تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

ترانه‌ها پیش از ما زمین خورده‌، تا شده، و افتاده‌اند؛ آن‌ها واقعا مُرده‌اند. این است که می‌شود هنوز در بس‌یار ترانه‌‌ها به سوگ‌واری نشست. می‌گوید که خدا بعد از آفرینش موسیقی، سکوت کرد. و ترانه، یک‌چیز عجیب است؛ و تو چه دانی که ترانه چی‌است؟
هر ترانه، دختر هم‌سایه‌ای است که روزی بی‌خبر شوهر کرده است. ترانه‌ها را خیلی پیش از ما، سر بُریده‌اند. یعنی من این‌جور فکر می‌کنم.

بروید این ترانه «آرزوی فردا» را دانلود کنید. مازیار و هایده هم‌خوانی کرده‌اند. {مازیار این ترانه را به تنهایی نیز اجرا کرده است} پازوکی، شاعر و آهنگ‌ساز ترانه است. این ترانه سال ۱۳۵۸ در آلبوم «نوآوران ۱» توسط شرکت سوپر کاسپین منتشر شده است.

زن هستید یا مرد، فرقی ندارد؛ همیشه فکر کنید شما هایده اید. بگیرید این استکان لعنتی چای یا هرچیز را جلوی صورت‌تان، رو به صورت مازیار. چشم‌ها را ریز کنید، بروید توی عالم دیگر. بعد بخوانید تا برسید به این‌جا که می‌گوید «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من..» و چشم‌ها را خمار کنید و سری بگردانید در هوا و استکان‌ را ببرید بالا و بگردانید بلاگردان مازیار، و این‌جا را با هم، خیلی قلندری و خراب بخوانید: «همه گفتن.. همه رفتن.. اما من.. با یه دنیا آرزو جا موندم.. چه روزایی.. که غروب شد.. اما باز.. من در آرزوی فردا موندم...»
شما هایده اید؛ انگار همیشه دارید تعجب می‌کنید از خودتان وقت خواندن. یادتان باشد که چشم مازیار به دهان شما است، و صدای شما است که عالم را به سوگ‌واری بُرده است. استکان را سر بکشید لاجرعه، و بگذارید هی این ترانه برگردد جایی که همه گفته باشند، و همه رفته باشند، اما شما، اما شما، اما شما .. آخ از شما.

 

# این؛ هم‌این # 89/06/05 حسین نوروزی |

مسعود داشت یه خاطره تعریف می‌کرد؛ از اولین‌باری که یه آرایش‌گری موهاش رو «مردونه» می‌زنه و مسعود کلی ذوق می‌کنه. و خاطره‌ا‌‌ش رو دقیقا این کلمات تموم کرد که «خودش و مغازه‌اش اصلا خیلی باحال بودن.. بعدها البته نمی‌دونم زنش چی‌کار کرد که آرایش‌گره یک‌هو ده‌سال پیرتر شد...» و من سکوت کردم.

زیاد بحث می‌کردیم. این آخری‌ها شده بود همهء زندگی‌مون بحث کردن و کل‌کل. از یه‌‌جایی سکوت کردم. من بلد ام سکوت کنم. بلد ام بی‌هوا بخار بشم برم گم بشم، بدون رد و نشونی حتی. از یه‌جایی اون سکوتش رو شکست و من سکوت کردم. هردو انگار بلد بودیم بجنگیم. ولی هرکی به یه‌شکلی، یه‌جور خاص خودش.
زندگی برای من همیشه جنگ بوده. و من جنگ‌جویی که یه‌جایی از نبرد، نه‌که کم بیاره، اما دیگه واقعا حوصله‌اش تموم می‌شه و می‌شینه وسط میدون. به چشم دشمن نگاه می‌کنه و توقع داره اون هم بفهمه که دیگه این جنگ ارزش ادامه نداره؛ یعنی که تو بُردی! باشه! اما بکش بیرون و برو! یا بیا و بزن آخرین ضربه رو، اما بعدش برو. فقط برو! یعنی که من جنگ‌جوی خسته‌ای هستم که خیلی‌وقت قبل یه‌جایی شکست اصلی رو از یه مبارز واقعی خورده، و حالا داره با سربازهای لاجون گاهی وقتش رو تلف می‌کنه به اسم جنگ. و این رو باید بدونی که هر جنگی، قرار نیست کشته داشته باشه. گاهی فقط باید یه نیم‌ساعتی جنگید و بعدش هم همه‌چیز رو فراموش کرد رفت پی کارش. مثل این‌که گاهی باید نیم‌ساعتی توی صف نونوایی بایستی و نون به‌ات نرسه و برگردی بری خونه و همه‌چیز رو فراموش کنی.
من این‌جوری رها کردم زندگی رو. گریه کردم، حرف زدم، قول دادم که جبران می‌کنم، و هرگز جبران نکردم. و روی قولم نایستادم. و یک‌هو رها کردم. ناگهانی رها کردم. رها.. رهای رها. ساکت شدم، و دیگه پی این نبودم که چیزی رو به کسی ثابت کنم. فقط نگاه کردم و دیدم که خیلی‌چیزا خراب شد جلوی چشمم، و هرگز هم غصه‌اش رو نخوردم. خب قبلا هُش‌دار داده بودم که من نباید ساکت بشم... و کسی نشنیده بود، یا اهیمتی نداده بود اگر هم شنیده بود. من رها کردم، و گذاشتم که خراب بشه. و شد آن‌چه شد.

یه‌ حقیقتی هست: من آدم خراب کردن ام. هرگز چیزی رو نساختم. از این بچه‌هایی بودم که وقتی مدرسه به زور می‌بردشون موزهء حیات وحش، خیلی آروم و بی‌صدا، وقت برگشتن به اشارهء انگشت می‌زد اون اسکلت احقمانهء فلان حیوون ماقبل تاریخ رو که شبیه تیکه‌های اسباب‌بازی بود، خراب می‌کرد. و توی دلش به تاریخ، این‌جوری، با فرو ریختن یه بخش از اون، ادای احترام می‌کرد؛ تاریخ، همیشه بعد از انگشت من شروع می‌شد.
و من توی چه سوراخ‌هایی که انگشت نکردم.

انگار کن توی یه جمعی باشی، همه دوست‌های خوب و قدیمی؛ هم‌دیگه رو بشناسین و به هم اطمینان داشته باشین و از پیدا هم پنهان هم خبر داشته باشین. حرف بیفته از مثلا تجاوز به یه بچه {مثلا}، و همه بخوان که دل و رودهء اون حروم‌زاده‌ای رو که این‌کار رو می‌کنه پاره کنن. و بدون این‌که تو چیزی گفته باشی، ازت این تاییدیه رو که «بله رفقا؛ باید درید شکم اون حروم‌زاده رو واقعا!» گرفته باشن. اونا ایمان دارن که تو هرگز این رفتار حیوان‌صفتانه ازت سر نزده. یعنی حتی فکرش رو هم نمی‌کنن. و تو، ناگهان بری توی بغض، بری توی یه سکوت، که کلی حرف توش هست، کلی درد. خب تو داری عذاب می‌کشی بدبخت!
چرا توی این‌جور جاها همیشه فکر می‌کنن که لابد وقتی بچه بودی به‌ات تجاوز شده؟ باید به زبون بیایی و اعتراف کنی که خودت یه‌روزی یه حیوون بودی، و یه‌عمر اه که داری سعی می‌کنی جبران کنی و نمی‌شه؟ و داری عذاب می‌کشی، و داری به عقوبت تلخی که در انتظارت اه فکر می‌کنی، و داری جون می‌کنی که بتونی حرفت رو جایی بگی، گریه کنی؟ که قبل از مرگ، یه ضریح مقدس پیدا کنی که بتونی براش حرف بزنی فقط..؟! و دوستای تو ایمان دارن که تو در نهایت فقط می‌تونی یه قربانی باشی نه یه جلاد.
و فکر کن که تو جلاد بوده باشی، فکر کن متجاوز بوده باشه، فکر خائن بوده باشی، و سال‌ها باشه که می‌خوای فریاد بزنی و بگی که سکوتت از هراس آب‌رو نیست، که از ترس از دست دادن همه است؛ کسی با یه جلاد، با یه حیوون واقعی، دیگه مثل قبل دوستی نمی‌کنه، نه؟
هم‌دردی، همیشه برای زخم‌خورده است؛ کی از عذاب سنگین اونی که زخم زده خبر می‌گیره؟
من جلاد نبودم، متجاوز نبودم {گشتم که تلخ‌ترین «مثال» رو پیدا کنم؛ در مثل مناقشه نیست لابد}، اما همیشه یه بحثی یه قصه‌ای یه حرفی هست که خفه کنه هرکسی رو. هرکسی یه یهودای بی‌چاره داره توی دلش؛ کی رفته از یهودا بپرسه دقیقا توی اون لحظه، توی چه شرایطی بوده؟ نه که گناهش کم بشه یا دیده نشه، ولی واقعا به کدوم یهودا فرصت حرف زدن داده شده؟ که آخرین حرفش رو بزنه؟ حتی یهودا هم حق داره حرف بزنه. فقط حرف بزنه، واقعا فقط حرف بزنه، و یکی باشه که بگه «آره.. آره.. می‌فهممت. پس تو هم قصه‌ای داشتی واسه خودت.. ای بابا» و تموم.
و من این رو خوب می‌شناسم؛ این جنس سکوت رو، و لب‌خندی که یعنی «بله خب.. هرکس به نوعی.. زندگی بدی داریم کلا..»، و از سر استیصال، توی خودت بشکنی برای بار هزارم. لازم نیست جلاد باشی؛ هرکسی یه درد پنهان داره، که یه سکوت خاص که شبیه سکوت‌های دیگه‌اش نیست.

سر می‌زنی، خبری نیست. سر می‌زنی، خبری نیست. سر می‌زنی، خبری نیست. نگو خیلی روز می‌شه که اون آدم مُرده. و تو خبر نشدی. بعض آدم‌ها هم این‌جور سکوت می‌کنن بی‌هوا. دیدم که می‌گم.

من وقتی که سکوت می‌کنم، خطرناک ام؛ اما مدتی هست که سکوتم هیچ معنی خاصی نداره. فقط دارم تماشا می‌کنم. و البته این تماشا، وقتی طولانی بشه، خطرناک‌تر از سکوت معنی‌دار می‌شه. واسه هم‌این فکر کردم کمی اندی گوش بدم و یه چیزی بنویسم. و نوشتم. که یک‌بار هم شده محض رضای خودم، سکوت نکرده باشم. و بتونم بنویسم باز که: من دوباره درست می‌کنم همه‌چیز رو. 
بخوابم حالا؛ شاید بعدتر چیزی نوشتم.

بعد:
- این اجرای Those Were The Days یعنی حسادت؛ دوست داشتم الآن، خیلی خراب، توی جمع‌شان بودم، و می‌شد / می‌توانستم که باهاشان فریاد بزنم: لا لا لا لا لا لای.. و این‌قدر ساکت نباشم.

- در زندگانی من، آفتاب نقش ضعیفی دارد/ افسوس! ساده نبودن، تلخم کرده وگرنه می‌گفتم می‌خندیدید... رضا براهنی

-  ... و در حق ایشان نبوت اشعیا تمام می‌شود که می‌گوید "به سمع خواهید شنید و نخواهید فهمید، و نظر کرده، خواهید نگریست و نخواهید دید. زیرا قلب این قوم سنگین شده و به گوش‌ها، به سنگینی شنیده‌اند و چشمان خود را بر هم نهاده‌اند، مبادا به چشم‌ها ببینند و به گوش‌ها بشوند و به دل‌ها بفهمند و بازگشت کنند و من ایشان را شفا دهم"
لیکن خوشا به حال چشمان شما، زیراکه می‌بینند. و گوش‌های شما، زیراکه می‌شنوند.
زیرا هرآینه به شما می‌گویم بسا انبیا و عادلان خواستند که آن‌چه شما می‌بینید ببینند، و ندیدند، و آن‌چه می‌شنوید بشنوند، و نشنیدند.      عهد جدید، انجیل متی

 

# این؛ هم‌این # 89/06/03 حسین نوروزی |

دلت یه‌چیزی بخواد که نباشه توی دنیا؛ یعنی نشه. اصلا نشه اونی که دل تو می‌خواد.. ها؟ فکر کن دق می‌کنی از غمش. مثلا من دلم چن‌سالی هست که می‌خواد یه آهنگی فقط اون سی‌ثانیهء اولش بود و بقیه نداشت. درآمد داشت و بقیه نداشت. یعنی خودش بقیه نداشت، نه این‌که حذفش کنی یا گوش ندی. نمی‌شه بقیه‌ای رو که می‌دونی هست، حذف کنی و فکر کنی نیست. اصلا خیلی‌وقت هست که دلم دیگه بقیه نمی‌خواد. از هرچیزی که «بَعد»ی داره و «بقیه»ای، نفرت دارم. من دوس دارم وقتی دارم می‌گم که «من دارم می‌میرم» نشینی بگی که «نه.. ایشالله خوب می‌شی.. می‌گذره.. این دوره رو هم باید پشت سر بگذاری.. دُرُس می‌شه...» دوس دارم بگی که «تو می‌میری.. آره.. آره.. می‌میری.. مث سگ! جون می‌دی.. خیلی زود می‌خوای بمیری طفلک.. می‌میری...» که بگی «آه اسفندیار مغموم من.. تو می‌میری.. تو می‌خوای بمیری.. ای داد...». تشویقم کنی که دارم می‌میرم، عزادارم بشی، زبون بگیری برام که می‌خوام بمیرم. و من بمیرم خودم.
تو بگی، و من بگم «آره.. آره.. اووووم.. دارم.. اوووم...» و هردو بدونیم که من دوس دارم بمیرم، و من واقعا بمیرم، و تو پا باشی فقط که من بمیرم؛ و من الهی بمیرم برات؛ تو چی کشیدی؟ ... و مُرده باشم بی‌خبر. فکر کن!

بخوابم حالا؛ فردا شاید نوشتم.

 

# این؛ هم‌این # 89/05/15 حسین نوروزی |

فکر کن دلقک یه سیرک باشی؛ اون‌بالا برنامه‌ات شروع شده باشه، بری روی سن، اول کمی بخندونی، مسخره بشی و لودگی کنی، بعد یهو بری توی بُهت! سکوت کنی، خیره بشی توی چشم تماشاچیا. هم‌این‌جور تک‌تک‌شون رو نگاه کنی، جوری‌که فکر کنن لابد می‌خوای بترکونی بی‌هوا. نفس توی سینه‌هاشون حبس بشه. واسه آخرین‌بار نگاه‌شون کنی. انتظار بکشن. ولی تو دیگه نتونی. یهو دیگه نتونی... بُریده باشی و دیگه کم آورده باشی. داد بزنی بگی «آقایون، خانوما، من دیگه نمی‌تونم...» به‌شون بگی «لامصبا!» بگی «به‌مرتضی‌علی دیگه نمی‌تونم». و مُرده باشی روی سن.
می‌خوام توی یه هم‌چو حالی تصور کنی حرفام رو.

مثلا خود من، از برف بدم می‌آد. اما حالا دلم می‌خواد یهو صُب پا شم ببینم برف باریده همه‌جا رو سفید کرده یه‌دست. یه چیز کلفت بندازم گل دوشم، مثل اُوسگلا برم روی ایوون، بایستم رو به برف، با صدای بلند بگم «برف نو برف نو.. سلام.. سلام..»، و خیلی هم خوش‌حال‌ باشم. برف هم مثل احمقا به‌ام جواب بده «سلام گلابی.. سلام مهربون..» و بخندیم و خوش باشیم.
می‌خوام بدونی که چرا هرچی بیش‌تر می‌نویسیم، پیرتر می‌شیم.

اصالت از جاده رفته، اصالت از شوفرجماعت رفته؛ یه‌مُشت دکتر-مهندس نشستن پشت فرمون. واسه کی درد دل کنم؟ واسه دکتر؟ نه مهندس! خیلی خسته‌‌تر از حرف‌زدن با این جماعت ام.
می‌خوام بدونی که کجای کار ایراد داره، و اگه کسی روی کاغذ جلو روش نوشته «از گلوله به‌تر برای مُردن، سینه‌ات بود»، یعنی چی دقیقا.  شده دل‌ات واسه این‌چیزا لک بزنه؟

وقتی روی یه تیکه کاغذ نوشته «هرکدوم داریم روی یه تخت جون می‌دیم؛ من این‌جا، تو اون‌جا»، اصلا تو چه می‌فهمی که تخت یعنی چی؟ تا حالا بابات رفته جبهه که از اهواز نامه بنویسه براتون، به همه سلام برسونه و تو رو هم قاتی بقیه بنویسه «بچه‌ها هم مواظب خودشان باشند» و اسمت رو مُفرد و تنها نبره توی نامه‌اش؟ شده که پای بابات بره روی هوا، توی بیمارستان از بغض و کینه اصلا نگاش نکنی؟ تو چی می‌فهمی تخت یعنی چی و کجا... حالا فکر کن منظور من یه‌چیز دیگه باشه اصلا!
می‌خوام بگم امام‌زاده‌ای هم مونده که تو حیاط و قبرستون‌اش خاطره نشده باشیم؟

مسعود یه‌شبی که داشتم توی چشمای سگ‌اش نگاه می‌کردم، گفت که یه نژاد از سگا هستن که زمانی که وقت مُردن‌شون برسه، فرار می‌کنن از پیش صاحب‌شون. فرار می‌کنن و می‌رن یه‌جایی دور از چشم صاحب‌شون می‌میرن تک و تنها. پارسال بود که این رو گفت. نفهمیدم چرت می‌گه یا نه. از قصد هم نپرسیدم ازش که داره راست می‌گه یا دروغ. دوست داشتم باور کنم که هم‌چو اتفاقی می‌افته. دوست داشتم دقیقا هم‌اون‌جوری باشه قصه، که یه حیوون بره دور از چشم صاحب‌اش، توی تنهایی خودش بمیره. به‌اش نگفتم که هرگز نقض نکنه این قصه رو. باید بفهمه که اگه این قصه راست نباشه، فرو می‌ریزم. این آخرین چیزی اه که به‌اش ایمان دارم؛ که یه سگی، یه شبی، فرار می‌کنه و می‌ره دور از چشم صاحب‌اش جون می‌ده توی تنهایی... آخرین تراژدی باشکوهی که می‌تونی واسه خودت فقط حفظ‌ش کنی.
می‌خوام هنوز به یه چیزی باور داشته باشم که تا ابد برام فرو نریزه؛ تا حالا شده گوشی رو برداری زنگ بزنی 119 گوش بدی ببینی ساعت چند اه دقیقا و هی دوباره و سه‌باره و صدباره تکرار کنی شماره رو، و هی گوش بدی؟ از جلوی چشم عزیزت فرار کردی؟ ... خیلی بدحال ام این‌روزا.

الآن اومد و نوشت «حسین‌جان.. دارم می‌رم. مواظب خودت باش» و رفت. مبهوت موندم، عین یه دلقکی که یه‌شب توی چشم تماشاچیاش خیره شده باشه و گفته باشه «لامصبّا من دیگه نمی‌تونم!!!»
و واقعا باور کنید که عین این جمله رو گفت؛ یعنی گفت «وا دادم دیگه...». برف نشسته روی گونه‌هاش، روی موهاش، روی دل و دست‌اش، روی دستای قشنگ‌اش. و فقط من می‌فهمم یعنی چی. ای داد...
چیزی نمی‌خوام بگم دیگه؛ می‌خوام بخوابم کمی. باقی رو فردا شاید نوشتم. می‌خوام سر تو سلامت باشه فقط.

 

# این؛ هم‌این # 89/05/12 حسین نوروزی |

از «جهان اندوه» به‌عنوان یک صفحهء معمولی روزنامه‌ای، خاطرهء خوشی برای من و هم‌کارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصه‌ای. جایش این‌جا نی‌است اما.
آخرین‌صفحه‌اش، هم‌آن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. شش‌صفحه‌اش را این‌جا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمین‌صفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شماره‌اش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد ام‌روز، آن آخرین‌صفحه را این‌جا بگذارم؛ صفحه‌ای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتن‌های او هستم.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهن‌چی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بی‌چشم‌داشتی.

"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدم‌های غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشسته‌اند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدم‌های غیرضروری، چه‌جور روز را شب می‌کنند..."
فایل پی‌دی‌اف شش‌صفحهء اول جهان اندوه را این‌جا می‌شود گرفت و خواند، و آخرین صفحه‌اش را هم این‌جا.

 

# این؛ هم‌این # 89/04/05 حسین نوروزی |

از «جهان اندوه» به‌عنوان یک صفحهء معمولی روزنامه‌ای، خاطرهء خوشی برای من و هم‌کارانم نماند. که لابد این ناخوشی هم شرحی دارد و قصه‌ای. جایش این‌جا نی‌است اما.
آخرین‌صفحه‌اش، هم‌آن اواسط آذرماه منتشر شد و تمام. شش‌صفحه‌اش را این‌جا گذاشته بودم پیش از این، که شاید کسی دوست داشت بخواند. هفتمین‌صفحه ماند. برای اولین شماره و این آخرین شماره‌اش چیزکی نوشته بودم. باقی زحمت دوستان دیگر بود. فکر کردم شاید بد نباشد ام‌روز، آن آخرین‌صفحه را این‌جا بگذارم؛ صفحه‌ای در آن ذکر مولاعلی بود و حرفی برای پدرم و دیگری که من نوشتن را مدیون نوشتن‌های او هستم.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی، شبنم کهن‌چی و نویسندهء دالان دل، در عمر کوتاه این صفحه سهیم بودند بی‌چشم‌داشتی.

"فکر کردم باید کسی باشد که قصهء آدم‌های غیرمهم را بنویسد، لابد جایی در جهان کسانی نشسته‌اند منتظر، که برای ایشان مهم است که آدم‌های غیرضروری، چه‌جور روز را شب می‌کنند..."
فایل پی‌دی‌اف شش‌صفحهء اول جهان اندوه را این‌جا می‌شود گرفت و خواند، و آخرین صفحه‌اش را هم این‌جا.

 

# این؛ هم‌این # 89/04/05 حسین نوروزی |

او
نزدیک میدان، مرد جوانی که احتمالا هم‌سن خودم بود، داشت به افسر راه‌نمایی و رانندگی التماس می‌کرد که موتورش را توقیف نکند. کلاه نداشته یا چی، نمی‌دانم. فقط می‌دیدم که افسر شکم‌گنده با آن صورت آف‌تاب‌سوخته‌اش در اوج تقدیر نشسته بود و داشت قانون را اجرا می‌کرد. لب‌خند می‌زد، پوزخند می‌زد، مسخره می‌کرد، توهین می‌کرد.
صاحب موتور، افسر را به ناموس زهرا قسم می‌داد که «این وسیله رو نگیر از من؛ تمام زندگی من اه این. آب‌روی من اه این. شرافت من اه این... زندگی من رو خراب نکن..» و دوباره از آدم ابوالبشر تا امام غایب می‌آمد و برمی‌گشت که شاید فرجی شود. نشد. افسر مشخصات موتور را نوشت و می‌خواست رسید را بدهد به طرف و بعد هم لابد بار ِ آن وسیلهء نعش‌کش کند موتور را به مقصد پارکینگ.
الکی ایستاده بودم و مثل احمق‌ها تماشا می‌کردم‌شان. پیام‌بران و امامان و معصومان، در برابر اجرای قانون، کاری از پیش نمی‌بردند و هر لحظه بر استیصال مرد بی‌چاره افزوده می‌شد. افتاد به پای افسر. خودم دیدم. ناگهان نشست روی زمین و افتاد به پای افسر، هم‌این‌جور هی پایش را کفشش را می‌بوسید. قیافه‌اش ساده بود، اما مغشوش نبود. لاابالی نبود. حتی ظاهرش بی‌شخصیت نبود؛ تعریف داشت برای خودش: یک آدم سادهء عیال‌وار. اوم. عیال‌وار. هم‌چو قیافه‌ای داشت مرد جوان. نمی‌خورد معتاد باشد یا مثلا آدم حقیری که حاضر است هرکاری بکند برای خلاصی یک موتور. نمی‌خورد به‌اش که بازی‌گر باشد. اما داشت خیلی خوب بازی می‌کرد: نقش یک مفلوک از رمق‌افتاده را در بوسیدن کفش‌های افسر میان‌سال، جوری اجرا می‌کرد که انگاری دارد به لب‌های یار بوسه می‌زند شب آخرین دیدار؛ اشک می‌ریخت و می‌بوسید و دست می‌کشید به کفش‌ها.
به من چه مربوط بود؟ خب نبود. ولی رفتم با حرص دستش را گرفتم و بلندش کردم کشان‌کشان، بردم کنار جدول نشاندمش. گفتم «این‌همه ضعیف؟ واسه خاطر یه موتور، خفّت ِ این مادر.. رو می‌کشی؟ سرت رو بگیر آدم! تو که این‌همه هنر داری، می‌رفتی کفش ملّت رو لیس می‌زدی جلوی هتل‌ها، شرافت داشت تا التماس این یارو رو کنی..» سیگاری روشن کردم و دادم دستش. یکی هم برای خودم آتش زدم و نشستم کنارش. موتور را سوار ماشین کرده بودند که برود پارکینگ.
حرف زدیم. تشر زدم به‌اش که «حیف از آدم بودن، که بریزی روی کفش‌های این باباها...». حرف زد. ازم پرسید که دختر دارم یا نه. گفتم نه. گفتم من اصلا بچه ندارم. تعریف کرد که زن دارد و یک دختر پنج‌ساله. و یک‌چیزی را خیلی راحت وسط حرف‌هاش گفت که انگاری توی ظهر گرما، یخ بریزند روی سرت و دلت؛ یخ زدم.
گفت که کجا کار می‌کرده و چندماه حقوق نداده‌اند و بی‌کار شده و.. رسیده به اختلاف‌های زناشویی. بعد زنش خواسته جدا بشود. جمع شده‌اند اهل فامیل، پولی داده‌اند که وسیله‌ای بخرد برای کار، که زندگی بگذرد.
به‌اش گفتم که خدا بزرگ است، لااقل آن‌قدر بزرگ هست که تو برای یک لقمه به پابوسی این عوضی نیفتی. داشت هم‌این‌جوری حرف خودش را می‌زد و قصه‌ای را می‌گفت و گاهی هم گریه می‌کرد. گفتم «این‌همه ضعیف نباش مرد! خجالت داره به مولا..» به‌ام خیره شد و دوباره پرسید که دختر دارم یا نه. دوباره جواب دادم که بچه ندارم، و اضافه کردم که حتی اگر داشتم هم باز نمی‌افتادم به پابوسی آدم‌ها.
قصه‌اش تکراری بود و چون تا آخرش را می‌دانستم، دقیق گوش نمی‌دادم. فقط یک جمله‌اش شد آب یخ روی تمام حرف‌های مفتی که داشتم تحویلش می‌دادم. یک‌جای قصه‌اش گفت «.. اگر باز بی‌کار بشم، تموم اه! می‌فهمی؟ من می‌میرم اگر دخترم کنارم نباشه... زنم می‌گه می‌بره با خودش اگر بخواد جدا بشه.. با یه پسره دوست شده، بعض وقتا می‌دونم با هم می‌رن بیرون. البته فقط در حد بیرون رفتن، نه چیز دیگه! کادوی روز زن هم خریده بود فکر کنم. من دوس ندارم دخترم بره زیر دست اون‌طور آدمی.»
مثل احمق‌ها پرسیدم «دخترت با یه پسره دوست شده؟». به طرف میدان سرش را چرخاند و بی‌که نگاهم گفت، خیلی آرام و یک‌جور بی‌تفاوتی گفت «اون‌که بچه اس.. زنم..»
مثل قصه‌ها بود مثل فیلم‌ها. دیگر اصلا فکر نکردم به حرف‌هاش. از صمیم قلب، از اعماق تمام شرم‌ساری‌ها، و با دل و جان دوست داشتم بلند شویم با هم برویم برای بوسیدن کفش‌های افسر. که ایستاده بود آن‌طرف خیابان، و البته که موتور را برده بودند. این، اوایل خرداد بود.

تو
من نشسته‌ام روی تخت. ساعت پنج صبح است. داری از آن‌طرف تلفن لعنتی که هی قطع و وصل می‌شود، التماس می‌کنی که «تو رو به جون دینا به جون دانیال فقط حرف بزن.. چنددقیقه مهربون حرف بزن.. حالم بد اه. فکر کن یکی از گربه‌ها.. تو رو به روح عموت الآن با من حرف بزن. دارم می‌میرم حسین...» سکوت کرده‌ام. قهربازی است.
بلند داد می‌زنی که «فقط یه‌کم باهام باش عوضی.. نفس ندارم حسین.. خراب ام.. تنها ولم نکن برو الآن.. تو رو به جون هرکی دوست داری... کمی حرف مهربون بزن... داغون ام حسین.. تو رو به علی قسم..» قسم علی می‌دهی، و فریاد می‌زنم «من حرفی ندارم! نمی‌خوام حرف بزنم! هر حالی که داری، من / الآن / مهربونم / نمی‌آد! / حرفم / نمی‌آد! بس کن!!!!» فریاد می‌زنم. گریه می‌کنی. اعصابم خراب است. فریاد می‌زنم. من بُریده‌ ام خسته ام. فریاد می‌زنم که حالا این‌وقت شب من مهربانم نمی‌آید. و دیو درونم زنده شده... خشمی دارم که می‌توانم حتی از جان دانیال و دینا که تو می‌دانی چه‌قدر عزیز اند، بگذرم. حتی می‌توانم انگار تو را بشکنم. ای داد..
چیز زیادی نمی‌خواهی. اصلا چیزی نمی‌خواهی. تنها دوست داری حرف بزنیم، و من حوصله ندارم. حال عادی نداری. و من خوب می‌دانم. «نیاز» داری که حرف بزنی «با من» و من خوب می‌فهمم که «می‌توانم اگر بخواهم، که حالت را عوض کنم». نمی‌کنم. من فریاد می‌زنم. من تهدید می‌کنم. تو اشک می‌ریزی. تو حتی داری التماس می‌کنی. نباید! اما داری التماس می‌کنی. نباید تو به من التماس کنی؛ اوم؟ ولی داری التماس می‌کنی. من عوضی شده‌ام. بدجور عوضی شده‌ام من.
در اشک، گوشی را می‌گذاری، مثل خرس می‌خوابم. یعنی می‌خوابم واقعا؟ .... عوضی شدم‌ام من، خیلی عوضی. دیوها نمی‌خوابند عزیز من؛ کابوس می‌بینند در بیداری. عذاب خودشان اند، نارفیق دیگران ِ عزیز. و این، شبی بود که الکی دعوا داشتیم نمی‌دانم سر چی. گذشت و دوست شدیم. اما واقعا گذشت؟ برای تو زخمش ماند، برای من شرم‌ساری... هی‌داد.

من
دوست عزیزم به‌ام می‌گوید که «تو ضعف نشون دادی.. تو ضعف داری.. آدم ضعیفی هستی». هستم. مدت‌ها است که در پی اثبات قوّت نیستم. پی اثبات چیزی که ندارم باشم؟ به نظرش این‌که من با «دل»م زندگی کرده‌ام و هنوز هم با دلم زندگی می‌کنم، این ضعف است. من ضعیف ام. آدمی با یال و کوپال من، که به‌راحتی گریه می‌کند، به‌راحتی آب خوردن برای حتی راننده‌تاکسی از درونی‌ترین غم‌هاش حرف می‌زند، آدمی که «همیشه دوست دارد پی چیزی باشد که غصه‌اش را بخورد».. دوستم می‌گوید که من الکی پی غصه خوردن ام. هستم.
سکوت می‌کنم. راه می‌روم و با خودم برای خودم زمزمه می‌کنم «به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...» و هی تکرار می‌کنم این مصراع را. مصراع نجات‌دهنده است برای من. ربطی به حرف‌هایی که می‌شنوم یا اتفاقاتی که می‌افتد ندارد، اما من همیشه دوستش دارم این مصراع را. «به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال.. به جرم آن‌که نکردیم شکر ِ روز وصال...» یک آهنگ خرابی دارد این مصراع. یک التماسی دارد در خودش که نمی‌فهمی تا درونی نشود.
در سکوت، خداحافظی می‌کنم. و دوستم، که آدم‌حسابی و اهل منطق و خیلی خشک و قوی است، لابد در دلش می‌خندد به آدمی که هنوز عین بچه‌ها می‌تواند اشک بریزد، هنوز به عذاب اعتقاد دارد، و هنوز چیزهای خیلی کوچک آن‌قدر می‌تواند خوش‌حالش کند که از ته ته ته دل بگوید «لعنتی!!» و بخندد.
هرروز دارم بیش‌تر یاد می‌گیرم که سکوت کنم؛ دارم خفه می‌شوم ولی. این، تازه نیست.

و مُدام این تک‌نوازی غریب Journey to Eternity

 

# این؛ هم‌این # 89/03/29 حسین نوروزی |

پروردگارا
اگر بعد از ظهر چهارشنبه، از آن بالا، اتوبان همت را نظاره کرده باشید، لابد مرد جوانی که در حاشیهء اتوبان و در مسیر عکس حرکت ماشین‌ها پیاده به طرف غرب می‌آمد، توجه شما را جلب کرده است؛ هیبتی شبه‌اساطیری، با کوله‌ای بر پشت، که پنداری از ته تاریخ بلند شده باشد، و زلفی به باد داده و سیگاری به دست، هی راه می‌رفت و بی‌توجه به بوق ماشین‌ها، چیزهایی برای خودش زمزمه می‌کرد. جنگلی خسته‌ای که به آس‌مان خیره می‌شد دقیقه‌به‌دقیقه، و کلماتی را فریاد می‌زد، راه می‌رفت، فریاد می‌زد، کام می‌گرفت، و زلفش را رها کرده بود که بچرخد در باد.
پس حکما دیده‌اید که ماشین‌ها می‌گذشتند بی‌خیال، بوق می‌زدند عصبی، و تنها اگر قدر نیش‌ترمزی از سرعت‌شان کم می‌کردند به جای بوق زدن‌های خشم‌گین، و شیشه را پایین می‌دانند، لابد می‌شنیدند که تمثال خشایارشاه ِ بی‌جبروت، در اتوبان همت تهران، خسته، اندوه‌ناک، و مثل این‌ها که بُریده باشند، هی خطاب به کسی و جایی رو به آس‌مان می‌گفت: «خیلی بی‌مرامی.. به خودت قسم که خیلی بی‌مرامی..» و اشک را وسط کام سیگارش قورت می‌داد.
گفتم این‌جا بنویسم که خطاب آن شیر خسته، با شما بود، با خود شما.

 

# این؛ هم‌این # 89/03/05 حسین نوروزی |

فقط یه‌لحظه مجسّم کن که نشسته باشی روبه‌روش، روبه‌روی کسی که همهء عمرت بوده و هست، بعد خیلی مأیوس و خسته، فقط بتونی به‌اش بگی «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو.. ای‌وای».
تازه سخت‌تر هم می‌شه وقتی که واقعا روبه‌روت ننشسته باشه، و تو فقط بشی چندتا کلمهء بی‌قوّت برای تسکین شاید؛ «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو..».
تو چی کشیدی اسماعیل؟ ای‌وای...

 

# این؛ هم‌این # 89/02/24 حسین نوروزی |

«نسرین خسروی»، تصویرگر برجسته و قدیمی کتاب کودک و نوجوان، دو روز قبل، دور از ایران، و در کنار فرزندانش در کانادا درگذشت. خبر درگذشت خسروی را در ابتدا این‌جا خواندم. با حسین نظری، مدیر اجرایی انجمن تصویرگران کتاب کودک حرف زدم تلفنی. حسین گفت که دو روز قبل، یعنی جمعه، درگذشته و آن‌طور که او با پسر خانم خسروی حرف زده، نسرین خسروی که برای دیدن فرزندانش به کانادا سفر کرده بوده، احتمالا هم‌آن‌جا دفن خواهد شد.

نسرین خسروی نقاش و تصویرگر کتاب کودک


خسروی متولد 1329 در تهران بود. سال 1358 از دانش‌کده هنرهای زیبا در رشتهء گرافیک فارغ‌التحصیل شد. اوایل دههء پنجاه، وقتی‌که سال دوم دانش‌گاه بوده، با سیروس طاهباز آشنا می‌شود. به پیش‌نهاد طاهباز، روی متنی از «قدمعلی سرامی» کار می‌کند که سال 1355 با عنوان «قصه دوستی» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر می‌شود: «بعد از این‌که من یک‌بغل از کارهایم را در کانون به ایشان {طاهباز} دادم، شروع کرد به تعریف کردن و بعد از مدت کوتاهی یک متن به من داد. خیلی برایم مهم بود.... خودشان به من گفتند که این را به شیوهء طراحی کار کن.» {کتاب ماه کودک و نوجوان – شمارهء 48}

قصهء دوستی با تصویرسازی نسرین خسروی


و این‌گونه است که به‌صورت حرفه‌ای وارد کار تصویرگری کتاب کودک و نوجوان می‌شود. هرچند در حوزه‌های دیگر نقاشی و گرافیک هم فعالیت داشت، و در دانش‌گاه‌ها و دانش‌کده‌های هنری نیز تدریس می‌کرد، اما عمدهء فعالیت و آوازه‌اش در دنیای کتاب کودک و نوجوان بود.
زنبور عسلی به نام وزوزی، سنجاب آشپز، تا مدرسه راهی نیست، چکه‌ای آواز تکه ای مهتاب، بچه‌ها دلم برایتان تنگ می‌شود، ستاره کوچولو، کاراگاه بچه‌ها، مواظب بند کفش‌هایتان باشید، عكاس در حياط خانه ما منتظر بود، دختر باغ آرزو، چکه‌ای آواز تکه‌ای مهتاب، دنیای رنگ‌ها، ستاره کوچولو، راز آن درخت، هوای بچگی، پولک ماه، رنگین‌کمان، و.. از جمله کتاب‌هایی است که با تصویرگری او طی بیش از سه‌دهه منتشر شده است.
این کتاب‌ها، حاصل هم‌کاری او با نویسندگانی چون احمدرضا احمدی، مهدخت کشکولی، اسدالله شعبانی، محمدرضا یوسفی، ناصر کشاورز، علی‌اشرف کریمی، محسن نامدار، نقی سلیمانی، عزت‌الله الوندی، علی‌اکبر ایراندوست و.. بود.
خسروی در طول دو دههء گذشته نمایش‌گاه‌های بس‌یاری نیز به‌صورت فردی و گروهی در داخل و خارج از ایران برگزار کرد. او برای تصویرسازی‌هایش جوایز متعددی از جشن‌واره‌های داخلی و خارجی دریافت کرد که جایزهء بزرگ «نوما» در سال 2001 در ژاپن از مهم‌ترین این جوایز هستند. در سال 2002 نیز از ایران به عنوان کاندیدای جایزهء کریستین آندرسن معرفی شد.
این هنرمند نسل دوم از تصویرگران کتاب کودک، برای بس‌یاری از آثارش از سوی یونیسف، شورای کتاب کودک و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیز دیپلم‌‌های افتخار و لوح تقدیر دریافت کرده است.

تصویرگری نسرین خسروی


حسین نظری گفت که انجمن تصویرگران کتاب کودک به‌زودی برنامه‌هایی خواهد داشت برای یادبود این هنرمند فقید، و خبرش منعکس خواهد شد در رسانه‌ها.
روحش شاد، که یادش گرامی است.

 پی: این‌جا می‌توانید فیلم کوتاهی از گفت‌وگو با نسرین خسروی را ببینید. البته که فیلتر است گویا. هم‌چنین دوست خوبم جمال‌الدین اکرمی چندین مقاله و کتاب در حوزهء تصویرسازی کتاب کودک نوشته که در نشریاتی چون کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است؛ مقالات اکرمی منبع خوبی است برای آشنایی با شیوهء کار خسروی و سیر کارهای او در چند دهه فعالیت.

 

 

# این؛ هم‌این # 89/02/06 حسین نوروزی |

 

شعری برای شهرهای دیگر
                                                          تقدیم به زیبایی، صندلی، عروسک زردرنگ، و آغوش همیشه‌مهربان

توی جنگل راه رفتم
توی بارون آواز خوندم
صدای ضبط ماشینی رو که ندارم، بلند کردم
و قاه‌قاه خندیدم به خاکی که روی اون راه رفتم آواز خوندم خندیدم
از یه‌جایی
ماشینم دیگه نبود – من خیلی راه رفته بودم
صدای ضبطش تا هفت تا کشور اون‌طرف‌تر رفته بود
بی که بدونم با کی

این‌جور ابر که می‌شه
خیال می‌کنم
یعنی مثلا توی لندن یا هامبورگ
           کسی باور می‌کنه این آواز غمگین ِ ایرونی از این‌جا باشه؟
لندن، یه خاطره‌ اس از چندتا مهمونی چندتا خواب موندن
پاریس یه آرزوی بی‌ریخت
و شهرهای چه‌بس‌یار توی تاریکی
                                    شاید یه‌روز ِ بی‌خبری

عکس‌ها همیشه راست‌ترین رو می‌گن
آدم‌ها فقط به دوربین نمی‌خندن، لنز اه که این‌جور نشون می‌ده
توی هرعکسی، یک‌نفر داره خیانت می‌کنه اگر جلوش رو نگیری
تو لبخند بزن راه برو آواز بخون این‌جا خاک ِ تو اه

می‌گن ماشینم گم شده توی راه
می‌گن راه زیاد بوده تا هفت تا کشور
می‌گن برف چه‌قدر روی بلندی نشسته

چه‌قدر برف روی بلندی نشسته
برف روی بلندی نشسته
من
راستش
دیگه ایران رو دوست ندارم

چه قدر برف روی راه ِ ایران نشسته ...

 

جای دیگه

کشورای زیادی رو گشتم
همه‌ بوی غربتی‌ رو داشتن که اسمش وطنِ من بود

ما وطن‌مون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
می‌تونستیم فکرِ این‌روزا هم باشیم که عاشق می‌شیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راه‌ها تمومی نداشتن که!

به کشورت نیگا کن ببین از کِی چه‌قدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچه‌گی‌های درخت...

آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیش‌کش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود

عاشقیت در وطن صدای بزرگی اه
صدای بزرگِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من می‌کشم
لابد یه‌روزی کم می‌آد از نفسش
                   می‌افته می‌میره!
وطن هم‌این‌قدر ساده تقسیم می‌شه بین حرف زدن‌ها وُ
                                                  چشم‌های آبی‌ش
                                                                مُردن‌ها
                         یادگاری از اسب‌های چوبی / تفنگی که بچه‌گی بود همه‌ش

ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن می‌دیم
ما به آب‌راه‌های دور فکر می‌کنیم
فرار می‌کنیم فرار می‌كنيم یه شب که ماه کامل نی‌است
ماه که تموم دربیاد
اسم سختِ ما رو بچه‌مون حتی نمی‌فهمه
این وطن ایران‌زمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه‌ فراره که توی هیچ کشوری نمی‌فروشن!

به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چه‌قدر می‌فهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟


 

خیابون ولی‌عصر

کی می‌تونه پاهاشوُ بشمُره؟
پاهای کی اندازهء این‌همه دور از خیابون ولی‌عصر راه می‌ره؟
آدم که توی ولی‌عصرِ هر شهر عاشق نشه
لابد نمی‌فهمه ایران درازای خیابوناش به قدر ولی‌عصر عاشق نی‌است

از این‌جا که رفته باشی
یه خط نامه می‌نویسی که "دلم تنگ‌ اه برای عصرا برای ولی‌عصر"
خوب می‌فهمم داری با چه زبونی گریه می‌کنی دوست من

ولی‌عصر رو بی‌هم راه می‌ریم
تو اون‌ور نیگات می‌افته توی چشمم
من این‌ور دلم رو گم می‌کنم
و این‌جوری اه که اسم من چیز دیگه‌ای می‌شه

پاهات رو بشمُر ببین راه می‌رن با هم هم‌آهنگ یا
                                                              نه!

پای کی می‌تونه این‌همه عاشق راه بیفته توی بارون؛ پای کی؟

 

از قدیم ِ هم‌این‌جا؛ برای تو.

 

# این؛ هم‌این # 89/02/02 حسین نوروزی |

دلت با ما بود، دستت با تلفن. همیشه داشتی زنگ می‌زدی. زنگی می‌زدی قرارگاه ثارالله. همیشه داشتی زنگ می‌زدی به «سرلشگر» که می‌گفتی رفیقت بوده و اگر تو زنگ می‌زدی، نه نمی‌گفت و همیشه کافی بود که زنگ بزنی، و همه‌چیز بشود آن‌که تو می‌خواهی، و ما می‌خواهیم. و همیشه می‌شد.
ترسیده بودم. کسی را نداشتم که راحت به‌اش بگویم می‌ترسم. آمدم خانه‌تان. گفتم که ترسیده‌ام. گفتم که شاید گرفتار بشوم. گفتم کاری نکرده‌ام اما توهّم ِ جوّ بد را دارم. گفتم خرتوخر شده و می‌ترسم. ترسیدی. خیلی ترسیدی. دیدم که داری می‌ترسی. جمع کردی خودت را. گفتی برویم بیرون ماست بخریم. رفتیم. بیرون، گفتی که خوب نی‌است توی خانه حرف بزنیم. گفتی باید رعایت کرد. رعایت می‌کردیم. و تو ترسیده بودی آشکارا. دوباره می‌خواستی زنگ بزنی.
گفتی که زنگ می‌زنی به قرارگاه ثارالله، به سرلشگر زنگ می‌زنی و تاکید کردی که «همه‌چیز دوروست می‌شی پیسرم!» و زنگ زدی به جایی و گفتند که سرلشگر رفته جایی دیگر و بعد می‌آید. باز تاکید کردی که «وقتی اومد بی من زنگ بیزنه حتمی!» و گفتی که نگران نباشم و همه‌چیز درست خواهد شد.
همه‌چیز خودش درست می‌شد و همه می‌دانستیم که داری دروغ می‌گویی. بزرگ‌ترین دروغ‌گوی عالم بودی برای من، و من مومنانه دوستت داشتم. می‌دانستی که همه می‌دانیم تو داری دروغ می‌گویی، اما می‌گفتی. خوب دروغ می‌گفتی. مهربان‌تر می‌شدی وقتی دروغ می‌گفتی و به‌دروغ زنگ می‌زدی به سرلشگر و کارها ردیف می‌شدند. همه می‌دانستیم که تو حتی خط مقدّم را ندیده‌ای، و می‌دانستی که می‌دانیم. ولی تو، برای ما، کسی بودی که رفته بود تا سه‌هزار کیلومتری داخل خاک عراق و با سرلشگر، تمام عراقی‌ها را به زانو درآورده بود و برگشته بود. خودت می‌گفتی سه‌هزار کیلومتر. تو باور داشتی که می‌شود در خاک عراق هم سه‌هزار کیلومتر پیش رفت و اصلا چه‌اهمیت دارد کیلومتر یعنی چی؟ تو، با سرلشگر، این‌همه راه را یک‌شبه رفته بودی و کُشته بودی و برگشته بودی. خدا هم می‌دانست که تو باور داری به راهی که رفته‌اید با سرلشگر، و ایمان دارم که اجرش را به پای تو نوشته است.
پیرمرد... یک‌بار گفتم که باید از این‌جا بروم زود. گفتم باید تا دوسه‌روز دیگر رفته باشم. باز رفتیم که ماست بخریم. ترسیدی دوباره. ترس نداشتم من؛ غم داشتم تا بخواهی. گفتم که این رفتن را فرار نبین عمو. گفتی پس چرا؟ گفتم که نپُرس. نپُرسیدی. فقط رفتی که زنگ بزنی. گفتم که این‌نوبت را سرلشگر نمی‌تواند کمکی کند. گفتی که سرلشگر، همه‌کاری را می‌تواند یار باشد. جوری گفتی که «همه‌کاری را می‌تواند» که باور کردم سرلشگری که نی‌است، می‌تواند همه‌کاری را یار باشد. تو گفتی می‌تواند. باور کردم از تو. زنگ زدی، و کارها، خودشان درست می‌شدند و نمی‌شدند. سرلشگر هم نبود و قرار شد وقتی رسید حتما به تو زنگ بزند.
تو چه‌قدر زنگ زدی، چه‌قدر زنگ زده بودی تو پیرمرد! از تمام دنیا، یک سرلشگر برای خودت داشتی که با هم به جنگ عراقی‌ها رفته بودید و کُشته بودید و برگشته بودید؛ سرلشگری که همیشه جای دیگری بود، و همیشه هم به زنگ ِ تو، کارها را ردیف می‌کرد.
ای رفیق قدیم... از آخرین‌شبی که دیدمت، «هرشب» به‌یادت بودم و هرشب چیزی گفتم به خیال این‌که هنوز می‌شنوی. راستی هنوز از آن دنیا حرف‌های این‌جا را می‌شنوی؟ این‌جا، و در خیابان‌ها، اتفاقات بس‌یاری افتاد تو که نبودی. اصلا تو که نبودی، قرارگاه ثارالله تو هم عوض شد برای ما. سرلشگر هم یک‌بار که رفته بود جایی، دیگر برنگشت؛ همه زنگ ‌زده بودند و جوابی نمی‌رسید از جایی. تو که نبودی، زنگ زدیم واقعا. و من، نشد بروم. و هرگز نپُرسیدی برای چی.
بعد ِ تو، تو که نبودی، شاید شنیده باشی که چه‌قدر باید می‌رفتیم ماست بخریم، چه‌قدر باید زنگ می‌زدی. گفتم که؛ ما واقعا از هم پاشیدیم، و ای‌کاش هرکسی سرلشگر خودش را داشت در قرارگاه‌های عالم، که این‌همه بی‌قرار نمی‌ماندیم وامانده.
جنازه‌ات را که به خانهء خاک می‌رفت، فکر می‌کردم «حالا باور می‌کنم که دورتر از سه‌راه آذری هم جایی هست در جهان، و تو چه صبور بودی که سه‌هزار کیلومتر رفتی و کُشتی و برگشتی». و رفتی و برنگشتی. صبور باش؛ بالاخره روزی کسی پیغام تو را به سرلشگر می‌رساند پیرمرد.
تُپُل بودی، و حرف‌های خوب، سهم تو بود و هست. آرام بخواب، که از یاد همه هم اگر بروی، یکی هرروز و هرشب چیزی با خیال تو می‌گوید تا ابد. هنوز هم به اسم، هرشب، التماس دعا دارم، که برداری زنگ بزنی، و کسی قرار بشود بعدا حتما با تو تماس بگیرد.
حرف با تو زیاد دارم، اما این‌جا و حالا، غم بزرگ من این است که نسلی از راه خواهند رسید که تو را شاید در قصه‌های من بخوانند تنها؛ نسلی که فرصت ِ تو را ندارند، نعمت تو را ندارند، و تو را با دروغ‌های مهربان و بزرگ‌وارت، با بودنی که کم‌یاب بود، و خود ِ تو را ندارند. من برای این نسل، چه دارم بگویم؟ این‌ها، وضعیت خیابان را عوض می‌کنند، و تو رفته‌ای.

 

# این؛ هم‌این # 89/01/20 حسین نوروزی |

من اسم‌ها را انتخاب نمی‌کنم، خودشان به زمزمه‌ام می‌آیند. هم‌این‌طور است حکایت ترکیب‌ها، رنگ‌ها، نغمه‌ها، و چیزهایی که توی سرم مُدام چرخ می‌زنند این‌همه سال.
روزها، هفته‌ها، ماه‌ها به چیزی فکر می‌کنم؛ به چیزهایی فکر می‌کنم که اغلب هم معنی خاصی ندارند، با نباید داشته باشند. آن‌قدر توی سرم می‌چرخند و می‌چرخند و می‌چرخند که جایی در عالم مصداق برای خودشان درست می‌کنند. حروفی که زنده می‌شوند، جان می‌گیرند، و کم‌کم آن‌قدر بزرگ می‌شوند که جانم را می‌خواهند از من. دارم جان می‌دهم رسما به ساحت این‌ وقت ِ عزیز.
حروف، شعر نمی‌شوند که بسرایی، دلی ندارم که داستان‌شان کنم، حالی نمانده که برای دوستی، مثلا گوشهء آن باغ قدیمی در کرج، یک‌شب تا صبح تعریف کنم قصه‌وار. حروف، عزراییل هرروزه اند فقط. خیال کن عزراییل، خرق عادت کند و هرهفته یک‌بار به‌ات سر بزند در کسوت چند حرف ناچیز و بی‌معنی، و هربار، جانی بگیرد و جانی ببخشد پیش از آخرین دم! حروف، حرکت بی‌نظم مرگ اند در سرم، عزراییل بی‌کار اند در خیالم، در زمزمه‌ای که دارد مثل خوره جانم را می‌خورد و تمام می‌کند. حرف‌های نفرینی، برای آدم‌ نفرینی.
ماه‌ها است که تکرار می‌شود در سرم این «یهودی سرگردان»؛ بی‌که بدانم دقیقا چرا و یعنی چی، و چرا این‌همه از تاریخ وُ، تنها یک‌نفر باید سرگردان؟ نمی‌دانم. در سرم، همیشه این یهودی، سرگردان است، بی‌شهر و آواره و رسوا. دوُر خودش می‌چرخد و می‌چرخد و می‌چرخد: یهودی سرگردان، یهودی سرگردان، یهودی سرگردان...
می‌گویند وقت صلیب مسیح، تماشا کرده یا مسخره کرده یا خندیده. شاید هم سکوت کرده فقط. و این سکوت، شده نفرینی برای تمام اعصارش. نمی‌دانم من.
این «یهودی سرگردان» همه‌اش در زمزمه‌ام می‌چرخد و می‌چرخد. مدتی‌است که جان گرفته و جان می‌خواهد از من. سرگردان عالم ام سال‌ها است. نه خنده‌ای که از صمیم قلب باشد، نه نشاطی که از سر نشاط و رضایت. هیچ.
برای خودم می‌گویم که «هر قومی، یک سرگردان می‌خواهد، یک رسوای بی‌عالم و بی‌هرچیز. قوم ما، که جمع کوچکی هم داشت، همه سرگردان چرا؟ در این قوم، یکّه شدن، لطفی ندارد. سرگردانی امثال ما را، نه تاریخ باشکوه ملتی روایت می‌کند، نه افسانه می‌شویم بر زبان‌ها. آواره ایم در خطوط چند بیت مثلا، چند قصهء بی‌قواره و ارزان».
در این سرگردانی می‌دانم که ته‌اش کجا است و چی: هیچ‌چی. هراس دارم از نوشتن وضعیت خودم. تنها باری است که «می‌دانم» و تنها باری است که می‌ترسم از نوشتن‌اش، از گفتن‌اش. مثلا به‌خودم می‌گویم شاید این، آخرین رد و نشانی باشد که در محیط مجازی می‌‌کاری؛ پایانی بر سرگردانی این رسوای عالم، شاید. هراس دارم اما، و می‌نویسم که «شاید فردا، روز دیگری بود» و باور می‌کنم باز، که این سرگردان، به نوشتن و ننوشتن آرام نمی‌شود.
نفرین‌ها، همیشه از آن ِ مرد بی‌آوازی است که زمینی برای آرام ندارد. شاید فقط به مرگ... کاش این‌بار، تقدیری در کار باشد، و هر سرگردانی را، زمینی برای آرام، برای لب‌خند، و برای آن‌همه‌شب که ساز در خطوط اینترنتی به صدا درمی‌آمد، و روزها این‌قدر تلخ نبودند.
باید خدایی باشد حتی برای سرگردان‌ها، خسته‌ها، و روزها و هفته‌های پیچیده در هم؛ خدایی که یا بشنود، یا بپذیرد.

 

# این؛ هم‌این # 89/01/16 حسین نوروزی |

آگه نه‌ای که  بر دلم از غم چه درد خاست؛
محنت دو-اسبه آمد وُ از سینه گرد خاست...

بر سینه، داغ واقعه، نقش‌الحجر بماند
وز دل برای نقش حجر، لاجورد خاست
جان شد سیاه؛ چون دل شمع از تَفِ جگر
پس هم‌چو شمع از مژه خون‌آب زرد خاست
هم‌سنگ خویش، گریه‌ء‌ خون راندم از فراق
تا سنگ را ز گریه‌ء من دل به درد خاست
در کار عشق، دیده مرا پای‌مرد بود
هر دردسر که دیدم ازاین پای‌مرد خاست
دل یاد کرد؛ یار، فراموش کی کند؟
در خون نشستنِ من ازاین یادکرد خاست
دردا که بخت من، چو زمین کُندپای گشت
این کُندپایی از فلک تیزگرد خاست

خصمم که پای‌مال بلا دید، دست کوفت!
تا باد سردم از دمِ گردون‌نَورد خاست
گر باد خیزد، ای عجب از دست‌کوفتن!
از دست‌کوبِ خصم، مرا باد سرد خاست

خاقانیا؛ منال! که غم را چو تو بسی است
ک‌آول نشست جفت وُ به فرجام، فرد خاست...


سالی که با مرگ عزیز آغاز شود، عجب ندارد که گریه‌اش بریزد در سراسر روزها و هفته‌ها و ماه‌ها. ماه‌ها شد که این سال عزا، مرگ عزیزی را روی دست گرفت و هرروز از مقابل چشم گذشت. و گذشت. واقعا گذشت. سالی که با رفتن آغاز شود، طبیعی است اگر در متروهای غریب، ادامهء گریه‌ای باشد که جگر سنگ را آتش می‌زند. چه‌تنها شدی تو دختر.. کجا ای؟
و ما، خیلی‌چیزها را از دست دادیم در این سال؛ خیلی‌چیزها را. کم‌تر خندیدیم، کم‌تر شنیدیم، کم‌تر حرف زدیم، کم‌تر از حال هم خبر گرفتم. سال بدی بود. بس‌یار شد که آه کشیدیم، که اشک ریختیم، که بغض کرد و گریست و من نبودم. ما واقعا بیش‌تر از عمر یک آدم، بغض کردیم و گریستیم در این سالی گذشت. و کسی چه‌می‌داند تو چه کشیدی؟ چه‌ها کشیدی تو...
گذشت؛ تا رسیدیم به این نغمه؛ به صدایی برای دقایق قبل از تحویل سال، برای تماشای آن‌چه رفت بر ما و از ما. فریاد زدیم:
ای خدایی که در آس‌مان‌ها نشسته‌ای، درد کشیدن ما را نظاره می‌کنی
حوّل حال ِ خودت به احسن‌الحال
باشد که نظری به بخت ما افکنی با روی گشاده
آمین.


پی: در سالی که گذشت، وبلاگ قدیم گاوخونی ابتدا فیلتر شد، و نفهمیدم چرا. بعد، به‌کل مسدود شد، به‌دستور. حالا هم فقط توانستم به لطف دوستی، گذشته‌اش را نجات دهم و روی آدرس دیگری بگذارم با هم‌آن دامین قدیم. آدرس وبلاگ، این است، و آدرس فید گاوخونی، این. اگر کسی دوست داشت، ثبت می‌کند تا در روزهایی به‌تر، فکری برای ادامهء این‌جا کنم. گاوخونی ِ حسین نوروزی و بانو تمامی ندارد؛ اما روزهایی است که مانده تا جای امنی بدون انسداد بیابم. این نوشته را هم فقط محض خاطر اندوه‌ناک ایشان نوشتم، باشد که سال بعدی، سال خنده باشد و آغوش‌های مکرر، و سال آرامش باشد بدون درد و بدون دوری و بدون دیوار. سال گاوخونی ِ قدیمی باشد، با حرف‌هایی که داشت و بود. می‌گوید که دلش گرفته از همه‌چی... زمزمه می‌کنم «دلت بخوره توی سر من!» و فکر می‌کنم به اتفاق، به اتفاق، به اتفاق، به رفتن به آمدن به رفتن به آمدن.
و این‌جا، ادامهء کوتاه‌تری است بر گاوخونی؛ جایی دوباره بی‌کامنت و بی‌هیچ‌چی. و همهء این‌ها، برای دختری که دوست داشت یک‌روز از خواب بلند شود، ببیند که روزگار واقعا عوض شده است...

 

# این؛ هم‌این # 88/12/29 حسین نوروزی |

«حسین‌جان ... چندوقتی است {دوباره} می‌روم داستان‌نویسی می‌گویم برای بچه‌های «روایت فتح» (که روزگاری در مدرسه‌اش درس می‌خواندی). سراغت را از بچه‌های آن‌جا می‌گرفتم؛ چندان خبری نداشتند. تقریبا از همه‌ی بچه‌ها، غیر از تو خبر داشتند ...»

محمد ایوبی، داستان‌نویس

در هوای سینما و روزنامه‌نگاری، در تعلیق چه‌باید کرد، از سر اتفاق از وسط شعر و داستان افتادم در «هنرستان سینمایی روایت فتح». سن‌وسالم کمی از بقیه بزرگ‌تر بود، چندسالی ترک تحصیل کرده بودم و دوباره داشتم پشت میز می‌نشستم. بچه‌‌جنوب‌شهری عشق موی فر، در هوای شعر نوشتن و شعر خواندن و شعر چاپ کردن. از وسط یک اتفاق، از سال‌های بادی آن شهرک در حاشیهء استان تهران، پرت شدم به ابتدای کوچهء فلاح‌پور، به حیاط هنرستان روایت فتح، پرت شدم گوشهء میدان فردوسی، که قرار بود جای دیگری باشد، و آدم‌های دیگری پرورش بدهد، و نشد. چرا؟ چه‌می‌دانم.
شش‌سال اخیر را در فاصله‌ای چندصدمتری از خانه‌اش زندگی کردم، و تا هم‌این یک‌ماه قبل، هی قرار بود یک‌شبی بروم دیدنش. هی قرار بود و هی قرار بود و هی.. چندبار دیدمش. خوبی کار کردن در مرکز آفرینش‌های فرهنگی‌هنری کانون خیابان حجاب، دست کم این بود که علی‌رضا حافظی هم آن‌جا بود و پیرمرد، گاهی می‌آمد با هم گپی می‌زدند و من هم اتفاقی می‌دیدمش گاه‌به‌گاه. اما قرار یک‌شب نشستن در خانه‌اش، و داستان‌خواندن و حرف‌زدن‌های بلند، چیز دیگری بود.
آخرین‌‌بار، با آرش بود که شبی را تا نیمه در خانه‌اش نشستیم و حرف زدیم. ام‌روز، کمی صبر کردم که ساعت «هندوستان» به‌روز ما بشود ظهر، و زنگ زدم به آرش. مثل همیشه سرخوش بودی آرش. یعنی خیال کردم مثل همیشه خواهی گفت «هستیم و نیستیم» با هم‌آن انرژی همیشه و یله. گفتی «چه‌خبر حسین؟» گفتم «خبر خوب ندارم...» عوض شدی، سنگین شدی، بی‌حس و حال شدی، پرسیدی «چی شده؟» گفتم «آقای ایوبی هم رفت». مثل همیشه فقط گفتی «ای‌داد..» و گفتم «اوم.. ای‌داد».
خیلی زود از سینما بُریدم. من آدم ادبیات بودم، مست ِ شعر بودم و داستان. حسن هم بود و هادی شایق {چه‌کردی با خودت پسر؟.. هی‌هی}، علا بود و من. آرش برداشت یک‌بساطی علم کرد به اسم «دپارتمان ادبیات» و ما شدیم شاگردن این گروه. هنرستان سینما بود، و ما چندنفر، خوب بود که جدا افتاده بودیم و ادبیات خودمان را می‌خواندیم. پیرمرد، داستان‌نویسی درس می‌داد و من برایش شعر می‌خواندم وقت داستان. موهای فرفری‌ام کم‌کم داشت «لخت» می‌شد و داشتم با دنیای تازه آشتی می‌کردم. سال‌های اصلاحات بود، قتل‌های زنجیره‌ای، افشاگری، سال‌های شب شعرهای بس‌یار و ذوق چاپ شعر در روزنامه‌ای هفته‌نامه‌ای جایی.
خیلی زود از هم پاشید آن جمع. جمع غریب آن‌سال‌ها، بچه‌های مدارس مختلف، از بزرگمهر شرف‌الدین نوری تا حسین شیخ‌الاسلامی و مهدی یوسفی، تا مهدی شهرابی و میثم مولایی و علی تدین و ...
حامد شکیبا بود و آرش ابوترابی و علی معظمی و کورش علیانی و نام‌های دیگر، که حالا همه‌شان برای من حکم دوستان خوب را دارند که همیشه از بودنشان احساس خوشی داشته و دارم. از آن هنرستان و از آن جمع، یادگاری، چند نام و چند دوست برای من ماند، و بعد جدایی از خیابان فلاح‌پور برای همیشه.
پیرمرد، حلقه‌ء اتصال خیلی از خاطرات بود. اولین‌ و آخرین‌بار «معلم»ی بود که می‌‌شد در حضورش چیزهایی خواند که با فضای رسمی مدارس و هنرستان‌ها تفاوت فاحش داشت.
کارگاه داستان‌نویسی راه انداخت. قرار شد هر جلسه داستانی بنویسیم و درباره‌اش حرف بزند و حرف بزنیم و بشنویم. «میم» داستانی نوشته بود که پدر داستان مینی‌مال محسوب می‌شد: «پسر، دختر را دید، و او را ...» آقای ایوبی گیر نداد که «چرا او را...» ساعت‌ها حرف زد از این‌که داستان باید طرح داشته باشد، پی‌رنگ داشته باشد و باید آدم‌های قصه پرداخت شوند. میم هفتهء دیگر آمد با داستانی دیگر: «پسر، دختر را دید. جرقه‌های عشق در وجودش فوران کرد. دل به او باخت. سپس او را...». آقای ایوبی ساعت‌ها حرف زد و از داستان و شاکله‌اش گفت. میم، استوار و مصمم، هر هفته، خطی به داستان پسر و دختر افزود، و پیرمرد می‌دید در که پایان تمام داستان‌ها، پسر دختر را ... ترم تمام شد، و پسر و دختر، در سیر روایت‌های چندلایه، آن‌قدر گشت زدند و چرخ زدند، تا در فضای داستانی خودشان، برای همیشه فراموش شدند. و ترم بعدی، دیگر همه می‌دانستند که پسری که می‌خواست دختری را...، آرام گرفته است و با سیگاری بر لب، اندوه مداومش را بر دوش می‌کشد. میم، روزبه‌روز جسورتر شد، و در پایان، داستان تنهایی دختر و پسری را نوشت و دیگر یادم نماند که از هم شماره‌ای بگیریم برای بعدها.
پخش شدیم؛ هرکسی رفت پی زندگی خودش، و یکی‌دو نفرمان هم به استقبال مرگ رفتند و برنگشتند.

درس را نیمه‌کاره رها کردم. سرخورده بودم از پاشیدن جمعی که داشتیم. کم‌کم ارتباطم با هم‌دوره‌ها با دوستان صمیمی آن‌سال‌ها قطع شد. داستان‌ها نوشتم از دختری و پسری که پرداخت‌شان کرده بودم، و دریغ که هرگز به هم نرسیدند. هرکسی از ما، رفت به تنهایی خودش، به دنیای هرزه‌ای که آغوش گشوده بود. من زودتر از همه، وسط کار و نوشتن، ازدواج کردم. تمام رابطه‌ها قطع شد. نه‌که مثلا مجبور باشم، اما شد. رابطه‌های تازه پا گرفت، که بعد از دو سال زندگی در شرق این شهر، عصر یک‌روز پاییزی، تمام شدند و رفتند.
سرخوده شدم دوباره. علی و کورش و حامد زندگی خودشان را داشتند، و من که دم‌خور آرش بودم، دوباره زنگ زدم هم را ببینیم. یادت هست آرش؟ گفتی «غمت نباشه حسین.. شد! خلاص کن خودت رو از فکر چرا و اما». و رفتی هندوستان.
برای پیرمرد، که تنها گوش شنوای آن‌سال‌ها بود، تنها چشم بینای روزگار سگی شاگردان قدیمی چون من، نامه‌ای نوشتم و گفتم باید ببینمش به‌زودی، باید حرف بزنم؛ نیاز داشتم به کسی که هنوز برای من مظهر شکست‌ها بود و صبوری‌ها.
بیست و سوم آبان هشتاد و چهار، برایم نوشت:

برای حسین نوروزی فقط (نه كلمه‌ای بیشتر، نه كمتر)
اول: باور می‌كنم و حتما باور می‌كنم كه روزگارت این‌سال‌ها اصلن خوش نبوده. خوش نبودن، اولین نشانه‌ی بیماری عجیب این زمانه و بیشتر ما واگرفتگان – نه پناه‌آوردگان – در این حیوانِ ملوس مِرنُوكش نشسته، نه، چمباتمه‌زده بر گوشه‌ای از آسیاست. كه فغان همیشگی افاغنه (به قول اساتید ریش و سبیل‌دار اهل دستور زبان كه حتا كلمات فارسی را جمع مكسر بستند و این در بسته ماند) و خون روان آدمیان سرگشته‌ی بغداد خراب، كه تصویرشان در ذهن من – نمی‌دانم چرا – چنین است كه همیشه عده‌ای می‌دوند و سربازانی از شش‌سمت، نه چهارجهت، با تیر و تفنگ و نارنجك و ... میوه‌های پررونق این قرن غریب، دنبالشان می‌كنند تا لابد شكار انسان را تمرین كنند (آخر انجمن‌های حمایت از حیوانات، صداشان رساتر است بسی، از مدعیان حقوق بشر و این حرف‌ها) از جماعت شوراها و حضرات ترك، چیزی نمی‌گویم؛ می‌ترسم، گربه، مثل خرگوش‌های داستان خولیو كورتاسار، ناگهانی غیب بشود و ما هم معطل بمانیم كه چرت زیر پایمان خالی است.

دوم: نشانه، تنهایی آدم‌هایی مثل ماست كه هنوز مثل نیما به خود می‌گوییم «های عابر! بر كجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده‌ی خود را؟»

به هرحال – یا سوم: من هم گوشه‌ای سرد دارم و تنها دو روز هفته كه با جوان‌تری‌ها دمخورم، یادم می‌آید قدری، كمی اكسیژن و ئیدروژن یافت می‌شود انگار. این دو روز را، ای، نفسی می‌كشم و قدری تا كمی آسمان ابریم آفتابی می‌شود. راستش را بخواهی، شده‌ام عین آخرین سروده‌ی «هُمایی» كه هرچند شاعری قَدَر نبود اما این شعرش (كه آخرین شعرش هم هست) زبان خیلی از ماست انگار. همان كه می‌گوید :
پایان شب سخن سرایی
می‌گفت ز سوز دل هُمایی
فریاد، كزین رباط كهگِل
جان می‌كنم و نمی‌كنم دل
مرگ آخته تیغ بر گلویم
من مست هوا و آرزویم
تا ...
جز وهم محال‌پرورم نیست
می‌میرم و مرگ، باورم نیست

چهارم: حتمن حتمن از شعرها و داستانهایت برای «خزه» بفرست و اصولن من و همین سه‌چهار جوان همراه، خزه را راه انداخته‌ایم تا از شاعران و نویسندگان جوان و خوب و دلبسته به عالم ادبیات كه ساكن این‌جا نیستند و اهل بند و بست با سردبیران نشریات این‌جایی نیستند، یا نمی‌توانند باشند (چون نمی‌خواهند شعر و داستانشان به دلیل رفاقت چاپ شود و به كار خود اعتقاد دارند و به درستی بر این باور هستند كه هر نشریه‌ی ادبی و هنری، باید شعر و داستاه خوبی را، بدون توجه به نام و معروفیت شاعر و نویسنده چاپ كنند و این وظیفه‌ی اصلی آن‌هاست، اما چون می‌بینند سردبیران و مدیران نشریات سرخ و زرد و آبی و بنفش و این‌وری وآن‌وری و ... به وظیفه خود عمل نمی‌كنند) شعر و داستان در خزه بگذاریم. پس به قید چند فوریت، از این جوان‌ها برایم كار بفرست. مسلما اگر شعر یا داستانی (از نظر قدرت ادبی وهنری، نه چیز دیگر) ایراد داشته باشد، خیلی صمیمی برای خود همان آدم، نقد بی‌غرض كارش را می‌فرستیم .
فعلن این نامه را كوتاه بپذیر؛ در آینده، برایت بسیار مفصل خواهم نوشت، مثل همان سال‌ها.

یاهو  - محمد ایوبی

بار دیگر، برایش نوشتم که «اتفاق تازه‌»ای در زندگی‌ام افتاده. زنگ هم زدم بعدش. گفت «باید ببینم تو را پسرجان، تا بگویی از این اتفاق تازه» و خندیدیم.
صبح، به آرش زنگ می‌زنم، برای حامد و علی و کورش اس‌ام‌اس می‌فرستم که «محمد ایوبی ِ نویسنده هم رفت..» و علی، در دو حرف، جوابم را می‌دهد: «نه!! ...» و از هم‌این سه‌نقطه‌های بی‌حرف برایش می‌فرستم.
دانیال، از آن‌ور دنیا ای‌میل می‌زند «چه‌خبری بود این...؟» و برای دانیال هم از هم‌این سه‌نقطه‌ها می‌فرستم. دانیال، رفیق خوب! چه باید می‌نوشتم برای تو که در غربت، حتی به صبح دوشنبه هم نمی‌رسی برای آخرین وداع؟ ...
روز بزرگ‌داشت احمدرضا احمدی در کانون، شماره‌ای داد و گفت که «این شماره هم هست بعد از این، شاید راحت‌تر از قبلی خودم را پیدا کنی» و شمارهء تازه‌ای که برای تنهایی خودش گرفته بود، جواب نمی‌داد ام‌روز. به اسد امرایی زنگ زدم که غم‌گین بود و خسته شاید از این‌همه مرگ و مرگ. بعد زنگ می‌زنم به هم‌سر آقای ایوبی، و گریه می‌کند و بغض می‌کنم. حالا هم‌سر و پسرعمویش را از دست داده، و انتظار می‌کشد برای رسیدن خانواده از جنوب و از هرکجای دنیا.
راه می‌افتم خیابان امیرآباد را می‌روم طرف فاطمی، و هی با خودم تکرار می‌کنم «چکاچاک ِ شمشیرها»گفتن‌اش را و بازی کردن با دست‌هاش را وقتی می‌گفت «به چکاچاک شمشیرها در آس‌مان نگاه کرد» و یادم می‌افتد که گفته بود «با نثر بازی کن، بیهقی بخوان، سعدی را فراموش نکن» و یک‌روز هم گفت که «پسرجان؛ مواظب خودت باش کمی بیش از این».
«صنم» دخترش، تاکید می‌کند که در تهران به خاک می‌سپارند پیرمرد را. من که تا دی‌روز، نزدیک‌ترین بودم به خانه‌اش، حالا دوباره دور شدن همیشهء عزیزی را در تلخی یک‌روز زمستانی تجربه می‌کنم؛ من از بهشت زهرا خیلی دور ام. و از آن‌سال‌ها خیلی دور ام. و از مردی که نزد من آخرین «شمایل حقیقی معلم»های قدیمی بود، دور ام. از صبح دوشنبه، از مقابل خانه هنرمندان از نوشتن حرفی که رسم شاگردی را درست ادا کرده باشد، دور ام.
در دوری بود که «آواز طولانی جنوب» تمام شد.

داستانِ یک روز نامناسب برای سم‌پاشی، با صدای محمد ایوبی  متن + صدا
(برای این داستان، در سایت رادیو زمانه کامنت گذاشته بودم. بعدها گفت که دیده و گفت که «ولی خسته ام حسابی»؛ و همه می‌دانستیم خسته است و از چی و چه‌ها و چرا)

از نوشته‌های دیگران:
زندگی پیشاپیش به چپاول رفته - مهدی جامی
آقای ایوبی هم رفت – بهمن دارالشفایی
در سوگ محمد ایوبی – رضا امیرخانی
بی‌حوصله ام آقای ايوبی؛ بيا كمی فضا را عوض كنيم – محمد آقازاده
و نوشته‌های دیگر
و نوشته‌های دیگر
و ...


* عنوان این نوشته، چیز دیگری باید می‌بود. اما از صبح، این عنوان را که جلال آل احمد در سوگ نیما یوشیج نوشته بود، در سرم می‌گردانم با خودم، زمزمه‌ای که تا فراموش شود ...

# این؛ هم‌این # 88/10/19 حسین نوروزی |

چه دوست باشد، که می‌تواند به یک سخن، دوست خود را از رنج خلاص کند، و این یک کلمه را دریغ ‌دارد؟
شمس تبریزی

دی‌ماه ِ آن‌سال، تنها تو بودی با یک پیرهن پشمی سفید، سپری هم نداشتی در دست‌ات؛ دی‌ماه ِ ام‌سال، فقط این‌ها هستند با لباس‌های پلنگی، و لابد باتومی به‌ دست. ولی‌عصر هم که یک‌طرفه شده‌است. دی‌‌روز به خودم گفتم: یادم باشد اگر حیات مجددی بود، در خیابان ِ دورافتاده‌ای تو را ببینم اول‌بار.
می‌خواست نگذارد بایستم جلوی آن نرده‌ها؛ من ِ تنها را چه‌طور می‌خواست متفرق کند؟ زیر لب گفتم «ما خیلی‌وقت پیش از خوشی و سرمستی تفریق شدیم... بزن کنار عمو». باتوم‌به‌دست چه می‌داند از عین‌القضات همدانی: «در صحبت وی، در بیست روز، بر من چیزی ظاهر شد که از من و ما، غیر خود هیچ باقی نگذاشت؛ و مرا اکنون شغلی نی‌است جز طلب فنا».
بعد راه افتادم رو به پایین خیابان؛ مثل زندانی‌ای که ساعت تنفس‌اش را ازش گرفته باشی، غم‌گین. نشستم توی تاکسی، روی شیشه‌های نمور زمستانی‌اش نوشتم: «ایمان که داشته باشی به خیابان و خاطره، تا تهران راهی نی‌است عزیز من» و سرم را گذاشتم بر غروب تهران، خواب دیدم که برگشته‌ایم به عصر آن‌روز، و پیرهن پشمی سفید به تن داری...

پی:
- حالا لینک دادن به تو، از مصادیق جرایم اینترنتی است آیا؟ که ترویج ملاحت می‌کنی و زیبایی و سرمستی... بیا بوسه :-*
- و این نغمه هم برای تو، برای خیابانی که دوست داشتیم، و برای آن‌عصر دی‌ماه، که سفید پوشیده بودی. اسم این نغمه «افسوس» است، از آلبوم «شرق اندوه»...

 

# این؛ هم‌این # 88/10/11 حسین نوروزی |

أَلسَّلامُ عَلَى الْقَتيلِ الْمَظْلُومِ
اَلسَّلامُ عَـلَى الاْبْدانِ السَّليبَةِ
أَلسَّلامُ عَلَى النّازِحينَ عَنِ الاَوْطانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَدْفُونينَ بِلا أَكْفان
أَلسَّلامُ عَلَى الرُّؤُوسِ الْمُفَرَّقَةِ عَنِ الاْبْدانِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلا ناصِر
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ نُكِثَتْ ذِمَّـتُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِكَتْ حُرْمَتُهُ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُغَسَّلِ بِدَمِ الْجِراحِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْمُحامي بِلا مُعين
أَلسَّلامُ عَلَى الْخَدِّ التَّريبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الْبَدَنِ السَّليبِ
أَلسَّلامُ عَلَى الرَّأْسِ الْمَرْفُوعِ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُريقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ
....
(سلام بر آن كشتهء مظلوم، سلام بر آن بدن‌هاى عریان، سلام بر آن  دورافتادگان از وطن‌ها، سلام بر آن دفن‌شدگـانِ بی‌كفن، سلام بر آن سرهاى جداافتاده از بدن، سلام بر آن مظلومِ بى‌ياور، سلام بر آن‌كسى‌كه عهد و پيمانش شكسته شد، سلام بر آن‌كسى‌كه پرده حُرمتش دريده شد، سلام بر آن‌کسی‌كه با خونِ زخم‌هاش شست‌وشو داده شد، سلام بر آن مدافعِ بى‌حامی، سلام بر آن گونهء خاك‌آلوده، سلام بر آن بدنِ عریان، سلام بر آن سرِ بالاى نيزه... سلام بر آن‌كسى‌كه خونش به ظلم ريخته شد.)

از لابه‌لای هم‌این سطرهای «زیارت ناحیهء مقدسه» بود که یاد گرفتم ایمان داشته باشم به دستی که بالای تمام دست‌ها است، بالای تمام دست‌ها و دسته‌ها. و از هم‌این ایمان است که تنم می‌لرزد وقتی زمزمه می‌کنم «سلام بر آن‌كسى‌كه خونش به ظلم ريخته شد».
تهران، هرگز این‌همه مظلوم نبوده است که ام‌روز. و خیابان‌های این شهر... خیابان‌های این شهر... چه بگویم؟ لابد تو هم دیده‌ای؛ همه دیده‌اند حالا، همه می‌دانند. 

دوباره افتاده‌ام به شنیدن این‌نغمه‌ها ...

 

 

# این؛ هم‌این # 88/10/07 حسین نوروزی |

«عاشق چون با خیال معشوق دست در کمر آرد، او را خلوت، خوش‌تر از صحبت در این جهان، و در آن جهان، دوزخ به‌تر از بهشت. زیراکه در جوار مهجوران، خلوت به‌تر از آن دست‌دهد که در جوار مقبولان. و این معنی، غوری عظیم دارد.
عاشق را از دوزخ ترسانیدن، چون‌آن بُود که پروانهء دیوانه را به شمع تخویف کردن. پروانه در عشق ِ آن می‌میرد که یک‌بار آتش را در بر گیرد؛ او را هم‌آن بس بُود که یک‌زمان آتش شود؛ اگرچه زمان دیگرش از راه خاکستری به‌در اندازند و نام و نشانش بر اندازند؛ او از این باکی ندارد.»
عین‌القضات همدانی - رسالهء لوایح

از این‌ها می‌نوشت که عاقبت، «شکوی‌الغریب»نویس‌اش کردند؛ از هم‌این‌ها رسید به جایی‌که بالای دار تاب دادن‌اش؛ هم‌این شد که نوشت «اگر كار بر مُرادِ من بودى، و قلم بر مُراد خود بر كاغذ نهادمى، جز تعزیت‌نامه‌ها ننوشتمى.»
ما که فقط نگاه می‌کردیم، ما که اعتراضی نداشتیم وُ فقط می‌نوشتیم «زود، یعنی کِی دقیقا؟»، حالا این است روزگارمان. هنوز هم این‌ها را می‌نویسیم؛ هرروز.
روزی، گوشی موبایل را خواهند گشت، به قدیمی‌ترین اس‌ام‌اس خواهند رسید؛ خواهند گفت:«شما می‌فهمی زود یعنی کِی؟ این‌ که مال دوسه‌سال قبل اه». فقط نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد. نگاه‌شان خواهم کرد...
حالا آن‌ها هم می‌دانند کی رفته‌ای وُ کی رفته‌ای وُ کی رفته‌ای وُ کی چرا برنمی‌گردی به‌این‌زودی‌ها؛ نه؟

 

# این؛ هم‌این # 88/09/13 حسین نوروزی |

ام‌روز، روز جهانی ایدز است؛ شناختن از راه دیدن و خواندن، برخورد صحیح و منطقی، و در نهایت اطلاع‌رسانی و آگاه‌سازی، کم‌ترین کاری است که از هرکسی برمی‌آید؛ خصوصا دربارهء کودکان. سال قبل، گفت‌وگویی این‌جا گذاشتم با یک زن مبتلا. حالا هم چیزی عوض نشده و هنوز خواندن‌اش خالی از درد نی‌است...

 


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 88/09/11 حسین نوروزی |

در اندوه‌بارترین روز از اندوه‌بارترین سال این عمر، بی‌حوصله و خسته و خراب، ششمین صفحه از «جهان اندوه» را می‌بندم و می‌رود برای انتشار در سه‌شنبه‌ای دیگر. و فکر می‌کنم حالا که روزنامه سایت منظم ندارد، و لابد توزیع خوبی هم نداریم، فایل پی‌دی‌اف (PDF) شش‌صفحهء گذشته را این‌جا بگذارم برای دانلود؛ شاید به درد کسی خورد و خواست که بخواندشان یک‌جا.
یوریک کریم‌مسیحی، رضا مهدوی هزاوه، مریم زهدی، رضا عبدی، علی شروقی، سرهرمس، محمد آقازاده، پدارم رضایی‌زاده، سپینود ناجیان، لحظه، گردباد، شاهد قدسی و برخی از خبرگزاری‌های رسمی، نویسندگان و مولفان و هم‌راهان این صفحات بوده‌اند. از این دوستان، به‌جز چندتایی، باقی را به نام می‌شناسم فقط، اما از لطف‌ و توجه ایشان ممنون ام.
 نمی‌دانم آیندهء این صفحه و صفحات دیگر چی‌است، اما این صفحه را، و کار دوستانم در دیگر صفحات روزنامه را دوست می‌دارم؛ به امید روزی که روزنامهء خود ِ خودم را داشته باشیم؛ روزنامه‌ای کاغذی، که هرجور دوست دارم در آن بنویسم، هرچه‌قدر، و روزهایی که خسته ام، فقط بنویسم «روزنامه، خسته است» و منتشرش کنم.
این‌جا فایل پی‌دی‌اف شش‌شماره از صفحهء «جهان اندوه» را می‌شود یک‌جا دانلود کرد و خواند. پیش‌تر، این‌جا نوشته بودم که «جهان اندوه» چه‌جور جایی قرار است باشد. خودم در اولین‌شماره فقط نوشته‌ای داشتم در این صفحه؛ نوشتهء دیگری هم بود برای این صفحه، که فکر کردم دوست دارم فقط در گاوخونی منتشر شود، که شد.
خسته‌ام، جهان ِ اندوهم پُر از سوت قطار است و بلندشدن هواپیما، پُر از بی‌حوصلگی، خستگی، و حتی فریاد ...

* تیتر، عنوان مجموعه‌‌شعری است از نازنین نظام‌شهیدی

 

# این؛ هم‌این # 88/09/09 حسین نوروزی |

آمدن‌ها را نمی‌دیدیم، رفتن‌ها را اما بس‌یار. همه‌چیزمان را آن‌جور که دوست داشتند، در سریال‌ها نشان‌مان می‌دادند. زندگی، سریالی بدون بازپخش بود آن‌روزها؛ همه‌چیز آن‌سال‌ها سریال بود. سریال‌ها یا «آینه» بودند (آینه، آینهء عبرت) یا «قدیمی». من عاشق این قدیمی‌ها بودم که در آینه‌شان زنگار بود و زنگ، و تلفن‌هایی که دستی باید کوک‌شان می‌کردی تا وصل بشوی به اشرف‌الملوک، تا بگویی که «حال‌مان دور از شما، حال ماهی است در تنهایی ِ دریا؛ چه می‌شد این سفر را نمی‌رفتید؟»
آن‌سال‌ها، انگاری همه باید می‌رفتند. ما تنها رفتن‌ها را می‌دیدیم، آمدن‌ها را حدس می‌زدیم. گذشته، حدیث ِ رفتن ِ کسانی بود که روزگاری «همه‌چیز»ِ کسی بودند، و با رفتن‌شان دیوارها و پله‌ها و اتاق‌ها را سرشار از رنگ زیتونی می‌کردند، با صدای غم‌بار یک موسیقی در هوای خانه، و خاطراتی که به‌تلخی پیر می‌شدند؛ در «گذشته»‌های آن‌سال‌ها، همه داشتند همه‌کس‌شان را از دست می‌دادند.
سریال‌ها، رابطه‌ را با گذشته ریخته بودند در صدای مردی که روزگارش را بربادرفته می‌دید وُ از سر ِ اندوه، نوایی محزون سرمی‌داد که یعنی «این‌سفر، سفر ِ بی‌برگشت شما شد برای ما، که شب‌های غریب داریم سراسر». آینه‌ای بودند از زندگی غم‌بار ِ جسمی که تمام داشته‌هاش به‌ناگاه افتاده بود در مسیر ِ خزان.
ما هنوز به پاییز می‌گفتیم پاییز. یعنی تا آن‌سال‌های سریال‌های قدیمی، به فصلی که بعد از تابستان می‌آمد، می‌گفتیم پاییز. همه‌چیز از یک گرامافون شروع شد: شد خزان گل‌شن آشنایی ...
گرمای تابستان از خانه‌ رفت، و ما که دور ِ هم نشسته بودیم، برای (شاید) اولین‌بار به هم خیره شدیم و فکر کردیم «مگر می‌شود تابستان در خانه‌ای که کسی از آن رفته است برای همیشه؟» تابستان‌ها دیگر عاقبت‌به‌خیر نشدند؛ خزان رسیده بود ...
عکس‌ها قدیمی بودند، سریال‌ها قدیمی بودند، سریال‌های قدیمی عکس‌های قدیمی آدم‌های قدیمی دیوارهای قدیمی، عشق‌ها... عشق‌ها قدیمی بودند. هیچ عشقی عاقبت‌به‌خیر نمی‌شد آن‌سال‌ها از بس‌که همیشه یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی می‌رفت، یکی که تمام داروُندار دیگری بود، همه‌چیز را به‌ناگاه رها می‌کرد و می‌رفت. ما دیگر به پاییز، نمی‌گفتیم پاییز.
گذشته را جوری تصویر می‌کردند که همیشه جایی برای «شد خزان» باشد. شاه بود یا رعیت، نویسنده بود یا گاری‌چی، جایی یکی از شب‌هاش به «شد خزان» ختم می‌شد؛ سریال‌ها، بعد از «شد خزان»شان، مسیر دیگری داشتند. گذشته‌ای نمی‌توانست باشد، مگر بعد از صدای «بدیع‌زاده».
آن‌سال‌ها، تابستان و بهار و زمستان ماندگار نبودند، فصل‌ها ماندگاری نداشتند، چراکه عشق‌ها ماندگار نبودند. گذشته، روایت مجعول ِ تاریخ بود با صدای همیشه‌گنگ ِ بدیع‌زاده در رفتن ِ همیشهء یکی. حال، «آینه»‌ای بود برای عبرت. آینده‌ای هم که نداشتیم. از زندگی، روزها فقط به «مرجانه دلدار گلچین» فکر می‌کردیم، به آخرین کوپن اعلام‌شده و دفترچهء بسیح اقتصادی. شب‌هامان در گذشته دفن شده بودند؛ در آن قسمت از تصنیف بدیع‌زاده که تلویزیون پخش می‌کرد. تمام تصنیف، اجازهء پخش نداشت. از گذشته‌ها از سروده‌ها از عشق‌ها و شکست‌ها، تنها چندسطر ِ گنگ را ریخته بودند در جریان زندگی مردم. و مردم وقت کافی داشتند به اخبار گوش بدهند ببینند کوپن شمارهء چند، اعلام شده یا نه، و بالاخره جنازهء پسر فلانی پیدا شده یا رفت برای همیشه در نامعلومی.
اتفاق‌ها در «آینه» نمی‌افتاد. اتفاق‌ها، بی‌که مردم حالی‌شان باشد، در اتاق‌هایی می‌افتادند که مردی یا زنی گوشه‌ گرفته بود در خودش، و بدیع‌زاده متذکر می‌شد که همه‌چیز رفتنی است، حتی جوانی ِ «مرجانه دلدار گلچین». چه‌آدم‌ها که با جوانی این زن، عشق‌ها نساختند، نسوختند ...
در آینه اما اتفاقی نمی‌افتاد؛ «آینه» برای «عبرت» آیندگان بود، و بدیع‌زاده تاکیدی بود بر پوچی ِ زندگی ِ اکنون در آن‌ایّام. سریال‌های آن‌سال‌ها می‌خواستند بگویند که در زندگی، «آ تقی» هم که نشوی، گذرت به «شد خزان» می‌افتد ناگزیر.
آمد آن‌روزی که دیگر کسی به جوانی ِ آن زن فکر نمی‌کرد، و همه می‌دانستند که گذشته، خزان است و تا قبل از انقلاب، اتفاقات، متّصل، از حزن ِ صدای بدیع‌زاده عبور می‌کردند. تلویزیون تاکید داشت که گذشته فقط یعنی «شد خزان». گذشته، زرد بود، فصلی که پنداری هرگز سبز نمی‌خواستندش.
و لاجرم رسید آن‌دقیقه‌ای که دیگر همه می‌دانستند که یک‌گذشته به جواد بدیع‌زاده بده‌کار اند، یک‌زندگی به خزان، یک‌عشق به باد.

 

- این را نوشتم که سه‌شنبه در «جهان اندوه» منتشر شود. بعد فکر کردم چرا در «گاوخونی» نباشد؟ پس، از خیر روزنامه گذشتم، و این نوشته شد سهم گاوخونی و بانویش. به سلامتی‌شان!
- تصنیف معروف به «شد خزان» را با صدای جواد بدیع‌زاده و شعر رهی معیری از این‌جا دانلود کنید.
- تاکنون پنج‌هفته از «جهان اندوه» منتشر شده است؛ هم‌این‌شب‌ها فایل صفحات را برای دانلود می‌گذارم این‌جا.

# این؛ هم‌این # 88/09/07 حسین نوروزی |

متن زیر را دوستان یونیسف فرستاده‌اند؛ نوشته‌ای از «انجمن تنظیم خانواده» که کوتاه است و رسا. اگر دوست داشتید کمکی کنید به این برنامه، یا برنامه‌های دیگر در این زمینه، برای این کنسرت و دیگر فعالیت‌های مربوط به روز جهانی ایدز، از حالا می‌توانید در وبلاگ‌ها و رسانه‌هایی که در اختیار دارید، اطلاع‌رسانی کنید. اگر هم رسانه‌ای ندارید، شاید حوصلهء شرکت در این کنسرت خیریه را داشته باشید. مثل هرسال، سعی می‌کنم در این هفته اگر خبر و برنامه‌ای بود، این‌جا بنویسم.

«اولین مورد ایدز در ایران در سال 1366 در یک کودک مبتلا به هموفیلی مشاهده شد. از آن روز، تعداد مبتلایان رو به افزایش است و بیش‌تر از هر گروه دیگری، جوانان در مرض خطر ابتلا هستند.
ام‌سال، برای این‌که با گسترش این بیماری مبارزه کنیم، روز جهانی ایدز را  با برپایی یک کنسرت برگزار می‌کنیم. خیلی‌ها، مثل ستارگان عرصهء سینما و موسیقی از این اقدام استقبال کرده‌اند و در این روز برای حمایت از مبتلایان به HIV و جلوگیری از گسترش آن در کنار ما خواهند بود.
شما هم برای این‌که اولین قدم را برای مبارزه با اپیدمی این بیماری بردارید، چهارشنبه 11 آذر از ساعت 20:00 در کنار ما باشید.
تمام درآمد حاصل از فروش بلیط، جهت امور خیریه و در راستای مبارزه با ایدز و حمایت از مبتلایان صرف خواهد شد.

AIDS تنها یک بیماری‌است؛ برای مبارزه با آن شما هم می‌توانید قسمتی از راه حل باشید.»

# این؛ هم‌این # 88/09/06 حسین نوروزی |

در ره‌گذر باد، چراغی که تو را است
ترسم که بمیرد از فراغی که تو را است
بوی جگر سوخته عالم بگرفت ...
گر نشنیدی، زهی دماغی که تو را است!                  رودکی

تقدیم به بیست‌ونُه آبان ِ سال ِ بیست‌ونُه؛ روزی که انگار نباید در این‌همه تنهایی و این‌گونه مغموم می‌گذشت، و گذشت. لعنت به چمدان‌ها.

# این؛ هم‌این # 88/08/29 حسین نوروزی |

گاوخونی
از دوهفته قبل شروع شد: هرروز پیغام می‌فرستاد که چهارده‌روز مانده، سیزده‌روز مانده، دوازده‌روز مانده، یازده‌روز... ام‌شب که ویندوز بالا آمد، داشت طبل رسوایی‌ام را می‌زد که یعنی تمام شد هرچی بوده!
به صفحهء مانیتور خیره ماندم. گفتم باید چیزی بنویسم برایش، که چندسال با هم بوده‌ایم. نوشتم: کاسپراسکای به کی وفا کرده که من دوّمی‌اش باشم؟
دوهفته، فقط تماشا کردم؛ پیغام فرستاد و من فقط تماشاش کردم. حالا که یک‌خط براش نوشتم، شده آهی وُ پریده وُ رفته. انگار کن دارد می‌خواند: «به‌اش بگو: کاکل‌زری / دیر اومدی، مُرد پری...». با خودم فکر می‌کنم وقتی یک آنتی‌ویروس، «مهلت»اش سرمی‌آید، کجا می‌رود؟ به چی فکر می‌کند؟ ستاره‌اش کجا می‌افتد؟

گاوخونی
بچه که بودم، می‌گفتند هرکسی ستاره‌ای دارد با خودش. می‌گفتند وقتی در آس‌مان افتادن ِ ستاره‌ای را می‌بینی، یعنی عُمر کسی در جایی تمام شده و ستاره‌اش دارد می‌افتد. سال‌های جنگ بود آن‌سال‌ها؛ ستاره‌های بس‌یاری را دیدم که افتادند. دوست داشتم ستاره‌‌هایی را که می‌افتند، ستاره‌های عزیزانم بدانم که جایی در نزدیکی‌ام مُرده‌ بودند لابد. ولی عزیزانم در آن‌سال‌ها نمی‌مُردند. ستاره‌های افتاده، نعش‌های غریبی بودند که من نمی‌شناختم‌شان. چه‌قدر غریبه که روبه‌رویم از آس‌مان پریدند وُ رفتند ...
بعدها، عزیزانم، عزیزترهام، یکی‌یکی از آس‌مان پریدند و رفتند؛ از ستاره‌هاشان پیاده شدند، و من حتی دیگر حواسم نبود که بگردم پی ِ ستاره‌های فرتوت، که حالا سال‌ها است هی می‌افتند وُ هی می‌افتند. عزیزان من، همه در هوایی برفی و ابری رفتند؛ در آس‌مانی که مهلتی برای ستاره نداشت؛ غریب وُ بدون نشانه‌ای از پریدن وُ رفتن.
برادرم می‌گوید این‌ها ستاره‌ها نی‌استند که خیال می‌کنی دارند می‌افتند؛ می‌گوید این‌ها هواپیماهای کوچکی هستند که چشمک می‌زنند وُ دور می‌شوند. می‌گویم «حیف ِ من، که فکر می‌کردم لابد روزی تو ستاره‌ام را می‌بینی در حال افتادن؛ به بقیه هم می‌گویی که من هم ستاره‌ای داشته‌ام» و به مادرم خیره می‌شوم. بعد هم به شال زنانهء سبزرنگ ِ توی کِشو فکر می‌کنم...

گاوخونی
یک کِشو دارم که توش یک شال سبزرنگ هست؛ شالی که روی این‌طرفش نوشته یاحسین، آن‌طرفش جواب داده میرحسین! حالا این شال زنانه، که ربطی هم به جنبش ندارد، و البته خیلی مقدس‌تر است، سندی است بر این مدعا که: حال ما خوب است، اما تو باور مکن!
کم‌کم از این کِشو، صدای ساز هم درمی‌آید؛ باور کن.
ستاره‌ام را که پیدا کنم، باید بدهم با هم‌این رسم‌الخط، روی آن بنویسند:
وای به روزی که گاو مش‌حسن به صدا درآید که «من گاو مش‌حسن نیستم ... من مش‌حسن نیستم».

کجایی مش‌حسن؟ ستاره‌مان افتاده وسط بلوری‌ها. افسوس ...

 

# این؛ هم‌این # 88/08/27 حسین نوروزی |

روزنامهء «جهان اقتصاد» قرار است سه‌شنبه‌ها صفحه‌ای داشته باشد به اسم «جهان ِ اندوه». برای این صفحه، در توضیح ِ چی‌استی آن، حرفی ندارم. یعنی این‌که این صفحه دقیقا قرار است چه باشد و چه نوشته‌هایی داشته باشد، برای خودم هم گنگ است. نوشته‌ء پایینی، که چندهفته قبل نوشته‌ام، اگر بتواند، مثلا می‌خواهد ورودی باشد بر این‌که در «جهان ِ اندوه» از چی حرف می‌زنیم.
برای شمارهء اول‌اش، خیلی سخت بود سفارش مطلب. به‌جز زمان اندکی که داشتم، مشکل بزرگ این بود که خودم هم نمی‌دانستم دقیقا چی می‌خواهم. نمونه‌هایی خصوصا در محیط وب برای این‌جور نوشته‌ها داشتم در ذهن، اما در شکل و شمایل روزنامه، نمی‌دانستم دقیقا چی باید باشد که عمومیت پیدا کند، خواننده‌ای داشته باشد، یا هرچی. فقط یک چیز را می‌دانستم و می‌دانم: در این صفحه قرار است هرکسی با رسم‌الخط ِ دل‌خواه خود، درباره «اندوه» بزرگی بنویسد که در دل دارد؛ دربارهء مجموعه‌ای از غم‌های باشکوه و ماندگار.
برای بعضی از دوستان، هم‌این نوشتهء پایین را فرستادم، با توضیحی چندخطی؛ برای بعضی حتی فرصت این کار را هم نداشتم. نتیجه اما فکر می‌کنم تجربهء بدی نشده. خصوصا که اگر ادامه داشته باشد، که به امید خدا دارد، خودش را پیدا می‌کند.
مطالب اولین‌شماره را یوریک کریم‌مسیحی، مریم زهدی، علی شروقی و رضا مهدوی هزاوه نوشته‌اند. به این دوستان، دیگرانی هم اضافه خواهند شد که هم‌این سه‌شنبه امیدوار ام نوشته‌هاشان را بخوانیم. این دوستان خوب در کم‌ترین زمان، بدون توضیح دقیق و درست، ظرف چند ساعت این نوشته‌ها را نوشته و رسانده‌اند. پس تمام ضعف‌ها و مشکلات احتمالی، همه از من است و تعجیل و سردرگمی‌ام. از ایشان سپاس‌گزار ام.
توضیح لازم دارد که چرا قرار است «سه‌شنبه»ها باشد این صفحه؟ ... شاید چون روز ِ شاعرانه‌ای است اسم‌اش، و خودش روز بی‌خودی. شاید هم الکی. و چرا اولین‌شماره‌اش پنج‌شنبه؟ خب از نظر من، سه‌شنبه حتی برای مُردن هم روز خوبی نی‌است، چه رسد به روز ِ شروع یک کار. پس، خوشا بعد از این سه‌شنبه‌های بی‌خودی و «جهان ِ اندوه».
سایت روزنامه هنوز سر پا نشده؛ تا آن‌زمان، پی.‌دی.‌اف و تصویر صفحه را می‌گذارم این‌جا برای دیگران، اگر دوست داشتند، می‌خوانند.

جهان اندوه -منتشرشده در روزنامهء جهان اقتصاد

طریقت اندوه

زمانی دوست داشتم تا زنده‌ام، سریالی بسازم. سریالی که غم‌انگیز باشد، و بیننده با دیدن هر قسمت‌اش، به خودش قول بدهد که «من دیگر این را نخواهم دید» و باز، هفته‌ء دیگر بنشیند و تماشاش کند. ( و «راه» ما از این‌جا جدا می‌شود: من فکر نمی‌کنم سریال‌های موجود غم‌انگیز باشند؛ این‌ها ملال‌آور اند و کسالت‌آور، و از زور بی‌پیکری‌شان است که ما خیال می‌کنیم همه‌شان غم‌بار اند.)
من مُردهء غم‌هایی هستم که خودشان تولید می‌شوند؛ نه غم ِ نان اند، نه غم روزگار و سیاست و بند و بست. غم اند، صریح و سلیس و بُرنده، بی‌حاشیه و بی‌دلیل. غم‌های بی‌دلیل، مال آدم‌های بی‌دلیل اند، که برای این‌که حالا چرا افتاده‌اند به زاری، اصلا پی پاسخ نمی‌روند.
دوست نداشتم فیلم سینمایی بسازم، فیلم تلخ بسازم. سینما، در ذات خود، تلخ است. سالن سینما، در تاریکی مبهم‌اش، با صندلی‌هایی موقّت، با آدم‌های موقّت، با خاطرهء آدم‌هایی رفته؛ سینما، به‌قدر کافی تلخ هست. سینما، جای خاطرات است؛ خاطرات، خود، به‌قدر کافی تلخ اند؛ ذات ِ خاطره، حتی شیرین‌اش، یعنی وضعیتی تلخ.
ما نیاز داریم به مدیومی که در دورن خود، تفریح و بلاهت و بی‌هوایی دارد. و نیاز داریم که در بلاهت ِ بی‌حد یک رسانه، حرف‌های غم‌انگیز بزنیم، قصّه‌های غم‌انگیز بشنویم، و غم‌‌گین بشویم. این، با سیاهی ِ همیشهء رسانهء ملّی تفاوت دارد. فیلم‌هندی نی‌است؛ غم است! با کلافه‌کردن مردم از فرط بی‌چیزی در سریال‌ها، با کسالت‌بار بودن ِ قصّه‌های تلویزیونی تفاوت دارد این غمی که می‌گویم.
غم، چیزی است که این مردم کم دارند. مردم ما، مصیبت دارند، نه غم. مصیبت، از معصیت است، از حسّ ِ تلخ ِ معصیت. از این حس است که سرتاپای جهان روزانه‌شان، سیاه‌پوش کسالت‌های روزانه‌است. از این معصیت ِ همیشه است که فراری اند. غم، «طریقت» است. این‌ها با هم فرق دارند.
آدمی مثل «ابوالحسن» می‌خواهد که رودرروی دیگران بایستد، زمزمه کند که «درخت اندوه بکارید، باشد که به بر آید».
رسیدن به جایی‌که هیچ‌چیز، جهان‌ات را عوض نکند؛ رسیدن به اوجی که هم‌واره غمی سنگ‌گین، قفسهء سینه‌ات را فشار بدهد؛ رسیدن به مرحله‌ای که حتّی مرگ، با تمام شکوه و ناشناختگی‌اش، چیزی را عوض نکند؛ رسیدن به حیات ِ جاویدان ... حیات جاویدان، غم است. درخت ِ اندوه بکارید ...
از اندوه ِ مُدام حرف می‌زنیم؛ از غمی که تمام‌شدنی نی‌است. داریم از جهانی می‌گوییم که در آن، خنده، فریبی است آگاهانه. از جهانی می‌گوییم که می‌شود درباره‌اش ساعت‌ها با روان‌کاو و روان‌پزشک و روان‌نژند و هرچه از این‌دست، حرف زد. جهانی که تعریف‌کردنی است. سرخوشی‌ای که می‌تواند مثلا به شرح سینه بدل شود، و نمی‌گذاریم. اصلا داریم از سینه‌ای دیگر حرف می‌زنیم؛ سینه‌ای سرشار از اندوه، خانه‌ای سرشار از اندوه، دلی سرشار از اندوه. ما سال‌ها است که داریم غصّه می‌خوریم، با سینه‌ای که برای این‌کار ساخته نشده. سینه‌ای دیگر باید، دلی دیگر باید، آدمی دیگر حتّی. بگذاریم جهان ِ ما، راه اندوه پیش بگیرد.
ما روضه‌ء جاویدان ایم. و این، با غمی که می‌گویم، فرق دارد. غصّهء چیزهایی را داریم، تلخی ِ جهانی که اگر حسن برود و زری بیاید، اگر یکی ارزان بفروشند و دیگری گران نکند، همه‌چیز عوض می‌شود.
رسیدن به پروازی که در آن، هیچ‌چیز الّا خود غم ماندگار نی‌است، رسیدن به حیات ِ جاویدان، به اندوه مُدام و متکثّر، رسیدن به این‌که فکر کنیم ما اصلا در پی چیزی نبوده‌ایم، رسیدن به این روزگار، یعنی غمی که من فکر می‌کنم در این مردم کم است.
زمین عزا، سرزمین بی‌بدیل سینه‌زنی، کشور غصّه‌های مدلول، کشوری که ما داریم در آن زندگی می‌کنیم. بالاخره یکی باید روزی برود از یک روان‌پزشک وقت بگیرد، پول ویزیت بدهد، و بعد با سینه‌ای افتاده، با دلی غم‌گین و سرشار از درد ِ بی‌دلیل، برای او شرح دهد که غم‌گین است، و دوست هم ندارد چیزی عوض شود. بعد هم بزند بیرون و برود پی زندگی و ادامه‌اش. لازم است که ما روی غم‌هامان استوار باشیم، و از این‌که انسانی غم‌گین هستیم، شرم‌سار نمانیم در روی خیرهء خلق‌الله. جهان ما، با جهان ایشان تفاوت دارد.
اگر سطح وجود و نفوذ آموزه‌های علمی روان‌شناسان، هزارسال قبل جایی بود که حالا هست، لابد آن یه‌لای قبای خرقانی هم بستری می‌شد در دیواره‌های افتادهء بسطام، که مثلا بیا حال‌ات را به کنیم! اوج پیش‌رفت بعضی علوم، گاه یعنی که «اندوه را باید از شما بگیریم».
من از افسردگی سخن نمی‌گویم. از غصّه‌هایی که گریبان مردم را گرفته است، از تلخی و پیچیدن در ناچارگی حرف نمی‌زنم. می‌شود که پول داشت، تن سالم داشت، زمان و هوای دل‌فریب نیز، و غم‌گین هم بود. خوب کار کرد، خوب پول درآورد، خوب لباس پوشید، خوب بود با تعریف‌های ام‌روزی، و غم‌گین هم بود. من در ستایش غمی حرف می‌زنیم که حتّی مرگ هم نمی‌تواند تکان‌اش بدهد. چیزی که کاسته نمی‌شود و نمی‌کاهد از چیزی.
این‌روزها جریانی خزنده، که به هیچ آرمان و حرمتی وفادار نی‌است، سعی در القای این امر دارد که: غم بد است، اندوه بد است، اندوه برای بی‌ماران است. و ما، فرزندان تمام دهه‌های انقلابی، از حاشیه برمی‌خیزیم و در متن، مردم را به مشایعت هیبت بزرگ‌وار اندوه می‌بریم، و ما فرزندان ِ دهه‌های اندوه، شورش می‌کنیم در درون‌مان، تا غم را آزادی‌ای باشد در این زمین ِ اندوهان ِ همیشه‌بادلیل.
برای منی که در کودکی‌اش، قطار، یعنی فرار و رفتن، برای منی که همیشه فکر می‌کرد هیچ راهی جز قطار نی‌است، برای منی که نوجوانی‌اش را قطارهایی دزدیدند که به اهواز می‌رفتند از کنار خانه‌مان، حالا انبوه هواپیماهایی که بلند می‌شوند و می‌روند و آدم‌ها و خاطره‌هایی را هم می‌برند در خود، فقط تمرین است، دست‌گرمی است.
در این جهان، هم‌آن‌گونه که اسباب ساختن شادی را فراهم می‌کنیم، و تمرین می‌کنیم که به وضعیتی مُدام از شادی و خوش‌وقتی برسیم، شایسته است جایی هم برای غم‌های واقعی و حل‌نشدنی داشته باشیم؛ بدویم که به تراژدی واقعی برسیم، نه این غصّه‌های نان و غم‌های حل‌شدنی. پی ِ درد بی‌درمان بودن، با درد داشتن فرق دارد. 
وقتی‌که از این زمین ِ نفت و گاز، سهم ما آتش است و سوختن، دنبال چی بگردیم بی‌نیازتر از اندوه؟
ما، نبیّ ِ بیابان‌نشینی هستیم که در تجرّد خود، هم‌آغوش با رسالتی جان می‌سپاریم که به ما نوید می‌دهد: جهان بعد از این جهان، جای بی‌بدیل ِ غم‌ها است؛ شاد باشید ای مومنان ِ به اندوه.
باید، حالا که نتوانستیم سریال خودمان را بسازیم، جایی این غم‌ها را ثبت کنیم؛ جایی‌ مثلا شبیه روزنامه.

 

# این؛ هم‌این # 88/08/08 حسین نوروزی |

بعد ِ تو در هیچ عکسی نخندیدیم؛ تنها عکس‌ها ما را مسخره می‌کردند
لطفا ترجمه کنید ببینید چه زجری کشیده‌ایم ما
(از روی دست اولدفشن البته)
 
# این؛ هم‌این # 88/08/01 حسین نوروزی |

۱
شعرهای تو تیر می‌کشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر می‌کشد
{تو خودت شده‌ای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هم‌این‌که می‌گوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}

در این شهر ِ سردرد جدا افتاده‌ایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمی‌شویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصه‌ای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که می‌شود فراموش کنند؟

خیابان تمام قدم‌ها را از یاد می‌برد
خیابان تمام خنده‌ها را
خیابان از یاد می‌برد آدم‌های خونی را
دختری که می‌خندد
زنی که می‌خندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دست‌ها
جای حقیری است
تو می‌دانستی!

کجا بگردند
مادرانی که بی‌سر تو را به‌جا نمی‌آورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است

تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکس‌های تو شیطنت می‌کنند
عکس‌ تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس‌ تو بر تهران هجوم آورده می‌گوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکس‌های تو هم شیطنت دارند

برای یکی‌عکس
روزی رسیده است که دل‌تنگ می‌شوم
تو برنمی‌گردی از این ظهر قاب‌گرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمی‌گردی از جمعهء ولی‌عصر ِ آن‌روزها عشق‌ها حرف‌های معمولی
و دیگر نمی‌شود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که این‌ها می‌روند، تو برمی‌گردی ...
تو
برنمی‌گردی

۲
شعرهای بی‌تو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه می‌خواستم
سینه‌های تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بس‌یار می‌سرودم
دختران تو درد می‌کشند بر دستان من مُرده‌ بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!

تهران ِ تو از سال‌ها است که یک‌طرفه می‌رود
و سینه‌های بس‌یارش
سینه‌های یارش
آه از این‌همه سینه‌‌سوخته‌ ...

درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکی‌قاب‌ عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم

تهران ِ تو تیر می‌کشد
و من تمام سردخانه‌ها را
و من تمام سردخانه‌های دور را
و من تمام سردخانه‌ها را بر عکس تو دیده‌ام
کسی تو را به سینه نمی‌شناسد
کسی مرا به نام

بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غم‌زده
من برای تو آن قصه‌ را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که این‌ها رفته‌اند
تو
برگشته‌ای

Baanoo بانو

از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که این‌جا منتشرنشده، و بعید می‌دانم که برای انتشار ِ رسمی‌تر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی این‌جا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمی‌خواهم. هم‌این‌که می‌خواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. این‌یکی، تماما‌مخصوص مخصوص مخصوص است.

 

# این؛ هم‌این # 88/07/17 حسین نوروزی |

این عکس «سارینا» که کلاس اول دبستان است و با دوستان‌اش آمده بود به جشن کانون، خلاصه‌ترین و رساترین تصویر روز جهانی کودک ام‌سال بود برای من؛ دختری که وقتی باهاش حرف می‌زدم، فکر کردم  که شایستهء تمام سپاس‌ها و خوبی‌ها است این بچّه؛ مهربان، آرام، معصوم، و خوب، با بادکنکی زرد در دست، نشسته روی ویلچر.

روز جهانی کودک


پی: بلاگفا مثل تمام این‌روزها در تعطیلات بود و نشد که برای دی‌روز، مطلبی بگذارم این‌جا. خودم هم که بی‌حوصله و خسته و غم‌گین. لابد حکمتی بوده باز.

 

# این؛ هم‌این # 88/07/17 حسین نوروزی |

برای این‌شب‌های تو    

یا کسی می‌آید، یا کسی می‌رود؛ به‌هرحال نوشته‌ای اتفاق می‌افتد، شعری زاده می‌شود. نوشته‌ها، درماندگی آدم‌ها هستند در مواجهه با رفتن و آمدن دیگری. باقی، بطالت روزهایی را می‌نویسیم، که اگر بشود به‌شان گفت «عمر»، حدیث عصرهای مکرّری است که می‌سپاریم به آوای سطرها، تا خاموش شویم. و خاموش هم می‌شویم به‌زودی جداجدا.
«بودن» آدم‌ها را کرده‌ایم وضعیتی ملال‌آور، معمولی، یا تصنّعی. اطراف‌ما را رفتن‌ها گرفته است، و گاهی آمدن‌ها. هرکه می‌رود، دیگری می‌آید، و این تازه، همیشه زیباتر از قبلی حرف می‌زند، زیباتر از قبلی راه می‌رود، و لابد زیباتر از قبلی و قبلی‌ها بوسه می‌بخشد جان می‌دهد. به «بودن» عادت نداریم. کسی از چگونه‌بودن ِ آدم‌ها نمی‌نویسد درست وُ راست؛ لاس می‌زنیم با وضعیت دیگران.
همه‌چیز از اتفاقات شاعرانه آغاز می‌شود؛ بی‌قراری‌ها، اولین سیگارها، اولین فرارها، آخرین قرارها، همه‌چیز از «دختر هم‌سایه» در کودکی آغار می‌شود، از «پسری که در نوجوانی دوست داشت دوست‌اش داشته باشیم».
ما چرا رست‌گار نشدیم؟ نشدیم!
نشدیم، چراکه هر کدام از ما، دختر هم‌سایهء کسی بوده‌ایم، پسری بوده‌ایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکی‌مان دل ببریم. چه‌قدر آه که پشت سر نداریم همه.
ما از هم چیزی نمی‌دانیم جز نوشته‌هایی برای کسی که رفته است، دل‌دادگی‌های کسی که مانده است، و روزگار دیگری که درمانده است و عاصی؛ به هم نگاه می‌کنیم، نوشته‌هامان را به اشتراک می‌گذاریم، و گاهی بدون دلیل می‌اندیشیم «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
و دیگر چه تفاوت، که واقعا حال ِ خوشی داریم، یا نداریم. فکر می‌کنند که داریم، پس می‌پذیریم. ما به «گزارش»های سرد، به تصویر کردن «آن‌چه گذشت» عادت نداریم؛ دوست داریم «خلاصه این‌طور شد که ما مُردیم» را بشنویم. مدت‌ها است داریم از «واقعیت»ی حرف می‌زنیم که چندآن واقعی نی‌است، از «کسی» حرف می‌زنیم که چندآن از «بودن»اش چیزی نمانده، و ما دوست داریم شما فکر کنید «آه . ما بس‌یار خوش‌بخت ایم». هستیم؟
حالا بگذار برای تو چیزی از وضعیت ِ «ابراهیم» بگویم.
خیال کن خدا، بازی‌اش گرفته بود، و «حکمت»ی در کار بسته بود؛ خیال کن آب افتاده بود دست یزید، آن‌روز که باید «اسماعیل‌کُشان» می‌شد: هی برو نرو برو نرو. هی فرمان می‌داد که گردن بزن گردن نزن گردن بزن گردن نزن ...
چه می‌شد؟ ایمان ِ ابراهیمی‌اش واقعا به قصّه‌ها می‌ماند تا ام‌روز من و تو بنشینیم بگوییم که «ابراهیم، پدر ایمان است»؟
آب افتاده پنداری دست یزید حالا؛ چه ایمانی؟ کدام ایمان؟ کدام آزمایش؟ آزمایش ِ ما، که نه پدر ایمان ایم نه فرزند ِ آن؟ ما که هرکدام‌مان روزگاری دختر هم‌سایهء کسی بوده‌ایم، پسری بوده‌ایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکی‌مان دل ببریم، و نفرین ابدی این «اولین‌عشق ِ شکست‌خورده» را با خود داریم؟ چه‌قدر آه پشت سر ما باشد خوب است؟ ما رست‌گار نشدیم؛ حالا تو هی حرف خودت را بزن: «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
بگذار برای تو، که حالا این‌سطرها را می‌خوانی، چیزی بگویم:
به آدمی فکر کن، زن یا مرد، که هرروز عزیزترین آدم‌ زندگی‌اش را، برای رفتن به «قربان‌گاه» مشایعت می‌کند. انگار کن مثلا پدری را، مادری را که تمام ِ هرروز، تنها فرزندشان را نوازش می‌کنند، می‌بوسند، برای روزهای خوش ِ در راه نقشه می‌کشند، و بعد از لب‌خندها و آروزهای خوب، شب از راه می‌رسد.
حالا وقت آن رسیده است که بگویند: «آفرین گل ِ نازم، حالا بلند شو حاضر شو که باید بریم کم‌کم...» و حاضر بشوند، لباس تمیز بپوشند، بروند بچه‌شان، عزیز دل‌بندشان را بگذارند تا صبح زیر دست‌گاه‌های مثلا بنیاد حمایت از کودکان سرطانی... به امید روزی شبی که شاید شفایی حاصل شود. این آدم‌ها دارند زندگی می‌کنند؟ واقعا؟ اگر می‌خندند، می‌خندند؟ واقعا؟ و تو، که فقط نوشته‌هاشان را می‌خوانی، به خودت می‌گویی «این با نقطه‌ویرگول و گیومه می‌خواد چی رو بکنه توی چشم خواننده؟» و تو، که فقط داری یک نوشته را می‌خوانی، به خودت می‌گویی: «قشنگ بود / مزخرفات!»
هم‌این آدم‌ها را داشته باش؛ حالا فکر کن من و تو، فقط طول روز ِ این آدم‌ها را می‌بینیم. و نمی‌دانیم که این خنده‌ها این آغوش‌ها این نقشه‌کشیدن‌ها، هرشب به قربان‌گاه‌رفتنی دارد، هراس و اندوه جان‌کاهی هم دارد، و زجر مدامی هم.
قصّه، این است.
ما نفرینی ِ اولین شکست‌هامان هستیم؛ عاشق می‌شویم دوباره، شکست می‌خوریم، فراموش می‌‌کنیم و فراموش می‌شویم، اما همه می‌دانیم که روزی دختر ِ هم‌سایهء کسی بوده‌ایم که در هم‌آن‌روزهای نوجوانی از یاد رفت و آه‌هاش پشت سر ِ ما ماند، پسر نوجوانی که دوست داشت دوست‌اش داشته باشیم و نشد که دوست‌اش بداریم و گذشت. به داشته‌ها، به بودن‌ها به این‌که باید یک‌جایی این نفرین سر بآید، به پایان زندگی در شاعرانه‌های مثلا مغموم عادت نداریم. لاجرم، نمی‌فهمیم که گاهی نوشته‌ای که فکر می‌کنیم برای بزرگ‌داشت مقام شهید است، برای کدام شهید نوشته شده، و منظور نویسنده از «هرشب‌-بدرقه» یعنی چی. دنیای تازه، دنیای تاویل است، دنیای «درد ِ تو برای خودم، درد ِ من برای خودم، درد ِ او برای خودم» است. و کاش می‌شد درد هرکسی برای خودش باشد، و کمی واقعی.
تو، که این‌سطرها را می‌خوانی، فکر می‌کنی من دارم چندتا کلمه را به هم می‌بافم تا مثلا متنی برای لینک دادن لایک زدن، ساخته شود؛ من، که دارم این‌سطرها را می‌نویسم، دارم زور می‌زنم که برای این هرشب-بدرقه چیزی بنویسم که یعنی «می‌فهمم چه روزهای تلخی داری...». اما نه تو می‌فهمی واقعا در دل این نوشته چی‌است، نه من می‌توانم چیزی بنویسم که شایستهء روزگار سخت دیگری باشد. همه داریم با کلمات لاس می‌زنیم، و جایی‌دیگر، مردم دردها و غصه‌هایی دارند که حتّی یک‌لحظه هم نمی‌توانیم تصوّرشان کنیم، حتّی یک‌دم. ما به «بودن» ِ آدم‌ها عادت نداریم؛ هم‌این است که فقط می‌گوییم: «تو چرا همیشه غم‌گین می‌نویسی فلانی؟» و فقط می‌گوییم: «واقعا این نوشتهء آخری خیلی چسبید فلانی» و فقط می‌گوییم: «راستی اون‌دفعه که نوشته بودی دیوار.. من چه خاطره‌ها از دیوار دارم... یادش به‌خیر ...». تو واقعا به دیوار خورده‌ای؟ نه... فکر کن و باز به خودت بگو: تو واقعا به دیوار ِ راستکی خورده‌ای؟ والله اگر که خورده بودی، حالا کمی محترم‌تر با دردهای دیگران برخورد می‌کردی ...
جهان شاعرانه‌ای داریم، درست! اما همه‌چیز ِ جهان را شاعرانه‌ها روایت نمی‌کنند. گزارش‌گر بعضی قصّه‌ها، ابراهیمی است که خدا باهاش شوخی‌اش گرفته. پس دعا کنیم که دست کم، تیغ، قدرت‌اش را از دست بدهد؛ برای گلو که خونین ِ این هی تکرار است، کاری از ما برنآمد ...
آمین.

راه تو بر بَست و گشایش است
و راه ما بر قبض و حُزن.
اکنون تو شاد و خرّم زی،
تا ما اندوه ِ تو می‌خوریم؛
که هردو، کار ِ او می‌کنیم.

ابوالحسن خرقانی خطاب به ابوسعید ابوالخیر

یک‌سال قبل: سیگار می‌کشیم در نقش ِ اسماعیل

 

# این؛ هم‌این # 88/07/15 حسین نوروزی |

همه‌ساله برخی کشورهای جهان، روز ۸ اکتبر را به عنوان «روز جهانی کودک» جشن می‌گیرند {و بعضی دیگر، روزی از اوایل ماه ژوئن را} که به تقویم ما، این روز مصادف است با ۱۶ مهرماه. البته هنوز تا پنج‌شنبه چندروزی مانده و اگر حوصله‌ای باشد برای نوشتن یادداشتی، باید موکول کنم خودم را به آن روز. در چندجا، کارهایی دارم می‌کنم به‌صورت فردی و گروهی، دلی و پولی، که نتیجه‌شان را الآن نمی‌دانم؛ ممکن است به روز جهانی برسند، که حتما چیزی می‌نویسم درباره‌شان، و اگر نرسند، تاسف می‌ماند برای من و دوستان دیگرم.
اما حالا و این‌جا
فکر کردم ام‌سال قبل از رسیدن این روز، «پوسترهای روز جهانی کودک» را که یونیسف به رسم هرساله تهیه و منتشر می‌کند، این‌جا بگذارم. کسانی که دستی در نشریات و رسانه‌های اینترنتی دارند یا وبلاگ‌نویس اند، می‌توانند بابهانه و بی‌بهانه این پوسترها را در صفحات اینترنتی و رسانه‌های چاپی‌شان منتشر کنند. اندازه‌های پوسترها بزرگ هستند و مناسب برای استفاده در هر محیط و هر صفحه‌ای. روی هر کدام از تصاویر اگر کلیک کنید، آن‌ها را در اندازه‌های بزرگ‌تر می‌بینید.
شعار روز جهانی کودک سال ۱۳۸۸-۲۰۰۹، از ساده‌ترین و زیباترین شعارهایی است که در این سال‌ها، متاسفانه کم‌ترین توجه به‌اش شده است: «به کودکان گوش کنیم»

پیش‌نهاد گاوخونی:
شعار روز جهانی کودک ام‌سال را، بندهای پیمان‌نامه‌ء جهانی حقوق کودک را، تصاویر پوسترهای پایین را، و یا هرچیزی را که به کودکان مربوط است و خودتان دوست دارید، در طول این چندروز در وبلاگ‌هاتان تکرار کنید. دربارهء کودکان و حقوق‌شان بنویسید. برای کودکان بیمار دعا کنید ... به کودکان گوش کنید... ادامه

 


بیا تا ته ِ جهنم
# این؛ هم‌این # 88/07/12 حسین نوروزی |

بعضی از جوک‌هایی که در شرایط معمول به‌شان می‌خندیم، در زمانی دیگر، مقاومت می کنند در برابر خنده. آن‌ها، رازی با خود دارند؛ رازی بزرگ، و خسته.
«یه روز یه مار توی پارک عاشق می‌شه، بعد از مدت‌ها وقتی می‌خواد بره جلو و ابراز عشق کنه، می‌بینه شلنگ آب بوده».
این، از این به‌اصطلاح جوک‌هایی است که یک‌وقتی به‌شان لب‌خندکی می‌زدم، و حالا نمی‌دانم چرا خنده‌ام نمی‌گیرد هیچ. خنده تا وقتی خنده است که نشود «حالا حکایت ما است»ی بر آن افزود. بی‌دلیل نی‌است اگر گفته‌اند که ما وقتی در صحنه‌ای طنز، به زمین خوردن کسی می‌خندیم، به این دلیل است که خود را در وضعیت آن آدم تصور نمی‌کنیم؛ ما به مرگ دیگری می‌خندیم، با اطمینان از بی‌مرگی خود؛ به «موقعیت ِ ناگهان» یک آدم «دیگر» است اگر که لب‌خند می‌زنیم، بی‌که فکر کنیم ممکن است روزی در هم‌آن وضعیت گرفتار آییم.
دوسه‌سال قبل، این وبلاگ بعد از ماه‌ها تعطیلی، رنگ و رو عوض کرد و شد کم‌کم این که حالا هست. آن‌وقت‌ها، این‌جا خواننده نداشت؛ یعنی داشت، ولی نه خواننده‌ای که مثلا در هفته حتی یک‌بار سر بزند، یا دنبال کند نوشته‌های این‌جا را. آن‌روزها بود که عاشق این «وب‌گذر» شدم.
سمت چپ این وبلاگ، پایین لینک‌ها، نشان‌گر سایت وب‌گذر، گاهی که حال خوبی دارد و «محسن» انگشت توی سوراخ‌هاش نمی‌کند، به کسی که در صفحه است می‌گوید که الآن چندنفر با هم در این صفحه حاضر اند. آن‌روزها، اغلب «دو نفر» آنلاین بودند این‌جا: من و او.
این وب‌گذر، بخشی دارد به اسم «پخش زنده»، که تمام حرکات بازدیدکننده‌ها را نشان می‌دهد در لحظه. بعد، آن‌روزها، گاه و بی‌گاه چیزکی می‌نوشتم این‌جا، و به‌سرعت می‌رفتم می‌نشستم بست توی مدیریت وب‌گذر، تماشا می‌کردم ببینم کی از کجا می‌آید توی گاوخونی.
این‌جا، اوج ماجراهای شبانه‌ام بود: یک «آی‌پی» به‌خصوص! این، جبران نبودن‌های فیزیکی بود به خیال خودمان.
از فلان‌جای جهان، آن‌وقت‌ها فقط یک‌نفر سر می‌زد به این صفحه. و من آی‌پی او را می‌شناختم و ذوق می‌کردم از این‌که این «دو نفر» که حالا در صفحه نشسته‌اند، غریبه نی‌استند.
و مثل هر اتفاق خاص، که نمی‌شود جلوی خراب‌شدن‌اش را گرفت، روزی رسید که آن جوک بالا، یک «حالا حکایت ما است»ی هم آویزان‌اش شد.
شب‌هایی بود که تا صبح می‌نشستم پای پخش زندهء وب‌گذر، و بر اساس آی‌پی ِ بازدیدکننده‌ای که با من آنلاین بود در صفحه، خیالات خوش می‌بافتم: «حالا داره این مطلب رو می‌خونه.. حالا داره اون صفحه رو می‌بینه.. حالا داره.. حالا یعنی داره می‌ره بخوابه؟... ». یک‌روز، که شب قبل‌اش را تا صبح نشسته بودم پای این شمارش‌گر، ایمیلی به دستم رسید از آدمی که مثلا اتفاقی این‌جا را دیده بود و «یک‌شب تا صبح همهء وبلاگ را چرخیده بود و ...». و اتفاق هم باید این‌جوری می‌افتاد که طرف، دقیقا از هم‌آن جای دیگر جهان باشد که «او» بود.
و خیلی زود، این لذت، این بازی ساده هم حرام شد؛ آدمی که من دل‌بستهء «آی‌پی»اش بودم، «آمدن»‌اش، وسط «بازدید»های دیگران – محترم و غیر آن – گم شد؛ مثل بچه‌ای که وسط شلوغی ِ حیاط حرمی یا امام‌زاده‌ای، مادرش را گم کرده، و گریه‌اش دل آدم را کباب می‌کند؛ مثل وقت‌هایی که در حاشیهء یک اتوبان، وسط صدای ماشین‌ها، تنها قدم می‌زنم و نمی‌دانم به چی فکر می‌کنم که آن‌شکلی دلم می‌خواهد بترکد؛ مثل هم‌این ام‌شب، و شب‌های بس‌یار ِ دیگر ...
این‌جا، کشور غریبی است؛ اول باید عادت کنی به حضور ِ فیزیکی ِ با هراس، بعد به حضور معنوی و مستعار، بعد بشوی یک شمارهء آی‌پی، و کم‌کم شماره‌ات را هم با دیگران «Share» کنند. اول باید عادت کنی به این‌ که تنها شماره‌ای هستی، که لابد از کشوری به این‌جا می‌آیی، بعد ذرّه‌ذرّه بپذیری که شماره‌ها هم دیگر کشوری ندارند؛ نرم‌افزار اند و پُورت و پرُوکسی. این‌جا کشوری غریبی است.

و حالا، این‌جا و اکنون، این نوشته، و این قطعهء تمام‌خاطره، سراسر در ستایش صاحب آن آی‌پی در گاوخونی نشسته، و تمام دل‌تنگی‌های این متن، متعلق به هم‌او است.

 

# این؛ هم‌این # 88/07/10 حسین نوروزی |

کفش‌ها - عکسی از یک‌روز بی‌خودی

# این؛ هم‌این # 88/07/10 حسین نوروزی |

شما نه‌تنها خسرو گلسرخی را کشته‌اید*
بل‌که با یک‌طرفه کردن خیابان ولی‌عصر
بس‌یاری از شعرها را زخمی کرده‌اید؛
شعرهایی که در رفتن‌ها در آمدن‌ها نوشته شدند
شعرهایی که یک‌طرفه نبودند ...

* سطر اول، برگرفته از: شعر «شاعر» / ظلّ‌الله / رضا براهنی / ۱۳۵۴ /  آمریکا / نشر ابجد

 

# این؛ هم‌این # 88/07/09 حسین نوروزی |

بعضی‌وقت‌ها به دست‌هام نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم؛ یا یک‌چیز دیگر. ولی دست‌هام چه‌کار کرده‌اند؟ یک‌جایم را خارانده‌اند، چک نوشته‌اند، بند کفش بسته‌اند، سیفون کشیده‌اند و غیره.
دست‌هایم را حرام کرده‌ام.

- عامه‌پسند / چارلز بوکفسکی / پیمان خاکسار / نشر چشمه


باور کن با هم‌این دست‌های بی‌مصرفم، با هم‌این‌ها هم می‌فهمم که با یک‌جفت دست، یک‌جفت دست ِ کشیده وُ دل‌خواه، چه‌طور باید رفتار کرد. اشکال از مسافت است، از این راه‌ها؛ اشکال از آن بی‌پدرمادری است که اول‌بار مرزهاش را به‌روی مردمان دیگر گشود.
حیف از آن دست‌ها، که شده‌اند تایپیست غم‌ها و غصه‌ها، شده‌اند میرزابنویس ِ دوری.

 

# این؛ هم‌این # 88/07/08 حسین نوروزی |

مخابرات را هم دادند به سپاه؛ حالا آن‌ها می‌دانند کسی که روزها است به من زنگ نمی‌زند، «تو»ای.

 

 

# این؛ هم‌این # 88/07/08 حسین نوروزی |

مثل بعضی‌ها، من هم بچهء «لب ِ خط» ام. در واقع اولین لبی که باهاش تر شدم و ُخو گرفتم وُ فهمیدم که «لب» یعنی چی، لب ِ خط راه‌آهن بود؛ قطار ِ تهران – اهواز رد می‌شد از کنار امام‌زاده و می‌اومد از کنار باغ وُ گندم‌زار می‌گذشت وُ می‌رفت تا جایی‌که ما اون‌موقع خیال می‌کردیم لابد دقیقا یعنی خود ِ «غربت». قطار می‌رفت به سمتی که خورشید غروب می‌کرد، و من این رو دوست نداشتم. از غروب نفرت داشتم، و هنوز هم.
کنار ریل، جای همه‌کاری بود: مصرف مواد، بچه‌بازی، تصفیه‌حساب‌های ناموسی و غیره، قتل و راه‌زنی، و جایی برای اولین سیگار و سیگاری.
من، این آخری رو دوست داشتم {بچه‌بازها هم لابد من رو! و کشته شدم}.
قطار می‌اومد وُ می‌رفت وُ من هربار سعی می‌کردم آدم‌های تو کوپه‌ها رو حدس بزنم؛ این‌که خانوادگی سفر می‌کنند، این‌که مجرّد هستند، دختر اند یا پسر، سرباز اند یا هرچی ...
بچه‌های هم‌محل، مثل خیلی از لب ِ خط‌نشین‌ها عادت داشتند برای قطارها و مسافراشون سنگ پرت کنند. برای قطارها، و برای تابلوی «لطفا سنگ پرت نکنید» و اون بچه‌ای که چشم‌اش رو از دست داده بود و داشت غم‌گین ما رو تماشا می‌کرد. عادت شده بود سنگ‌پروندن به هرچیزی که از اون محلّه رد می‌شد، هرچیزی که از ما رد می‌شد وُ می‌رفت.
تنها باری که من برای قطارها سنگ پرت کردم، وقتی بود که دیگه کم‌کم داشتم سیگار رو می‌فهمیدم؛ یازده‌ساله بودم همه‌اش.
تنها نشسته بودم کنار گندم‌زار، و قطار داشت می‌اومد که بره و غروب بشه. سرعت کم می‌کرد وقتی از اون‌جا رد می‌شد؛ منطقه مسکونی بود.
یه سنگ برداشتم وُ پرت کردم. خورد به شیشهء یه کوپه. شیشه ترک برداشت. بعد، یه مرد وُ یه زن و دو تا پسربچه، هم‌سن و سال خودم شاید، از اون تیکه‌ای که باز می‌شد، به‌زور سرشون رو نوبتی می‌کردن بیرون وُ فحش خواهر و مادر به‌ام می‌دادن.
خیره شدم به‌شون و شمُردم‌شون: چهارنفر بودن.
بعد یه سیگار «مونتانا» آتیش زدم و با خودم فکر کردم «پس آدم‌ها با خانواده می‌رن جنوب»؛ اولین کشف ِ من بود دربارهء «تنهایی». من همیشه تنها سفر می‌کردم. یعنی در واقع اصلا سفر نمی‌کردم. هنوز هم.
چیزی عوض نشده؛ فقط سال‌ها است که از ریل قطار دور افتاده‌ایم و دیگه هرهفته هم‌سایه‌ها رو نمی‌بینم که جمع بشن وُ برَن دیدن جنازهء مردی که خودش رو انداخته جلوی قطار.

از قبل‌های این‌جا:

 روزگار سپری‌شدهء مردمان سال‌خورده  +  نفرین به تمام ایستگاه‌ها، اتوبوس‌های شرکت واحد
 زن ِ گُرجی، تمام خواب‌های ما بود + دایرة‌المعارف نوستالژی  +  Alps Stories: My Annette

 

# این؛ هم‌این # 88/06/23 حسین نوروزی |

توی «هامون»، طرف با علی عابدینی نشسته و دارد آلبوم نقشه‌ء ایران در دوره‌های مختلف را تماشا می‌کند؛ از زمان فلان‌شاه تا بهمان‌شاه، ورق می‌زند و می‌آید جلو.
می‌رسد به دوران صفویه و بعد از آن، که ناگهان نقشه‌ء این گربهء ایرانی کوچک‌تر می‌شود، آب می‌رود. هامون مثل بچه‌ها بُهت‌زده می‌گوید: «اا... این چرا این‌جوری شد؟» {یا هم‌چو چیزی}
حالا حکایت ما است و این عکس‌ها؛ ورق می‌زنیم و هی «به به» و هی «اوم، ای جان!». می‌رسیم به حالا و اکنون. ناگهان پرت می‌شویم در این سوال که «چی اومد به سر ِ تو؟» و دیگر هی « ...... » و «ای‌وای...».
به دوستی می‌گفتم که مدت‌ها است مثلا در گفت‌وگوهای اینترنتی با عزیزان‌مان، حرفی نداریم جز فرستادن آدمک‌های غم‌گین مسنجر، جز سه‌نقطه‌ها و سکوت.
تابستان هم که دارد تمام می‌شود.

قیمت گل نشناسد، مگر آن مرغ اسیر
که خزان‌دیده بُود، پس به بهاری برسد

امیرخسرو دهلوی

 

# این؛ هم‌این # 88/06/22 حسین نوروزی |

یک‌ چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سه‌تار، افتاده توی کوچه‌ها؛ از هر طرف که می‌روی صدا هست وُ از هر طرف که نمی‌روی، صدا پیش از تو رفته است وُ انگاری که باهاش داری می‌روی به‌هرحال. وضعیت عجیبی‌است این صدا با مردم ِ شهر.
تو بگیر صدای سه‌تار است، اما بم‌تر. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزون‌اش دارند شهید تشییع می‌کنند. شهید که دیده‌ای؟ این عزیزان بی‌نشان، این جسم‌های خونین که روی دست‌ها و بالای صلوات و دعا، و شاید مارش نظامی، می‌روند و می‌آیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است. این‌که صدای سازی بشنوی که انگار زنی در غربت مُرده است وُ تو این‌جا در وطن می‌خواهی سوگی بنویسی بر آن، سخت است توضیح دادن‌اش. برای فهم این، باید که در غربت بمیری، جوری‌که نعش غریب‌ات را ببرند مثلا در گورستان حاشیهء شهر فلان‌ایسکا دفن کنند، و این‌جا در این شهر که حالا از وسط تمام خیابان‌های خاطره‌دارش شهید بُرده‌اند، کسی شعری بنویسد در رثای آن یار از دست‌رفته. گفتم که، کل ماجرا جور ِ عجیبی سخت است.
صدای سازی می‌آید از هرچه کوچه‌ وُ هرچه خیابان ِ خاطره‌دار؛ تو بگیر مثلا صدای سه‌تار، کمی هم شاید بم‌تر. یک‌وقتی سه‌تار دست می‌گرفتم و دستم روی پرده‌ها خشک می‌شد، نُت‌ها را قاتی می‌کردم و چیزی که دیوارها می‌شنیدند، نغمه‌ای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمه‌ای که انگاری حرفی داشته باشد و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. اصلا خوب است که هر جسمی، هر جنازه‌ای، هر نعش بزرگ‌واری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. هربار که در این شهر شهیدی را می‌بردند، صدایی شنیده‌ام شبیه سازی که زخمه‌ای داشته وُ زخمی. می‌خواهم یک حرفی را برای تو بگویم.
صدایی افتاده توی این شهر، و حالا همه می‌دانند. مستی ِ پنهان اگر هست، مال این است که یعنی ما تاب این صدا را نداریم؛ وگرنه کی‌است که نداند این شهر این کوچه‌ها وُ این خیابان‌ها مسیر عبور نعش عزیزان بس‌یاری بوده‌اند هستند خواهند بود، و این صدا که می‌شنوید – هم‌شهریان عزیز! – این صدا، صدای زجری است که سیمان و آسفالت با هم کشیده‌اند. ما هم در این شهر سیگارهای فراوان دود کرده‌ایم، چیزهای فراوان کشیده‌ایم، حرف‌های فراوان، غصه‌ها و قصه‌های فراوان، و این شهر این شهر ِ لعنتی مگر عوض می‌شود؟ نه! حالا شما هی بگو این صدا که می‌آید، و شبیه سازی است که زخمی‌اش کرده‌اند، زنی نبوده که در غربت مُرده است وُ تو این‌جا در وطن می‌خواهی سوگی بر آن بنویسی، سوگی که فقط آرام‌ می‌کند و تلخی ِ جهان را حلقوم‌چپان. بله .. این شهر را که همه می‌شناسیم، همه هم می‌دانیم چه اتفاقی افتاده است؛ حالا چرا پنهان‌خوری؟ نمی‌دانم.
آخرین سرشماری نفوس در تهران، می‌گوید که از هر سه‌نفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند. و آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، می‌گوید که حال همهء ما خوب است. و باور می‌کنیم.
به صدای ساز برگردیم.
صدای ساز. دارد از دور می‌آید وُ هرچه کوچه هست تسخیر می‌کند. بهشت ما کجا است پس؟! این ما ایم که فریاد می‌زنیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد می‌زنیم.
به زن برگردیم.
زن. زنی که رفته، برگشتن دارد؟ ای خاک بر سر شهری که این را نداند.
به حالا همه‌ می‌دانند برگردیم.
حالا همه می‌دانند. و همه می‌دانند که صدای سازی، تو بگیر صدای سه‌تار، اما بم‌تر، دارد از هرکجا می‌نوازد گوش تهران را. چیزی شبیه مثلا سازی که زخمه دارد وُ زخمی است. صدای سازی که در نوای محزون‌اش دارند شهید تشییع می‌کنند. شهید که دیده‌ای؟ گفتم که؛ این جسم‌های خونین، این عزیزان بی‌نشان، که روی دست‌ها و بالای صلوات و دعا، و حتی شاید مارش نظامی، می‌روند و می‌آیند. صدای سازی شبیه مردی یا زنی که در غربت مُرده است.
به غربت برگردیم.
غربت. این‌جا همه مُرده‌اند راست‌راستکی. والله اگر سر سوزنی دروغ ببافم؛ این‌جا همه مُرده‌اند و کسی که یک‌وقتی سه‌تار دست می‌گرفته وُ دست‌اش روی پرده‌ها خشک می‌شده، نُت‌ها را قاتی می‌کرده و چیزی که دیوارها می‌شنیده‌اند، نغمه‌ای بوده نه داوودی وُ نه خواستنی، دارد یک‌تنه برای شهری در حاشیهء شهر دیگری سوگ‌واری می‌کند. همه می‌میرند. انا لله و انا الیه راجعون.
به سوی او برگردیم.
او. دعا می‌خوانیم:
پروردگارا
یک‌نفس نباشم اگر نباشد
آمین
به ساز برگردیم.
ساز. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمه‌ای شکسته‌بسته که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. واقعا خوب است که هر جسمی، هر جنازه‌ای، هر نعش بزرگ‌واری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع؟ من، هربار که در این شهر شهیدی را می‌بردند، صدایی شنیده‌ام شبیه سازی که زخمه‌ای داشته وُ زخمی بوده و دیگر حالا همه می‌دانند می‌خواهم یک حرفی را برای تو بگویم، و زنی که در حاشیهء یک شهر در گورستانی قدیمی دفن شده، تمام جهان ما بود؛ جهان ِ من، و جهان ِ تو.
به تو برگردیم.
تو. شکر که هنوز هستی و می‌خوانی و می‌خندیم. فقط دیگر خیابانی نداریم که مثلا من بگویم «یک‌روز این ولی‌عصر را سند می‌زنم به نام‌ات». از هرچه خاطره وُ خیابان، شهیدی بُرده‌اند و خون‌ها میان آرزوهای ما شُسته‌اند وُ حالا یک‌ چیزی یک صدایی، تو بگیر صدای سه‌تار، افتاده توی کوچه‌ها؛ از هر طرف که می‌روی صدا هست، در هر خیابانی.
به خیابان برگردیم.
خیابان. خیابان تو را پس نمی‌آورد؛ رفته‌ای وُ دیگر همه می‌دانند که شهر، بی‌وفاتر از تهران نداریم ما.
به تهران برگردیم.
تهران. به تهران برنگردید خانم زیبا؛ این شهر امنیت خودش را، هوای خودش را، خاطرات خودش را و حتی خودش را هم ندارد دیگر.
به هوای تو برگردیم.
هوای تو. به هوای تو برگشتیم، دیدیم صدای سازی می‌آید که همه می‌شنیدند وُ پنهان‌خوری وُ مستی ِ نیمه‌شب هرشب. هوای تو، برای قلب من ضرر دارد از بس تنگ است. سینه‌ات برای من ضرر دارد از بس تنگ است. صدای تو برای من تنگ است از بس ضرر دارم، و دل من، برای شما تنگ است از بس شما زیبا ای. کی‌است که بفهمد!
به سینه برگردیم.
سینه. سینه می‌زنیم وُ گریه می‌کنیم. گریه می‌کنیم وُ مظلومان تاریخ در سینه‌مان رژه می‌روند با صدای یک مارش نظامی شاید. این سینه نی‌است، صحرای محشر است، که قدر ِ جهانی تنگ است وُ از دست دور. ای‌وای. ما که در این شهر سیگارهای فراوان دود کرده‌ایم، چیزهای فراوان کشیده‌ایم، حرف‌های فراوان، غصه‌ها و قصه‌های فراوان، و این شهر ِ لعنتی عوض نشده است، هم‌این ما شاید بفهمیم که چی توی آن سینه نهان کرده‌ای. نه؟ حالا شما هی بگو این صدا که شبیه سازی است زخمی، زنی نبوده که در غربت مُرده. دیگر این شهر را که همه می‌شناسیم؛ همه هم می‌دانیم چه اتفاقی افتاده است. حالا چرا پنهان‌خوری؟ چه عرض کنم.
به عرض برگردیم.
عرض. عرض داشتم. امان بدهید تا بگویم. در فرصتی مناسب و مقتضی، خواهم نوشت که کدام‌دست‌ها در پس ِ این نعش‌ها بوده‌اند، و این خون را چه‌کس جاری ِ خاطرات ما کرده، اما پیش از آن اجازه می‌خواهم که بگویم: دل‌تنگ ایم سخت. به کجا برگردیم حالا؟
اصلا قصه از جایی شروع شد که یک‌وقتی سه‌تار دست می‌گرفتم و دستم روی پرده‌ها خشک می‌شد، نُت‌ها را قاتی می‌کردم و چیزی که دیوارها می‌شنیدند، نغمه‌ای بود نه داوودی و نه خواستنی. چیزی بود سردرگم، صدایی سردرگم، نغمه‌ای که انگاری حرفی داشته و حالا از ترس ِ هرچی، لال مُرده باشد. از - دقیقا از – جایی که گفتم با خودم که خوب است که هر جسمی، هر جنازه‌ای، هر نعش بزرگ‌واری یک نغمه داشته باشد برای وقت ِ تشییع. و یک‌روز برخاستم از خواب وُ دیدم که رفته‌ام، و دیگر نه خیابان مرا می‌شناسد، نه مردم، نه حتی آن نیم‌کت که روزی نشستیم وُ سیگاری کنارش گیراندیم. یاد ِ من باشد روزی بیانیه‌ای بدهم، این شهردار را محکوم کنم؛ تو را چه به خیابان‌یک‌طرفه‌کردن؟ چه‌کاره‌ای تو؟!
روزی که آخرین سرشماری نفوس در تهران، گفته بود که از هر سه‌نفر، چهارنفر غمی دارند که دوست ندارند دیگری آن را بداند (و همه می‌دانستند)، و روزی که آخرین اعلام سازمان ثبت احوال، دستور داده بود که حال همهء ما خوب باشد، روز ِ اول ِ ساز زخمی بود. و این ما بودیم که فریاد می‌زدیم. «بهشت ما کجا است پس؟!» فریاد می‌زدیم.
و زنی که رفته بود، برگشتن داشت؟ ای خاک بر سر شهری که این را ندانست.
به قصه برگردیم.
قصه. همهء قصه این است، که روزی زنی بود، خیابانی بود، صدایی بود، و شهری البته شهری‌تر از این.

- صدای سلّانه نبود، ولی این صدا را اغلب می‌شنوم.
- از این‌جا: زندانی آزاد نمی‌شود؛ سیگار می‌کشد

 

# این؛ هم‌این # 88/06/18 حسین نوروزی |

بالاخره روزی خواهد رسید که من این‌جا بدون رعایت‌های چون‌این و چون‌آن، آسوده‌خاطر و مصمّم بنویسم: «این شعر تقدیم می‌شود به خانم ِ .....»
بله.

 

# این؛ هم‌این # 88/06/12 حسین نوروزی |

ننه‌کلاغ باز هم جلو آمد و گفت: تو اسم‌ات چی‌اه؟
اولدوز اسم‌اش را گفت. بعد ننه‌کلاغه پرسید: آن‌تو چه‌کار می‌کنی؟
اولدوز گفت: هیچ‌چیز؛ زن‌بابام گذاشته این‌جا و رفته حمام، گفته جنب نخورم.
ننه‌کلاغه گفت: تو که همه‌اش مثل آدم‌های بزرگ فکر می‌کنی.. چرا بازی نمی‌کنی؟
اولدوز یاد عروسک گنده‌اش افتاد. آه کشید. بعد دریچه را باز کرد که صداش بیرون برود و گفت: آخر، ننه‌کلاغه، چیزی ندارم بازی کنم... یک عروسک گنده داشتم که گم‌وگور شد. عروسک سخن‌گو بود.

اولدوز و کلاغ‌ها، صمد بهرنگی

صمد بهرنگی Samad Behrangi

چهل‌ویک‌سال قبل، در هم‌این‌روز، که نُه شهریور است، آقای صمد بهرنگی دیگر از ارس بازنمی‌گردد. بعد ِ این‌همه‌سال، چه تفاوت دارد که قول ِ آل احمد درست باشد یا حمزه فراهتی و بهروز دولت‌آبادی؟ یا شنا نمی‌دانسته، یا کار ساواک بوده.
مهم این است که مردی که چهل‌ویک‌سال قبل در ارس غرق شد، کتاب‌هایی برای کودکان نوشته و حرف‌هایی دربارهء تعلیم و تربیت آنان زده و اصلا آمدن و رفتن‌اش، تاثیری جدی روی حرکت این عرصه داشته است.
مهم‌تر البته این است که صمد، «اولدوز و کلاغ‌ها» را هم نوشت و مُرد.
به احترام صمد؛ که من دوست‌اش دارم، او دوست‌اش دارد، و خیلی‌های دیگر شاید. یادش همیشه گرامی است.

 

# این؛ هم‌این # 88/06/09 حسین نوروزی |

۱
اتوبوس‌ها
هرگز نمی‌میرند
ماهی‌های قرمز را می‌بلعند
و زنی در دوردست‌های تو زیبا می‌شود

۲
زیبایی
سهم ِ تو بود از تهران ِ بزرگ
سهم ِ ما
قرارهای بعدی زیر درختان دکتر حسابی
سهم ِ ما زیر دکتر حسابی
سهم ِ ما
و سهم ِ ماهی‌های قرمز

هم‌این ‌است که تنها اییم
و شعرهای تلخ
هم‌این‌ است که تنها اییم
که شعرهای تلخ
هم‌این‌ است شعرهای تلخ
و تنها اییم

۳
عاقبت
دل‌تنگ می‌شوی
و روسپی         برای ِ همیشه غم‌گین است

دوسال قبل، پیش از روزی که دست‌ از پا درازتر، از ساخت‌مان قدیمی آن سفارت برگردم، این‌جا نوشتم:
حتی فراموش می‌کنی که داشتی راه می‌رفتی؛ تهران، کشور ِ بی‌وفایی ا‌ست. نشده‌ است زنی را بسپاری به امان ِ این شهر ِ غریبه، برگردی پس بگیری. آن‌قدر بوق می‌زند این شهر، که این نه / آن‌یکی، یکی را سوار می‌شود.
تهران، فقط دل‌تنگی به آدم‌هاش افزوده ‌است، و هرچه زیبایی را سوار ماشین‌های سفید، بُرده‌است خانهء بخت. کمی بعد، پاییز می‌آید، و تنها سیگارهای لعنتی، به پای تو می‌سوزند. این شهر، هم‌اینی که توش عاشق می‌شوی، فراموش می‌کنی، از یاد می‌روی.
تهران، خیابان ولی‌عصری‌ که قد کشیده: زنان زیبای ِ درحال عبور، بوق‌های مکرر، و حسرت‌ها دل‌تنگی‌ها، و زیبایی. توی کافه‌های تاریک، سیگاری بزن رفیق، و زندگی‌ا‌ت را فشار بده توی بغض‌ات، بلند بخوان:«آه .. روزگاری دوست‌ات می‌داشتم». بگذار تماشات کنند دختران زیبای شهری که هرگز نمی‌خواستی‌ا‌ش.
بلند شو، راه برو، نگاه کن، و اطمینان داشته‌باش که پرده‌ای نمانده برای کندن. همیشه پیش از تو، یکی پاره کرده ‌است، و دیگری، دارد سیگاری از جیب‌اش بیرون می‌کشد. کامی بگیر و دنیا را حواله کن به آن‌جات. و راه برو. خیال کن: دو تا آدم، دو تا کبوتر داشتند می‌رفتند. اولی به دومی گفت:«به کوه‌ها نگاه کن! صخره‌ها، کسی را نمی‌گیرند، می‌بلعند برای همیشه.» دومی غم‌گین بود؛ چیزی نگفت و نزدیک شدند...

دوباره این‌وقت ِ شهریور است؛ تهران را باید جمع کنم بگذارم توی چمدان، بروم. افسانه بود این‌که می‌گفتم «من این شهر را دوست دارم»؛ چه دارد این‌جا آدم بی‌همه‌چیز؟ هیچ.
وقتی‌که رفته باشی، حسرت چندتا خیابان و کوچه را داری لابد، که باز لابد خیابان‌ها و کوچه‌های دیگری جاشان را پُر خواهند کرد. یاد که بگیری برای هر خیابانی در هر شهری، شعری بنویسی، یعنی که وقت ِ چمدان است، وقت ِ بلیط، وقت ِ این‌که «حالا مادرم چه می‌شود؟»، وقت عوض کردن سیگار، گریه کردن روی پُل پارک‌وی برای آخرین‌بار، تماشای برج آزادی برای آخرین‌بار، چرخ زدن در ستارخان برای آخرین‌بار، و برای آخرین‌بار گفتن که «این وطن، هرگز برای من، وطن نبود».
ای‌کاش می‌توانستم.

 شاید این و این هم.

 ----------

خبر: دکتر «محمدرضا شفیعی کدکنی» از ایران رفت

 

# این؛ هم‌این # 88/06/08 حسین نوروزی |

وقتی انسان محاصره می‌شود، و به دورترین نقطهء روستاهای ترس‌آور تنهایی رانده می‌شود، آخرین پناه‌گاه خود را در کودکی خود، در مادر خود یا در خانهء مادر خود می‌یابد. برادران ما، مادر دارند؛ مادر به معنای جغرافیایی و انسانی. برادران ما در آن‌جا مادری دارند که سرزمین‌شان است. با توشهء تنهایی به خانهء نخست خود بازمی‌گردند؛ به سوی مادران‌شان، به سوی ریشه‌های زیتون‌شان.
ما در خارج از سرزمین اشغالی، تکیه‌گاهی نمی‌یابیم. پس به درون خود، که آن نیز در محاصره است بازمی‌گردیم.
برادران ما وقتی می‌میرند، قبر دارند. آن‌ها اطمینان دارند که به خاک‌شان خواهند پیوست. ما این اطمینان را نداریم ...

- عنوان، سطری از یک شعر و متن، بخشی از یک گفت‌وگو با «محمود درویش» است.

 

# این؛ هم‌این # 88/06/03 حسین نوروزی |

دهان روزه، چه دروغ دارم بگویم؟ دل‌تنگ‌ ام؛ بس‌یاااااااااااااااار...

ما را دوروزه‌دوری دیدار می‌کشد
زهری‌است این، که اندک وُ بسیار می‌کشد
عمرت دراز باد که ما را فراق تو
خوش می‌برد به زاری وُ خوش زار می‌کشد
مجروح را جراحت وُ، بی‌مار را مرض
عشّاق را مفارقت ِ یار می‌کشد
آن‌جا که حُسن دست به تیغ کرشمه برد
اول جفاکشان ِ وفادار می‌کشد
وحشی؛ چون‌این کشنده‌بلایی که هجر او است
ما را هزاربار، نه یک‌بار، می‌کشد

وحشی بافقی


# این؛ هم‌این # 88/06/01 حسین نوروزی |

زلف
روز ِ ماه رمضان، زلف میفشان؛ که فقیه،
بخورد روزهء خود را، به گمان‌اش که شب است

شاطرعباس صبوحی قمی

چشم
این‌همه زورآوری وُ مردی وُ شیری ...
مرد ندانم که از کمند تو جسته‌است!
دست طلب داشتن ز دامن معشوق
پیش کسی گو، که‌اش اختیار به دست‌است
توبه کند مردم از گناه به شعبان؛
در رمضان نیز چشم‌های تو مست‌است

سعدی

لب
گر نه زلف‌اش پی شبی‌خون است،
پس چرا حال دل دگرگون است؟
خون من ریخت قاتلی که به حشر
کشته‌اش از حساب بیرون است
گر ز دست تو گریه سر نکنم
چه کنم با دلی که پُرخون است؟
مِی حرام است؛ خاصه در رمضان
جز بر آن لعل لب که می‌گون است

فروغی بسطامی


زندگی ما را دود می‌کند این آواز افشاری، به باد می‌دهد، آن‌جا که می‌گوید «یک‌شبی بی‌دار شو، کامی بگیر». سال‌به‌سال هم که از چراغ‌های روشن کم بشود، باز هم مزّهء سیگار افطاری، خسته‌ترین سیگار جهان است.
چه می‌کنیم حالا؟ هیچ؛ شعر می‌خوانیم و هوس می‌کنیم ... هوس می‌کنیم ... هوس می‌کنیم ... ای‌داد.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/31 حسین نوروزی |

در هیچ نوشته‌ای سفر نکن! نگذار بنویسند که «رفته‌ای»؛ نویسنده قصه‌اش را می‌نویسد، مردم نوشته‌شان را می‌خوانند، و این تویی که «برنمی‌گردی» ... همه تو را «رفته» می‌پسندند.
از این‌جا است

سیگاری بر لب، دستی خالی، دلی پُر؛ این آهنگ تقدیم می‌شود به ایشان، که شاید غم‌گین‌تر از هرکسی این ترانه را دوست می‌دارد.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/30 حسین نوروزی |

- خوابم گرفته؛ تو نمی‌خوابی؟
- چرا اتفاقا. من هم بدجور خوابم می‌آد.
- بریم؟
-
- بریم؟
- بریم...
آن‌ها از مسنجر خارج شدند، مسواک زدند، و رفتند که شب عاشقان بی‌دل چه شب دراز باشد، بشوند؛ جدا وُ جدا.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/29 حسین نوروزی |

مرد از خواب برخاست
مرد به ساعت‌اش نگاه کرد
مرد قبل از درآمدن صدای زنگ ساعت، کوک آن را از کار انداخت
مرد نخوابیده بود تا صبح
مرد شماره‌ای را گرفت
مرد چیزهایی امیدوارانه گفت
مرد خندید
مرد خنداند
بعد
آن‌دو گفتند: «پس .. خدانگه‌دار فعلا»
مرد تلفن را قطع نکرد
مرد ایستاد تا تماس از آن‌سو قطع شود
مرد صدای سرمهمان‌دار را شنید که چیزهایی شاد می‌گفت
مرد با صدایی کمی‌بلند گفت: «خواهرت رو هواپیما‍!»
مرد ترسید که مبادا توهین به هواپیما هم جرم شده باشد
مرد خودش را و غصه‌هاش را تصحیح کرد
مرد گفت: «کاش اصلا هیچ پرنده‌ای نمی‌پرید»
بعد
هواپیما پرید بدون این‌که توهینی به‌اش شده باشد
مرد با خودش برای خودش زمزمه کرد: «حالا نمی‌شد ما هم‌این‌جوری سوزناک می‌بودیم و الزاما نیازی نمی‌شد به این‌که یکی هی برود و قصه را دورتر کند؟»
مرد آهی کشید
مرد به حال خودش، به حال خودشان آهی کشید
مرد با بغضی عمیق و البته با احترامی ِ مُلهم از قانون‌گرایی فریاد زد: «به خاطر خودت می‌گم هواپیما! خیلی بدنام شدی بین مردم ... نکن این‌جوری!»
و البته که زن رفته بود.

این و این و این و این و تمام این سال‌ها.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/25 حسین نوروزی |

گریه کن؛ که گر سیل ِ خون گری، ثمر ندارد
ناله‌ای که نآید ز نای دل، اثر ندارد
هرکسی که نی‌است اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم، مَفر ندارد
دیده، غیر اشک ِ تر ندارد
این، محرم وُ صفر ندارد ...

این بنان، مثل ماست و خیار می‌ماند برای جماعت خراب.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/24 حسین نوروزی |

اول
ساعت‌ها وقت گذاشتم برای یک مطلب حسابی و تحلیلی و حتی علمی. دربارهء نهادهای مدنی مربوط به ادبیات و هنر کودکان در ایران، و مقایسهء موضع‌گیری‌های آنان با نهادها و گروه‌های مشابه در دیگر کشورها. قدر خر هم نوشتم، و فکر می‌کردم جهان تکان خواهد خورد با آن نوشته.
بهانهء این نوشتن هم خبری بود که خبرگزاری مهر منتشر کرده بود چندروز قبل. اما به لطف این دوست‌مان، رسما هرچی رشته بودیم پنبه شد. مطلب‌مان سوخت و در نزد خودمان، شدیم سنگ روی یخ!
لازم است اعلام کند که ای بر پدر ِ هرچی خبر سوخته!
(آدرس فید این وبلاگ)

دوم
مسعود ملک‌یاری، که از ارامنهء خوش‌قلب ایران است، به تازگی کتابی منتشر کرده در باب «ارباب حلقه‌ها»، که این‌جا معرفی آن آمده است. من بخش‌هایی از این کتاب را قبلا خوانده‌ام، و خواندن آن را به علاقه‌مندان این حوزه پیش‌نهاد می‌کنم.
فکر می‌کنم در فضایی که حوزه‌های نظری ادبیات کودک و نوجوان در ایران ضعیف است و تنها به همت شخصی عده‌ای معدود دارد نفسی می‌کشد، باید به‌خاطر همت عالی ناشران خصوصی که برای انتشار این‌قبیل آثار هزینه می‌کنند، از معرفی این کتاب‌ها دریغ نکرد.
(آدرس فید این وبلاگ)

سوم
یوریک کریم‌مسیحی؛ ام‌روز پنج‌شنبه بود و این پنج‌شنبه هم به‌روز نکردی! چرا؟ مگه تو بچه نداری خودت؟
(آدرس فید این وبلاگ)

چهارم
این سایت انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است که از سر و روی آن می‌شود فهمید چی‌است و چه‌قدر شلخته. اما، به‌هرحال می‌شود اخبار انجمن از این راه دنبال کرد. کلاس‌ها و کارگاه‌هایی برای کودکان و بزرگ‌سالان علاقه‌مند برگزار می‌کند که شاید به درد کسی خورد.
(آدرس فید این سایت)

پنجم
قصه‌هایی که در این دو سال نوشته‌ام برای بچه‌ها، تقریبا همه روی دست نویسنده‌اش مانده. نه این‌که ناشری نباشد، نه. اما واقعیت «فعلا» این است: حوصله ندارم برای جمع و جور کردن‌شان. یکی‌دو تا هم مدت‌ها است که زیرچاپ هستند و دیگر حتی دوست ندارم بدانم چی شدند.
دو تحقیق مفصل دارم در حوزهء تاریخ ادبیات کودک و نوجوان. یکی‌اش دربارهء تاریخ‌چهء سازمان‌های دولتی و نهادها، گروه‌ها و تشکل‌های خصوصی یا مدنی است که در دایرهء ادبیات و هنر کودکان و نوجوانان در ایران فعالیت کرده یا می‌کنند: شورای کتاب کودک، کانون پرورش فکری، انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، انجمن تئاتر کودک، انجمن فرهنگی ناشران کودک، و ....
دیگری هم دربارهء نویسندگان چپ و ادبیات کودک و نوجوان است.
هردوی این پژوهش‌ها، طی سه سال اخیر انجام شده و حدود هفتاد درصد کارشان آماده است. ناشران دولتی، برای انتشار هردوی این کارها، کلی اما و اگر دارند، که مزخرف است به نظر من. ناشران خصوصی هم حق دارند که سرمایه‌گذاری نکنند؛ چراکه حتی در صورتی که کارها، چیز دندان‌گیری هم باشند، چندنفر مگر این دو کتاب را خواهند خرید؟ در به‌ترین حالت، دویست نفر.
انتشار الکترونیکی‌شان را هم دوست ندارم، و از طرفی هم نیاز به حمایت مالی دارم تا بتوانم مثلا ظرف هشت‌ماه، هر دو را تمام کنم. تا این‌جا را با هزینهء خودم آمده‌ام، اما از این‌جا به بعد، سخت است. بقیه برای هر یک‌خطی که می‌نویسند، میلیون‌ها تومان «حمایت» می‌گیرند و برای انتشارش هم باز. من این را توقع ندارم؛ فقط کاش وضع جوری بود که بعد این‌همه تلاش، می‌شد حداقل «منتشر»شان کرد.
خاک بر سر ما با این حوزه‌ای که کار می‌کنیم.

ششم
گاهی به بهانهء مرگ کسی، چیزی این‌جا می‌نویسم. اغلب هم در مرگ کسانی که در این حوزه (هنر و ادبیات کودک و نوجوان) فعالیت می‌کرده‌اند. فکر کنم تاکید روی دو نکته لازم است:
من خودم را عالم این عرصه نمی‌دانم. اگر می‌نویسم، تنها ادای دینی است به این آدم‌ها و مهم‌تر، به این موضوعات. دیگران چرا نمی‌نویسند؟ باید از خودشان پرسید.
فکر نمی‌کنم که کارم بی‌عیب است. ای بسا که خودم کلی سوتی در آن‌ها یافته‌ام. اما فکر می‌کنم، در کمال تواضع فکر می‌کنم، هنوز هم همه‌شان را بگذارید کنار دیگر مطالبی که در اینترنت نوشته و می‌شوند در این حوزه، بعد قضاوت می‌کنیم.
بارها حتی بیرون و در خیابان هم خودم را به کافی‌نت رسانده‌ام که چیزی بنویسم در سریع‌ترین زمان ممکن. اگر من ننویسم چه می‌شود؟ هیچ. واقعا هیچ. می‌نویسم، چون عادت دارم به نوشتن؛ هم‌این.
بس‌یار هستند که از من بیش‌تر می‌دانند و بیش‌تر خوانده‌اند؛ می‌دانم. من هم دارم بر اساس پژوهش‌ها و کتاب‌های هم‌آن‌ها کار می‌کنم در خیلی از نوشتن‌ها. اما تقصیر من است که آن‌ها در اینترنت حضور ندارند یا برای هر یک کلمه‌ای که توقع می‌روند بنویسند، جدای از حق‌التالیف، منتظر خریدن ناز و نیازشان هستند؟
این مشکل آن‌ها است. این‌جا اینترنت است. هرکسی می‌تواند بدون هزینه، صفحه‌ای مثل این وبلاگ دست‌وپا کند، و هرچی دوست دارد در آن بنویسد. کسی جای کسی را تنگ نمی‌کند.
هنوز هم برای هر روزنامه‌ای که بخواهم می‌توانم این مطالب را بفرستم. اما ترجیح می‌دهم در هم‌این پای‌گاه شخصی، با بازدیدکننده‌ای معدود، نوشته‌ای را به اشتراک بگذارم تا مثلا در کجا و کجا. بقیه که استاد هستند، می‌توانند نوشته‌های استادانه‌شان را بدهند به روزنامه‌های وزین. پس گور پدر آدم بخیل و تنگ‌نظر، و استادی که فقط بلد است حرف بزند.
استادی هست که از استادی، این را فهمیده که با بودجه‌های کلان دولتی، چهارتا مقالهء مثل هم‌این نوشته‌ها را سر ِ هم کند و به استادی‌اش بافزاید.
شکر خدا هم که همه شده‌اند استاد!
پس او برود سوی خودش، ما نیز سوی خودمان.

هفتم
دوبار تلاش کردم که یک پای‌گاه اینترنتی خبری و تحلیلی با موضوع ادبیات کودک و نوجوان راه‌اندازی کنم. جایی که دقیقا خاصیت و حال و هوای یک وبلاگ را داشته باشند، اما دقیق‌تر باشد و به‌روزتر. خواندنی باشد و آدم‌ها به چشم مثلا یک سایت تخصصی ِ خشک به آن نگاه نکنند. در عین‌حال، چیزی باشد که بتوان از آن دفاع کرد، و حتی بتواند به عنوان منبع خودش را جا باندازد.
هزینه می‌خواهد. همه هم به‌قدر کفایت فی‌سبیل‌الله کار می‌کنیم و برای دل. بعضی چیزها اما دیگر دلی پیش نمی‌روند. آدم می‌خواهد این‌جور کارها و چندین نفر پاکار. همه هستند البته، اما همه هم فقط می‌گویند «ما هستیم باهات!».
نمی‌دانم. تجربهء آخر، تجربه‌ای بود که می‌توانست موفق باشد، اما به سمتی رفت که دل‌خواه من نبود. یک تجربه هم در نطفه خفه شد، چراکه باز قرار بود کار گروهی کنیم...
حالا بیش از بیش به این نتیجه رسیده‌ام که کار گروهی، در عرصه‌ای که همه یاد گرفته‌اند «باید پولی از جایی داده شود برای نوشتن، پژوهش کردن، ترجمه کردن، برای زنده بودن»، تلاشی است عبث. حالا می‌فهمم چرا مصطفی رحماندوست، که تازه برای خودش کلی معروف است و امکاناتی هم دارد، با «دوستانه» به آن‌جا رسید که حالا دیگر حتی نشانی از آن نی‌است.
هم‌این‌جا، و به‌قدر توان یک‌نفر، می‌شود کارهایی کرد. امیدوار ام.

هشتم
بچه‌ها را چه کنیم؟

نهم
فعلا هم‌این‌قدر توان حرف مُفت زدن داشتم. باقی بماند برای بعد. چیزهایی هم نوشته‌ام، که در هم‌این‌روزها این‌جا منتشرشان می‌کنم که شهیدتر نشوند.... بله.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/22 حسین نوروزی |

از بس‌یار جان‌ها، آواز ماتم برآید، و از بعضی آواز ِ دف.
هرچند در دل خود می‌نگرم، همه آواز ماتم می‌برآید، آواز دف، نی.

خدایا؛
غُربا را در خان‌قاه من مرگ مده؛ کی ابوالحسن، طاقت مرگ غریب ندارد؛ کی آواز دردهند کی: «غریبی در خان‌قاه ابوالحسن...!»

ابوالحسن خرقانی

این نغمه دارد برای خودش پخش می‌شود، و من، سیگار به‌لب، دارم فکر می‌کنم که در آس‌مان‌ها چه نغمه‌ای جاری است الآن، که این پایین اوضاع این‌قدر غم‌انگیز است؟
هی هی ....

 

# این؛ هم‌این # 88/05/20 حسین نوروزی |

دختر تَرسا، چو بُرقع برگرفت
بندبند ِ شیخ آتش درگرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویش
بست صد زُنّارشْ از یک موی خویش
گرچه شیخ آن‌جا نظر دربیش کرد
عشق آن بت‌روی، کار خویش کرد
شد به‌کل از دست وُ ... در پای اوفتاد
جای آتش بود و بر جای اوفتاد
هرچه بودش، سربه‌سر نابود شد
زآتش ِ سودا دل‌اش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت، رسوایی خرید

گفت: چون دین رفت، چه جای دل است؟
عشق ترسازاده کاری بس مشکل است...

روز دیگر، ک‌این جهان پرغرور
شد چو بحر از چشمهء خور، غرق نور
شیخ، خلوت‌ساز کوی یار شد
با سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک ره‌اش
هم‌چو مویی شد ز روی چون مه‌اش
قُرب ِ ماهی، روز و شب در کوی او
صبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بی‌مار شد بی‌دل‌ستان
هیچ برنگرفت سر زآن آستان
بود خاک کوی آن بُت، بسترش
بود بالین آستان ِ آن درش

چون نبود از کوی وی بگذشتن‌اش
دختر آگه شد ز عاشق گشتن‌اش

دختر اش گفت: ای تو! مرد کار نه
مدّعی در عشق معنی‌دار نه
گر قدم در عشق محکم داری‌ای،
مذهب ِ این زلف ِ پُرخم داری‌ای،
هم‌چو زلفم نه قدم در کافری؛
زآن‌که نَبوَد عشق، کار ِ سرسری!
عافیت با عشق نَبوَد کارساز
عاشقی را کفر سازد؛ یاد دار!
اِقتدا گر تو به کفر ِ من کنی
با من این‌دم دست در گردن کنی ...
ور نخواهی کرد این‌جا اقتدا،
خیز رو ... اینک عصا! اینک ردا!

این‌زمان چون شیخ ِ عاشق گشت مست
اوفتاد از پا وُ کلّی شد ز دست
برنه‌آمد با خود وُ .. رسوا شد او
می‌نترسید از کسی؛ ترسا شد او

عشق، چون آن‌‌در دل‌اش مأویٰ گرفت
داد دین وُ .. مِی ز دست دختر ترسا گرفت

آتش عشق، آب ِ کار او ببرد
زلف ترسا، روزگار او ببرد
بود مِی بس کهنه؛ در وی کار کرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
شد خراب آن پیر وُ شد از دست وُ مست!
مست و عاشق چون بُود رفته ز دست
گفت: بی‌طاقت شدم ای ماه‌روی
از من ِ بی‌دل چه می‌خواهی؟ بگوی!
دختر اش گفت: این‌زمان مرد ِ من‌ای
خواب، خوش باد ات؛ که در خورد من‌ای
پیش از این در عشق بودی خام خام
خوش پزی، چون پخته گشتی؛ والسلام!

جنگ دل با نفس هردم سخت شد
نوحه‌ای درده، که ماتم سخت شد...

شیخ صنعان ِ عطار، به روایت ما

بله؛ شما توجه کن ببین دختر ترسا کی بوده و چی. شیخ که از خود ِ ما است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/18 حسین نوروزی |

این‌که چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان می‌گذرد». یا این‌که اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم می‌بندی و باز می‌کنی، می‌بینی دارند جنازه‌ات را تشییع می‌کنند. می‌ایستی و نگاه می‌کنی: داری دور می‌شوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمی‌دانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بی‌همه‌چیز، می‌بینی که دارند می‌برند خودت را؛ بی‌فکر کردن، بی‌دغدغه، بی‌صدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »

این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/18 حسین نوروزی |

«سلام، چه‌طور ای؟ هنوز تو رو نگرفتن؟»
دیالوگ آشنای این‌روزهای خبرنگاران ....

 

# این؛ هم‌این # 88/05/17 حسین نوروزی |

«مشروطه‌طلب، آزادی قلم و آزادی بیان می‌خواهد؛ یعنی قدرت امر به معروف و نهی از منکر!»

گروهی از تجار مشروطه‌خواه، با فرمان مشروطيت در خانهء حاج امين‌الضرب (فرمان مشروطيت در دست او است)


«ثقةالاسلام تبریزی» از علمای مشهور مشروطه‌طلب، این جملات را در دفاع از مشروطه و تشکیل مجلس شورا، و در دفاع از «آزادی» و «قانون» می‌گوید؛ و سلطنت و دولت مشروطه را موجب «حفظ بیضهء اسلام و اعتلای کلمهء حقّه» می‌داند.
نگاه کنید به کتاب «علما و انقلاب مشروطیت ایران»،لطف‌الله آجدانی، نشر اختران، صفحات ۵۵ و  ۱۶۵.

و ام‌روز، سال‌روز امضای فرمان مشروطه به دست مظفرالدین‌شاه قاجار است.

- نهضت مشروطه را به روایت تصویر این‌جا و این‌جا ببنید.
- این تصویر متن فرمان مشروطه است. 
- این‌جا هم مقالات و اسنادی دربارهء نهضت مشروطه آمده است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/14 حسین نوروزی |

به حریم شخصی یک شعر تجاوز شده است؛
شعری را گرفته‌اند
و سه‌روز بعد
سطری کنار قافیه‌هاش
فریاد می‌زده است:
آن چشم‌های سرخ را فراموش کرده‌ام!
آن چشم‌های سرخ را فراموش کرده‌ام!

در روزهای بعد
چشم‌های بس‌یار
از غروب ولی‌عصر می‌رفتند بالا
مثلا
مغازه‌ها را
تماشا می‌کردند
روسری‌های رنگی را
شعرهای تلخ را که سکته داشتند
ساعت‌ها را
تماشا می‌کردند
سینماها را که شاد بودند ...
و گریه‌شان را
کسی نمی‌شنید

 

* نوشتم هم‌این‌جوری، بی‌ویرایش و بی‌حوصله .... تو داری گریه می‌کنی.

Baanoo بانو

 

# این؛ هم‌این # 88/05/12 حسین نوروزی |

چون‌آن دان که «مردم» را به «دل» مردم خوانند. و دل از بشنودن و دیدن قوی و ضعیف گردد؛ که تا بد و نیک نبیند و نشنود، شادی و غم نداند آن‌در این جهان. پس بباید دانست که چشم و گوش، دیده‌بانان و جاسوسان ِ دل‌ اند؛ که رسانند به دل، آن‌که ببینند و بشنوند. و وی را آن به کار آید که ایشان به او رسانند. و دل، آن‌چه از ایشان یافت، بر خِرَد، که حاکم عدل است، عرضه کند تا حق از باطل جدا شود و آن‌چه به کار آید، بردارد، و آن‌چه نه‌آید، دراندازد ...

خطبهء سوم از تاریخ بیهقی ِ ابوالفضل دبیر

 

# این؛ هم‌این # 88/05/12 حسین نوروزی |

شهریور سال گذشته بود که این نوشته را این‌جا گذاشتم؛ در یکی از تلخ‌ترین روزهای زندگی‌ام. آن‌وقت‌ها، خیابان‌ها هنوز خیابان بودند و شهرها، شهر؛ مثل حالا نبود. این نوشته هم هیچ ربطی به خیابان‌های عمومی و پیاده‌روهای مردم نداشت؛ شخصی بود و حدیث نفس، مثل همیشه.
ام‌شب دوباره این نوشته را دیدم، و فکر کردم: «این‌جا ایران است، و اتفاقات، یا مرگ هستند یا تولد، که هی تکرار می‌شوند و تکرار می‌شوند، درست عین نسخهء قبلی».
دوستی، هم‌آن‌روز ِ انتشار این نوشته، در محیطی مجازی، این نوشته را به اشتراک گذاشته بود و این قسمت را هم از متن انتخاب کرده بود: «در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد». نمی‌دانم چرا یادم مانده این.
حالا، بعد از گذشت یازده‌ماه از آن‌روز، آن دوست کجا است؟ خدا می‌داند. اما یقین دارم به این‌روزها حتی فکر هم نمی‌کرد ...
آن‌روز هم جمعه بود، و ام‌روز هم؛ برای رهایی او، و دوستان بس‌یار دیگرم دعا می‌کنم، و غم‌گین ام.

«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، و إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا، و إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا؛ إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ»  آل عمران، آیهء ۱۲۰


پیاده‌روها؛ پیاده‌روهای عاشق

باید دقیقا یک‌ساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدم‌های دل‌تنگ، این است.
یک‌نفر اگر افسرده باشد، «در شهر یک‌نفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شی‌ء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نی‌است. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود می‌پندارند، و خود رسولان غم‌بار ِ این وضعیت هستند.
ملت‌ها را به‌ شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیاده‌رو»هاشان. مردم اگر پیاده‌رو نداشته باشند، چیزی از مردم‌‌بودن‌شان کم است. پیاده‌رو، وضعیتی به‌شدت تراژیک دارد. پیاده‌روها خود در پیاده‌روبودن‌شان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، می‌توانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «می‌خواهند» پیاده‌رو باشند، خیابان نباشند. نمی‌خواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح داده‌اند باریک بمانند، اما «هم‌قدم». یواش رفته‌اند، اما «محلی» زیسته‌اند. نخواسته‌اند به‌سرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمی‌افتد. در زندگی‌های محلی‌‌است که قهرمان پیدا می‌شود، که قهرمان می‌جنگد، که قهرمان عاشق می‌شود، و در زندگی‌های محلی‌است که قهرمانان همیشه می‌میرند. پیاده‌رو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیاده‌رو را بگیری، مردم نی‌استند؛ ماشین‌اند، می‌روند توی خیابان، برای کسی بوق می‌زنند، سوار می‌کنند و می‌روند. پیاده‌رو، کسی را «بلند» نمی‌کند، به‌آرامی و نرمی «می‌برد». فرق پیاده‌رو و خیابان در هم‌این است: یکی می‌برد، هم‌راهی می‌کند، و دیگری بلند می‌کند و چون نقطه‌ای میان خنده‌های کش‌دار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیاده‌رو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا این‌جا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیاده‌رو. دست دراز کردم و تراژدی به اوج‌اش رسید: دست دادیم و دل‌ام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیاده‌رو، بشود منتظرش ماند ساعت‌ها.
در شهر اگر یک‌نفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جست‌وجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نی‌است. یعنی وضعیت خیابان، نمی‌تواند افسرده باشد. جایی‌که جسم ِ تو را «بلند» می‌کند، می‌کوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نی‌است.
به خیابان‌ها اعتماد نکن. به خیابان‌ها اعتمادی نی‌است؛ امروز این‌وری هستند، فردا آن‌وری. تنها پیاده‌روها هستند که با تو تعیین می‌شوند: «میل شما به‌کدام‌سو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر می‌کند، حتما در پیاده‌رو باشی! در خیابان، مثل این فیلم‌ها، هم‌این‌که قهر می‌کند، چند قدم دور می‌شود، یکی بوق می‌زند، بلند می‌شود و نمی‌توانی خیلی تماشا کنی... می‌رود، محو می‌شود با ماشین‌ها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشین‌ها بلند نکنند بزنندت به زمین‌. در پیاده‌رو اما می‌توانی ساعت‌ها تماشا کنی، می‌تواند ساعت‌ها راه برود، می‌توانی تماشاش کنی، می تواند ساعت‌ها «برود»، می‌توانی دل‌دل کنی که «برگرد»، می‌تواند برنگردد و هم‌این‌طور هی برود، هی برود، هی ...
در نامه‌های عاشقانهء دوران نوجوانی، می‌نوشتند: «قطره‌ای اشک ز چشمان سیاه‌ام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاه‌ام». این پیاده‌رو است که«خَم» کوچه‌ای دارد؛ خیابان پر از پیچ‌و‌خم‌های بی‌دلیل است؛ یک‌روز این‌وری، روز دیگر آن‌وری. «شما به‌کدام‌سو می‌روید بانوی زیبا؟»
پایین‌تر از توپ‌خانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمی‌فهمی که تا خم ِ کوچه دل‌دل‌ کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه به‌دنبال‌اش چه‌ها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نی‌است. خیابان، «معصیت» است؛ همه‌اش دارد بلند می‌کند، بلند می‌شود، کش می‌آید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ این‌وری، آن‌وری، هم‌این‌طور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخش‌دار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشین‌هاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیاده‌رو با آدم‌هاش، یعنی که در شهر یک‌نفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیاده‌رو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ می‌اندازند، ولی از پیاده‌رو فرار می‌کنند. تانک‌ها، به آدم‌های در پیاده‌رو حمله نمی‌کنند. گلوله است که قهرمان را در پیاده‌رو نشانه می‌‌رود، و تراژدی را بر سنگ‌فرش‌ها جاری می‌سازد. گلوله، چون‌که تنها است، چون‌که کوچک است، چون‌که رها می‌شود و چون‌که«می‌رود»، بخشی از پیاده‌رو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیاده‌رو. هم‌این بالای پارک‌وی. دست می‌کشید کف پیاده‌رو، گریه می‌کرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینک‌اش را درآورد، گذاشت توی جیب‌ پیرهن‌اش. آغوش‌اش را باز کرد، آغوش‌اش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد های‌های گریه کردن. بعد دست‌های حلقه‌شده‌اش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیاده‌رو را بوسید. نشسته‌نشسته، خودش را کشید کمی آن‌طرف‌تر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هم‌این‌طور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانه‌ها، «خیابانی»اند، مرسوم نی‌استند در کف پیاده‌رو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چه‌فرق می‌کرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور می‌کنم ولی؛ حتی اگر سال‌ها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطره‌ای را در پیاده‌روها نشود در آغوش کشید. من باور می‌کنم، چراکه ماشین نی‌استم، مردم ‌ام، آدم ‌ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نی‌است. «قدم‌‌گاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغ‌ها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچی‌اش. وقتی‌که در ماشین نشسته‌ای، در خیابان، از پشت شیشه‌ها است اگر خیره‌ای به پیاده‌رو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفته‌است:«تراژدی، ببیننده‌اش را تطهیر و سبُک می‌کند». اصلا قصد تراژدی هم‌این است. تو می‌نشینی در ارّابه‌ای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه می‌روم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطره‌ای، قهرمانی که قدم‌گاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپ‌خانه، فلافل‌‌نخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دل‌دل‌کنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوش‌اش باشد، هی ترانه‌ای غم‌گین. گفته‌اند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد {تراگو؛ به‌یونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هم‌این‌طور رفت ... رفت ... رفت ... و این، خاصیت پیاده‌روها است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/09 حسین نوروزی |

در زندگی، روزهایی هم از راه می‌رسند که سراسر، شکست و تلخی اند و سکون. بوی کهنگی از این‌روزها تا کجا که نمی‌رود. در این‌روزهای پوسیده، من‌یکی ترجیح می‌دهم که یک کلاه شاپو بگذارم سرم، برگردم میدان بهارستان، خسته و دل‌مرده قدم بزنم، و سیگار دست‌پیچ دود کنم، و فکر کنم که «هم‌این صبح بود که دولت مصدق سقوط کرد.. آه» و این صدا را به خاطر بسپارم. شکست هم اگر می‌خوریم، برویم با صدای این آدم شکست بخوریم؛ حتی اگر «م - امید» باش.
صدای مهدی اخوان ثالث، در هر زمان و هر کجای این شهر، مرا می‌برد می‌اندازد وسط تمام شکست‌ها، ناکامی‌ها، خستگی‌ها و یاس‌ها.
درود بر این صدای خسته، روح خسته، درود بر تمام شکست‌خوردگان.

مهدی اخوان ثالث (م-امید)

این‌جا، چهارده شعر مهدی اخوان ثالث (م-امید) را با صدای شاعر بشنوید و ذخیره کنید

 

# این؛ هم‌این # 88/05/08 حسین نوروزی |

هواپیماها بی‌گناه اند؛ آدم‌ها هستند که بلیت می‌خرند، می‌پرند و... می‌روند.

این و این و این و این

 

# این؛ هم‌این # 88/05/06 حسین نوروزی |

پدربزرگ، که نزدیک صدوسی سال عمر کرد، مرد دنیادیده‌ای بود. می‌گفت: «عزراییل علیه‌السلام، در زمان حاضر واقعا نمی‌رسد که جان ِ این‌همه مردم را یک‌تنه بگیرد؛ خداوند ماشین را آفرید برای گرفتن جان ِ ایشان.»
این حرف را که می‌زد، خیره می‌شد به دورها. بعد یک «حبّ» می‌انداخت بالا و چای تلخ را سرمی‌کشید. تلخکی بدجور مزّه می‌کرد زیر زبان‌اش. تلخ می‌خورد و شیرین می‌گفت.
می‌گفت: «هم‌این ماشین! این ماشین .. چه جان‌ها که بیش‌تر از عزراییل علیه‌السلام گرفته است!» و فکر می‌کرد و در دورها، چیزی می‌دید که هرگز نمی‌فهمیدم چی‌است و از چه جنسی.

حالا کجا است پیرمرد تا ببیند این‌روزها را؛ که خداوند هواپیما را آفرید، که خداوند چوب را آفرید، که خداوند خیابان را آفرید؛ و ماشین را آفرید، تا گاهی از مرگ فراری‌ات بدهد، گاهی سوارت کند ببرد دوری بزنید با دل‌تنگی ِ اتوبان‌ها، در سکوت.

* «پشت درخت‌ها را می‌بیند» نامی است که در جایی از این خاک، روی آدم‌ها می‌گذارند. کتابی به هم‌این نام را چندسال قبل، مرحوم حسین ابراهیمی (الوند) ترجمه کرده بود.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/06 حسین نوروزی |

بالای میدان فاطمی مثل همیشه منتظر تاکسی هستم. یکی از این وَن‌های سبزرنگ می‌ایستد و خالی هم هست. سوار می‌شوم. به دقیقه نمی‌کشد که پُر می‌شود. راننده برمی‌گردد روبه مسافران و می‌گوید:«خانم‌ها و آقایون لطفا پنجره‌ها رو باز نکنید؛ کولر رو می‌زنم» همه به هم نگاه می‌کنیم. متعجب ایم و حتی مبهوت.
حرکت می‌کنیم به سمت غرب. بیرون، ترافیک بی‌داد می‌کند و گرما هم. اما داخل تاکسی، خنکای کولر گازی مرهمی است بر جان خستگان و حتی دیگران.
وقتی پیاده می‌شوم، کرایهء اضافه نمی‌گیرد. تاکسی که حرکت می‌کند، شماره‌اش را یادداشت می‌کنم. بعد زنگ می‌زنم به تاکسی‌رانی و شماره را می‌خوانم و ماجرا را توضیح می‌دهم. می‌گویم که به عنوان یک شهروند که این‌روزها «هیچ‌کدام از حقوق‌اش رعایت نشده»، از این حرکت ِ انسانی رانندهء تاکسی تقدیر و تشکر می‌کنم.
گوشی را می‌گذارم و اینک انسانی هستم که به ریزه‌کاری‌های رفتار مردم توجه می‌کند و قدرشناس است.
من به سهم خودم، این حرکت انسانی را تقدیم می‌کنم به شما.

پی:
البته خوب که فکر می‌کنم، می‌بینم زنگ ِ زنگ که نزدم، ولی واقعا دوست داشتم این کار را بکنم. یعنی این حس در من ایجاد شد. به‌هرحال، فرج ِ بعد از شدّت است؛ وقتی می‌بینی در این برهوت ِ بی‌قانونی و بی‌اخلاقی، یکی از بنزین و درآمد ناچیزش مایه می‌گذارد، باید ازش تقدیر کرد و یکی از آدم‌های خوب این شهر شد.
گفتم بنویسم که مدیون نباشم. بله!

تیتر هم که اسم این وبلاگ است.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/05 حسین نوروزی |

هواپیماهای روسی سقوط می‌کنند
هواپیماهای غیرروسی می‌برند و برنمی‌گردی ...


 این و این و این و این

* سطری از شعر «یادآور ِ دیگر» طاهره صفارزاده

 

# این؛ هم‌این # 88/05/05 حسین نوروزی |

با پرواز هر هواپیمایی، عزیزی را از دست داده‌ایم ...

+ از قدیم ِ این‌جا: مترو غربت است، تاکسی تنهایی.    + و این و این و این

 

# این؛ هم‌این # 88/05/04 حسین نوروزی |

کاست‌‌های قدیمی، هنوز تنها لطفی که دارند، هوایی است که جاری در رگ وُ پی ِ صداهای دیگر، هرچیز مُرده را زنده می‌کند؛ میراثی از گذشته‌ای موهوم و اغلب افسرده. نوستالژی، دقیقا از هم‌این هوا آغاز می‌شود برای من.
اتفاق‌ها هنوز هم در هم‌آن کاست‌های قدیمی می‌افتد؛ حدیث ِ آن‌که رفته است، آن‌که مُرده است، آن‌که پریده است، و آن‌که صورت زیباش ماسیده بر میله‌های قفس. هنوز هم، آن‌جا است که کام ِ کارگری معنی خودش را دارد در سیگار. آروزهای باکره هنوز هم در هوای کاست‌های قدیمی می‌سوزند و تلف می‌شوند، و مزّهء چیزی دست‌نیافتنی دارند؛ وگرنه دل ِ آدم که خیلی چیزها می‌خواهد هم‌این‌جور بی‌خودی.
زیبایی ِ احمقانه و درعین‌حال وحشی ِ صورتی که هراسان از خواب برخاسته، در پس ِ «کیفیت» آرایش و پیرایش، مثل رابطه‌ای می‌ماند که همه‌اجزاش از آن ِ دیگری‌ است: سیخ از من، سنگ از تو، حال از او!
باید یک سیستم میکس و مسترینگ دست‌وپا کنم، روی موسیقی‌ها و ترانه‌هایی که دوست دارم، نُویز بگذارم، و آخر تمام تصنیف‌‌های خراب، صدای آن زنی را که با دل خجسته می‌گوید «همیشه خوب وُ همیشه خوش باشید!» اضافه کنم.
ما که خراب ِ این هوای ِ جاری در کاست‌های قدیمی ایم؛ چرا باید این سیگار گوشهء لب را پنهان کنیم؟
کِی برسد که هوا را از صدای ما هم بگیرند، صدای ما را از هوا ...

این بنان است که هنوز غوغا می‌کند؛ یار ِ رمیده.

 

# این؛ هم‌این # 88/05/01 حسین نوروزی |

انا البانو!
گفتار ِ «حسین» منصور حلاج


 

# این؛ هم‌این # 88/04/30 حسین نوروزی |

می‌شود خراب‌تر از این که هستیم باشیم. خراب، در هرکجا و هر زمان؛ خرابی ِ پُرتابل!
مواد لازم: قرص استامینوفن کدئین دو عدد، یک لیوان آب، یک باکس سیگار، چای به مقدار ِ طلب.
روش کار: ابتدا دو عدد قرص کدئین را با هم و به یاری یک لیوان کامل آب بلعیده و سپس ده دقیقه صبر می‌کنیم. در ادامه، یک لیوان چای داغ را با مقدار زیادی قند می‌نوشیم و یک لیوان دیگر نیز آماده می‌کنیم برای نوبت بعد. بلافاصله، لیوان دوم چای را سرمی‌کشیم. این مورد را مدام تکرار می‌کنیم تا «چای ما را بگیرد!!».
سیگاری روشن می‌کنیم، این آهنگ آقای شاهرخ را که پُر از خاطره است، می‌گذاریم برای خودش بخواند. گرم می‌شویم و هی احساس می‌کنیم پشه‌ای مهربان ما را می‌گزد. و هی سیگار پشت سیگار پشت سیگار ... خیره به جایی در دوردست.
در این مرحله، یأس به‌کلی از بین رفته و جای خود را به ویرانی مطلق می‌دهد. و ما اینک انسان‌هایی هستیم صبور، سنگین، سرگردان ...
هر کام که فرو می‌رود، می‌رود که می‌رود که می‌رود... کاش برمی‌گشت؛ ای‌داد.

این آهنگ، به پاس تجربه‌های منحصربه‌فرد، تقدیم می‌شود به شما.

و این شعر:

قسم به سیگار
و دودی که از جان برمی‌آید
روزی برای تو خواهند مُرد
با چشم‌های کارگری
هیز
و غم‌آلود ...

 

# این؛ هم‌این # 88/04/29 حسین نوروزی |

هم‌آن‌قدر که فانتزی آدمی که به دنبال «... با مادرزنم روی زین اسب» می‌گردد و می‌رسد به این‌جا (!!)، خنده‌دار و – برای من – بدیع است، سرگذشت ِ تلخ کسی که در پی یافتن «یک راه خودکشی که آرام‌تر جان بدهم» و دیگری که می‌خواهد بداند «چگونه با یک شوهر معتاد باید رفتار کرد» و دیگری و دیگری و دیگری، اندوه‌بار و گزنده است.
در این خاک دنبال چه می‌گردند مردم؟
با هر نتیجهء جست‌وجویی که وارد این‌جا می‌شوند، درلحظه، فکر می‌کنم شاید بشود کاری برای این جماعت ِ درمانده کرد. بعد، خودم را در هیبت جوان‌مردی می‌بینم که دارد اسب و زین مهیا می‌کند برای جوانی‌ که اصلا نمی‌دانم ازدواج کرده که مادرزنی داشته باشد یا نه. بعد هم از خیال خام خودم بیرون می‌آیم؛ خوب است که قرار نی‌است یار ِ هر جست‌وجوگری باشیم.

نجیب کاشانی گفته است: بی وصل یار، عید به ماتم برابر است / نوروز این چمن به محرم برابر است

پی:
کشور ِ آخرین‌ها؛ عنوان رمانی از پل اُستر.
بله؛ می‌بینیم که مدتی است داریم از مردم تیتر می‌زنیم از بی‌هنری. چه می‌شود کرد؛ گاهی این‌شکلی است روزگار.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/28 حسین نوروزی |

وسط‌های دههء هفتاد، که سریال «خانهء سبز» پخش می‌شد، ما هنوز هم‌آن تلویزیون سیاه‌سفید ناسیونال گنده را داشتیم که با ضربه‌های مُشت و گاهی لگد، سیگنال‌هاش را تنظیم می‌کردیم.
من آن‌روزها، آدم دیگری بودم؛ موجودی غریب و تب‌دار و هذیان‌گو و بی‌حوصله‌، خیلی بدتر از حالا. تنها دل‌خوشی‌ام دیدن «خانهء سبز» بود و باقی، صدای بنان و شهره مثلا.
یک‌شب، سه‌شنبه یا چهارشنبه، که میهمان داشتیم، دخترعموم بی‌هوا دوید وسط فکرها و چیزی پراند که ناخوش‌آیند بود: «خانه‌ء سبزی‌ها دیوارهای خانه‌شون هم سبز اه؛ همه‌چیزشون سبز اه... می‌دونستی هیچ؟»
مثل پُتکی بود روی هرچه که ساخته بودم و روی خیالات و خاطرات. فکر ِ این‌که چه‌طور می‌شود یک خانه واقعا سبزرنگ باشد، دیوارهاش سبزرنگ، درهاش سبزرنگ، و همه‌چیزش سبزرنگ باشد... فکر ِ این‌که یعنی می‌شود واقعا؟ که آدم‌ها وسط ِ سبزها؟
از آن‌شب تا شبی که خانهء سبز را انداختند وسط مسیر بزرگ‌راه که خراب شود، هر لحظه داشتم مجسّم می‌کردم «این دیواره الآن سبزرنگ اه ها ... ای وای؛ یعنی این در هم سبزرنگ اه الآن؟ ... یعنی چه‌جور می‌شه آخه؟» و خانه‌ای که می‌گفتند دیوارهاش، درهاش و همه‌جاش سبز است، در مسیر بزرگ‌راه افتاد و خراب شد. چه سوال‌ها که بی‌جواب ماند در من.
ناسیونال ِ گنده، آن‌قدر مُشت و لگد خورد که جاش را داد به یک سونی ِ رنگی. سال‌ها گذشت تا بازپخش «خانهء سبز» فکر کنم. این‌بار یک‌جور دیگری درگیری ذهنی ایجاد ‌شد. شدم هوایی ِ رنگ‌ها، و هی فکر می‌کردم «یعنی اون‌وقتا که این دیواره سبز بوده و من نمی‌دیده‌ام، حس‌ام چه‌جوری بود واقعا؟ ... یعنی این دره هم سبز بود و من هم سبز تصورش می‌کردم‌؟ پس چه‌جوری بود یعنی؟»
تجسّم ِ بی‌حاصل ِ روزگار ِ بی‌رنگ، شکنجهء مدام من شده بود. مدام در رفت و برگشت ِ این‌زمان و آن‌زمان بودم؛ پیر شدم که یک تصویر، یک تصویر واقعی و ناب برای ذهن‌ام بسازم، و نشد. نشد که بفهمم آن‌روزها که چیزی بوده و من نمی‌دیده‌ام، چی مجسّم می‌کردم از رنگی که باید می‌بود.
تصاویر بس‌یاری را گم کردم در آن‌سال‌ها؛ مثل وضعیتی که وقتی اسم کسی را می‌شنیدم، یک رنگ توی ذهن‌ام می‌آمد در کودکی، و بعدها گم کردم‌اش؛ مثل صدای هلی‌کوپتر که با دهان درمی‌آوردم در تنهایی و حالا نمی‌دانم چه‌جور؛ مثل سه‌تاری که با سیم و قوطی شیرخشک درست می‌کردم و واقعا صدای سه‌تار یا گیتار یا حتی پیانو درمی‌آمد ازش.
این‌طرف که بودم، آن‌طرف همه‌چیز سبز بوده. حالا که رفته بودم آن‌سو، همه‌چیز در این‌سو فقط بازپخش ِ اتفاقی بود که پیش از ما همه دیده بودند؛ تازگی نداشت این کشف.
گاهی، نرسیدن، به‌تر از دیر رسیدن است.


دیگر:
- سال قبل، در هم‌این‌روزها
- دایرة‌المعارف نوستالژی؛ صدای اول

* عنوان نوشته که نام رمان «حسین سناپور» است. این نوشته، بلند بود و قبل و بعدی داشت؛ بریده شد و نمی‌دانم چرا. شاید بار دیگر.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/28 حسین نوروزی |

«می‌گم .. اگه شد این‌هفته بابات‌اینا رو بپیچون، با هم بریم نمازجمعه»

- فرداصبح می‌آیی خونه‌مون؟ بابااینا می‌خوان برن شمال ... با هم خوش می‌گذرونیم، حال‌وُحول خلاصه؛ نه؟!
- نه، نمی‌آم. تو دروغ می‌گی؛ تو می‌خوای من‌رو ببری نمازجمعه!

ارایه‌ای جدید از کمپانی کلتکس:
                    تو نمازجمعه با دیگری دیدن‌ات!
با صدای خوانندهء عشق و خیانت، عباس قادری!

سرخط اخبار ایران- پیک‌نت:
به‌گزارش منابع آگاه، بس‌یاری از سران ِ سپاه و بسیج، به مردم پیوسته و در نمازجمعه شرکت می‌کنند. از شهرک شهید محلاتی، که محل اسکان خانواده‌های نظامی است، خبر می‌رسد که اغلب افراد ساکن در این مجموعه، در گروه‌های سه‌نفره و هشت‌نفره نمازجمعهء مخفیانه برگزار می‌کنند.

زن:
مرتیکه بی‌خوارمادر.. چرا خودت‌رو می‌مالی به ناموس مردم؟
مرد {درحالی‌که دارد با زبان، یک‌چیزی را از بین دندان‌هاش درمی‌آورد}:
عذر می‌خوام خانوم. می‌بینید که صف‌ها فشرده‌است و کاری نمی‌شه کرد. فشار روی همه‌ء آزادی‌خواهان به یک‌اندازه است.
زن {نگاهی به عقب می‌اندازد}:
اوه مای‌گاد! حق با شما است آقای محترم. من عذر می‌خوام که متوجه نبودم.
{فشار بیش‌تر می‌شود و زن و مرد، هم‌گام با صفوف به‌هم‌پیوستهء مردم آزادی‌خواه، سجاده پهن می‌کنند}

زن خطاب به شوهر:
هی... کی داره از خیانت حرف می‌زنه!!! خیال کردی نمی‌فهمم به اسم ِ جلسهء هیئت‌مدیرهء شرکت، با اون منشی ِ {....} می‌پیچونید می‌رید نمازجمعه؟!
{مرد، که آچمز شده، از بُهت و حیرت منفجر می‌شود.}

بانو:
تو عوض شدی.. عوضی شدی! دل‌ات دیگه اون دلی نی‌است که من‌رو اسیر خودش کرد. همه‌چیز که توجه و کادوُ خریدن و اینا نی‌است. فکر کردی هم‌این‌که مثلا بگی عزیزم و چهارتا بوس و اینا، حل می‌شه؟ واقعا این بود اون عشق‌ها و اون حرف‌ها و اون دل‌دادن‌ها؟ ... یادت هست هیچ آخرین نماز‌جمعه‌ای که دوتایی رفتیم کِی بود؟
{طرف ِ نام‌بُرده درحالی‌که اشک می‌ریزد، و شانه‌هاش هق‌هق می‌زند، از کادر خارج می‌شود و از شرم به لقاءالله می‌پیوندد.}

پی: مجدد سلام بر  اولدفشن.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/27 حسین نوروزی |

می‌پرسد: «برادر؛ هدف‌تان چی بود که در آبادان ماندید، پس از آن‌که جنگ شروع شد؟»
«من هدفی نداشتم»
«هیچ هدف و مقصود خاصی نداشتید؟»
«نه؛ من در بیمارستان بودم»
دربارهء سکتهء مغزی مشهورم پرسید، آن را تایید کردم.
«تاهل اختیار نفرمودید؟»
نگاه‌اش می‌کنم و می‌خندم. و فکر می‌کنم حالا داریم به موضوع دل‌خواه‌اش نزدیک می‌شویم. می‌گویم: «یک‌بار؛ سال‌ها پیش...»
سرش را تکان می‌دهد. اما فکر نمی‌کنم به خاطر ازدست‌رفتن هم‌سر من باشد. نمی‌پرسد چه‌طور شد. این اهمیت ندارد. سرتکان‌دادن‌اش بیش‌تر انگار به خاطر امتناع از ازدواج مجدد است.
«چه‌طور شد ازدواج نکردید؟ مرد باید تاهل داشته باشد!» لحن صدایش انگار حالت شوخی دارد ولی انگار فکرش توی ازدواج است.
من هم خندیدم. می‌گذارم این مقوله بگذرد. اما او بازمی‌پرسد: «جواب ندادید...» از لحن صدا، و نحوهء جملات‌اش برمی‌آید که به تیپ و طبقهء من در اصل ایمان زیادی ندارد، ولی به‌هرحال با من ملاطفت و ایثار می‌کند.
می‌گویم: «والله اون‌کسی که من می‌خواستم با من ازدواج کند، فکرش توی چیزهای دیگر بود. شاید هنوز توی لیست‌اش باشم. و اون‌کسانی هم که می‌خواستند با من ازدواج کنند.. چه عرض کنم؟»
«شما خودتون لیستی ندارید؟»
«نه .. هه! شما چه‌طور آقای یزدانی؟ شما مزدوج نی‌استید؟»
«نه؛ ولی به مجرد این‌که کارم این‌جا تمام شود و به ایران برگردم، باید دست‌به‌کار شوم.»
«می‌دانم؛ مرد باید مزدوج باشد!»
خندهء ساده‌لوحانه‌ای تحویلم می‌دهد.
«کس به‌خصوصی را زیر سر ندارید؟» اشارهء به‌خصوصی به ثریا ندارم، ولی او می‌فهمد.
«نه. اگر اشارهء ضمنی شما مربوط به ثریا خانم می‌شود، باید عرض کنم که من به ایشان تنها بعداز حادثه علاقه‌مند شدم.»
....

ثریا در اغما / اسماعیل فصیح

اسماعیل فصیح

فصیح نویسندهء مورد علاقه‌ام نبود. یعنی این‌جور نبود که مثلا همه‌کارهاش را خوانده باشم و پی‌گیر کار تازه‌اش. پنج‌شش‌تا رمان ازش خوانده بودم و یک مجموعه‌داستان. اما با برخی از نوشته‌هاش خاطراتی دارم و نثر او را می‌پسندم؛ استفاده‌اش از زبان گفتار در نوشتن درعین پرهیز از شکسته‌نویسی.
به احترام ِ خاطرات ِ «ثریا در اغما» و «عشق و مرگ»، حرف‌ها و رفتار «لیلا»، جملات انگلیسی بی‌موقع وسط رمان‌هاش، و نثر فصیح.
روح‌ات شاد اسماعیل.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/26 حسین نوروزی |

همهء روز را بازی می‌کنم با خیالات بس‌یار و بی‌راه. در دقیقه، چهل‌تا وبلاگ ثبت می‌کنم در سرویس‌های مختلف، و جای چهل‌نفر می‌نویسم. این‌که جایی بند نباشی، این‌که اصلا کار مهم و جدی‌ای نکنی، و این‌که همیشه از این‌شاخه به آن‌شاخه بپری... این‌که خودت را برداری دوره باُفتی بروی هی به این‌خانه و آن‌خانه، تنها راه برای فرار از این‌همه بدبختی است شاید.
بچه که بودم، خیال‌بافی می‌کردم فراوان. هم آن‌طور که بزرگ‌تر که شدم، خیالات را هم با خودم آوردم و هنوز دارم‌شان. به‌جز این‌جا، که زوری نمی‌خواهد اثبات خیالی نبودن‌اش، همهء زندگی‌ام شده خیالات و خیالات و خیالات.
بعدازظهرها که همه دارند برمی‌گردند خانه، من تازه دارم می‌روم سر کار. پشت میز که می‌نشینم، خیالات شروع می‌شود: به‌خاطر مشکلاتی که در اجلاس اوپک پیش آمده، شرکتی که من مدیر روابط عمومی آن هستم و از شرکت‌های تابعهء  گروه «شِل» است، ورشکسته شده و من علی‌العجاله به پیش‌نهاد دوستی آمده‌ام این‌جا شده‌ام مربی و کارشناس و غیرهء کودکان. به هم‌این سادگی! آن‌قدر بزرگ خیال می‌کنم که باورش آسوده‌تر باشد. این‌طوری، زجر مدامی که دارم، سوال‌های بس‌یاری که دارم، و «ای‌کاش»هام کم‌رنگ می‌شوند برای ساعاتی.
در ابتدای نوجوانی، خیال می‌کردم هم‌سایه‌مان دختری دارد به نام «زهره»، که دیپلمه است و در خانه نشسته منتظر شوهر، و همهء حواس‌اش با من است شب و روز؛ که من چی می‌پوشم، چی می‌خورم، چه می‌کنم، چه‌جور راه می‌روم و ... زندگی شده بود این‌که جوری لباس بپوشم که زهره تحسین‌ام کند، جوری رفتار کنم که یک محله باشد و یک حسین و یک زهرهء تماشاچی ِ مبهوت.
سعی می‌کردم از هم‌آن دوران دبستان، تا می‌شد «ساسُون» اضافه کنم به شلوارم. آن‌وقت‌ها، هرچی شلوار و پیراهن‌ات چین بیش‌تر داشت، و هرچی «خُمره‌ای»تر بود، یعنی خوش‌تیپ‌تر بودی و زهره، تنها خوش‌پوش‌ ِ محله را دوست می‌داشت. من و زهره، عاشق و معشوق نبودیم. اما مهم بود که او مرا تحسین کند. از او عشق نمی‌خواستم؛ تنها تحسین و تحسین و تاثیر و تاثّر. مهم بود که کسی هست که زندگی‌اش شده فکر کردن به من.
دریغ که زهره‌ای نبود، هم‌سایه‌ای هم؛ برای خودم قیافه می‌گرفتم و خودم فکر می‌کردم بالاخره روزی زهره‌ای خواهد بود که فکر و ذکرش بشود پسر یازده‌ساله‌ای که شلوارش «پلیسه»‌ بود رسما و خُمره‌ای.
دوست داشتم چندجا جای چندنفر بنویسم. مثلا قدیم‌ها می‌خواستم وبلاگی بزنم و هرروز، مهم‌ترین خبر را انتخاب کنم و لینک بدهم به‌اش، بعد هم در جملهء تکراری، نظرم را بنویسم درباره‌اش؛ این‌جوری:
«مرگ دسته‌جمعی هزاران پنگوئن در دریای شمال» بعد زیرش بنویسم: «نگارندهء این‌سطور با مرگ دسته‌جمعی مخالف است».
تک‌جملهء وبلاگ این بود هرروز: «نگارندهء این‌سطور با ... مخالف / موافق است». سر ِ هرماه، یک جمع‌بندی هم از مخالفت‌ها و موافقت‌های نگارندهء آن‌طور بنویسم با عدد و درصد و غیره. اسم وبلاگ هم این بود: «نظربازی‌های نگارندهء این‌سطور»
حالا این به چه دردی می‌خورد؟ نمی‌دانم. اما اطمینان دارم که اگر صبور باشی، روزی می‌رسد که عده‌ای روزشان را «نگارندهء این‌سطرها» آغاز می‌کنند و شاید بعد از یک‌سال، «عادت» بکنند به کسی‌که فقط یا موافق است یا مخالف اتفاقی. کم شده‌اند آدم‌هایی که در یک‌خط موافق یا مخالف اتفاقی باشند، بی‌که دلیل و توضیحی بنویسند. این وضعیت ِ یگانه، گوشه‌ای از تنهایی آدمی است که به تنهایی‌اش خو کرده. بعد از دوسال، قصد داشتم تعطیل‌اش کنم، تا هم‌آن چندنفر که عادت کرده بودند، گاهی از خودشان بپرسند: «راستی چی شد نگارندهء آن‌سطور؟ یعنی سرش رو کردند زیر آب؟ .. ببینی وسط کدوم مخالفت یا موافقت، شهید شد... آه!»
در این دو هفته، وسط کارها و بی‌حوصلی‌ها، باز یک وبلاگ ساختم توی ذهن، و گاهی چیزکی نوشتم برای آن وبلاگ فرضی. همه‌اش خیالات و موهومات ابلهانه. نتیجه شد این که در ادامهء این مطلب می‌بینید.
اسم وبلاگ «حقایق درباره‌ی مسعود، شوهر اعظم» می‌شد {البته یک «سلام» داشت به وبلاگ‌هایی با فُرمت ِ اسم فیلم‌نامهء بیضایی} و با کمی تفاوت در رسم ِ خط این‌جا.
حالا وبلاگ فرضی را می‌گذارم این‌جا، که این خیالات هم تمام شود.
{توضیح بی‌ربط: به‌جز آن وبلاگ ِ با دلیل، من جای دیگری نمی‌نویسم، مگر در صفحات وُرد یا در خیالات ِ احمقانه‌ام. پس، هروقت چیزی به «شدن» برسد، از ابتدا به‌ نام و نشان خواهد بود از این به بعد}

 

درباره‌ی وبلاگ {که گوشهء سمت چپ قرار بود باشد}
هم‌محلی‌ها «اعظم پنیری» صداش می‌کردند، ولی برای من همان «اعظم» ِ معمولی بود که از نوزده‌سالگی تا چهارسال بعدش که زن مسعود شد، دوست‌اش داشتم.
اسفند که بیاید، اعظم بیست و هشت ساله می‌شود.
من از وقتی‌که در مغازه‌ی «پارچه‌فروشی لطیفه» فروشنده بود، او را دوست داشتم تا وقت ازدواج‌اش. دختر خوب و عفیفی بود.
از وقتی با مسعود ازدواج کرده، مستاجر خانه‌ی رضا بلوری است. مسعود کارمند آموزش و پرورش منطقه دو است. یک بچه هم دارند به اسم سمیرا. خیلی شیرین و دوست‌داشتنی است. مسعود انصافا پسر خوبی است. یعنی به عنوان یک شوهر، مشکلی ندارد. از این‌هاست که هر زن ِ معمولی می‌تواند مدت‌ها او را به عنوان هم‌سر بپذیرد و با خوب و بدش بسازد. مسعود، حالا شوهر ِ اعظم است که من گاهی دلم برایش تنگ می‌شود.
من هم در همان خیابانی که اعظم و مسعود و سمیرا زندگی می‌کنند، زندگی می‌کنم. شب‌ها می‌خوابم، روزها ریسپشن آژانسی هستم که سر کوچه است، و تقریبا همیشه حواسم به اعظم و خانواده‌اش هست. خیلی به اعظم فکر می‌کنم و آرزوی خوش‌بختی برای او دارم.
خدا به همه سلامتی بدهد در کنار خانواده ان‌شاالله.
این‌جا مشاهدات خود از اعظم و زندگی مشترک‌اش با مسعود را به‌صورت روزانه خواهم نوشت. پاری‌وقت‌ها هم از ذوق و از دل خواهم نوشت به زبان شعر و ترانه. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
سوم ماه رجب سال ۱۴۲۹ هجری قمری – محمدحسن. ر (م.شمیم)


هشتم ماه رجب
اعظم را دیدم. از مغازه‌ی خواروبارفروشی چیزهایی خریده بود و یک نایلن مشکی زیر چادرش بود که گاهی می‌افتاد بیرون. از جلوی آژانس رد شد و رفت. بلند شدم و آرام رفتم دم در به بهانه‌ی سیگار کشیدن. پاییدم‌اش تا برسد به خانه‌شان. رفت تو. لبخندی زدم و برای سلامتی‌اش دعا کردم. وقتی داشتم سیگارم را خاموش می‌کردم، فکر کردم شاید ترک کنم این لعنتی را. مسعود هم سیگار نمی‌کشد.
هوای برف دارم این ایام.

نهم ماه رجب
تا ساعت هفت عصر، خبری نبود از منزل اعظم. نه مسعود را دیدم از سر کار برگردد، نه اعظم و سمیرا بیرون رفتند. کاش حال همه‌شان خوب باشد.
پیوست: چراغ اتاق‌شان ساعت نه و بیست دقیقه روشن شد. یعنی از صبح توی خانه بوده‌اند؟ چرا این‌قدر دیر روشن کردند؟ عجیب است.

نوزدهم ماه رجب
امروز روزه بودم؛ مستحبی گرفته بودم. حواسم را ندادم به اعظم. خدا قبول کند.

بیستم ماه رجب
دیشب سه بیت شعر ِ غزل سرودم. البته موضوع ِ اجتماعی و مخاطب ِ عمومی داشت و برای اعظم نبود. هروقت شعر می‌سرایم، خیلی انرژی‌ام کم می‌شود. شعر آدم را واقعا از پا درمی‌آورد. آن‌سال‌ها که عاشق اعظم بودم، باز هم مثل الآن سخت بود و طاقت‌فرسا. دم ظهر، منتظر شدم که وقتی اعظم برای خرید می‌آید و رد می‌شود، نگاه کنم‌اش و شعرم را بخوانم. بعد پشیمان شدم. کار درستی نبود.
حال اعظم هم شکر خدا خوب بود انگار. مسعود ساعت هفت به خانه برگشت.

بیست و یکم ماه رجب
مسعود امروز ساعت یازده ظهر برگشت خانه. یک حسی به من گفت که گویا اتفاقی افتاده. نگران شدم. ای‌کاش اتفاق بدی نیفتاده باشد.

بیست و دوم ماه رجب
اعظم امروز سه‌نوبت از خانه بیرون زد. یک‌بار ساعت نه و نیم رفت و ساعت یازده برگشت، یک‌بار ساعت دوازده رفت و ساعت سه و بیست دقیقه برگشت. یک‌بار هم حوالی ساعت شش غروب با سمیرا رفتند و ساعت هشت و ربع با مسعود برگشتند سه‌تایی. مسعود ساکت بود و یک نایلن مشکی دست‌اش بود. سمیرا هم آویزان اعظم شده بود و خودش را می‌کشد.
یعنی اتفاقی افتاده؟ کاش اختلافی پیش نیامده باشد. خدا به همه‌ی زوج‌ها زندگی خوب و سرشار از توافق بدهد ان‌شاالله.
 
بیست و سوم ماه رجب
باران می‌بارد؛ این‌وقت ِ سال و باران؟
کاش دست این بچه چتر بدهند وقتی می‌رود خرید؛ خیس نشود.

بیست و چهارم ماه رجب
هراسان از خواب می‌پرم. خواب بدی دیده‌ام. دفتر چهل‌برگ را از کنار تُشک برمی‌دارم و سه مصرع، بداهه، در آن می‌نویسم: رخ‌ات مصداق آسمان است / سرود خلوت ما عاشقان است / چرا هر دم مرا تنها گذاری؟
اعطم تا عصر بیرون نیامد. عصر سمیرا را دیدم که از پنجره داشت خیابان را تماشا می‌کرد. مسعود ساعت هفت برگشت از کار.

بیست و پنجم ماه رجب
تب دارم. نمی‌توانم تکان بخورم از جام.

بیست و ششم ماه رجب
هنوز در تب می‌سوزم. چه‌خبر از اعظم .. ای وای.

بیست و هفتم ماه رجب
خواب می‌بینم سه‌راه آذری ایستاده‌ام منتظر اتوبوس‌های میدان قیام. یکی از آن دوطبقه‌های قدیمی می‌آید و سوار می‌شوم. می‌روم طبقهء بالا: مسعود را می‌بینم که با سمیرا نشسته‌اند ردیف سوم. پس اعظم کجاست؟
خدایا خواب بندگان ِ صدیق را بی‌رنگ مکن؛ آمین.

بیست و هشتم ماه رجب
تب قطع نمی‌شود. من این‌جا خیلی تنها هستم.

بیست و نهم ماه رجب
سلانه‌سلانه خودم را می‌رسانم دم مغازه. صاحب‌کارم می‌گوید امروز را هم استراحت کن. می‌گویم: «چرا هر دم مرا تنها گذاری؛ / تو که چشم‌ات مکان عاشقان است؟!»
صاحب‌کارم می‌گوید باید بروم دکتر. باران نمی‌بارد اما خیال می‌کنم که دارد می‌بارد. خیس می‌شوم. برمی‌گردم خانه و از بی‌خبر از اعظم. می‌افتم در رخت‌خواب و غمیگن ام.

سی‌ام ماه رجب
قصه‌ی ما شده است حکایت ِ قصه‌ی امیر کبیر؛ همه‌جا تنهایان جهان ایم. ای خدا مددی کن.
مسعود و اعظم و سمیرا را از پنجره می‌بینیم که دارند می‌روند سمت بالای خیابان؛ کجا؟ نمی‌دانم. خسته‌ام. برمی‌گردم و در رخت‌خواب می‌افتم. روز کش آمده انگار، تمامی ندارد.

اول ماه شعبان
{ننوشتم}

دوم ماه شعبان
{ننوشتم. حالم به‌تر بود اما چیزی ننوشتم.}

سوم ماه شعبان
خراب .. خراب .. خراب ... امروز، به سال ِ قمری، روز تولدم است؛ سی و چند شعبان را دیده‌ام اما تو چیز دیگری هستی!

چهارم ماه شعبان
{حالم خوب شده بود. ولی چیزی ننوشتم. اتفاقی هم نیفتاد قابل نوشتن و فکر کردن؛ جز عبور اعظم و مسعود از مقابل پنجره.}

پنجم ماه شعبان
دم ظهر رفتم آژانس. صاحب‌کارم با طعنه پرسید «شعر عاشقانه واسه نگفتی؟» و همه زدند زیر خنده. بدون هیچ حسی تماشا کردم‌اش و چیزی نگفتم. یعنی شعر تازه‌ای نسراییده بودم. شعر مرا ضعیف می‌کند. از شعر فراری شده‌ام.
سمیرا آمده بود که برود مغازه. وقت برگشتن، سیگاربه‌دست جلوی در آژانس ایستادم و تماشاش کردم. چشم‌اش افتاد به من. خندیدم و خندید. دختر شیرینی است. خدا حفظ کند این سمیرا را.

ششم ماه شعبان
مسعود ساعت یازده برگشت. از پنجره‌ی اتاق دیدم آمدن‌اش را. ظهر که توی آژانس نشسته بودم، تلفن زنگ زد. مسعود بود. گفت که برای سه‌راه افسریه یک ماشین می‌خواهد. جدی رسمی، انگار که هرکدام از مشتری‌ها می‌تواند باشد، گفتم به‌سرعت برای‌شات ماشین می‌فرستم و بیایند جلوی در. و خیلی ریزبینانه سوال کردم «ببخشید؛ چند نفر هستید؟» قبل از پایان جمله‌ام، قطع کرده بود. رضا صمدی را فرستادم. خودم هم رفتم جلوی در تماشا. تلفن هر زنگ می‌خورد. مجبور شدم برگردم. جواب تلفن را دادم و برگشتم جلوی در. ماشین رفته بود. حالا نمی‌دانم با هم رفته‌اند یا فقط مسعود...
{وقتی صمدی برگشت، گفتم چندنفر بودند، گفت «چهار نفر». نفر سوم کی بوده یعنی؟.. لعنت به تلفنی که بی‌موقع زنگ می‌خورد}

هفتم ماه شعبان
در آیینه خودم را دیدم: «پیر شده‌ای آقا.. پیر» یاد مرحوم مادرم افتادم. نشستم جلوی سینک ظرف‌شویی و قدری گریه کردم. خواستم یکی‌دو بیت شعر برای مقام مادر بسرایم، دیدم خسته‌تر از آن ام که به شعر برسم؛ خواهم مُرد با هر مصرع‌اش. بی‌خیال شدم و زدم بیرون.

هشتم ماه شعبان
مسعود از بالای خیابان می‌آید خرامان‌خرامان. پنداری حال خوبی دارد. خوش‌حال می‌شوم. لابد ترفیع گرفته یا مثلا اتفاق خوب دیگری... چه‌قدر دوست دارم با این آدم برویم میدان کشتارگاه قدم بزنیم. وقتی‌که که اعظم را دوست داشتم، دوست داشت برویم کشتارگاه با هم جگر بخوریم. البته هیچ‌وقت حرف نزدیم، ولی من فکر می‌کنم که این‌جوری دوست داشت.

نهم ماه شعبان
«هوا غریبی می‌کند با من ِ غریب» این جمله را توی دفتر شعری پیدا کردم که وقتی عاشق اعظم بودم، سروده‌هام را در آن می‌نوشتم. تاریخ ندارد اما لابد برای یک‌روز غریب است؛ شاید روزی که توی خیابان‌مان عروسی بود...

دهم ماه شعبان
دارند خیابان را ریسه‌کشی می‌کنند برای جشن ِ نمی‌دانم چی. ایستاده‌ام جلوی مغازه‌ی آژانس. می‌شنوم که یکی از راننده‌ها به دیگری دارد چیزهایی می‌گوید و هی اسم خانمی را که ساکن فلان‌جاست تکرار می‌کند. خون جلوی چشم‌ام را گرفته. حقارت این مردها کی تمام می‌شود؟ بس کنید این بی‌آبرویی را.. شما را به خدا بس کنید.
«بی‌پناه شده‌ای مرد!» برای خودم می‌گویم و توی دفترچه‌ی قدیمی می‌نویسم که یادم باشد. تاریخ هم می‌زنم.

یازدهم ماه شعبان
خیابان سوت و کور است. خورشید بدجور می‌تابد به صورت آدم‌ها. بغض دارم از اول صبح. امروز هم در آیینه خودم را دیدم و دقایقی اشک ریختم. آه از تو ای چهارسال عاشقی ِ غریب!

دوازدهم ماه شعبان
باز هم روزه ام. خدایا بپذیر این تشنگی‌ها را، این امساک را. آمین.

سیزدهم ماه شعبان
از دفترچه‌ی قدیمی که در آن شعر می‌نوشتم، می‌ترسم. شعر مرا ضعیف می‌کند و ته‌مانده‌ی انرژی را از جانم می‌گیرد. «باید از شعر دوری کرد، باید از خیابان دوری کرد، باید از آژانس دوری کرد، و باید به اعظم ِ قدیم نزدیک شد...»
{یادم باشد بعدها این شعر نو را خط بزنم از دفترچه؛ مُعذّب ام}

چهاردهم ماه شعبان ...

 

# این؛ هم‌این # 88/04/26 حسین نوروزی |

تلفن را اختراع کن و بگو دوست‌ات دارم

و البته سلام اولدفشن

 

# این؛ هم‌این # 88/04/22 حسین نوروزی |

«من همیشه تحقیر شدم؛ می‌خواستم و می‌خواهم کارم را ادامه بدهم اما امکان‌اش را ندارم. هرکسی می‌خواهد شرح حال خودش را بنویسد، به محلی می‌رود که آرامش داشته باشد. اما من تا به‌حال ده‌بار اثاث‌کشی کرده‌ام.
وقتی خسته می‌شوم، وقتی لج‌ام می‌گیرد، می‌گویم می‌خواهم سبزی‌فروش بشوم.
پدر و مادرم کارهای مرا مسخره می‌کردند؛ وقتی کتاب‌هایم چاپ شد آن را برای پدر و مادرم فرستادم. مادرم به خواهرم گفته بود "آن‌ها را بخوان ببینم چه نوشته است"، اما پدرم برایم نوشت که "دیگر این کتاب‌ها را برایم نفرست. این‌ها کتاب‌های دنیایی هستند و ما باید به فکر آخرت‌مان باشیم".»

«یک‌روز با پسر یکی از این حاجی‌ها دعوا کردیم و هم‌دیگر را زدیم... {بعد، پدر آن پسر شکایت مهدی را به پدرش می‌آورد و پدر هم کتک مفصلی به او می‌زند} .. هم از پسرحاجی کتک خورده بودم و هم پدرم مرا کتک زد و دعوا کرد. این بود که کم‌رو شدم و ترسو شدم.
اصلا زندگی من همه در این تلخی و تنهایی گذشته است. هیچ‌چیز خوشی در زندگی ندیدم. با مردم رفت‌وآمد نداشتیم. هرگز یاد ندارم کسی در خانهء ما میهمان باشد. {.....} هرگز ما خانهء کسی میهمان نشدیم. اصلا زندگی را یاد نگرفتم...»

«یادم نمی‌آید پدرم یا مادرم مرا بوسیده باشند»

مهدی آذریزدی

بالاخره «افسانهء ۱۳۰۰» هم تمام شد و قصهء تنهایی‌ تلخ «بچهء آدم» به سر رسید. اگر در «افسانهء ۱۹۰۰» تورناتوره، تنهایی «لمون ۱۹۰۰» با انفجار کشتی به پایان رسید، این‌جا مانده است یک صبح شنبه، که جمع می‌شوند و می‌شویم مقابل ساخت‌مان «خبرگزاری قرآنی ایران (ایکنا)» و پایان یک‌عمر تنهایی ِ مردی را می‌بینیم که به قول خودش از عذابی که کشید، حسرت‌ها داشت.
«روز دوم خمسه مسترقه سال ۱۳۰۰ شمسی به دنيا آمدم. سه‌روز بعدش سال ۱۳۰۱ شروع شد.»

نُه یا ده سال داشتم فکر می‌کنم که برای اولین‌بار، خودم برای خودم کتاب می‌خریدم. اولین خرید من در آن‌روز بهاری، «خال‌خالی و اسب سفید» بود و یک کتاب زردرنگ، که مجلدی بود از یک مجموعه؛ «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن».
داستان «خیر و شر»، خصوصا وقتی‌که اعراب‌گذاری کامل نداشت و من «دختر ِ کُرد» را «دختر ِ کَرد» می‌خواندم، اولین مواجههء جدی‌ام با دنیایی بود که دوست داشتم. بی‌اغراق، بارها و بارها این کتاب را خواندم و هربار فکر می‌کردم که «پس می‌شود که از تنهایی فرار کرد با خیالات و تصور ِ دنیای جابلقا و جابلسا».
من بابت آن‌روزها به «مهدی آذریزدی» و آن نقاشی که طرح‌های سیاه و سفید کتاب را کشیده بود {«تجویدی»؟} مدیون ام.
خبر مرگ آذر، از آن‌رو که این سال‌ها را در بیماری و بستر گذراند، چندآن دور از ذهن و ناگهان نبود. اما خب، اگر پدرت هم در این وضع باشد و بمیرد، باز هم چیزی از تلخی ِ خبر کم نمی‌شود.

مهدی آذریزدی، مردی که صبح پنج‌شنبه ۱۸ تیرماه ۱۳۸۸ در بیمارستان آتیه در تهران درگذشت، بخشی از کودکی چند نسل از ایرانیان است. چندنفر مثلا «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» را نخوانده یا ندیده یا حداقل نام‌اش را نشنیده‌‌اند؟ چندنفر با خواندن ِ بازنویسی‌ها و بازآفرینی‌های آذریزدی، با ادبیات ایران برای اولین‌بار- و برخی برای آخرین‌بار - روبه‌رو شده‌اند؟
اگرچه وی «تذکرهء شعرای معاصر{۲ جلد}» را با هم‌کاری مرحوم «طهوری» مدیر انتشارات طهوری و با اسم مستعار «سید عبدالحمید خلخالی» نوشته و منتشر کرده، اگرچه «فرهنگ عامیانهء یزد» گردآوری کرده است و اگرچه «مثنوی معنوی» را بعد از وفات مرحوم «فروزان‌فر» تصحیح کرده {که سال‌ها بعد و در سال ۱۳۷۱ به همت انتشارات پژوهش منتشر شد و خودش آن را «غلط‌گیری چاپ‌های دیگر» می‌داند}، اگرچه در سال ۱۳۳۳ کتاب «خودآموز عکاسی» با امضای «صریح» نوشت و منتشر کرد و بعدها فهمید که «این توضیحات غلط بوده است و کسانی که عکس می‌گرفتند و بر اساس این توضیحات داروی ظهور و چاپ درست می‌کردند، تمام عکس‌هایشان خراب می‌شده است!»، و اگرچه او «دستور طباخی و خانه‌داری» هم را با امضای «انجمن خانه و خانه‌داری» نوشت به سفارش «عبدالرحیم جعفری» که در سال ۱۳۲۸ توسط انتشارات امیر کبیر منتشر شد و «خودآموز مقدماتی شطرنج» را نوشت که در سال ۱۳۳۳ منتشر شد، اما بس‌یاری او را با نام مجموعه‌های «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» به یاد دارند.
آذریزدی، که خود ِ بچه‌های فرهنگی یزد «آذر» خطاب‌اش می‌کردند، مهم‌ترین، جدی‌ترین و اثرگذارترین کسی بود که پیش‌گام بازنویسی و بازآفرینی قصه‌های کهن و ادبیات دی‌روز برای کودکان ام‌روز شد.

از کارگری این و آن شروع کرد و به شاگردی بنایی رسید. از آن‌جا به کارگاه جوراب‌بافی کشیده شد و از آن‌جا بود که صاحب این کارگاه، که به تازگی یک کتاب‌فروشی هم تاسیس کرده بود، آذر را به شاگردی مغازه‌اش برد. به‌قول خودش «ديگر گمان مي‌كردم به بهشت رسيده‌ام. تولد دوباره و كتاب خواندن من شروع شد.» آذریزدی در هم‌این کتاب‌فروشی بود که به بهشت‌اش رسید و شد آن‌چه می‌بینم و می‌خوانیم.
شعرهایی هم سرود و منتشر کرد، و نمونه‌خوانی بس‌یاری از کتاب‌های امیر کبیر را انجام داد. شرح زندگی و مشاغل‌اش را، از کار در عکاسی تا نمونه‌خوانی کتاب و مجله، خود در زندگی‌نامه‌اش نوشته و در هم‌این اینترنت هم در دست‌رس است. در انتشارات امیرکبیر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، روزنامهء اطلاعات و .. کار کرده است.
در جوانی هواخواه حزب توده بوده، اما هرگز به آن معنا که دیگر نویسندگان و هنرمندان به سیاست کشیده شدند، آلودهء این فضا نشد. بعدها هم به‌کلی دوری کرد از این فضا و ترجیح داد به تنهایی‌اش در رفت و آمد بین تهران و یزد ادامه بدهد.
جوانی‌اش را با سلام و علیک با بس‌یاری گذراند که خاطراتی هم از آن‌ها دارد. با احسان یارشاطر و جلال آل احمد حشر و نشر داشت. با محمدعلی اسلامی ندوشن، با ناشران قدیمی تهران و با کی و کی.. ولی همیشه خود را «تنها» توصیف کرده و بی‌دوست.
در دهه‌ء سی که هنوز چیزی به نام «بازنویسی» جا نه‌افتاده بود، کارش را شروع کرد: «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب». مجموعه‌ای چند جلدی که شاید نام‌شان برای کودکان چند نسل از نام خود آذریزدی مشهورتر باشد.
گرچه در این سال‌ها، کم‌کم دیگرانی نیز وارد این گود شدند و مجموعه‌های مشابهی را تدوین کردند، اما آثار هیچ‌یک در کنار ارزش‌های خود، هم‌آوردی برای کار آذریزدی نشد. «احسان يارشاطر» در سال ۱۳۴۴ «قصه‌های شاهنامه» و «قصه‌های ايران باستان» را منتشر كرد و در سال‌های بعد، كسانی چون «زهرا خانلری» و «مهرداد بهار»، بازنويسی قصه‌های كهن را محور كار خود قرار دادند.
از سال‌ ۱۳۳۵ بود که تدوین و انتشار مجموعه‌ء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» و بعد از آن مجموعه‌ء «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» را آغاز کرد. انتشار مجموعهء اول از سال ۱۳۳۵ به همت انتشارات امیرکبیر آغاز و با انتشار جلد هشتم آن در سال ۱۳۶۲ متوقف ماند. مجموعهء دوم نیز در ده جلد از سال ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۱ توسط انتشارات اشرفی منتشر شد. {دو جلد از مجموعهء اول نیز قرار بود به‌زودی تدوین و منتشر شود؛ در دیدار مصطفی رحماندوست مسوول واحد کتاب‌های کودک انتشارات امیرکبیر با آذریزدی در سال گذشته، او قول داد که اگر بیماری امان بدهد، این دو جلد را نیز تحویل داده و مجموعه را کامل کند؛ که ام‌روز دیگر می‌شود گفت نشد! حیف.}
کتاب «قصه‌های سندبادنامه و قابوس‌نامه» {انتشار در ۱۳۴۱} از مجموعهء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» جایزهء «یونسکو» را در آن‌سال‌ها دریافت کرد. از این مجموعه، «قصه‌های مثنوی معنوی» {۱۳۴۳} و «قصه‌های قرآن» {۱۳۴۴} جایزهء کتاب سال «شورای کتاب کودک» را کسب کردند.
پنج جلد از این مجموعه و یک جلد از مجموعهء دوم نیز توانستند جایزهء کتاب سال سلطنتی را دریافت کنند.
کتاب «بچهء آدم» {۱۳۴۵} از مجموعهء «قصه‌های تازه از کتاب‌های کهن» کتاب سال برگزیده «شورای کتاب کودک» شد.
در ابتدای راه، نوشته‌هاش را به انتشارات امیرکبیر برد. تردید داشت که در میان آن‌همه «دکتر و استاد» آیا جایی برای این کتاب‌فروش شهرستانی وجود دارد یا خیر؟
اولین سری از این نوشته‌ها را که به دست بررسان و جعفری ِ امیر کبیر داد، پیغام رسید که «به فلانی بگویید کارش خوب است و ادامه دهد». از این‌جا بود که روزگار، مردی را به خود دید که با آروزهای کودکانه‌اش، با صفای قلبی و مهربانی‌اش توانست به‌سرعت خود را در کنار نام‌های بزرگ به ثبت برساند. مردی که به قول خودش به‌خاطر کودکی سراسر تلخی‌اش، «عُقدهء کتاب» داشت.

قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب - مهدی آذریزدی


در بررسی و تحلیل آثار «بازنویسی و بازآفرینی»، ناگزیر باید با کلیشه‌هایی غیرخلاقانه به سراغ تحلیل قدرت و ضعف آفرینش اثر رفت. چراکه مثلا مولف این آثار، در به‌ترین حالت، نیمی از کار را انجام داده. {هرچند در مورد «بازآفرینی»‌ گاهی سهم ِ بازآفرین بیش از این‌ها است}
با این‌حال، اتفاقا دلیل توفیق آثار آذریزدی، دقیقا به حضور خود ِ او در این آثار بازمی‌گردد. اثبات این «حضور» در اثری که چندآن هم «خلاقانه» نی‌است و دارد «مواد خام و پختهء دیگر»ی را «بازمی‌آفریند»، کمی سخت است. اما اگر مثلا تمام آثار مهدی آذریزدی را یک‌جا بخوانیم، و مهم‌تر از آن، چند گفت‌وگوی مفصل از او را نیز خوانده باشیم، به نکته‌ای می‌رسیم: تاثیر زندگی وی در آثارش؛ اتفاقی که اگر در نوشتن یک «رمان» ناگزیر است، در بازآفرینی و بازنویسی ضرورتی ندارد.
آذریزدی، کودکی تلخ و سراسر اندوهی داشته است. چند سطر آغازین هم‌این نوشته، که نقل قول‌هایی از او است، موید این نکته است. در بس‌یاری از نوشته‌ها و مصاحبه‌هاش نیز به این نکته تاکید کرده است که «نوشته‌هاش، حاصل کودکی تلخ‌اش بوده».
در جایی می‌گوید:
«من در کتاب‌هایم نمی‌خواستم خودنمایی کنم. من نه اهل فن بودم نه تئوری‌دان و آشنا با قوانین داستان‌نویسی. نمی‌دانستم {در داستان کودکان} کسی نباید دانای کل باشد و نباید در داستان مستقیما نصیحت کرد. اتفاقا خلاف آن فکر می‌کردم {.....} من دلم می‌خواست اگر بچه‌ای داشتم که ندارم، برای او این قصه را نقل می‌کردم و آخر قصه هم به او بگویم که این نتیجه و پیام را دارد {.....} آن‌چه را که من در کتاب‌هایم نوشتم برای بچه‌های طبقهء مرفّه ننوشتم؛ مخاطب من، بچه‌هایی مثل خودم بودند.»
و در جای‌جای گفت‌وگوهاش از این کودکی تلخ، تلخ‌تر یاد می‌کند. او در تمام عمر، تنها بود. ازدواج نکرد. در جوانی، وقتی‌که در «عکاس‌خانهء طاووس» در میدان راه‌آهن کار می‌کرد، اعلامیه‌ای داده بودند برای استخدام یک شاگرد. پسر هشت‌نُه‌ساله‌ای می‌آید برای کار. اول قبول نمی‌کند. بعد که شریک‌اش پسرک را درحال گریه بیرون مغازه می‌بیند و به داخل می‌آورد، آذریزدی او را به شاگردی و بعد، به فرزندخواندگی می‌پذیرد. {که باید هم‌این «محمد صبوری» باشد که خبر مراسم روز تشییع را به ایسنا داده است}

نگاهی جامع به کتاب‌های آذریزدی، بیان‌گر چند ویژگی‌ عمده در کار او است:
- تنوع در انتخاب قصه‌ها؛ چه از لحاظ محتوا و نگرش و چه از لحاظ قدمت آثار ادبی ِ مورد استفاده. برای هر سلیقه‌ای، حتی «طبقهء مرّفه»، می‌توان کتابی یافت در میان آثار وی.
- پرهیز از سانسور ادبیات کهن و قصه‌های عامیانه؛ در قصه‌های بازنویسی‌شدهء آذریزدی، توجه به «اخلاق» و مسایل «تربیتی» موج می‌زند. خودش نیز تاکید کرده است که در مواجهه با کودکان، باید به این دو مساله توجه بس‌یار کرد. اما بس‌یاری، به‌نام «اخلاق» و «تربیت» و ... بخش‌هایی از ادبیات را راز ِ مگو برای کودکان می‌دانسته و می‌دانند. آذریزدی، با درک درست از این وضعیت، آثاری خلق کرد که نه عاشقانه‌هاش رنگ ابتذال دارند و نه آثار حکمی‌اش خالی از دغدغه‌های اجتماعی است.
- توجه به تلخی‌ها و روایت بخش‌های‌ تراژیک برای کودکان؛ وی از معدود کسانی است که به‌شدت برای مخاطب کم‌سن خود، داشتن ِ تمام وضعیت‌های روحی، از جمله غم‌گین شدن، را قایل است. حتی این‌روزها که ادبیات کودک و نوجوان، حرفه‌ای‌تر شده، هنوز هم هستند کسانی که کودک را تنها یک «روح لطیف» می‌بینند که نباید از غم‌ها و یاس‌ها و شکست‌ها برای وی گفت و نوشت. در آثار آذریزدی، کم حضور ندارند غصه‌ها و غربت‌ها. {این‌جا است که دانستن گذشته و زندگی مولف، شاید در درک چرایی ِ حضور این ویژگی کمک کند}
- زبان سالم و به‌روز؛ آذریزدی هم ادبیات کهن و عامیانه را خوب می‌شناخت، و هم نسبتا به زبان ِ روز خود نزدیک بود. گرچه برخی دُش‌واری‌ها در بازنویسی‌های او دیده می‌شود، اما باید توجه کرد که او از آغازگران این راه بود، و در زمان خودش، کار بزرگی در نزدیک شدن به زبان و ذهن مخاطب کرده است.
- استخراج و انتقال «پیام اخلاقی» اثر به خوانندگان؛ این ویژگی حتی بدون تاکید خود مولف در گفت‌وگوهاش، به‌راحتی قابل کشف است.

اما از خنده‌های روزگار است که حتی آذریزدی هم سال‌ها دچار و زخمی سانسور بود!
«داستان "گربهء ناقلا" را که نوشتم، تا چهارسال اجازهء چاپ ندادند، به جهت این‌که گربه‌های قصه به مرد قصّاب محله لقب "مرد بزرگ‌وار" داده بودند و حاضر نمی‌شدم که این کلمهء "مرد بزرگ‌وار" را عوض کنم. آن‌ها هم متقابلا مجوز چاپ صادر نمی‌کردند {...} یک‌روز موضوع را به آقای مصطفی رحماندوست گقتم و ایشان گفت به‌جای این کلمه، "جوان‌مرد قصّاب" بگذار. و راضی شدم که "مرد بزرگ‌وار"، "جوان‌مرد قصّاب" شود و بعد آن‌ها اجازهء چاپ دادند و کتاب منتشر شد...»
گرچه چیز عجیبی هم نی‌است؛ خواندن آثارش، و توجه به یکی از آخرین گفت‌وگوهاش در سال گذشته، نکاتی را عیان می‌کند در چرایی ِ این وضعیت:
«سال‌های اول انقلاب تیراژ کتاب‌ها به ۲۰۰۰۰ رسیده بود، اما حالا به ۲۰۰۰ و ۱۵۰۰ نسخه رسیده است. به نظر من باید ممیزی به طور کامل برداشته شود تا مردم کتاب‌خوان شوند. این را به آقای عجمین (مدیر کل ارشاد یزد) گفتم  و او هم به آقای هرندی (وزیر ارشاد) منتقل کرد. آقای هرندی هم گفت فعلا چنین امکانی وجود ندارد و به جایش برایم تقدیرنامه فرستاد»!
گرچه خود معتقد است که دشمنی‌های شخصی عامل اصلی این ماجرا بوده:
«آقای خامنه‌ای در سفر به یزد خیلی به من لطف کردند. گفتند: من کتاب‌هایت را خوانده‌ام و برای فرزندانم هم خریده‌ام  و برایشان خوانده‌ام. چند دقیقه‌ای درباره این کتاب‌ها صحبت کردند و احوال‌پرسی کردند. اما روزنامه‌های یزد این قسمت از حرف‌های ایشان را حذف کردند.
در تهران هم من دشمنانی دارم. کسانی که در کتاب‌هایشان به من فحاشی می‌کردند؛ کسانی که وقتی در ارشاد بودند مجوز کتاب‌هایم را صادر نکردند. کسانی که در نقدهایشان به من بد می‌گویند و آرزوی مرگم را دارند. من کسانی را که در نوشته‌هایشان به من تهمت زده‌اند هیچ‌وقت حلال نمی‌کنم.
وقتی پانزده سال پیش {فلانی!} در وزارت ارشاد یک کتاب مرا ۴ سال توقیف کرد، دیگر چیزی برای چاپ ندادم. من به اعتراض دیگر هیچ‌چیزی چاپ نخواهم کرد. اما خاطراتم را خواهم نوشت. گرچه می‌دانم اجازه چاپ آن را نخواهند داد.»
روی این حرف‌ها با چه‌کسی است؟ من که نمی‌دانم!! اما هنوز هم آثاری هستند که تجدید چاپ می‌شوند و در حاشیه‌شان، حرفی‌هایی مطرح است در مورد آذریزدی.

مهدی آذریزدی در منزل شخصی خود

تبار آذریزدی، زرتشتی بودند. پدر ِ پدرش «رشید» از زرتشتیانی بود که به اسلام گرویده بود. پدرش، مذهبی متعصبی بود که حتی خواندن بس‌یاری از کتاب‌های کهن ادبی را گناه می‌دانست. او همه‌چیز را در خدمت «آخرت» می‌خواست و فرزند را پای خواندن مفاتیح و دوری از مثلا دواوین شاعران، بزرگ می‌کرد. مادرش نیز از خانواده‌ای متمول بود که در مواجهه با وضعیت پدر، خصوصا وضعیت مالی، همیشه با هم دعوا داشته‌اند؛ دعواهایی که آذریزدی از آن به عنوان بدترین خاطرات کودکی ِ تلخ خود یاد می‌کند.
وی در جوانی آثاری در زمینهء بازنویسی متون مذهبی و روایت دینی بدون ذکر نام خود منتشر کرد. «قصه‌های پیامبران» منتشرشده در ۱۳۴۱ در چاپ امیری، «یاد عاشورا» منتشرشده در ۱۳۴۵ توسط انتشارات صالح شمیران و .. از آن جمله اند.

آذریزدی سال‌های اخیر را در بیماری و کسالت گذراند. بین تهران و یزد در رفت‌وآمد بود و در هیچ‌جا آرام نداشت. پیرمرد، به‌معنای دقیق کلمه یک «عاصی ِ خسته» بود.
دربارهء او حرف‌ها می‌شود و چیزها نوشت.. شاید وقت دیگری.

«این کتاب {بازنویسی قصهء «حی‌ّ بن یقظان» به نام «بچهء آدم»} را خیلی دوست دارم. به قسمت‌هایی از قصه که می‌رسیدم، می‌نوشتم و گریه می‌کردم. در تنهایی خودم و بی‌کسی و آوارگی بچهء آدم، نقاط تلاقی می‌دیدم. بدبخت بودم، محروم بودم، ناشناخته بودم، بی‌زبان بودم، و بچهء آدم هم همین‌گونه بود..»

روح‌اش شاد؛ شاید فقط مرگ او را از این تنهایی نجات داده باشد...

از جاهای دیگر:
- سایت رسمی مهدی آذریزدی
- فایل صوتی – شاید آخرین – گفت‌وگوی آذریزدی را این‌جا بشنوید. (برای دانلود، کلیک‌راست کرده و save as را بزنید)
- این دو تکه‌فیلم، سال گذشته در دیدار سیدعلی کاشفی خوانساری با او تهیه شد. این‌جا و این‌جا ببینید.
- خبر مربوط به مراسم تشییع مهدی آذریزدی
- بیانیهء انجمن نویسندگان کودک و نوجوان به مناسبت درگذشت آذریزدی

برخی منابع:
در سال گذشته، یکی‌دوجا دربارهء آثار آذریزدی نوشته‌ام. یادداشت اخیر، مدیون فیش‌برداری‌های آن مطالب است. با این‌حال، آن‌چه به‌خاطر دارم، این است که از منابع زیر در برخی موارد استفاده کرده‌ام:
- از حوالی دیروز / اسدالله شکرانه / انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان {اغلب نقل قول‌های این مطلب، از این کتاب است؛ این کتاب حاصل گفت‌وگویی بلند با مهدی آذریزدی است}
- کودکان و ادبیات رسمی ایران / صدیقه هاشمی‌نصب / انتشارات سروش
- ادبیات کودکان و نوجوانان؛ ویژگی‌ها و جنبه‌ها / بنفشه حجازی / انتشارات روشنگران
- شیخ در بوته (روش‌های بازنویسی و بازآفرینی و ترجمه و پرداخت در آثار ادبی) / مرحوم جعفر پایور / انتشارات اشراقیه
- ماه‌نامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» از ابتدا تا شمارهء ۶۰
- سایت رسمی مهدی آذریزدی
- گزارش دیدار سیدعلی کاشفی خوانساری با مهدی آذریزدی / منتشرشده در سایت اطلاع‌رسانی شهرزاد +
- گزارشی با نام «بازنویسی‌ و بازآفرینی‌؛ دوست یا دشمن؟/ نگاهی به رشد روزافزون بازنويسی‌های متون كهن برای كودكان» / حسین نوروزی / روزنامهء «تهران امروز» سه‌شنبه، ۲۳ اردیبشهت‌ماه ۱۳۸۷ 
- اخبار خبرگزاری‌های ایسنا، مهر و ایکنا.

 

# این؛ هم‌این # 88/04/19 حسین نوروزی |

هرچیزی، عمری دارد. بعضی چیزها هم بازی اند. بازی‌ها را، اغلب، خودمان می‌سازیم، و گاهی هم دچارشان می‌شویم ناخواسته. بازی ِ خجسته، آن است که خودت بسازی و خودت دچارش بشوی.
و حالا این تنها بازی ِ این‌سال‌ها هم تمام شد: یک وبلاگ، با عمر ِ «فقط سه ماه» برای «پیدا کردن».
حالا عمر ِ وبلاگ «اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود» سرآمده است؛ چندشبی هست که سرآمده عمر آن وبلاگ. و این فاش‌گویی، آخرین نفس ِ آن بازی است.
و این که چرا اصلا، و چرا حالا، دیگر مهم نی‌است. ما آدم ِ حرف ایم؛ داشتیم حرف می‌زدیم که این بازی خودش را شروع کرد و من ادامه‌اش دادم. روزی که شروع شد، قرار نبود این‌طور بشود روزگار و روزها. ولی شدند و شدیم. پس اگر حالا ازش می‌نویسم، ندیدن ِ این ایام تلخ نی‌است که من نیز سراسر سکوت ام و افسردگی و یاس. قصه این است: سه‌ماه قبل از این‌روزها آن بازی شروع شده بود، و پایان‌اش هم قول وُ قرار بود که این پُست باشد. این پُست، که حالا شاید دارید می‌خوانیدش، مهم‌ترین قسمت بازی است؛ چیزی شبیه یک «دین ِ دلی» که باید ادا می‌شد و دارد می‌شود. و مهم‌تر از این، مقصود ِ اصلی این بازی: یک بستهء شاید خوب!

گفت: «تو بدون این حسین نوروزی و بانو، بدون این موسیقی وبلاگ، چی داری بنویسی؟» خندیدم: «شاید شد!» امتحان کردم و خبر نداشت. به خودم گفتم می‌شود نوشت، و فقط صورت چیزها را عوض کرد؛ «حالا اگه پیداش کردی توی سه‌ماه! اگه!»

نشانه‌ها و چیزهایی که از این خانه (از این «گاوخونی») به آن‌جا عاریه رفته، بس‌یار است. مثلا هم‌این «نائیریکا Naeerika» در آدرس وبلاگ، و مثلا علاقهء من به شعرهای قدیمی کیومرث منشی‌زادهء گرامی و مرحوم طاهره صفارزاده؛ که سطری از اولی را برای «عنوان وبلاگ» انتخاب کردم و زیرنویس ِ این عنوان هم سطری از شعر صفارزاده شد:

اگر پاییز نیاید
اگر پاییز نیاید
چهارشنبه را در شیرقهوه می‌ریزم
...
اگر پاسبانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر من بود
شاید هرگز صندلی‌ها را شماره نمی‌کردم
صندلی‌ها معلق، بعدازظهرهای پُرشرجی
رودخانه‌ای که در کنار خانهء ما
هرگز آواز نمی‌خواندم
هرگز هیچ‌چیز را
عوض نمی‌کردم

بخشی از شعر «سمفونی زرد» سرودهء کیومرث منشی‌زاده

اگر پاس‌بانی که در تاریکی سوت می‌کشد، پسر ِ من بود

دل‌مان تنگ شده است
برای خاکی که خوب می‌شناسیم
برای تقلبی که خوب می‌شناسیم
نان
نان ِ خودمان
تعارف
تعارف ِ خودمان
هوا
هوای صبح‌گاهی خیابان‌های تنگ ِ دی‌روز ِ خودمان

خواهرم می‌نویسد «کارت»های زیبا به مقصد نمی‌رسند
اما امنیت ِ نامهء سفارشی هم غم‌انگیز است
ما باید به خانه‌هامان برگردیم
و چهره‌های شاد را بر صفحهء تلویزیون تماشا کنیم
آن‌ها ما را به شکیبایی دعوت خواهند کرد
آن‌ها ما را به شنیدن مرثیهء نرون برای رُم دعوت خواهند کرد
دختر ژنرال اصرار دارد که لاهیجان به‌ترین چای ِ جهان است
اما خودش چای کلکته می‌نوشد
ما خسته‌ایم .. باید به خانه‌هامان برگردیم
زیر درخت ِ خصومت ِ هم‌سایگان بنشینیم
و فنجان‌های اعتماد ِ متقابل را دست به دست بگردانیم
...
زبان مادری را از یاد می‌بریم
یک‌بار که غریبه‌ای مرا می‌کُشت
به اشکالات دستور زبانی برخوردیم
باید برگردیم و جیرهء عشق را از بازار سیاه ابتیاع کنیم
سفر از یک قارهء خون است به قارهء دیگر
هرج و مرج غریبی است
یگانه ‌وقار
درخت بیدی است که روی رودخانه خم شده است
مردم در جاده‌های مه‌آلود ِ «ما پیروز خواهیم شد*» ناپدید می‌شوند
برادران ما در سینا می‌میرند
قبری برای آن‌ها نیست
باغستان‌های درهء نیل را اجاره داده‌اند
در لهستان حق ِ وتوُ به اشراف تعلق دارد
در تایوان آدم را مثل سیب‌زمینی کنار هر خوراک می‌نشانند ...
باید به برادرت که علیه تو توطئه می‌کند حق بدهی
حق با او است
زندگی ِ لعنتی‌اش را باید ادامه بدهد
حق با او است ...
چرا باید این‌چنین لرزان و ترسان باشیم؛
ما که در محاصرهء مردان هستیم؟
مردان ِ پاس‌بان، مردان ِ تاجر، مردان ِ امنیت...

*سرود ِ سیاهان
بخشی از شعر «دلتنگی» سرودهء مرحوم طاهره صفارزاده

چیزهای زیادی دارد از این‌جا؛ اصلا هم‌این «ویرگول‌نطقه {؛}»! و حتی خیلی از عناوین و سطرهای آن‌ نوشته‌ها هم از نوشته‌های این‌جا گرته‌ای دارند. سعی کردم فقط کمی «رسم‌الخط»‌اش بشود «رسم‌ ِ خط» و مثل معمول‌اش.
آن وبلاگ در یک‌ماهگی مغشوش بود و نویسنده‌اش مانده بود در «که چی؟!». در دوماهگی، که لینک بعضی از وبلاگ‌هایی را که می‌خواند اضافه کرد، و کم‌کم «خواننده/بیننده» از راه می‌رسید، فکر کرد که «باید جدی بود دیگه». یک‌ماه جدی بود، و در پایان سه‌ماهگی هم عمرش را داد به «گاوخونی». که قرار هم جز این نبود: سه ماه!
یکی‌دوتا نوشته ازش حذف شد، که حتی به قامت آن‌جا هم نمی‌آمد. باقی، سِیری سه‌ماه دارد که می‌ماند برای خودش آن‌جا. حقیقت این است: من بیرون از این‌جا، چیز دندان‌گیری ندارم برای گفتن.
چندنفر به‌لطف کامنت گذاشته بودند و بعضی‌ها هم لینک داده بودند. بازی برای ما بود، و برای آن‌ها که می‌خواندند صرفا وبلاگی بود با عمری کوتاه، که گاهی هم با چیزکی به‌روز می‌شد. ممنون ِ ایشان ام بابت لطف و توجه‌شان.
من هم یک‌ماه و اندی لینک وبلاگ‌هایی را که معمولا می‌خواندم گذاشتم کنار وبلاگ. سعی کردم که آشناها نباشند که معلوم است چرا. گاهی هم رعایت نکردم البته.
و حالا که تمام شده، فرقی ندارد کی می‌نوشت و چی؛ قرار نی‌است دیگر به‌روز شود. گرچه کل بازی از هم‌این «اسم نویسنده» شروع شد.

نوشتن در آن‌جا اما تجربهء خوبی بود. نه این‌که با گذاشتن ِ «ی» به‌جای «ء» عوض بشود همه‌چیز. سخت بود برای کسی از تبار روضه‌خوان‌ها، که جای صدخط نوشته برای یک لحظه، در یکی‌دو جمله یا حتی کم‌تر، یک پُست را تمام کند {در این‌جا صدای «کورش ع» در گوش می‌پیچد که دارد چیزهایی می‌گوید و غُر می‌زند}. خدا به آن‌ها که کوتاه‌نویس اند در هر قالب و شکلی، عزت و عمر سعادت‌مند و بلند دهد.

و البته در خیلی از آن نوشته‌ها، خبری از خودم نبود. گفتم که، ترس داشتم بازندهء این بازی باشم. یکی‌دوتا نوشتهء آن‌جا ردگم‌کنی است و بعضی کلمات مال من نی‌است.
من، تنها، «ایلعازر»ی بودم که «حیات موقت دوباره»ای در آن سرزمین داشتم. برای من، تنها لطف «کتاب مقدس»، وهم‌آلود و داستانی بودن ِ اسامی و فضاها و قصه‌هاش است که از آن بهره بردم در این وبلاگ؛ ممنون راویان کتاب مقدس!

فامیلی داشتیم که گاهی به مناسبتی برای ما کادو می‌آورد. بعد، خودش تاب نمی‌آورد و می‌گفت: «برو کادو رو باز کن ببینیم براتون چی آوردیم؟»
و اما حالا؛ تو رسما باختی! بعید بود ببینی و نفهمی. شاید هم دیدی و رد شدی! دیدی و رد شدی! و من برنده می‌باشم اکنون!
پس لطفا برو این بسته را باز کن ببین برات چی‌ها نوشتم ... با علاقهء بس‌یااااااااااااااااااااااااار!

 

# این؛ هم‌این # 88/04/17 حسین نوروزی |

- دست‌ات درد نکنه اوس ابوالفتح؛ پس تو کاسب ای.
- کسب که نه؛ کار می‌کنم.
- ... اومدی ما رو بی‌قرار کردی و رفتی؟ ... ما که سرمون به راه بود وُ دل‌مون هم به چاه ... ترک ِ کسب‌وُکار کردیم، یار هم که نداریم از بی‌دلی؛ بگو که ترک ِ شهر وُ دیار کنیم ...
- یار پیدا می‌شه در عالم، دیار نه!

از «هزاردستان» ِ علی حاتمی، گفت‌وگوی میان رضا تفنگ‌چی و ابوالفتح‌ ِ صحّاف

قدر ِ شهرهامان را نمی‌دانیم؛ صبح از خواب برمی‌خیزیم، می‌بینیم که دیگر آن شهری نی‌است که روزگاری دوست‌اش داشتیم.
شهر، با آدم‌هاش شهر است؛ شهر ِ بی‌یک‌نفر، یعنی خیابان‌های بی‌نظمی که ساخته می‌شوند برای خودشان و یک‌روز این اسم را دارند، یک‌روز اسم دیگری.

دوسال قبل، هم‌این‌جا چیزکی نوشته بودم؛ این تکه‌اش را ام‌روز بدجوری هستم:
شهرها را ساختیم که راه نروند. به خیابان نگاه کن: زن زیبا راه نمی‌رود، عشوه‌ای در راه رفتن‌اش نیست، به بوق‌های پیاپی دل بسته است. حالا تو هی بیا بگو که «بانوی محترم! لطفا برای صرفه‌جویی در مصرف بنزین، با اولین بوق سوار شوید!» شهر یعنی هم‌این عزیز من.
نشانه‌های بسیاری دارد شهر، از روزگاری که عاشق می‌شوی.
با هومن بودیم. دو تا نره‌خر، رسیدند به دوتا دافی. نره‌خرها، یکی‌شان، خیلی مودب، رفت جلو: «عذر می‌خوام خانم، کافی‌شاپ این‌ورها کجا است؟» دافی‌ها، هردوشان، مودب و شیک گفتند: «خواهش می‌کنیم.. هم‌این روبه‌رو!» نره‌خر دومی هم با لب‌خند گفت: «پس ما شما رو به صرف یک فنجان قهوه دعوت می‌کنیم!» کارد می‌زدی خون‌شان درنمی‌آمد دافی‌ها. ذهن ِ ایرانی، خلاق است، حتی وقتی قرار ِ متلک دارد.
شهرها، خلاقیت را توامان با لذت و خواری هدیه می‌دهند. شهری نی‌است، مگر با چهره‌های رنگ‌پریده‌ء زنان‌اش توی خیابان. و دختری که دارد روی لبهء جوی آب، قدم می‌زند.
شهر، خوب است که بزرگ باشد، ولی وقتی که جهانی شد، وقتی که شد شهر مدرن، در قبال زن‌ها و چهره‌های رنگارنگ‌اش، زیباترین زن را از تو می‌دزدد. شهرها، خیابان‌های دور از این‌جا، از توی دست ِ تو دستی را بیرون می‌آورند و در دست آوارگی‌ رها می‌کنند. شهر، خوب است که کمی بزرگ باشد؛ به قدری که «چارتا خیابون اون‌طرف‌تر»ی هم داشته باشد، فقط هم‌این.


بله؛ قدر ِ شهرها را نمی‌دانیم؛ صبح پا می‌شویم می‌بینیم رفته‌ایم به باد. و شهر؛ شهر، بدون بعضی آدم‌هاش، واقعا جای دل‌گیری است، زندانی به بزرگی نیمه‌شب‌هایی که سیگار تمام کرده‌ای.

یک‌جای «هزاردستان»، داش‌رضا به ابوالفتح می‌گوید: «خشکی نکن با من ِ تشنه؛ موکّل ِ آب فرات نباش...». حالا ما داریم برای خودمان زمزمه‌اش می‌کنیم.

حالا فعلا این تصنیف دایم است برای ما، و این‌جا هم هی به‌روز می‌شود؛ یک ماه هی نوشتم و هی پاک کردم و هی ...
وقت معرفی یک وبلاگ است کم‌کم؛ خیلی زود، ام‌شب فرداشب شاید.

شب ِ تهران ِ باد و خاک.


 

# این؛ هم‌این # 88/04/16 حسین نوروزی |

نقل است که شبی {ابوالحسن خرقانی} نماز همی‌کرد.
آوازی شنود که: «هان بوالحسن! خواهی که آن‌چه از تو می‌دانم با خلق بگویم تا سنگ‌سارت کنند؟»
شیخ گفت: «ای بار تعالی! خواهی تا آن‌چه از رحمت تو می‌دانم، و از کرم ِ تو می‌بینم، با خلق بگویم تا دیگر هیچ‌کس سجده‌ات نکند؟»
آواز آمد: «نه از تو، نه از من!»


از در و دیوار که ببارد، آدم دیگر باید به چی امید داشته باشد؟ رسما ام‌روز این سیگارها دارند مرا دود می‌کنند، دود می‌کنند، دود می‌کنند... ای خاک بر سر ِ ما با این روزگارمان.
رُسوای این تصنیف ام که برای این‌روزها و شب‌هامان حسابی جواب می‌دهد.

عصر، تهران، هوای بد...

 

# این؛ هم‌این # 88/04/16 حسین نوروزی |

 

خط ِ «سبز» تو مرا در خطر انداخته بود    بوی آن زلف سیاهم به «حمایت» برسید

اوحدی مراغه‌ای گفته است؛ ربطی هم به انتخابات ندارد.

 

 

# این؛ هم‌این # 88/03/19 حسین نوروزی |

از صبح تا بعدازظهر:
قصه این است که ما «احمدرضا بهارلو»ی درون‌مان را گم کرده‌ایم؛ هم‌این است که حالا و در ساعت ۳ بعدازظهر سه‌شنبه، نمی‌توانم ابلهانه به ریش جهان بخندم، غرق در حسّ ِ خوش‌تیپی، به دوردست‌ها خیره بشوم. در دل من کسی بندری می‌زند، ولی تا صدا برسد به گوش‌ها و دست‌ها، بهارلوی درون خواهد افسُرد.
بله؛ کلافه، بی‌حوصله، نگران، و خسته‌ ام. گویا بهار هم به روح اعتقاد دارد.

غروب:
تمام ِ سه‌شنبه با این آهنگ گذشت. نویسنده، هی می‌رود دوُر می‌زند برمی‌گردد توی این صفحه برای خودش چیز می‌نویسد و پاک می‌کند. وی دارد الواتی می‌کند که وقت بگذرد.

سر ِ ‌شب:
در درون‌ ِ نگارنده، یکی زنگ می‌زند به رادیو و می‌گوید یک آهنگ درخواستی پخش کنید، آن‌ها می‌پرسند از کی باشد این آهنگ؟ می‌گوید «اون دیگه به انتخاب خودتون». بعد، رادیو را خاموش می‌کند و باز هم‌آن آهنگ ِ مورد علاقه ...

نیمه‌شب:
نویسندهء این پای‌گاه، هم‌اکنون انسان شادی است. و خدا را بابت این لب ِ خندون شکر می‌کند. با هم‌آن آهنگ فوق‌الذکر وی می‌رود که کارها و حرکات شادیانه بکند به امید حق.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/23 حسین نوروزی |

۱
چمدان‌ها پُر از قصه‌های عجيب هستند.

۵
آدم‌هايی كه قدشان فقط يک‌متراست، هميشه چمدان‌های آبی دارند.
آدم‌هايی كه چمدان‌های آبی دارند، لبخند می‌زنند. وقتی‌كه می‌روند سفر، با خودشان گل‌های سرخ می‌برند و با درخت‌ها عكس می‌گيرند. آن‌ها فقط به جاهای خوش آب‌وهوا سفر می‌كنند.
آبی‌ها، هيچ‌وقت در دريا خفه نمی‌شوند. ماهی‌ها هميشه با چمدان‌های آبی دوست هستند.
آدم‌هايی كه قدشان فقط يک‌متر است، فقط به اندازهء يک‌متر سفر می‌كنند. آن‌ها خيلی دور نمی‌شوند.
آدم‌های آبی، روی هوا سفر می‌كنند.

۱۲
چمدان‌ها زياد مسافرت می‌روند. هر چمدان، رنگی را با خود به سفر می‌برد. هر چمدان، برای خودش قصه‌ای دارد هميشه. اما قد تمام چمدان‌ها، يک‌اندازه است.
چمدان‌ها با آدم‌ها حرف نمی‌زنند؛ آن‌ها در سكوت، فقط سفر می‌كنند.
چمدان ِ من رفته است سفر.


*صفحاتی از کتاب ِ زیرچاپ «چمدان‌ها می‌روند سفر»؛ یک قصه برای کودکان.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/22 حسین نوروزی |

پدر، بچهء این‌جا است و در این شهر بزرگ شده، و به زبان فارسی کار می‌کند و به زبان فارسی زندگی می‌کند و به هم‌این زبان هم مریض می‌شود. اما هست روزهایی که باید به زبان سرزمین پدری/مادری حرف بزند با بزرگ‌ترها. یک‌بار فکر کردم آدمی در این وضعیت، به چه زبانی به بالا خیره می‌شود و با خود زمزمه می‌کند: «پس کی ما با راه می‌آیی؟». پدر، ادبیات خودش را که عوض کرده است، زمزمه‌هاش را کاش گم نکرده باشد.
چندماه قبل، ده دقیقه نشستم در جلد پدر، چیزی به زبان ِ دیگرش نوشتم. خودم ترجمه‌اش کردم، شد این که می‌خوانی. حالا فکر می‌کنم پدر واقعا این‌همه ساده می‌بیند جهان را؟ یا بلندی‌های زبان‌اش در من عقیم شده؟ نوایی از اعماق مسنجر می‌گوید: «حالا باباش رو ندیدی!».
«نام» ِ این شعر ِ برگشته به فارسی، در زبان ِ دیگر پدری، «آد» است. و البته این کار، اصلا تجربهء جدید و بکری نی‌است؛ فقط یک تجربهء خام است و دلی، برای من. و باز هم البته! بی‌دلیل به‌روز نشده این‌جا. هم‌این!


 
از راه دوری آمدی
با سایه‌ها خوابیده بودم که تو را دیدم
چه زیبا بودی تو
و اشک
چه ناب در چشم‌هات نشسته بود

باد می‌آمد که نام‌‌ات در دل‌ام افتاد
و عاشق‌ات شدم
بس‌یار راه بود که باید می‌رفتیم
راه‌ها با من به راه افتادند
تا توان داشتم به تو فکر کردم
و جهان از من عبور می‌کرد

چه بسیار سال‌ها گذشت و ماه‌ها رفت
عاقبت از من گذشتی
و سایه‌ها مُردند
خودم را دیدم که در راه، بی‌تو.
تنها نامی از تو به‌یاد داشتم
شبیه گلی

نام‌ات
تمام گل‌های عالم بود

 

 

# این؛ هم‌این # 88/02/22 حسین نوروزی |

۱
شاعران آزادی تمام نمی‌شوند
تو را قیچی می‌کنند
و کسی‌
پیش از چاپ
از تو لذت می‌برد

چیزی‌که دیگران خواهند خواند
دیگر
تو نی‌استی ...

۲
چه سرشناس بودی ای زنی که من نوشتم!
جهان با تو رابطه داشت
و هر قطار
به‌شوق تو سوت می‌کشید ...
هنوز
این‌همه سربه‌راه نبودی ای معصوم!

وقتی‌که دیدم عاشق‌ات شده‌ام
روبه‌راه نبودی این‌قدر
و چشم‌هات هنوز
- وقتی‌که می‌نوشتم –
دختری بود که همه می‌خواستند، همه

۳
از تو لذت بردند
و خط خطی شدی مُردی
به من گفتند: یا بنویس "زن ِ خالی" یا بمیر!
نوشتم: زیبا بود، زیبا...
و مُردم.
شعرهای آزادی تمامی نداشتند

۴
مثل زاییدن است
این‌که درد می‌کشیم در مجوّز پیش از چاپ
تا دیگران بخوانند: دوست‌ات دارم

 

Baanoo بانو


این شعر ِ بدون ویرایش، حکایت ما و دفتری است که بیش از سه‌سال است هی مُثله می‌شود، هی مُثله می‌شود، هی! و من، که تو را دوست می‌دارم، این شعر را، تمام شعرها را تقدیم می‌کنم به تو، وقتی‌که داری به این ترانهء خوب ستار دل می‌دهی؛ برای تو.
آن‌ها چه می‌دانند از «شرایط تلخ» آدم‌های یک شعر؟


 

# این؛ هم‌این # 88/02/20 حسین نوروزی |

داشتم از ایران می‌رفتم. همه‌چیز را جمع کرده و حتی با دوستان صمیمی‌تر، حرف‌های خداحافظی هم زده بودم. وقتی‌که قدر ِ مصرف منظم یک‌سال، قرص معده و قلب و اعصاب خریده بودم، یعنی داشتم حداقل برای دوسال دور می‌شدم از خانه.
به‌مدد اینترنت، نقشه‌های بزرگ شهرها و مناطق آن «کشور دیگر» را جمع کرده بودم. همه‌جای شهرهاش را تقریبا می‌شناختم و اگر روزی اشتباهی، مثلا دو ایست‌گاه آن‌طرف‌تر پیاده می‌شدم، بلد بودم که خانه کجا است، من کجا ام، و این ایست‌گاه.
خانه‌ام، اتاقی بود سه‌متر در سه‌متر. اتاق زیر شیروانی هم داشتند، ولی موقعیت این اتاق نسبت به ایست‌گاه مترو خیلی به‌تر بود، و من هم‌این را اجاره کردم. اتاق را در سایت اینترنتی یک مشاور املاک (چیزی در هم‌این مایه) پیدا کرده بودم. عکس‌هایی از چند نمای اتاق را گذاشته بودند توی سایت و قبل از اجاره، گشتی هم توی اتاق زدم و پسندیدم. چیز زیادی نداشت، و من هم البته چیز زیادی نمی‌خواستم؛ جایی که بشود سیگار کشید، خواب ِ خانهء مادری را دید، و جایی که بشود مُرد. واقعا در آن اتاق، می‌شد خیلی آسوده چشم بست و مُرد.
این‌جا، در اتاق خانهء پدری، کتاب‌هام را گردگیری کرده بودم و همهء قفسه‌ها را روزنامه‌پوش؛ که خاک نگیرند این بی‌نواها. یکی‌دو دست لباس روزانه، لباس گرم، سشوار، شانه، فندک ِ گل‌قرمز، یکی‌دو تا ساز شکسته و مست، هارد سیستم، گذرنامه و شناس‌نامه و خودم؛ تمام چیزی بود که برداشته بودم برای رفتن. مادرم را، پدرم را، خواهرم را با دوتا فندُق‌هاش، و برادرم را توی دل‌ام ریخته بودم و آمادهء حرکت بودم.
دو ماه می‌شد که اغلب مسیرهای آمدوشد در تهران را دربست می‌گرفتم. نمی‌خواستم معطل ِ شهری بشوم که داشتم از یادش می‌رفتم. فکر می‌کردم حالا که قرار است بروم، چه‌نیازی است که این شهر را بیش‌تر تماشا کنم؟ آدمی که داشت از جایی آشنا می‌کند و می‌رفت، آدمی که خودش به‌تر از هرکسی می‌دانست که دور از این خراب‌شده سگ‌مرگ خواهد شد، چه حاجت به این غصه‌های اضافه داشت؟ مثلا این‌که راننده تاکسی بداند که این رژیم کی کارش تمام است، این‌که زمان شاه چه‌قدر هوا خنک‌تر از حالا بود، و این‌که بشنوی «همه بُریدیم آقا... همه». بله ... من دو ماه تمام، هرروز سوار ماشین دربست و دراختیار می‌شدم، و خود ِ این من شاهد است که یک‌روز، که از ناچاری سوار تاکسی خطی شدم، به خودم گفتم: «مردم تهران چه‌ عوض شده‌اند! همه سیاسی، همه اهل مسایل پیچیده، همه تنها... ». خب من دوماه بود که این‌جا زندگی نمی‌کردم، طبیعی بود.
همه‌چیز با ساعت آن جهان ِ دیگر تنظیم شده بود؛ غذا می‌خوردم وقتی‌که آن‌جا ظهر بود، می‌خوابیدم وقتی‌که آن‌جا شب بود، و تمرین می‌کردم که یک‌شنبه‌ها غصه‌دار بشوم جای جمعهء خودمان.
می‌دانستم که آن‌جا خبری از تاکسی‌سواری هرروزه نی‌است، و باید به متروی لعنتی عادت کنم. هرروز به سایت متروی فلان‌شهر سر می‌زدم، ساعت‌ها را چک می‌کردم، مسیرها را از روی نقشه تماشا می‌کردم و به حافظه می‌سپردم، و سعی می‌کردم شهروند خوبی باشم.
رسیدم به جایی‌که دیگر می‌دانستم اگر «بخواهد» ساعت فلان، فلان‌جا باشد، کی سوار کدام قطار می‌شود، و حالا که دارم می‌نویسم مثلا، دقیقا توی کدام ایست‌گاه است.
می‌فهمیدم که کدام ایست‌گاه برای تنهایی است، کدام ایست‌گاه برای قرارهای عاشقانه، و کدام‌شان برای این‌که فقط پیاده شوی بروی برسی به اتاق نکبتی ِ سه‌درسه.
همهء این‌ها را در دو ماه زندگی از روی نقشه، تجربه کرده بودم. یاهو هم هر لحظه وضعیت آب‌وهوا را گزارش می‌داد و با خودم می‌گفتم: «ام‌سال، شکر خدا بارون خوبی باریده و کشاورزان لابد راضی هستند». فکر می‌کردم دعای کشاورزان ِ آن‌جا را با خود خواهم داشت روز مبادا.
دو ماه شد که در آن شهر همیشه‌باران، تنهایی زندگی کردم و فقط هرروز از یک ناحیه، سوار مترو می‌شدم، می‌رفتم ناحیهء دیگر. چرا؟ ....
داشتم از ایران می‌رفتم، احتمالا برای همیشه، ولی نشد. مغموم، همه‌چیزهایی را که جمع کرده بود، بار و بندیل را، باز کردم و برگشتم به هوای دل‌گیر جمعهء خودمان. همه‌چیز برگشت به وضعیت قبلی، الا این‌که دیگر یادم نبود این‌جا کرایه‌های خطی دقیقا چی‌به‌چی است، کجای این اتاق و چه‌موقع می‌خوابیدم، و مردم تهران دقیقا چه‌قدر وارد مسایل پیچیده‌اند. کم خواب می‌دیدم، و اغلب هراسان بلند می‌شدم و فکر می‌کردم حالا که از قطار ساعت فلان جا مانده‌ام، چه‌طور ممکن است سر ساعت برسم به ایست‌گاهی که برای قرارهای عاشقانه خوب بود؟
و مادرم... هروقت در می‌زد، خیال می‌کردم باز هم خانم یاسمین است که آمده برای عصرانه دعوت‌ام کند؛ پیرزن، سرایه‌دار خانه‌ای بود که من دو ماه از روی نقشه توی یکی از اتاق‌هاش زندگی کرده بودم.
بعد، تا مدت‌ها قرص‌ها را کیلویی می‌خوردم که تمام شوند، روی دست نمانند؛ این‌جا، خیلی غریبه بودم.
و دیگر این‌که من هرروز در آن کشور لعنتی، از یک ایست‌گاه به ایست‌گاه دیگر می‌رفتم برای چی و کی، واقعا گفتن دارد؟ آشکارا در این نوشته یک‌چیز خیلی مهم را پنهان کردم. خانم‌ها آقایان؛ لازم است اعلام کنم که آن خانه بهانه بود، مترو بهانه بود، عصرانه‌های خانم یاسمین هم. یعنی من با مترو به دیدن چه‌کسی می‌رفتم؟ یعنی چه‌کسی می‌توانست باشد این‌وقت ِ روز؟ آن شهر، که خود ِ خود ِ غربت بود، چیزی داشت که این وطن عزیز، ندارد. ای‌داد.

دی‌روز، به‌یاد گذشته، سری زدم به سایت آن دفتر املاک، که ببینم اتاق‌ام در چه‌حال است، یاسمین چه طور است، کی‌به‌کی است...و نابود شدم. هرچه گشتم، کم‌تر دیدم. اتاق‌های زیر شیروانی زیاد بودند، اما از اتاق من و از خانم یاسمین خبری نبود. زمزمه کردم: که نه از تاک، نشان بود وُ نه از تاک‌نشان. (جامی)

 

*عنوان نوشته، سطری است از کتاب محبوب ِ «پولینا، چشم‌ و چراغ کوهپایه»، نوشتهء آناماریا ماتوته، ترجمهء محمد قاضی.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/19 حسین نوروزی |

عباس‌علی، رییس تلگراف‌خانهء شهر خوی بوده در زمان ناصرالدین‌شاه قاجار. اصل و نسب‌اش هم می‌رسیده به موسی، پسر کوچک یحیی برمکی، وزیر دربار عباسی. از ۱۲ شوّال ۱۳۰۹ تا ۲۹ رجب ۱۳۱۳ هجری قمری (۲۱ ارديبهشت ۱۲۷۱ تا ۲۵ دی ۱۲۷۴ هجری شمسی)، یعنی سه‌ماه و اندی قبل از ترور ناصرالدین‌شاه، تقریبا بیش‌تر روزهای هفته کارش این بوده که «احوال» شهر خوی را به اطلاع شاه و دربار برساند. نمی‌دانم که برای شاه ایران هم مهم بوده که در خوی چه می‌گذرد یا نه؛ اما عباس‌علی خان میرپنج دنبلی، لابد احساس می‌کرده که باید برای شاه بنویسد:«دی‌شب فی‌الجمله بارانی آمده. حالا هم استعداد بارندگی دارد و هوا سرد است. تازه مسموع نشده – عباس‌علی».
عباس‌علی، که نام کوچک خود را به‌جای امضا می‌گذاشته پای هر پُست تلگراف، مردی بوده که هرروز برای شاه از احوال شهر می‌نوشته، از قیمت گندم وُ جو، و از اتفاقات معمول آن‌حوالی: هوا ابر شد، باران شد، بارید؛ نرخ غله به قرار سابق است، و جز دعاگویی و امنیت، تازه مسموع نشده است.
هرروز گزارش کوتاهی می‌داده از رفت‌وآمد اندک مسافران به شهر، عروسی دختر این کشاورز با پسر آن‌دیگری، تجاوز آدم‌های این ده به زمین آدم‌های آن‌یکی، و این‌که دارد باران می‌بارد یا برف. پیرمرد، فکر می‌کرده لابد برای شاه مهم است بداند که دی‌روز در خوی باران باریده یا برف. چهارسال تمام، کوچک‌ترین حرکت ابرها را برای دربار ناصرالدین‌شاه مخابره می‌کرده است. حواس عباس‌علی بوده که شاید برای شاه مهم باشد که «از دی‌روز هوا انقلاب دارد».
عباس‌علی، اتفاقات معمولی را گزارش می‌داده و از لحن تک‌تک تلگراف‌هاش برمی‌آید که اطمینان داشته شاه، موبه‌مو خوانندهء گزارش‌های او است. از هم‌این‌رو، پای تمام تلگراف‌ها نام خودش را می‌نوشته و حتی اگر روزی بدون اتفاق هم می‌گذشت، مثل پنج‌شنبه سوم محرم ۱۳۱۰، برای شاه می‌نوشت: «تازه قابل عرض مسموع نشده؛ هوا دو روز است معتدل است- عباس‌علی». و دوشنبه چهاردهم جمادی‌الاولی هم‌آن سال: «هوا آفتاب و سرد است. شب‌ها جزئی یخ می‌بندد. تازه قابل عرض اتفاق نه‌افتاده است – عباس‌علی».
یک‌روزهایی مثل شنبه ۲۶ شوّال سال ۱۳۱۰ هم که حوصله نداشته، بدون آوردن اسم کوچک‌اش پای تلگراف، فقط می‌نوشته: «تازه قابل عرض مسموع نشده». و در این‌روزها، یقین که عباس‌علی، حتی دلی نداشته برای گزارش آب‌وهوا؛ روزهای بی‌حوصله بودن حتی برای شاه. عباس‌علی، مرد خسته و تنها.
در دل و در شهر عباس‌علی، اگر گوسفندان آن روستا زمین‌های این روستا را نچریده باشند، و اگر آدم‌های حیدرخان امیرتومان از قریهء دره‌باغ، خانهء عباس، نوکر حیدرخان را که در حاشیهء ده است به گلوله نبسته باشند، اتفاق مهم یعنی: هوا استعداد بارندگی دارد ام‌روز.
و تمام این نوشته‌ها را، از وضعیت آب‌وهوا تا نرخ غله و احوالات شخصی و مزاجی مردم، عباس‌علی نه برای معشوق‌اش، که برای شخص شاه می‌نوشته است. مهم نی‌است شاه می‌خوانده یا نه؛ عباس‌علی می‌نوشته و یقین داشته که شاه خواهد خواند، و اگر یک‌روز به‌دلیلی تلگرافی از عباس‌علی نرسد، لابد نگران خواهد شد. عباس‌علی خاطر والای شاه را زیاد نگران نمی‌کرده، بیش‌تر روزها چیزکی، حتی در حد گزارش وضع آب‌وهوا، می‌نوشته برای او.
عباس‌علی، رییس تلگراف‌خانهء شهر خوی، مرد ِ تنهایی بوده لابد. این را از متن و چیدمان کلمات بعضی تلگراف‌ها فهمیدم. و فهمیدم که تلگراف‌ها، بهانه‌ای بوده برای گفتن و نوشتن از روزهای معمولی، و روزهایی که هوا سرد است، باران است، برف است، و نرخ غله به قرار سابق است. *

و حالا وُ این قصهء ما.
من خبر دارم که تو، یک فایل وُرد داری که هرروز، توش از دل‌تنگی‌ها و غصه‌ها و ترس‌هات می‌نویسی و منتشرشان نمی‌کنی. می‌دانم که تو دفتری {دفتری از جنس فایل وُرد} داری که توش نوشته‌ای:

شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یک‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
دوشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
سه‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
چهارشنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
پنج‌شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
جمعه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
شنبه: حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن
یک‌شنبه: ...

مدت‌ها است خبر دارم؛ خودت گفتی اصلا. ولی خب، به‌اش کم فکر کرده بودم. بله.. من مدت‌ها است خبر دارم تو می‌نویسی «حال ما خوب است؛ اما تو باور نکن». و حتی خبر دارم که کدام‌روز، بُلد می‌نویسی و کدام‌روز نازک‌تر و کدام‌روز می‌نویسی و ذخیره نمی‌کنی. و من می‌دانم چرا بعضی‌روزها، چیزی ننوشته‌ای، و باور می‌کنم که حال شما، عین حال ما، صحرای کربلا است پُر از لب‌تشنگی و حکایت.
عباس‌علی فدای قد و بالات؛ بردار برای من آن نوشته‌ها را ایمیل کن. من «آب‌وهوا»ی آن‌جا را خبر دارم ازش؛ از «حال‌وهوا»است که بی‌خبرم گاهی.
این فایل‌های وُرد، دو‌نفر را عذاب می‌دهند: کسی که می‌نویسد و منتشر نمی‌کند، کسی که می‌داند و نخوانده است. بیا هردو را از این عذاب خلاص کن، بریز بیرون روزهای هفته را، بگذار ببینم آب‌وهوای روزگار ات، استعداد چه‌قدر باران را دارد دختر مهربان.

پنج‌شنبه، هفده اردیبهشت ِ تهران
ام‌روز، به‌شدت پنج‌شنبه بود. حرف زدیم، بعد نشستم پای این قطعه‌های موسیقی؛ پنج‌شنبه‌تر شد روزمان. سعدی خواندم؛ گفت: هیچ شک نی‌است به تیر ِ اجل – ای یار عزیز - / که من از پای درآیم؛ چو تو اندازی، به!
نگران ِ تو، حسین.

 

پی:
* تمامی تلگراف‌های «عباس‌علی» به دربار شاه، در کتابی به نام «گزارش‌های تلگرافی آخرین سال‌های عصر ناصرالدین‌شاه – خبرهایی از خوی» به همت «شهریار ضرغام» گردآوری و در سال ۱۳۶۹ به‌شکل «ناشر-مولف» منتشر شده است. شاید در دست‌دوم‌فروشی‌های انقلاب یافت شود. ندیده‌ام تجدید چاپ احتمالی‌اش را.

 

# این؛ هم‌این # 88/02/18 حسین نوروزی |

مجیدجان، دل‌بندم
آن‌روزها که تو می‌آمدی با بچه‌های ما «اینترنت بکنی»، و هنوز نمی‌دانستی که «LoBtoB» برای تو اینترنت نمی‌کند به‌تنهایی، دوست ِ خوب من که من و خیلی‌های دیگر ازش کار یاد گرفته بودیم، بی‌که حتی خودش بداند، دردی در بدن‌اش داشت که چندماه بعد اسم‌اش را به‌اش گفتند: سرطان.
تو لابد نمی‌دانی سرطان با آدم چه می‌کند. من هم راست ِ راست‌اش خوب نمی‌دانم؛ فقط چیزهایی شنیده‌ام و وقتی دوست قدیم را دیدم، با موهایی که تازه سر از پوست درآورده بودند، و لب‌خندی که آشکارا کدر شده بود از شیمی‌درمانی یک‌ساله، تازه فهمیدم که من هم چیزهایی را فقط  شنیده‌ام. می‌دانی... بعضی لحظه‌ها را نمی‌شود «اینترنت کرد»؛ باید خود درد بشوی. تو راستی حالا که اینترنت کردن را یاد گرفته‌ای، واقعا چی می‌کنی آن تو؟ اینترنت؟ خوشا سعادت!
به‌ات گفتم که با این رفقا درست برخورد کن؛ گفتم که این‌ها، بعضی‌هاشان قدر سن من و تو تجربه و سابقه دارند و اگر حالا و این‌جا، تو به‌شان می‌گویی «زیردست» و از من می‌خواهی که «رییس»شان باشم، بد نه‌آورده‌اند. گفتم که این‌ها از سر لطف، و دوستی، چیزی که تو اصلا نفهیدی‌اش، کنار من ایستاده‌اند که زمین نخورم. و من زمین خوردم. چرا؟ می‌گویم...
تو آمدی و با این‌که آمده بودی جای کسی را بگیری را که سه‌ماه، دقیقا تک و تنها، از چند خودکار ساده تا ده‌ها کامپیوتر و میز و فضا را با چانه‌‌زنی‌های فرسایشی سیستم فشل اداری دست و پا کرده بود. و روزی که تو شدی بالادست من، فقط به رفقا گفتم: «می‌شناسم‌اش؛ شاعر اه. می‌شناسیم هم رو. به‌هرحال از فلانی به‌تر اه». چه‌ باید می‌کردم؟ آن‌ها به اعتبار حرف من آمده بودند. واقعا خیال می‌کردم که هنوز شعر می‌نویسی و هم‌آن رفیق شهرستانی ساده‌ای هستی که با عمه‌اش (مادر بزرگ؟) زندگی می‌کند و دانش‌جو است. و خیلی هم مهم نبود دیگر که داری می‌نشینی جایی که جای تو نی‌است.
من اخراج شدم. و به‌جز آن دوست قدیم، همه ماندند. حتی آن رفیقی که در آس‌مان‌ها زندگی می‌کرد، بعد از ده‌سال رفاقت، ترجیح داد که بماند و سکوت کند. و پنهان هم نمی‌کنم که تا لحظهء آخر گوش تیز کرده بودم ببینم کی با من می‌آید. خب آن‌جوری شد که دیدی: کسی نه‌آمد با من، جز دوستی که بعدها فهمیدیم با درد سرطان آن‌روزها را سپری کرده است.
دوست من یک‌سال شیمی‌درمانی شد. ما، که دوستان نزدیک‌تری بودیم، اعتراف می‌کنم که حتی اطمینان نداشتیم که چیزی ازش بماند... خیلی تلخ است. اما، حالا که این‌ سطرها را می‌نویسم، سر ِ پا است و هنوز هم می‌نویسد و هنوز هم به‌ترین دوست است. لازم است مثلا لینک بدهم؟ واقعا؟ اوم؟ یعنی یاد گرفته‌ای اینترنت کنی و بروی روی لینک کلیک کنی؟ خوشا نشاط و به‌روزی!
من آن‌قدر درگیر گرفتن حقوق‌ها بودم و هرروز جنگ و جنگ و جنگ، که چیزی به اسم اعصاب نماند برای‌ام و دیدی و دیدیم که چی شد عاقبت... می‌توانستم جوری اداره کنم که نشود آن که دیدی. بله! به‌جز اتهام‌هایی که تو و امثال تو ساختند بعد از رفتن من، از «فساد اخلاقی» بگیر تا «صدور اجازه برای سیگار کشیدن خانم‌ها در محیط اداری» {ببین؛ من رسواتر از این ام که چون تویی رسوا کند مرا}، من ضعف بزرگی هم داشتم (و هنوز هم دارم): من «مدیر» خوبی نبودم. ساده‌تر از این؟ مدیر خوبی نبودم، و این‌که دوست و هم‌کارمان با هم‌راهی تو چه‌قدر زیرآب زد تا موفق شد، فقط «توجیه» ضعف مدیریت من است و بس. از همهء کسانی که از کار کردن با من به‌شان لطمه‌ای رسید عذر می‌خواهم. از بعضی‌هاشان هم در دیدارهای بعدی، عذرخواهی کردم رودررو.
و کاش به حرف تو گوش می‌دادم و سیگار را ممنوع می‌کردم؛ لااقل ناخواسته به سرطان ِ دوست قدیم و خوب کمک نمی‌کردم... نه؟
حالا تو را بیرون کرده‌اند و می‌گویند «پول بچه‌ها را این‌همه‌سال می‌دزدیده‌ای». خب من ضعف مدیریت و اتهام‌های وقیحانهء دیگر را با کمال میل می‌پذیرم و سرم بلند است که آخرین نفری بودم که حقوق آن‌ چندماه کار را گرفتم، بعد از این‌که همه پول‌شان را گرفتند. راستی تو واقا توی اینترنت که می‌روی، چی می‌کنی؟
ببین؛ دوست من خوب شد، و هنوز هم هم‌آن‌قدر حرمت دارد که داشت. روزی که بیرون‌ات کردند، «خبر داغ» برای او بُردم. باور کن به‌ات نخندید و نفرین نکرد. فقط گفت که دل‌اش از آن کارها شکسته و آن‌روزها به حرمت من خم به ابرو نه‌آورده. خب این از محاسن ِ رفیق خوب داشتن است که تا آخر پا هستند. روزی که ما رفتیم، بچه‌های دیگر هم آمدند و دسته‌جمعی رفتیم نشستیم توی یک کافه، و خوش بودیم. تو بدبخت اصلا می‌فهمی با رفقا دُور هم توی یک کافه نشستن و سیگار کشیدن یعنی چی؟ به‌خدا اگر که بفهمی اصلا رفیق چی‌ هست. اصلا بیا و گوشی را بردار زنگ بزن به آن هم‌کار قدیم‌ات؛ بگو که «اختلافات به‌کنار، اما ناراحت شدم وقتی شنیدم .. و خوش‌حال ام که حالا به‌تر هستی». اوم؟ خب تو بدبخت حتی قدر یک تلفن هم اعتبار نداری. من ولی می‌توانم حتی به آن دوستی که با هم درگیر شدیم، زنگ بزنم و بگویم: «دعوا کردیم، درست! ولی ناراحت شدم که عکس‌ات را دیدم با موی کوتاه ... رفیق!» تو ولی از همه‌جا رانده شده‌ای مجیدجان..
آن‌روزهای بد گذشت خیلی زود. ما بی‌کار نماندیم. بچه‌های دیگر هم که ماندند آن‌جا، و تو یک‌هفته بعد اخراج‌شان کردی، بی‌کار نماندند. من هم که می‌دانی: تا بخواهی در این کشور ارتباط دارم که فقط کافی است کمی نازم را کم کنم تا چند برابر حقوق تو را بگیرم. و به این‌ها اضافه کن که این‌همه اتفاق و ضعف را از پسری که حالا و هم‌این لحظه، هنوز مانده تا سی‌سال‌اش بشود، همه می‌پذیرند به جوانی.
خب.. حالا به‌قدر کافی خورده‌ای لابد. پس به پیش‌نهاد من دوستانه فکر کن: چندماه مرخصی بده به خودت، هر روز برو دوش بگیر که تمیز باشی، آرایش‌گاه برو، لباس‌هات را حتی اگر کهنه، بده خشک‌شویی، و حتی نماز ِ اول وقت‌ات را هم بخوان. نماز خواندن، پاکیزه که باشی، ثواب بیش‌تری دارد. اصلا بیا و آدم ِ تمیزی باش و اینترنت هم بکن حتی؛ ها؟
و به یاد داشته باش که دنیا جای بس‌یاری کوچکی است. و به یاد داشته باش که من این آهنگ خراب‌آبادی را تقدیم می‌کنم به تو که حالا از اسب «هم» افتاده‌ای. کاش باهاش حال کنی رفیق؛ سوسن هرگز بد نبوده است...

 

# این؛ هم‌این # 88/02/15 حسین نوروزی |

...

قدیم‌ترها وبلاگی درست کرده بودم برای مُردگان. قرار داشتم با خودم که هر روز، گزارش وفات مردمان را به‌روایت «اعلامیه»هایی که در خیابان‌ها و دیوار مساجد می‌بینم، بنویسم. هر پُست، یک تیتر خبری داشته باشد: «آدم ِ بنی‌بشر درگذشت». بعد، ادامه‌ای کاملا خبری و موثق: «به‌هم‌این مناسبت، مجلس ختمی در روز فلان در مسجد فلان در آدرس بهمان برگزار می‌شود و حضور شما سروران گرامی، مایهء شادی روح آن عزیز ازدست‌رفته و آرامش بازماندگان ایشان خواهد شد».
عکسی هم از اعلامیهء مرحومه / مرحوم بگذارم پایین هر نوشته با شعری که لابد در سوگ این رفتن بر بالای اعلامیه نوشته شده بود. و قرار بود بنویسم دقیقا که براساس این اعلام، چه خانواده‌هایی در سوگ نشسته اند.
آدم‌ها هم اتفاقی انتخاب می‌شدند؛ هرکسی برای یک‌روز. مهم این بود که آن آدم‌ها، با تعاریف اجتماعی، جای‌گاه خاص و مهمی نداشته باشند و در سوگ‌شان، تنها خانواده و بستگان‌شان عزادار باشند. قرار بود در آن وبلاگ، هم‌درد دیگرانی باشم که دیگران ِ دیگر، هم‌دردشان نبودند.
قرار داشتم که آن وبلاگ را تقریبا هرروز به‌روز کنم. مهم بود که خوانندگانی از سراسر جهان بدانند و اگر خواست‌شان بود، در تقویم‌های جیبی‌شان یادداشت کنند که مثلا فلان‌روز، شب هفت ِ یک آدمی است در یافت‌آباد، و در صورت امکان می‌شود رفت و در سوگ بازماندگان شریک شد. بالاخره باید یک‌جایی باشد، پای‌گاهی باشد که روزانه در حد توان و امکانات، از رفتن «مادری مهربان» بگوید و دیگران ِ ناشناس را از به‌سوگ‌نشستن ِ خان‌دان ِ معظم ِ کجاآبادی باخبر کند. هر روز در این‌شهر، چه‌قدر «جوان ناکام» می‌روند بی‌که من و شما بدانیم؟ خوب نی‌است که آدم‌ها روی دیوار مساجد بماسند و بپوسند و برزیند زمین، یا زیر باران و کفش عابران تلف شوند. باید خبررسانی کرد و نوشت؛ حتی اگر نشناسیم‌شان.
چی شد که آن وبلاگ، در آغازین هفته‌های تولد، خود به دنیای مُردگان رفت؟ ساده است: دوربین خوب، چیزی که در شأن آن مردمان باشد، می‌خواستم و گاهی هم اسکنر. آن‌وقت‌ها هیچ‌کدام‌شان را نداشتم. فقط وقت داشتم و عشق و ایمان به درستی ِ کاری که می‌خواستم بکنم.

سال‌های ۷۵ و ۷۶ بود که آن‌قدر رفته بودم به این قبرستان و آن سنگ‌تراشی، که تقریبا با همهء مردگان این شهر آشنا بودم. پروژه‌ای دست گرفته بودم که دوسال هم وقت برای‌ آن گذاشتم: گورنوشته‌ها. 
حالا زیاد شده این‌قبیل کارها؛ آن‌وقت‌ها در آن حجم و اندازه، کار حسابی‌ای نکرده بودند با این نوشته‌ها. وقت گذاشتم و کاری شده بود برای خودش: بیش از ده‌هزار صفحه نوشته، و مثلا پنجاه‌تا کاست که خودم نوشته‌ها را دکلمه کرده بودم! حالا کجا هستند؟ چه بگویم.

یک‌روز، آن وبلاگ دوباره بازمی‌آید. و آن نوشته‌ها، اگر ناشری داشت و سرمایه‌گذاری، کتاب می‌شوند. بعضی چیزها، مهم‌ اند، و چیزهای دیگر، مهم‌تر.


پی:
- خداوند ارواح را به هنگام «مرگ» قبض می‌كند و ارواحی را كه نمرده‌اند نیز به هنگام «خواب» می‌گیرد. سپس ارواح كسانی را كه فرمان مرگ آن‌ها را صادر كرده، نگه می‌دارد و ارواح دیگری را (كه باید زنده بمانند) بازمی‌گرداند تا «سرآمد معینی».
«قرآن، سورهء زمر، آیهء ۴۲، ترجمهء فولادوند»

- و تمام‌ جهان‌ را يک زبان‌ و يک‌ لغت‌ بود. و واقع‌ شد كه‌ چون‌ از مشرق‌ كوچ‌ می‌كردند، هم‌واری‌ای‌ در زمين‌ «شنعار» يافتند و در آن‌جا سكنی‌ گرفتند. و به‌ يک‌ديگر گفتند: «بياييد خشت‌ها بسازيم‌ و آن‌ها را خوب‌ بپزيم‌.» و ايشان‌ را آجر به‌ جای‌ سنگ‌ بود، و قير به‌ جای‌ گچ‌. و گفتند: «بياييد شهری‌ برای‌ خود بنا نهيم‌، و برجی‌ را كه‌ سرش‌ به‌ آسمان‌ برسد؛ تا نامی‌ برای‌ خويشتن‌ پيدا كنيم‌، مبادا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ شويم‌.» و خداوند  نزول‌ نمود تا شهر و برجی‌ را كه‌ بنی‌آدم‌ بنا می‌كردند، ملاحظه‌ نمايد. و خداوند گفت‌: «همانا قوم،‌ يکی‌ است‌ و جميع‌ ايشان را يک‌ زبان،‌ و اين‌ كار را شروع‌ كرده‌اند، و الآن‌ هيچ‌‌كاری‌ كه‌ قصد آن‌ بكنند، از ايشان‌ ممتنع‌ نخواهد شد. اكنون‌ نازل‌ شويم‌ و زبان‌ ايشان‌ را در آن‌جا مشوّش‌ سازيم‌ تا سخن‌ يک‌ديگر را نفهمند.»
پس‌ خداوند ايشان‌ را از آن‌جا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ ساخت‌ و از بنای شهر بازماندند. از آن‌ سبب،‌ آن‌جا را «بابل» {اختلاف}‌ ناميدند؛ زيراكه‌ در آن‌جا خداوند لغت‌ تمامی‌ اهل‌ جهان‌ را مشوّش‌ ساخت‌. و خداوند ايشان‌ را از آن‌جا بر روی‌ تمام‌ زمين‌ پراكنده‌ نمود. 
«کتاب مقدس، عهد عتیق، کتاب آفرینش، برج بابل»

 

# این؛ هم‌این # 88/02/04 حسین نوروزی |

اتفاق‌ام به سر کوی کسی افتاده‌است
که در آن کوی، چو من، کُشته بسی افتاده‌است
به دل‌آرام بگو - ای نفس باد سحر -
کار ما هم‌چو سحر، با نفسی افتاده‌است 
خبر ِ ما برسانید به مرغان چمن،
که «هم‌آواز ِ شما در قفسی افتاده‌است» آقای دکتر!

پی:
ناچار، هرکه صاحب ِ روی نکو بُود
هرجا که بگذرد، همه‌چشمی در او بُود
ای گل؛ تو نیز شوخی بلبل معاف دار
کآن‌جا که رنگ و بوی بُود، گفت‌وگو بُود
نفس آرزو کند که تو لب بر لب‌اش نهی
بعداز هزار سال که خاک‌اش سبو بُود
پاکیزه‌روی در همه‌شهری بُود؛ ولیک،
نه چون تو پاک‌دامن و پاکیزه‌خو بُود
ای گوی ِ حُسن بُرده ز خوبان ِ روزگار
مسکین کسی که در خم چوگان، چو گو بُود
مویی چون‌این دریغ نباشد گره‌زدن
بگذار تا کنار و برت مشک‌بو بُود
پندارم: آن‌که با تو ندارد تعلقی
نه آدمی؛ که صورتی از سنگ و رو بُود
من باری از تو برنتوانم گرفت چشم
گم‌کرده‌دل، هرآینه در جست‌وجو بُود
برمی‌نه‌آید از دل تنگ‌ام نفس تمام
چون نالهء کسی که به چاهی فرو بود
سعدی؛ سپاس دار و جفا بین و دم مزن
ک‌از دست نیکوان، همه‌چیزی نکو بود


# این؛ هم‌این # 88/02/01 حسین نوروزی |

یک‌‌جایی هست در استان مرکزی به نام «داوودآباد» که مردم‌اش می‌نویسند اش «داودآباد». جای کوچکی باید باشد با امکانات محدود و مشکلاتی که لابد واضح است.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در این شهر یک مرکز فرهنگی‌هنری دارد؛ یک کتاب‌خانه. در این مرکز، کلاس‌های مختلفی برای بچه‌ها برگزار می‌شود و دوره‌های آموزشی و کارگاهی و غیره هم دارند، مثل تمام مراکز دیگر. و خب لابد این مرکز کانون، اعضایی هم دارد؛ دختران و پسرانی که مثل هر کودک و نوجوانی در سراسر دنیا، آروزها و «ای‌کاش»هایی دارند.
قبل از عید بود که مربی‌ ادبی این مرکز، نوشته‌هایی فرستاده بود برای بررسی و احتمالا انتشار در روزنامه. نوشته‌هایی که آن‌زمان وسط اخبار و مقالات بس‌یار، گم شدند. بعد از عید، اتفاقی به‌شان برخوردم و .. واقعا حیف بود اگر یادم می‌رفت و منتشر نمی‌شدند.
من، بنابه شغل و علاقه‌ام در این یازده‌سال، نوشته‌های بس‌یاری از بچه‌ها خوانده‌ام، آرزوهاشان را شنیده‌ام، و خب، هر روز و هر هفته چیزهایی نوشته‌ام «درباره» و «برای»شان.
آخرین‌روز اسفند بود که از سر ِ عادت و رسم، یادداشت کوتاهی نوشتم برای آخرین‌صفحهء روزنامه در سال قبل. یک خط آن را اما صادقانه و باافتخار نوشتم:«خدایا؛ ممنون تو ایم که یک‌سال دیگر، میهمان خنده‌های سادهء این بچه‌ها بودیم. آرزو می‌کنیم سال تازه، سال صلح، خنده‌های از ته دل، و سال ِ شادی کودکان باشد؛ در ایران و هرکجای جهان که کودکی هست».
خواندن این نوشته‌ها، که در ادامه می‌آید، دلیل ساده‌ای است برای این افتخار، و ذوقی که کار کردن با/برای بچه‌ها دارد.
این نوشته‌ها را فکر می‌کنم در یک نشست گروهی، یا مثلا به‌درخواست مربی ادبی‌شان در زمانی مشخص نوشته‌اند. شباهت‌هایی دارند و هم‌آهنگی‌هایی. اما یک نکتهء مهم دارند این نوشته‌ها که دوست‌داشتنی‌شان کرده است: مراکزی مثل کانون پرورش فکری، و کارگاه‌ها و کلاس‌های بیرون از دایرهء خشک و استعدادکُش ِ آموزش و پرورش، با تمام اعمال سلیقه‌ها و اما و اگرها، هنوز هم آیینه‌ای هستند برای نشان‌دادن ِ آروزها، خواسته‌ها و دل‌تنگی‌های سادهء کودکان. این نوشته‌ها را می‌شود آنالیز، و بخش‌های «رسمی»شان را حذف کرد، بعد رسید به پلی که می‌رود تا آرزوهای بخشی از کودکان این سرزمین؛ بی‌که دستی مغشوش‌شان کرده باشد.
دیگر این‌که: اگر از «آخی»ها و «نازی»ها بگذریم، از دل ِ هم‌این نوشته‌ها می‌شود به چیزی رسید که اسم‌اش «زندگی» است؛ زندگی، به‌مثابه یک اجبار و لذت ِ توامان، که با تلخی‌ها و سادگی‌هایی در جریان است. برای من، این سطرها خیلی سخت است:«من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباب‌بازی‌های قشنگ و یک موبایل داشته باشم. من دوست دارم که همه بچه‌های ایران‌زمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچه‌های دیگر نشوند و مخارج خانه‌هایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.»
و توضیح آخر: این بچه‌ها، همه اهالی یک شهر هستند. نام فامیل اغلب‌شان هم «داودآبادی» است و تکرارها، از این‌رو است. (بس‌آمد ِ نام‌های کوچک تکراری هم در بچه‌های این شهر بس‌یار است).
در نوشته‌ها، دست نبرده‌ام. با توجه به شناختی که از نوشته‌های عموم بچه‌ها دارم، حس نمی‌کنم که مربی‌شان هم چندآن تغییری در متن‌ها داده باشد. رسم‌الخط هم هم‌آن رسم‌الخط روزنامه است.

By Tyler E Nixon


ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک داشتم که می‌توانستم با او حرف بزنم و هرچه توی دلم دارم به او بگویم. اگر من چنین عروسکی داشتم روزی یک بار برای او لباس می‌خریدم و برایش می‌پوشاندم. اگر من آن عروسک جادویی را داشتم برای او یک خانه کوچک می‌ساختم و به او غذا می‌دادم. بعد با او بازی می‌کردم و هرکجا می‌رفتم آن را با خودم می‌بردم.

ای‌کاش‌های صدیقه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آن‌وقت مداد جادویی کمک می‌کرد تا املایم را بیست می‌گرفتم و به مامان و بابایم سواد یاد می‌دادم و کودک‌ترها را سواد یاد می‌دادم. آن‌ها از من تشکر می‌کردند و من با آن‌ها دوست می‌شدم. آن‌ها هم خیلی مرا دوست می‌داشتند.

ای‌کاش‌های حدیثه مفتح، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم. آن‌وقت هرچی آرزو داشتم برایم برآورده می‌کرد. با من بازی می‌کرد. با هم خاله‌بازی می‌کردیم. شب‌ها بغل من می‌خوابید. هروقت با مامان به جایی می‌رفتیم، با عروسکم می‌رفتیم.

ای‌کاش‌های عطیه داودآبادی
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت برای آن گل سر بزرگ می‌خریدم و به موهای او می‌زدم و هروقت که می‌خواستم به مغازه بروم عروسکم را می‌فرستادم و هروقت که سرما می‌خوردم و نمی‌توانستم به مدرسه بروم، عروسکم را می‌فرستادم تا اجازه مرا بگیرد. هروقت که به حمام می‌رفتم، عروسکم را با خودم می‌بردم یک کیسه دست او می‌کردم و به او می‌گفتم خودت را چرک کن. وقتی می‌خواستم سرم را بشورم به او می‌گفتم خودت سرت را بشور تا بلد شوی. بعد تنهایی او را به حمام می‌فرستادم؛ چون دیگر بزرگ شده بود. وقتی به سن تکلیف می‌رسید، نماز خواندن را هم به او نشان می‌دادم.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس پنجم
من خواهر ندارم؛ بله درست است! یکی یکدانه هستم. اگر عروسک جادویی داشتم با من حرف می‌زد. درد دل‌هایم را با او می‌کردم. ولی اگر به پدر و مادرم بگویم آن‌ها می‌گویند "دیوانه شده‌ای، مگر عروسک هم حرف می‌زند". و یک بدی دیگر هم که دارد این است که هر کس که خانه ما بیاید باید آن را قایم کنم تا کسی آن را نبیند و به من نگوید دیوانه. چیزهای خوب دیگر هم دارد اگر درس‌اش خوب باشد به من کمک می‌کند. واقعا که خواهر عروسکی جالب است!
ولی اگر با هم دعوا کنیم پدر و مادرم از دستم شاکی می‌شوند.  با هم به حمام می‌رویم، ولی می‌ترسم وقتی شامپو بزنم تمام موهایش یکی یکی بریزد؛ آن‌وقت می‌شود عروسک کچل.
با عروسکم بازی می‌کردم و به او می‌گفتم که برایم خوراکی تهیه کند. کاش عروسک جادویی واقعا وجود داشت.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی فراهانی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت همیشه من یک هم‌بازی داشتم و در راه مدرسه تنها نبودم. او با من حرف می‌زد و من هم با او حرف می‌زدم. اگر هم جادو می‌کرد، من به او می‌گفتم: "تو به من یک میز بده که من بتوانم روی آن مشق‌هایم را بنویسم و یک اتاق قشنگ و زیبا به من بده و یک تخت‌خواب نرم و راحت".

ای‌کاش‌های فرشته داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک برادر داشتم و وقتی که تنها بودم او می‌آمد و با من حرف می‌زد. با هم بازی می‌کردیم. مشق‌هایش را با من می‌نوشت و من او را خیلی دوست می‌داشتم و قدر او را می‌دانستم.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آن‌وقت می‌توانستم چیزهایی بکشم که با آن به مردم بی‌سرپرست کمک کنم. مثلا می‌توانستم با آن غذا بکشم و به مردم کشورم هدیه کنم که آن‌ها مرا دعا کنند. من می‌توانم چیزهای زیادی بکشم مثل لباس، کیف، کفش و آن‌ها را به بی‌سرپرستان هدیه بدهم و دعاهای آن‌ها برای پدر و مادرم باشد. این بود حرف دلم.

ای‌کاش‌های فاطمه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که اسم او را "شیرین" می‌گذاشتم. با او حرف می‌زدم و بازی می‌کردم. به او می‌گفتم که "با هم به پارک برویم، تاب‌بازی کنیم، سرسره بازی کنیم، الک دولک بازی کنیم، چرخ و فلک بازی کنیم" و به کتاب‌خانه آقای داودی برویم کتاب بخوانیم.
دوست داشتم او {بتواند} راه برود تا خودش سوار وسایل بازی شود و من هر چیزی که دوست داشت برایش می‌خریدم.

ای‌کاش‌های عاطفه داودآبادی
می‌خواهم فقط حرف‌های خودم را بزنم. من آرزو دارم که همه دست‌شان به دهان‌شان برسد و التماس هیچ‌کس را نکنند.
من فقط و فقط به پدر و مادرم این را می‌گویم که بین من و داداشم فرق نگذارند که یک وقت خدایی نکرده خدایی نکرده بخواهند مدیون ما باشند.
من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباب‌بازی‌های قشنگ و یک موبایل داشته باشم.
من دوست دارم که همه بچه‌های ایران‌زمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچه‌های دیگر نشوند و مخارج خانه‌هایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.

ای‌کاش‌های الهام داودآبادی
من دوست داشتم از بچگی یک عروسک جادویی داشتم که با من حرف‌های خیلی خوب می‌زد. به من می‌گفت:"الهام! من تو را دوست دارم و از تو ممنونم که من را خریدی". از خدا هم ممنونم که به من پدر و مادر داد.
 
ای‌کاش‌های عاطفه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من  یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت آن را توی یک کمد می‌گذاشتم و هوای آن را می‌گرفتم و آن را دوست داشتم. هر شعری که دوست داشتم برایم می‌خواند و هر شکلی که می‌خواستم می‌شد؛ مثلا خرس عروسکی می‌شد و اردک عروسکی و خیلی چیزها.
 
ای‌کاش‌های طاهره داودآبادی
سلام من طاهره هستم. من از پدرم می‌خواهم که برایم فوتبال دستی بگیرد و دفتر خاطرات، اما برایم نمی‌گیرد. من به مادرم می‌گویم که برایم خرس شاسخین و النگو بگیرد، اما نمی‌گیرد. من آرزو دارم که توی خانه کار نکنم، اما باید کار کنم. همیشه باید "این کار" و "آن کار" را انجام دهم. آبجی بزرگ‌تر از من به من حسودی می‌کند و می‌گوید که تو باید کارها را انجام دهی.
من دلم می‌خواهد توی عروسی‌ها مادرم برایم لباس عروس بگیرد و تنم کنم.
من آرزو دارم که رانندگی یاد بگیرم و موبایل داشته باشم. لباس‌های قشنگ داشته باشم. دوست دارم که ثروت‌مند باشم و آرزو دارم که بابا و مامان سلامت باشند.

ای‌کاش‌های حدیثه داودآبادی، کلاس پنجم
اگر من یک مداد جادویی داشتم با آن همه درس و مشق‌هایم را می‌نوشتم؛ با من حرف می‌زد، خیلی خوب می‌شد. من دیگر تنها نبودم. یک دوست خوب و مهربان داشتم که هرروز و هرشب پیش من بود و حتی پیش من می‌خوابید. مشق‌های من را می‌نوشت و دیگر دست من درد نمی‌گرفت و من هرشب با دست‌درد نمی‌خوابیدم. اگر من یک مداد جادویی داشتم به بقیه دوستانم می‌دادم فقط به یک شرط که آن را خراب نکنند.
اگر مداد جادویی داشتم آن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کردم، حتی اگر صدها مداد به من می‌دادند. اگر مدادجادویی داشتم از خوشحالی غش می‌کردم تا کارم به بیمارستان بکشد.
اگر مداد جادویی را بخواهی بتراشی خیلی بد می‌شود، چون تمام می‌شود. اگر نمی‌خواستی مداد را بتراشی و با یک دست زدن می‌نوشت، خیلی عالی می‌شد. اگر مداد جادویی داشتم پوست آن را نمی‌کندم تا کثیف نشود و تمیز بماند.

ای‌کاش‌های فاطمه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که حرف می‌زد. با همه دوستانم دوست بود و من اگر خسته می‌شدم، برایم قصه می‌گفت. جوُک تعریف می‌کرد، با من بازی می‌کرد؛ بازی یادم می‌داد.

ای‌کاش‌های افسانه دالوند، کلاس پنجم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت نمی‌خواستم با عروسک‌های بی‌جان بازی کنم. چون وقتی که غذا به او می‌دهم، نمی‌خورد و به من نگاه نمی‌کند. هزار چیز دیگر هم هست. اما من عروسک جادویی {ای را} دوست دارم که نگاه کند به دنیای دور و برش. غذایی بخورد که روی پیش‌بندش بریزد مثل ماستی که روی پیش‌بندش بریزد، که ما از این حادثه حال‌مان به هم می‌خورد. یا خورشتی که در قاشق است و توانایی گرفتن قاشق را ندارد و به روی پیش‌بند بریزد.
یک چیز دیگر هست که اصلا دلم نمی‌خواهد عروسک جادویی داشته باشم و آن این است که باید پوشک‌اش را عوض کنم و شب‌ها از خواب خوب‌مان بیدار شوم.
اما از لحاظ دیگر هم خوب‌ است که می‌شود با او درددل کرد که هم‌راز و هم‌دل ما باشد. می‌دانم که بیش‌تر شما آرزوی من را دارید. اصلا دلم نمی‌خواهد آن‌وقت از خواب بیدار شوم، {یعنی} عروسکم مرا بیدار کند، چون {خودش را} کثیف کرده است. باورتان نمی‌شود این‌همه خواب را که دیدم واقعیت داشت: غذا می‌خورد، روی پیش‌بندش می‌ریخت، شب‌ها من را از خواب بیدار می‌کرد و از خواب بیدار می‌شدم  می‌دیدم عروسکم سر جایش خوابیده و خدا را صد مرتبه شکر می‌کردم. 


 

# این؛ هم‌این # 88/01/30 حسین نوروزی |

* این را تنها به نیت ِ مش‌حسن نوشتم؛ از سر دل‌تنگی و ایجاز

سال‌ها قبل، در همهء شهرها و حتی روستاها، «دوچرخه» بود. و آن‌سال‌ها، تمام دوچرخه‌ها «پَرّه» داشتند. آن‌سال‌ها گذشت و «اتومبیل»، وسیله‌ای که پَرّه ندارد، جای دوچرخه را گرفت. پرهامان را چیدند، پرّه‌هامان را هم.
از ما، تا مادرم را به‌یاد دارم که «قلّاب‌بافی» می‌کرد و هنرمندانه هم این کار را بلد بود. تا خواهرم، به‌یاد دارم که «میل‌بافتنی» داشت. من هنوز یک کلاه دارم که با دست بافته شده مش‌حسن؛ باور می‌کنی؟ حالا، یک نسل ِ بدون ِ قلّاب و میل‌بافتنی دارند هرز بزرگ می‌شوند، و ماشین‌های بافتنی، که میله و قلّابی ندارند، جای تمام ِ آروزهای پنهان یک نسل را گرفته‌اند.
زمانی بود، که مثل حالا از در و دیوار شیشهء مربّا و تُرشی نمی‌بارید. خانواده‌های سطح پایین، مردم ِ طبقهء پایین، شیشه‌های مربّا و تُرشی را از جان عزیزتر داشتند و حفظ‌شان می‌کردند. اراده می‌کردی، یک گوشهء خانه، در انباری، در زیرزمین، جایی بالاخره یک شیشهء به‌دردبخور پیدا می‌شد روز ِ نیاز. حالا، در زمانهء وفور نعمت و تُرشی‌های حاضری، گاهی «شیشه مربّا» کم است.
و «مشکی»، مثل حالا نبود که دور باشد و بالای قله‌ء قاف، شده باشد وصلهء ناچسبی مثل «رنگ عشق»؛ دوستی بود که در نزدیک‌تر فاصله‌ای از تو، می‌شد بوی جان‌ا‌فزاش را شنید و به‌ میهمانی‌اش رفت. دریغ که رنگ‌ها هم خودشان را باخته‌اند در روزهای زعفرانی.
و مادربزرگ، چراغ خانه بود مش‌حسن.. چراغ خانه. مهربانی ِ بی‌حدّی بود مادربزرگ، که همیشه چارقدی بر سر داشت، با سنجاق قفلی ِ درشت، چسبیده بر سینه. گاهی چارقد را برمی‌داشت و سنجاق و زلف‌های بافته آزاد می‌شد، آزاد و رها، رها، رها...
زمانه‌ای بود، روزگاری بود که «جوان»، با کم‌ترین و ابتدایی‌ترین ادوات و وسایل زیست، سرخوش‌آنه‌ترین بزم‌ها را تدارک می‌دید. و نزد ِ یار و دل‌دار، «آتش»ی فراهم می‌کرد که تا هفت‌تا هم‌سایه خبردار می‌شدند که خانهء فلانی، جشن بزرگی برپا است. حکایت عاشق و معشوق، حکایت عجیبی بود پُررونق و به‌نشاط.
حالا، در آرزوی دیدار، می‌نشیند رو به صفحهء ال‌جی، و به‌ دیدهء جان درمی‌یابد که معانی، همه عوض شده‌اند: شیشه، آن شیشه نی‌است. و هیچ رنگی، هم‌آن مشکی ِ قدیم ِ مالوف نی‌است. چراکه، دوچرخه‌ای نمانده است در جهان، که بشود پَرّه‌هاش را کشید و رفیق ِ دست کرد. و مادر، میل‌بافتنی‌هاش را از یاد برده است... ای دریغ.
این «هود»های آش‌پزخانه هم شده‌اند صداخفه‌کن ِ روح و جان؛ هم‌سایه چه می‌داند که خانهء فلانی چه‌خبر است... رنگ و بوی هرچیز عوض شده است. نه چایی، همآن است که پا بود و یار، نه شاخه‌نبات، شیرین ِ خواستنی‌است. جای بدی فرود آمده‌ایم مش‌حسن.
این‌روزها می‌نشیند روبه‌روی مانیتور، می‌بیند که هر روز در جایی، حقوق مردمان ضعیف ضایع می‌شود، و عشّاق را می‌بویند مبادا که چیزی کشیده باشند. دزدان دریایی کشتی‌های بزرگ را به غارت می‌برند و آمریکا با یک حملهء ناغافل چندتاشان را می‌کُشد. و می‌بیند که وسایل و ادوات ِ مصنوعی، نشسته‌اند جای قدیمی‌ها. از بس تنهایی، از بس دوری، از بس خیالات عاشقانه، و از بس هی چای‌خالی می‌نوشیم ما.
دود برای جسم جوان نی‌است؛ دود، شده دوای روح خسته و رنجور. جوان که افسرده می‌شود، آن‌‌اندازه سیگار می‌کشد تا که بمیرد. خب این سیگار لامذهب برای سلامتی جوانان خوب نی‌است!

این شعر را که یادت هست مش‌حسن؟

قورباغه‌های کودکی از عذاب ِ الیم مُرده‌اند با سنگ‌های خدای بزرگ
عجیب نی‌است اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمی‌گردد
راه‌های شوسه قدر ِ دریا می‌فهمند
و دوش از آب-سرشار ِ فرو رفتن از تنی‌است که زیبا بود
پوست شب را کشیده‌اند تا صورتی که زنی داشت
و آب‌ها
آب‌های دور

تخت‌خواب را به آغوش می‌کشم
شاه برمی‌گردد
و تهران، هم‌آنی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ

از خواب‌های شهر دوری ای دریا؛ دریای لعنتی!

زن‌های سرخ ِ جنگی در تو آویخته‌اند جوانی‌شان را
در هرکجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابان‌ها عشق‌های بس‌یار
این شهر لعنتی ...

آری مش‌حسن. سابق‌براین، مردم درد و درمان‌شان دست خودشان بود؛ نه مثل حالا که حتی وام خوداشتغالی هم نمی‌دهند به‌شان، بل‌کم آن «پیک‌موتوری» را که آروزشان بود راه باندازند و کسب‌وکار حلال خودشان را داشته باشند، و دل‌شان خوش باشد که در هر خانه، بزمی برپا است و هر دلی، شاد است از بس چایی می‌چسبد.
و این‌گونه است که کسی هم پاسخ‌گو نی‌است. ای بی‌داد... در سورهء عنکبوت آمده:«هر نَفسی، شهد ِ ناگوار مرگ را خواهد چشید». داریم پیر می‌شویم مش‌حسن. تو سلامت باشی.


مش‌حسن، بیا این آهنگ خیلی خیلی خوب را گوش کن، دل‌ات را جلا بده، برو به آن هوایی که هوای یار است و بزم‌های سرخوشی. من بروم یک چای تازه دم کنم.

-------

لطفا در بالاترین لینک نکن این نوشته را.

 

# این؛ هم‌این # 88/01/28 حسین نوروزی |

بخش ِ بزرگ‌وار ِ کودکی‌ام، دی‌روز زیر باران بهاری مُرد؛ دی‌روز آن قسمت از گذشته که هنوز هم شیرین بود، پرنده شد، و با این‌که خیلی چاق و تپل بود، پرید و رفت. و «ضربه»، دقیقا یعنی هم‌این.
من، بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز را در دورترین بیمارستان تهران به سردخانه سپردم، رسید گرفتم، جای یکی دیگر امضا کردم که کالبدشکافی / سلاخی نشود، و باران جوری می‌بارید که وقتی آدم‌های معمولی ِ خیلی خوب می‌روند، می‌بارد: وحشی و ناموزون.
و آدم ِ بزرگ این بیست و چند سال زندگی‌ام هم رفت (این‌جا، جای این آدمک‌های یاهو خیلی خالی‌است.. خدا شاهد است خیلی خالی است). و من به‌شکل عجیبی بعد از سال‌ها، واقعا «کسی را از دست دادم».
خیلی سخت شده نوشتن این که: من واقعا ضربه خوردم، ما ضربه خوردیم، و یک‌جوری که کسی نفهمد، شکستیم و از در و دیوار خانه‌مان حالا می‌شود فهمید که یک‌نفر از ما رفته است. باران هم که بهار است و عین چی می‌بارد.
این باران ناموزون، بوی ِ خود ِ خود ِ مرگ را می‌دهد؛ هم‌این است که سیزده‌نفر از نزدیکان‌ام (عمه، دایی، پسرخاله، دخترخاله و...) در بهار، و یازده‌تاشان در فروردین رفته‌اند در این چندسال.

این چندروز، همه‌اش شعر خواندم برای خودم، و با خودم.

مرگ
همه‌چیز «قدیمی» برگزار شد. واقعا قدیمی. خیلی قدیمی و خوب. باشکوه بود؛ آن‌جور که لابد خودش هم دوست داشت. آن‌جور که حتی در محلهء کودکی‌ام هم سال‌ها می‌شد که کسی این‌شکلی‌اش را ندیده بود: قدیمی و باشکوه، و محترم.
ما دوباره شده بودیم «ما». و دوباره بعد از پانزده سال، خرمان می‌رفت. و دوباره همه‌چیز و همه‌جا به فرمان و خواست ما بود؛ همه‌چیز، الا مرگ. کلانتری، بیمارستان، آمبولانس حمل جنازه، غسال‌خانه، خیابان دوازده‌متری، حتی کرکره‌ها هم به احترام ما رفتار می‌کردند.
جنازه را آوردیم اول خیابان ِ قدیمی‌مان، هم‌آن‌طور که دوست داشتیم. به آمبولانس فرمان دادیم که «ما می‌خواهیم عزیزمان را یک‌ساعت روی دست‌ها بگردانیم؛ که این آخرین گردش دسته‌جمعی ما است». بعد، همهء کاسب‌های محله اول وقت مغازه‌هاشان را باز کردند، آب و جارو کردند، ایستادند جلوی در. عزیزمان را گرفتیم روی دست‌هامان، و همه می‌دانستند و همه می‌فهمیدند که «ما» باز هم زیاد شده‌ایم و شده‌ایم هم‌آن جمع قدیمی. جمعی که حالا یکی‌شان نفس نمی‌کشید و داشت برای آخرین‌بار محله‌اش را مرور می‌کرد.
باشکوه بود. عین توی فیلم‌های خیلی قدیمی: عزیزمان رو دست‌ها داشت محله را می‌آمد پایین، بعد کاسب‌ها، تمام‌شان، کرکره‌ها را به حرمت مردی که دیگر نفس نمی‌کشید، یکی‌یکی پایین کشیدند. همه‌شان! یعنی خیال کن خیابانی را، در محله‌ای قدیمی، که پُر از مغازه باشد، و همه‌شان به حرمت مردی که بزرگ بود و بزرگ‌وار، مردی که تُپُل بود و دوست‌داشتنی، کرکره‌هاشان را با حرکت جسم بی‌جانی روی دست‌ها پایین می‌دادند. و کی‌است که بفهمد این عظمت را؟ این‌ها، قدیمی است و شکوه‌ این نما، فقط برای کسی ملموس است که پشت جنازه راه افتاده باشد از تک‌تک مغازه‌داران حلالیت بطلبد و تشکر کند؛ خواهش کند که «ممنون. شما سلامت باشید. به کسب و کار برسید.. ممنون دوستان.. ممنون». و من، بعد از سال‌ها، خیلی خوب می‌فهمم این حس را.
همهء محله را گشتیم. مسجد را شلوغ کردیم. خیابان‌های اطراف را بستیم. واقعا، ما، بعد از سال‌ها، بدون این‌که بخواهیم شورش کنیم، خیابان‌ها را بستیم از سمتی که دوست داشتیم. به ماشین‌ها گفتیم «بسته است تا معلوم نی‌است کی! بروید از خیابان دیگری برگردید، شاید باز بود». و شاید برای آخرین‌بار شکوه یک خداحافظی را دیدیدم و نشان‌ مردمانی دادیم که داشت از یادشان می‌رفت آدم‌هایی هستند که هنوز هم می‌توانند بلندمرتبه و باشکوه بمیرند؛ بی‌‌که وزیر و وکیلی باشند.
و خب، نوشتن ِ این‌ که: گاهی نفس کشیدن هم سخت می‌شود، و بعضی از رفتن‌ها یعنی دقیقا ضربه، خیلی سخت شده است حالا؛ مثل خود ِ نفس کشیدن. (و لعنت خدا به آدمک‌های یاهو.. اگر بودند چه می‌شد...)
بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز، دی‌روز در باران‌های بی‌نظم بهاری، یک محله را با پنجاه کوچهء بزرگ، گشت، و بعد روی دست‌های بس‌یار، هم‌آن‌جور که وصیت کرده بود، میهمان همیشهء محله‌مان شد. دوست نداشت برود بهشت‌ زهرا، و نرفت.
محله‌های کودکی، همیشه جایی دارند برای تکمیل شکوه یک آدم. مثلا امام‌زاده‌ای که متولیان‌اش به‌پاس بخشی از تاریخ آن محله، جایی را می‌دهند برای آرام گرفتن ابدی.
و ما، عین توی فیلم‌ها، رفتیم امام‌زاده، برادر ِ پدرم را گذاشتیم‌اش وسط یک چاله، روش خاک ریختیم، گریه کردیم، و من حتی وسط سیگار و اشک، به عابرانی که مات ِ جمعیت بودند، گفتم:«حروم‌زاده‌های بی‌معرفت! بپرید وسط بابا... داریم غصه می‌خوریم؛ شریک ما باشید رفقا!» و پدرم که حالا دیگر نه برادری دارد نه خواهری و نه کس و کاری نزدیک، برای اولین‌بار به من گفت:«سیگار داری داداش؟» و عین بچه‌ها شده بود: خسته، بی‌پناه، مغموم، و بعد از بهار سال ۶۴، دوباره سیگار می‌کشید.
هم‌این‌قدر ساده و معمولی، با اولین کام سیگار من و پدرم، عموی مهربان، برادر و باجناق پدر، شریک خانه‌ای که همگی دو دهه در آن با هم زندگی کردیم، رفت زیر خاک، و مردی که داشت روش خاک می‌ریخت، گفت:«می‌خوای نریزم، تماشا کنی؟». گفتم:«من از مُرده می‌ترسم سید. بریز بگذار صفا کنه». من از مُرده‌ها، وقتی که فقط یک «نعش» می‌شوند، می‌ترسم. این‌را به پدرم هم نگفتم.

محلهء کودکی را دیگر دوست ندارم؛ به یکی، که می‌گفت «چرخیده و افتاده این‌جا»، یکی که نمی‌شناختم‌اش، بی‌هوا گفتم:«مغازه‌ات رو جمع کن از این‌جا برو.. این‌جا غربت‌ اه». گفت:«می‌دونم.. جمع می‌کنم توی این‌روزا و می‌رم». خشک‌شویی داشت.

مرگ
نفهمیدم از چی بود که با بیل ِ آخر ِ سید، زمزمه می‌کردم:
شادی نماند وُ شور نماند وُ هوس نماند
سهل است اين سخن؛ كه مجال نفس نماند
فرياد از آن كنند كه فريادرس رسد
فرياد را چه سود، چو فريادرس نماند
كو..  كو.. كجا است قُمری ِ مست ِ سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پَر، اندر قفس نماند
امید دربه‌در شد وُ از کاروان شوق
جز ناله‌ای ضعیف ز مسکین‌جَرَس نماند
طوفانی از غبار بماند وُ .. سوار رفت
بس برگ وُ ساز ِ بي‌هُده ماند و فَرَس نماند
رفتند وُ رفت هرچه فریب و دروغ بود
تا مرگ ـ اين حقيقت ِ بی‌چاره ـ بس نماند ...
«مهدی اخوان ثالث»

و پدرم را می‌دیدم که انگار بلد نبود درست کام بگیرد. یعنی یادش رفته است؟

مرگ
و مَرد، خیلی قبل‌تر از این مُرده بود. مثلا یک‌بار در سال ۶۳، رفته بود جنگ. شده بود رانندهء آمبولانس. پنجاه کیلومتر در خاک عراق بوده‌اند. شش تا زخمی را گذاشته در ماشین که برگرداندشان عقب. بعد خمپاره آمده و همه‌چیز را بُرده روی هوا و همه شهید شده‌اند.
- خب؟ بعد تو هم مُردی؟
- همه مُردند!
- تو؟ تو چی؟
- همه مُردند عموجون.
- تو چی عمو؟ تو هم شهید شدی؟
- ... خلاصه جنگ، خیلی سخت بود عمو. پاشو برو برای عمو یه لیوان آب بی‌آر ...
یک‌بار در عملیات والفجر، یک‌بار در عملیات کرکوک، و بس‌یار بارها که بی‌صدا مُرده بود. اصلا ما عاشق این بودیم که بنشینیم دور هم، و باور کنیم که آدم می‌تواند توی آمبولانس در جبهه بمیرد و باز هم زنده باشد. عین آب خوردن، دروغ‌های شاخ‌دار می‌گفت. و آن‌قدر شیرین دروغ می‌گفت، که خاطرات‌مان را پُر کرد از دروغ‌هایی که به کسی آسیب نمی‌زد، و فقط به‌شان می‌خندیدیم، و مجسم‌شان می‌کردیم، و این، تنها بازی آن‌روزهای ما بود.
جمع ِ ما، بعد از چند دهه، دی‌روز از هم پاشید برای همیشه؛ این را مادرم گفت، و جوری گریه کرد که اطمینان دارم دقیق‌ترین گزارش این‌روزهای ما باید هم‌این باشد.
حالا چه فرقی می‌کند که مثلا پارچه‌نویس‌هایی که تسلیت می‌نویسند، «نیم‌فاصله» را رعایت نمی‌کنند، و من وسط گریه و سیگار و پدرم که عین بچه‌ها شده است، حرص می‌خورم که ما «پدر ِ گرامیمان» را از دست نداده‌ایم، و کسی که جای خودش را به خاطرهء خودش سپرد و رفت «پدر گرامی‌مان» بود. این تسلیت‌ها سال‌ها است «سر ِ هم نویسی» را در رگ وُ پی ِ مردم فرو کرده‌اند؛ یعنی که همه به هم نزدیک ایم.

خب، بین ما حالا «فاصله» افتاده است. مهم، این است.

مرگ
دوست داشت روی پاهاش راه برویم. عادت قدیمی، که به‌اش می‌گفتیم «لگد کردن». بعد بابت هر صدتا پایی که می‌زدیم، پنج تومان می‌گرفتیم ازش. کاسبی را این‌جور یاد گرفتیم. کارگری می‌کردیم روی پاهای عمو. خلق سمت‌کش ِ پاهای تُپل‌اش بودیم یک‌عمر. گاهی هم برای خودمان سختی ِ کار می‌نوشتیم و جر می‌زدیم و ده‌تا‌-یکی لایی رد می‌کردیم. می‌فهمید. همیشه حواس‌اش بود.
یک‌بار به من گفت:«موعین رای نمی‌آری. قالی‌باف یا احمد تولکی یا ولایتی یا اون‌یکی که من هچ خوش‌ام نمی‌آد ازش، اگر بتونن هاشمی رو شکست بدهند، شاید!». گاهی برای این آدم سخت بود باور کردن این‌که مصدق، سال‌هاست که نخست‌وزیر نی‌است. اما خیلی سخت نی‌است برای من نوشتن این جمله‌ها: دیوانه‌وار این مرد را دوست داشتم، که سرشار از زندگی بود. و حالا که رفته است، خیلی بی‌پناه شده‌ایم.

این چندروز، دوباره کلی قطار دیدم که از ریل راه‌آهن رد شدند، رفتند اهواز لابد. حالا به‌جای «نیست»، راحت‌تر می‌نویسم «نی‌است»، و حتی شاید «نه‌است»؛ خی یکی نی‌است دیگر...

مرگ
جهانا! سراسر فسوس ای وُ باد
به تو نی‌است مرد خردمند شاد
كه داند كه چنداين نشيب و فراز
به پيش آرد اين روزگار ِ دراز
بر اين‌گونه گرددهمی چرخ ِ پير
گهی چون كمان است و گاهی چو تير
همه تا در ِ آز رفته فراز
به كس بر نشد اين در ِ راز، باز
بدان تا نداند كسی راز او
هم‌آن نشنود نام و آواز او
از اين راز، جان تو آگاه نی‌است
بدين پرده‌اندر، تو را راه نی‌است
يكی ژرف دريااست، بُن ناپديد
در ِ گنج رازش ندارد كليد
چون‌اين است رسم جهان جهان
همی راز خويش از تو دارد نهان
چون‌آن داد، داد است و بی‌داد نی‌است
چو داد آمدش، جای فرياد نی‌است
چون‌اين است رسم سرای جفا
نبايد از او چشم داری وفا
اگر مرگ، داد است، بی‌داد چی‌است؟
ز داد، اين‌همه بانگ و فرياد چی‌است؟
چون‌اين است رسم سرای سه‌پنج
گهی ناز و نوش است و گه، درد و رنج

همه كارهای جهان را در است
مگر مرگ، كه‌آن‌را دری ديگر است
«فردوسی»

قدرتی ِ خدا، ام‌سال را سرزنده‌تر از تمام سال‌های عمرم شروع کرده بودم. و هنوز هم فکر می‌کنم شادترین روزهای عمرم بود روزهای قبل. شکر. البته حتی در سال ِ خوب هم باران برای من «آمد» ندارد. لعنت به باران.

مرگ
فکر کردم شاید بدون نام و نشان نوشتن، در جایی دیگر، که فقط دونفر می‌دانند که مال کی و کی است، لذتی دیگر دارد. پس سال تازه را دست و دل‌ام نرفت برای بودن و نوشتن.
در هم‌آن «روزهای خوب»، اعتراف می‌کنم که سخت‌ترین جملات را به دوستان نزدیک‌ام گفتم. گفتم:«یقین دارم این سال تازه، بس‌یار سال خوبی‌است». یقین داشتم. یعنی فکر می‌کنم «یقین» بود. خب این گزارهء «ام‌سال، سال خوبی است؛ ما خوب ایم» از من بعید است. ولی، واقعا این‌ها را گفتم به خانواده‌ و دوستان‌ام.
حالا که این خط را می‌نویسم، هنوز هم «فکر می‌کنم» سال خوبی است. برای عزیزم نوشتم:«هنوز هم فکر می‌کنم سال خوبی است. فقط یکی از ما را کم دارد. و این، خوبی ِ سال را از قیمت نمی‌اندازد؛ سال ِ خوب را غم‌گین می‌کند، مثل یک موسیقی غم‌گین با صدای بنان، که می‌شود در روز عروسی به‌اش گوش داد و رفت تا دورها».

پدرم، بعید است بتواند کمر راست کند برای درست سیگار کشیدن. حیف...

مرگ
یکی از ما مُرده است، که قدر و قیمت‌اش والاتر از یک رابطهء خونی بود. بی‌که نامی ازش ببرم، حتی در هم‌این صفحه هم بارها نوشته‌ام درباره‌اش.
روزهای اول فروردین، چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. حالا اما کمی / خیلی بی‌حوصله ام. هم‌این حالا هم دارم لاس می‌زنم با نوشته که سر ِ هم کنم که تمام شود... پس تمام می‌کنم و تمام می‌شود.

مرگ
با خودم قرار داشتم که این ساز و صدا را روز اول نوروز بگذارم این‌جا. کار روزگار را ببین چه کرد... حالا می‌گذارم برای شنیدن و تقدیم‌اش می‌کنم به آن‌همه خاطره. عموی من، مرثیه‌خوان بود و موذن؛ پس دوست خواهد داشت این صداها را، سازها را.


پی:
ممنون ام از دوستانی که تسلیت گفتند حضوری و تلفنی و چاپی و ایمیلی و ... اما من آدم ِ تسلیت نی‌استم. حال‌ام بدتر می‌شود از تسلیت شنیدن. ادا نی‌است؛ بیش‌تر به‌هم می‌ریزم. واقعا ساده‌تر از این نمی‌توانم بگویم: ممنون واقعا از همه، و کاش تمام شود این تبریک و تسلیت‌ها و ...  تا بعد.

# این؛ هم‌این # 88/01/21 حسین نوروزی |

گل وُ شکوفه همه هست و یار نی‌است، چه سود؟
بت ِ شکرلب ِ من در کنار نی‌است، چه سود؟
بهار آمد و هر گل که باید، آن‌همه هست.
گلی که می‌طلبم، در بهار نی‌است؛ چه سود؟
«امیرخسرو دهلوی»

آن‌ها که «بهاریه» می‌نویسند، و شاد هم می‌نویسند، روز ِ سرمستی‌شان رسیده. دنیای زیباشان را زیباتر می‌کنند با کلمه‌هایی که عفت عمومی را شاد می‌گرداند و به «ما»یی که رفتن و آمدن ِ بهار برای‌مان، مثل از دست اتوبوس شرکت واحد است و انتظار ِ رسیدن بعدی، بی‌حوصله و معمولی، شروع جنگ ِ تازه را اعلام می‌کنند. و البته پیش‌پیش، ما در نبرد ایشان باخته ایم. یعنی حالا که دارم این‌ها را می‌نویسم، باخته ایم، و فردا که می‌خوانی، پیروزی را می‌شود در خانه‌های تمیزشان، لباس‌های تازه‌شان، قرارهای چالوس‌شان، و دید و بازدیدهاشان دید. شکست ِ ما را هم‌این بس، که این اتاق، هنوز یک‌چیز و یک‌نفر را کم دارد.
جنگ، شروع شده با نوشته‌هایی که نویسندگان آن، پنداری خوش‌بخت‌ترین مردم روزگار اند که به استقبال بهار رفته‌اند. من به بعضی‌شان حسودی می‌کنم؛ همیشه بهار برای ایشان، یعنی روزهای خوب و خنده و چیزهای تازه.
بهار ما، عین زمستان ِ ما است؛ زمستان‌مان، خود ِ پاییز. من به این آدم‌ها که دم ِ عید، خانه‌ای تمیز می‌کنند، لباس تازه می‌خرند، چهره عوض می‌کنند، شاد می‌شوند جوری‌که باور می‌کنی از ته دل شاد اند .. من به این آدم‌های خوش و دل‌به‌نشاط، گاهی حسودی می‌کنم.
خوشی من، نهایتا اتاقی است که بشود در آن چیزهایی خواند و چیزهایی نوشت، جایی که «زنگ ِ در»ی دارد، و کسی گاهی دست روی این صدای خسته می‌گذارد و نوشتن‌ها و خواندن‌ها تعطیل.. جایی که بشود آغوش و کناری داشت، سیگاری آتش زد، و با آرامشی نسبی به صفحهء مانیتور خیره شد و گفت:«اا.. پس مهندس هم بالاخره اومد!» و بی‌خیال، ادامهء آغوش و کنار تا وقت ِ بیرون زدن.
درد هدیه می‌دهیم، درمان می‌جوییم؛ طبابت‌مان هم عین پاییز است: متاسف ام هم‌راهان بیمار ِ عزیز.
خاک ِ کتاب‌خانه را مادر گرفت، کتاب‌ها که عوض نمی‌شوند. کجای من، امثال من، شبیه خوشی این مردم است که روزگارم شبیه روزگارشان باشد و بهار داشته باشیم؟
آدم‌های شاد را می‌بینم که بهاریه‌ها می‌نویسند، شاد هم می‌نویسند، می‌نویسند از شادی و سرمستی و تازه شدن. لابد «امنیت ملی» تهدید می‌شود اگر کسی بنویسد: «از روزهای سگی سرشار / دیوانه‌ای درون تو فریاد می‌زد / ای سطرهای بی‌تنفس ِ نامشروع / حرف جدید ندارید».
یعنی عده‌ای هستند، آدم‌هایی شاد، که می‌توانند جوری بنویسند که یعنی «ما شاد ایم؛ جهان جای زیبایی است». خب نه من شاد ام، نه جهان جای زیبایی است.
هم‌این است که روزهای آخر اسفند، شبیه زندانی‌ای هستم که روزهای مرخصی‌اش تمام شده، و با طلوع خورشید، می‌رود در دخمه‌ای که دوست‌اش ندارد. من، این‌وقت‌ها، حسابی تنها می‌شوم. مختصر شباهت ِ آدم‌های اطراف، در این‌روزها در پس ِ جنب و جوش بهاری، خریدن‌ها، خریدن‌ها، خریدن‌ها و هی تمیز شدن‌ها، پنهان می‌شود. من در این‌روزها به‌شدت می‌شوم آدمی که به زندان، ادامهء زندگی ِ سگی‌اش، بازمی‌گردد.
اگر دیکتاتوری‌ای می‌داشتم، اگر قدرتی می‌داشتم، لابد فرمان می‌دادم کشور را دو قسمت کنند: شادها بروند برای شادی خودشان، و دیگران، به زندگی ادامه بدهند. نه قدرتی دارم، نه حکومتی، نه کشوری؛ از چه سخن می‌گویم؟ توهم.
بهار ما، شده است سرک کشیدن در لحظه‌های تحویل سال دیگران؛ لای در اتاق را باز کنیم، ببینیم نشسته‌اند دور ِ سفره‌ای. و به‌یاد روزهای تلخ گذشته، با خود بگوییم: ای‌کاش کسی که کتاب باز کرده دعا می‌خواند، فکر کند کسی که در اتاق محبوس است، خودخواسته زندانی این تقدیر نشده. و دعایی کند حالا که حال‌اش خوش است، و حال ما، مثل در ِ اتاق، نیمه‌باز و فرسوده و مات.
خسته‌ ام از سرک کشیدن در خوشی دیگران. زندگی در بهاریه‌هایی که هیچ نشانی از نو شدن ندارند، و سهم ما از آن، جنگیدن برای حفظ هم‌این «گوشه» است.
جای دیگر، مردمی دیگر، دست‌ها و جیب‌ها و خنده‌هایی دیگر، دارند خرید می‌کنند، آماده می‌شوند، و به جنگ ما می‌آیند.
چه داریم، چه می‌توانیم، چه حرف تازه‌ای؟ من می‌توانم دردهای «تو» را بگیرم و تو کمی آسوده؟ می‌توانم؟ تو می‌توانی بنشینی در نقش ِ من ِ این‌جا، چیزهایی بنویسی و بعد فکر کنی «چه قدر خنک شده ام» و غصه‌ات بشود که هم‌نسل‌های تو نوشتند و منتشر کردند و رفتند بالای ادبیات.. می‌توانی؟ کلا هم که نمی‌توانیم حساب کنیم که چی شد که این طور شدیم... ای‌داد.
شده‌ام سگی که به همه می‌پرد، با همه درگیر است، با همه تلخ. با تو چه‌را پس؟ شرمنده ام از اینی که هستم / شده ام. سال به سال، قدرتی ِ کردگار، تلخ‌تر می‌شویم.
و من، در این‌روزها است که حسودی‌ام می‌شود به چهره‌هایی که وقتی می‌بینی‌شان، باور می‌کنی – باور کن! – باور می‌کنی که بهارشان آمده است و این‌ها شاد اند. بهار ِ ما کجا است پس؟ باور کرده‌ام که اصلا، این فصل را مثل سیگار ِ بعد از صبحانه، مثل حقوق ِ سر ماه، مثل خندین‌های از ته دل، مثل اجازهء انتشار دو خط نوشته بی‌دردسر، مثل ِ جوانی ِ یک زن، و مثل ِ آن‌روز ِ بهاری در فلکهء اول، از ما گرفته‌اند.
و مردم؛ مردم البته به‌ظاهر هم که شده، شاد اند. باورشان می‌شود که هرسال، این‌موقع، بهار می‌آید. و بهار، برای ایشان است. سهم ما، گوشه و کناری است که دریغ داشته‌اند.

بهار ِ ما، چیزی شبیه صدای این ساز است. ما، توی خیابان‌های شب عید بدجوری زار می‌زنیم وسط مردم؛ شبیه هیچ‌کدام‌شان نی‌استیم از ناسرمستی.

ای خدای آس‌مان‌ وُ تقویم ِ رسمی
حال ما، عوض شدنی نی‌است، حال آدم‌های خوش را تغییر بده؛ باشد که اهل ِ «گوشه» و «کنار» را تنهاتر از این که هستند، نپسندند. آمین.

از «صائب تبریزی» است:

پیش از خزان، به خاک فشاندم بهار ِ خویش
- مردان به دیگری نگذارند کار خویش -
چون شیشه‌ء شکسته وُ تاک ِ بُریده‌ ام
عاجز به دست گریه‌ء بی‌اختیار خویش
از وقت ِ تنگ، چون گل رعنا در این چمن
یک‌کاسه کرده ‌ایم خزان وُ بهار خویش
سنگ ِ تمام در کف ِ اطفال هم نماند...
آخر جنون ناقص ما کرد کار خویش!
صائب! چه فارغ است ز بی‌برگی ِ خزان
مرغی که در قفس گذراند بهار ِ خویش

 

# این؛ هم‌این # 87/12/27 حسین نوروزی |

دو راه بیش‌تر نداشتیم:
بروی
یا
بمانی ...

روزگاری
تمام راه‌ها از تو می‌گذشت.


 

# این؛ هم‌این # 87/12/13 حسین نوروزی |

پیر شدیم رفت، بدون حتی یک خاطره در کوچه‌های پاریس. جوری که مثلا تنها، بعد از یک باران ملایم، عصایی در دست، از کافهء «ماتسو دابه» بیرون بزنیم، قدم‌زنان برویم به سمتی که یک آپارتمان در انتظار ما است. مادرزن ِ ماتسو را در خیابان ببینیم، به فارسی به‌اش بگوییم: «حال‌تون چه‌طوره خانوم؟» و دقیقا بگوییم «حال+تون» بدون کسره. ادامه بدهیم: «روز زیبایی‌اه، نه؟ ریه‌های ماتسو توی چه اوضاعی‌اه؟ {یعنی ماتسو را ندیده‌ایم مدت‌ها است}.. اوه نه.. اوه.. چی می‌گی! خدا بگم چی‌کاره‌ات نکنه زن {هاها ها بخنیدم} ... سلام برسون به ماتسو». بعد توی دل‌مان بگوییم «زنیکهء چاقالوی بدریخت!». بعد هم درحالی‌که در خشت خام، چیزهایی تازه می‌بینیم، برویم از پله‌های ساخت‌مان بالا، ببینیم «یار» در خانه نی‌است. از خود بپرسیم که «یعنی کجا می‌تونه رفته باشه این‌وقت ِ روز؟»، تلویزیون را روشن کنیم، کانال‌های مختلف فرانسوی همه‌شان از صبح تا شب سریال «هزاردستان» و «اخبار ساعت ۲۱» نشان بدهند. این شبکه و آن شبکه کنیم، بعد خاموش‌اش کنیم. از پنجره بیرون را وارسی کنیم: «هوا داره باز بارونی می‌شه؛ یعنی کجا می‌تونه مونده باشه؟»
کلافه بشویم، یادمان برود عصا را برداریم، اهل چتر هم که لابد نی‌استیم. بدو بزنیم از در بیرون. خیابان اولی را درحالی رد کنیم که باران گرفته است و مادرزن ِ ماتسو دارد با یک چاقالوی دیگر گپ می‌زند و به ما توجهی ندارد. برسیم سر خیابان دومی، آشفته و کمی خیس، «یار» را ببینیم که از دور می‌آید. فریاد بزنیم:«اوه.. یار! کجا بودی عزیزم؟ نگران شدم..» و عرض ِ لب‌خند و آغوش‌مان در اندازه‌های فرضی، خیابان اصلی را بند بی‌آورد، مردم بمانند پشت ترافیک ِ آغوش ما، درحالتی فرضی و استعاری.
دست یار را بگیریم در میان تشویق حضار، قدم‌زنان برویم به سمت خانه. وقتی از کنار مادرزن ِ ماتسو رد می‌شویم، درگوش یار بگوییم:«الآن این زنیکهء چاقالو رو کلی دست انداختم و الکی تحویل‌بازار..». یار بخندد و اسم خارجی ِ ما را صدا کند و بگوید:«تو خیلیییییی.. {روی این «خیلی» تاکید کند} خیلییییی شیطون شدی پُل!» و بعد ِ بوسه‌ای درگوشی بشنود «عزیزم..».
برسیم به آپارتمانی که در انتظار ما و یار است، بپرسیم «عزیزم کجا بودی توی این بارون؟» یار با عشوه، بدون پاسخ به سوال ما، بگوید که «تا می‌روم دوش بگیرم، تو هم خودت رو خشک کن..» بعد قبل از ورود به حمام داد بزند:«رااااستی... یه نگاهی بکن ببین روی میز برات یه‌چیزی گذاشتم». مثل احمق‌ها، بدو برویم سمت میز، ببینیم که یک پاکت کوچک، که روش نوشته شده «ولنتاین مبارک عزیزم XX». خرکیف بشویم، پاکت را با عجله باز کنیم، ببینیم دو تا بلیت هواپیما «به مقصد تهران، هم‌این فردا».
با خود بی‌اندیشیم: به‌راستی که این است یار...
بلند شویم، درحالی‌که صحنه تاریک می‌شود، برویم به سمتی که یار رفته است، و در میان تشویق حضار، چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم، شما بفرمایید به عشق‌‌بازی برسید....

نشد! یعنی هنوز نشده، ولی زندگی تا ام‌روز ادامه داشته، لابد فردایی هم هست. خب ما تابه‌حال پاریس نبوده‌ایم. اما این وضعیت، همیشگی که نی‌است؛ هست؟ یک‌روز می‌رسد که ما هم خاطرات خودمان را از کوچه‌های پاریس خواهیم داشت.
و ام‌روز.

پی:
- در تمامی ساعاتی که پُل در خیابان‌ها قدم می‌زده، این موسیقی، با خودش می‌خوانده است؛ برای «یار».
- ای سخن ِ بی‌حرف، اگر تو سخن‌ ای، پس این‌ها چی‌است؟ / مقالات شمس.
- تهران؛ ساعات آغازین شنبه که ۲۶ بهمن‌ماه است.

 

# این؛ هم‌این # 87/11/26 حسین نوروزی |

«منتقدان تنها معايب كار را می‌بينند و به نويسنده شليك می‌كنند؛ معيار و ميزان نقد آن‌ها نيز نه ايرانی است و نه بومی.»
فکر می‌کنم آخرین مصاحبه‌ء «منوچهر احترامی» باشد؛ این مصاحبه، یک‌روز قبل فوت احترامی منتشر شد. {لینک دیگر هم‌این مصاحبه}
در این مصاحبه، از ادبیات «لوکس و اسباب‌بازی‌گونه»ء کودکان در قبل از انقلاب گفته، و تاکید می‌کند که بعد از انقلاب، ادبیات و کتاب کودک جای‌گاه ویژه‌ای یافت.
در هم‌این مصاحبه اما پنهان نمی‌کند که دل ِ خوشی از منتقدان، منتقدان ادبیات کودک و نوجوان، ندارد. و منتقدانی که منظور ِ نظر احترامی بودند، فکر می‌کنم بیش‌تر، شاعران و نویسندگان عرصهء کودک و نوجوان بعد از انقلاب باشند، تا مثلا منتقد به معنای علمی. چراکه سر تا پای ادبیات کودک و نوجوان، و گسترش آن به شکل ام‌روز، عملا فرزند این زمانه است. ( ادبیات ِ مخاطب‌محور ِ کودک و نوجوان، که خود عمری چند ساله داشت، چه‌طور می‌توانست «جریان نقد»ی هم‌راه داشته باشد؟)
در این‌جا بد نی‌است نگاهی اجمالی به شکل‌گیری ادبیات کودک در ایران داشته باشیم، و البته با تکیه بر «بازنویسی» و «بازآفرینی» برای کودکان.

منوچهر احترامی

تا پیش از مشروطه، راه صواب برای کودکان در حفظ کردن بوستان و گلستان در مکتب‌خانه‌ها بود و کسی توجهی به نیازها، دنیای ذهنی و میزان توان و درک کودکان نمی‌کرد.
در زمان مشروطه، عده‌ای بودند که کارهای جسته‌گریخته‌ای برای کودکان انجام داده بودند؛ ایرج میرزا، شیخ محمدعلی تهرانی (کاتوزیان) و دیگران، تلاش‌هایی کردند برای خلق «خواندنی‌هایی ویژهء کودکان» اما هنوز مانده بود تا چیزی به نام «ادبیات کودک و نوجوان» پدید آید.
بعد از مشروطه، هم‌راه با جریان نوخواهی در عرصه‌های اجتماعی و سیاسی، کم‌کم فکر تاسیس مدارس در شکل و شمایل امروزی پدید آمد و نیاز به داشتن متونی برای تدریس در این مدارس، و نیز خواندنی‌هایی برای کودکان، عده‌ای را به سمت «تدوین» کتاب‌های کودکان سوق داد.
عبدالرحیم طالبوف، جبار باغچه‌بان، عباس یمینی شریف، میرزا یحیی دولت‌آبادی، مرحوم رشیدیه،  صنعتی‌زاده کرمانی، نیما یوشیج و چند نام دیگر، کسانی بودند که در ابتدای راه، کارهایی برای کودکان نوشتند یا ترجمه کردند. این عده با روی‌کردهای متفاوت سراغ تالیف و تدوین کتاب برای کودکان رفتند، اما به‌هرحال می‌توان ایشان را از پایه‌گذاران ادبیات کودک و نوجوان دانست.
در دهه‌ی بیست محمدعلي فروغي، بخش‌هايي از شاهنامه و گزیده‌ای از برخی متون كهن را براي دانش‌آموزان دبیرستانی تدوین کرد (در سال‌های ۱۳۱۷ و  ۱۳۱۹) که می‌توان آن‌ها را اولین کتاب‌های درسی و ادبی رسمی برای کودکان دانست. گرچه این «گزیده»ها، گزیده‌های هدف‌مند بود برای مخاطب مشخص، اما این‌ها هم چندان تفاوتی با شکل مکتب‌خانه‌ای‌اش نداشت. چراکه عموما از میان متون کهن، برخی از داستان‌ها را گل‌چین کرده بود و از ساده‌نویسی و تحشیه و توضیح خبری نبود.
در هم‌این سال‌ها، مرحوم صبحی مهتدی نیز در رادیو، قصه‌های عامیانه را گردآوری کرده و برای کودکان می‌خواند.
سال‌های بعد از کودتا، ایام رشد و رونق ترجمه برای کودکان بود. هم‌چنین در هم‌این دهه بود که کم‌کم عده‌ای به صورت جدی‌تر به «بازنویسی» و «بازآفرینی»‌ آثار قدیمی ادبیات فارسی برای کودکان، متفاوت با آثار پیشین روی آوردند. در آثار این دهه، سعی شده بود با ساده‌نویسی و بازآفرینی، کارها برای کودکان قابل فهم‌تر شوند. مهدی آذریزدی ابتدا جدی‌تر از دیگران این حرکت را در سال ۱۳۳۶ با انتشار اولین جلد مجموعهء «قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب» آغاز کرد و در سال‌های بعد، احسان یارشاطر، مهرداد بهار، زهرا خانلری و یکی دو نام دیگر، از جمله کسانی بودند که به‌صورت مستمر قصه‌های کهن را برای سنین پایین‌تر بازنویسی و خلاصه می‌کردند.
توجه به ادبیات و قصه‌های عامیانه و بازآفرینی و انعکاس آن در کتاب‌های کودکان نیز در این سال‌ها رونق گرفت و بس‌یاری از سر تفنن و معدودی نیز به‌شکلی حرفه‌ای‌تر، وارد این گود شدند.
در شعر کودک نیز، پس از تلاش‌های باغچه‌بان، یمینی شریف، نیما یوشیج و ...، حضور «محمود کیانوش» شاعر، داستان‌نویس و منتقد ادبی در عرصهء شعر کودک، و فعالیت مستمر و تئوریک او در این عرصه، عملا پدیده‌ای به نام «شعر کودک» با تعریف ام‌روزی‌اش را به وجود آورد. و بعد، پروین دولت‌آبادی، مشرف تهرانی (م.آزاد) و نام‌های دیگر به این عرصه وارد شدند.
دههء چهل، دهه‌ای بود که ادبیات کودک و نوجوان در وجوه مختلف، کم‌کم رسمیت یافت. در سال ۱۳۴۰ مجلات «پیک» با کمک مالی انتشارات فرانکلین، در اداره کل انتشارات آموزشی وزارت آموزش و پرورش وقت، و به همت محمود کیانوش راه‌اندازی شد. «شورای کتاب» در سال ۱۳۴۱ و کانون پرورش فکری در سال ۱۳۴۵ تاسیس شدند.
نشریاتی نیز در سال‌های قبل به همت عده‌ای از اهالی فرهنگ راه‌اندازی شده بود که در این دوره نیز حضور داشتند. فعالیت مذهبی‌ها، برای تالیف کتاب‌های مذهبی و دینی برای کودکان، که از سال‌های قبل آغاز شده بود، در این دوره نیز ادامه داشت. اما اوج دوران بازنویسی، مربوط به بعد از انقلاب و مشخصا بعد از دههء ۶۰ می‌شود.

احترامی، آن‌گونه که خودش گفته، از سال‌ ۱۳۶۱ کارش را برای کودکان، با نوشتن آثاری بر اساس قصه‌های عامیانه آغاز کرد. 
من تمامی آثار او را ندیده‌ام. در معدود کتاب‌های مرجع نیز گزارش کاملی از تمامی آثار او در این حوزه نی‌است؛ مجموعهء ازرش‌مند «تاریخ ادبیات کودکان ایران» نیز در چهار جلد منتشرشده، تا مشروطه جلو آمده؛ که به یقین، با انتشار جلدهای بعدی، گزارش‌ دقیق‌تر انتشار کتاب کودک در این سال‌ها را ذکر خواهد کرد.
از آن‌چه در یکی‌دو یادداشت مطبوعاتی خوانده و به یادم دارم، و نیز بر اساس گفته‌های خود مرحوم احترامی، آثار او بیش‌تر بر اساس قصه‌های عامیانه بوده؛ در واقع احترامی بیش از آن‌که در حوزهء کودکان، نویسنده‌ای تماما خلاق باشد، به «بازآفرینی» و «بازنویسی» قصه‌ها و افسانه‌های عامیانه روی آورده است؛ یعنی چیزی نزدیک به شیوهء صبحی مهتدی، برعکس مهدی آذریزدی که آثار مکتوب ادبیات کهن را بازنویسی کرده است.
دههء شصت و هفتاد، به گواه فهرست‌های منتشر شده (مثل آمارهای «خانه کتاب ایران») سال‌هایی است که احترامی، به‌دور از «جریان رسمی ادبیات کودک» {رسمی، نه در معنای دولتی} کتاب‌های نسبتا زیادی برای کودکان منتشر کرده است.
با این‌حال، آثار او در حوزهء کودکان، به لحاظ کیفی، هرگز موفقیتی را که در طنزنویسی کسب کرد، برای او به ارمغان نی‌آورد. هرقدر که در طنزنویسی، از هم‌آن سال‌های جوانی شناخته شده بود و جای‌گاهی درخور داشت، در این عرصه توفیق چندآنی، لااقل در میان کسانی که حرفه‌ای به ادبیات کودکان «اشتغال» داشتند، نصیب‌اش نشد.
احترامی نیز در عرصهء «کتاب و ادبیات کودک» جای‌گاهی بیش‌تر از مرحوم «حمید عاملی» به‌دست نی‌آورد.
این دو، علی‌رغم تعدّد آثارشان برای کودکان، و اقبال نسبی مردم و «فروش» بالای برخی از کتاب‌هاشان، هیچ‌گاه در میان طبقهء «نخبه» نتوانستند جای‌گاهی را کسب کنند که مثلا در عرصهء طنز (احترامی) و گویندگی و قصه‌گویی (عاملی) داشتند.
{زمانی به شوخی می‌گفتیم که دلیل توفیق نداشتن آثار حمید عاملی و منوچهر احترامی در میان منتقدان، شاید به «سبیل»های این دو مربوط باشد! بی‌ربط است، اما هنوز هم گاهی به سبیل‌های این دو نفر فکر می‌کنم}
در دو دههء گذشته، اصطلاح «حسنی‌سرایی» که بس‌یاری نیز تا این اواخر بنیان‌گذار آن را، به‌نام نمی‌شناختند، اسلحه‌ای بود که «منتقدان {با آن} به نويسنده شليك می‌كردند».
احترامی، کارهای بس‌یاری نوشت که بدون تعارف، ارزش ادبی خاصی نداشت و در کنار آثار بس‌یار دیگر، حتی ضعیف هم ارزیابی شده و می‌شوند. اما «حسنی»های او، دقیقا یک «اتفاق / پدیده» بود.
لازم به توضیح هم نی‌است که چرا این کتاب‌ها را مثلا پدیده می‌نامیم؛ نگاهی به شمارگان و تجدید چاپ‌های بس‌یارشان، و اقبالی که چند نسل به این کتاب‌ها نشان دادند، درحالی‌که منتقدان همیشه به‌عنوان «بازاری» از آن یاد می‌کردند، دلیل بدی نی‌است برای پدیده خواندن این مجموعه.
«حسنی» آن‌قدر گل کرد که ناگهان سیلی از «کپی»کاری‌ها وارد بازار شد. کپی‌هایی که البته هیچ‌کدام نتوانست حتی سر سوزنی از توفیق نسخهء اول را تکرار کند.
دوستی می‌گفت، حسنی‌ها، «فهمیه رحیمی»های ادبیات کودکان هستند. این هم تعبیری‌است، اما مقایسهء  مختصر ِ حسنی‌های مختلف با کار احترامی، نشان از این نکته ندارد. رمان‌های عامه‌پسند بزرگ‌سال، نمونه‌های زیادی دارد که همه هم «فروش» دارند و خواننده. حسنی‌های بعدی، که این اواخر «حسنی و هری‌پاتر»شان هم منتشر شد، هرگز خاطرهء «توی ده شلمرود .. حسنی تک و تنها بود...» را زنده نکردند.
هدف من در این نوشته البته واکاوی دلایل توفیق این کتاب‌ها نی‌است. زمان می‌خواهد و باید مثلا حداقل نیمی از این «حسنی»ها را بخوانی و بعد مقایسه کنی با کار احترامی، و ... اما هرچه هست، کار احترامی، «گرفت» و کم‌کم حتی برخی از منتقدان هم، اگر نه آشکار، حداقل بدون دلیل مشخص پذیرفتند که «بچه‌ها حسنی ِ منوچهر احترامی را واقعا دوست دارند».
مثلا آن «روحانی» وبلاگ‌نویس که روزگاری از مخالفان حسنی‌ها بود، بعدها که «پدر» شد، در یادداشتی نوشت که کودک‌اش این کتاب (حسنی) را دوست دارد و شاید بزرگ‌ترها اشتباه می‌کنند. {نقل به مضمون است.}
یا مثلا در بحثی که دو هفته قبل در هم‌این روز، در جلسهء شعر کودک در انجمن نویسندگان کودک و نوجوان شکل گرفت، شاعران و منتقدانی بودند که دیگر اصطلاح «حسنی‌سرایی» را به‌عنوان یک فحش استفاده نکردند.
گرچه، تاکید می‌کنم که نوک پیکان ِ زهرآلود ِ «فلانی حسنی‌سرایی کرده»، به سمت شخص ِ منوچهر احترامی نبود. او منظومه‌ای سرود، که بعدها «بازاری‌کار»ها را خوش آمد، و به پی‌روی از عنوان کتاب او، «کارخانهء حسنی‌سازی» تاسیس کردند. و احترامی، که مردی بود گوشه‌گیر و «پیر- پسر» واقعا نقشی در شکل‌گیری این «جریان» نداشت.
با این‌حال، هرقدر که طنزهاش شکفت و دیده و تحسین شد، کتاب‌هایی که برای کودکان نوشت، هرگز به اعتبار او در میان هنرمندان و نویسندگان حرفه‌ای نی‌افزود؛ همه هم ترجیح دادند که «استاد منوچهر احترامی» را به‌خاطر طنزهاش احترام کنند و ارج بنهند. که حق نیز، جز این نبود.
در دور دوم داوری «جشنوارهء بزرگ برگزیدگان ادبیات کودک و نوجوان (۱۳۵۸ تا ۱۳۷۸)» که در سال ۱۳۷۹ به همت انجمن نویسندگان کودک و با هم‌کاری وزارت ارشاد برگزار شد، نام منوچهر احترامی نیز به عنوان یکی از ۶۷ «نویسندهء کودک» در بخش «داستان» انتخاب شد.
«حسنی» ِ احترامی، البته بدون جایزه و بدون حمایت منتقدان و مطبوعات، راه خود را رفت، و دوری در نوشته‌های دیگران، نشان می‌دهد که همیشه هم حق منتقدانی چون «....» نی‌است.
روح‌اش شاد.

پی:
این‌روزها فرصت زیادی ندارم برای نوشتن چیزهایی که دوست دارم. کار ِ گل می‌کنم و پی نان‌ ام. با این‌حال، از کنار نام منوچهر احترامی نمی‌توان با این توجیه‌ها عبور کرد. این نوشته نیز، حتما خالی از ایراد و خطا نی‌است. در فرصت کمی که بود، نتوانستم همهء منابع را مرور کنم. سعی کردم قضاوتی نکنم که بی‌راه باشد، و آن‌چه نوشته شد، تنها براساس منابعی است که در این سال‌ها در دست‌رس بوده‌اند.
مجموعهء شماره‌های ماه‌نامهء «کتاب ماه کودک و نوجوان» خصوصا شماره‌های سال سوم، کتاب ارزش‌مند «تاریخ ادبیات کودکان ایران» (جلدهای سه و چهار) که به همت محمدهادی محمدی و زهره قایینی تدوین و منتشر شده، «کودکان و ادبیات رسمی ایران» تالیف صدیقه هاشمی نسب، خاطرات «مهدی آذریزدی» و جزوات و مجلات مختلفی که در این سال‌ها خوانده‌ام، عمدهء منابع این نوشته است. با این‌حال، هر خطایی، ناشی از بی‌توجهی من است. اگر خطایی در این نوشته باشد، حتما اصلاح خواهم کرد براساس نظرات اصلاحی. 

توضیح ضروری: این نوشته را با توجه به فعالیت‌های مرحوم احترامی در عرصهء کتاب و ادبیات کودک نوشته‌ام؛ در عرصهء طنز، او نامی بلند داشت و دارد که در تخصص من نی‌است و دیگران نوشته و می‌نویسند.

 

# این؛ هم‌این # 87/11/24 حسین نوروزی |

-: توی یه جایی نزدیک آلاباما، وقتی زن خانواده می‌میره، جنازشو می‌سوزونن و خاکسترشو می‌ریزن توی یه رودخونه به اسم رود مادر ِ زن‌ها ... بعد، چندین سال که می‌گذره، همون زن، یه‌جای دیگه از مسیر رود ِ مادر ِ زن‌ها، تو یه قالب دیگه به‌دنیا می‌آد؛ نکته‌اش این‌اه که دیگه این‌بار ازدواج نمی‌کنه، هیچ‌وقت... تا آخر عمر!
گفت که دوست‌اش قسم می‌خورده که یکی از هم‌این زن‌ها را دیده با چشم خودش. بعد گفت: من می‌رم که بخوابم، می‌آی؟
ساعت از چهار و نیم هم گذشته بود. *

*بخشی از داستان «ساعت‌ها» / مجموعهء ازیادرفتهء «ام‌روز جمعه است سرهنگ»

بعد: هرگز موسیقی این‌جا را در «این ‌حال» نشنیده بودم؛ مدت‌ها است خفه‌اش کرده‌ام. اما حالا.. ساعت دقیقا چهار و نیم شده باز.. ای‌داد.


 

# این؛ هم‌این # 87/11/18 حسین نوروزی |

- توی هم‌این خیابون ِ روبه‌رویی مسجید شاه داشتیم می‌رفتیم. اون وقتا سمت بازار کار می‌کردیم البته. یک‌هو دیدیم یک‌عده‌ای راه افتاده‌ان به‌طرف مسجد و تظاهرات می‌کنن. یه آخوند ِ بی‌ریش و سیبیل ِ جوون هم جیلودارشون بود. دقیقا من این‌جا وایستاده بودم، عابی کینارم، اون آخونده هم ده میتر شاید سه میتر با من فاصله داشت! خدا شاهد!
به «عابی» {عبدالله} گفتم:«بیا قاطی اینا بریم ببینیم کجا می‌رن نهایت». عابی گفت:«ول کن پیسر! ما رو چی به این کارا؟ می‌گیرن خوارتُ...». خیلاصه نرفتیم و برگشتیم رفتیم سر ِ کار.
فرداش گفتن انقلاب شده. یه آخوندی اومد توی تلویزیون، گفتن این اسم‌اش «هاش-می رفت‌زنجانی» اه! به خوودم گفتم:«عابی.. ای به خواهر و مادریت..».
خیلاصه اگر این عابی مانیع نشده بود، الآن ما هم یه وزیری وکیلی بودیم. انقیلاب ایام خوبی بود، ایستیفاده نکردیم.

**
این خاطره را، انگار که از فتح خیبر حرف بزند، سی‌سال است دارد تکرار می‌کند؛ خاطره‌ای که به‌مناسبت فرارسیدن دههء فجر، هربار با هم‌آن زاویهء قرارگیری آدم‌ها تکرار می‌شود. خاطره‌ای همیشه‌شده، که با آن بزرگ شده‌ایم و بس‌یاری هم میهمان چندسال‌اش بوده‌اند و پریده‌اند رفته‌اند...
تنها خاطرهء مشترک تمام نوروزی‌ها، از عابی، انقلاب، هاشمی و دیگران. ما بخشی از این انقلاب بوده‌ایم.

قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۱
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۲
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۳
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۴

 

# این؛ هم‌این # 87/11/15 حسین نوروزی |

۱
جنگ خوب است
اگر تفنگ داشته باشم
اگر که عاشق‌ات بشوم

جنگ خوب است اگر تفنگ بشوم
و مردم
خیال کنند جنگ ِ دیگری نخواهد بود
سینماها
همیشه «هامون» نشان‌ات بدهند
همیشه در مردی آویزان بشوی که مُردهء خود بود
جنگ خوب است
اگر شهید ِ جنگ‌ها باشی
و ما
دیوانه‌های عاشق‌ات

جنگ خوب است
ما خوب‌ایم
و دیگران
سعی می‌کنند گلوله‌ای به‌سوی تو پرتاب کنند فقط

این‌جا وضعیت جنگی
عجیب است
و زیبایی در یک‌قدمی ایستاده با پرچم

۲
در سینمای ِ بعد از ما
جریانی از بدنه
از تن تو خواهند گفت
شعرهای بس‌یاری سروده می‌شود
و تو
- ای که در جنگ‌ها همیشه می‌روی جنگ کشته می‌شوی -
نام تو را به کوچه‌ای می‌بخشند
بن‌بست ِ تو
سرشار از خاطرات ِ توپ و گلوله
جایی برای عاشقانه‌ء بعدازظهر
..
حتی اگر که مُرده‌ باشی
بر بالای دیوار حالا
و «هامون» همیشه آویزان پرده بماند

 

* هم‌چون‌آن بدون بازنویسی و ویرایش ِ جدی، مثل این‌یکی...

Baanoo بانو


 

# این؛ هم‌این # 87/11/11 حسین نوروزی |

من: یک‌شب با لباس ِ مبدّل به خواب‌ام بیا خب...
وی: می‌ترسم با لباس ِ مبدّل بیام، نشناسی من‌رو! می‌خوای کلا یه‌جوری بیام خواب‌ات شلوغ بشه؟!

 

# این؛ هم‌این # 87/10/29 حسین نوروزی |

می‌گوید:«آقای میرحسین! تو هیچ فکر کردی چه‌جوری می‌خوای کشور رو اداره کنی؟ گیرم که رای هم آوردی... کی رو می‌گذاری رییس صدا و سیما؟ شورای نگه‌بان‌ات کیا هست‌اند؟ مگه تو چن‌نفر آدم دوُر و برت داری؟ برای اون چاقوکش و موادفروش چه طرحی داری؟»
از پل گیشا رد می‌شویم.
می‌گوید:«برای ماه‌واره‌ها چه برنامه‌ای داری؟ برای ارتش چی؟ این‌همه سپاهی رو مرخص کردی رفتند، خب! این آدما رو کجا می‌خوای استخدام کنی کار به‌شون بدی؟ توی ارتش که نمی‌شه. اینا از اول اون حکومت هم آب‌شون با ارتش توی یه جوب نمی‌رفت. برای نیروی انتظامی چه فکری کردی؟ با این بنزها می‌خوای چه کنی بالاخره؟ مزایده می‌گذاری؟ رنگ لباس پلیس رو عوض می‌کنی؟ شورای نگه‌بان‌ات کیا هست‌اند خب؟ آخوندا رو چه می‌کنی؟ برای اقلیت‌های مذهبی برنامه‌ای داری اصلا؟»
به بیمارستان نزدیک می‌شویم. کرایه را می‌دهم می‌گویم: تقاطع امیرآباد لطفا.
می‌گوید:«بله عزیزجون.. این‌اه قصه! یعنی وقتی یکی می‌خواد بیاد حکومت کنه، باید فکر همه‌جاش رو کرده باشه.. خدمت شما بقیهء کرایه!»
او، راننده‌ای تحلیلی است. او انتخابات در ایران را با انقلاب عوضی گرفته است. خودش می‌گوید حواس‌اش به این‌که چی می‌گذرد در مملکت، هست!
بخشی از این مردم است، در پی لقمه‌ای نان. پرنده‌هایی هم از آس‌مان پیش روش عبور می‌کنند، جیک‌جیک‌کنان.

قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۱
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۲
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۳
قصه‌های ِ از نظر ِ سیاسی، بی‌ضرر- ۴

  

# این؛ هم‌این # 87/10/27 حسین نوروزی |

دست‌ها
دست‌ در دست ِ هم، تا iDEATH قدم زدیم. دست‌ها چیزهای خیلی خوبی‌اند، به‌خصوص بعد از این‌که از عشق‌بازی برگشته باشند.          در قند ِ هندوانه، ریچارد براتیگان، مهدی نوید، نشر چشمه

یاران ِ حلقه
دوش، در حلقهء ما قصهء گیسوی تو بود
تا دل شب، سخن از سلسلهء موی تو بود

یعنی دوازده‌ نره‌خر، دور ِ هم جمع شده‌اند، به جای این‌که براندازی نرم بکنند، تا دل ِ شب، مصداق ِ «بچه‌ها! یه زن گرفتم حال کنیم»، سخن از گیسوی «یار» ِ حافظ گفته‌اند! بی‌ناموسی تا کجا؟ خدایا توبه...
کچل گوید: سعدی هم هم‌این رو می‌گه، مولوی هم هم‌این رو می‌گه، خواجو باز وضع‌اش به‌تر اه.

این‌روزها همه پیر می‌شوند، شما چه‌طور؟
می‌گوید: تن‌تن هشتادساله شده.
خیلی خوش‌حال شدیم واسه این جوون. سر ِ پُرشوری داشت و نگران بودیم که به باد بدهد خودش را. شکر خدا، که تن‌تن هم از تک‌وتا افتاد.
زمان، تن‌تن را هم پیر کرد.. زمان! البته.

وبلاگ زمستانی
بهمن‌ماه چهارسال ِ قبل بود. وبلاگ‌های دیگر را حذف، و این‌جا را ثبت کردم. بعد از یکی‌دو سالی، همهء آن نوشته‌ها هم حذف شد و باز در هم‌این آدرس، صفحه‌ای تازه به دنیا آمد: حسین نوروزی و بانو. یک صفحهء دونفره، که برای خودمان جای خوبی بوده. خیلی وبلاگ نبوده؛ بیش‌تر یک پُل ارتباطی. و گاهی، تنها راه ارتباط.  جایی که می‌شود حرف زد و شنید.
حالا ما خوب‌ایم. روزهای خوب‌تر را ولی انتظار می‌کشیم.
مهم‌ترین کاری که باید بکنم، شاید این است که کمی خوش‌اخلاق باشم. بدترین رفتار را داشته‌ام این‌روزها. باید کمی، فقط کمی بیش‌تر فکر کنم به این‌که می‌شود و باید کمی آرام‌تر رام‌تر بود. گفتم بنویسم این‌جا، که فراموش نکنم.

دل‌تنگی‌های بانو
وقتی می‌رسد که آدم، گیر می‌کند وسط یک ملودی غم‌گین؛ دایره می‌شود به دورش می‌تند تار ِ خودش را این صدای محزون. و زندگی... زندگی چیزی‌است در این مایه‌ها: خوب است هر کسی ملودی غم‌گین خودش را داشته باشد.
کسی هست، زنی در این دنیا هست که وقت ِ کودکی، کسی عزیزی به‌اش دست‌مالی داده یادگاری، که پُر بوده از «تربت» ِ یک‌جای خواستنی. یک‌ دست‌مال صورتی با گل‌های سفید، که با یک رشتهء سفید بسته می‌شده. حالا این پنج‌شنبه‌ها، دل‌تنگ این دست‌مال سفید می‌شود.
فاتحه برای رفته‌ها را دوست دارم؛ حس خوبی دارد.

 

# این؛ هم‌این # 87/10/26 حسین نوروزی |