۱
شعرهای تو تیر میکشید
ای شهید ِ بعدازظهر بر عکس خیابان
شعرهای تو تیر میکشد
{تو خودت شدهای ظهر ِ یک گرما
و اصلا هماینکه میگوییم "تو"
یعنی که حرف خلاف}
در این شهر ِ سردرد جدا افتادهایم در آغوش هم
خاموش ِ هم
فراموش هم نمیشویم از این تکرار هی بوسه هی کلانتری
بگذار برای تو از قصهای بگویم که در آن نمیری
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را
و شعرهای تو درد را ...
یعنی که میشود فراموش کنند؟
خیابان تمام قدمها را از یاد میبرد
خیابان تمام خندهها را
خیابان از یاد میبرد آدمهای خونی را
دختری که میخندد
زنی که میخندید
و آن دو دست جوان؛ آن دو دست جوان ...
آه
خیابان برای کاشتن دستها
جای حقیری است
تو میدانستی!
کجا بگردند
مادرانی که بیسر تو را بهجا نمیآورند؟
تو را سپرده بودند به عکس یک بعدازظهر
کجا بگردند؛
که سردخانه تو را بلعیده است
تمام دختران این شهر
عکسی از تو در سینه دارند
در عکسهای تو شیطنت میکنند
عکس تو اما بر سینهء تهران سرطان گرفته است
عکس تو بر تهران هجوم آورده میگوید "به من بوسه، به من بوسه!"
عکسهای تو هم شیطنت دارند
برای یکیعکس
روزی رسیده است که دلتنگ میشوم
تو برنمیگردی از این ظهر قابگرفته بر اتوبوس ِ دولتی
تو برنمیگردی از جمعهء ولیعصر ِ آنروزها عشقها حرفهای معمولی
و دیگر نمیشود که دور هم بنشینیم، خیال کنیم که اینها میروند، تو برمیگردی ...
تو
برنمیگردی
۲
شعرهای بیتو تب دارند ای ظهر ِ دختری جوان بر سینه میخواستم
سینههای تو تب دارند ای شهر ِ دختران ِ بسیار میسرودم
دختران تو درد میکشند بر دستان من مُرده بودم
حالا
فریاد این شهر خیلی بلند شده است: به ما بوسه! به ما بوسه!
تهران ِ تو از سالها است که یکطرفه میرود
و سینههای بسیارش
سینههای یارش
آه از اینهمه سینهسوخته ...
درد دارد که این شهر
شهر من نبوده هرگز
که مادرم
کجا بگردد برای یکیقاب عکس قدیمی
که من در آن نمُرده باشم
تهران ِ تو تیر میکشد
و من تمام سردخانهها را
و من تمام سردخانههای دور را
و من تمام سردخانهها را بر عکس تو دیدهام
کسی تو را به سینه نمیشناسد
کسی مرا به نام
بگذار که این شهر را خاموش کنیم
تو درد را به دوش من بکشی مسیح غمزده
من برای تو آن قصه را بگویم
که در آن نمُرده بودی
شعرهای تو درد را فراموش کرده بودند ...
شاید که باز
دور ِ هم نشستیم
خیال کردیم که اینها رفتهاند
تو
برگشتهای
از مجموعهء «در مجدلیه مُردن»؛ از شعرهایی که اینجا منتشرنشده، و بعید میدانم که برای انتشار ِ رسمیتر، در کتابی مثلا، مجوّز بگیرد. اما برای گاهی اینجا یادی ازشان کردن، از کسی مجوّز نمیخواهم. هماینکه میخواند، اگر دوست داشته باشد، سرخوشی دارد برای من. اینیکی، تمامامخصوص مخصوص مخصوص است.
این عکس «سارینا» که کلاس اول دبستان است و با دوستاناش آمده بود به جشن کانون، خلاصهترین و رساترین تصویر روز جهانی کودک امسال بود برای من؛ دختری که وقتی باهاش حرف میزدم، فکر کردم که شایستهء تمام سپاسها و خوبیها است این بچّه؛ مهربان، آرام، معصوم، و خوب، با بادکنکی زرد در دست، نشسته روی ویلچر.
پی: بلاگفا مثل تمام اینروزها در تعطیلات بود و نشد که برای دیروز، مطلبی بگذارم اینجا. خودم هم که بیحوصله و خسته و غمگین. لابد حکمتی بوده باز.
برای اینشبهای تو
یا کسی میآید، یا کسی میرود؛ بههرحال نوشتهای اتفاق میافتد، شعری زاده میشود. نوشتهها، درماندگی آدمها هستند در مواجهه با رفتن و آمدن دیگری. باقی، بطالت روزهایی را مینویسیم، که اگر بشود بهشان گفت «عمر»، حدیث عصرهای مکرّری است که میسپاریم به آوای سطرها، تا خاموش شویم. و خاموش هم میشویم بهزودی جداجدا.
«بودن» آدمها را کردهایم وضعیتی ملالآور، معمولی، یا تصنّعی. اطرافما را رفتنها گرفته است، و گاهی آمدنها. هرکه میرود، دیگری میآید، و این تازه، همیشه زیباتر از قبلی حرف میزند، زیباتر از قبلی راه میرود، و لابد زیباتر از قبلی و قبلیها بوسه میبخشد جان میدهد. به «بودن» عادت نداریم. کسی از چگونهبودن ِ آدمها نمینویسد درست وُ راست؛ لاس میزنیم با وضعیت دیگران.
همهچیز از اتفاقات شاعرانه آغاز میشود؛ بیقراریها، اولین سیگارها، اولین فرارها، آخرین قرارها، همهچیز از «دختر همسایه» در کودکی آغار میشود، از «پسری که در نوجوانی دوست داشت دوستاش داشته باشیم».
ما چرا رستگار نشدیم؟ نشدیم!
نشدیم، چراکه هر کدام از ما، دختر همسایهء کسی بودهایم، پسری بودهایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکیمان دل ببریم. چهقدر آه که پشت سر نداریم همه.
ما از هم چیزی نمیدانیم جز نوشتههایی برای کسی که رفته است، دلدادگیهای کسی که مانده است، و روزگار دیگری که درمانده است و عاصی؛ به هم نگاه میکنیم، نوشتههامان را به اشتراک میگذاریم، و گاهی بدون دلیل میاندیشیم «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
و دیگر چه تفاوت، که واقعا حال ِ خوشی داریم، یا نداریم. فکر میکنند که داریم، پس میپذیریم. ما به «گزارش»های سرد، به تصویر کردن «آنچه گذشت» عادت نداریم؛ دوست داریم «خلاصه اینطور شد که ما مُردیم» را بشنویم. مدتها است داریم از «واقعیت»ی حرف میزنیم که چندآن واقعی نیاست، از «کسی» حرف میزنیم که چندآن از «بودن»اش چیزی نمانده، و ما دوست داریم شما فکر کنید «آه . ما بسیار خوشبخت ایم». هستیم؟
حالا بگذار برای تو چیزی از وضعیت ِ «ابراهیم» بگویم.
خیال کن خدا، بازیاش گرفته بود، و «حکمت»ی در کار بسته بود؛ خیال کن آب افتاده بود دست یزید، آنروز که باید «اسماعیلکُشان» میشد: هی برو نرو برو نرو. هی فرمان میداد که گردن بزن گردن نزن گردن بزن گردن نزن ...
چه میشد؟ ایمان ِ ابراهیمیاش واقعا به قصّهها میماند تا امروز من و تو بنشینیم بگوییم که «ابراهیم، پدر ایمان است»؟
آب افتاده پنداری دست یزید حالا؛ چه ایمانی؟ کدام ایمان؟ کدام آزمایش؟ آزمایش ِ ما، که نه پدر ایمان ایم نه فرزند ِ آن؟ ما که هرکداممان روزگاری دختر همسایهء کسی بودهایم، پسری بودهایم که دوست داشتیم در نوجوانی از دختری در نزدیکیمان دل ببریم، و نفرین ابدی این «اولینعشق ِ شکستخورده» را با خود داریم؟ چهقدر آه پشت سر ما باشد خوب است؟ ما رستگار نشدیم؛ حالا تو هی حرف خودت را بزن: «عجب حال خوشی داری فلانی تو ...».
بگذار برای تو، که حالا اینسطرها را میخوانی، چیزی بگویم:
به آدمی فکر کن، زن یا مرد، که هرروز عزیزترین آدم زندگیاش را، برای رفتن به «قربانگاه» مشایعت میکند. انگار کن مثلا پدری را، مادری را که تمام ِ هرروز، تنها فرزندشان را نوازش میکنند، میبوسند، برای روزهای خوش ِ در راه نقشه میکشند، و بعد از لبخندها و آروزهای خوب، شب از راه میرسد.
حالا وقت آن رسیده است که بگویند: «آفرین گل ِ نازم، حالا بلند شو حاضر شو که باید بریم کمکم...» و حاضر بشوند، لباس تمیز بپوشند، بروند بچهشان، عزیز دلبندشان را بگذارند تا صبح زیر دستگاههای مثلا بنیاد حمایت از کودکان سرطانی... به امید روزی شبی که شاید شفایی حاصل شود. این آدمها دارند زندگی میکنند؟ واقعا؟ اگر میخندند، میخندند؟ واقعا؟ و تو، که فقط نوشتههاشان را میخوانی، به خودت میگویی «این با نقطهویرگول و گیومه میخواد چی رو بکنه توی چشم خواننده؟» و تو، که فقط داری یک نوشته را میخوانی، به خودت میگویی: «قشنگ بود / مزخرفات!»
هماین آدمها را داشته باش؛ حالا فکر کن من و تو، فقط طول روز ِ این آدمها را میبینیم. و نمیدانیم که این خندهها این آغوشها این نقشهکشیدنها، هرشب به قربانگاهرفتنی دارد، هراس و اندوه جانکاهی هم دارد، و زجر مدامی هم.
قصّه، این است.
ما نفرینی ِ اولین شکستهامان هستیم؛ عاشق میشویم دوباره، شکست میخوریم، فراموش میکنیم و فراموش میشویم، اما همه میدانیم که روزی دختر ِ همسایهء کسی بودهایم که در همآنروزهای نوجوانی از یاد رفت و آههاش پشت سر ِ ما ماند، پسر نوجوانی که دوست داشت دوستاش داشته باشیم و نشد که دوستاش بداریم و گذشت. به داشتهها، به بودنها به اینکه باید یکجایی این نفرین سر بآید، به پایان زندگی در شاعرانههای مثلا مغموم عادت نداریم. لاجرم، نمیفهمیم که گاهی نوشتهای که فکر میکنیم برای بزرگداشت مقام شهید است، برای کدام شهید نوشته شده، و منظور نویسنده از «هرشب-بدرقه» یعنی چی. دنیای تازه، دنیای تاویل است، دنیای «درد ِ تو برای خودم، درد ِ من برای خودم، درد ِ او برای خودم» است. و کاش میشد درد هرکسی برای خودش باشد، و کمی واقعی.
تو، که اینسطرها را میخوانی، فکر میکنی من دارم چندتا کلمه را به هم میبافم تا مثلا متنی برای لینک دادن لایک زدن، ساخته شود؛ من، که دارم اینسطرها را مینویسم، دارم زور میزنم که برای این هرشب-بدرقه چیزی بنویسم که یعنی «میفهمم چه روزهای تلخی داری...». اما نه تو میفهمی واقعا در دل این نوشته چیاست، نه من میتوانم چیزی بنویسم که شایستهء روزگار سخت دیگری باشد. همه داریم با کلمات لاس میزنیم، و جاییدیگر، مردم دردها و غصههایی دارند که حتّی یکلحظه هم نمیتوانیم تصوّرشان کنیم، حتّی یکدم. ما به «بودن» ِ آدمها عادت نداریم؛ هماین است که فقط میگوییم: «تو چرا همیشه غمگین مینویسی فلانی؟» و فقط میگوییم: «واقعا این نوشتهء آخری خیلی چسبید فلانی» و فقط میگوییم: «راستی اوندفعه که نوشته بودی دیوار.. من چه خاطرهها از دیوار دارم... یادش بهخیر ...». تو واقعا به دیوار خوردهای؟ نه... فکر کن و باز به خودت بگو: تو واقعا به دیوار ِ راستکی خوردهای؟ والله اگر که خورده بودی، حالا کمی محترمتر با دردهای دیگران برخورد میکردی ...
جهان شاعرانهای داریم، درست! اما همهچیز ِ جهان را شاعرانهها روایت نمیکنند. گزارشگر بعضی قصّهها، ابراهیمی است که خدا باهاش شوخیاش گرفته. پس دعا کنیم که دست کم، تیغ، قدرتاش را از دست بدهد؛ برای گلو که خونین ِ این هی تکرار است، کاری از ما برنآمد ...
آمین.
راه تو بر بَست و گشایش است
و راه ما بر قبض و حُزن.
اکنون تو شاد و خرّم زی،
تا ما اندوه ِ تو میخوریم؛
که هردو، کار ِ او میکنیم.
ابوالحسن خرقانی خطاب به ابوسعید ابوالخیر
یکسال قبل: سیگار میکشیم در نقش ِ اسماعیل
همهساله برخی کشورهای جهان، روز ۸ اکتبر را به عنوان «روز جهانی کودک» جشن میگیرند {و بعضی دیگر، روزی از اوایل ماه ژوئن را} که به تقویم ما، این روز مصادف است با ۱۶ مهرماه. البته هنوز تا پنجشنبه چندروزی مانده و اگر حوصلهای باشد برای نوشتن یادداشتی، باید موکول کنم خودم را به آن روز. در چندجا، کارهایی دارم میکنم بهصورت فردی و گروهی، دلی و پولی، که نتیجهشان را الآن نمیدانم؛ ممکن است به روز جهانی برسند، که حتما چیزی مینویسم دربارهشان، و اگر نرسند، تاسف میماند برای من و دوستان دیگرم.
اما حالا و اینجا
فکر کردم امسال قبل از رسیدن این روز، «پوسترهای روز جهانی کودک» را که یونیسف به رسم هرساله تهیه و منتشر میکند، اینجا بگذارم. کسانی که دستی در نشریات و رسانههای اینترنتی دارند یا وبلاگنویس اند، میتوانند بابهانه و بیبهانه این پوسترها را در صفحات اینترنتی و رسانههای چاپیشان منتشر کنند. اندازههای پوسترها بزرگ هستند و مناسب برای استفاده در هر محیط و هر صفحهای. روی هر کدام از تصاویر اگر کلیک کنید، آنها را در اندازههای بزرگتر میبینید.
شعار روز جهانی کودک سال ۱۳۸۸-۲۰۰۹، از سادهترین و زیباترین شعارهایی است که در این سالها، متاسفانه کمترین توجه بهاش شده است: «به کودکان گوش کنیم»
پیشنهاد گاوخونی:
شعار روز جهانی کودک امسال را، بندهای پیماننامهء جهانی حقوق کودک را، تصاویر پوسترهای پایین را، و یا هرچیزی را که به کودکان مربوط است و خودتان دوست دارید، در طول این چندروز در وبلاگهاتان تکرار کنید. دربارهء کودکان و حقوقشان بنویسید. برای کودکان بیمار دعا کنید ... به کودکان گوش کنید... ادامه
بعضی از جوکهایی که در شرایط معمول بهشان میخندیم، در زمانی دیگر، مقاومت می کنند در برابر خنده. آنها، رازی با خود دارند؛ رازی بزرگ، و خسته.
«یه روز یه مار توی پارک عاشق میشه، بعد از مدتها وقتی میخواد بره جلو و ابراز عشق کنه، میبینه شلنگ آب بوده».
این، از این بهاصطلاح جوکهایی است که یکوقتی بهشان لبخندکی میزدم، و حالا نمیدانم چرا خندهام نمیگیرد هیچ. خنده تا وقتی خنده است که نشود «حالا حکایت ما است»ی بر آن افزود. بیدلیل نیاست اگر گفتهاند که ما وقتی در صحنهای طنز، به زمین خوردن کسی میخندیم، به این دلیل است که خود را در وضعیت آن آدم تصور نمیکنیم؛ ما به مرگ دیگری میخندیم، با اطمینان از بیمرگی خود؛ به «موقعیت ِ ناگهان» یک آدم «دیگر» است اگر که لبخند میزنیم، بیکه فکر کنیم ممکن است روزی در همآن وضعیت گرفتار آییم.
دوسهسال قبل، این وبلاگ بعد از ماهها تعطیلی، رنگ و رو عوض کرد و شد کمکم این که حالا هست. آنوقتها، اینجا خواننده نداشت؛ یعنی داشت، ولی نه خوانندهای که مثلا در هفته حتی یکبار سر بزند، یا دنبال کند نوشتههای اینجا را. آنروزها بود که عاشق این «وبگذر» شدم.
سمت چپ این وبلاگ، پایین لینکها، نشانگر سایت وبگذر، گاهی که حال خوبی دارد و «محسن» انگشت توی سوراخهاش نمیکند، به کسی که در صفحه است میگوید که الآن چندنفر با هم در این صفحه حاضر اند. آنروزها، اغلب «دو نفر» آنلاین بودند اینجا: من و او.
این وبگذر، بخشی دارد به اسم «پخش زنده»، که تمام حرکات بازدیدکنندهها را نشان میدهد در لحظه. بعد، آنروزها، گاه و بیگاه چیزکی مینوشتم اینجا، و بهسرعت میرفتم مینشستم بست توی مدیریت وبگذر، تماشا میکردم ببینم کی از کجا میآید توی گاوخونی.
اینجا، اوج ماجراهای شبانهام بود: یک «آیپی» بهخصوص! این، جبران نبودنهای فیزیکی بود به خیال خودمان.
از فلانجای جهان، آنوقتها فقط یکنفر سر میزد به این صفحه. و من آیپی او را میشناختم و ذوق میکردم از اینکه این «دو نفر» که حالا در صفحه نشستهاند، غریبه نیاستند.
و مثل هر اتفاق خاص، که نمیشود جلوی خرابشدناش را گرفت، روزی رسید که آن جوک بالا، یک «حالا حکایت ما است»ی هم آویزاناش شد.
شبهایی بود که تا صبح مینشستم پای پخش زندهء وبگذر، و بر اساس آیپی ِ بازدیدکنندهای که با من آنلاین بود در صفحه، خیالات خوش میبافتم: «حالا داره این مطلب رو میخونه.. حالا داره اون صفحه رو میبینه.. حالا داره.. حالا یعنی داره میره بخوابه؟... ». یکروز، که شب قبلاش را تا صبح نشسته بودم پای این شمارشگر، ایمیلی به دستم رسید از آدمی که مثلا اتفاقی اینجا را دیده بود و «یکشب تا صبح همهء وبلاگ را چرخیده بود و ...». و اتفاق هم باید اینجوری میافتاد که طرف، دقیقا از همآن جای دیگر جهان باشد که «او» بود.
و خیلی زود، این لذت، این بازی ساده هم حرام شد؛ آدمی که من دلبستهء «آیپی»اش بودم، «آمدن»اش، وسط «بازدید»های دیگران – محترم و غیر آن – گم شد؛ مثل بچهای که وسط شلوغی ِ حیاط حرمی یا امامزادهای، مادرش را گم کرده، و گریهاش دل آدم را کباب میکند؛ مثل وقتهایی که در حاشیهء یک اتوبان، وسط صدای ماشینها، تنها قدم میزنم و نمیدانم به چی فکر میکنم که آنشکلی دلم میخواهد بترکد؛ مثل هماین امشب، و شبهای بسیار ِ دیگر ...
اینجا، کشور غریبی است؛ اول باید عادت کنی به حضور ِ فیزیکی ِ با هراس، بعد به حضور معنوی و مستعار، بعد بشوی یک شمارهء آیپی، و کمکم شمارهات را هم با دیگران «Share» کنند. اول باید عادت کنی به این که تنها شمارهای هستی، که لابد از کشوری به اینجا میآیی، بعد ذرّهذرّه بپذیری که شمارهها هم دیگر کشوری ندارند؛ نرمافزار اند و پُورت و پرُوکسی. اینجا کشوری غریبی است.
و حالا، اینجا و اکنون، این نوشته، و این قطعهء تمامخاطره، سراسر در ستایش صاحب آن آیپی در گاوخونی نشسته، و تمام دلتنگیهای این متن، متعلق به هماو است.
شما نهتنها خسرو گلسرخی را کشتهاید*
بلکه با یکطرفه کردن خیابان ولیعصر
بسیاری از شعرها را زخمی کردهاید؛
شعرهایی که در رفتنها در آمدنها نوشته شدند
شعرهایی که یکطرفه نبودند ...
* سطر اول، برگرفته از: شعر «شاعر» / ظلّالله / رضا براهنی / ۱۳۵۴ / آمریکا / نشر ابجد
بعضیوقتها به دستهام نگاه میکنم و فکر میکنم که میتوانستم پیانیست بزرگی بشوم؛ یا یکچیز دیگر. ولی دستهام چهکار کردهاند؟ یکجایم را خاراندهاند، چک نوشتهاند، بند کفش بستهاند، سیفون کشیدهاند و غیره.
دستهایم را حرام کردهام.
- عامهپسند / چارلز بوکفسکی / پیمان خاکسار / نشر چشمه
باور کن با هماین دستهای بیمصرفم، با هماینها هم میفهمم که با یکجفت دست، یکجفت دست ِ کشیده وُ دلخواه، چهطور باید رفتار کرد. اشکال از مسافت است، از این راهها؛ اشکال از آن بیپدرمادری است که اولبار مرزهاش را بهروی مردمان دیگر گشود.
حیف از آن دستها، که شدهاند تایپیست غمها و غصهها، شدهاند میرزابنویس ِ دوری.