را هم معین و دهخدا {با تفضیل دهخدا} این‌ آورده‌اند: رگ‌هايی را گويند که از «زر و طلا» در کان و معدن به‌هم مي‌رسد (برهان)(جهانگيری). رگ زر (شرف‌نامهء منيری). زر ساده؛ يعنی زری که زرگری نشده و مسکوک نيز نگشته است. زر و سيم (منتهی‌الارب). رگ زر و نقره است که به فارسی سام گويند.
دهخدا این‌ها را هم در معنی ِ «سام» آورده:
زر طلا (برهان). زر سرخ  (غياث).
گوی، که بر روی آب گرد آيد.
خيزران، که درختی است (منتهی‌الارب).
در سانسکريت، به معنی حديث خوش است (التفهيم).
مرگ و هلاک (غياث). مرگ (شرف‌نامهء منيری)(منتهی‌الارب).

پس:
در مصرع « ای سام تو بر سحر -  وی شور تو در شکر» به‌نظرم مُراد، زر و سیم باشد و نوری که از آن ساطع می‌شود؛ در برابر نور سحرگاه. شاید من اشتباه برداشت می‌کنم.{حوصلهء گشتن و شرح و تفسیر نداشتم. با کورش، گپی زدم دربارهء این کلمه، چیزهایی درباب «سام: مرگ» گفت و حرف‌هایی را یادآوری کرد. دست‌آخر هم رسیدم به این‌که: خب می‌تواند این‌هم باشد. به‌هرحال، ممنون‌‌اش هستم که مثل همیشه هست در کنار و گوشه‌ء دوستی و معلمی.}

# این؛ هم‌این # 87/07/30 حسین نوروزی |

وقتی حال‌ات این‌جور است، جای مثلا «عزیزم» می‌گویی/می‌نویسی «عزیز جان‌ام»، وقتی حال‌ات آن‌جوری‌است، نمی‌نویسی «رفت»، می‌گویی «دور شد، و گذشت». پس وُ پیش کردن افعال، نقطه‌ویرگول‌بازی، مکث بین کلمات، و هرچیز دیگری؛ این‌ها قواعد ناخودآگاه هستند که خودشان می‌آیند خوش‌آمد ِ حال و روز. روزگار ِ  خراب، حال ِ خراب، زبان ِ خراب...
اتاق، یک پنجرهء بی‌پرده دارد؛ توری زده‌اند روی پنجره که حشرات نیایند تو. توری، اول سفید بود؛ خیلی سفید.
وقتی کولر کار می‌کند، بخشی از هوای اتاق از این توری رد می‌شود و بخش دیگرش، از درز در ِ اتاق می‌رود توی راه‌رو.
دم ظهر، پنجرهء اتاق باز بود. فکر کردم هوا ابری است. بعد که رفتم از بیرون سیگار بگیرم، دیدم هوا خوب است و آفتابی. وقتی برگشتم، توری را وارسی کردم: مادرمرده، سیاه سیاه شده بود. دقیقا تمام سوراخ‌های ریزش بسته شده بود. درز بین دیوار و در اتاق را نگاه کردم: یک خط سیاه، انگاری که رنگ کرده باشی دیوار را. آن‌قدر سیاه، که لابد کور‌ بوده‌ام این‌مدت که ندیده‌ام‌‌اش.
بغض کردم. به حال خودم بغض کردم.
دست‌مال برداشتم دیوار را برق انداختم. توری را هم کندم. توی آینه خودم را دیدم. سلام کردم به خودم. بی‌هوا گفتم:«چه کردی با خودت حسین؟».
بغض، خفت‌ام کرد. فکر کردم این جملهء «چه کردی با خودت حسین؟»، مال من نبوده هیچ‌وقت؛ حالا چرا از کجا پیداش شد؟
ای خدا... 

حلقه، همهء دارایی‌ام

پی:
۱- از عصر، این صدا، یک‌ریز با من است؛ نجوایی زنانه‌ و محزون، با آهنگ‌سازی حسین علی‌زاده برای موسیقی متن سریال «زیر تیغ» ِ محمدرضا هنرمند.
۲- یه‌مردی بود حسین‌قلی / چشاش سیا، لُپاش گُلی / غصه و قرض و تب نداشت / اما واسه خنده لب نداشت ... شاملو.
۳- خب تو می‌دانی که قصه، این نیست؛ درد ما جای دیگر است.

 

# این؛ هم‌این # 87/07/29 حسین نوروزی |

۱
هرچیزی، آدابی دارد که اگر رعایت کنی، خراب‌ات می‌کند خراب‌ کردنی!
این موسیقی ایرانی را ببین؛ «هوا» اگر توش نباشد، می‌شود یک‌چیزی در مایه‌های هم‌این مزخرفات که می‌گویند به‌اش دالبی‌دیجیتال. یعنی کل مزهء موسیقی ایرانی، کل مزهء آواز غلام‌حسین‌خان بنان، به هم‌نوایی یک‌ریز ِ این «هوا»ی منتشر در لابه‌لای ساز و آواز است.
نیست که در موسیقی ایرانی، همیشه «یک‌نفر» دارد می‌رود بی‌هوا، دور می‌شود. و خب همیشه هم که نمی‌رود بمیرد، گاهی دارد می‌رود که فقط رفته باشد؛ پس «هوا» می‌خواهد که زنده برگردد.
حالا هی بگو پالایش صوت.. هی بگو پالایش صوت... حالا هی برو اعصاب. ناموس ما را این تکنولوژی پالید والله.

۲
«سینه خواهم .. سینه /  خواهم .. سینه خواهم شُرحه‌شُرحه از فراق!»

«سینه» می‌خواهد؛ تاکید دارد که بدجور هم می‌خواهد. آن‌هم «شُرحه»اش را با تاکید روی ضمّه. چه می‌کند این «آذر پژوهش» با بنان، در گل‌های رنگارنگ.

۳
گفتم که: نقاب از رخ ِ دل‌خواه برافکن!
گفتا: مگرت آرزوی دیدن ِ جان‌ است؟!

و عجب لاتی بوده بانوی ِ آقای خواجوی کرمانی!


 

# این؛ هم‌این # 87/07/27 حسین نوروزی |

دکترای جعلی می‌گیرند؛ مقاله‌ء کپی‌پیست شده ارایه می‌دهند برای انتشار در نشریات علمی؛ بعد یک‌هو همه‌چیز رو می‌شود؛ می‌گویند:«بنده اصلا در این خیانت ملی دخیل نبوده‌ام؛ متاسفانه یکی از دانش‌جویان‌ام این بی‌دقتی را کرده؛ درحالی‌که به بنده اطمینان داده بود که همهء کار، نتیجهء تحقیقات خود اوست».

در رابطه‌های عاشقانه خیانت خواهند کرد؛ خواهند گفت:«حقیر این عاشقیت را سپرده بودم به یکی از دانش‌جویان‌ام، که متاسفانه ایشان در عشق‌ورزی کم‌کاری کرده‌؛ درحالی‌که قول داده بود تا پای جان‌اش عاشق بماند».

* عنوان نوشته، از روی کتابی به هم‌این نام / نویسنده: جیمز فین گارنر / مترجم: احمد پوری / ناشر

قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۱
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۲
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۳
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۴

# این؛ هم‌این # 87/07/22 حسین نوروزی |

این
من رانندگی بلد نیستم. یک‌بار رفتم یک هفته آموزش آیین‌نامه دیدم و بعد هم ده جلسه آموزش شهری. قرار شد فرداش بروم برای آزمون و گواهی‌نامه؛ نرفتم. مدت‌هاست که فکر می‌کنم کار خوبی کردم که نرفتم. رانندگی همیشه دغدغه‌ام بوده، ولی علاقه‌ام این نبوده و نیست که روزی به وصال ماشین برسم. من فوبیای راه‌نمایی‌رانندگی دارم: اطمینان دارم روزی ماشینی که من راننده‌اش هستم، می‌خورد به ماشین جلویی. اطمینان دارم که روزی عابری را که دارد از وسط اتوبان رد می‌شود، زیر می‌گیرم. من دوست ندارم در جاده‌های ابلهانه‌ء شمال بیفتم توی دره، در اتوبان قم بروم زیر چرخ تریلی.
وای به روزی که بنشینم کنار دست راننده: همه‌اش دارم تذکر می‌دهم. 
از این‌که وقتی سوار تاکسی دیگران هستم، می‌توانم پشت هر چراغ‌قرمزی پیاده شوم و آن‌طرف چراغ سوار ماشین بعدی بشوم؛ از این‌که حق دارم در لحظه از ماشین پیاده شوم و قدم بزنم؛ از این‌که ...  اطمینان دارم که اگر ماشین هم داشته باشم، و راننده‌اش هم خودم باشم، این‌قدر خر هستم که پشت یک چراغ، ماشین را خاموش کنم و راه بیفتم پیاده بزنم تنگ ِ خیابان. مهم نیست چه می‌شود بعدش؛ من حوصلهء چراغ‌قرمز و ماندن در ترافیک را ندارم.

این
دوست دارم که باشم. دوست دارم که باشند، ولی نه وسط خلوت من. یعنی باشند، بگوییم و بخندیم و بگردیم و من ناگهان بروم توی خودم برای هفته‌ها. دقیقا از سر ِ یک لحظه بروم توی لاک خودم. مثلا نصف یک جوک را تعریف کنم، و ناگهان بلند شوم بروم توی اتاق و در را قفل کنم بمانم دو روز در سکوت. می‌گویند خب دیوانه‌است پسر. بگویند! برای من مهم نیست. دوست دارم خلوت خودم را داشته باشم و دارم! تمام عمر را جنگیده‌ام. «هرگز» به میهمانی نرفته‌ام؛ عروسی خواهر، تولد خواهرزاده، دیدار نورسیده، و بدتر از همه «عید دیدنی». یک‌بار که بروی، می‌شوی فاحشه: توقع دارند که «عید است.. چرا فلانی نیامده؟»، «عروسی برادر است.. چرا...» و..
جوک اول را که بگویی، باید تا ته‌اش بروی. باید برای آدم‌هایی که دوست‌اند، دوستی کنی. باید «حق رفاقت» را به‌جا بیاوری؛ من نفرت دارم از این «باید»! خواه «دِل»ی باشد و خواه هرچی. نفرت دارم. برای هم‌این درس را ادامه ندادم در هم‌آن نوجوانی. یک‌سال که علم بی‌اندوزی، توقع جامعه و خانواده و بعدها خودت این است که خب بیا و یک‌سال دیگر هم علم را بی‌اندوز! خب دوست ندارم. ول کردم که راحت باشم.
لابد تو که نزدیک‌تری، تو که من را مثلا ده سال است می‌شناسی، خوب می‌دانی که دایره‌ء ارتباطات من، یعنی چیزی در حد یک کشور. بگذار فکر کنند بلوف می‌زنم. مهم نیست.
با تمام راننده‌تاکسی‌ها رفیق‌ام؛ نه این‌که بشناسم‌شان فقط.. نه! رفیق‌ام! یعنی اگر بگویند بیا برویم بچه‌ام را از فلان تیمارستان فراری بدهیم، پایه‌ام! بچه‌ها نباید این‌جور جاها بستری باشند، هرگز!
من رفیق‌بازم. عاشق دوستی‌ها، سلام و علیک‌ها. این «نان و نمک» را از دل ِ سنت، بس‌یار دوست می‌دارم هنوز. ولی «خودم» را حفظ می‌کنم در همه‌حال. این‌که توی من زندگی می‌کند، یک دیوانهء زنجیری‌است، «حسین‌»ی که هنوز هم در بدترین حالت، می‌تواند خودش را نگه دارد، می‌تواند بشورد، بتازد و بزند هرچیز حتی خودش را ناکار بکند... زندگی، هرگز چیز مهمی نیست که بترسی ازش. کسی که روبه‌رو با تو حرف می‌زند، می‌خندد، جوک می‌گوید، توان این را دارد که بزند ویران کند همه‌چیز را. لاس اگر می‌زنم با زندگی، برای این نیست که می‌ترسم؛ زندگی را هم مثل یک رفیق، که همیشه الزاما خوب نیست، پذیرفته‌ام. وقتی که می‌روی از روزنامه فروشی آریاشهر شهروند بخری، سر از تونل رسالت درمی‌آوری پای پیاده، یعنی که هنوز هم خودت هستی و هنوز ساعاتی هست که زندگی نمی‌کنی!
یک‌بار گفتم: من پرنده‌ام؛ بخواهی پر و بال‌ام را ببندی، پریده‌ام از لای دست‌هات، رفته‌ام جای دور..
خب دروغ گفتم. من پرنده‌‌ام، که هرجا پرواز کنم، بالای سرت خواهم بود، روی شاخه‌ای در نزدیکی؛ این صداها که می‌شنوی از دور و نزدیک، صدای من است در نقش پرنده‌ها و گنجشک‌ها. و این‌همه گدا که از تو نانی می‌جویند، من‌ام که برای شنیدن صدای‌ات آمده‌ام. حساب تو، جداست از خلق جهان!

این
خیلی بچه که بودم، یک فیلمی پخش شد به نام «اشباح»؛ فیلمی در هم‌آن حال و هوای انقلابی، و البته با ساختی احتمالا ضعیف و شعاری. {می‌گویم «احتمالا»، چون حداقل بیست و اندی سال قبل دیده‌ام این فیلم را. ساخت و پرداخت‌اش را به‌یاد ندارم. ولی داستان‌اش را به‌خوبی به‌یاد می‌آروم}
دو تا مامور ساواک، بعد از انقلاب به‌قصد خروج از کشور، می‌روند شمال. منتظر رسیدن مدارک جعلی هستند از طرف دوستی. توی جنگل می‌مانند منتظر و روزها می‌گذرد. کم‌کم با هم درگیر می‌شوند. و هم‌این‌جاست که توهم شروع می‌شود. داستان فیلم و این‌که چه می‌شود، دیگر مهم نیست. اما سکانسی دارد که می‌ستایم‌اش و از هم‌آن‌روزها همیشه به‌یاد دارم: مهدی فخیم‌زاده که نقش سرهنگ را بازی می‌کند، در سکانسی، با انبر ناخن پای‌ خودش را می‌کشد، خودش را شکنجه می‌کند خیلی هم جدی؛ دارد خودش را تست می‌زند ببند چه‌قدر می‌تواند مقاومت کند اگر دست‌گیر و شکنجه شد!
این حال را ستایش می‌کنم؛ این‌که گاهی خودت را شکنجه کنی، ببینی چه‌قدر می‌توانی. مهم نیست که همیشه نتایج این‌قبیل کارها، با واقعیت یکی نیست. مهم این حس است که:«تو، می‌تونی!»
گاهی به خلوت رفتن، از شکنجه بدتر است. حبس ِ خودخواسته، زجرآور است.
من یاد گرفته‌ام که فقط تا وقتی به دیگران رو بزنم، که اوضاع بد است؛ وقتی اوضاع تخمی و بدتر از جهنم بود، ناگهان سکوت کنم، بروم توی خودم، و حتی اگر اطمینان داشته باشم که کسی می‌تواند آرامش‌ام دهد، بایستم و بجنگم با خودم. مادرم، که عمرش دراز باد، دقیقا این است: یک‌هو سکوت می‌کند هفته‌ها. زندگی نمی‌خوابد، همه‌چیز «ظاهرا» خوب است. فقط ما که اهل‌اش هستیم، خوب می‌فهمیم که «از این‌جا به بعد را فقط خدا به‌خیر کند!».
دوست ندارم حال‌ام «یک‌جور» بماند. اگر خیلی خوب باشم، کاری می‌کنم که همه‌چیز به‌هم بریزد. دیوانه‌ام؟ خب هستم! حالا؟
فقط موش‌های خیابانی همیشه یک‌جور است حال‌شان. ام‌روز اگر این‌کار را دوست دارم، دوست دارم فردا دوست نداشته باشم‌اش. چرا باید به رفتاری و عادتی شناخته بشوم؟ این‌که تو را به خنده‌رویی بشناسند، می‌شود دلیلی برای این‌که از فردا اگر ناراحت بودی، «سوال» کنند که چی شده؟ خب این خوب نیست.
آدمی که نمی‌تواند با خودش بجنگد، بمیرد به‌تر است.

این
یک‌بار وسط حرف‌، به دوستی {که این‌روزها از سر لطف، زیاد هم زنگ زد و لابد می‌فهمد که روی حوصله نیستم} گفتم:« وبلاگ.. نوشته.. اين‌ها عين ناموس‌اه؛ با هر تعريفي از ناموس... مال دل ِ آدم‌اه... مردم، نهايتا عين توی خيابون حق دارند يواشکی هيزی کنند... ولی حدی داره ورود به اين بازار».
می‌روی گوگل‌ریدر نوشته بخوانی؛ چیزی را Share می‌کنی. فردا می‌گوید:« تو که آنلاین بودی، چرا جواب نمی‌دی؟ خودم دیدم توی گوگل‌ریدر بودی».
طبیعی‌است که زود بلاک‌ات می‌کنم. 
در سایت‌های عمومی حضور داری مثل همه. در مسنجر آف می‌گذارد:«حالا واسه لایک‌زدن وقت داری، واسه ما نه؟!»
با دوستی می‌روی بیرون، دوست دیگری دل‌خور است که:«چرا جواب ما رو نمی‌دی ولی با فلان، حوصله داری بری چرخ بزنی؟»
می‌روی دکتر می‌گویی:«این درد دارد خفه‌ام می‌کند» می‌گوید:«باید سیگار کم‌تر بکشی، وگرنه تا دو سال دیگر فلان می‌شود» به تو چه؟؟ عوضی! من با پای خودم آمده‌ام، و فقط مسکن می‌خواهم. روضه‌ات را ببر برای مادرت بخوان آشغال! نسخه‌ات را بنویس، برویم پی دردمان.
به راننده می‌گویی:«میدون ولی‌عصر می‌خوره؟» نمی‌گوید:«آره / نه» می‌گوید:«بیا.. می‌ریم.. ولی‌عصر.. ولی‌عصر.. قدیم اسم‌اش این نبود... بیا بالا... اوه اوه.. چه شلوغ شده تهران... می‌ریم.. ولی‌عصر هم می‌ریم.. انقلاب نمی‌ری؟ انقلاب که شده محل گذر از زور شلوغی... مردم یعنی چی می‌خوان توی خیابون این‌همه آدم؟ ولی‌عصر... اوم.. می‌ریم.. بیا... ای خدا شکرت.. ولی‌عصر هم می‌ریم».
زنگ می‌زنی، می‌فهمم لابد کاری داری. اس‌ام‌اس می‌زنم که:«ام‌روز حوصله ندارم» اس‌ام‌اس می‌زنی:«ها؟ بی‌خیال.. پاشو.. پاشو بزن بیرون هوات عوض می‌شه... منتظرم ساعت کوفت فلان‌جا».
واقعا اگر هم‌آن لحظه زنگ بزنم ایل و تبارت را جلوی چشم‌ات وصلت بدهم، چه خواهد شدن؟ حق دارم، نه؟
خب لابد می‌گویی «خودخواه»! واقعا غیر از این است؟ نه خدا می‌داند. من رفقا را حتی اگر خودخواه باشند، دوست می‌دارم. کاری به کار دقایق شخصی‌شان ندارم. ولی دوست‌شان دارم. خودخواهی نباشد، خلوتی نداری. پس با خودت راحت باش و کنار بیا: یا دوست خودخواه می‌خواهی یا نمی‌خواهی. به هم‌این سادگی! حرف، همه این است:داشتن «حق انتخاب» برای هر لحظه، بدون «توضیح دادن»، بی توقع ِ پاسخ و شرح و بسط.
یادم باشد که یک‌چیز را قبل و بعد از هرچیز به مجموعهء نوامیس‌ام اضافه کنم: خلوت!
خلوت، حتی وقتی بده‌کار کسی باشی، باز هم خلوت است؛ مال خودت!

این
دوستان ِ دوست‌تر، زنگ می‌زنند، جواب نمی‌دهم. صرفا برای این‌که دارم می‌جنگم. دوست‌شان دارم، چون می‌فهمند که من هم دیوانگی‌شان را می‌فهمم. از روزگاری که هست، کلافه‌ام. خب البته درست می‌شود این «عادت ماهانه» که گاهی هفته‌ها هم ادامه دارد. حواس‌ام هست چه می‌گذرد. خیلی اوضاع بد است...

این
بدون وقفه، صد شب است که هرشب، یک صفحهء کامل برای روزنامهء فردا می‌نویسم، بدون دقیقا حتی نیم‌ساعت تاخیر در کل این شب‌ها! دقیقا صدشب، صد صفحهء روزنامه.
پس یعنی زنده‌ام هنوز، و هنوز هم عکس حرف ناجوان‌مردانهء آن دوست قدیمی، هرگز حتی در روزهای این‌جوری، تعهدات‌ام را رها نکرده‌ و نمی‌کنم!
پنجاه و سه اس‌ام‌اس در طول یک‌ماه فرستاده، هر پنجاه و سه تا این است:«سلام .. خوبی؟ چرا جواب نمی‌دی؟ نگران حال‌ات بودم بدجور.. چه‌خبر؟ .. ببین... یه سایت می‌خوام. با امکانات خوب و البته پول اندک... می‌تونی برام یه سایت راه بندازی که صبح‌به‌صبح، ساعت هشت بره برام خانوم بیاره؟ خودت خوبی که؟ جواب بده لطفا».
با این وضع، هیچ جنگی تمام نشده برای امثال من. این‌که نمی‌شود همه توقع داشته باشند همه‌اش. هنوز هم می‌توانم بزنم به تیپ و تاپ همه‌چیز، رها کنم کل زندگی را. من از تمام شادی‌ها، خوشی‌ها، از تمام اتفاقات خوب گذشته‌ام، چون‌که حق انتخاب نبوده درشان. حالا این زندگی و خوب و بدش که تحفه‌ای نیست.

این
از این‌که رازت را، به آدم‌های بی‌عمل بگویی، و بعد در وقت ِ ضرور، باز هم خودت باشی و خودت، ناراحت نباش. کسی چیزی به تو بده‌کار نیست. هست؟ نیست! پس خفه‌شو!

این
حساب تو، از جهانی جداست. اگر می‌دانستی .... عمرت دراز باد!
یکی از هم‌این‌شب‌ها که همه خواب‌اند، فرار خواهیم کرد جایی که بشود خلوتی داشت. حالا ببین!
گرچه این‌روزها، خوب نیست، ولی .... آره!

این
این‌بار هم شد! شد که چند روز سکوت کنم. این وضعیت، خوبی‌اش این است که اگر روزی در هم‌این سکوت‌ها، تلف شدی و رفتی، تا مدت‌ها همه فکر خواهند کرد:«خب توی خودش‌اه».
مهم یک‌نفر است؛ که او بدون اتلاف دقیقه‌ای می‌تواند رصد کند، خبر بگیرد، هم‌پا باشد. مادر و خانواده هم کنارم هستند. پس خیلی هم در سکوت نخواهم رفت.
من، دربارهء زنده‌ها کم‌تر می‌نویسم؛ مبادا که خلوت‌شان مخدوش شود.

این
اطمینان دارم روزی عابری را در وسط یکی از هم‌این بزرگ‌راه‌های تهران، زیر خواهم گرفت. آن‌وقت خیلی مهم نیست بعدش چه می‌شود. هیچ‌وقت مهم نبوده.
دل‌ام می‌خواهد با رفقای قدیم‌ام قرار بگذارم وسط اتوبان. دقیقا وسط اتوبان، کف آسفالت! می‌دانم خیلی‌هاشان می‌آیند؛ هنوز هم باور دارند که دیوانه‌ام و اعتماد خواهند کرد. خواهند گفت:«لابد این‌هم یک‌جور دیوانگی تازه است» و خواهند آمد.
دل‌ام می‌خواهد ماشین داشته باشم. ماشین خودم، دوو سی‌ال‌او مشکی‌رنگ، یا ماتیز نقره‌ای. دل‌ام می‌خواهد سر ساعت، اتوبان کمی خلوت باشد، که بتوانم آسوده همه‌شان را زیر بگیرم بروند به درک!
هنوز هم خدای من شاهد است که می‌توانم.

 

# این؛ هم‌این # 87/07/22 حسین نوروزی |

هفته‌ء دوم اکتبر در سراسر جهان، هفته‌ء کودک است؛ یعنی کشورها آزادند در این هفته، روزی را انتخاب و به عنوان «روز کودک» جشن بگیرند. «روز جهانی کودک» هم ۸ اکتبر است (فردا) و البته در ایران، ام‌روز «روز کودک» است.{ام‌سال همه در ایران می‌گویند «روز جهانی کودک»، و جالب آن‌که این‌روز در ایران ِ ما، با روز جهانی که مثلا یونیسف جشن می‌گیرد، یک‌روز تفاوت دارد}
بر اساس آمارها، نزدیک به نیمی از جمعیت ایران را کودکان و نوجوانان زیر سن بلوغ {قانونی} تشکیل می‌دهند؛ یعنی مثلا سی میلیون و اندی، یا در هم‌این حدود و حوالی.
تمام قوای سه‌گانه هم مسوول‌اند که ماهانه و سالانه، گزارش‌هایی از وضعیت این کودکان در ایران «تنظیم کنند». گزارش‌ها در روابط عمومی‌ وزارت‌خانه، به همت «کارشناسان» یا توسط «دانش‌جویان حق‌الزحمه‌ای» تهیه می‌شود. چند تا خانم دکتر و آقای مهندس هم «وظیفه» دارند این آمارها و گزارش‌ها را «تحلیل» کنند و البته در ایران، وضعیت هرگز نگران‌کننده نیست.
به‌هرحال، ام‌روز در ایران، «روز کودک» است و فردا «روز جهانی کودک»؛ نگران نیست‌اند و نیست‌ایم. همه‌چیز خوب است: هرجور کلمهء «کودک» را «سرچ» می‌کنی، می‌رسی به خوبی و خوشی؛ امتحان‌اش مجانی‌است.
اخبار و گزارش‌های رسمی‌تر هم البته همیشه باید زیبا باشند؛ نگاه کنید.
ولی بیرون از محیط مجازی مسوولان، دنیا جور دیگری‌است، و برای کودکان، دنیای بس‌یار بدی. این را من‌ای می‌گوید که شب و روزش بنا به شغلی که دارد، با کودکان می‌گذرد و با اخبار وحشت‌ناک‌ حوالی کودکان.
روز جهانی کودک در پیش است؛ چی داریم برای این‌همه کودک؟ فقر، بی‌مهری، کار، بی‌سوادی، اعتیاد، جرم، آزار، زندان، دل‌شکستگی و...

شادی، راه رفتن، خندیدن و مهربانی


****
سایت یونیسف در ایران  + پیمان‌نامه‌ء جهانی حقوق کودک
انجمن نویسندگان کودک و نوجوان + کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان + شورای کتاب کودک  + انجمن حقوق کودکان ایران + انجمن حمایت از حقوق کودکان + کودکان افغان + و...

روز جهانی کودک در سکوت  {دو یادداشت}
 

# این؛ هم‌این # 87/07/16 حسین نوروزی |

بعضی وقت‌ها نمی‌شود کاری‌اش کرد؛ پاییز است، می‌آید.

پاییز، فصل مرگ من است

 

# این؛ هم‌این # 87/07/11 حسین نوروزی |

۱
در قهوه‌خانه‌ها
حرف ِ توست
هرجا که می‌شود هنوز
سیگاری آتش زد

می‌گویند زیبایی
چنگ می‌زنند در تو

۲
چشم‌های بس‌یاری
پی‌ات می‌دوند
دیده نمی‌شوی
مردان در هوای تو می‌سوزند
سیگارهای کارگری
چشم‌های کارگری
هیز وُ
غربتی

می‌گویند زیبایی
و می‌خواهند!
هم‌این‌قدر راحت و ساده

۳
مردم از چیزهای زیادی می‌گویند
از این‌که می‌روی؛ دوست دارند
از این‌که می‌رسی؛ دوست دارند
از این‌که دوست دارند که می‌آیی

حرف‌های بس‌یاری هست
پُشت سرت را نگاه کن

۴
تو نیستی
و می‌گویند رفته‌ای
نمی‌دانند ماه‌ای در آس‌مان‌ها
دیده نمی‌شوی گاهی

این‌ها
کارگر اند
نمی‌فهمند گاهی
خسته می‌شوی

۵
قسم به سیگار
و دودی که از جان برمی‌آید
روزی برای تو خواهند مُرد
با چشم‌های کارگری
هیز
و غم‌آلود

Baanoo بانو

 

# این؛ هم‌این # 87/07/11 حسین نوروزی |

این
ده یازده ساله بودم که «اخوان» می‌خواندم. یک‌جایی بر پیشانی ِ شعری از دفتر «آخر شاهنامه» نوشته بود:«دیدار ِ پیام‌آوران وی را هیچ شاد نکرد». آن‌سال‌ها، اصلا معنی‌اش را نمی‌فهمیدم. از قول ِ «هومر» نوشته بود. بعدها هومر را شناختم و چیزهای دیگری هم خواندم ازش.
سال‌ها گذشت؛ اخوان‌خوانی ِ من هم شد حدیث ِ از بَر خواندن ِ سعدی و تاریخ ‌بیهقی و از این‌دست. بعدها هم که همه‌اش فراموش شد، و شد مَثل ِ فال حافظ زدن ِ تازه‌به‌دوران‌رسیده‌ها در شب یلدا؛ گاه‌گداری خواندن ِ چیزی برای تجدید خاطره، یا احیانا عرضهء کراماتی و فتوحاتی در باب توانستن.
یک جمله همیشه ولی توی سرم چرخید و با من بزرگ‌تر شد:«دیدار ِ پیام‌آوران وی را هیچ شاد نکرد». بودن‌اش با من، بیش از این‌که چیزی را هم‌راه‌ام کند، نوعی بودن ِ غیرارادی بود. مثل یک عادت، مثل این‌که من بس‌یار پیش می‌آید که سیگارم را سروُته روشن کنم. چندباری فکر کردم که باید این جملهء بی‌معنی را دور بریزم، جملهء خودم را داشته باشم. می‌دانی.. هر آدمی، جملهء خودش را دارد. آدم‌ها شبیه هم به سیگار نگاه نمی‌کنند. دایی‌ کوچک‌ام، چهار‌سال قبل از سرطان ریه و آسم، توامان، مُرد. آدم ِ خسته‌ای بود.
دایی‌ام، رانندهء غلتک بود. در روزگار جوانی، مشروب می‌نوشیده فراوان؛ آن‌هم در خانواده‌ای که مشروب، حتی حرف‌اش هم یعنی ارتداد. بعد، یک‌روز نمی‌دانند چه می‌شود که می‌رود توی لاک‌اش، همه‌چیز را کنار می‌گذارد، افسرده و افسرده و افسرده‌تر می‌شود و تا آخر عمر، می‌افتد کُنج خانه. {واقعا کسی نمی‌داند. همه می‌گویند خسته شد یک‌هوُ. طفلی خودش حرف نمی‌زد خیلی. فقط گاهی لبخندی تلخ، و سکوت.}
قیافه‌اش آن‌قدر خراب بود، که فکر می‌کردی توی عمرش اصلا حرف نزده، نخندیده، راست توی چشم کسی نگاه نکرده، راه نرفته، فکر می‌کردی واقعا بیست سال قبل مُرده است.
بیست سال قبل، می‌رود با پول و پلهء اندک‌اش، یک خانه در حومهء تهران می‌خرد، و یک غلتک را شریک می‌شود سه دانگ. همیشه راننده غلتک نبود از اول؛ شرکت راه‌سازی داشته. بعدها خودش را می‌کشد پایین و می‌شود راننده وُ صاحب نیمی از غلتک. شریک‌اش که کمی آدم خوبی بوده، هوای‌اش را دارد وُ سعی می‌کند به اسم اجارهء غلتک، راضی‌اش کند که برود گوشهء خانه بنشیند، با پول اجاره، زن و بچه‌اش را اداره کند. از هم‌این‌جاست که ویرانی، آغاز می‌شود.
کسی نمی‌داند. واقعا کسی نمی‌داند چی شد که این آمد با خودش این‌جوری کرد. از یک‌روز، شاید یک‌روز ِ به‌خصوص، می‌آید و «حیاط خلوت» ِ پشت خانه را می‌کند جایی برای همیشه. دقیقا آن‌سال‌ها که اخوان را شناختم، دایی هم شد ‌هم‌این کاراکتر ِ خسته و مرموز و تمام‌شده. شمایلی بود از انسانی که با زندگی وداع کرده، انسانی که در پی حقیقت و آزادی نیست، انسانی که کشف و شهودی را نمی‌جوید؛ فقط دارد خودش را ویران می‌کند.
بارها بستری شد. ریه‌اش خراب شده بود، «از بین رفته بود» دکترها می‌گفتند. می‌گفتند «این قسطی زنده است». می‌گفتند باید سیگار را برای همیشه فراموش کند. نکرد! از معدود چیزهایی که درباره‌اش حرف می‌زد سیگار بود. می‌گفت:«این، یار ِ من‌اه. رفیق‌ام‌اه. عمر ِ من رو دیده وُ با من بوده از قدیم.» می‌گفت:«داریم با هم از بین می‌ریم.» روز آخر، عین این فیلم‌های سینمایی، سیگار گوشهء لب‌اش بوده که تمام می‌کند.
دایی هرگز از ته دل نخندیده بود. توی چشم کسی خیره نشده بود. کسی داستانی از عاشق شدن‌اش به‌یاد نداشت. اصلا کسی، داستانی از این مرد به یاد نداشت؛ کاراکترش، به‌درد ِ داستان‌های مرسوم «اکبر وُ پری» نمی‌خورد. خیلی انتزاعی بود. مردی که فقط سیگار می‌کشید...

این
قهرمان ِ دل‌خواه هیچ کودکی نبود. بچه‌ها، حتی نوهء دختری‌اش از او می‌ترسیدند. توی این فامیل ِ آن‌وقت‌ها وسیع، تنها کسی که می‌توانست به چشم یک «قهرمان» به این آدم نگاه کند، معلوم است که کی بود.
یک‌بار به‌ام زنگ زد. جوانی شده بودم برای خودم. زنگ زد و گفت می‌خواهد «فقط» حال‌ام را بپرسد. شاید بیش‌تر از هر بنی‌بشری روی زمین، به دیدار ِ این قهرمان ِ افسرده‌ام رفتم. مردی که هرگز در هیچ میهمانی‌ای حضور نداشت، مردی که در هیچ جمعی نبود، مردی که می‌گفتند معلوم نیست چی شد که این‌جوری شد، مردی که مادرم بس‌یار دوست‌اش داشت و نگران‌اش بود: یک‌روز، روز عاشورا بود که تمام کرد.
تنهایی ِ این قهرمان، یک انتخاب بود در چشم همه. می‌گفتند:«این، خودش خواست که این‌جوری بشود.» هیچ‌وقت حرف نمی‌زد. گاهی، حرف سیگار که می‌شد، می‌گفت:«حالا با این، یا بی‌این... بالاخره نوبتی است».
وقتی که نوبت‌اش رسید، داشتم به جنازه‌اش نگاه می‌کردم: نشانی از غرور و شهامت و این مزخرفات نداشت. مثل هیچ قهرمان ِ دیگری نبود. راحت جان داده بود و انگار بیست سال است که مُرده. شبیه گورستانی بود که در امام‌زاده‌ای متروک، نفس‌های آخرش را سال‌ها قبل کشیده است. در قوارهء بهشت‌زهرا نبود وقتی رفت توی خاک. از معدود تشییع‌جنازه‌هایی بود که تا آخرش را بودم و دیدم. این مرد، به مُرده‌های بعداز انقلاب نمی‌خورد: از این مُرده‌های مه‌آلود بود که باید در دوران استعمار پیر در پاکستان مثلا مُرده باشد، از این‌ها که توی سریال‌های تاریخی ِ کم‌شخصیت، می‌بینی که دوسه‌نفر دارند خاک‌شان می‌کنند؛ و من، یکی از این دوسه‌نفر.

این
اخوان که می‌خواندم، یعنی آن‌روزها که شعرهاش را می‌خواندم، راه می‌رفتم؛ خیلی راه می‌رفتم. حرف نمی‌زدم. حرف زدن‌ام خلاصه می‌شد در وقت‌هایی که توی خیابان و خرابه‌ها، قایمکی سیگاری روشن کرده بودم و داشتم شعرهاش را «دکلمه» می‌کردم. خود ِ شعر، برای‌ام این‌قدر مهم نبود که کشف ِ اندوه و شکست ِ نهفته در شعر. اخوان، واقعا «شاعر ِ شکست‌های ایرانی» بود. هرگز نمی‌فهمیدم این جملهء هومر را برای چی نقل کرده است:«دیدار ِ پیام‌آوران وی را هیچ شاد نکرد.»
بزرگ‌تر که شدم، با هومر هم کمی رفت‌‌و‌آمدی داشتم؛ به‌نظرم هومر خواندن، کار قرتی‌ها بود. این خارجی‌ها، افسرده‌‌ترین جمله‌شان در نظرم معمولا چیزی‌ بود در این مایه‌ها:«آه.. اُوفلیای من!» که تازه این‌هم، حال ِ «آه .. اسفندیار مغموم» را نداشت.

این
حالا چرا این‌همه را نوشتم؟ نمی‌دانم. ام‌روز قهرمان‌هام را بیرون کشیدن از گنجه: مُشتی خاک، ته‌سیگارهای بس‌یار، دوسه‌تا آدم بیمار و تب‌دار، هم‌این. خیلی بد است که قهرمان‌ات، رفته باشد، بعد از زیر آوار بیرون بکشی‌اش، ببینی که دیگر در قوارهء اطراف‌ات نیست، و قبل از آن‌که کسی ببیند، بچپانی‌اش توی هم آن گنجه.
حس خوبی نیست صبح از خواب بیدار بشوی، ببینی یار، موهاش بی‌رمق است وُ خودش خسته، ببینی که حرف می‌زند ولی غم‌بار، ببینی که نمی‌توانی کاری براش کنی، ببینی که خیلی ضعیفی، بفهمی که انگار پیر شده‌ای در «دوری».
یاد گرفته بودم که وقتی مستاصل و تنها می‌شوم، «بالا» را نگاه کنم، آهی بکشم، وسط آه‌ام شمرده و کش‌دار بگویم:«ای... شکرت خدا!» و نگاه‌ام خیره باشد به آس‌مان. جایی‌که مسقف است، نمی‌شود این سکانس را اجرا کرد. یعنی این «ای.. شکرت خدا!»، هرچه‌قدر هم از ته دل باشد، تا آس‌مان را نبینی، انگاری گیر می‌کند در گچ و سیمان، و می‌میرد. این گچ و سیمان، مثل «مرز» است، مثل مردمی که عادت دارند توی زندگی‌ات سرک بکشند؛ رابطه را تنگ می‌کند، آزار می‌دهد. ای‌خدا، کمی به‌تر باش با مردم‌ات؛ فقط کمی..

این
گاهی باید بروی از زیر آوار، بکشی بیرون هرچه داری، بریزی توی دوُری، بشماری ببینی چی داری واقعا؟ من هرروز این‌کار را می‌کنم: یکی‌دوتا قهرمان افسرده، چندتا بیمار تب‌دار، حرف‌های بس‌یار و بی‌اهمیت شاید، و چیزهایی که درک‌اش برای دیگران مشکل است، الا کسی که می‌داند «بُریدن» یعنی چی. و می‌داند که وقتی که قهرمان‌های زندگی‌ات، رفته باشند، یارت رفته باشد، دل و بارت نباشد، و نتوانی حتی بغض کنی، چه روزگاری داری. یعنی نه این‌ها که «احساس می‌کنند می فهمند تو را».. نه! یعنی دقیقا «او»یی که دیده است روزگارت را، و نه دیگری. یعنی هم‌سر، هم‌درد، هم‌دم!{یادت هست سر این‌که چرا باید «همسر» را نوشت «هم‌سر» حرف زدیم؟ این‌جاست که باید ببینی قدرت «هم»«سر» را، تعبیرش را، و این‌که دقیقا یعنی کسی که شانه‌به‌شانه‌ات می‌شود، هست}

این
محمد ایوبی، سال‌هاست معلم من است. پیرمرد، هم‌این چهار تا خیابان پایین‌تر از ماست، و هنوز چهار سال است می‌خواهم بروم به دیدن‌اش. یک‌باری در ایمیلی، حال و احوالی پرسیده بودم؛ جوابی داده بود به مهر و دوستی، مثل هم‌آن ده سال قبل. جایی از نامه‌اش نوشته بود:

«من هم گوشه‌ای سرد دارم و تنها دو روز ِ هفته كه با جوان‌تری‌ها دم‌خورم، يادم می‌آيد قدری، كمی اكسيژن و ئيدروژن يافت می‌شود انگار. اين دو روز را، ای، نفسی می‌كشم و قدری تا كمی آس‌مان ابری‌ام آفتابی می‌شود. راست‌اش را بخواهی، شده‌ام عين آخرين سرودهء "همايی"، كه هرچند شاعری قَدر نبود، اما اين شعرش (كه آخرين شعرش هم هست) زبان خيلی از ماست انگار. هم‌آن كه می‌گويد:
پايان شب ِ سخن‌سرايی  / می‌گفت ز سوز دل، همايی:
فرياد ك‌زين رباط ِ كهگِل / جان می‌كنم وُ نمی‌كنم دل
مرگ آخته تيغ برگلویم / من مست هوا وُ آرزویم
تا ...
جز وَهم  ِ محال‌پرورم نيست / می‌ميرم وُ مرگ، باورم نيست»

این
سعی کن قهرمان ِ کسی نباشی. خیلی بد است که وقتی می‌میری، ابهتی نداری در نظر دوست‌داران‌ات. غم‌گین‌ترین {دقت کردی؟ از بالا تا این‌جا، اولین «غم‌گین» من است این! غلط‌گیر وُرد می‌گوید} .. غم‌گین‌ترین لحظه برای یک قهرمان، آن «دم»ی است که می‌بیند واقعا در قوارهء یک قهرمان نبوده برای دوست‌داران‌اش.
این‌که هرکسی قهرمان ِ خودش را دارد، این‌که هرکسی اُبهت ِ خاص خودش را دارد، این‌که هرکسی یک‌جوری به هیچ‌کس خیره نمی‌شود، این‌ها همه هست.. هست! ولی.. ولی قهرمانی که باقی‌مانده‌هاش چند پاکت سیگار و ته‌سیگارهای لعنتی باشند، انگاری از بودن‌اش شرم‌سار است. خیلی به این فکر کردم.
قهرمان ِ من که رفت، تازه فهمیدم که بعضی‌ها، اصلا، واقعا، خیلی جدی دوست نداشته‌اند قهرمان ِ کسی باشند. بعضی‌ها، بی‌که کسی بداند چرا، می‌چپند توی کُنج خانه، سیگار می‌شکند، در چشم کسی خیره نمی‌شوند، سکوت می‌کنند، و فقط می‌خواهند با «یار» باشند. دیگران می‌آیند و لباس قهرمانی به تن‌ات می‌کنند، می‌شوی هم‌آنی که یک‌روز صبح از آسم و سرطان ریه، توامان، مُرد.

این
من خوب نیستم؛ این‌را خودم هم می‌فهمم.

این
این‌که من خوب نیستم، ربط مستقیمی دارد به این‌که تو خوش نیستی.

این
ای روزگار ِ بی‌قهرمان! برو بگذار کمی آسوده باشیم.

این
من شاد نیستم؛ این‌را خودم هم می‌فهمم.

این
من دل‌تنگ هستم؛ این‌را خودم هم می‌فهمم.

این
من عصبی هستم؛ این‌را خودم هم می‌فهمم.

این
من مغشوش هستم؛ این‌را خودم هم می‌فهمم.

این
من کم‌حوصله هستم؛ این‌را خودم هم می‌فهمم.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
من نگران هستم؛ و این‌را، تو به‌اندازهء من نمی‌فهمی. نگران ِ تو.

این
حالا به‌قدر ِ من، می‌فهمی چرا اخوان، که مرد ِ سادهء غم‌گینی بود، بر پیشانی شعرش به‌نقل از هومر می‌نویسد:« دیدار ِ پیام‌آوران وی را هیچ شاد نکرد»

این
هومر:« دیدار ِ پیام‌آوران وی را هیچ شاد نکرد».

این
خوب باش! به آس‌مان نگاه کن، به یاد داشته باش که همیشه این‌جور نمی‌ماند؛ بدتر می‌شود هی! پس بی‌خیال دنیا. می‌رویم جایی‌که آفتاب داشته باشد، و بتوانی تا ابد هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش بخری، هی کفش ِ دل‌خواه‌ات را هر روز بخری، و بخندیم. اطمینان کن!

 آخرین سحر ِ ام‌سال، ۹ مهر ِ پاییز

 

# این؛ هم‌این # 87/07/09 حسین نوروزی |

برای این‌روزهای تو

خنجر گذاشته‌اند بیخ گلو، فرزندان ِ دیگر آدم. پُریم از ابراهیم‌؛ تیغ‌ایم، جنگ وُ شمشیر در ماست.  فنای ِ خلیل خداییم. به گوسفند قربانی رضا نیست‌ایم: ما فقط اسماعیل!
بُریده‌ایم واقعا. هم‌راه شب‌مان شده سیگار، روزمان تاکسی‌های خطی. جلوی داشبورد نوشته:«حداقل ِ صحبت با موبایل؛ حتی شما که عقب نشسته‌اید!» حرف ِ چی؟ «فاصله» خودش همه‌چیز را به «حداقل» رسانده مردک! نشسته‌ای داری حمیرا گوش می‌کنی، من دارم به رنج‌های بزرگ‌تری می‌اندیشم دیوانه! گرچه ابراهیم ِ دورن‌ام، راضی نمی‌شود به ناراحتی شما که جلو نشسته‌ای. چی‌کار داری به درد و غصهء مردم؟
عقب، سه نفر نشسته‌اند. اولی به موبایل‌اش می‌گوید:«مصیبت‌ای برای خودت‌ها نفت‌کِش!» دومی با خودش می‌گوید:«توی این سن و سال، خوب تاب آوردی‌ها.. ببین.. این‌همه عذاب! خدا دوست‌ات داره خب!» سومی توی جیب دومی نشسته‌است: کوچک است، ظریف است. می‌گوید:«ما چی‌کار کنیم خدا کم‌تر دوست‌مون داشته باشه؟» نام‌اش اسماعیل است.
از این‌جا همه‌چیز شروع می‌شود و بزرگ‌ترین پروژهء ادبیاتی ِ کشور، در قالب یک رمان، با حضور شمار چشم‌گیری از چهره‌های دردمند تاریخ، کلید می‌خورد:
سهراب در نقش اسماعیل، داش‌آکل در نقش اسماعیل، هاجر در نقش اسماعیل، یوحنا در نقش اسماعیل، پسر ِ با بدان بنشستهء نوح در نقش اسماعیل، شیخ صنعان در نقش اسماعیل، کی‌یر که‌گور در نقش اسماعیل، طاهر و ملیحهء جوان در نقش اسماعیل، خانوادهء محترم رجبی در نقش اسماعیل، آرش کمان‌گیر در نقش اسماعیل، جوانی ِ خانم دالوی در نقش اسماعیل، ابراهیم ِ ادهم در نقش اسماعیل، چاه در نقش اسماعیل، شغاد در نقش اسماعیل، خیابان لاله‌زار در نقش اسماعیل، ساره در نقش اسماعیل، محلهء درّوس در نقش اسماعیل، سید محمد گیسو دراز در نقش اسماعیل، منصور ِ بر دار در نقش اسماعیل، چهارراه‌های برفی در نقش اسماعیل، جبراییل در نقش اسماعیل، رضا و احمد و پروین در نقش اسماعیل، اسحاق در نقش اسماعیل،  ذکریای نبی در نقش اسماعیل، مش حسن در نقش اسماعیل، مجید ظروف‌چی در نقش اسماعیل، پل ِ پارک‌وی در نقش اسماعیل، دو تن از اصحاب کهف در نقش اسماعیل، غلام‌حسین بنان در نقش اسماعیل، آژانس شیشه‌ای در نقش اسماعیل، مجلهء فیلم در نقش اسماعیل، هامون در نقش اسماعیل، و با حضور افتخاری اسماعیل در نقش ابراهیم.
چاقو در نقش آکساسوار ایفای وظیفه خواهد کرد. و ابراهیم، به دلیل حضور در پروژهء دیگری، در این رمان حضور نامحسوس خواهد داشت. ابراهیم، گشت ِ ویژه‌ء خداست روی زمین، میان مومنان. اسماعیل است که تحت هر حال، قربانی می‌شود. دریغ اسماعیل.. دریغ!
راوی در این روایت، سرگردان ِ تمام تاکسی‌ها خواهد بود؛ سرگردان ِ تمام داشبوردها، تمام مردانی که روی شانهء زن ِ کناری خواب‌شان می‌برد. و ما، در قسمت‌های بعدی، شاهد «بازگشت اسماعیل» خواهیم بود.
در این داستان، زنی را کشته‌اند که بنا بر رسالت تاریخی، نامی ندارد. داستان در دههء چهل می‌گذرد و آدم‌ها، همه یا عضو حزب هستند یا آدم‌فروش. کارآگاهان فقط به دنبال سر ِ نخ می‌گردند؛ سر ِ نخ هم افتاده دست ِ یک راننده تاکسی: ابراهیم.
در سطرهای بعد، ابراهیم اعتراف می‌کند که «بُریده است»؛ واقعا بُریده است. و اسماعیل، روی دست‌ها تشییع می‌شود. مراسم تشییع، با حضور خیل کثیر علاقه‌مندان در محل خانهء هنرمندان ایران برگزار خواهد شد. مجید جعفری جوزانی، ریاست این خانه، پیام تسلیتی خطاب به جامعهء هنرمدان خواهد داد و روزنامه‌ها خواهند نوشت:«بزرگا مردا، که این پسرم بود»
حاضران خواهند گفت: «دریغ اسماعیل.. دریغ!» و سیگارهاشان را روشن خواهند کرد.

مجلس اول: ابراهیم‌کُشان

 

# این؛ هم‌این # 87/06/28 حسین نوروزی |

اولین تنهایی ِ هر ایرانی، شعر است؛ نمی‌گذارند تنها باشیم.

Baanoo بانو

 

# این؛ هم‌این # 87/06/22 حسین نوروزی |

پاس‌بانی بود؛ عاشق گشت زار
روز و شب بی‌خواب بود وُ بی‌قرار
هم‌دمی با عاشق ِ بی‌خواب گفت
ک:«‌آخر ای بی‌خواب، یک‌دم شب بخفت!»
گفت:«شد با پاس‌بانی، عشق، یار!
خواب کی آید کسی را زین دو کار؟
پاس‌بان را خواب، کِی لایق بُود؛
خاصه مرد ِ پاس‌بان، عاشق بُود!

من چگونه خواب یابم اندکی؟
وام نتوان کردن این خواب از یکی!
هر شب‌ام عشق امتحانی می‌کند
پاس‌بان را پاس‌بانی می‌کند»
گاه می‌رفتی و چوبک* می‌زدی
گه ز غم، بر روی و تارک* می‌زدی
گر بخفتی یک‌دم آن بی‌خواب و خور
عشق دیدی‌ش آن‌زمان خوابی دگر
جمله‌ء شب، خلق را نگذاشتی
تا بخفتندی، فغان برداشتی
دوستی گفت‌اش که:«‌ای در تَف وُ تاب *
جمله‌ء شب نیست‌ات یک‌لحظه خواب؟»
گفت:«مرد ِ پاس‌بان را خواب نیست
روی عاشق را به‌جز اشک، آب نیست
پاس‌بان را کار، بی‌خوابی بُود
عاشقان را روی، بی‌آبی بُود
چون ز جای خواب، آب آید برون
کِی بُود ممکن که خواب آید برون؟
عاشقی و پاس‌بانی یارشد
خواب از چشم‌اش به دریا بار شد
پاس‌بان را عاشقی نغز اوفتاد
کار بی‌خوابی‌ش در مغز اوفتاد
می‌مَخُسب ای مرد اگر جوینده‌ای!
خواب، خوش بادت اگر گوینده‌ای
پاس‌بانی کن بسی در کوی دل
زان‌که دزدان‌اند در پهلوی دل
هست از دزدان دل، بگرفته راه
جوهر دل، دار از دزدان نگاه
چون تو را این پاس‌بانی شد صفت
عشق زود آید پدید و معرفت
مرد را بی‌شک دراین دریای خون
معرفت باید ز بی‌خوابی برون
هرکه او بی‌خوابی بسیار بُرد
چون به حضرت شد، دل بیدار بُرد
چون ز بی‌خوابی‌است بیداری ِ دل،
خواب کم کن در وفاداری ِ دل
چند گویم چون وجودت غرقه ماند،
غرقه را فریاد نتواند رهاند!
عاشقان رفتند تا پی‌شان همه
در محبت، مست خفتند آن‌همه
تو همی‌زن سر، که آن مردان مرد
نوش کردند آن‌چه می‌بایست کرد ....»
                                                               {منطق‌الطیر ِعطار}

* چوبک زدن: چوب بر طبل زدن. شب‌گردها و پاس‌بان‌ها، در نیمه‌شب برای بیدار کردن هم‌دیگر، چوبی را به‌طبل می‌کوفته‌اند. دهخدا       * تارَک : فرق سر.            * تف وُ تاب : از تف، به‌معنی گرمی و حرارت و تاب، به‌هم‌این معنی. دهخدا

پی: تهران، ساعت ۷ صبح ِ پنج‌شنبه... جهت ثبت برخی لحظات.


 

# این؛ هم‌این # 87/06/14 حسین نوروزی |

این شهر، این تهران، عجب استعدادی دارد که آدم‌هاش را تنها نشان دهد...

پی: روزگاری این شهر را دوست داشتم؛ حالا نه.

# این؛ هم‌این # 87/06/13 حسین نوروزی |

بعد از شهریور ۲۰، روزنامه‌ها یکی پس از دیگری راه افتاد{ند}، البته و صد البته خط  ِهمه، آزادی بود؛ بی‌چاره آزادی!
قلم، جای چاقو و نیزه و چماق را گرفت؛ هرکس قادر به انتشار روزنامه{ای در} چهار صفحه، دو صفحه، حتی به‌صورت اعلامیه به‌اندازهء یک کف دست می‌بود، خود را مجاز دانست به حیثیت و شرف و ناموس افراد تاخته، و هرچه قلم را تیزتر و فحش را رکیک‌تر و افراد مورد حمله را از شخصیت‌های سرشناس‌تر انتخاب می‌کرد، از معروفیت بیش‌تری برخوردار می‌شد. تا جایی که محمد مسعود، برای سر قوام‌السلطنه یک میلیون جایزه گذاشت و روزنامهء دیگری سلسله مقالاتی با سند! و مدرک! و عکس! دربارهء آلودگی به‌فحشا{ی} خانواده‌های مهم مملکتی با ذکر اسم طرفین منتشر ساخت.
بَل‌بَشوی عجیبی به‌نام آزادی، فضای ایران را پُر و مسموم ساخت. روزنامه‌ای به نام «ادیب» با یک خورجین فحش در سرمقاله‌ء خود نوشت:«... متاسفانه، عفت قلم اجازه نمی‌دهد که به این مادر .. و زن... بگویم که ...»

(رحیم زهتاب‌فر / خاطرات و مشاهدات؛ به‌انضمام مکاتبات{از مجموعهء خاطرات مطبوعات} / به‌کوشش سید فرید قاسمی / تهران، نشر انوشه، ۱۳۷۹ / صفحه‌ء ۱۳)

# این؛ هم‌این # 87/06/13 حسین نوروزی |

سایت مجهول‌الهویه‌ء «پرشین‌وبلاگ» در اقدامی متجاوزانه، موهن، جهت‌دار، و حتی زاویه‌دار، اقدام به برپایی یک تورنمنت همه‌جانبه با نام «جشن‌وارهء انتخاب صد بانوی وبلاگ‌نویس» کرده‌است.
گرچه مدتی‌است که شهر را «بانو» گرفته است، و از در و دیوار و سر و گردن خلق‌الله مثل مور و ملخ، «بانو» بالا می‌رود، اما این حرکت و این نام‌گذاری و تعمیم آن، تعرض به حریم حرم را به اوج خود رسانده است. لذا این‌جانب، دکتر حسین نوروزی دارای مدرک دکترای زنان و زیبایی از دانشگاه آکسفورد با گرایش «بانووُلوژی و استتیک»، قویا اعلام می‌دارد چنان‌چه مسوولان سایت فوق، در انتهای این جشنواره، «بانو»ی ما را به‌عنوان نفر اول انتخاب و معرفی نکنند، و نیز به‌سرعت نسبت به تصحیح و پوزش این اشتباه موهن و وقیح اقدام ننمایند، والله بر علیه ایشان اعلام ارتداد کرده، این حرکت ِ شنیع را تحریم می‌کنم!
برهم‌این‌اساس، اعلام می‌شود که اون «بانو»، به‌لحاظ کیفی و کمی ربطی به این «بانو» ندارد و هرگونه مشابهت اسمی، نوعی عشوه‌ملایری ِ مذبوحانه محسوب می‌شود!
این‌جانب اخطار می‌کنم! آقایان پرشین‌وبلاگ!
جشن‌وارهء «زنان» را چه معنی دارد آقایان برگزار کنند؟
در پایان یادآور می‌شود «بانو»، فقط یکی‌است، با یک طعم و حلاوت! همانی که روی پاکت‌های کارت عروسی می‌نویسند: آقای حسین نوروزی و بانو!
(نه یکی نه دو تا.. صد تا بانو!!.. والله!)


باشد که مکر شما به خودتان بازگردد

تحریم باید گردد


 

# این؛ هم‌این # 87/06/12 حسین نوروزی |

هم‌این‌که بلند شوی، ببینی هنوز هم درهم‌سایگی‌ات چراغی وقت ِ سحر روشن می‌شود؛ هم‌این‌که عصر باشد وُ قبل از سیگار، بشنوی که شجریان «مناجات افشاری» می‌خواند؛ هم‌این‌که ندانی چرا از آن‌همه کودکی، هم‌این یک «دم ِ افطاری» برای‌ات مانده‌است از لحظات مغموم ِ ساده؛ هم‌این‌که بعد، هم‌نشین سفره‌ء مادر باشی و بعد، سیگارت را بدون عذاب وجدان روشن کنی؛ هم‌این‌که بغض کنی به‌حال کس‌وکارت؛ هم‌این‌که دل‌تنگ‌تر بشوی؛ هم‌این‌که هنوز نوستالژی چراغ‌های روشن ِ سحر، برای‌ات زنده مانده باشد... قرار نیست الزاما روزه باشی. برو سیگارت را روشن کن، بغض کن، و زیر لب هی قلندری بخوان:«روز ِ ماه رمضان، زلف میفشان، که فقیه / بخورد روزهء خود را؛ به‌گمان‌اش که شب است» {شاطر عباس ِ صبوحی قمی}

نوستالژی‌ اول: ماه رمضان، یعنی مادر، یعنی مادربزرگ، یعنی تو که دوری و غم‌گین؛ یعنی چهره‌های غم‌گین راضی، یعنی مادرم که به بهشت باور دارد؛ یعنی سفره و سکوت.
نوستالژی دوم: بغض می‌کنم؛ مثل دم تحویل سال.
نوستالژی سوم: همهء این آوازها

# این؛ هم‌این # 87/06/10 حسین نوروزی |

باید دقیقا یک‌ساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه بیفتی تنها. خاصیت ِ آدم‌های دل‌تنگ، این است.
یک‌نفر اگر افسرده باشد، «در شهر یک‌نفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شی‌ء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نیست. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود می‌پندارند، و خود رسولان غم‌بار ِ این وضعیت هستند.
ملت‌ها را به‌ شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیاده‌رو»هاشان. مردم اگر پیاده‌رو نداشته باشند، چیزی از مردم‌ بودن‌شان کم است. پیاده‌رو، وضعیتی به‌شدت تراژیک دارد. پیاده‌روها خود در پیاده‌رو بودن‌شان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، می‌توانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه می‌خواهند پیاده‌رو باشند، خیابان نباشند. نمی‌خواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح داده‌اند باریک بمانند، اما «هم‌قدم» باشند. یواش رفته‌اند، اما «محلی» زیسته‌اند. نخواسته‌اند به‌سرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمی‌افتد. در زندگی‌های محلی‌است که قهرمان پیدا می‌شود، که قهرمان می‌جنگد، که قهرمان عاشق می‌شود، و در زندگی‌های محلی‌است که قهرمانان همیشه می‌میرند. پیاده‌رو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیاده‌رو را بگیری، مردم نیستند؛ ماشین‌اند، می‌روند توی خیابان، برای کسی بوق می‌زنند، سوار می‌کنند و می‌روند. پیاده‌رو، کسی را «بلند» نمی‌کند، به‌آرامی و نرمی «می‌برد». فرق پیاده‌رو و خیابان در هم‌این است: یکی می‌برد، هم‌راهی می‌کند، و دیگری بلند می‌کند و چون نقطه‌ای میان خنده‌های کش‌دار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیاده‌رو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا این‌جا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیاده‌رو. دست دراز کردم و تراژدی به اوج‌اش رسید: دست دادیم و دل‌ام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیاده‌رو، بشود منتظرش ماند ساعت‌ها.
در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نیست. یعنی وضعیت خیابان، نمی‌تواند افسرده باشد. جایی‌که جسم  ِ تو را «بلند» می‌کند، می‌کوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نیست.
به خیابان‌ها اعتماد نکن. به خیابان‌ها اعتمادی نیست؛ امروز این‌وری هستند، فردا آن‌وری. تنها پیاده‌روها هستند که با تو تعیین می‌شوند: «میل شما به‌کدام‌سوست بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر می‌کند، حتما در پیاده‌رو باشی! در خیابان، مثل این فیلم‌ها، هم‌این‌که قهر می‌کند، چند قدم دور می‌شود، یکی بوق می‌زند، بلند می‌شود و نمی‌توانی خیلی تماشا کنی.. می‌رود، محو می‌شود با ماشین‌ها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشین‌ها بلند نکنند بزنندت به زمین‌. در پیاده‌رو اما می‌توانی ساعت‌ها تماشا کنی، می‌تواند ساعت‌ها راه برود، می‌توانی تماشاش کنی، می‌تواند ساعت‌ها «برود»، می‌توانی دل‌دل کنی که «برگرد»، می‌تواند برنگردد و هم‌این‌طور هی برود، هی برود، هی ...
در نامه‌های عاشقانهء دوران نوجوانی، می‌نوشتند:«قطره‌ای اشک ز چشمان سیاه‌ام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاه‌ام». این پیاده‌رو است که«خَم» کوچه‌ای دارد؛ خیابان پر از پیچ‌و‌خم‌های بی‌دلیل است؛ یک‌روز این‌وری، روز دیگر آن‌وری. «شما به‌کدام‌سو می‌روید بانوی زیبا؟»
پایین‌تر از توپ‌خانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمی‌فهمی که تا خم ِ کوچه دل‌دل‌ کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بفهمد تا خم ِ کوچه به‌دنبال‌اش چه‌ها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نیست. خیابان، «معصیت» است؛ همه‌اش دارد بلند می‌کند، بلند می‌شود، کش می‌آید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ این‌وری، آن‌وری، هم‌این‌طور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخش‌دار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشین‌هاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیاده‌رو با آدم‌هاش، یعنی که در شهر یک‌نفر افسرده است.
خیابان دماسنج حاکمیت است، پیاده‌رو حال و احوال یک ملت. مردم در خیابان سنگ می‌اندازند، ولی از پیاده‌رو فرار می‌کنند. تانک‌ها، به آدم‌های در پیاده‌رو حمله نمی‌کنند. گلوله است که قهرمان را در پیاده‌رو نشانه می‌‌رود، و تراژدی را بر سنگ‌فرش‌ها جاری می‌سازد. گلوله، چون‌که تنهاست، چون‌که کوچک است، چون‌که رها می‌شود و چون‌که «می‌رود»، بخشی از پیاده‌روست!
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیاده‌رو. هم‌این بالای پارک‌وی. دست می‌کشید کف پیاده‌رو، گریه می‌کرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینک‌اش را درآورد، گذاشت توی جیب‌ پیرهن‌اش. آغوش‌اش را باز کرد، آغوش‌اش را با طمأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد های‌های گریه کردن. بعد دست‌های حلقه‌شده‌اش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیاده‌رو را بوسید. نشسته‌نشسته، خودش را کشید کمی آن‌طرف‌تر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هم‌این‌طور هی .....
فکر نکردم دیوانه است. دیوانه‌ها، «خیابانی»اند، مرسوم نیستند در کف پیاده‌رو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چه‌فرق می‌کرد؟ باور که نکنی، فرقی دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور می‌کنم ولی؛ حتی اگر سال‌ها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ‌خاطره‌ای را در پیاده‌روها نشود در آغوش کشید. من باور می‌کنم، چراکه ماشین نیستم، مردم‌ام، آدم‌ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نیست. «قدم‌‌گاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغ‌ها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچی‌اش. وقتی‌که در ماشین نشسته‌ای، در خیابان، از پشت شیشه‌هاست اگر خیره‌ای به پیاده‌رو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفته‌است:«تراژدی، ببیننده‌اش را تطهیر و سبُک می‌کند». اصلا قصد تراژدی هم‌این است: تو می‌نشینی در ارابه‌ای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه می‌روم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطره‌ای، قهرمانی که قدم‌گاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپ‌خانه، فلافل‌‌نخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دل‌دل ‌کنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوش‌اش باشد، هی ترانه‌ای غم‌گین. گفته‌اند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد{تراگو؛ به‌یونانی}
تکیه دادم به یک درخت کاج، هم‌این‌طور رفت ... رفت .... رفت ... و این، خاصیت پیاده‌روهاست. + +

ساعت، هنوز ده نشده ... مغشوش‌تر از همیشه. تهران؛ جمعه

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |

در آسمان‌ها نشسته‌ای؛ چه خبر داری که این‌جا در این اتاق، یک‌نفر پاکت سوم سیگار امروزش را هم باز کرده‌است...

ساعت 6 صبح:
حالا اگه می‌خوای بسوزی، این‌وُ

 

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |

خاقانی:
شهری غریب دشمن و یاری غریب حُسن     این‌جا چه جای غم‌زدگان ِ قلندر است

افسر شهیدی

 

# این؛ هم‌این # 87/06/08 حسین نوروزی |

زلف‌ات هزار دل، به یکی تار ِ مو ببست 
راه ِ هزار چاره‌گر از چارسو ببست
تا عاشقان به بوی ِ نسیم‌اش دهند جان
بگشود نافه‌ای وُ در ِ آرزو ببست
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو
ابرو نمود و جلوه‌گری کرد وُ  .... رو ببست
ساقی به چند رنگ، می اندر پیاله ریخت   
این نقش‌ها نگر که چه خوش در کدو* ببست
یارب چه غمزه کرد صُراحی که خون‌ ِ خُم
با نعره‌های قُل‌قُل‌اش اندر گلو ببست
مطرب چه پرده ساخت که در پرده‌ء سماع
بر اهل وجد وُ حال، در های‌وُهو ببست
حافظ، هر آن‌که عشق نورزید وُ وصل خواست
احرام طَوف کعبهء دل، بی‌وضو ببست

زلف‌ات هزار دل، به یکی تار ِ مو ببست ... تصویر، بانوی دیگران است و تزیینی Photo By: Yasuo Osakabe


* آن‌سال‌هایی که هنوز سماعی بود و بزمی، «کدو» را خشک می‌کردند، نقش و نگاری روی آن می‌کشیدند، می‌شده‌است تُنگ شراب. کدوی شراب هم می‌گفته‌اند به آن. در همین شعر، آن «قُل‌قُل اندر گلو» هم به بخش نازک هم‌این تُنگ‌ها اشاره می‌کند که گلوی تُنگ شراب بوده‌است.

با صدای دولتمند خُلف

# این؛ هم‌این # 87/06/03 حسین نوروزی |

اکبر مشکوتی، هنوز هم همان «علی عابدینی» هامون - عکس کورش رنجبر

وقتی‌که حوصلهء حتی زندگی نداری، وقتی‌که شاد نیستی، وقتی‌که خسته‌ای .. خسته‌ای و خسته‌ای. کورش، رفته پیش اکبر مشکوتی، عکس هم گرفته. مرسی رفیق خیلی. این مشکوتی را باید از نزدیک ببینی؛ هنوز همان است که در هامون بود؛ فقط پیرتر شده.

 

# این؛ هم‌این # 87/05/28 حسین نوروزی |

ماهنامه‌ء «بیست ساله‌ها»، دور جدید، شمارهء اول - روی جلد: عکس اختصاصی از فیلم سینمایی «مانا» /  رویا نونهالی

در همین روزها خواهد آمد...
ماهنامه‌ء «بیست‌ساله‌ها»، دور ِ جدید، شمارهء اول
روی جلد: رویا نونهالی؛ در فیلم سینمایی «مانا»؛ اولین سینمایی با موضوع تخصصی ایدز

پی:
وقت دیگری از بیست‌ساله‌ها می‌نویسم؛ در همین‌روزها مثلا. کار خاص و ویژه‌ای نیست؛ ادعایی هم ندارد. فقط یک تلاش با بضاعت کم چند نفر دوست... شاید که بودن‌اش، به از نبودن. همین فعلا.
 

# این؛ هم‌این # 87/05/28 حسین نوروزی

نسیم خاک مصلی و آب «رکن‌آباد»
«غریب» را «وطن» خویش می‌برد از یاد
                                                     عبید

تو چه می‌فروشی دخترک غم‌گین؟

به این قد و قواره، به این لباس عشو‌گر ِ سبز و صورتی، به این دست حنابسته‌ای که دارد روسری را روی سر نگه می‌دارد، به این دم‌پایی‌های پلاستیکی صورتی، به این قفس که یعنی تمام زندگی‌اش، تمام دل‌خوشی‌اش ... به اندام کوچکی که دارند فرار می‌کنند؛ به این‌ تصویر خوب نگاه کن: فقط یک دختربچه است.
فکر کردم اگر عکسی از روایات ظهر عاشورا بود، چیزی بود در همین مایه‌ها: دختربچه‌ای که زندگی‌اش را، که مرغی یا خروسی در قفس است، برداشته از مهلکه دارد می‌گریزد. قفس، برای آواره یعنی زندگی، یعنی وطن که تکه‌تکه‌اش کرده‌اند.
فرماندار شیراز گفته‌است که آواره‌ها و اتباع بیگانهء غیرمجاز، اغلب‌شان بیماری دارند، سل و وبا دارند، گفته‌است که این‌ها را باید «جمع‌آوری» کرد! مگر گوسفند است که باید «جمع‌‌آوری»شان کرد؟ این عکس،  عکس ِ یک «خانووووم» است، دختربچه است. شما دختربچه ندارید اصلا؟ به عکس ِ این دختر نگاه کن: کجای این هیکل نحیف، شبیه وبا است؟ کجاش شبیه سِل می‌ماند؟ این، به قشنگی و معصومی...
من اصلا احساساتی نیستم این‌همه؛ ولی همه‌مان عزیزانی داریم بیرون کشور. الآن عصر دل‌گیر پنج‌شنبه است. دارم فکر می‌کنم که اگر روزی، عزیزان مرا، این‌شکلی قفس‌شان را بدهند زیر بغل‌شان، بُولدوزر برانند در خواب‌هاشان... اگر دست‌های حنابسته‌شان را بگیرند دست‌بند بزنند، جمع‌آوری‌شان کنند... اگر به عزیزان معصوم من بگویند «حامل سِل و وبا»... حامل ِ سل و وبا را که خانه‌اش را ویران نمی‌کنند؛ دوا و درمان‌اش می‌کنند، جای به‌تر به‌اش می‌دهند برای زندگی. می‌دانی اسم رسمی این خانه‌خراب کردن را چه گذاشته‌اند؟ اسم‌اش را گذاشته‌اند:«طرح  طرد اتباع بيگانه و غير مجاز و تخريب آلونک‌های آن‌ها و عمليات پاک‌سازی»! به این کلمهء «طرد» خوب فکر کن؛ دختربچهء معصوم را که طرد نمی‌کنند آدم!!
لابد دیشب که خواب بوده، فکر نمی‌کرده امروزش این‌شکلی تلخ باشد. آوارگی، چیز بدی‌است؛ مخصوصا که اگر بولدوزر هم بدوانند در آن؛ بی‌وطن که باشی، بُلدوزر را توی خواب‌هات هم می‌رانند.
قفس‌اش را برداشته و دارد فرار می‌کند. می‌دانی... در زندگی لحظه‌هایی هست که فقط این آدمک‌های یاهو، جواب‌ات را می‌دهند. باید بنشینی روبه روی‌ام، ساعت‌ها به عکس نگاه کنیم، حرف بزنیم، تخم‌ات هم نباشد که گریه برای آدم بزرگ‌ها روا نیست.

آب دریاها را می‌فروشم آقا


غریبه‌ها با مرغ‌ عشق‌ها‌شان، با پرنده‌های قفسی‌شان زنده‌اند. وقتی که پای‌ات روی زمین بند نباشد برای دقیقه‌ای، قفس را دوست داری؛ استعاره‌ای است از وضع وخیم‌ات، از دل‌تنگی پیوسته‌ات، از وطنی که نداری‌‌ش.
تلخ‌است؛ خیلی تلخ است که «ارض موعود»ات، قفس باشد، «غاصب‌» خواب‌های‌ات، بُلدوزر.
اگر توی دست‌اش قفس نداشت، این‌قدر افسرده‌ نبود این تصویر. اگر دختربچه نبود، اگر دم‌پایی‌اش صورتی نبود، اگر لباس قشنگ‌اش سبز و صورتی نبود، و اگر به دست‌اش حنا نبسته بود، شاید توجه نمی‌کردم این‌همه.
راست گفته‌است این شاعر افغان:

من‌ام؛ تمام افق را به رنج گردیده
من‌ام؛ که هر که مرا دیده‌، در گذر دیده
من‌ام که نانی اگر داشتم‌، از آجر بود
و سفره‌ام ـ که نبود ـ از گرسنگی پر بود
به هرچه آینه‌، تصویری از شکست من‌است‌
به سنگ‌سنگ بناها، نشان دست من‌است
اگر به لطف و اگر قهر، می‌شناسندم‌
تمام مردم این شهر، می‌شناسندم

فعلا که فقط لعنت به بلدوزر جرم ندارد به‌قول رفقا؛ پس بشمار! و به عکس این دخترک معصوم خوب دقت کن.

پی‌:
- در بالاترین، لینک نده؛ خیلی شخصی‌است حس این عکس؛ حیف است زیرش مزخرف بنویسند.
- زمین، زمین خداست. آواره را به‌زور نباید آواره‌تر کرد. جرم و جنایت و بیماری هم ربطی به این‌ها ندارند. این‌همه ایرانی دزد و آدم‌کش و زن‌باره و بچه‌باز و متجاوز داریم؛ بعد این بخت‌برگشته‌ها شده‌اند معضل؟
- داریم از کرامت انسان و حرمت آدمی‌زاده حرف می‌زنیم؛ حرف گوشت و پوست و کودکان است؛ من اصول کشورداری بلد نیستم و نمی‌خواهم هم یاد بگیرم. حق دارم که دل‌ام بگیرد از یک عکس.
- بی‌چاره این بچه‌های بی‌وطن.

 

# این؛ هم‌این # 87/05/24 حسین نوروزی |

۱
به هر دریایی
قایقی بود
در هر قایقی
زنی زیبا

هرگز کسی برای گریه به آب نمی‌زد
ملوان بودیم
زیبایی، کار ِ ما بود

۲
سینه‌ات را به آب‌ها می‌بخشم
زنان بی‌لبخند
از ظهر یک اما‌م‌زاده سرریز می‌شوند
و مادرم
جایی میان چادر و دریا طول می‌کشد
و مادرم
طول می‌کشد
و مادرم
طول می‌کشد
و مادرم
تا ظهر یک امام‌زاده عریان است بی‌دریا

۳
دریاها سنگ‌سار می‌‌شوند
زنان زیبا را
توی آب می‌ریزند
و ماهی‌ها
ماهی‌ها بسیار اشک خواهند ریخت

در هیچ‌کجا
زنی را ندیدم که زیبا بود


۴
ما از میان آب‌ها بود که تو را یافتیم
ملوان بودیم
و دریا
کار هر روزه‌مان بود

هر روز
پولک  دریایی
هر روز ماهی و جلبک
ملوان بودیم
عاشق‌ات می‌شدیم به سادگی
و این کار هر روزه‌مان بود

کاش آب نمی‌شدی

Baanoo بانو


پی: شعرمان هم به شعر نمی‌رود، دل‌مان به زندگی، دست‌مان به کار؛ پراکنده، خسته، مغشوش. درست می‌شود خب.

# این؛ هم‌این # 87/05/22 حسین نوروزی |


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 87/05/20 حسین نوروزی |

دقت کرده‌ای که تو تنها کسی هستی که اگر می‌آیی این‌جا، فقط برای نوشته، هرچه باشد، می‌‌آیی؟ شرط می‌بندم حواس‌ات نبود. واقعا اطمینان دارم که تو تنها کسی هستی که هم «مخاطب»ی، هم«خواننده»‌ء این صفحه، نه عاشق آن نوای محزون کنار صفحه که گمان کنم نزدیک به یک سال است نشنیده‌ای. این راز را کسی نمی‌داند. حس خوبی‌است که هنوز هم تازگی دارد بعد از یک سال.
من هم گوش نمی‌دهم‌اش خیلی؛ مثلا امروز را با این پایینی سر کردم، با شعر ترانه‌اش.

سحرکام ِ من    شکرکام ِ من
درخت بلند ِ بادام من           تو ای عمر ِ بر لب ِ بام من
چرا آمدی؟ چرا می‌روی .. بی‌نشانه؟
به لب‌های تو نبینم چرا شکرخندهء جوانه؟
در این باغ آتشین، وا نمی‌شود غنچهء ترانه

با کدام آرزو        یا کدامین دعا       
بشکفد بر لب‌ات غنچهء نام ما؟

نتوانم شکستن طلسم تو را
که به افسون شکستی طلسم همه دل‌ها

شعر: عبدالله الفت  /  آهنگ: کاس‌علی اکبرپور  /  خواننده: مرجان  /  دانلود منبع

# این؛ هم‌این # 87/05/18 حسین نوروزی |

در کشوری که فاحشه‌های خوش آب و رنگ بی‌سواد و به اصطلاح مردان ِ آدم‌فروش‌، در کفهء ترازوی انتخاب برای روزنامه‌ها، از کاربلدها سنگین‌تر هستند همیشه‌ء خدا؛ در خبرگزاری‌ای که خبر‌نگار قدیمی‌اش می‌رود روی میز می‌ایستد و آشکارا فریاد می‌زند:«من ابایی ندارم که زیرآب کسی رو بزنم، و خودم بنشینم جاش؛ چون اصل حرفه‌ای بودن، یعنی هم‌این!»؛ در کشوری که نسل قدیمی روزنامه‌نگا