زلف
روز ِ ماه رمضان، زلف میفشان؛ که فقیه،
بخورد روزهء خود را، به گماناش که شب است
شاطرعباس صبوحی قمی
چشم
اینهمه زورآوری وُ مردی وُ شیری ...
مرد ندانم که از کمند تو جستهاست!
دست طلب داشتن ز دامن معشوق
پیش کسی گو، کهاش اختیار به دستاست
توبه کند مردم از گناه به شعبان؛
در رمضان نیز چشمهای تو مستاست
سعدی
لب
گر نه زلفاش پی شبیخون است،
پس چرا حال دل دگرگون است؟
خون من ریخت قاتلی که به حشر
کشتهاش از حساب بیرون است
گر ز دست تو گریه سر نکنم
چه کنم با دلی که پُرخون است؟
مِی حرام است؛ خاصه در رمضان
جز بر آن لعل لب که میگون است
فروغی بسطامی
زندگی ما را دود میکند این آواز افشاری، به باد میدهد، آنجا که میگوید «یکشبی بیدار شو، کامی بگیر». سالبهسال هم که از چراغهای روشن کم بشود، باز هم مزّهء سیگار افطاری، خستهترین سیگار جهان است.
چه میکنیم حالا؟ هیچ؛ شعر میخوانیم و هوس میکنیم ... هوس میکنیم ... هوس میکنیم ... ایداد.
در هیچ نوشتهای سفر نکن! نگذار بنویسند که «رفتهای»؛ نویسنده قصهاش را مینویسد، مردم نوشتهشان را میخوانند، و این تویی که «برنمیگردی» ... همه تو را «رفته» میپسندند.
از اینجا است
سیگاری بر لب، دستی خالی، دلی پُر؛ این آهنگ تقدیم میشود به ایشان، که شاید غمگینتر از هرکسی این ترانه را دوست میدارد.
- خوابم گرفته؛ تو نمیخوابی؟
- چرا اتفاقا. من هم بدجور خوابم میآد.
- بریم؟
- ![]()
- بریم؟
- بریم...
آنها از مسنجر خارج شدند، مسواک زدند، و رفتند که شب عاشقان بیدل چه شب دراز باشد، بشوند؛ جدا وُ جدا.
مرد از خواب برخاست
مرد به ساعتاش نگاه کرد
مرد قبل از درآمدن صدای زنگ ساعت، کوک آن را از کار انداخت
مرد نخوابیده بود تا صبح
مرد شمارهای را گرفت
مرد چیزهایی امیدوارانه گفت
مرد خندید
مرد خنداند
بعد
آندو گفتند: «پس .. خدانگهدار فعلا»
مرد تلفن را قطع نکرد
مرد ایستاد تا تماس از آنسو قطع شود
مرد صدای سرمهماندار را شنید که چیزهایی شاد میگفت
مرد با صدایی کمیبلند گفت: «خواهرت رو هواپیما!»
مرد ترسید که مبادا توهین به هواپیما هم جرم شده باشد
مرد خودش را و غصههاش را تصحیح کرد
مرد گفت: «کاش اصلا هیچ پرندهای نمیپرید»
بعد
هواپیما پرید بدون اینکه توهینی بهاش شده باشد
مرد با خودش برای خودش زمزمه کرد: «حالا نمیشد ما هماینجوری سوزناک میبودیم و الزاما نیازی نمیشد به اینکه یکی هی برود و قصه را دورتر کند؟»
مرد آهی کشید
مرد به حال خودش، به حال خودشان آهی کشید
مرد با بغضی عمیق و البته با احترامی ِ مُلهم از قانونگرایی فریاد زد: «به خاطر خودت میگم هواپیما! خیلی بدنام شدی بین مردم ... نکن اینجوری!»
و البته که زن رفته بود.
این و این و این و این و تمام این سالها.
گریه کن؛ که گر سیل ِ خون گری، ثمر ندارد
نالهای که نآید ز نای دل، اثر ندارد
هرکسی که نیاست اهل دل، ز دل خبر ندارد
دل ز دست غم، مَفر ندارد
دیده، غیر اشک ِ تر ندارد
این، محرم وُ صفر ندارد ...
این بنان، مثل ماست و خیار میماند برای جماعت خراب.
اول
ساعتها وقت گذاشتم برای یک مطلب حسابی و تحلیلی و حتی علمی. دربارهء نهادهای مدنی مربوط به ادبیات و هنر کودکان در ایران، و مقایسهء موضعگیریهای آنان با نهادها و گروههای مشابه در دیگر کشورها. قدر خر هم نوشتم، و فکر میکردم جهان تکان خواهد خورد با آن نوشته.
بهانهء این نوشتن هم خبری بود که خبرگزاری مهر منتشر کرده بود چندروز قبل. اما به لطف این دوستمان، رسما هرچی رشته بودیم پنبه شد. مطلبمان سوخت و در نزد خودمان، شدیم سنگ روی یخ!
لازم است اعلام کند که ای بر پدر ِ هرچی خبر سوخته!
(آدرس فید این وبلاگ)
دوم
مسعود ملکیاری، که از ارامنهء خوشقلب ایران است، به تازگی کتابی منتشر کرده در باب «ارباب حلقهها»، که اینجا معرفی آن آمده است. من بخشهایی از این کتاب را قبلا خواندهام، و خواندن آن را به علاقهمندان این حوزه پیشنهاد میکنم.
فکر میکنم در فضایی که حوزههای نظری ادبیات کودک و نوجوان در ایران ضعیف است و تنها به همت شخصی عدهای معدود دارد نفسی میکشد، باید بهخاطر همت عالی ناشران خصوصی که برای انتشار اینقبیل آثار هزینه میکنند، از معرفی این کتابها دریغ نکرد.
(آدرس فید این وبلاگ)
سوم
یوریک کریممسیحی؛ امروز پنجشنبه بود و این پنجشنبه هم بهروز نکردی! چرا؟ مگه تو بچه نداری خودت؟
(آدرس فید این وبلاگ)
چهارم
این سایت انجمن نویسندگان کودک و نوجوان است که از سر و روی آن میشود فهمید چیاست و چهقدر شلخته. اما، بههرحال میشود اخبار انجمن از این راه دنبال کرد. کلاسها و کارگاههایی برای کودکان و بزرگسالان علاقهمند برگزار میکند که شاید به درد کسی خورد.
(آدرس فید این سایت)
پنجم
قصههایی که در این دو سال نوشتهام برای بچهها، تقریبا همه روی دست نویسندهاش مانده. نه اینکه ناشری نباشد، نه. اما واقعیت «فعلا» این است: حوصله ندارم برای جمع و جور کردنشان. یکیدو تا هم مدتها است که زیرچاپ هستند و دیگر حتی دوست ندارم بدانم چی شدند.
دو تحقیق مفصل دارم در حوزهء تاریخ ادبیات کودک و نوجوان. یکیاش دربارهء تاریخچهء سازمانهای دولتی و نهادها، گروهها و تشکلهای خصوصی یا مدنی است که در دایرهء ادبیات و هنر کودکان و نوجوانان در ایران فعالیت کرده یا میکنند: شورای کتاب کودک، کانون پرورش فکری، انجمن نویسندگان کودک و نوجوان، انجمن تئاتر کودک، انجمن فرهنگی ناشران کودک، و ....
دیگری هم دربارهء نویسندگان چپ و ادبیات کودک و نوجوان است.
هردوی این پژوهشها، طی سه سال اخیر انجام شده و حدود هفتاد درصد کارشان آماده است. ناشران دولتی، برای انتشار هردوی این کارها، کلی اما و اگر دارند، که مزخرف است به نظر من. ناشران خصوصی هم حق دارند که سرمایهگذاری نکنند؛ چراکه حتی در صورتی که کارها، چیز دندانگیری هم باشند، چندنفر مگر این دو کتاب را خواهند خرید؟ در بهترین حالت، دویست نفر.
انتشار الکترونیکیشان را هم دوست ندارم، و از طرفی هم نیاز به حمایت مالی دارم تا بتوانم مثلا ظرف هشتماه، هر دو را تمام کنم. تا اینجا را با هزینهء خودم آمدهام، اما از اینجا به بعد، سخت است. بقیه برای هر یکخطی که مینویسند، میلیونها تومان «حمایت» میگیرند و برای انتشارش هم باز. من این را توقع ندارم؛ فقط کاش وضع جوری بود که بعد اینهمه تلاش، میشد حداقل «منتشر»شان کرد.
خاک بر سر ما با این حوزهای که کار میکنیم.
ششم
گاهی به بهانهء مرگ کسی، چیزی اینجا مینویسم. اغلب هم در مرگ کسانی که در این حوزه (هنر و ادبیات کودک و نوجوان) فعالیت میکردهاند. فکر کنم تاکید روی دو نکته لازم است:
من خودم را عالم این عرصه نمیدانم. اگر مینویسم، تنها ادای دینی است به این آدمها و مهمتر، به این موضوعات. دیگران چرا نمینویسند؟ باید از خودشان پرسید.
فکر نمیکنم که کارم بیعیب است. ای بسا که خودم کلی سوتی در آنها یافتهام. اما فکر میکنم، در کمال تواضع فکر میکنم، هنوز هم همهشان را بگذارید کنار دیگر مطالبی که در اینترنت نوشته و میشوند در این حوزه، بعد قضاوت میکنیم.
بارها حتی بیرون و در خیابان هم خودم را به کافینت رساندهام که چیزی بنویسم در سریعترین زمان ممکن. اگر من ننویسم چه میشود؟ هیچ. واقعا هیچ. مینویسم، چون عادت دارم به نوشتن؛ هماین.
بسیار هستند که از من بیشتر میدانند و بیشتر خواندهاند؛ میدانم. من هم دارم بر اساس پژوهشها و کتابهای همآنها کار میکنم در خیلی از نوشتنها. اما تقصیر من است که آنها در اینترنت حضور ندارند یا برای هر یک کلمهای که توقع میروند بنویسند، جدای از حقالتالیف، منتظر خریدن ناز و نیازشان هستند؟
این مشکل آنها است. اینجا اینترنت است. هرکسی میتواند بدون هزینه، صفحهای مثل این وبلاگ دستوپا کند، و هرچی دوست دارد در آن بنویسد. کسی جای کسی را تنگ نمیکند.
هنوز هم برای هر روزنامهای که بخواهم میتوانم این مطالب را بفرستم. اما ترجیح میدهم در هماین پایگاه شخصی، با بازدیدکنندهای معدود، نوشتهای را به اشتراک بگذارم تا مثلا در کجا و کجا. بقیه که استاد هستند، میتوانند نوشتههای استادانهشان را بدهند به روزنامههای وزین. پس گور پدر آدم بخیل و تنگنظر، و استادی که فقط بلد است حرف بزند.
استادی هست که از استادی، این را فهمیده که با بودجههای کلان دولتی، چهارتا مقالهء مثل هماین نوشتهها را سر ِ هم کند و به استادیاش بافزاید.
شکر خدا هم که همه شدهاند استاد!
پس او برود سوی خودش، ما نیز سوی خودمان.
هفتم
دوبار تلاش کردم که یک پایگاه اینترنتی خبری و تحلیلی با موضوع ادبیات کودک و نوجوان راهاندازی کنم. جایی که دقیقا خاصیت و حال و هوای یک وبلاگ را داشته باشند، اما دقیقتر باشد و بهروزتر. خواندنی باشد و آدمها به چشم مثلا یک سایت تخصصی ِ خشک به آن نگاه نکنند. در عینحال، چیزی باشد که بتوان از آن دفاع کرد، و حتی بتواند به عنوان منبع خودش را جا باندازد.
هزینه میخواهد. همه هم بهقدر کفایت فیسبیلالله کار میکنیم و برای دل. بعضی چیزها اما دیگر دلی پیش نمیروند. آدم میخواهد اینجور کارها و چندین نفر پاکار. همه هستند البته، اما همه هم فقط میگویند «ما هستیم باهات!».
نمیدانم. تجربهء آخر، تجربهای بود که میتوانست موفق باشد، اما به سمتی رفت که دلخواه من نبود. یک تجربه هم در نطفه خفه شد، چراکه باز قرار بود کار گروهی کنیم...
حالا بیش از بیش به این نتیجه رسیدهام که کار گروهی، در عرصهای که همه یاد گرفتهاند «باید پولی از جایی داده شود برای نوشتن، پژوهش کردن، ترجمه کردن، برای زنده بودن»، تلاشی است عبث. حالا میفهمم چرا مصطفی رحماندوست، که تازه برای خودش کلی معروف است و امکاناتی هم دارد، با «دوستانه» به آنجا رسید که حالا دیگر حتی نشانی از آن نیاست.
هماینجا، و بهقدر توان یکنفر، میشود کارهایی کرد. امیدوار ام.
هشتم
بچهها را چه کنیم؟
نهم
فعلا هماینقدر توان حرف مُفت زدن داشتم. باقی بماند برای بعد. چیزهایی هم نوشتهام، که در هماینروزها اینجا منتشرشان میکنم که شهیدتر نشوند.... بله.
از بسیار جانها، آواز ماتم برآید، و از بعضی آواز ِ دف.
هرچند در دل خود مینگرم، همه آواز ماتم میبرآید، آواز دف، نی.
خدایا؛
غُربا را در خانقاه من مرگ مده؛ کی ابوالحسن، طاقت مرگ غریب ندارد؛ کی آواز دردهند کی: «غریبی در خانقاه ابوالحسن...!»
ابوالحسن خرقانی
این نغمه دارد برای خودش پخش میشود، و من، سیگار بهلب، دارم فکر میکنم که در آسمانها چه نغمهای جاری است الآن، که این پایین اوضاع اینقدر غمانگیز است؟
هی هی ....
دختر تَرسا، چو بُرقع برگرفت
بندبند ِ شیخ آتش درگرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویش
بست صد زُنّارشْ از یک موی خویش
گرچه شیخ آنجا نظر دربیش کرد
عشق آن بتروی، کار خویش کرد
شد بهکل از دست وُ ... در پای اوفتاد
جای آتش بود و بر جای اوفتاد
هرچه بودش، سربهسر نابود شد
زآتش ِ سودا دلاش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت، رسوایی خرید
گفت: چون دین رفت، چه جای دل است؟
عشق ترسازاده کاری بس مشکل است...
روز دیگر، کاین جهان پرغرور
شد چو بحر از چشمهء خور، غرق نور
شیخ، خلوتساز کوی یار شد
با سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک رهاش
همچو مویی شد ز روی چون مهاش
قُرب ِ ماهی، روز و شب در کوی او
صبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بیمار شد بیدلستان
هیچ برنگرفت سر زآن آستان
بود خاک کوی آن بُت، بسترش
بود بالین آستان ِ آن درش
چون نبود از کوی وی بگذشتناش
دختر آگه شد ز عاشق گشتناش
دختر اش گفت: ای تو! مرد کار نه
مدّعی در عشق معنیدار نه
گر قدم در عشق محکم داریای،
مذهب ِ این زلف ِ پُرخم داریای،
همچو زلفم نه قدم در کافری؛
زآنکه نَبوَد عشق، کار ِ سرسری!
عافیت با عشق نَبوَد کارساز
عاشقی را کفر سازد؛ یاد دار!
اِقتدا گر تو به کفر ِ من کنی
با من ایندم دست در گردن کنی ...
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا،
خیز رو ... اینک عصا! اینک ردا!
اینزمان چون شیخ ِ عاشق گشت مست
اوفتاد از پا وُ کلّی شد ز دست
برنهآمد با خود وُ .. رسوا شد او
مینترسید از کسی؛ ترسا شد او
عشق، چون آندر دلاش مأویٰ گرفت
داد دین وُ .. مِی ز دست دختر ترسا گرفت
آتش عشق، آب ِ کار او ببرد
زلف ترسا، روزگار او ببرد
بود مِی بس کهنه؛ در وی کار کرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
شد خراب آن پیر وُ شد از دست وُ مست!
مست و عاشق چون بُود رفته ز دست
گفت: بیطاقت شدم ای ماهروی
از من ِ بیدل چه میخواهی؟ بگوی!
دختر اش گفت: اینزمان مرد ِ منای
خواب، خوش باد ات؛ که در خورد منای
پیش از این در عشق بودی خام خام
خوش پزی، چون پخته گشتی؛ والسلام!
جنگ دل با نفس هردم سخت شد
نوحهای درده، که ماتم سخت شد...
شیخ صنعان ِ عطار، به روایت ما
بله؛ شما توجه کن ببین دختر ترسا کی بوده و چی. شیخ که از خود ِ ما است.
اینکه چشم ببندی، سکوت کنی، با خودت بروی قدم بزنی، و فکر کنی «آه .. چه روزهایی دارد از سرمان میگذرد». یا اینکه اصلا فکر نکنی حتی؛ با خودت بروی قدم بزنی فقط، و زمزمه کنی برای خودت که «ای وای .. ای وای.. ای وای...».
چشم میبندی و باز میکنی، میبینی دارند جنازهات را تشییع میکنند. میایستی و نگاه میکنی: داری دور میشوی از تمام چیزهایی که دوست داشتی و دوست نداشتی و نمیدانستی که دوست داری یا نداری.
خیلی بیهمهچیز، میبینی که دارند میبرند خودت را؛ بیفکر کردن، بیدغدغه، بیصدا و ردّ پا.
حالا بلند بگو «ای وای.. ای وای.. ای وای.. »
این صدای غریب، این حس غریب، این دقایق غریب... شنیدنی است.
«سلام، چهطور ای؟ هنوز تو رو نگرفتن؟»
دیالوگ آشنای اینروزهای خبرنگاران ....

«ثقةالاسلام تبریزی» از علمای مشهور مشروطهطلب، این جملات را در دفاع از مشروطه و تشکیل مجلس شورا، و در دفاع از «آزادی» و «قانون» میگوید؛ و سلطنت و دولت مشروطه را موجب «حفظ بیضهء اسلام و اعتلای کلمهء حقّه» میداند.
نگاه کنید به کتاب «علما و انقلاب مشروطیت ایران»،لطفالله آجدانی، نشر اختران، صفحات ۵۵ و ۱۶۵.
و امروز، سالروز امضای فرمان مشروطه به دست مظفرالدینشاه قاجار است.
- نهضت مشروطه را به روایت تصویر اینجا و اینجا ببنید.
- این تصویر متن فرمان مشروطه است.
- اینجا هم مقالات و اسنادی دربارهء نهضت مشروطه آمده است.
در روزهای بعد
چشمهای بسیار
از غروب ولیعصر میرفتند بالا
مثلا
مغازهها را
تماشا میکردند
روسریهای رنگی را
شعرهای تلخ را که سکته داشتند
ساعتها را
تماشا میکردند
سینماها را که شاد بودند ...
و گریهشان را
کسی نمیشنید
* نوشتم هماینجوری، بیویرایش و بیحوصله .... تو داری گریه میکنی.
چونآن دان که «مردم» را به «دل» مردم خوانند. و دل از بشنودن و دیدن قوی و ضعیف گردد؛ که تا بد و نیک نبیند و نشنود، شادی و غم نداند آندر این جهان. پس بباید دانست که چشم و گوش، دیدهبانان و جاسوسان ِ دل اند؛ که رسانند به دل، آنکه ببینند و بشنوند. و وی را آن به کار آید که ایشان به او رسانند. و دل، آنچه از ایشان یافت، بر خِرَد، که حاکم عدل است، عرضه کند تا حق از باطل جدا شود و آنچه به کار آید، بردارد، و آنچه نهآید، دراندازد ...
خطبهء سوم از تاریخ بیهقی ِ ابوالفضل دبیر
شهریور سال گذشته بود که این نوشته را اینجا گذاشتم؛ در یکی از تلخترین روزهای زندگیام. آنوقتها، خیابانها هنوز خیابان بودند و شهرها، شهر؛ مثل حالا نبود. این نوشته هم هیچ ربطی به خیابانهای عمومی و پیادهروهای مردم نداشت؛ شخصی بود و حدیث نفس، مثل همیشه.
امشب دوباره این نوشته را دیدم، و فکر کردم: «اینجا ایران است، و اتفاقات، یا مرگ هستند یا تولد، که هی تکرار میشوند و تکرار میشوند، درست عین نسخهء قبلی».
دوستی، همآنروز ِ انتشار این نوشته، در محیطی مجازی، این نوشته را به اشتراک گذاشته بود و این قسمت را هم از متن انتخاب کرده بود: «در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد». نمیدانم چرا یادم مانده این.
حالا، بعد از گذشت یازدهماه از آنروز، آن دوست کجا است؟ خدا میداند. اما یقین دارم به اینروزها حتی فکر هم نمیکرد ...
آنروز هم جمعه بود، و امروز هم؛ برای رهایی او، و دوستان بسیار دیگرم دعا میکنم، و غمگین ام.
«إِن تَمْسَسْكُمْ حَسَنَةٌ تَسُؤْهُمْ، و إِن تُصِبْكُمْ سَيِّئَةٌ يَفْرَحُواْ بِهَا، و إِن تَصْبِرُواْ وَتَتَّقُواْ لاَ يَضُرُّكُمْ كَيْدُهُمْ شَيْئًا؛ إِنَّ اللّهَ بِمَا يَعْمَلُونَ مُحِيطٌ» آل عمران، آیهء ۱۲۰
باید دقیقا یکساعت بایستی، هوا هم باید ابر باشد، و باید که برنگردد، تا سیگاری روشن کنی و راه باُفتی تنها. خاصیت ِ آدمهای دلتنگ، این است.
یکنفر اگر افسرده باشد، «در شهر یکنفر افسرده است»؛ اگر خلقی افسرده باشند، دیگر تراژدی معنایی ندارد.
اگر تراژدی محصول کُنش فرد/شیء باشد، که هست، هیچ «تحمیل»ی بر آن حاکم نیاست. آفرینندگان تراژدی، رسالتی برای خود میپندارند، و خود رسولان غمبار ِ این وضعیت هستند.
ملتها را به شهرهاشان خواهند شناخت، شهرها را با «پیادهرو»هاشان. مردم اگر پیادهرو نداشته باشند، چیزی از مردمبودنشان کم است. پیادهرو، وضعیتی بهشدت تراژیک دارد. پیادهروها خود در پیادهروبودنشان سهم دارند، پس با نظر ارسطو، میتوانند تراژیک باشند. سهم دارند، چراکه «میخواهند» پیادهرو باشند، خیابان نباشند. نمیخواهند از ماشین بشوند؛ ترجیح دادهاند باریک بمانند، اما «همقدم». یواش رفتهاند، اما «محلی» زیستهاند. نخواستهاند بهسرعت دور شوند. تراژدی در سرعت اتفاق نمیافتد. در زندگیهای محلیاست که قهرمان پیدا میشود، که قهرمان میجنگد، که قهرمان عاشق میشود، و در زندگیهای محلیاست که قهرمانان همیشه میمیرند. پیادهرو، مدفن عاشقان است و مشهد قهرمانان.
از مردم اگر پیادهرو را بگیری، مردم نیاستند؛ ماشیناند، میروند توی خیابان، برای کسی بوق میزنند، سوار میکنند و میروند. پیادهرو، کسی را «بلند» نمیکند، بهآرامی و نرمی «میبرد». فرق پیادهرو و خیابان در هماین است: یکی میبرد، همراهی میکند، و دیگری بلند میکند و چون نقطهای میان خندههای کشدار و تلخ، دور می کند تا محو شوی.
در پیادهرو ایستاده بودم منتظر. با خیابان آمد، از ماشین پیاده شد. تا اینجا، هنوز ماشین بود و من، بخشی از وضعیت تراژیک. پا گذاشت توی پیادهرو. دست دراز کردم و تراژدی به اوجاش رسید: دست دادیم و دلام لرزید.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که توی پیادهرو، بشود منتظرش ماند ساعتها.
در شهر اگر یکنفر افسرده باشد، یقین که در خیابان نباید جستوجوش کرد. خیابان، محل مناسبی برای افسردگی نیاست. یعنی وضعیت خیابان، نمیتواند افسرده باشد. جاییکه جسم ِ تو را «بلند» میکند، میکوبد به زمین، جای مناسبی برای اوج گرفتن نیاست.
به خیابانها اعتماد نکن. به خیابانها اعتمادی نیاست؛ امروز اینوری هستند، فردا آنوری. تنها پیادهروها هستند که با تو تعیین میشوند: «میل شما بهکدامسو است بانوی زیبا؟»
مهم است که وقتی قهر میکند، حتما در پیادهرو باشی! در خیابان، مثل این فیلمها، هماینکه قهر میکند، چند قدم دور میشود، یکی بوق میزند، بلند میشود و نمیتوانی خیلی تماشا کنی... میرود، محو میشود با ماشینها. مجبوری تکانی بخوری، که ماشینها بلند نکنند بزنندت به زمین. در پیادهرو اما میتوانی ساعتها تماشا کنی، میتواند ساعتها راه برود، میتوانی تماشاش کنی، می تواند ساعتها «برود»، میتوانی دلدل کنی که «برگرد»، میتواند برنگردد و هماینطور هی برود، هی برود، هی ...
در نامههای عاشقانهء دوران نوجوانی، مینوشتند: «قطرهای اشک ز چشمان سیاهام... تا خم ِ کوچه به دنبال تو لغزید نگاهام». این پیادهرو است که«خَم» کوچهای دارد؛ خیابان پر از پیچوخمهای بیدلیل است؛ یکروز اینوری، روز دیگر آنوری. «شما بهکدامسو میروید بانوی زیبا؟»
پایینتر از توپخانه، جلوی آن «فلافل»فروشی اگر قهر نکرده باشی، نمیفهمی که تا خم ِ کوچه دلدل کردن که «برگرد!»، یعنی چی.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که تا بفهمد تا خم ِ کوچه بهدنبالاش چهها که نگذشت.
وضعیت خیابان، تراژیک نیاست. خیابان، «معصیت» است؛ همهاش دارد بلند میکند، بلند میشود، کش میآید، درازتر هی. «مصیبت» است؛ اینوری، آنوری، هماینطور هی عوض شدن به خواست شهردار، بخشدار، انتظامی، نظامی، هوایی، زمینی. خیابان بدون ماشینهاش، یعنی فقط سیاهی ِ آسفالت؛ جایی برای رژه رفتن.
پیادهرو با آدمهاش، یعنی که در شهر یکنفر افسرده است.
خیابان دماسنج «حاکمیت» است، پیادهرو حال و احوال یک «ملت». مردم در خیابان سنگ میاندازند، ولی از پیادهرو فرار میکنند. تانکها، به آدمهای در پیادهرو حمله نمیکنند. گلوله است که قهرمان را در پیادهرو نشانه میرود، و تراژدی را بر سنگفرشها جاری میسازد. گلوله، چونکه تنها است، چونکه کوچک است، چونکه رها میشود و چونکه«میرود»، بخشی از پیادهرو است.
مردی را دیدم که نشسته بود کف پیادهرو. هماین بالای پارکوی. دست میکشید کف پیادهرو، گریه میکرد. فکر کردم دیوانه است. تر و تمیز بود. بلند شد رفت تکیه داد به یک کاج. عینکاش را درآورد، گذاشت توی جیب پیرهناش. آغوشاش را باز کرد، آغوشاش را با تومأنینه بست؛ انگار که کسی را بغل گرفته باشد. بغض کرد، شروع کرد هایهای گریه کردن. بعد دستهای حلقهشدهاش را باز کرد از دوُر خودش، خم شد و زمین را بوسید. کف پیادهرو را بوسید. نشستهنشسته، خودش را کشید کمی آنطرفتر، دوباره جای مشخص دیگری را بوسید. و هماینطور هی ...
فکر نکردم دیوانه است. دیوانهها، «خیابانی»اند، مرسوم نیاستند در کف پیادهرو. و آن آغوش... آن آغوش، یا آغوش «یار»ی بود، یا خداحافظی با قهرمانی گذشته. چهفرق میکرد؟ باور که نکنی، البته که فرق دارد. باید فکر کنی که دیوانه بود طرف. من باور میکنم ولی؛ حتی اگر سالها باشد که دیگر نه یاری نه قهرمانی نه هیچ خاطرهای را در پیادهروها نشود در آغوش کشید. من باور میکنم، چراکه ماشین نیاستم، مردم ام، آدم ام.
خیابان، جای بوسیدن رد و نشان نیاست. «قدمگاه» ندارد؛ آسفالت است و هی چراغ قرمز، هی چراغ قرمز. حالا وای به روزی که کلید عوض کردن ِ این چراغها، افتاده باشد دست نااهل...
مهم است که در بطن تراژدی باشی، نه تماشاچیاش. وقتیکه در ماشین نشستهای، در خیابان، از پشت شیشهها است اگر خیرهای به پیادهرو. پس تماشاچی یک تراژدی هستی. ارسطو هم گفتهاست:«تراژدی، ببینندهاش را تطهیر و سبُک میکند». اصلا قصد تراژدی هماین است. تو مینشینی در ارّابهای که سبک شوی، من اما در خود تراژدی، با «پیاده» راه میروم؛ من بخشی از این تراژدی هستم؛ آغوشی که باز است، یاری و خاطرهای، قهرمانی که قدمگاهی دارد.
بعدها هرگز ندیدم زنی را که بیاید تا پایین توپخانه، فلافلنخورده قهر کند برود.. هی برود، هی دلدلکنی که «برگرد لامذهب!»، هی برود، هی گوشی توی گوشاش باشد، هی ترانهای غمگین. گفتهاند تراژدی، چیزی از «ترانه» را در خود دارد {تراگو؛ بهیونانی}.
تکیه دادم به یک درخت کاج، هماینطور رفت ... رفت ... رفت ... و این، خاصیت پیادهروها است.
در زندگی، روزهایی هم از راه میرسند که سراسر، شکست و تلخی اند و سکون. بوی کهنگی از اینروزها تا کجا که نمیرود. در اینروزهای پوسیده، منیکی ترجیح میدهم که یک کلاه شاپو بگذارم سرم، برگردم میدان بهارستان، خسته و دلمرده قدم بزنم، و سیگار دستپیچ دود کنم، و فکر کنم که «هماین صبح بود که دولت مصدق سقوط کرد.. آه» و این صدا را به خاطر بسپارم. شکست هم اگر میخوریم، برویم با صدای این آدم شکست بخوریم؛ حتی اگر «م - امید» باش.
صدای مهدی اخوان ثالث، در هر زمان و هر کجای این شهر، مرا میبرد میاندازد وسط تمام شکستها، ناکامیها، خستگیها و یاسها.
درود بر این صدای خسته، روح خسته، درود بر تمام شکستخوردگان.
اینجا، چهارده شعر مهدی اخوان ثالث (م-امید) را با صدای شاعر بشنوید و ذخیره کنید
پدربزرگ، که نزدیک صدوسی سال عمر کرد، مرد دنیادیدهای بود. میگفت: «عزراییل علیهالسلام، در زمان حاضر واقعا نمیرسد که جان ِ اینهمه مردم را یکتنه بگیرد؛ خداوند ماشین را آفرید برای گرفتن جان ِ ایشان.»
این حرف را که میزد، خیره میشد به دورها. بعد یک «حبّ» میانداخت بالا و چای تلخ را سرمیکشید. تلخکی بدجور مزّه میکرد زیر زباناش. تلخ میخورد و شیرین میگفت.
میگفت: «هماین ماشین! این ماشین .. چه جانها که بیشتر از عزراییل علیهالسلام گرفته است!» و فکر میکرد و در دورها، چیزی میدید که هرگز نمیفهمیدم چیاست و از چه جنسی.
حالا کجا است پیرمرد تا ببیند اینروزها را؛ که خداوند هواپیما را آفرید، که خداوند چوب را آفرید، که خداوند خیابان را آفرید؛ و ماشین را آفرید، تا گاهی از مرگ فراریات بدهد، گاهی سوارت کند ببرد دوری بزنید با دلتنگی ِ اتوبانها، در سکوت.
* «پشت درختها را میبیند» نامی است که در جایی از این خاک، روی آدمها میگذارند. کتابی به هماین نام را چندسال قبل، مرحوم حسین ابراهیمی (الوند) ترجمه کرده بود.
بالای میدان فاطمی مثل همیشه منتظر تاکسی هستم. یکی از این وَنهای سبزرنگ میایستد و خالی هم هست. سوار میشوم. به دقیقه نمیکشد که پُر میشود. راننده برمیگردد روبه مسافران و میگوید:«خانمها و آقایون لطفا پنجرهها رو باز نکنید؛ کولر رو میزنم» همه به هم نگاه میکنیم. متعجب ایم و حتی مبهوت.
حرکت میکنیم به سمت غرب. بیرون، ترافیک بیداد میکند و گرما هم. اما داخل تاکسی، خنکای کولر گازی مرهمی است بر جان خستگان و حتی دیگران.
وقتی پیاده میشوم، کرایهء اضافه نمیگیرد. تاکسی که حرکت میکند، شمارهاش را یادداشت میکنم. بعد زنگ میزنم به تاکسیرانی و شماره را میخوانم و ماجرا را توضیح میدهم. میگویم که به عنوان یک شهروند که اینروزها «هیچکدام از حقوقاش رعایت نشده»، از این حرکت ِ انسانی رانندهء تاکسی تقدیر و تشکر میکنم.
گوشی را میگذارم و اینک انسانی هستم که به ریزهکاریهای رفتار مردم توجه میکند و قدرشناس است.
من به سهم خودم، این حرکت انسانی را تقدیم میکنم به شما.
پی:
البته خوب که فکر میکنم، میبینم زنگ ِ زنگ که نزدم، ولی واقعا دوست داشتم این کار را بکنم. یعنی این حس در من ایجاد شد. بههرحال، فرج ِ بعد از شدّت است؛ وقتی میبینی در این برهوت ِ بیقانونی و بیاخلاقی، یکی از بنزین و درآمد ناچیزش مایه میگذارد، باید ازش تقدیر کرد و یکی از آدمهای خوب این شهر شد.
گفتم بنویسم که مدیون نباشم. بله!
تیتر هم که اسم این وبلاگ است.
هواپیماهای روسی سقوط میکنند
هواپیماهای غیرروسی میبرند و برنمیگردی ...
* سطری از شعر «یادآور ِ دیگر» طاهره صفارزاده
با پرواز هر هواپیمایی، عزیزی را از دست دادهایم ...
+ از قدیم ِ اینجا: مترو غربت است، تاکسی تنهایی. + و این و این و این
کاستهای قدیمی، هنوز تنها لطفی که دارند، هوایی است که جاری در رگ وُ پی ِ صداهای دیگر، هرچیز مُرده را زنده میکند؛ میراثی از گذشتهای موهوم و اغلب افسرده. نوستالژی، دقیقا از هماین هوا آغاز میشود برای من.
اتفاقها هنوز هم در همآن کاستهای قدیمی میافتد؛ حدیث ِ آنکه رفته است، آنکه مُرده است، آنکه پریده است، و آنکه صورت زیباش ماسیده بر میلههای قفس. هنوز هم، آنجا است که کام ِ کارگری معنی خودش را دارد در سیگار. آروزهای باکره هنوز هم در هوای کاستهای قدیمی میسوزند و تلف میشوند، و مزّهء چیزی دستنیافتنی دارند؛ وگرنه دل ِ آدم که خیلی چیزها میخواهد هماینجور بیخودی.
زیبایی ِ احمقانه و درعینحال وحشی ِ صورتی که هراسان از خواب برخاسته، در پس ِ «کیفیت» آرایش و پیرایش، مثل رابطهای میماند که همهاجزاش از آن ِ دیگری است: سیخ از من، سنگ از تو، حال از او!
باید یک سیستم میکس و مسترینگ دستوپا کنم، روی موسیقیها و ترانههایی که دوست دارم، نُویز بگذارم، و آخر تمام تصنیفهای خراب، صدای آن زنی را که با دل خجسته میگوید «همیشه خوب وُ همیشه خوش باشید!» اضافه کنم.
ما که خراب ِ این هوای ِ جاری در کاستهای قدیمی ایم؛ چرا باید این سیگار گوشهء لب را پنهان کنیم؟
کِی برسد که هوا را از صدای ما هم بگیرند، صدای ما را از هوا ...
این بنان است که هنوز غوغا میکند؛ یار ِ رمیده.