تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

فقط یه‌لحظه مجسّم کن که نشسته باشی روبه‌روش، روبه‌روی کسی که همهء عمرت بوده و هست، بعد خیلی مأیوس و خسته، فقط بتونی به‌اش بگی «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو.. ای‌وای».
تازه سخت‌تر هم می‌شه وقتی که واقعا روبه‌روت ننشسته باشه، و تو فقط بشی چندتا کلمهء بی‌قوّت برای تسکین شاید؛ «تو چی کشیدی.. بمیرم.. چی کشیدی تو..».
تو چی کشیدی اسماعیل؟ ای‌وای...

 

# این؛ هم‌این # 89/02/24 حسین نوروزی |

«نسرین خسروی»، تصویرگر برجسته و قدیمی کتاب کودک و نوجوان، دو روز قبل، دور از ایران، و در کنار فرزندانش در کانادا درگذشت. خبر درگذشت خسروی را در ابتدا این‌جا خواندم. با حسین نظری، مدیر اجرایی انجمن تصویرگران کتاب کودک حرف زدم تلفنی. حسین گفت که دو روز قبل، یعنی جمعه، درگذشته و آن‌طور که او با پسر خانم خسروی حرف زده، نسرین خسروی که برای دیدن فرزندانش به کانادا سفر کرده بوده، احتمالا هم‌آن‌جا دفن خواهد شد.

نسرین خسروی نقاش و تصویرگر کتاب کودک


خسروی متولد 1329 در تهران بود. سال 1358 از دانش‌کده هنرهای زیبا در رشتهء گرافیک فارغ‌التحصیل شد. اوایل دههء پنجاه، وقتی‌که سال دوم دانش‌گاه بوده، با سیروس طاهباز آشنا می‌شود. به پیش‌نهاد طاهباز، روی متنی از «قدمعلی سرامی» کار می‌کند که سال 1355 با عنوان «قصه دوستی» در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان منتشر می‌شود: «بعد از این‌که من یک‌بغل از کارهایم را در کانون به ایشان {طاهباز} دادم، شروع کرد به تعریف کردن و بعد از مدت کوتاهی یک متن به من داد. خیلی برایم مهم بود.... خودشان به من گفتند که این را به شیوهء طراحی کار کن.» {کتاب ماه کودک و نوجوان – شمارهء 48}

قصهء دوستی با تصویرسازی نسرین خسروی


و این‌گونه است که به‌صورت حرفه‌ای وارد کار تصویرگری کتاب کودک و نوجوان می‌شود. هرچند در حوزه‌های دیگر نقاشی و گرافیک هم فعالیت داشت، و در دانش‌گاه‌ها و دانش‌کده‌های هنری نیز تدریس می‌کرد، اما عمدهء فعالیت و آوازه‌اش در دنیای کتاب کودک و نوجوان بود.
زنبور عسلی به نام وزوزی، سنجاب آشپز، تا مدرسه راهی نیست، چکه‌ای آواز تکه ای مهتاب، بچه‌ها دلم برایتان تنگ می‌شود، ستاره کوچولو، کاراگاه بچه‌ها، مواظب بند کفش‌هایتان باشید، عكاس در حياط خانه ما منتظر بود، دختر باغ آرزو، چکه‌ای آواز تکه‌ای مهتاب، دنیای رنگ‌ها، ستاره کوچولو، راز آن درخت، هوای بچگی، پولک ماه، رنگین‌کمان، و.. از جمله کتاب‌هایی است که با تصویرگری او طی بیش از سه‌دهه منتشر شده است.
این کتاب‌ها، حاصل هم‌کاری او با نویسندگانی چون احمدرضا احمدی، مهدخت کشکولی، اسدالله شعبانی، محمدرضا یوسفی، ناصر کشاورز، علی‌اشرف کریمی، محسن نامدار، نقی سلیمانی، عزت‌الله الوندی، علی‌اکبر ایراندوست و.. بود.
خسروی در طول دو دههء گذشته نمایش‌گاه‌های بس‌یاری نیز به‌صورت فردی و گروهی در داخل و خارج از ایران برگزار کرد. او برای تصویرسازی‌هایش جوایز متعددی از جشن‌واره‌های داخلی و خارجی دریافت کرد که جایزهء بزرگ «نوما» در سال 2001 در ژاپن از مهم‌ترین این جوایز هستند. در سال 2002 نیز از ایران به عنوان کاندیدای جایزهء کریستین آندرسن معرفی شد.
این هنرمند نسل دوم از تصویرگران کتاب کودک، برای بس‌یاری از آثارش از سوی یونیسف، شورای کتاب کودک و کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان نیز دیپلم‌‌های افتخار و لوح تقدیر دریافت کرده است.

تصویرگری نسرین خسروی


حسین نظری گفت که انجمن تصویرگران کتاب کودک به‌زودی برنامه‌هایی خواهد داشت برای یادبود این هنرمند فقید، و خبرش منعکس خواهد شد در رسانه‌ها.
روحش شاد، که یادش گرامی است.

 پی: این‌جا می‌توانید فیلم کوتاهی از گفت‌وگو با نسرین خسروی را ببینید. البته که فیلتر است گویا. هم‌چنین دوست خوبم جمال‌الدین اکرمی چندین مقاله و کتاب در حوزهء تصویرسازی کتاب کودک نوشته که در نشریاتی چون کتاب ماه کودک و نوجوان منتشر شده است؛ مقالات اکرمی منبع خوبی است برای آشنایی با شیوهء کار خسروی و سیر کارهای او در چند دهه فعالیت.

 

 

# این؛ هم‌این # 89/02/06 حسین نوروزی |

 

شعری برای شهرهای دیگر
                                                          تقدیم به زیبایی، صندلی، عروسک زردرنگ، و آغوش همیشه‌مهربان

توی جنگل راه رفتم
توی بارون آواز خوندم
صدای ضبط ماشینی رو که ندارم، بلند کردم
و قاه‌قاه خندیدم به خاکی که روی اون راه رفتم آواز خوندم خندیدم
از یه‌جایی
ماشینم دیگه نبود – من خیلی راه رفته بودم
صدای ضبطش تا هفت تا کشور اون‌طرف‌تر رفته بود
بی که بدونم با کی

این‌جور ابر که می‌شه
خیال می‌کنم
یعنی مثلا توی لندن یا هامبورگ
           کسی باور می‌کنه این آواز غمگین ِ ایرونی از این‌جا باشه؟
لندن، یه خاطره‌ اس از چندتا مهمونی چندتا خواب موندن
پاریس یه آرزوی بی‌ریخت
و شهرهای چه‌بس‌یار توی تاریکی
                                    شاید یه‌روز ِ بی‌خبری

عکس‌ها همیشه راست‌ترین رو می‌گن
آدم‌ها فقط به دوربین نمی‌خندن، لنز اه که این‌جور نشون می‌ده
توی هرعکسی، یک‌نفر داره خیانت می‌کنه اگر جلوش رو نگیری
تو لبخند بزن راه برو آواز بخون این‌جا خاک ِ تو اه

می‌گن ماشینم گم شده توی راه
می‌گن راه زیاد بوده تا هفت تا کشور
می‌گن برف چه‌قدر روی بلندی نشسته

چه‌قدر برف روی بلندی نشسته
برف روی بلندی نشسته
من
راستش
دیگه ایران رو دوست ندارم

چه قدر برف روی راه ِ ایران نشسته ...

 

جای دیگه

کشورای زیادی رو گشتم
همه‌ بوی غربتی‌ رو داشتن که اسمش وطنِ من بود

ما وطن‌مون رو با چیزای غریبی عوض کردیم
می‌تونستیم فکرِ این‌روزا هم باشیم که عاشق می‌شیم
ما ولی فقط روی خاکی که اسمش وطن بود راه رفتیم
راه‌ها تمومی نداشتن که!

به کشورت نیگا کن ببین از کِی چه‌قدر تنهایی رو فروخورده با خودش!؟
اسمی مونده تنها از کشور
و ایران، زنی پُر از بچه‌گی‌های درخت...

آقا این وطن که اسم سختی هم داره مال من پیش‌کش به شما
اسم خودم رو پس بیار از کوهی که دخترش عاشقم بود

عاشقیت در وطن صدای بزرگی اه
صدای بزرگِ وطن رو دوس ندارم
کوه اگه باشه جای این سختی که من می‌کشم
لابد یه‌روزی کم می‌آد از نفسش
                   می‌افته می‌میره!
وطن هم‌این‌قدر ساده تقسیم می‌شه بین حرف زدن‌ها وُ
                                                  چشم‌های آبی‌ش
                                                                مُردن‌ها
                         یادگاری از اسب‌های چوبی / تفنگی که بچه‌گی بود همه‌ش

ما به کشورای دیگه به شهرای دیگه بدجور تن می‌دیم
ما به آب‌راه‌های دور فکر می‌کنیم
فرار می‌کنیم فرار می‌كنيم یه شب که ماه کامل نی‌است
ماه که تموم دربیاد
اسم سختِ ما رو بچه‌مون حتی نمی‌فهمه
این وطن ایران‌زمین همیشه کوه داشته / همیشه ماه
راه‌ فراره که توی هیچ کشوری نمی‌فروشن!

به کشورت نگاه کن بگو ایران رو چه‌قدر می‌فهمی اگه توی دلواس بود یا مراکش؟


 

خیابون ولی‌عصر

کی می‌تونه پاهاشوُ بشمُره؟
پاهای کی اندازهء این‌همه دور از خیابون ولی‌عصر راه می‌ره؟
آدم که توی ولی‌عصرِ هر شهر عاشق نشه
لابد نمی‌فهمه ایران درازای خیابوناش به قدر ولی‌عصر عاشق نی‌است

از این‌جا که رفته باشی
یه خط نامه می‌نویسی که "دلم تنگ‌ اه برای عصرا برای ولی‌عصر"
خوب می‌فهمم داری با چه زبونی گریه می‌کنی دوست من

ولی‌عصر رو بی‌هم راه می‌ریم
تو اون‌ور نیگات می‌افته توی چشمم
من این‌ور دلم رو گم می‌کنم
و این‌جوری اه که اسم من چیز دیگه‌ای می‌شه

پاهات رو بشمُر ببین راه می‌رن با هم هم‌آهنگ یا
                                                              نه!

پای کی می‌تونه این‌همه عاشق راه بیفته توی بارون؛ پای کی؟

 

از قدیم ِ هم‌این‌جا؛ برای تو.

 

# این؛ هم‌این # 89/02/02 حسین نوروزی |