تبليغاتX
گاوخونی؛ حسین نوروزی و بانو

Home # Baanoo # Posts # Feed # Email # Archive

یک‌‌جایی هست در استان مرکزی به نام «داوودآباد» که مردم‌اش می‌نویسند اش «داودآباد». جای کوچکی باید باشد با امکانات محدود و مشکلاتی که لابد واضح است.
کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در این شهر یک مرکز فرهنگی‌هنری دارد؛ یک کتاب‌خانه. در این مرکز، کلاس‌های مختلفی برای بچه‌ها برگزار می‌شود و دوره‌های آموزشی و کارگاهی و غیره هم دارند، مثل تمام مراکز دیگر. و خب لابد این مرکز کانون، اعضایی هم دارد؛ دختران و پسرانی که مثل هر کودک و نوجوانی در سراسر دنیا، آروزها و «ای‌کاش»هایی دارند.
قبل از عید بود که مربی‌ ادبی این مرکز، نوشته‌هایی فرستاده بود برای بررسی و احتمالا انتشار در روزنامه. نوشته‌هایی که آن‌زمان وسط اخبار و مقالات بس‌یار، گم شدند. بعد از عید، اتفاقی به‌شان برخوردم و .. واقعا حیف بود اگر یادم می‌رفت و منتشر نمی‌شدند.
من، بنابه شغل و علاقه‌ام در این یازده‌سال، نوشته‌های بس‌یاری از بچه‌ها خوانده‌ام، آرزوهاشان را شنیده‌ام، و خب، هر روز و هر هفته چیزهایی نوشته‌ام «درباره» و «برای»شان.
آخرین‌روز اسفند بود که از سر ِ عادت و رسم، یادداشت کوتاهی نوشتم برای آخرین‌صفحهء روزنامه در سال قبل. یک خط آن را اما صادقانه و باافتخار نوشتم:«خدایا؛ ممنون تو ایم که یک‌سال دیگر، میهمان خنده‌های سادهء این بچه‌ها بودیم. آرزو می‌کنیم سال تازه، سال صلح، خنده‌های از ته دل، و سال ِ شادی کودکان باشد؛ در ایران و هرکجای جهان که کودکی هست».
خواندن این نوشته‌ها، که در ادامه می‌آید، دلیل ساده‌ای است برای این افتخار، و ذوقی که کار کردن با/برای بچه‌ها دارد.
این نوشته‌ها را فکر می‌کنم در یک نشست گروهی، یا مثلا به‌درخواست مربی ادبی‌شان در زمانی مشخص نوشته‌اند. شباهت‌هایی دارند و هم‌آهنگی‌هایی. اما یک نکتهء مهم دارند این نوشته‌ها که دوست‌داشتنی‌شان کرده است: مراکزی مثل کانون پرورش فکری، و کارگاه‌ها و کلاس‌های بیرون از دایرهء خشک و استعدادکُش ِ آموزش و پرورش، با تمام اعمال سلیقه‌ها و اما و اگرها، هنوز هم آیینه‌ای هستند برای نشان‌دادن ِ آروزها، خواسته‌ها و دل‌تنگی‌های سادهء کودکان. این نوشته‌ها را می‌شود آنالیز، و بخش‌های «رسمی»شان را حذف کرد، بعد رسید به پلی که می‌رود تا آرزوهای بخشی از کودکان این سرزمین؛ بی‌که دستی مغشوش‌شان کرده باشد.
دیگر این‌که: اگر از «آخی»ها و «نازی»ها بگذریم، از دل ِ هم‌این نوشته‌ها می‌شود به چیزی رسید که اسم‌اش «زندگی» است؛ زندگی، به‌مثابه یک اجبار و لذت ِ توامان، که با تلخی‌ها و سادگی‌هایی در جریان است. برای من، این سطرها خیلی سخت است:«من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباب‌بازی‌های قشنگ و یک موبایل داشته باشم. من دوست دارم که همه بچه‌های ایران‌زمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچه‌های دیگر نشوند و مخارج خانه‌هایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.»
و توضیح آخر: این بچه‌ها، همه اهالی یک شهر هستند. نام فامیل اغلب‌شان هم «داودآبادی» است و تکرارها، از این‌رو است. (بس‌آمد ِ نام‌های کوچک تکراری هم در بچه‌های این شهر بس‌یار است).
در نوشته‌ها، دست نبرده‌ام. با توجه به شناختی که از نوشته‌های عموم بچه‌ها دارم، حس نمی‌کنم که مربی‌شان هم چندآن تغییری در متن‌ها داده باشد. رسم‌الخط هم هم‌آن رسم‌الخط روزنامه است.

By Tyler E Nixon


ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک داشتم که می‌توانستم با او حرف بزنم و هرچه توی دلم دارم به او بگویم. اگر من چنین عروسکی داشتم روزی یک بار برای او لباس می‌خریدم و برایش می‌پوشاندم. اگر من آن عروسک جادویی را داشتم برای او یک خانه کوچک می‌ساختم و به او غذا می‌دادم. بعد با او بازی می‌کردم و هرکجا می‌رفتم آن را با خودم می‌بردم.

ای‌کاش‌های صدیقه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آن‌وقت مداد جادویی کمک می‌کرد تا املایم را بیست می‌گرفتم و به مامان و بابایم سواد یاد می‌دادم و کودک‌ترها را سواد یاد می‌دادم. آن‌ها از من تشکر می‌کردند و من با آن‌ها دوست می‌شدم. آن‌ها هم خیلی مرا دوست می‌داشتند.

ای‌کاش‌های حدیثه مفتح، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم. آن‌وقت هرچی آرزو داشتم برایم برآورده می‌کرد. با من بازی می‌کرد. با هم خاله‌بازی می‌کردیم. شب‌ها بغل من می‌خوابید. هروقت با مامان به جایی می‌رفتیم، با عروسکم می‌رفتیم.

ای‌کاش‌های عطیه داودآبادی
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت برای آن گل سر بزرگ می‌خریدم و به موهای او می‌زدم و هروقت که می‌خواستم به مغازه بروم عروسکم را می‌فرستادم و هروقت که سرما می‌خوردم و نمی‌توانستم به مدرسه بروم، عروسکم را می‌فرستادم تا اجازه مرا بگیرد. هروقت که به حمام می‌رفتم، عروسکم را با خودم می‌بردم یک کیسه دست او می‌کردم و به او می‌گفتم خودت را چرک کن. وقتی می‌خواستم سرم را بشورم به او می‌گفتم خودت سرت را بشور تا بلد شوی. بعد تنهایی او را به حمام می‌فرستادم؛ چون دیگر بزرگ شده بود. وقتی به سن تکلیف می‌رسید، نماز خواندن را هم به او نشان می‌دادم.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس پنجم
من خواهر ندارم؛ بله درست است! یکی یکدانه هستم. اگر عروسک جادویی داشتم با من حرف می‌زد. درد دل‌هایم را با او می‌کردم. ولی اگر به پدر و مادرم بگویم آن‌ها می‌گویند "دیوانه شده‌ای، مگر عروسک هم حرف می‌زند". و یک بدی دیگر هم که دارد این است که هر کس که خانه ما بیاید باید آن را قایم کنم تا کسی آن را نبیند و به من نگوید دیوانه. چیزهای خوب دیگر هم دارد اگر درس‌اش خوب باشد به من کمک می‌کند. واقعا که خواهر عروسکی جالب است!
ولی اگر با هم دعوا کنیم پدر و مادرم از دستم شاکی می‌شوند.  با هم به حمام می‌رویم، ولی می‌ترسم وقتی شامپو بزنم تمام موهایش یکی یکی بریزد؛ آن‌وقت می‌شود عروسک کچل.
با عروسکم بازی می‌کردم و به او می‌گفتم که برایم خوراکی تهیه کند. کاش عروسک جادویی واقعا وجود داشت.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی فراهانی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت همیشه من یک هم‌بازی داشتم و در راه مدرسه تنها نبودم. او با من حرف می‌زد و من هم با او حرف می‌زدم. اگر هم جادو می‌کرد، من به او می‌گفتم: "تو به من یک میز بده که من بتوانم روی آن مشق‌هایم را بنویسم و یک اتاق قشنگ و زیبا به من بده و یک تخت‌خواب نرم و راحت".

ای‌کاش‌های فرشته داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک برادر داشتم و وقتی که تنها بودم او می‌آمد و با من حرف می‌زد. با هم بازی می‌کردیم. مشق‌هایش را با من می‌نوشت و من او را خیلی دوست می‌داشتم و قدر او را می‌دانستم.

ای‌کاش‌های زهرا داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک مداد جادویی داشتم؛ آن‌وقت می‌توانستم چیزهایی بکشم که با آن به مردم بی‌سرپرست کمک کنم. مثلا می‌توانستم با آن غذا بکشم و به مردم کشورم هدیه کنم که آن‌ها مرا دعا کنند. من می‌توانم چیزهای زیادی بکشم مثل لباس، کیف، کفش و آن‌ها را به بی‌سرپرستان هدیه بدهم و دعاهای آن‌ها برای پدر و مادرم باشد. این بود حرف دلم.

ای‌کاش‌های فاطمه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که اسم او را "شیرین" می‌گذاشتم. با او حرف می‌زدم و بازی می‌کردم. به او می‌گفتم که "با هم به پارک برویم، تاب‌بازی کنیم، سرسره بازی کنیم، الک دولک بازی کنیم، چرخ و فلک بازی کنیم" و به کتاب‌خانه آقای داودی برویم کتاب بخوانیم.
دوست داشتم او {بتواند} راه برود تا خودش سوار وسایل بازی شود و من هر چیزی که دوست داشت برایش می‌خریدم.

ای‌کاش‌های عاطفه داودآبادی
می‌خواهم فقط حرف‌های خودم را بزنم. من آرزو دارم که همه دست‌شان به دهان‌شان برسد و التماس هیچ‌کس را نکنند.
من فقط و فقط به پدر و مادرم این را می‌گویم که بین من و داداشم فرق نگذارند که یک وقت خدایی نکرده خدایی نکرده بخواهند مدیون ما باشند.
من دوست دارم که یک اتاق پر از اسباب‌بازی‌های قشنگ و یک موبایل داشته باشم.
من دوست دارم که همه بچه‌های ایران‌زمین به هر آرزویی که دارند برسند و محتاج بچه‌های دیگر نشوند و مخارج خانه‌هایشان را از راه دزدی به دست نیاورند.

ای‌کاش‌های الهام داودآبادی
من دوست داشتم از بچگی یک عروسک جادویی داشتم که با من حرف‌های خیلی خوب می‌زد. به من می‌گفت:"الهام! من تو را دوست دارم و از تو ممنونم که من را خریدی". از خدا هم ممنونم که به من پدر و مادر داد.
 
ای‌کاش‌های عاطفه داودآبادی، کلاس چهارم
کاش من  یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت آن را توی یک کمد می‌گذاشتم و هوای آن را می‌گرفتم و آن را دوست داشتم. هر شعری که دوست داشتم برایم می‌خواند و هر شکلی که می‌خواستم می‌شد؛ مثلا خرس عروسکی می‌شد و اردک عروسکی و خیلی چیزها.
 
ای‌کاش‌های طاهره داودآبادی
سلام من طاهره هستم. من از پدرم می‌خواهم که برایم فوتبال دستی بگیرد و دفتر خاطرات، اما برایم نمی‌گیرد. من به مادرم می‌گویم که برایم خرس شاسخین و النگو بگیرد، اما نمی‌گیرد. من آرزو دارم که توی خانه کار نکنم، اما باید کار کنم. همیشه باید "این کار" و "آن کار" را انجام دهم. آبجی بزرگ‌تر از من به من حسودی می‌کند و می‌گوید که تو باید کارها را انجام دهی.
من دلم می‌خواهد توی عروسی‌ها مادرم برایم لباس عروس بگیرد و تنم کنم.
من آرزو دارم که رانندگی یاد بگیرم و موبایل داشته باشم. لباس‌های قشنگ داشته باشم. دوست دارم که ثروت‌مند باشم و آرزو دارم که بابا و مامان سلامت باشند.

ای‌کاش‌های حدیثه داودآبادی، کلاس پنجم
اگر من یک مداد جادویی داشتم با آن همه درس و مشق‌هایم را می‌نوشتم؛ با من حرف می‌زد، خیلی خوب می‌شد. من دیگر تنها نبودم. یک دوست خوب و مهربان داشتم که هرروز و هرشب پیش من بود و حتی پیش من می‌خوابید. مشق‌های من را می‌نوشت و دیگر دست من درد نمی‌گرفت و من هرشب با دست‌درد نمی‌خوابیدم. اگر من یک مداد جادویی داشتم به بقیه دوستانم می‌دادم فقط به یک شرط که آن را خراب نکنند.
اگر مداد جادویی داشتم آن را با هیچ چیزی عوض نمی‌کردم، حتی اگر صدها مداد به من می‌دادند. اگر مدادجادویی داشتم از خوشحالی غش می‌کردم تا کارم به بیمارستان بکشد.
اگر مداد جادویی را بخواهی بتراشی خیلی بد می‌شود، چون تمام می‌شود. اگر نمی‌خواستی مداد را بتراشی و با یک دست زدن می‌نوشت، خیلی عالی می‌شد. اگر مداد جادویی داشتم پوست آن را نمی‌کندم تا کثیف نشود و تمیز بماند.

ای‌کاش‌های فاطمه داودآبادی، کلاس سوم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم که حرف می‌زد. با همه دوستانم دوست بود و من اگر خسته می‌شدم، برایم قصه می‌گفت. جوُک تعریف می‌کرد، با من بازی می‌کرد؛ بازی یادم می‌داد.

ای‌کاش‌های افسانه دالوند، کلاس پنجم
کاش من یک عروسک جادویی داشتم؛ آن‌وقت نمی‌خواستم با عروسک‌های بی‌جان بازی کنم. چون وقتی که غذا به او می‌دهم، نمی‌خورد و به من نگاه نمی‌کند. هزار چیز دیگر هم هست. اما من عروسک جادویی {ای را} دوست دارم که نگاه کند به دنیای دور و برش. غذایی بخورد که روی پیش‌بندش بریزد مثل ماستی که روی پیش‌بندش بریزد، که ما از این حادثه حال‌مان به هم می‌خورد. یا خورشتی که در قاشق است و توانایی گرفتن قاشق را ندارد و به روی پیش‌بند بریزد.
یک چیز دیگر هست که اصلا دلم نمی‌خواهد عروسک جادویی داشته باشم و آن این است که باید پوشک‌اش را عوض کنم و شب‌ها از خواب خوب‌مان بیدار شوم.
اما از لحاظ دیگر هم خوب‌ است که می‌شود با او درددل کرد که هم‌راز و هم‌دل ما باشد. می‌دانم که بیش‌تر شما آرزوی من را دارید. اصلا دلم نمی‌خواهد آن‌وقت از خواب بیدار شوم، {یعنی} عروسکم مرا بیدار کند، چون {خودش را} کثیف کرده است. باورتان نمی‌شود این‌همه خواب را که دیدم واقعیت داشت: غذا می‌خورد، روی پیش‌بندش می‌ریخت، شب‌ها من را از خواب بیدار می‌کرد و از خواب بیدار می‌شدم  می‌دیدم عروسکم سر جایش خوابیده و خدا را صد مرتبه شکر می‌کردم. 


 

# این؛ هم‌این # 88/01/30 حسین نوروزی |

* این را تنها به نیت ِ مش‌حسن نوشتم؛ از سر دل‌تنگی و ایجاز

سال‌ها قبل، در همهء شهرها و حتی روستاها، «دوچرخه» بود. و آن‌سال‌ها، تمام دوچرخه‌ها «پَرّه» داشتند. آن‌سال‌ها گذشت و «اتومبیل»، وسیله‌ای که پَرّه ندارد، جای دوچرخه را گرفت. پرهامان را چیدند، پرّه‌هامان را هم.
از ما، تا مادرم را به‌یاد دارم که «قلّاب‌بافی» می‌کرد و هنرمندانه هم این کار را بلد بود. تا خواهرم، به‌یاد دارم که «میل‌بافتنی» داشت. من هنوز یک کلاه دارم که با دست بافته شده مش‌حسن؛ باور می‌کنی؟ حالا، یک نسل ِ بدون ِ قلّاب و میل‌بافتنی دارند هرز بزرگ می‌شوند، و ماشین‌های بافتنی، که میله و قلّابی ندارند، جای تمام ِ آروزهای پنهان یک نسل را گرفته‌اند.
زمانی بود، که مثل حالا از در و دیوار شیشهء مربّا و تُرشی نمی‌بارید. خانواده‌های سطح پایین، مردم ِ طبقهء پایین، شیشه‌های مربّا و تُرشی را از جان عزیزتر داشتند و حفظ‌شان می‌کردند. اراده می‌کردی، یک گوشهء خانه، در انباری، در زیرزمین، جایی بالاخره یک شیشهء به‌دردبخور پیدا می‌شد روز ِ نیاز. حالا، در زمانهء وفور نعمت و تُرشی‌های حاضری، گاهی «شیشه مربّا» کم است.
و «مشکی»، مثل حالا نبود که دور باشد و بالای قله‌ء قاف، شده باشد وصلهء ناچسبی مثل «رنگ عشق»؛ دوستی بود که در نزدیک‌تر فاصله‌ای از تو، می‌شد بوی جان‌ا‌فزاش را شنید و به‌ میهمانی‌اش رفت. دریغ که رنگ‌ها هم خودشان را باخته‌اند در روزهای زعفرانی.
و مادربزرگ، چراغ خانه بود مش‌حسن.. چراغ خانه. مهربانی ِ بی‌حدّی بود مادربزرگ، که همیشه چارقدی بر سر داشت، با سنجاق قفلی ِ درشت، چسبیده بر سینه. گاهی چارقد را برمی‌داشت و سنجاق و زلف‌های بافته آزاد می‌شد، آزاد و رها، رها، رها...
زمانه‌ای بود، روزگاری بود که «جوان»، با کم‌ترین و ابتدایی‌ترین ادوات و وسایل زیست، سرخوش‌آنه‌ترین بزم‌ها را تدارک می‌دید. و نزد ِ یار و دل‌دار، «آتش»ی فراهم می‌کرد که تا هفت‌تا هم‌سایه خبردار می‌شدند که خانهء فلانی، جشن بزرگی برپا است. حکایت عاشق و معشوق، حکایت عجیبی بود پُررونق و به‌نشاط.
حالا، در آرزوی دیدار، می‌نشیند رو به صفحهء ال‌جی، و به‌ دیدهء جان درمی‌یابد که معانی، همه عوض شده‌اند: شیشه، آن شیشه نی‌است. و هیچ رنگی، هم‌آن مشکی ِ قدیم ِ مالوف نی‌است. چراکه، دوچرخه‌ای نمانده است در جهان، که بشود پَرّه‌هاش را کشید و رفیق ِ دست کرد. و مادر، میل‌بافتنی‌هاش را از یاد برده است... ای دریغ.
این «هود»های آش‌پزخانه هم شده‌اند صداخفه‌کن ِ روح و جان؛ هم‌سایه چه می‌داند که خانهء فلانی چه‌خبر است... رنگ و بوی هرچیز عوض شده است. نه چایی، همآن است که پا بود و یار، نه شاخه‌نبات، شیرین ِ خواستنی‌است. جای بدی فرود آمده‌ایم مش‌حسن.
این‌روزها می‌نشیند روبه‌روی مانیتور، می‌بیند که هر روز در جایی، حقوق مردمان ضعیف ضایع می‌شود، و عشّاق را می‌بویند مبادا که چیزی کشیده باشند. دزدان دریایی کشتی‌های بزرگ را به غارت می‌برند و آمریکا با یک حملهء ناغافل چندتاشان را می‌کُشد. و می‌بیند که وسایل و ادوات ِ مصنوعی، نشسته‌اند جای قدیمی‌ها. از بس تنهایی، از بس دوری، از بس خیالات عاشقانه، و از بس هی چای‌خالی می‌نوشیم ما.
دود برای جسم جوان نی‌است؛ دود، شده دوای روح خسته و رنجور. جوان که افسرده می‌شود، آن‌‌اندازه سیگار می‌کشد تا که بمیرد. خب این سیگار لامذهب برای سلامتی جوانان خوب نی‌است!

این شعر را که یادت هست مش‌حسن؟

قورباغه‌های کودکی از عذاب ِ الیم مُرده‌اند با سنگ‌های خدای بزرگ
عجیب نی‌است اگر هنوز ایمان داریم که شاه برمی‌گردد
راه‌های شوسه قدر ِ دریا می‌فهمند
و دوش از آب-سرشار ِ فرو رفتن از تنی‌است که زیبا بود
پوست شب را کشیده‌اند تا صورتی که زنی داشت
و آب‌ها
آب‌های دور

تخت‌خواب را به آغوش می‌کشم
شاه برمی‌گردد
و تهران، هم‌آنی که تنی داشت زنی بود روزگاری
زرد / سبز/ سرخ

از خواب‌های شهر دوری ای دریا؛ دریای لعنتی!

زن‌های سرخ ِ جنگی در تو آویخته‌اند جوانی‌شان را
در هرکجا که تو بودی
تنی برای عاشق بود
و تهران
با خیابان دکتر حسابی
با خیابان فاطمی
و تهران با خیابان‌ها عشق‌های بس‌یار
این شهر لعنتی ...

آری مش‌حسن. سابق‌براین، مردم درد و درمان‌شان دست خودشان بود؛ نه مثل حالا که حتی وام خوداشتغالی هم نمی‌دهند به‌شان، بل‌کم آن «پیک‌موتوری» را که آروزشان بود راه باندازند و کسب‌وکار حلال خودشان را داشته باشند، و دل‌شان خوش باشد که در هر خانه، بزمی برپا است و هر دلی، شاد است از بس چایی می‌چسبد.
و این‌گونه است که کسی هم پاسخ‌گو نی‌است. ای بی‌داد... در سورهء عنکبوت آمده:«هر نَفسی، شهد ِ ناگوار مرگ را خواهد چشید». داریم پیر می‌شویم مش‌حسن. تو سلامت باشی.


مش‌حسن، بیا این آهنگ خیلی خیلی خوب را گوش کن، دل‌ات را جلا بده، برو به آن هوایی که هوای یار است و بزم‌های سرخوشی. من بروم یک چای تازه دم کنم.

-------

لطفا در بالاترین لینک نکن این نوشته را.

 

# این؛ هم‌این # 88/01/28 حسین نوروزی |

بخش ِ بزرگ‌وار ِ کودکی‌ام، دی‌روز زیر باران بهاری مُرد؛ دی‌روز آن قسمت از گذشته که هنوز هم شیرین بود، پرنده شد، و با این‌که خیلی چاق و تپل بود، پرید و رفت. و «ضربه»، دقیقا یعنی هم‌این.
من، بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز را در دورترین بیمارستان تهران به سردخانه سپردم، رسید گرفتم، جای یکی دیگر امضا کردم که کالبدشکافی / سلاخی نشود، و باران جوری می‌بارید که وقتی آدم‌های معمولی ِ خیلی خوب می‌روند، می‌بارد: وحشی و ناموزون.
و آدم ِ بزرگ این بیست و چند سال زندگی‌ام هم رفت (این‌جا، جای این آدمک‌های یاهو خیلی خالی‌است.. خدا شاهد است خیلی خالی است). و من به‌شکل عجیبی بعد از سال‌ها، واقعا «کسی را از دست دادم».
خیلی سخت شده نوشتن این که: من واقعا ضربه خوردم، ما ضربه خوردیم، و یک‌جوری که کسی نفهمد، شکستیم و از در و دیوار خانه‌مان حالا می‌شود فهمید که یک‌نفر از ما رفته است. باران هم که بهار است و عین چی می‌بارد.
این باران ناموزون، بوی ِ خود ِ خود ِ مرگ را می‌دهد؛ هم‌این است که سیزده‌نفر از نزدیکان‌ام (عمه، دایی، پسرخاله، دخترخاله و...) در بهار، و یازده‌تاشان در فروردین رفته‌اند در این چندسال.

این چندروز، همه‌اش شعر خواندم برای خودم، و با خودم.

مرگ
همه‌چیز «قدیمی» برگزار شد. واقعا قدیمی. خیلی قدیمی و خوب. باشکوه بود؛ آن‌جور که لابد خودش هم دوست داشت. آن‌جور که حتی در محلهء کودکی‌ام هم سال‌ها می‌شد که کسی این‌شکلی‌اش را ندیده بود: قدیمی و باشکوه، و محترم.
ما دوباره شده بودیم «ما». و دوباره بعد از پانزده سال، خرمان می‌رفت. و دوباره همه‌چیز و همه‌جا به فرمان و خواست ما بود؛ همه‌چیز، الا مرگ. کلانتری، بیمارستان، آمبولانس حمل جنازه، غسال‌خانه، خیابان دوازده‌متری، حتی کرکره‌ها هم به احترام ما رفتار می‌کردند.
جنازه را آوردیم اول خیابان ِ قدیمی‌مان، هم‌آن‌طور که دوست داشتیم. به آمبولانس فرمان دادیم که «ما می‌خواهیم عزیزمان را یک‌ساعت روی دست‌ها بگردانیم؛ که این آخرین گردش دسته‌جمعی ما است». بعد، همهء کاسب‌های محله اول وقت مغازه‌هاشان را باز کردند، آب و جارو کردند، ایستادند جلوی در. عزیزمان را گرفتیم روی دست‌هامان، و همه می‌دانستند و همه می‌فهمیدند که «ما» باز هم زیاد شده‌ایم و شده‌ایم هم‌آن جمع قدیمی. جمعی که حالا یکی‌شان نفس نمی‌کشید و داشت برای آخرین‌بار محله‌اش را مرور می‌کرد.
باشکوه بود. عین توی فیلم‌های خیلی قدیمی: عزیزمان رو دست‌ها داشت محله را می‌آمد پایین، بعد کاسب‌ها، تمام‌شان، کرکره‌ها را به حرمت مردی که دیگر نفس نمی‌کشید، یکی‌یکی پایین کشیدند. همه‌شان! یعنی خیال کن خیابانی را، در محله‌ای قدیمی، که پُر از مغازه باشد، و همه‌شان به حرمت مردی که بزرگ بود و بزرگ‌وار، مردی که تُپُل بود و دوست‌داشتنی، کرکره‌هاشان را با حرکت جسم بی‌جانی روی دست‌ها پایین می‌دادند. و کی‌است که بفهمد این عظمت را؟ این‌ها، قدیمی است و شکوه‌ این نما، فقط برای کسی ملموس است که پشت جنازه راه افتاده باشد از تک‌تک مغازه‌داران حلالیت بطلبد و تشکر کند؛ خواهش کند که «ممنون. شما سلامت باشید. به کسب و کار برسید.. ممنون دوستان.. ممنون». و من، بعد از سال‌ها، خیلی خوب می‌فهمم این حس را.
همهء محله را گشتیم. مسجد را شلوغ کردیم. خیابان‌های اطراف را بستیم. واقعا، ما، بعد از سال‌ها، بدون این‌که بخواهیم شورش کنیم، خیابان‌ها را بستیم از سمتی که دوست داشتیم. به ماشین‌ها گفتیم «بسته است تا معلوم نی‌است کی! بروید از خیابان دیگری برگردید، شاید باز بود». و شاید برای آخرین‌بار شکوه یک خداحافظی را دیدیدم و نشان‌ مردمانی دادیم که داشت از یادشان می‌رفت آدم‌هایی هستند که هنوز هم می‌توانند بلندمرتبه و باشکوه بمیرند؛ بی‌‌که وزیر و وکیلی باشند.
و خب، نوشتن ِ این‌ که: گاهی نفس کشیدن هم سخت می‌شود، و بعضی از رفتن‌ها یعنی دقیقا ضربه، خیلی سخت شده است حالا؛ مثل خود ِ نفس کشیدن. (و لعنت خدا به آدمک‌های یاهو.. اگر بودند چه می‌شد...)
بخش ِ بزرگ‌وار ِ آن‌همه دی‌روز، دی‌روز در باران‌های بی‌نظم بهاری، یک محله را با پنجاه کوچهء بزرگ، گشت، و بعد روی دست‌های بس‌یار، هم‌آن‌جور که وصیت کرده بود، میهمان همیشهء محله‌مان شد. دوست نداشت برود بهشت‌ زهرا، و نرفت.
محله‌های کودکی، همیشه جایی دارند برای تکمیل شکوه یک آدم. مثلا امام‌زاده‌ای که متولیان‌اش به‌پاس بخشی از تاریخ آن محله، جایی را می‌دهند برای آرام گرفتن ابدی.
و ما، عین توی فیلم‌ها، رفتیم امام‌زاده، برادر ِ پدرم را گذاشتیم‌اش وسط یک چاله، روش خاک ریختیم، گریه کردیم، و من حتی وسط سیگار و اشک، به عابرانی که مات ِ جمعیت بودند، گفتم:«حروم‌زاده‌های بی‌معرفت! بپرید وسط بابا... داریم غصه می‌خوریم؛ شریک ما باشید رفقا!» و پدرم که حالا دیگر نه برادری دارد نه خواهری و نه کس و کاری نزدیک، برای اولین‌بار به من گفت:«سیگار داری داداش؟» و عین بچه‌ها شده بود: خسته، بی‌پناه، مغموم، و بعد از بهار سال ۶۴، دوباره سیگار می‌کشید.
هم‌این‌قدر ساده و معمولی، با اولین کام سیگار من و پدرم، عموی مهربان، برادر و باجناق پدر، شریک خانه‌ای که همگی دو دهه در آن با هم زندگی کردیم، رفت زیر خاک، و مردی که داشت روش خاک می‌ریخت، گفت:«می‌خوای نریزم، تماشا کنی؟». گفتم:«من از مُرده می‌ترسم سید. بریز بگذار صفا کنه». من از مُرده‌ها، وقتی که فقط یک «نعش» می‌شوند، می‌ترسم. این‌را به پدرم هم نگفتم.

محلهء کودکی را دیگر دوست ندارم؛ به یکی، که می‌گفت «چرخیده و افتاده این‌جا»، یکی که نمی‌شناختم‌اش، بی‌هوا گفتم:«مغازه‌ات رو جمع کن از این‌جا برو.. این‌جا غربت‌ اه». گفت:«می‌دونم.. جمع می‌کنم توی این‌روزا و می‌رم». خشک‌شویی داشت.

مرگ
نفهمیدم از چی بود که با بیل ِ آخر ِ سید، زمزمه می‌کردم:
شادی نماند وُ شور نماند وُ هوس نماند
سهل است اين سخن؛ كه مجال نفس نماند
فرياد از آن كنند كه فريادرس رسد
فرياد را چه سود، چو فريادرس نماند
كو..  كو.. كجا است قُمری ِ مست ِ سرودخوان؟
جز مشتی استخوان و پَر، اندر قفس نماند
امید دربه‌در شد وُ از کاروان شوق
جز ناله‌ای ضعیف ز مسکین‌جَرَس نماند
طوفانی از غبار بماند وُ .. سوار رفت
بس برگ وُ ساز ِ بي‌هُده ماند و فَرَس نماند
رفتند وُ رفت هرچه فریب و دروغ بود
تا مرگ ـ اين حقيقت ِ بی‌چاره ـ بس نماند ...
«مهدی اخوان ثالث»

و پدرم را می‌دیدم که انگار بلد نبود درست کام بگیرد. یعنی یادش رفته است؟

مرگ
و مَرد، خیلی قبل‌تر از این مُرده بود. مثلا یک‌بار در سال ۶۳، رفته بود جنگ. شده بود رانندهء آمبولانس. پنجاه کیلومتر در خاک عراق بوده‌اند. شش تا زخمی را گذاشته در ماشین که برگرداندشان عقب. بعد خمپاره آمده و همه‌چیز را بُرده روی هوا و همه شهید شده‌اند.
- خب؟ بعد تو هم مُردی؟
- همه مُردند!
- تو؟ تو چی؟
- همه مُردند عموجون.
- تو چی عمو؟ تو هم شهید شدی؟
- ... خلاصه جنگ، خیلی سخت بود عمو. پاشو برو برای عمو یه لیوان آب بی‌آر ...
یک‌بار در عملیات والفجر، یک‌بار در عملیات کرکوک، و بس‌یار بارها که بی‌صدا مُرده بود. اصلا ما عاشق این بودیم که بنشینیم دور هم، و باور کنیم که آدم می‌تواند توی آمبولانس در جبهه بمیرد و باز هم زنده باشد. عین آب خوردن، دروغ‌های شاخ‌دار می‌گفت. و آن‌قدر شیرین دروغ می‌گفت، که خاطرات‌مان را پُر کرد از دروغ‌هایی که به کسی آسیب نمی‌زد، و فقط به‌شان می‌خندیدیم، و مجسم‌شان می‌کردیم، و این، تنها بازی آن‌روزهای ما بود.
جمع ِ ما، بعد از چند دهه، دی‌روز از هم پاشید برای همیشه؛ این را مادرم گفت، و جوری گریه کرد که اطمینان دارم دقیق‌ترین گزارش این‌روزهای ما باید هم‌این باشد.
حالا چه فرقی می‌کند که مثلا پارچه‌نویس‌هایی که تسلیت می‌نویسند، «نیم‌فاصله» را رعایت نمی‌کنند، و من وسط گریه و سیگار و پدرم که عین بچه‌ها شده است، حرص می‌خورم که ما «پدر ِ گرامیمان» را از دست نداده‌ایم، و کسی که جای خودش را به خاطرهء خودش سپرد و رفت «پدر گرامی‌مان» بود. این تسلیت‌ها سال‌ها است «سر ِ هم نویسی» را در رگ وُ پی ِ مردم فرو کرده‌اند؛ یعنی که همه به هم نزدیک ایم.

خب، بین ما حالا «فاصله» افتاده است. مهم، این است.

مرگ
دوست داشت روی پاهاش راه برویم. عادت قدیمی، که به‌اش می‌گفتیم «لگد کردن». بعد بابت هر صدتا پایی که می‌زدیم، پنج تومان می‌گرفتیم ازش. کاسبی را این‌جور یاد گرفتیم. کارگری می‌کردیم روی پاهای عمو. خلق سمت‌کش ِ پاهای تُپل‌اش بودیم یک‌عمر. گاهی هم برای خودمان سختی ِ کار می‌نوشتیم و جر می‌زدیم و ده‌تا‌-یکی لایی رد می‌کردیم. می‌فهمید. همیشه حواس‌اش بود.
یک‌بار به من گفت:«موعین رای نمی‌آری. قالی‌باف یا احمد تولکی یا ولایتی یا اون‌یکی که من هچ خوش‌ام نمی‌آد ازش، اگر بتونن هاشمی رو شکست بدهند، شاید!». گاهی برای این آدم سخت بود باور کردن این‌که مصدق، سال‌هاست که نخست‌وزیر نی‌است. اما خیلی سخت نی‌است برای من نوشتن این جمله‌ها: دیوانه‌وار این مرد را دوست داشتم، که سرشار از زندگی بود. و حالا که رفته است، خیلی بی‌پناه شده‌ایم.

این چندروز، دوباره کلی قطار دیدم که از ریل راه‌آهن رد شدند، رفتند اهواز لابد. حالا به‌جای «نیست»، راحت‌تر می‌نویسم «نی‌است»، و حتی شاید «نه‌است»؛ خی یکی نی‌است دیگر...

مرگ
جهانا! سراسر فسوس ای وُ باد
به تو نی‌است مرد خردمند شاد
كه داند كه چنداين نشيب و فراز
به پيش آرد اين روزگار ِ دراز
بر اين‌گونه گرددهمی چرخ ِ پير
گهی چون كمان است و گاهی چو تير
همه تا در ِ آز رفته فراز
به كس بر نشد اين در ِ راز، باز
بدان تا نداند كسی راز او
هم‌آن نشنود نام و آواز او
از اين راز، جان تو آگاه نی‌است
بدين پرده‌اندر، تو را راه نی‌است
يكی ژرف دريااست، بُن ناپديد
در ِ گنج رازش ندارد كليد
چون‌اين است رسم جهان جهان
همی راز خويش از تو دارد نهان
چون‌آن داد، داد است و بی‌داد نی‌است
چو داد آمدش، جای فرياد نی‌است
چون‌اين است رسم سرای جفا
نبايد از او چشم داری وفا
اگر مرگ، داد است، بی‌داد چی‌است؟
ز داد، اين‌همه بانگ و فرياد چی‌است؟
چون‌اين است رسم سرای سه‌پنج
گهی ناز و نوش است و گه، درد و رنج

همه كارهای جهان را در است
مگر مرگ، كه‌آن‌را دری ديگر است
«فردوسی»

قدرتی ِ خدا، ام‌سال را سرزنده‌تر از تمام سال‌های عمرم شروع کرده بودم. و هنوز هم فکر می‌کنم شادترین روزهای عمرم بود روزهای قبل. شکر. البته حتی در سال ِ خوب هم باران برای من «آمد» ندارد. لعنت به باران.

مرگ
فکر کردم شاید بدون نام و نشان نوشتن، در جایی دیگر، که فقط دونفر می‌دانند که مال کی و کی است، لذتی دیگر دارد. پس سال تازه را دست و دل‌ام نرفت برای بودن و نوشتن.
در هم‌آن «روزهای خوب»، اعتراف می‌کنم که سخت‌ترین جملات را به دوستان نزدیک‌ام گفتم. گفتم:«یقین دارم این سال تازه، بس‌یار سال خوبی‌است». یقین داشتم. یعنی فکر می‌کنم «یقین» بود. خب این گزارهء «ام‌سال، سال خوبی است؛ ما خوب ایم» از من بعید است. ولی، واقعا این‌ها را گفتم به خانواده‌ و دوستان‌ام.
حالا که این خط را می‌نویسم، هنوز هم «فکر می‌کنم» سال خوبی است. برای عزیزم نوشتم:«هنوز هم فکر می‌کنم سال خوبی است. فقط یکی از ما را کم دارد. و این، خوبی ِ سال را از قیمت نمی‌اندازد؛ سال ِ خوب را غم‌گین می‌کند، مثل یک موسیقی غم‌گین با صدای بنان، که می‌شود در روز عروسی به‌اش گوش داد و رفت تا دورها».

پدرم، بعید است بتواند کمر راست کند برای درست سیگار کشیدن. حیف...

مرگ
یکی از ما مُرده است، که قدر و قیمت‌اش والاتر از یک رابطهء خونی بود. بی‌که نامی ازش ببرم، حتی در هم‌این صفحه هم بارها نوشته‌ام درباره‌اش.
روزهای اول فروردین، چیزهای زیادی برای نوشتن داشتم. حالا اما کمی / خیلی بی‌حوصله ام. هم‌این حالا هم دارم لاس می‌زنم با نوشته که سر ِ هم کنم که تمام شود... پس تمام می‌کنم و تمام می‌شود.

مرگ
با خودم قرار داشتم که این ساز و صدا را روز اول نوروز بگذارم این‌جا. کار روزگار را ببین چه کرد... حالا می‌گذارم برای شنیدن و تقدیم‌اش می‌کنم به آن‌همه خاطره. عموی من، مرثیه‌خوان بود و موذن؛ پس دوست خواهد داشت این صداها را، سازها را.


پی:
ممنون ام از دوستانی که تسلیت گفتند حضوری و تلفنی و چاپی و ایمیلی و ... اما من آدم ِ تسلیت نی‌استم. حال‌ام بدتر می‌شود از تسلیت شنیدن. ادا نی‌است؛ بیش‌تر به‌هم می‌ریزم. واقعا ساده‌تر از این نمی‌توانم بگویم: ممنون واقعا از همه، و کاش تمام شود این تبریک و تسلیت‌ها و ...  تا بعد.

# این؛ هم‌این # 88/01/21 حسین نوروزی |