تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

آگه نه‌ای که  بر دلم از غم چه درد خاست؛
محنت دو-اسبه آمد وُ از سینه گرد خاست...

بر سینه، داغ واقعه، نقش‌الحجر بماند
وز دل برای نقش حجر، لاجورد خاست
جان شد سیاه؛ چون دل شمع از تَفِ جگر
پس هم‌چو شمع از مژه خون‌آب زرد خاست
هم‌سنگ خویش، گریه‌ء‌ خون راندم از فراق
تا سنگ را ز گریه‌ء من دل به درد خاست
در کار عشق، دیده مرا پای‌مرد بود
هر دردسر که دیدم ازاین پای‌مرد خاست
دل یاد کرد؛ یار، فراموش کی کند؟
در خون نشستنِ من ازاین یادکرد خاست
دردا که بخت من، چو زمین کُندپای گشت
این کُندپایی از فلک تیزگرد خاست

خصمم که پای‌مال بلا دید، دست کوفت!
تا باد سردم از دمِ گردون‌نَورد خاست
گر باد خیزد، ای عجب از دست‌کوفتن!
از دست‌کوبِ خصم، مرا باد سرد خاست

خاقانیا؛ منال! که غم را چو تو بسی است
ک‌آول نشست جفت وُ به فرجام، فرد خاست...


سالی که با مرگ عزیز آغاز شود، عجب ندارد که گریه‌اش بریزد در سراسر روزها و هفته‌ها و ماه‌ها. ماه‌ها شد که این سال عزا، مرگ عزیزی را روی دست گرفت و هرروز از مقابل چشم گذشت. و گذشت. واقعا گذشت. سالی که با رفتن آغاز شود، طبیعی است اگر در متروهای غریب، ادامهء گریه‌ای باشد که جگر سنگ را آتش می‌زند. چه‌تنها شدی تو دختر.. کجا ای؟
و ما، خیلی‌چیزها را از دست دادیم در این سال؛ خیلی‌چیزها را. کم‌تر خندیدیم، کم‌تر شنیدیم، کم‌تر حرف زدیم، کم‌تر از حال هم خبر گرفتم. سال بدی بود. بس‌یار شد که آه کشیدیم، که اشک ریختیم، که بغض کرد و گریست و من نبودم. ما واقعا بیش‌تر از عمر یک آدم، بغض کردیم و گریستیم در این سالی گذشت. و کسی چه‌می‌داند تو چه کشیدی؟ چه‌ها کشیدی تو...
گذشت؛ تا رسیدیم به این نغمه؛ به صدایی برای دقایق قبل از تحویل سال، برای تماشای آن‌چه رفت بر ما و از ما. فریاد زدیم:
ای خدایی که در آس‌مان‌ها نشسته‌ای، درد کشیدن ما را نظاره می‌کنی
حوّل حال ِ خودت به احسن‌الحال
باشد که نظری به بخت ما افکنی با روی گشاده
آمین.


پی: در سالی که گذشت، وبلاگ قدیم گاوخونی ابتدا فیلتر شد، و نفهمیدم چرا. بعد، به‌کل مسدود شد، به‌دستور. حالا هم فقط توانستم به لطف دوستی، گذشته‌اش را نجات دهم و روی آدرس دیگری بگذارم با هم‌آن دامین قدیم. آدرس وبلاگ، این است، و آدرس فید گاوخونی، این. اگر کسی دوست داشت، ثبت می‌کند تا در روزهایی به‌تر، فکری برای ادامهء این‌جا کنم. گاوخونی ِ حسین نوروزی و بانو تمامی ندارد؛ اما روزهایی است که مانده تا جای امنی بدون انسداد بیابم. این نوشته را هم فقط محض خاطر اندوه‌ناک ایشان نوشتم، باشد که سال بعدی، سال خنده باشد و آغوش‌های مکرر، و سال آرامش باشد بدون درد و بدون دوری و بدون دیوار. سال گاوخونی ِ قدیمی باشد، با حرف‌هایی که داشت و بود. می‌گوید که دلش گرفته از همه‌چی... زمزمه می‌کنم «دلت بخوره توی سر من!» و فکر می‌کنم به اتفاق، به اتفاق، به اتفاق، به رفتن به آمدن به رفتن به آمدن.
و این‌جا، ادامهء کوتاه‌تری است بر گاوخونی؛ جایی دوباره بی‌کامنت و بی‌هیچ‌چی. و همهء این‌ها، برای دختری که دوست داشت یک‌روز از خواب بلند شود، ببیند که روزگار واقعا عوض شده است...

 

# این؛ هم‌این # 88/12/29 حسین نوروزی |